در این قسمت یک پیام بصورت اتفاقی نمایش داده خواهد شد.
آمار بازدیدکنندگان
بازدید از صفحه:۱۲۴۱۰

بازدید از کتابخانه
۴۴۰۰۵۷۱
بازدید کل سایت
۸۹۶۳۶۱۱
ثبت نام خبرنامه
معرفی سایت به دوستان
نام کتاب: با کاروان ‏حسینی (ج‏۲)
نام نویسنده: مهدی عزیزان
دسته بندی موضوعی: تاریخ و سیره
زبان: فارسی
قطع: وزیری
شمارگان: 2
انتشارات: زمزم هدایت
فهرست محتوای کتاب:
امام حسین (ع) در مکّه مکّرمه (ج‏۲) پیشگفتار الحمد للّه الذی جعل الحمد مفتاحاً لذکره ودلیلا علی نعمه وآلائه والصلاة والسلام علی‏اشرف الخلائق محمد وآله الطیبین الطاهرین آنچه در پیش روی دارید، جلد دوّم پژوهش تاریخی «با کاروان حسینی از مدینه تامدینه» است. این جلد در بردارنده مقطع دوّم «دوران مکی نهضت حسینی»، یعنی‏دورانی است که امام حسین علیه السلام پس از اعلام خودداری از بیعت با یزید پس از مرگ‏معاویه در مکه اقامت گزید. این دوره از جنبهء پژوهش دوران مکّی نهضت حسینی سخت‏ترین دوران‏ها است؛ چرا که‏اسناد تاریخی مربوط به آن کم است. درحالی که طول آن ۱۲۵ روز بوده از همهء دوره‏های‏دیگر بلندتر است. بدون شک با توجه به اینکه در این دوره مکّه پر از جمعیت بود وحاجیان و عمره‏گزاران پیاپی به آنجا می‏آمدند، وقایع مهم این دوران فراوان بوده است. از این رو مؤلف - برای جبران کاستی‏های اسناد این دوره - کار پژوهش را از سه راه‏زیر پی گرفته است: حرکت امام، اقدام حکومت اموی برای مقابله با امام علیه السلام و اقدام امت‏در برابر قیام امام علیه السلام . این پژوهش از جنبهء نظم و محتوا، توجه به نکته‏های جدید، استنباط پاکیزه و عالی وتهیه عنوان‏های مناسبی که راه رسیدن به مطلب را آسان می‏سازد، غنی و جدید است. صفحۀ ۱۲مؤلف این کتاب، جناب آقای شیخ نجم‏الدین طبسی از پژوهشگران صاحب نام علمی وتاریخی است. ایشان یکی از محققان فرهنگ «معجم احادیث المهدی - علیه السلام -» است واز تألیفات ارزشمند وی به موارد زیر می‏توان اشاره کرد: «موارد السجن فی النصوص‏والفتاوی»، «النفی والتغریب»، «الوهابیه، دعاوی وردود»، «دراسات فقهیه فی مسائل‏خلافیه»، «صوم عاشوراء بین السنة النبویه و البدعة الامویه» و «چشم اندازی به حکومت‏حضرت مهدی (ع)». در این جا لازم است که از پژوهشگر محترم به خاطر تلاش فراوان و رنج بسیاری که‏در انجام این پژوهش تحمل کرده‏اند، قدردانی کنیم و از خدای بزرگ برای ایشان توفیق‏روزافزون در خدمت به حق و حقیقت و نصرت و یاری دین خدا را مسألت نماییم. نیز از جناب آقای شاوی که صمیمانه مؤلّف محترم را پشتیبانی کرده و در نقد و تنظیم‏این اثر ارزشمند کوشش فراوان انجام داده‏اند سپاسگزاری می‏کنیم و آرزومندیم که درزمینه پژوهش و پشتیبانی پژوهشگران موفق باشند؛ و کار دیگر بخش‏های این پژوهش رابه پایان ببرند. نمایندگی ولی فقیه در سپاه پژوهشکده تحقیقات اسلامی سپاه‏ صفحۀ ۱۳مقدمه مؤلف فصل یکم:تلاش‏های امام ابا عبدالله الحسین علیه السلام در مکهفصل دوم:تلاش حکومت اموی در روزهای مکی‏دوران نهضت حسینی فصل سوم:حرکت امت در دوران مکی قیام حسینی فهرست منابع‏ ۱ - القرآن الکریم. ۲ - إبصار العین: شیخ محمد بن طاهر السماوی متوفای سال ۱۳۷۰ هـ ، نشر مرکز تحقیقات اسلامی‏سپاه پاسداران. ۳ - اثبات الهداة: محمد بن حسن حر عاملی، متوفای ۱۱۰۴ هـ ، کتابفروشی علمی، قم. ۴ - إثبات الوصیّة: علی بن حسین مسعودی، مورّخ، متوفای سال ۳۴۶ هـ ، نشر رضی، قم. ۵ - أجوبة مسائل جار الله: سید عبدالحسین شرف‏الدین الموسوی، متوفای سال ۱۳۷۷ هـ ،مطبعة العرفان، صیدا. ۶ - أحسن التقاسیم: محمد بن أحمد البنّاء البشّاری المقدسی، متوفای ۳۸۰ هـ ، دار احیاء التراث‏العربی، بیروت. ۷ - إحقاق الحق: شهید قاضی نورالله الحسینی، ت ۱۰۱۹ هـ ، نشر کتابخانه نجفی، قم. ۸ - إختیار معرفة الرجال: مشهور به رجال کشی، «ابوعمرو الکشی، متوفای سال ۳۸۵ هـ ، نشردانشگاه مشهد مقدس. ۹ - أسرار الشهادة: آخوند ملا آقا، مشهور به دربندی، متوفای ۱۲۸۶ هـ ، انتشارات اعلمی، تهران. ۱۰ - إعلام الوری: ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، متوفای سال ۵۴۸ هـ ، دار المعرفة، بیروت. صفحۀ ۳۵۰۱۱ - أعیان الشیعة: سید محسن الامین العاملی، متوفای سال ۱۳۷۰ هـ ، دار التعارف، بیروت. ۱۲ - أمل الآمل: محمد بن حسن حر عاملی، متوفای ۱۱۰۴ هـ ، دار الکتاب الاسلامی - قم. ۱۳ - أنساب الاشراف: احمد بن یحیی بلاذری، متوفای سال ۲۷۹ هـ ، دار الفکر بیروت. ۱۴ - أنساب القرشیین: موفق الدین مقدسی، متوفای سال ۶۲۰ هـ ، عالم الکتب، مکتبة النهضةالعربیه، بیروت. ۱۵ - الاحتجاج: احمد بن ابی‏طالب طبرسی - از علمای قرن ششم - کتابفروشی مصطفوی، قم. ۱۶ - الاخبار الطوال: احمد بن داود دینوری، متوفای ۲۸۲ هـ ، چاپ اول، قاهره. ۱۷ - الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد: محمد بن محمد بن نعمان - ملقب به مفید -متوفای سال ۴۱۳ هـ ، کتابفروشی بصیرتی، قم. ۱۸ - الاستبصار: محمد بن حسن طوسی - شیخ الطائفة - متوفای سال ۴۶۰ هـ ، کتابفروشی مرتضوی،تهران. ۱۹ - الاستیعاب فی معرفة الاصحاب: ابوعمرو قرطبی، متوفای ۴۶۳ هـ ، دارالکتب العلمیة، بیروت. ۲۰ - اسدالغابة فی معرفة الصحابة: ابن‏اثیر شیبانی، متوفای سال ۶۳۰ هـ ، کتابفروشی اسلامی، تهران. ۲۱ - الاصابة: ابن حجر عسقلانی، متوفای سال ۸۵۲ هـ ، دار الکتاب، بیروت. ۲۲ - الاغانی: ابوالفرج اصفهانی، ۵۷۶ هـ ، دار الفکر، بیروت. ۲۳ - الاقبال بالاعمال الحسنة: سید رضی الدین ابن طاووس، ۶۴۰ هـ ، دفتر تبلیغات اسلامی، قم. ۲۴ - الامالی: محمد بن علی بن‏الحسین، معروف‏به صدوق، متوفای سال ۳۸۱ هـ ، دارالاعلمی، بیروت. ۲۵ - الامالی: محمد بن حسن طوسی، متوفای ۴۶۰ هـ ، مؤسسة بعثت، قم. ۲۶ - الامالی: محمد بن محمد بن نعمان، متوفای سال ۴۱۳ هـ ، انتشارات جامعهء مدرسین، قم. ۲۷ - الامامة والسیاسة: ابن قتیبة دینوری، متوفای سال ۲۷۶ هـ ، نشر شریف رضی، قم. ۲۸ - الانساب: عبدالکریم سمعانی، متوفای سال ۵۶۲ هـ ، دار الفکر، بیروت. ۲۹ - بحار الانوار: محمد باقر مجلسی، متوفای ۱۱۱۱ هـ ، مؤسسة الوفاء، بیروت. ۳۰ - البدایة والنهایة: ابن کثیر دمشقی، ۷۷۴ هـ ، دار الفکر، بیروت. ۳۱ - بشارة المصطفی: ابوجعفر محمد بن ابی القاسم طبری - از علمای قرن ششم - انتشارات جامعهءمدرسین، قم. صفحۀ ۳۵۱۳۲ - بصائر الدرجات: سعد بن عبدالله قمی، متوفای ۲۹۰ هـ ، کتابخانهء نجفی، قم. ۳۳ - بلاغات النساء: احمد بن طاهر معروف به ابن طیفور، متوفای ۳۸۰ هـ ، کتابفروشی بصیرتی، قم. ۳۴ - البلدان: احمد بن یعقوب، مشهور به یعقوبی، متوفای ۲۸۴ هـ ، دار احیاء التراث العربی، بیروت. ۳۵ - بهجة الامال: ملا علی علیاری، متوفای ۱۳۲۷ هـ ، کتابفروشی علمی، قم. ۳۶ - تاریخ الاسلام: شمس الدین ذهبی، متوفای ۷۴۸ هـ ، دار الکتاب العربی، بیروت. ۳۷ - تاریخ‏الامم والملوک: ابوجعفر محمدبن جریرطبری، متوفای‏۳۱۰ هـ ، دارالکتب‏العلمیة، بیروت. ۳۸ - تاریخ بغداد: خطیب ابی‏بکر بغدادی، متوفای ۴۶۳ هـ ، دار الکتب العلمیة، بیروت. ۳۹ - تاریخ خلیفة ابن خیاط: ابوعمر خلیفة بن خیاط العصفری، متوفای ۲۴۰ هـ ، دارالباز مکة المکرّمة. ۴۰ - تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس نفیس: دیاربکری، متوفای ۹۶۶ هـ ، موسسة شعبان، بیروت. ۴۱ - تاریخ دمشق: ابن‏عساکر، متوفای ۵۷۱ هـ ، دار الفکر، بیروت. ۴۲ - تاریخ الیعقوبی: ابن واضح اخباری، متوفای ۲۸۴ هـ ، دار صادر، بیروت. ۴۳ - التبیان فی تفسیر القرآن: شیخ طوسی، متوفای ۴۶۰ هـ ، دفتر تبلیغات اسلامی، قم. ۴۴ - التحریر الطاوسی: استخراج از کتاب «حل الاشکال فی معرفة الرجال»، ابن طاوس، متوفای‏۶۶۴ هـ ، شیخ حسن بن زین الدین، شهید ثانی، متوفای ۱۰۱۱ هـ ، دار الذخائر، قم. ۴۵ - تذکرة الخواص: سبط ابن جوزی، متوفای ۶۵۴ هـ ، موسسهء اهل البیت، بیروت. ۴۶ - تذکرة الشهداء: ملا حبیب الله شریف کاشانی، متوفای، ۱۳۴۰ هـ ، به اشراف سید فخرالدین امامت. ۴۷ - تسلیة المجالس: محمد بن ابی‏طالب الکرکی - از علمای قرن دهم - نشر مؤسسهء معارف‏اسلامی، قم. ۴۸ - تفسیر الصافی: ملا محسن (فیض کاشانی)، متوفای ۱۰۹۱ هـ ، مؤسسة الاعلمی بیروت. ۴۹ - تفسیر القمی: علی بن ابراهیم بن هاشم قمی، متوفای قرن سوم، کتابفروشی علامه، قم. ۵۰ - تفسیر نور الثقلین: عبد علی بن جمعة العروسی الحویزی، متوفای ۱۱۱۲ هـ ، مؤسسهءاسماعیلیان، قم. ۵۱ - تنزیه الانبیاء: سید مرتضی علم الهدی، متوفای ۴۳۶ هـ ، کتابفروشی بصیرتی، قم. ۵۲ - تنقیح المقال: شیخ عبدالله مامقانی، متوفای ۱۳۱۵ هـ ، المطبعة المرتضویة، النجف الاشرف. ۵۳ - تهذیب الاحکام: شیخ طوسی، متوفای ۴۶۰ هـ ، دار الکتب الاسلامیة، تهران. صفحۀ ۳۵۲۵۴ - تهذیب التهذیب: احمد بن علی بن حجر عسقلانی، متوفای ۸۵۲ هـ ، دار صادر، بیروت. ۵۵ - تهذیب الکمال: ابوالحجاج جمال الدین المزی، متوفای ۷۴۲ هـ ، دار الفکر، بیروت. ۵۶ - التوحید: محمد بن علی بن حسین صدوق، متوفای ۳۸۱ هـ ، نشر کتابفروشی صدوق، تهران. ۵۷ - الثاقب فی المناقب: عمادالدین ابوجعفر طوسی، متوفای ۵۶۶ هـ ، نشر موسسهء انصاریان، قم. ۵۸ - ثورة الحسین ظروفها الاجتماعیة وآثارها الانسانیة: محمدمهدی شمس‏الدین،دارالمثقّف المسلم، قم. ۵۹ - الجامع لاحکام القرآن: ابوعبدالله قرطبی، متوفای ۶۷۱ هـ ، دار الکاتب العربی، القاهرة، چاپ‏۱۳۸۷ هـ . ۶۰ - الجامع الصحیح: محمد بن عیسی بن سورهء ترمذی، متوفای ۲۹۷ هـ ، دار احیاء التراث العربی،بیروت. ۶۱ - الجمل والنصرة لسید العترة: محمد بن محمد بن نعمان - مفید - متوفای ۴۱۳ هـ ، از موسوعةمصنفات الشیخ المفید. ۶۲ - جمهرة أنساب العرب: ابن سائب کلبی، متوفای ۲۰۴ هـ ، تحقیق محمود العظم. ۶۳ - جواهر الکلام: محمد حسن نجفی، متوفای ۱۲۶۶ دار الکتب الاسلامیة، تهران. ۶۴ - الحدائق الناضرة: شیخ یوسف بحرانی، متوفای ۱۱۰۷ هـ ، انتشارات جامعهء مدرسین، قم. ۶۵ - الحدائق الوردیة: ابی‏الحسن حمید بن أحمد حلی، متوفای ۶۵۲ هـ ، جامع النهرین، صنعاء. ۶۶ - حکایة المختار فی أخذ الثار: أبی مخنف - چاپ شده با اللهوف فی قتل الطفوف - مطبعةالحیدریة، نجف اشرف. ۶۷ - حلیة الابرار: سید هاشم بحرانی، متوفای ۱۱۰۷، مؤسسهء معارف اسلامی، قم. ۶۸ - حلیة الاولیاء: ابی نعیم اصفهانی، متوفای ۴۳۰ هـ ، دار الفکر، بیروت. ۶۹ - حیاة الامام الحسین علیه السلام : شیخ باقر شریف القرشی، نشر مدرسهء ایروانی، قم. ۷۰ - حیاة الحیوان: محمد بن موسی دمیری شافعی (ابوالبقاء کمال الدین)، متوفای ۸۰۸ هـ ،دارالاعتصام، بیروت. ۷۱ - خزانة الادب: عبدالقادر بن عمر بغدادی، چاپ مصر عام ۱۲۹۹ هـ . صفحۀ ۳۵۳۷۲ - الخصال: شیخ صدوق، متوفای ۳۸۱ هـ ، محمد بن علی بن حسین بن بابویه، انتشارات جامعهءمدرسین، قم. ۷۳ - الخصائص الحسینیة: شیخ جعفر شوشتری، متوفای ۱۳۰۳ هـ ، دار السرور، بیروت. ۷۴ - خلاصة الرسائل العشر: سید علی میلانی. ۷۵ - خلاصة المواجهة مع الرسول وآله: احمد یعقوب حسین، انتشارات مؤسسهء معارف اسلامی، قم. ۷۶ - الخرائج والجرائح: قطب الدین راوندی، متوفای ۵۷۳ هـ ، مؤسسهء امام مهدی علیه السلام ، قم. ۷۷ - چشم اندازی از حکومت حضرت مهدی: نجم‏الدین طبسی، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران. ۷۸ - الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة: سید علی خان شیرازی، متوفای ۱۱۳۰ هـ ، مؤسسهءالوفاء، بیروت. ۷۹ - الدروس الشرعیة: شمس‏الدین عاملی (شهید اول)، متوفای ۷۸۶ هـ ، انتشارات جامعهءمدرسین، قم. ۸۰ - دلائل الامامة: ابو جعفر محمد بن جریر بن رستم، متوفای قرن چهارم هـ ، انتشارات شریف‏رضی، قم. ۸۱ - ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی: محب‏الدین طبری، متوفای ۶۹۴ هـ ، دار المعرفة، بیروت. ۸۲ - ذخیرة الدارین فیما یتعلق بالحسین واصحاب الحسین علیه السلام : سید عبدالحمید حسینی‏شیرازی حائری، زنده به سال ۱۳۴۵ هـ . ۸۳ - ذخیرة الصالحین فی شرح تبصرة المتعلمین: - مخطوط - شیخ طبسی - پدر مؤلف، متوفای‏سنهء ۱۴۰۵ هـ . ۸۴ - الذریعة الی تصانیف الشیعة: شیخ آقا بزرگ تهرانی، متوفای ۱۳۸۹ هـ ، نشر مکتبة الاسلامیة،تهران. ۸۵ - ربیع الابرار: ابوالقاسم زمخشری، متوفای ۵۳۸ هـ ، انتشارات شریف رضی، قم. ۸۶ - رجال المجلسی: شیخ الاسلام محمدباقر مجلسی، متوفای ۱۱۱۱ هـ ، مؤسسة الاعلمی، بیروت. ۸۷ - روضة المتقین: محمد تقی بن مقصود اصفهانی مجلسی، متوفای ۱۰۷۰ هـ ، مؤسسهء کوشانپور،تهران. ۸۸ - روضة الواعظین: شهید محمد بن فتال نیشابوری، متوفای ۵۰۸ هـ ، انتشارات شریف رضی، قم. صفحۀ ۳۵۴۸۹ - ریاحین الشریعة فی ترجمة عالمات نساء الشیعة: شیخ ذبیح الله محلاتی، متوفای ۱۴۰۳هـ ، دار الکتب الاسلامیة، تهران. ۹۰ - الریاض النضرة: محب الدین طبری، متوفای ۶۹۴ هـ ، دار الکتب العلمیة، بیروت. ۹۱ - زینب الکبری: شیخ جعفر نقدی، زنده به سال ۱۳۵۱ هـ . ۹۲ - سلیم بن قیس: متوفای ۷۰ هـ ، الفنون، بیروت. ۹۳ - سیر اعلام النبلاء: شمس الدین ذهبی، متوفای ۷۴۸ هـ ، مؤسسة الرسالة، بیروت. ۹۴ - السیرة النبویة: ابن هشام، متوفای ۲۱۳ هـ ، دار احیاء التراث العربی، بیروت. ۹۵ - سفینة البحار: شیخ عباس قمی، متوفای ۱۳۵۹ هـ ، دار الاسوة، قم. ۹۶ - شرح الاخبار: نعمان بن محمد تمیمی، متوفای ۳۶۳ هـ ، انتشارات جامعهء مدرسین، قم. ۹۷ - شرح نهج‏البلاغة: ابن أبی‏الحدید المعتزلی، متوفای ۶۵۶ هـ ، دار الکتب العلمیة، قم. ۹۸ - شهید آگاه: شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، کتابفروشی صدر، تهران. ۹۹- صحیح البخاری: محمد بن اسماعیل بخاری، متوفای ۲۵۶ هـ ، دار المعرفة، بیروت. ۱۰۰ - صحیح مسلم: مسلم بن حجاج قشیری، متوفای ۲۶۱ هـ ، دار احیاء التراث العربی، بیروت. ۱۰۱ - الطبقات الکبری: محمد بن سعد بصری، متوفای ۲۳۰ هـ ، دار صادر، بیروت. ۱۰۲ - عبدالله بن عباس: سید علی فانی، متوفای ۱۴۰۹ هـ ، کتابفروشی علمی، قم. ۱۰۳ - عبدالله بن عمر بین السیاسیة والدین: محمد عصمت بکر، الدار الاسلامیة، بیروت. ۱۰۴ - العدد القویة لدفع المخاوف الیومیة: علی بن یوسف بن مطهر حلی - از اعلام قرن هشتم -نشر مکتبة النجفی، قم. ۱۰۵ - العقد الفرید: لابن عبدربه اندلسی، متوفای ۳۲۷ هـ ، دار الکتاب العربی، بیروت. ۱۰۶ - علل الشرائع: لمحمد بن علی بن حسین، صدوق، متوفای ۳۸۱ هـ ، المکتبة الحیدریة، النجف‏الاشرف. ۱۰۷ - عمدة الطالب فی نسب آل أبی‏طالب: سید داودی، متوفای ۸۲۸ هـ ، نشر بمبئی - هند. ۱۰۸ - العوالم: شیخ عبدالله بحرانی اصفهانی، نشر مدرسة الامام المهدی، قم. ۱۰۹ - عیون اخبار الرضا علیه السلام : محمد بن علی بن بابویه قمی، متوفای ۳۸۱ هـ ، کتابفروشی طوس، قم. ۱۱۰ - الغدیر: عبدالحسین امینی، متوفای ۱۳۹۰ هـ ، دار الکتاب العربی بیروت. صفحۀ ۳۵۵۱۱۱ - فتح الباری بشرح صحیح البخاری: ابن حجر عسقلانی، متوفای ۸۵۲ هـ ، دار احیاء التراث‏العربی، بیروت. ۱۱۲ - الفتنة الکبری: طه حسین المصری، دار المعارف، مصر. ۱۱۳ - الفتوح: احمد بن اعثم کوفی، متوفای ۳۱۴ هـ ، دار الکتب العلمیة بیروت. ۱۱۴ - الفرج بعد الشدة: محسِّن بن علی تنوخی، متوفای ۳۸۴ هـ ، دار صادر، بیروت. ۱۱۵ - الفصول المهمة: ابن صباغ مالکی، متوفای ۸۵۵ هـ ، انتشارات اعلمی، تهران. ۱۱۶ - الفهرست: ابن ندیم محمد بن اسحاق بن محمد، متوفای ۳۸۰ هـ ، دار المعرفة، بیروت. ۱۱۷ - الفهرست: شیخ طوسی، متوفای ۴۶۰ هـ ، انتشارات شریف رضی، قم. ۱۱۸ - الفوائد المجموعة فی الاحادیث الموضوعة: شوکانی، متوفای ۱۲۵۰ هـ ، دار الکتب العلمیه،بیروت. ۱۱۹ - الغارات: ابواسحاق، ابراهیم بن محمد ثقفی، متوفای ۲۸۳ هـ ، دار الاضواء بیروت. ۱۲۰ - قاموس الرجال: محمد تقی شوشتری، متوفای ۱۴۱۵ هـ ، انتشارات جامعه مدرسین، قم. ۱۲۱ - القواعد والفوائد: محمد بن مکی عاملی - شهید اول - متوفای ۷۸۶ هـ ، کتابفروشی مفید، قم. ۱۲۲ - الکافی: محمد بن یعقوب رازی کلینی، متوفای ۳۲۸ هـ ، کتابفروشی اسلامیه، تهران. ۱۲۳ - کامل بهائی: عماد الدین طبری - قرن هفتم - کتابفروشی مرتضوی، تهران. ۱۲۴ - الکامل فی‏التاریخ: عزالدین، معروف بابن اثیر، متوفای ۶۳۰ هـ ، دار احیاء التراث‏العربی، بیروت. ۱۲۵ - کامل الزیارات: ابوالقاسم ابن قولویه قمی، متوفای ۳۶۸ هـ ، کتابفروشی وجدانی، قم. ۱۲۶ - کشف الغمه فی معرفة الائمة علیهم السلام : ابی الحسن اربلی، متوفای ۶۹۲ هـ ، دار الکتاب الاسلامی،بیروت. ۱۲۷ - کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام : علامة حلی، متوفای ۷۲۶ هـ . ۱۲۸ - کفایة الاثر: خزاز قمی، از علمای قرن چهارم - نشر بیدار - قم. ۱۲۹ - الکنی والالقاب: شیخ عباس قمی، متوفای ۱۳۵۹ هـ ، کتابفروشی صدر، تهران. ۱۳۰ - الکنی والاسماء: ابوبشر دولابی، متوفای ۳۱۰ هـ ، دار الکتب العلمیة، بیروت. ۱۳۱ - کمال الدین وتمام النعمة: شیخ صدوق، متوفای ۳۸۱ هـ ، کتابفروشی صدر، تهران. ۱۳۲ - لسان العرب: ابن منظور افریقی، متوفای ۷۱۱ هـ ، أدب الحوزه، قم. صفحۀ ۳۵۶۱۳۳ - لطائف المعارف فیما لمواسم العام من الوظائف: زین الدین حنبلی، متوفای ۷۹۵ هـ ، دارابن‏کثیر - دمشق. ۱۳۴ - اللهوف علی قتلی الطفوف: لرضی الدین بن طاووس، متوفای ۶۶۴ هـ ، دار الاسوة، قم. ۱۳۵ - لواعج الاشجان: سید محسن امین عاملی، متوفای ۱۳۷۰ هـ ، کتابفروشی بصیرتی، قم. ۱۳۶ - مثیر الاحزان: ابن نما حلی، متوفای ۶۵۴ هـ ، مدرسة الامام المهدی، قم. ۱۳۷ - المجدی: لنجم‏الدین علوی - از اعلام قرن پنجم - مکتبة النجفی، قم. ۱۳۸ - مجمع البیان (تفسیر): طبرسی، ابوعلی فضل بن حسن، متوفای ۵۴۸ هـ ، دار احیاء التراث‏العربی، بیروت. ۱۳۹ - مجمع الامثال: ابوالفضل نیشابوری میدانی، متوفای ۵۱۸ هـ ، دار الجبل، بیروت. ۱۴۰ - مجمع البحرین: فخر الدین طریحی، متوفای ۱۰۸۵ هـ ، کتابفروشی مرتضوی، تهران. ۱۴۱ - مجمع الزوائد: علی بن ابی بکر هیثمی، متوفای ۸۰۷ هـ ، دار الکتاب العربی، بیروت. ۱۴۲ - المحاسن والمساوی‏ء: ابراهیم بن محمد بیهقی - زنده به سال ۳۲۰ هـ ، دار صادر، بیروت. ۱۴۳ - المحبّر: هاشمی بغدادی، طبع دائرة المعارف العثمانیة حیدرآباد، عام ۱۳۶۱. ۱۴۴ - مختصر بصائر الدرجات: عز الدین حسن بن سلیمان حلی، از اعلام قرن نهم، المطبعةالحیدریة، النجف الاشرف. ۱۴۵ - مختصر البلدان: ابوبکر احمد بن محمد همدانی (ابن‏الفقیه)، متوفای ۳۶۵ هـ ، احیاء التراث‏العربی، بیروت. ۱۴۶ - مختصر تاریخ دمشق: محمد بن مکرم (ابن المنظور)، متوفای ۷۱۱ هـ ، دار الفکر - دمشق. ۱۴۷ - مدینة المعاجز: سید هاشم بحرانی، متوفای ۱۱۰۷ هـ ، مؤسسه معارف اسلامی، قم. ۱۴۸ - مرآة الحرمین: لشکر ابراهیم رفعت پاشا، زنده به سال ۱۳۲۵ هـ ، دار الکتب المصریة، قاهرة. ۱۴۹ - مرآة العقول: محمد باقر مجلسی، متوفای ۱۱۱۱ هـ ، دار الکتب الاسلامیّة، تهران. ۱۵۰ - مروج الذهب: مسعودی، علی بن حسین، متوفای ۳۴۶ هـ ، دار الکتب العلمیة، بیروت. ۱۵۱ - المسائل المهنائیة: علامة حلی، متوفای ۷۲۶ هـ ، کتابفروشی خیام، قم. ۱۵۲ - مسالک الافهام: زین‏الدین جبعی (شهید ثانی)، متوفای ۹۶۵ هـ ، مؤسسهء المعارف الاسلامیّة قم. ۱۵۳ - المستدرک علی الصحیحین: حاکم نیشابوری، متوفای ۴۰۵ هـ ، دار الفکر بیروت. صفحۀ ۳۵۷۱۵۴ - مستدرک الوسائل: میرزا محمد حسین نوری، متوفای ۱۳۲۰ هـ ، مؤسسهء آل البیت، قم. ۱۵۵ - مستدرکات علم الرجال: شیخ علی نمازی شاهرودی، متوفای سنهء ۱۴۰۵ هـ ، مطبعةالحیدریه، تهران. ۱۵۶ - مستمسک العروة الوثقی: امام حکیم، متوفای ۱۳۹۰ هـ ، مکتبة النجفی، قم. ۱۵۷ - مسلم بن عقیل: مقرم، متوفای ۱۳۹۱ هـ ، نشر رضی، قم. ۱۵۸ - مسند احمد: احمد بن حنبل، متوفای ۲۴۱ هـ ، دار الفکر بیروت. ۱۵۹ - المعارف: عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، متوفای ۲۷۶ هـ ، نشر شریف رضی. ۱۶۰ - معالی السبطین: شیخ محمد مهدی مازندرانی، تبریز، بازار صفی. ۱۶۱ - معجم احادیث الامام المهدی علیه السلام : نجم الدین طبسی، با همکاری - نشر مؤسسه المعارف‏الاسلامیة، قم. ۱۶۲ - معجم البلدان: ابوعبدالله یاقوت حموی، متوفای ۶۲۶ هـ ، دار احیاء التراث العربی، بیروت. ۱۶۳ - معتمد العروة الوثقی: تقریر بحث‏های آیت الله خویی، به قلم سید رضا خلخالی، کتابفروشی‏علمی، قم. ۱۶۴ - معجم رجال الحدیث: سید ابوالقاسم خوئی، دار الزهراء، بیروت. ۱۶۵ - معجم الشعر والشعراء: ابی عبدالله مرزبانی، متوفای ۳۸۴ هـ ، مکتبة القدسی، قاهرة. ۱۶۶ - معجم المؤلفین: عمر رضا کحالة، نشر دار احیاء التراث العربی. ۱۶۷ - معجم ما استعجم: عبدالله بکری اندلسی، ۴۸۲ هـ ، عالم الکتب، بیروت. ۱۶۸ - المغازی: واقدی، محمد بن عمر بن واقدی، متوفای ۲۰۷ هـ ، نشر عالم الکتب، بیروت. ۱۶۹ - المغنی فی الضعفاء: ابو عبدالله ذهبی، متوفای ۷۴۸ هـ ، دار المعارف، حلب. ۱۷۰ - مفتاح الکرامة: محمد جواد عاملی، متوفای ۱۲۶۶ هـ ، مؤسسهء آل البیت، قم. ۱۷۱ - مقاتل الطالبیین: ابوالفرج اصفهانی، متوفای ۳۶۵ هـ ، نشر رضی، قم. ۱۷۲ - مقتل الحسین: ابوالمؤید خوارزمی، متوفای، ۵۶۸ هـ ، نشر أنوار الهدی، قم. ۱۷۳ - مقتل الحسین: طبسی، متوفای ۱۴۰۵ هـ ، مخطوط. ۱۷۴ - مقتل الحسین: مقرم، عبدالحسین موسوی، متوفای ۱۳۹۱ هـ ، نشر شریف، قم. ۱۷۵ - مکاتیب الائمة: محمد بن محسن کاشانی، ۱۳۷۸ هـ ، کتابفروشی وزیری، یزد. صفحۀ ۳۵۸۱۷۶ - ملاذ الاخیار: علامة المجلسی، متوفای ۱۱۱۱ هـ ، قم. ۱۷۷ - الملحمة الحسینیة: شهید مطهری، مرکز جهانی پژوهش‏های اسلامی. ۱۷۸ - مناقب آل ابی‏طالب: ابوجعفر محمد بن علی بن شهرآشوب، متوفای ۵۸۸ هـ ، نشر علامة، قم. ۱۷۹ - المنتخب: للشیخ فخرالدین طریحی، متوفای ۱۰۸۵ هـ ، نشر رضی، قم. ۱۸۰ - المنتظم: ابوالفرج ابن جوزی، متوفای ۵۹۷ هـ ، دار الکتب العلمیّه، بیروت. ۱۸۱ - منتهی المقال: ابوعلی حائری مازندرانی، متوفای ۱۲۱۶ هـ ، مؤسسة آل البیت، قم. ۱۸۲ - من لا یحضره الفقیه: محمد بن علی بن حسین (صدوق)، متوفای ۳۸۱ هـ ، دار الکتب‏الاسلامیّة، تهران. ۱۸۳ - من مجالس عاشوراء: احسائی نجفی، نشر رضی، قم. ۱۸۴ - منهاج الدموع: شیخ علی قرنی. ۱۸۵ - مهذب الاحکام: للسید عبدالاعلی سبزواری، متوفای ۱۴۱۴ هـ ، مؤسسة المنار، قم. ۱۸۶ - المهذب البارع: ابن فهد حلی، متوفای ۸۴۱ هـ ، انتشارات جامعهء مدرسین، قم. ۱۸۷ - المهذب: لابن البراج طرابلسی، متوفای ۴۸۱ هـ ، جامعهء مدرسین، قم. ۱۸۸ - موارد السجن: نجم‏الدین طبسی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم. ۱۸۹ - موسوعة اطراف الحدیث: ابوهاجر زغلول، المکتبة التجاریة، الباز. ۱۹۰ - الموسوعة الفقهیة المیسرة: شیخ محمد علی انصاری، مجمع الفکر الاسلامی، قم. ۱۹۱ - میزان الاعتدال: شمس الدین الذهبی، متوفای ۷۴۸ هـ ، دار المعرفة، بیروت. ۱۹۲ - ناسخ التواریخ: محمد تقی کاشانی (سپهر)، متوفای ۱۲۹۷ هـ ، کتابفروشی اسلامیه، تهران. ۱۹۳ - نثر الدرر: ابوسعد منصور بن حسین الابی، متوفای ۴۲۱ هـ ، الهیئة المصریة العامة للکتاب. ۱۹۴ - نسب قریش: مصعب بن عبدالله زبیری، چاپ مصر ۱۹۵۳ م. ۱۹۵ - نفس المهموم: شیخ عباس قمی، متوفای ۱۳۵۹ هـ ، دار المحجة البیضاء، بیروت. ۱۹۶ - نقد الرجال: سید مصطفی تفرشی، من اعلام قرن یازدهم، مؤسسهء آل البیت، قم. ۱۹۷ - نهایة الادب فی فنون الادب: شهاب الدین نویری، متوفای ۷۳۳ هـ . ۱۹۸ - النهایة فی غریب‏الحدیث: مبارک بن محمد جزری، متوفای ۶۰۶ هـ ، مؤسسة اسماعیلیان، قم. ۱۹۹ - نهج البلاغة: شریف رضی، صبحی صالح. صفحۀ ۳۵۹ساختار قبیله‏ای مکه مکرمه مکه مکرمه در آن هنگام ساختار اجتماعی قبیله‏ای داشت و از خاندان‏ها، عشایر صفحۀ ۱۸تیره‏های گوناگون تشکیل می‏شد. قریش شامل ۲۵ تیره بو[- ر.ک. مروج الذهب، ج ۲، ص ۲۷۵ ]؛ و به‏محض این که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نبوت خود و انتخاب جانشین خویش را به طور رسمی اعلام کرد، یک صدا به سرکردگی‏خاندان اموی به مخالفت برخاست؛ و با سرسختی هر چه تمام‏تر از پذیرش نبوت، کتاب‏و جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله سرباز زد؛ و تأکید کرد که همه امکانات مادی و معنویش را برای‏جلوگیری عرب و به ویژه مردم مکه از پیروی محمد و در آمدن به دین او بسیج خواهد کرد. جامعه مکی آن روز از دو بخش عمده زیر تشکیل می‏گشت: ۱. اکثریتی نیرومند متشکل از ۲۳ تیره قریش و موالی و احابیش[- حبیشِی نام منطقه‏ای است پایین مکه به فاصلهء شش میل. به آنان احابیش قریش می‏گویند، زیرا با قریش همپیمان شدند که برای همیشه در کنار آنان باشند.(مجمع البحرین، ج ۲، ص ۱۲۳ ؛ معجم البلدان، ج ۲، ص ۲۱۴) ] هم‏پیمان با آنها. ۲. اقلیتی متشکل از رسول خدا صلی الله علیه و آله و تیره بنی هاشم؛ تیره بنی مطلب بن عبد مناف؛موالی و احابیش هم‏پیمان با این دو تیره و نیز کسانی که به دین اسلام گرویده بودند[ - کتاب خلاصة المواجهة مع الرسول وآله، ص ۲۳-۲۴ ] قبایل مکه تصمیم گرفتند با به کارگیری تمام امکانات، محمد صلی الله علیه و آله را از بنی‏هاشم جداسازند؛ و چنانچه بنی هاشم بر حمایت او پافشاری کنند، آنان را از دیگر قبایل جدا کنندو به محاصره درآورند تا در انزوا قرار دهند. در صورت ثمربخش نبودن این روش‏ها،قبایل مکلف شدند که هر کدام یک تن را از میان خود برگزیند تا دسته جمعی در کشتن‏محمد صلی الله علیه و آله شرکت جویند و خون او به عهده قبایل گوناگون بیفتد و بنی هاشم توان‏خونخواهی او را نداشته باشد. چنانچه تلاش قتل هم به فرجام نرسد، باید تا نابودی‏کامل محمد و دعوتش با وی رودررو بجنگند[ - همان ] اما مخالفان دعوت محمدی، پس از بالا گرفتن کار رسول خدا صلی الله علیه و آله و نیرومند شدن‏شوکت و اقتدار آن حضرت، از بنی هاشم و به ویژه علی علیه السلام ، شکست‏های بزرگ،صدمه‏های سنگین و مصایب هولناکی را به ویژه در جنگ بزرگ بدر که همهء نیروهایش رابسیج کرده بود پذیرا گشت. زیرا «هیچ یک از سران قریش نماند، مگر آن که مالی را برای‏تجهیز سپاه اختصاص داد؛ و عهد کرده بودند که هر کس همراه سپاه بیرون نیاید خانه‏اشصفحۀ ۱۹را ویران کنن[ - بحار، ج ۱۹، ص ۲۱۷ ]». ابوسفیان معتقد بود که پیامدهای رویارویی با رسول خدا صلی الله علیه و آله ، اقتضامی‏کند که دشمنی برای همیشه روزگار باقی بماند. وی پیش از جنگ بزرگ بدر، هنگامی‏که در صدد کسب اخبار پیامبر صلی الله علیه و آله برآمده بود، خطاب به مرد جُهْنی گفت: به لات وعُزّی سوگند که چنانچه کار محمد را کتمان کنید، تا پایان روزگار، قریش با شما دشمن‏خواهد بود؛ زیرا هیچ یک از آنها نیست که در این کاروان متاعی نداشته باشد[ - همان، ص ۲۴۷ ] از هنگامی که بدر بزرگ موجبات شکست و عقب‏نشینی قریش را فراهم آورد، کینه‏بنی هاشم و به ویژه کینه امیر المؤمنین، علی بن ابی طالب علیه السلام ، سخت در دل اینان جای‏گرفت. آنان می‏دانستند که عامل اصلی شکست و زیان‏های جبران‏ناپذیرشان، علی علیه السلام است. زیرا همو بود که ولید را کشت و در قتل عتبه و شیبه شرکت جست و آن طور که‏عموم مورخان شیعه و سنی نوشته‏اند، در جنگ بدر ۳۵ تن را به جز آنان که در موردشان‏اختلاف است به تنهایی کشت و در قتل چند تن دیگر نیز سهیم بود[- همان، ص ۲۸۱ ] شجاعت و ثبات قدم او در روز احد نیز یگانه و بی‏مانند بود. گواه نقش شگفت آن‏حضرت، قطعه زیر است که از میدان آن درگیری نقل می‏شود: «طلحةبن ابی‏طلحه عبدری از بنی‏عبدالدار، پرچمدار قریش، به‏میدان آمد و فریاد زد: ای‏محمد، آیا می‏پندارید که شما با شمشیرهایتان ما را به دوزخ می‏فرستید و ما با شمشیرهایمان‏شما را روانه بهشت می‏کنیم؟ هر کدامتان که می‏خواهد به بهشت درآید، باید با من بجنگد. در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السلام ، به مبارزه او شتافت و در آن حال این رجز را می‏خواند:یََا طَلْحَ اِنْ کُنْتُمْ کَمََا تَقُولُ‏#لَکُمْ خُیُولٌ وَلَنََا نُصُولٌ‏#فَاثْبِتْ لِنَنْظُر أیْنََا المقتول‏#وَأینا اَوْلََی بِمََا تَقُولُ‏#فَقَدْ أَتاکَ الأَسَدُ الصَّؤُولُ‏#بِصََارِمِ لَیْسَ بِهِ فَلُولُ‏ یَنْصُرُهُ الْقََاهِرُ وَالرَّسُولُ‏صفحۀ ۲۰[ای طلح اگر چنان که می‏گویید هستید، شما اسب دارید و ما نیزه، پس در جای خودبمان تا ببینیم کدام‏مان کشته می‏شود و کدام به آنچه می‏گویی سزاوارتر است، اینک‏شیری ژیان به‏سوی تو آمده است، با تیغی برنده و شکست‏ناپذیر، و خدا و پیامبر او رایاری می‏دهند]. طلحه گفت: کیستی ای جوان؟ گفت: من علی بن ابی طالبم. گفت: «ای قُضَم»[ - هشام نقل می‏کند که چون معنای واژهء قضم را که طلحه هنگام مبارزه با علی علیه السلام وی را با آن خطاب کرد، از ابی عبدالله علیه السلام پرسیدند، گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه بود، به خاطر جایگاه ابوطالب، هیچ کس قدرت جسارت به آن حضرت را نداشت، از این رو کودکان را وا می‏داشتند تا حضرت را بیازارند. هرگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون می‏آمد سنگ می‏زدند و بر او خاک می‏پاشیدند. حضرت این موضوع را با علی علیه السلام در میان نهاد و او گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله پدر و مادرم فدایت باد، هرگاه بیرون رفتی مرا نیز با خود ببر. رسول خدا صلی الله علیه و آله همراه علی علیه السلام بیرون آمد و کودکان به عادت همیشگی متعرض وی شدند. علی علیه السلام حمله کرد و با مشت بر سر و کوبید. کودکان گریه‏کنان نزد پدرانشان بازگشتند و گفتند: «قضمنا علی»؛ از این رو وی را قُضَمْ نامیدند (بحار، ج ۲۰، ص ۵۲)؛ ابن اثیر گوید: «... از آن جمله داستان علی است که هرگاه قریش او را می‏دیدند می‏گفتند، از خرد کننده برحذر باشید از قُضَم (یعنی کسی که مردم را می‏کوبد و هلاک می‏کند) دور شوید». (النهایه، ج ۴، ص ۷۸) ] می‏دانم که جز تو کسی را جرأت رویارویی با من نیست! طلحه با یک حمله ضربتی به علی علیه السلام زد و حضرت با سپر آن‏را دفع کرد. آنگاه با زدن‏یک ضربت شمشیر هر دو رانش را قطع کرد؛ که پرچم او بر زمین افتاد. علی علیه السلام رفت تااو را سر ببرد ولی پس از آن‏که طلحه او را به حق خویشاوندی سوگند داد منصرف گشت.مسلمانان گفتند: چرا سرش را نبریدی؟ گفت: او را ضربتی زدم که هرگز زنده نخواهد ماند. سپس ابوسعید بن ابی طلحه پرچم را به دست گرفت؛ و علی علیه السلام او را نیز کشت.پرچم بر زمین افتاد و عثمان بن ابی طلحه آن را برداشت علی علیه السلام او را کشت و بار دیگرپرچم بر زمین افتاد. مسافع بن ابی طلحه آن را برداشت؛ و علی علیه السلام او را کشت و پرچم برزمین افتاد. حارث بن ابی‏طلحه پرچم را برداشت و علی علیه السلام او را کشت و پرچم بر زمین‏افتاد. عزیر بن عثمان پرچم را برداشت و علی علیه السلام او را کشت و پرچم بر زمین افتاد.عبدالله بن جمیلة بن زهیر پرچم را برداشت، علی علیه السلام او را کشت و پرچم بر زمین افتادصفحۀ ۲۱امیر المؤمنین علیه السلام نهمین مرد از بنی عبد الدار یعنی ارطأة بن شرحبیل را در یک مبارزه‏کشت و پرچم بر زمین افتاد. سرانجام هم‏پیمانشان به نام «صوأب» آن را به دست گرفت وامیرالمؤمنین علیه السلام با زدن ضربتی دست راست او را قطع کرد؛ و پرچم بر زمین افتاد. اوپرچم را به دست چپ گرفت و امیر المؤمنین علیه السلام با زدن ضربتی دست چپ او را هم قطع‏کرد و پرچم بر زمین افتاد. صوأب با همان دستان بریده پرچم را گرفت و گفت: ای بنی‏عبد الدار، آیا در آنچه میان من و شما بوده به عهد خود وفا کردم؟ آنگاه امیر المؤمنین بانواختن یک ضربت به سرش او را کشت؛ و پرچم بر زمین افتاد.[ - بحار، ج ۲۰، ص ۵۰-۵۱ ] از این رو بنی عبدالدار تا قیامت با بنی‏هاشم و به ویژه علی علیه السلام و خاندان او، دشمن‏خواهند بود؛ هر چند بدانند که علی علیه السلام «یکی از چهار تنی است که خداوند فرمان دوستی‏آنان را به پیامبرش صادر کرد.[ - مسند احمد حنبل، ج ۵ ، ص ۳۳۳ ] یا این که درباره‏اش بشنوند «او را دوست نمی‏دارد مگرمؤمن و با او دشمنی نمی‏ورزد مگر منافق»[ - همان، ج ۱، ص ۸۴ ؛ سنن ترمذی، ج ۵ ، ص ۶۳۴ ] یا این را بشنوند که او «محبوب‏ترین مردم‏در نزد خداوند است.[ - سنن ترمذی، ج ۵ ، ص ۶۳۴ ] یا این‏که علی علیه السلام «در دنیا و آخرت دوست پیامبر صلی الله علیه و آله است.[ - مسند احمد، ج ۱، ص ۳۳۰؛ نیز ر.ک. میزان الاعتدال، ج ۱، ص ۸۲ ] دیگر تیره‏های قریش نیز از کشته هایی که با شمشیر علی علیه السلام ، در جنگ‏های بدر واحد و دیگر نبردهای اسلام به جهنم رفتند بی بهره نماندند. این علاوه بر کسانی است که‏در دو جنگ جمل و صفین از آنها کشته شدند؛ و همهء اینها سوای کسانی هستند که به‏خاطر تبهکاری از علی علیه السلام حد خوردند یا از شدت عدالت و قصاص او گریختند. از این رو اهل مکه و بسیاری از مردم حجاز به بنی‏هاشم و به ویژه به علی و خاندانش‏تمایلی نداشتند؛ و به رهبران سقیفه و پس از آنان به بنی‏امیه گرایش پیدا کردند. امام علی بن الحسین علیه السلام از این حقیقت پرده برداشته می‏فرماید: «در مکه و مدینه‏بیست تن دوستدار نداشتیم.[ - الغارات، ص ۳۹۳؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۱۰۴؛ بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۱۴۳ ]صفحۀ ۲۲ابوجعفر اسکافی در این باره می‏گوید: «همهء اهل مکه با علی علیه السلام دشمن بودند و همهءقریش در جبهه مخالف او قرارداشتند و همهء مردم همراه بنی‏امیه علیه او همداستان بودند.[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۱۰۴ ] شاخه‏های گوناگون جریان نفاق در شعله‏ور ساختن کینه‏های جاهلیت علیه اهل بیت‏و به ویژه علی علیه السلام نقش مؤثر و برنامه‏ریزی شده داشتند. پس از آن‏که حزب اموی رهبری‏حزب نفاق را به سرکردگی معاویه - که پیوسته بر کشتگان قریش در بدر می‏گریست[ - اسماعیل بن عامر با اسنادش گوید: چون معاویه در آستانه مرگ قرار گرفت، گریست. گفتند: چرامی‏گریی؟ گفت: گریه من از ترس مرگ نبود، بلکه افتادگان به چاه بدر را به یاد آوردم! (شرح الاخبار، ج ۲، ص ۱۵۴) ] - به‏دست آورد، تمام همت بنی‏امیه این بود که هر ارتباطی حتی پیوندهای قلبی مردم را ازامیر مؤمنان علیه السلام بگسلند. معاویه فرمان داد که او را دشنام دهند و لعن‏کنند و از وی بیزاری‏بجویند؛ و دوستان و شیعیانش را در تنگنای معیشتی و سیاسی وحشتناکی قرار داد[ - ر.ک. سلیم بن قیس، ص ۲۰۳-۲۰۴؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، ص ۱۶ و ج ۲، ص ۱۴۴ ] از همه آنچه گذشت این حقیقت روشن می‏شود که اهل بیت علیه السلام ، به ویژه در مکه، ازپایگاه مردمی و گسترده‏ای که دوستدارشان باشد و از موضعگیری‏هایشان حمایت کند ویاریشان دهد برخوردار نبودند؛ و قضیه همان چیزی بود که امام سجاد علیه السلام در توصیف‏آن فرمود: «در مکه و مدینه بیست تن دوستدار نداشتیم.» همچنین این حقیقت برای ما روشن می‏شود که هدف امام حسین علیه السلام از رفتن به مکه‏در اصل، مردم این شهر نبود، بلکه قصد اصلی حضرت این بود که گروه‏های گوناگون‏عمره گزار و حاجیان را با قیام و نهضت خویش برای انجام امر به معروف و نهی از منکرآشنا سازد و از آنان یاری بخواهد و حجت را بر مردم تمام کند. بنابراین روایت‏هایی را که می‏گوید مردم مکه از دیدن امام بسیار خوشحال شدند، زایران‏درمکه می‏ماندند و دسته‏دسته خدمت حضرت می‏رسیدند و گرد وی می‏نشستند وبه سخنانش‏گوش فرامی‏دادند و از گفته‏های حضرت بهره‏مند می‏شدند و شنیده‏هایشان را ثبت می‏کردندترجیحاً باید این گونه تأویل کرد که مراد بیشتر اهل مکه نیست، بلکه گروه‏های متعددی‏که برای انجام عمره و حج به آن شهر می‏آمدند و نیز شماری اندک از کسانی که پس از فتحصفحۀ ۲۳مکه و انتشار اسلام در آن شهر سکنی گزیدند مراد بودند. مؤید این باور این است که تاریخ‏در باره پیوستن کسی از مکیان به امام و رفتن همراه وی به عراق چیزی نقل نکرده است. دورانی که ابا عبد الله الحسین علیه السلام در مکه مکرمه سپری کرد، بلندترین مقطع نهضت‏مقدس حسینی است بدون شک در این مدت ۱۲۵ روز امام علیه السلام ارتباطها، دیدارها، گفت‏و گوها، مکاتبه‏ها و تلاش‏های فراوان دیگری داشته است؛ که چنانچه تاریخ همهء آنها رابه طور مفصل نقل می‏کرد، مورخان و پژوهشگران و محققان، بسیاری از ابهام‏های‏مربوط به رویدادهای این نهضت مقدس را روشن می‏ساختند. ولی اینک - همان طور که در آغاز این مقدمه گفتیم - با کمال تأسف، تاریخ درباره‏دوران مکی به جز اشاره هایی کلی و به دور از بیان جزئیات تاریخی چیزی نقل نکرده‏است؛ که آن نیز برای پاسخ به سؤال‏های فراوانی که ممکن است در ذهن کسانی که‏درباره این دوره‏و ماجراهای پس از آن تأمل می‏ورزند خطور کند، کافی نیست. به طور کلی حوادث مربوط به این دوران از نظر تاریخی در محورهای زیر قابل‏مطالعه است: ۱ - روی آوردن مردم مکه به امام و پذیرایی از آن حضرت و در فشار قرار گرفتن عبدالله بن زبیر و حکومت محلی اموی در مکه از این بابت. ۲ - تلاش برخی بزرگان امت برای جلوگیری از رفتن امام به عراق، در چارچوب‏دیدارها و گفت و گوهای خیرخواهانه و مشورتی و برخی مکاتبه‏ها. ۳ - نامه‏های کوفیان به امام علیه السلام و نامه‏های امام علیه السلام به آنان و مردم بصره. ۴ - اعزام مسلم بن عقیل به سوی کوفه. ۵ - خطبه‏های امام علیه السلام در آستانه ترک مکه و آخرین تلاش‏های انجام شده برای‏جلوگیری وی از رفتن به عراق. مجموع روایت‏های تاریخی وارده در چارچوب محورهای فوق، در مقایسه با وقایع ورویدادهایی که در این مدت ۱۲۵ روز ممکن است اتفاق افتاده باشد، بسیار اندک به‏شمار می‏رود. به ویژه آن که مکه مکرمه در این دوره مرکز آمد و شد گروه‏های فراوان‏حاجی و عمره‏گزاری بود که از جای جای جهان اسلام به این شهر می‏آمدند؛ و در میان‏آنها شخصیت‏های بزرگ فراوانی بودند که بسیار بعید می‏نماید به طور مکرر و برایصفحۀ ۲۴مدت طولانی با امام علیه السلام دیدار نکرده باشند. به ویژه آن که آن حضرت در آن روزگارالگوی دینی و معنوی امت اسلامی به شمار می‏رفت. به‏منظور جبران کاستی مواد تاریخی مربوط به برههء مکی دوران نهضت حسینی، بهتر آن‏دیدیم که وقایع و رویدادهای این دوره را از سه زاویه زیر مورد بررسی و مطالعه قرار دهیم. ۱. تلاش‏های امام حسین علیه السلام در این برهه. ۲. تلاش‏های حکومت اموی برای رویارویی با امام علیه السلام . ۳. تلاش‏های امت در ازای قیام امام علیه السلام . در اینجا کوشیده‏ایم تا - علاوه بر روایت‏های ارائه شده در چارچوب این زوایای‏سه‏گانه - همهء روایت‏های پراکنده و اشاره‏های گوناگون موجود در کتاب‏های تاریخی وزندگینامه‏ها را گردآوری کرده و در جای خودشان قرار دهیم؛ و بدین وسیله پرتوجدیدی را بر برخی زمینه‏های مهم این دوران تابانده و در چارچوب پژوهشی تاریخی،تحلیلی و انتقادی سخن جدیدی ارائه دهیم. قضاوت درباره موفقیت یا عدم موفقیت ما در این راه بر عهده خوانندگان عزیز است. در پایان بر خود لازم می‏دانم مراتب تقدیر و تشکر خود را نسبت به استاد محترم،علی الشاوی ابراز دارم که از دقت‏های ارزشمند خویش ما را بهره‏مند ساخته و درراستای تنظیم کتاب «امام حسین در مکه مکرمه» تلاش‏های متواضعانه فراوانی را انجام‏داده است. از این بابت وامدار بخشش بی دریغ وی هستم. من از پیشگاه پدرم، مرحوم آیت‏الله طبسی، پوزش می‏خواهم، چرا که هنوزنتوانسته‏ام وصیت ایشان را مبنی بر تحقیق، چاپ و نشر تألیف ارزشمندشان «مقتل الامام‏الحسین (ع)» (نسخه خطی) عملی سازم. امیدوارم که این کوشش متواضعانه آغازی برای برآورده شدن خواست ایشان درآینده هر چه نزدیک باشد - ان شاءالله. نجم‏الدین طبسی‏ قم المقدسه ۱۹ / محرم الحرام / ۱۴۲۱ هـ . ق صفحۀ ۲۵ورود به شهر امام حسین علیه السلام همراه کاروان حسینی از مدینه منوره حرکت کرد تا به مکه مکرمه‏رسید. همین که چشمش از دور به کوه‏های شهر افتاد، آغاز به تلاوت آیه شریفه «وَ لَمَّاتَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی‏ََ رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ[ - و چون به سوی [شهر] مدین رو نهاد [با خود] گفت: «امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت‏کند» (قصص، آیه ۲۲) ] فرمود؛ و این همان سخنی بود که‏موسی بن عمران هنگام خروج از مصر به سوی «مدین» بر زبان جاری ساخت. گفته‏اند هنگامی که حضرت به مکه درآمد گفت: «پروردگارا برایم خیر گردان و مرا به‏راه راست هدایت فرما»[ - الفتوح، ج ۶، ص ۲۵؛ روضة الواعظین، ص ۱۷۲ ] امام حسین علیه السلام در شب، یا روز جمعه[ - مقتل الحسین، مقرم، ص ۱۴۱ ] سه شب گذشته از شعبان[ - اعلام الوری، ص ۲۲۳؛ البدایه والنهایه، ص ۱۶۰؛ انساب الاشراف ،ج ۳، ص ۱۲۹۷ ]استقبال باشکوه و پذیرایی گرم ابن کثیر می‏نویسد: مردم در مکه اجتماع کردند؛ و خدمت حضرت می‏رسیدندصفحۀ ۲۸پیرامون او می‏نشستند و به سخنانش گوش فرامی‏دادند؛ و از شنیده‏های خود سودمی‏بردند و آنچه را که از وی روایت می‏کردند ثبت می‏نمودند[ - البدایه والنهایه، ج ۸ ، ص ۱۵۳ ] شیخ مفید گوید: ساکنان مکه و عمره‏گزاران و اهل دیگرجاها، نزد آن حضرت به آمدو شد پرداختند[ - الارشاد، ص ۲۲۳ ] ابن صباغ گوید: حسین پیش رفت تا به مکه مشرفه درآمد و در آن شهر اقامت گزید. مردم‏شهر و نیز مجاوران، حاجیان و عمره‏گزاران دیگر سرزمین‏ها نزد وی به آمدو شد پرداختند[ - فصول المهمه، ص ۱۸۳ ] برخی مورخان نوشته‏اند که مردم مکه از دیدن امام علیه السلام بسیار شادمان شدند و صبح وشام نزد وی آمد و شد می‏کردند[ - ر.ک. الفتوح، ج ۵ ، ص ۲۶؛ اعلام الوری، ص ۲۲۳ ] به نظر می‏رسد که برخی پژوهشگران معاصر، مانند باقر شریف قرشی، از این‏گونه‏نقل‏ها چنین برداشت کرده‏اند که استقبال‏کنندگان از امام علیه السلام و آنهایی که صبح و شب نزدایشان در آمد و شد بودند، خود اهل مکه بوده‏اند. وی در این باره می‏گوید: امام علیه السلام ازسوی مکیان مورد استقبالی باشکوه قرار گرفت و صبح و شب نزد وی گرد می‏آمدند واحکام دینی و احادیث پیامبر را از وی می‏پرسیدند[ - حیاة الامام الحسین علیه السلام ، ج ۲، ص ۸۰۳ ] ولی به اعتقاد ما - چنان که در مقدمه کتاب هم گفتیم - کسانی که از امام علیه السلام استقبال‏کردند و نزدش می‏آمدند و پیرامونش می‏نشستند و به سخن وی گوش فرا می‏دادند و ازشنیده‏های خود سود می‏بردند؛ و آنچه را که روایت می‏کردند می‏نوشتند، حاجیان وعمره‏گزاران اهل دیگر شهرها بودند که در آن هنگام در مکه حضور داشتند. از مکیان‏تنها شماری اندک و آن هم از غیر قریش که پس از فتح مکه و گسترش اسلام، در آن شهرسکونت گزیده بودند خدمت آن حضرت شرفیاب می‏شدند. چرا که قریش دشمنی علی وخاندانش را به ارث برده بودند. چنین به نظر می‏رسد که با توجه به سخن امام سجاد علیه السلام -در مکه و مدینه بیست تن دوستدار نداشتیم - بیشتر ساکنان مکه در آن هنگام از قریش بوده‏اند. صفحۀ ۲۹منزل امام علیه السلام در مکه ذهبی تصریح کرده است که امام حسین علیه السلام «در مکه در خانه عباس اقامت گزید»[ - تاریخ الاسلام، حوادث سال ۶۱، ص ۸ ]مزّی[ - تهذیب الکمال، ج ۴، ص ۴۸۹ ] و پیش از این دو ابن عساک[ - تاریخ دمشق، ج ۱۴، ص ۱۸۲ ] نیز همین را گفته است. ولی برخی دیگر از مورخان‏نوشته‏اند که امام علیه السلام «در شعب [درّه‏] علی علیه السلام اقامت گزید»[ - الاخبار الطوال، ص ۲۲۹؛ حیاة الامام الحسین علیه السلام ، ج ۲، ص ۳۰۸ ] البته میان این دو نقل‏منافاتی وجود ندارد، چرا که خانه عباس بن عبدالمطلب در شعب علی علیه السلام واقع بود. ولی پرسشی که در اینجا پیش می‏آید این است که چرا امام حسین علیه السلام خانه عباس بن‏عبدالمطلب را برگزید؟ آیا در پس این انتخاب هدفی سیاسی، اجتماعی یا تبلیغاتی نهفته‏بود؟ یا آن که امام علیه السلام نمی‏خواست از این بابت منت کسی را به دوش بکشد؟ یا بیم آن‏داشت که بر کسی وارد شود و میزبان را ناچار به پرداخت بهایی سنگین کند و او را به‏زحمت بیندازد؛ چرا که حکومت بنی‏امیه پس از رفتن امام صاحب خانه را به شدیدترین‏وجه مجازات می‏کردند؟ یا این که نمی‏خواست با وارد شدن به هیچ یک از خانه‏های‏مکه به صاحبش اعتباری اجتماعی و جایگاهی در دل‏های مردم که استحقاقش را نداشته‏باشد و پس از رفتن امام در راه هدف‏های شخصی خود از آن بهره‏برداری کند؟ یا این که سبب اقامت امام در خانهء عباس بن عبدالمطلب این بود که بنی‏هاشم در مکه‏جز خانه عباس خانه‏ای نداشتند. زیرا عقیل بن ابی‏طالب از بیم آن که مبادا قریش برخانه‏های بنی‏هاشم دست بگذارد و آنها را مصادره کند، خانه‏های مهاجران بنی‏هاشم رابه فروش رسانده بود[ - شاید عقیل این کار را به رضایت یا احراز رضایت و نیابت از سوی بنی هاشم انجام داده بود. زیرا شأن‏عقیل برتر و منزه‏تر از آن است که از غصبی با غصب دیگر جلوگیری کند ] چرا که قریش در آن هنگام برای انتقام‏جویی و ترساندن‏مسلمان‏هایی که به مدینه مهاجرت کرده بودند، دست به مصادره خانه‏هایشان زده بود؛ولی چون عباس بن عبدالمطلب - به فرض مسلمان بودنش در هنگام هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله -هجرت نکرده بود، خانه‏اش از مصادره مصون مانده بود. صفحۀ ۳۰واقدی گوید: به پیامبر گفته شد: آیا در خانه خویش در شعب فرود نمی‏آیید؟ فرمود:«مگر عقیل برای ما خانه‏ای گذاشته است؟[ - مغازی، ج ۲، ص ۸۲۹ ] عقیل خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و خانه‏برادران و خواهرانش را در مکه فروخته بود. سید علی خان شیرازی درباره سبب این مصادره می‏گوید: عقیل خانه‏های مسلمانان‏بنی‏هاشم در مکه را فروخته بود. در حالی که قریش خانه‏های مسلمانان را به کسانی که‏اسلام نیاورده بودند می‏داد، وی خانه‏های خویشاوندانش، حتی خانهء رسول‏خدا صلی الله علیه و آله رابه فروش رساند. در نتیجه هنگام ورود رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز فتح مکّه به این شهر، به‏ایشان گفته شد: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ، آیا در خانهء خویش فرود نمی‏آیید؟ حضرت فرمود:مگر عقیل خانه‏ای برای ما گذاشته است[ - الدرجات الرفیعه، ص ۱۵۴؛ و ر.ک. الذریعه، ج ۸ ، ص ۶۰ ] اما شیخ طوسی دلیل این مصادره را نه اسلام تنها، بلکه، هجرت دانسته است؛ آن جاکه می‏گوید: چون در روز فتح مکّه به پیامبر(ص) گفته شد: آیا در خانهء خویش فرودنمی‏آیید؟ فرمود: «مگر عقیل خانه‏ای برای ما گذاشته است؟» ؛ زیرا عقیل پس از رفتن‏بنی‏هاشم به مدینه، خانه‏هاشان را فروخته بود[ - التبیان، ج ۹، ص ۳۶۹؛ مجمع‏البیان، ج ۹، ص ۱۴۷ ] اعتقاد ما در پاسخ سؤال مطرح شده در باره سبب انتخاب خانهء عباس بن‏عبدالمطلب این است که بدون شک امام در انتخاب این خانه؛ از نظر مالی اجباری‏نداشته است. زیرا ایشان متمکن و مالدار بود، و این امکان را داشت و بلکه برایش آسان‏بود که برای خود و دیگر افراد کاروان حسینی یک یا چند خانه را در مکه مهیا سازد. به‏باور ما همه انگیزه‏های معقول این انتخاب، چه آنهایی را که در مقام پرسش مطرح‏کرده‏ایم و یا آنهایی را که یادآور نشده‏ایم قابل جمع هستند. بنابر این امکان دارد که میان‏سبب‏های سیاسی، اجتماعی و تبلیغی و دیگر سبب‏ها را جمع کرد؛ تا همهء آنها در یک‏راستا قرار بگیرند و علت تامّهء این انتخاب را تشکیل دهند. صفحۀ ۳۱نامه‏های امام علیه السلام به دیگر ولایات نخستین شهید قیام حسینی مشهور این است که در انقلاب حسینی، لقب نخستین شهید بر حضرت مسلم بن‏عقیل علیه السلام اطلاق می‏گردد. چنانچه مقصود نخستین شهید بنی‏هاشم در این انقلاب‏مقدس باشد این سخن درست است. ولی اگر نخستین شهید از عموم شهیدان مد نظرباشد، باید گفت که نخستین شهید فرستاده امام حسین علیه السلام نزد اشراف و سران اخماس‏بصره است؛ که عبیدالله زیاد یک روز پیش از ترک بصره به سوی کوفه او را به شهادت‏رساند. سبب آن نیز خیانت منذر بن جارود عبدی بود که ادعا کرد ترسید آن نامه دسیسهصفحۀ ۴۰عبیدالله زیاد باش[- ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۰ ] - بحریه دختر منذر، زن عبیدالله بود - . ابن زیاد نیز فرستاده امام علیه السلام را گرفت و به دار کشید[ - اللهوف، ص ۱۹ ] یا به قولی گردن زد[ - تاریخ طبری، ج ۳ ص ۲۸۰ ] بیشتر مورخان بر این باورند که نام این فرستاده سلیمان بوده است. ولی ابن‏نما - که‏بنابر قولی - او را زراع سدوسی خوانده است می‏گوید: نامه را همراه زراع سدوسی و به‏قولی سلیمان معروف به ابورزین فرستاد[ - مثیر الاحزان، ص ۲۷؛ لواعج الاشجان، ص ۳۶ ] ولی سلام وارده بر وی در زیارت ناحیه‏مقدسه تأکید می‏کند که نام او سلیمان بوده است: «سلام بر سلیمان، غلام حسین بن‏امیرالمؤمنین. خداوند لعنت کند قاتلش سلیمان بن عوف حضرمی را»[ - بحار، ج ۱۰۱، ص ۲۷۱. شاید سلیمان بن عوف به دستور ابن زیاد او را به قتل رسانده است ] کنیه سلیمان ابورزین بود. نیز گفته‏اند که ابورزین نام پدرش بود و مادرش کبشه، کنیزامام حسین علیه السلام بود که امام علیه السلام او را به همسری ابورزین درآورد؛ و او سلیمان را به دنیاآورد[ - وقعة الطف، ص ۱۰۴ ] ولی سماوی نام این شهید را چنین ثبت کرده است: سلیمان بن رزین[ - إبصار العین، ص ۹۴ ] سلیمان از مدینه همراه امام علیه السلام به سوی مکه بیرون آمد. سپس حضرت او را بانامه‏اش به بصره فرستا[ - سید عبدالمجید شیرازی حایری در کتاب ذخیرة الدارین خویش گوید:... ابوعلی در رجال خود گفته‏است: سلیمان مُکَنّی‏ََ به ابورزین، غلام حسین بن علی، همراه وی کشته شد. محقق استرآبادی در «رجال» خویش گفته است: «سلیمان بن ابی‏رزین، غلام حسین علیه السلام ، همراه او کشته شد. از ظاهر کلام این دو بر می‏آید که سلیمان در واقعه طف همراه حسین علیه السلام به شهادت رسید و این با گفته مورخان و سیره‏نویسان مبنی بر این که او در بصره به قتل رسید مخالف است و در زیارت هم به این اشاره نشده است. بلی، می‏توان سخن آن دو را حمل بر این کرد که کسانی که در راه حسین علیه السلام در کوفه یا بصره کشته شدند، حکم همان‏هایی را دارند که در کربلا به شهادت رسیدند، گرچه در حضور وی کشته نشدند». (ذخیرةالدارین، ص ۱۷۲، مطبعة المرتضویه، نجف، ۱۳۴۵ هـ . ق.)] و این خود کاشف از اعتماد و اطمینان امام علیه السلام نسبت به وی ومنزلت ویژه سلیمان نزد آن حضرت است. صفحۀ ۴۱دیدار امام با فرستادگان و نمایندگان مردم کوفه مردم کوفه پس از شنیدن خودداری امام علیه السلام از بیعت با یزید و رفتن آن حضرت به‏مکه نامه‏های فراوانی را پی در پی به سوی آن حضرت روانه کردند؛ و طی آنها آمادگی‏خویش را برای یاری وی اعلام داشتند و از او دعوت کردند که نزد آنان برود. همهء فرستادگان نزد وی گرد آمدند. حضرت نامه‏ها را خواند و از فرستادگان دربارهءمردم پرسید... [ - الارشاد، ص ۲۰۴ ] هانی بن هانی و سعید بن عبدالله حنفی آخرین فرستادگانی بودند که‏نزد آن حضرت رسیدند. حسین علیه السلام خطاب به هانی و سعید بن عبدالله حنفی فرمود: «به من بگویید نامه‏ای راکه همراه شما دو تن برای من فرستاده شده است چه کسانی امضا کرده‏اند؟ گفتند: یا امیرالمؤمنین[ - بعید نیست که این تعبیر از ابن اعثم کوفی، صاحب الفتوح یا از نسخه‏بردار بوده باشد، زیرا طبق آنچه ازائمه علیهم السلام رسیده است، آنان از نامیدن دیگران با این لقب، به دلیل اختصاص آن به امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، خودداری می‏ورزیدند. در حدیث آمده است: «مردی بر ابوعبدالله علیه السلام وارد شد و گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین. حضرت علیه السلام ایستاد و فرمود: لب فرو بند که این نام شایسته هیچ کسی جز امیرالمؤمنین، علی علیه السلام نیست...» (مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۱۰۰، حدیث شماره ۵) ] شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث، یزید بن‏رُویم، عروة بن قیس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمیر بن عطارد، هنگام نوشتن نامه‏حاضر بوده‏اند[ - در بخش‏های دیگر دربارهء زندگینامه کسانی که به امام علیه السلام نامه نوشتند بحث خواهد شد ] در این هنگام حسین علیه السلام برخاست، وضو گرفت و میان رکن و مقام دو رکعت نمازگزارد و در پایان دربارهء آنچه کوفیان به وی نوشته بودند از خداوند طلب خیر کرد. آنگاه‏فرستادگان را نزد خویش خواند و فرمود: من جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله را به خواب دیدم که‏مرا به کاری فرمان داد و من در پی اجرای فرمان او هستم. خداوند برای من ارادهء خیرکرده است؛ و او صاحب خیر و بر آن تواناست، ان شاء الله تعالی»[ - الفتوح، ج ۵ ، ص ۳۴ ]صفحۀ ۴۲نامه امام علیه السلام به مردم کوفه امام حسین علیه السلام همراه آخرین فرستادگان کوفه، یعنی هانی بن هانی و سعید بن‏عبدالله[ - صاحب کتاب مناقب نوشته است که امام حسین علیه السلام این نامه را به وسیلهء مسلم بن عقیل برای اهل کوفه فرستاد و نه هانی و سعید (مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۹۰). ولی مامقانی بر این باور است که امام علیه السلام نامه را پیش از مسلم، به وسیله هانی و سعید برای کوفیان نوشت. وی می‏گوید: «اما این، پسر هانی بن عروه نیست، چون پسر هانی بن عروه، یحیی نام داشت و در طف به شهادت رسید.» (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۹۰). برعکس از سخنان مزّی درباره یحیی بن هانی چنین بر می‏آید که یحیی پس از پدرش زنده بوده است. گوید: «او از اشراف عرب بود و پدرش به خاطر حسین بن علی علیه السلام به دست عبیدالله زیاد کشته شد. شعبه گفته است که او سرور اهل کوفه بود و ابوحاتم افزوده است: نیکوکاری بود از بزرگان اهل کوفه.» (تهذیب الکمال، ج ۲۰، ص ۲۴۶). اما سعید بن عبد الله حنفی در بالاترین درجه وثاقت و جلالت و از شهدای بلند مرتبه طف است. او همان کسی است که در نماز ظهر عاشورای مولایمان حسین علیه السلام ، جان خویش را سپر وجود مبارک آن حضرت ساخت. (مستدرکات علم الرجال، ج ۴، ص ۶۸). برای تأیید وثاقت و منزلت والای وی آنچه در زیارت ناحیه مقدسه در حق وی آمده است کافی است: «سلام بر سعید بن عبد الله حنفی که هنگام صدور اجازه بازگشت از سوی حسین علیه السلام گفت: نه به خدا سوگند، تو را رها نمی‏کنیم تا خداوند بداند که در غیاب رسول او حرمت تو را حفظ کرده‏ایم. به خدا سوگند اگر بدانم که کشته می‏شوم سپس زنده می‏گردم، سپس مرا آتش می‏زنند و خاکسترم را دور می‏ریزند، و این کار را هفتاد بار با من انجام می‏دهند، از تو جدا نگردم تا آن که در رکابت کشته شوم. چرا چنین کنم در حالی که مرگ یا کشته شدن یک بار بیش نیست؛ و پس از آن کرامتی است که هرگز پایان ندارد. تو کشته شدی و با امامت به مواسات رفتار کردی و در سرای همیشگی از سوی خداوند احترام دیدی، خداوند ما را با شما شهیدان محشور گرداند و در اعلاعلیین با شما همنشین سازد». همچنین وی با حفظ حسین علیه السلام در هنگام نماز بر افتخاراتش افزود. طبری نقل می‏کند که چون حسین علیه السلام نماز ظهر را نماز خوف خواند، پس از نیمروز طرفین به پیکار برخاستند و جنگی شدید درگرفت. هنگامی که حسین علیه السلام در جای خود ایستاده بود و دشمنان به وی نزدیک شدند، سعید حنفی در برابر امام حسین علیه السلام قرار گرفت و تیرهای دشمن از چپ و راست به سوی او نشانه می‏رفت. در همان حال که او در حضور حسین علیه السلام ایستاده بود تیرها گاه به صورت، گاه به سینه و گاه به پهلوی او می‏خورد؛ ولی اجازه نداد که هیچ تیری به حسین علیه السلام برسد تا آن که سرانجام حنفی بر زمین افتاد و در آن حال می‏گفت: پروردگارا آنها را همانند عاد و ثمود لعنت کن؛ پروردگارا سلام مرا به پیامبرت برسان و به او بگو که چه دردی از زخم‏ها کشیده‏ام. هدف من رسیدن به ثواب یاری پیامبرت بود. آنگاه رو به حسین علیه السلام کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا، آیا وفا کردم؟ فرمود: آری، تو در بهشت پیشاپیش منی. آنگاه روح پاکش به ملکوت اعلی پیوست. (تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۸) ] خطاب به مردم آن شهر چنین نوشت: صفحۀ ۴۳بسم الله الرحمن الرحیم‏ از حسین بن علی به جماعت مؤمنان و مسلمانان‏ آخرین فرستادگان شما یعنی هانی و سعید نامه‏هایتان را نزد من آوردند. آنچه را شرح‏داده و یادآور شده بودید دریافتم و سخن اکثریت شما این بود: «ما پیشوایی نداریم،نزد ما بیا، باشد که خداوند به وسیله تو ما را بر حق و هدایت گرد آورد.» من برادر و پسرعمویم و شخص مورد اعتماد خاندانم یعنی مسلم بن عقیل را نزد شمامی‏فرستم. اگر او به من نوشت که رأی جماعت و خردمندان و ارباب فضیلت شما برآنچه فرستادگانتان آورده‏اند و در نامه‏هایتان خوانده‏ام متحد است، به زودی نزد شماخواهم آمد. ان شاء الله. به جانم سوگند، امام کسی است که بر اساس کتاب خدا حکم‏کند، عدالت را بپا دارد، به دین حق ایمان داشته باشد و به خاطر خداوندخویشتنداری ورزد. والسلام[ - الارشاد، ص ۲۰۴؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۸؛ اخبار الطوال، ص ۲۳۱، در این کتاب آمده است: «تا کُنْه کار شما را برای من روش سازد» ]سفیر امام حسین علیه السلام به کوفه حسین علیه السلام مسلم بن عقیل را فراخواند و او را همراه قیس بن مسهر صیداوی[ - زندگینامه وی در ادامه بحث خواهد آمد ]، عمارةبن عبدالله سلولی[ - عمارة بن عبیدالله سلولی‏ نمازی گوید: «عمارة بن عبدالله سلولی: از او یاد نکرده‏اند. او حامل نامهء اهل کوفه به سرورمان حسین علیه السلام است؛ و همراه مسلم به کوفه بازگشت.» (مستدرکات علم الرجال، ج ۶، ص ۲۰). شوشتری گوید: «عمارة بن عبید سلولی: در طبری آمده است که هانی بیمار شد و ابن زیاد به عیادتش آمد. عماره به او گفت: اجتماع و طرح ما برای کشتن این سرکش است. حال که خداوند تو را بر وی چیره ساخته است او را به قتل برسان! هانی گفت: دوست نمی‏دارم که در خانه‏ام کشته شود. او (عماره) از گروه میانهء فرستادگان اهل کوفه نزد حسین علیه السلام بود که همراه وی و قیس بن مسهّر و عبدالرحمن ارحبی حدود ۳۵۰ نامه را ارسال داشتند؛ چنان که در طبری نیز آمده است حسین علیه السلام مسلم را همراه آنان فرستاد.» (قاموس الرجال، ج ۸ ، ص ۵۴) ]، عبدالله و عبدالرحمن، پسران شداد ارحبی[ - عبدالله وعبدالرحمن، پسران شداد ارحبی: نمازی گوید: «عبدالرحمن بن شداد ارحبی: از او نام نبرده‏اند، او و برادرش عبدالله بن شداد، فرستادگان اهل کوفه، نزد سرورمان حسین - صلوات الله علیه - بودند. سپس امام علیه السلام ، چنان که در ارشاد مفید آمده است، آن دو را همراه پسر عمویش، مسلم، به کوفه فرستاد.». (مستدرکات علم الرجال، ج ۴، ص ۴۰۱). شوشتری گوید: «عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی: شیخ در رجال خویش وی را از یاران حسین علیه السلام بر شمرده است. سیره نویسان گفته‏اند که او یکی از چهار نفری بود که همراه پنجاه و چند نامه به مکه رفتند و دوازده شب مانده از ماه رمضان وارد آن شهر شدند. او از کسانی است که حسین علیه السلام وی را همراه مسلم فرستاد. پس از شهادت مسلم او از کوفه نزد حسین علیه السلام آمد، تا آن که شهید شد؛ و در زیارت ناحیه و رجبیه سلام بر وی وارد است. آنها گروه دوّم فرستادگان اهل کوفه بودند و طبری آنها را سه تن دانسته است (عبدالله، قیس و عماره سلولی) نه چهارتن؛ و ورودشان در روزی که او گفته معلوم نیست. طبری او را در شمار فرستادگان نخستین ذکر کرده است؛ و تاریخ ورودشان ده روز گذشته از رمضان بود. اینان دو روز پس از گروه نخست روانه شدند. ولی روز رسیدنشان را ذکر نکرده است و این که هر دو گروه یکباره حرکت کرده باشند معلوم نیست. طبری نیز فرستادن این سه تن با مسلم را نوشته است، اما بر این که وی پیش یا پس از قتل مسلم نزد حسین علیه السلام باز گشته باشد، واقف نیستم؛ و هر دو زیارتنامه در بر دارنده سلام بر وی هستند. (قاموس الرجال، ج ۶، ص ۱۲۳، شماره ۴۰۲۶). سماوی گوید: او عبدالرحمن بن عبدالله بن کدن بن ارحب است... و بنی ارحب تیره‏ای از همدان هستند. عبدالرحمن از تابعان بزرگ، شجاع و پیشگام بود. سیره‏نویسان گفته‏اند: «مردم کوفه، او را همراه قیس بن مسهّر و حدود ۵۳ نامه نزد حسین علیه السلام در مکه فرستادند. گروه او دومین گروه بود. به این ترتیب که گروه عبدالله بن سبع و عبدالله بن وائل، اول؛ گروه قیس و عبدالرحمن، دوم و گروه سعید بن عبدالله حنفی و هانی بن هانی سبعی، سوم بود. ابومخنف گفته است: هنگامی که حسین علیه السلام مسلم را فراخواند و از سوی خویش به کوفه فرستاد، قیس، عبدالرحمن و عمارة بن عبید سلولی را با وی همراه ساخت و او از جمله افراد گروه‏های اعزامی بود. سپس عبدالرحمن بازگشت و در شمار اصحاب امام درآمد. در روز دهم، با دیدن اوضاع و احوال، اجازه پیکار گرفت و حسین علیه السلام به او اجازه فرمود. او پیش رفت و در حالی که میان مردم شمشیر می‏زد می‏گفت:صبراً علی الاسیاف والاسنه#صبراً علیها لدخول الجنة بر شمشیرها و نیزه‏ها صبر می‏کنم تا وارد بهشت شوم‏ او پیوسته در حال پیکار بود تا سرانجام کشته شد. رضوان‏الله تعالی علیه. (ابصار العین، ص ۱۳۱ - ۱۳۲). مامقانی نیز بر این باور است که وی عبدالرحمن بن عبدالله بن کدن ارحبی است و درباره‏اش گفته است: «او از کسانی است که حسین علیه السلام وی را همراه مسلم فرستاد. پس از بی‏وفایی کوفیان و کشته شدن مسلم عبدالرحمن از کوفه بازگشت و آن حضرت را همراهی کرد تا به فیض شهادت رسید و به سلام امام در دو زیارت ناحیه مقدسه و رجبیه مفتخر شد.» (تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۴۵) ]، روانه کوفه کرد؛ او راصفحۀ ۴۴صفحۀ ۴۵به تقوا، پنهان‏کاری و مدارا فرمان داد چنانچه دید که مردم متحد و همرأی هستند، این رابا شتاب برایش بنویسد[ - الارشاد، ص ۱۸۶ ] پنهان کاری در این‏جا به چه معناست؟ آیا معنایش این است که مسلم بن عقیل تارسیدن به کوفه موضوع سفارتش را، در طول راه پنهان نگه دارد؟ یا که در سازماندهی‏کوفیان برای قیام همراه امام از شیوه‏های پنهانی استفاده کند؟ یا معنایش این است که‏موضوع مکان و زمان تحرکاتش و اسلحه‏خانه‏ها و فرماندهان و افراد مورد اعتماد و رمزآغاز عملیاتش را پوشیده نگهدارد؟ یا چیزی جز این؟ مدارا به چه معنا است؟ آیا منظور مدارای با مردم است؛ که از اخلاق اسلامی است؟یا به معنای عدم رویارویی مسلحانه با حکومت محلی اموی در کوفه تا هنگام رسیدن‏امام علیه السلام و یا دریافت اجازه از آن حضرت است؟ آیا مأموریت مسلم بن عقیل - طبق این روایت - به شناخت آرای عمومی کوفیان وصداقتشان در آنچه به امام نوشته‏اند منحصر است؟ یک روایت دیگر حاکی از آن است که نامه امام علیه السلام به اهل کوفه، حاوی عبارت زیرنیز بوده است: صفحۀ ۴۶«من، برادر و پسر عمویم، مسلم بن عقیل بن ابی‏طالب را نزد شما فرستاده به او فرمان‏داده‏ام که وضعیت و خبر و رأی شما و نیز نظر خردمندان و بزرگانتان را برایم بنویسد. اوبه سوی شما رهسپار است. ان شاء الله، و لا قوة الّا باللّه، اگر چنان که فرستادگان شماگفته‏اند و در نامه‏هایتان نوشته‏اید هستید، همراه پسرعمویم بپاخیزید و با او بیعت کنید واو را وامگذارید. به جانم سوگند، امام عامل به کتاب و برپای دارنده عدالت، با کسی که‏به ناحق حکم می‏کند و به راهی هدایت نمی‏کند برابر نیست...[ - الفتوح، ج ۵ ، ص ۳۵؛ مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۹۵-۱۹۶ ] از این عبارات روشن می‏شود که مأموریت مسلم بن عقیل در کوفه، به شناسایی آرای‏عمومی مردم و آگاهی به حقیقت و واقعیت جهت‏گیری‏های ساکنان این شهر نبوده است.بلکه مأموریت اصلی وی قیام علیه حکومت محلی اموی همراه مردم کوفه و فراهم‏ساختن زمینه پایان دادن به کل حکومت اموی بوده است. دلیل این مدعا سخن امام علیه السلام است که می‏فرماید: «همراه پسرعمویم بپاخیزید؛ با او بیعت کنید و او را وا مگذارید...». ابن اعثم کوفی در ادامه نقل تاریخی‏اش می‏گوید: آنگاه نامه را پیچید و مهر زد ومسلم بن عقیل را فرا خواند و آن را بدو سپرد و فرمود: من تو را به سوی مردم کوفه می‏فرستم و خداوند کار تو را آن گونه که دوست می‏دارد وخشنود است به پایان خواهد برد. امیدوارم که من و تو در درجه شهیدان باشیم. پس به‏برکت و یاری خداوند برو تا به کوفه درآیی. چون وارد شهر شدی، نزد موثق‏ترین مردمش‏فرود آی و آنان را به اطاعت من فرابخوان. چنانچه مردم را بر بیعت با من یکدل‏دیدی خبرش را با شتاب برایم بنویس تا به حساب آن رفتار کنم - ان شاء الله تعالی.آنگاه حسین علیه السلام او را در آغوش کشید و با او خداحافظی کرد؛ و همه گریستند.[ - همان، ص ۳۶؛ مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۹۶ ] از این روایت استفاده می‏شود که «رازداری» در روایت نخست به این معنا نیست که‏مسلم بن عقیل در دعوت به فرمانبرداری از امام، از شیوه پنهان‏کاری پیروی کند. زیرا ازظاهر سخن امام که می‏فرماید «و مردم را به اطاعت من فرابخوان»، آشکارا عمل کردنصفحۀ ۴۷برمی‏آید. بلی، لازمه کار این است که از دوستان و افراد مورد اعتماد آغاز شود؛ و این‏چیزی است که فرمایش امام، «چون وارد شهر شدی، نزد موثق‏ترین مردمش فرود آی»،بدان اشعار دارد. همچنین از این روایت استفاده می‏شود که امام علیه السلام با این سخن خویش، «و من امیدوارم‏که من و تو در درجهء شهیدان باشیم»؛ به مسلم فهماند یا به او خبر داد که سرانجام کارش،رستگاری با شهادت است؛ و آن گاه که قضیه به یکی از مصالح عالی اسلام مربوط باشد،آگاهی به این که سرنوشت فرد کشته شدن است، مانع ادای تکلیف نیست. از جمله‏چیزهایی که دلالت دارد بر این که دریافت مسلم بن عقیل از سخن امام علیه السلام این بود که به‏سوی شهادت می‏رود و این آخرین دیدار وی با پسر عمویش، حسین علیه السلام ، است، این‏است که یکدیگر را در آغوش گرفتند و خداحافظی کردند و همه گریستند. یک روایت تاریخی می‏گوید: «مسلم در نیمه ماه رمضان از مکه بیرون آمد و پنج روزمانده از شوال به کوفه رسید...»[ - مروج الذهب، ج ۲، ص ۸۹ ]مسلم بن عقیل کیست؟ نامه امام علیه السلام به محمد حنفیه و بنی‏هاشم ابن‏عساکر و ابن‏کثیر نقل کرده‏اند که امام علیه السلام (هنگام حضور در مکه) به مدینه پیغام‏داصفحۀ ۶۰و از بنی‏هاشم خواست که نزد وی بشتابند. به دنبال آن گروهی از آنان نزد وی آمدند ومحمد بن حنفیه نیز به آنها پیوست. ولی نام افراد بنی‏هاشم، در این روایت ذکر نشده است[ - ر. ک. تاریخ ابن عساکر (ترجمة الامام الحسین)، تحقیق محمودی، ص ۲۹۸، ح ۲۵۶؛ البدایه والنهایه، ج ۸ ، ص ۱۷۸ ] ذهبی گوید: حسین علیه السلام به مدینه [پیغام‏] فرستاد و شماری اندک از بنی عبدالمطلب‏نزد وی آمدند. اینان زن و مرد نوزده تن بودند[ - تاریخ الاسلام، حوادث سال ۶۱، ص ۹ ] مفهوم روایت این است که بنی‏هاشم از مدینه همراه حسین علیه السلام نیامدند. بلکه پس ازدعوتی که به وسیلهء این نامه از آنان به عمل آمد، در مکه به وی پیوستند. ولی بنابر منابع تاریخی شیعه امام حسین علیه السلام از مکه برای محمد حنفیه و بنی‏هاشمی‏که در مدینه نزد وی بودند نامه‏ای فرستاد؛ که در عین اختصار، معانی بسیار بلندی را درخود جای داده است و از باشکوه‏ترین نامه‏های امام علیه السلام به شمار می‏آید. در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است که امام حسین علیه السلام نامه‏ای را از مکه فرستاد؛ که‏متن آن چنین است: «بسم الله الرحمن الرحیم‏ از حسین بن علی به محمد حنفیه و کسانی از بنی‏هاشم که نزد وی هستند. هر کس به من بپیوندد به شهادت می‏رسد؛ و هر کس نپیوندد، پیروزی را درک نخواهدکرد. والسلام.[ - کامل الزیارات، ص ۷۵، باب ۲۴، حدیث شماره ۱۵؛ مثیرالاحزان، ص ۳۹، با اندکی تفاوت ] متن این نامه، با اندکی تفاوت از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است و از ظاهر آن چنین‏برمی‏آید که امام حسین علیه السلام آن را پس از خروج از مکه نوشته است[ - بصائر الدرجات، ص ۴۸۱، حدیث شماره ۵ ، محمد بن یعقوب کلینی نیز این روایت را از امام صادق علیه السلام ، در کتاب الرسائل نقل کرده است (ر.ک. بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۳۰ و ج ۴۵، ص ۸۴) ] مفهوم نامه: علامه مجلسی در توضیح مفهوم این نامه می‏نویسد: به‏پیروزی نمی‏رسد،یعنی به پیروزی‏های دنیوی نمی‏رسد و از آنها بهره‏مند نمی‏شود. از ظاهر این پاسخصفحۀ ۶۱نکوهش کسانی که به امام نپیوستند برمی‏آید. شاید هم معنایش این باشد که امام علیه السلام آنان‏را مخیر گذاشته است؛ و بنابر این هر کس تخلف ورزیده گناه نکرده است[ - بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۸۱ ] بنابراین، علامهء مجلسی پیروزی را به معنای برخورداری از منافع پیروزی‏های دنیوی‏گرفته است، همان‏گونه که احتمال می‏دهد، امام علیه السلام بنی‏هاشم را در پیوستن به خود آزادگذاشته است. و بنابر این کسانی که تخلف ورزیده و به ایشان نپیوسته‏اند گناهکارمحسوب نمی‏شوند. ولی قرشی آن را به چنان نوعی از پیروزی تفسیر کرده است، که تا برپایی رستخیز جزبرای امام حسین علیه السلام حاصل نشده است. او می‏گوید: «حضرت به خاندان نبوی خبر دادکه هر کس به وی بپیوندد به زودی با شهادت ظفرمند می‏شود؛ و هر کس به او نپیوندد به‏پیروزی نخواهد رسید؛ آیا پیروزی مورد نظر امام علیه السلام کدام است؟ پیروزی مورد نظر سیدالشهدا، آن پیروزی است که هیچ کدام از رهبران جهان وقهرمانان تاریخ بدان دست نیافته‏اند. چرا که (در واقعه کربلا) اصول و ارزش‏های امام علیه السلام پیروز شد و با فداکاری خویش دنیا را فروزان ساخت و نام او رمز حق و عدالت گردید.شخصیت والای آن حضرت متعلق به یک ملت نیست بلکه از آنِ همهء انسانیت است. کدام فتحی از این بزرگ‏تر و کدام ظفری از این برتر؟[ - حیاة الامام الحسین علیه السلام ، ج ۳، ص ۴۵ ] این پیروزی به گونه دیگری هم تفسیر شده است؛ و مراد از آن تحولات ودگرگونی‏های سرنوشت سازی است که بر اثر شهادت امام حسین علیه السلام در دوران خود اوو در دوره‏های پس از آن برای اسلام حاصل شد؛ تا آنگاه که امام مهدی قیام کند؛ کسی‏که قیام او فصل پایانی قیام جدش حسین است؛ و ظهور او در پهنه زمین، به‏مفهوم پیروزی‏دین محمدی بر همهء ادیان می‏باشد؛ و آخرین ثمره نهضت عاشورا به شمار می‏آید[ - ر.ک. بخش نخست این پژوهش، مقاله «در پیشگاه شهید پیروز» ] شاید مرحوم مقرم به برخی از مفاد این معنی پی برده است، آن جا که می‏گوید: امام‏حسین علیه السلام در نهضت خویش معتقد بود که فاتح و پیروزمند است، چرا که شهادت او دین‏صفحۀ ۶۲رسول خدا صلی الله علیه و آله را احیا می‏کند، بدعت‏ها را از میان می‏برد، کارهای مخالفان را رسوامی‏سازد؛ و به امت می‏فهماند که اهل بیت از دیگران به خلافت سزاوار ترند و در نامه‏خود به بنی‏هاشم نیز به همین موضوع اشاره می‏کند و می‏فرماید: هر کس از شما که به مابپیوندد به شهادت می‏رسد و هر کس تخلف بورزد، به پیروزی نخواهد رسید. مقصود امام علیه السلام از پیروزی جز آثار مترتب بر قیام و فداکاری آن حضرت یعنی فروریختن پایه‏های گمراهی، پاک شدن خارهای باطل از راه پاک شریعت و برپایی ستون‏های‏عدالت و توحید و تبیین وجوب ایستادن در برابر منکر برای امت چیز دیگری نبود. این همان معنای سخن امام زین العابدین علیه السلام به ابراهیم بن طلحة بن عبیدالله است که‏در هنگام بازگشت از مدینه از ایشان پرسید: پیروز چه کسی است؟ و امام فرمود: «هنگام نماز که فرا رسید، اذان و اقامه بگو، آنگاه پیروز را می‏شناسی»[ - ر.ک. امالی شیخ طوسی، ص ۶۶؛ بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۷۷ ] امام زین‏العابدین علیه السلام در این گفتار به تحقق آرمان‏هایی که سیدالشهدا جانش را برای آنهافدا کرد و شکست تلاشهای یزید را برای خاموش ساختن نور خداوند و نیز خواست پدرش‏را در خنثی‏سازی مجاهدت‏های رسول خدا صلی الله علیه و آله و از میان بردن شهادت به پیامبری آن‏حضرت، که بر امت اسلامی واجب است تا آن را پنج نوبت اعلام دارند، اشاره می‏کند[ - مقتل الحسین، مقرم، ص ۶۶ ] واژهء فتح در دوازده جای قرآن به شرح زیر آمده است: ۱- «فَإِنْ کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللََّهِ قَالُوا أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ...[ - نساء (۴)، آیه ۱۴۱ ] پس اگر از جانب خدا برای شما فتحی برسد، می‏گویند: مگر ما با شما نبودیم. ۲- «فَعَسَی اللََّهَ‏ُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ...[ - مائده (۵)، آیه ۵۲ ] امید است خدا از جانب خود فتح یا امر دیگری را پیش آورد. صفحۀ ۶۳۳- «إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جَاءَکُمُ الْفَتْحُ[ - انفال (۸)، آیه ۱۹ ] [ای مشرکان‏] اگر شما پیروزی [حق‏] را می‏طلبید، اینک پیروزی به سراغ شما آمد [واسلام پیروز شد]. ۴- «وَ یَقُولُونَ مَتَی هَذَا الْفَتْحُ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ[ - سجده (۳۲)، آیه ۲۸ ] و می‏پرسند: «اگر راست می‏گویید، این پیروزی [شما] چه وقت است؟». ۵ - «قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لَایَنفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمَانُهُمْ[ - همان ، آیه ۲۹ ] بگو: «روز پیروزی، ایمان کسانی که کافر شده‏اند سود نمی‏بخشد». ۶- «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً[ - فتح (۴۸)، آیه ۱ ] ما تو را پیروزی بخشیدیم [چه‏] پیروزی درخشانی! ۷- «فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً[ - همان ، آیه ۱۸ ] و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پیروزی نزدیکی به آنها پاداش داد. ۸ - «فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِکَ فَتْحاً قَرِیباً[ - همان ، آیه ۲۷ ] خدا آنچه را که نمی‏دانستید دانست، و غیر از این، پیروزی نزدیکی [برای شما] قرار داد. ۹- «فَافْتَحْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّنِی وَ مَنْ مَعِیَ مِنْ الْمُؤْمِنِینَ[ - شعراء (۲۶)، آیه ۱۱۸ ] میان من و آنان فیصله ده، و من و هر کس از مؤمنان را که با من است نجات بخش. صفحۀ ۶۴۱۰- «لَا یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قَاتَلَ[ - حدید (۵۷)، آیه ۱۰ ] کسانی‏از شما که پیش از فتح [مکه‏] انفاق و جهاد کرده‏اند [با دیگران‏] یکسان نیستند. ۱۱- «وَ أُخْرَی تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِنَ اللََّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ[ - صف (۶۱)، آیه ۱۳ ] و [رحمتی‏] دیگر که آن را دوست دارید: یاری و پیروزی نزدیکی از جانب خداست. ۱۲- «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللََّهِ وَالْفَتْحُ[ - نصر (۱۱۰)، آیه ۱ ] چون یاری خدا و پیروزی فرا رسد. پیروزی در موارد یاد شده به‏معانی زیر است: فتح مکه، یا گشوده شدن سرزمین مشرکان،پیروزی الهی و پیامبر صلی الله علیه و آله بر همهء بندگان؛ یاری شدن محمد؛ یاری شدن به وسیله محمد؛قضاوت و داوری عذاب شدن مشرکان در دنیا؛ و پاداش و کیفر در روز قیامت[ - ر.ک. مجمع البیان، ج ۳، ص ۲۰۷؛ ج ۴، ص ۵۳۱؛ ج ۸ ، ص ۳۳۲؛ ج ۹، ص ۲۳۳؛ ج ۱۰، ص ۵۵۴ ] در تفسیر قمی در بارهء آیه شریفه «وَأُخْرَی تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِنَ اللََّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ[ - صف (۶۱)، آیه ۱۳ ] آمده‏است: یعنی در دنیا با پیروزی قائم و نیز گفته است: فتح مکه[ - تفسیر قمی، ج ۲، ص ۳۶۶؛ تفسیر صافی، ج ۵ ، ص ۱۷۱؛ نور الثقلین، ج ۵ ، ص ۳۱۸؛ بحار، ج ۵۱ ، ص ۴۹ ] در کتاب تأویل الایات از امام صادق دربارهء آیه شریفه: «قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لَایَنفَعُ الَّذِینَ‏کَفَرُوا إِیمَانُهُمْ وَ لاََ هُمْ یُنْظَرُونَ[ - سجده (۳۲)، آیه ۲۹ ] آمده است: روز فتح روزی است که دنیا بر قائم گشوده می‏شود، و ایمان آوردن کسانی که پیش ازآن مؤمن نبوده و این پیروزی را باور نداشته‏اند سودی ندارد. کسی که از قبل ایمان آورده‏باشد، ایمان او سود دارد و در نزد خداوند از قدر و منزلت برخوردار است و روز قیامتصفحۀ ۶۵باغ هایش مزین است و از آتش جهنم به دور است و این پاداش دوستداران امیر مؤمنان وخاندان پاک او - که درود خداوند بر آنان باد - است[ - همان مأخذ، ج ۵ ، ص ۳۴۵، شماره ۱۷۸۲ ]نامه‏ای دیگر از امام حسین علیه السلام صاحب الفتوح نقل کرده است که یزید از شام نامه‏ای به قریش و بنی‏هاشم ساکن‏مدینه نوشت؛ و چند بیت شعر نیز با آن همراه ساخت که مخاطب اصلی وی در آن‏اشعار امام حسین علیه السلام بود. از سیاق روایت ابن اعثم چنین فهمیده می‏شود که هنگام‏حضور امام در مکه، آن نامه به مدینه رسید. و گفتار ابن اعثم پس از نقل آن اشعار نیز این‏گمان را تقویت می‏کند. او می‏گوید: «مردم مدینه پس از دیدن اشعار آنها را همراه اصل‏نامه برای حسین بن علی علیه السلام فرستادند.» اشعار یزید اینهاست:یا أیّها الراکب الغادی لطیّته‏#علی عذافرة فی سیره قحم‏#أبلغ قریشا علی نأی المزاربها#بینی وبین الحسین اللّه والرحمُ‏#وموقف بفناء البیت ینشده‏#عهد الا له وما توفی به الذمم‏#غنیتم قومکم فخراً بأمّکم‏#أم لعمری حصان برة کرمُ‏#هی التی لا یدانی فضلها احدٌ#بنت الرسول وخیر الناس قد علموا#وفضلها لکم فضل وغیرکم‏#من یومکم لهم فی فضلها قسم‏#إنی لأعلم حقا غیر ما کذب‏#والطرف یصدق احیانا ویقتصم‏#أن سوف یدرککم ما تدّعون بها#قتلی تهاداکم العقبان والرخمصفحۀ ۶۶ یا قومنا لا تشبّوا الحرب إذ سکنت‏#تمسکوا بحبال الخیر واعتصموا#قد غرت الحرب من کان قبلکُم‏#من القرون وقد بادت بها الأممُ‏#فَأنْصِفوا قَوْمَکُم لا تهلکوا بذخاً#فرب ذی بذخ زلت به قدم[ - تذکرة الخواص، ص ۲۱۵ - ۲۱۶ ] ای سواری که با مدادان حرکت می‏کنی، بر شتری نیرومند که عنان از دست صاحبش‏گرفته است؛ چون به قریش رسیدی به آنان بگو که با وجود دوری بسیار میان ما، میان من و حسین‏خداوند و رحم (خویشاوندی) است؛ و جایگاهی در پیرامون خانهء خداوند که او را به پیمان الهی و پیمان‏های وفا شده‏سوگند می‏دهد؛ شما را افتخار وجود مادرتان نسبت به قومتان بس است، مادری که به جانم سوگندنجیب و نیکوکار و بزرگوار است ؛ او کسی است که هیچ کس به پای فضیلت او نمی‏رسد، و مردم می‏دانند که او دختررسول خدا و بهترین مردم است؛ فضیلت او برای شما فضیلت است؛ و دیگران نیز از امروز از فضیلت او سهمی دارند ؛ من به حق و راستی می‏دانم و حال آنکه چشم گاه راست می‏گوید و گاه خطا می‏کند؛ اینکه به زودی آنچه ادعا می‏کنید به شما می‏رسد؛ کشتگانی که عقابان و کرکسان به‏شما هدیه می‏کنند؛ ای قوم ما جنگ آرام شده را دوباره آغاز مکنید و به ریسمان خیر و نیکی چنگ بزنید جنگ ملت‏های پیش از شما را فریفت و امت‏های بسیاری را نابود ساخت؛ با قوم خویش انصاف دهید و با تکبر، خویش را هلاک مکنید، چه بسا متکبری که‏پایش لغزیده است. صفحۀ ۶۷در روایت آمده است که چون امام حسین علیه السلام در نامه نگریست، دانست که از یزید بن‏معاویه است و در پاسخ آن نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم «وَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ لِی عَمَلِی وَلَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمَّاأَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِی‏ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ[ - یونس (۱۰)، آیه ۴۱ ] و اگر تو را تکذیب کردند، بگو: عمل من به من اختصاص دارد، و عمل شما به شمااختصاص دارد. شما از آنچه من انجام می‏دهم غیر مسؤولید، و من از آنچه شما انجام‏می‏دهید غیر مسؤولم. والسلام[ - الفتوح، ج ۵ ، ص ۷۶ ] از ظاهر این روایت نمی‏توان یقین حاصل کرد که امام علیه السلام پاسخ نامه را به خود یزیدنوشت یا برای او فرستادند. هر چند که مخاطب نامه خود اوست، ممکن است امام علیه السلام پاسخ را برای اهل مدینه، که نامه و اشعار را نزد وی فرستادند، نوشته باشد؛ و آنها اصل‏یا مضمون نامه امام را به یزید رسانده باشند. درباره این که قریش و بنی‏هاشم ساکن مدینه - که یزید نامه را برای آنها نوشت - چه‏کسانی بودند در این روایت چیزی نیامده است. ولی ابن عساکر می‏نویسد: «یزید نامه رابرای عبدالله بن عباس فرستاد». وی اشعار را نیز با اندکی تفاوت نقل کرده است[ - ر.ک. تاریخ ابن عساکر، ج ۱۴، ص ۲۱۰ ] تأمل در ابیات یزید و پاسخ امام علیه السلام نشان دهنده تکرار سنت‏های الهی در رویارویی‏میان انسان‏های خدایی و طاغوتیان است. یزید در اشعار خود با منطق طاغوت، امام علیه السلام را به فشار و قتل در دنیا یعنی نهایت کاری که از طاغوتیان برمی‏آید تهدید می‏کند. ولی‏امام علیه السلام با منطق انسان‏های خدایی به عدم ارتباط میان رفتار هدایت شدگان و گمراهان وبیزاری این دو گروه از یکدیگر تأکید می‏کند: تأکید بر کیفری اخروی، آن هم با عذاب‏پیوسته و بی وقفه الهی برای گمراهان. پاسخ امام برای یزید تحقیرآمیز است، زیرا نه از او نام می‏برد و نه به او لقبی می‏دهدصفحۀ ۶۸سفارت قیس بن مسهر برای بار دوم نامه مسلم بن عقیل به امام علیه السلام طبری روایت می‏کند که مسلم بن عقیل هفده شب پیش از کشته شدنش از کوفه به‏امام حسین علیه السلام چنین نوشت: راهنما به خویشاوندانش دروغ نمی‏گوید، جماعت کوفیان با توست، همین که نامه‏ام راخواندی روانه شو. والسلام علیک. در نقل ابن نما آمده است: اما بعد، راهنما به خویشاوندانش دروغ نمی‏گوید. همه اهل کوفه با تواند و هجده هزارتن از آنان با من بیعت کرده‏اند. همین که نامه‏ام را خواندی با شتاب حرکت کن.والسلام علیک و رحمةالله و برکاته[ - مثیر الاحزان، ص ۳۲ ] در روایت دینوری آمده است: ... حرکت کن که همه مردم باتواند و هیچ نظر خوشی به خاندان ابوسفیان ندارند[ - اخبار الطوال، ص ۲۴۳ ] روایت‏های تاریخی حاکی از آن است که قیس بن مسهر صیداوی این نامه را نزد امام‏در مکه برد؛ و مسلم، عابس شاکری و غلامش، شوذب، را با او همراه ساخت[ - ابصار العین، ص ۱۱۲ ] امام حسین علیه السلام قصد خویش مبنی بر رفتن به کوفه را به گزارش مسلم از وضع مردم‏کوفه منوط ساخته بود؛ و در نامه نخست خود به مردم آن شهر بر این موضوع تأکیدورزید و فرمود: ... اگر او به من نوشت که رأی جماعت و خردمندان و اربابان فضیلت شما بر آنچه‏فرستادگانتان آورده‏اندو درنامه‏هایتان خوانده‏ام متحداست، به‏زودی نزد شما خواهم‏آمد[ - ارشاد، ص ۲۰۴ ]صفحۀ ۷۴خطبه‏های امام علیه السلام در مکّه مکرّمه متأسفانه تاریخ از دوران حضور امام حسین علیه السلام در مکه مکرمه جز آن خطبه مشهورایشان که جمله معروف «مرگ برای فرزندان آدم چونان گردنبند برای دختران جوان‏است»، چیزی ثبت نکرده است. این خطبه و یک خطبه دیگر شامل مجموعه‏ای ازسخنان حکمت‏آمیز کوتاه است که امام علیه السلام پیش از بیرون آمدن از مکه ایراد فرمود. برای پژوهشگر ژرف‏اندیش باور این موضوع که امام علیه السلام در مدت حدود ۱۲۵ روزحضور در مکه آن هم همزمان با موسم حج، در محافل مکه جز این دو خطبه را نخوانده‏باشد بسیار دشوار است. با آن که طبق روایت‏های تاریخی مردم نزد آن حضرت گردمی‏آمدند و از ایشان کسب فیض می‏کردند و شنیده‏هایشان را ثبت و ضبط می‏نمودند! آیا این معقول است که امام علیه السلام از فضای دینی و قدسی حاکم بر بیت‏الله الحرام برای‏تبلیغ و معرفی حق و نیز نهضت مقدس خویش استفاده نکرده باشد. این یکی از شکاف‏های مبهم و از لغزش‏های دردناک تاریخ است! خطبه نخست پژوهشگر متتبع، شیخ سماوی، گوید: حسین علیه السلام پس از دریافت نامه مسلم، آهنگ‏بیرون آمدن کرد؛ و در شب هشتم ذی‏حجه یاران خویش را گرد آورد و خطاب به آنان فرمود: الحمد للّه، ما شاء اللّه، ولا قوة الاّ باللّه وصلی اللّه علی رسول اللّه. مرگ همچون گردنبند دختران آویزهء گلوی فرزندان آدم است. شوق من به دیدارپدرانم چونان شوق یعقوب است به دیدار یوسف. برای من قتلگاهی برگزیده شدهصفحۀ ۷۵نکته‏های قابل استفاده از این خطبه شریفه ۱- امام علیه السلام رهیدنی نبودن انسان از بند مرگ را به رهیدنی نبودن گردن دختران جوان‏از طوق گردنبند محکم تشبیه کرده است؛ و تشبیه مرگ به گردنبند بر گردن دختران‏جوان، که زینت آنها به شمار می‏آید، نگرش باشکوهی است به این که مرگ در راه‏حرکت تکوینی انسان، یک گام تکاملی است؛ و به‏ویژه برای مؤمن در مسیر سرنوشتش‏یک زینت است. چرا که او را از سرای درد و رنج و گرفتاری و سختی به سرای پرنعمت وپاداش کامل و سعادت همیشگی می‏رساند؛ و بدون شک شهادت، که برترین وشریف‏ترین مرگ‏هاست، نسبت به مطلق مرگ، به حقیقت زینت تناسب بیشتری دارد؛ وجز انسان‏های سعادتمند از آن برخوردار نگردند. ۲- این سخن امام علیه السلام که می‏فرماید: «برای من قتلگاهی برگزیده شده است که آن رادیدار خواهم کرد»، اشاره به این دارد که این قتلگاه یک انتخاب الهی است، و نه از سرزور و جبر؛ که با سرافراز شدن به کرامت وظیفه، در آن شرایط ویژهء دشوار، امام به طورتعبدی و برای امتثال فرمان خداوند و در راستای انجام وظیفه به سوی آن حرکت می‏کند. این سخن امام علیه السلام به آگاهی از سرنوشت و سرانجام کار خویش نیز اشاره دارد. ۳- این سخن امام علیه السلام که می‏فرماید: «از روز رقم خورده با قلم سرنوشت گریزی نیست»،اشاره روشنی است به حتمی بودن این قتل و تحقق آن سرنوشت مکتوب به قلم قضایصفحۀ ۷۶الهی. آن نیز نه با زور و اجبار، بلکه به‏گونهء پیش‏بینی‏شده در علم خداوند - تبارک وتعالی -و رقم خورده با قلم مشیت الهی. ۴- امام علیه السلام در این خطبه تأکید فرمود که سرنوشت او در رفتن به عراق کشته شدن‏است. نیز اشاره فرمود که گرگان میان نواویس و کربلا، بند از بند وی جدا خواهند کرد.یعنی اینکه او را به گونه‏ای زشت خواهند کشت. شاید نواویس و کربلا اشاره به تجمع وگسترش انبوه سپاه اموی در فاصله میان این دو منطقه باشد. آن حضرت با کسانی که قصد پیوستن به وی را داشتند شرط کرد که باید در راه‏دوستی اهل بیت آماده جانبازی بوده خود را آماده لقای الهی کرده باشند، یعنی این که‏برای آنها سرنوشتی جز کشته شدن و شکیبایی بر زخم شمشیر و نیزه نیست! امام علیه السلام از این سخنان چه چیز را اراده کرده بود... و چرا؟ یک رهبر الهی همانند دیگر رهبران برای تحقق هدف هایش در پی آماده سازی عِدّه‏و عدّه است و برای رسیدن به آن به تهیه وسایل ظاهری شناخته شده دست می‏یازد. ولی‏او با رهبرانی که تنها به دنبال پیروزی ظاهری هستند تفاوت دارد. او یارانش را با هرویژگی‏ای بر نمی‏گزیند، بلکه آنان را از میان کسانی همانند خودش انتخاب می‏کند؛ که‏همه همّتشان کسب خشنودی خداوند باشد. یارانی هدایت شده و هدایت کننده که با آگاهی‏از سرنوشت در راهی ناهموار و پر از بیم و خطر ره می‏سپرند. رهبر الهی با گزینش یاران‏خود از میان چنین مردانی نقشه کار و نوع رویارویی خویش را ترسیم می‏کند؛ و در این‏مسیر به همه کسانی که به او می‏پیوندند اعتماد نمی‏کند. زیرا ممکن است بسیاری از آنهاطمعکار و اهل ریا و گناه باشند؛ که باید آنان را آزمود. کاروان حسینی نیز پیش از رسیدن‏به میدان رویارویی از وجود چنین عناصری باید پاک می‏شد. از این رو با اعلام و تأکید[امام‏] بر این که سرنوشت آنان قتل و شکیبایی بر شمشیر و نیزه است؛ و چنین کاری جزاز فدائیان حقیقی و مشتاقان دیدار پروردگار ساخته نیست، آزمایش می‏شدند. این آزمایش روش معمول همه رهبران الهی است؛ و قرآن کریم درباره این سنت درآزمایش نهر به دست طالوت علیه السلام چنین می‏فرماید: صفحۀ ۷۷«فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللََّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَمَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِیلاً مِنْهُمْ فَلَمَّاجَاوَزَهُ هُوَ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قَالُوا لَاطَاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالَ الَّذِینَ‏یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلَاقُوا اللََّهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللََّهِ وَاللََّهَ‏ُ مَعَ‏الصَّابِرِینَ[ - بقره (۲)، آیه ۲۴۹ ] و چون طالوت بالشکریان خود بیرون‏شد، گفت: «خداوند شما را به‏وسیله رودخانه‏ای‏خواهد آزمود. پس هرکس از آن بنوشد از [پیروان‏] من نیست، و هرکس از آن نخورد،قطعاً او از [پیروان‏] من است، مگر کسی که با دستش کفی برگیرد.» پس [همگی‏] جزاندکی از آنها، از آن نوشیدند. و هنگامی که [طالوت‏] با کسانی که همراه وی ایمان‏آورده بودند، از آن [نهر] گذشتند، گفتند: «امروز ما را یارای [مقابله با] جالوت وسپاهیانش نیست.» کسانی که به دیدار خداوند یقین داشتند، گفتند: «بسا گروهی‏اندک که بر گروهی بسیار، به اذن خدا پیروز شدند؛ و خداوند با شکیبایان است.» علاوه بر این رهبران خدایی هنگام آگاه ساختن یارانشان بر پیش آمدها و دشواری‏هاو سختی هایی که در مسیر سرنوشت خواهند دید، باب درجات عالی، منزلت‏های والا وپاداش‏های خدای تبارک و تعالی را، مادامی که بر پیمودن راه جهاد فی سبیل الله استوارباشند، به روی آنان می‏گشایند. کسی که جزئیات حرکت امام حسین علیه السلام را مورد تأمل قرار دهد درمی‏یابد که آن‏حضرت در مدینه، در راه مکه، و در مکه و در منزلگاه‏های راه مکه - عراق پیوسته خبر ازشهادت خویش می‏داد؛ و بدین وسیله کاروان حسینی را از دنیاخواهان غربال می‏کرد.حتی یاران برگزیده و خالص خویش را نیز در معرض آزمایش قرار داد؛ تا با نشان دادن‏ثبات قدم، درجات بلندشان نزد خداوند بالاتر رود. این چنین بود که یاران آن حضرت درشب عاشورا، جایگاه خود در بهشت را نیز دیدند؛ و در فردای وحشتزای آن روزصفحۀ ۷۸حضرت نقشه جنگی خویش را بر پایه نیروی حقیقی متشکل از این گروه اندکِ برگزیده وبی شائبه، ترسیم فرمود. ۵ - در این سخن حضرت که می‏فرماید: «خویشاوندان پیامبر از وی منحرف‏نگشته‏اند و در بهشت بر وی گرد می‏آیند، تا چشم‏هایش بدان وسیله روشن و وعده‏اش‏به وسیله آنها عملی گردد»، اشاره است به این که مسیر اهل بیت علیهم السلام همان مسیر رسول‏خدا صلی الله علیه و آله است و اینان نیز همان درجه و منزلت او را دارند و با کرامتی که خداوند در دنیاو آخرت به آن بزرگواران اختصاص داده است، چشمان رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن‏می‏گردد[ - محمد بن مسلم گوید: از امام باقر و امام صادق علیهما السلام شنیدم که می‏گویند: خداوند به عوض شهادت‏حسین علیه السلام ، امامت را در فرزندانش، شفا را در تربتش و اجابت دعا را بر سر قبرش قرار داد؛ و روزهای آمد و شد زائران وی از عمرشان محسوب نمی‏گردد. محمد بن مسلم گوید: به امام صادق عرض کردم: اگر اینها از قِبَل حسین به دیگران می‏رسد، به خودش چه خواهد رسید؟ فرمود: خدای متعال او را به پیامبر صلی الله علیه و آله ملحق ساخته است و با او در یک درجه و منزلت است؛ آنگاه این آیه شریفه را تلاوت فرمود: «وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ» (طور، آیه ۲۱) (بحار، ج ۴۴، ص ۲۲۱) ] شاید این سخن حضرت که می‏فرماید: «وعده‏هایش را به وسیله آنان عملی‏سازد»، اشاره دارد به این که وعده الهی مبنی بر پیروزی دین خداوند بر همه ادیان روی‏زمین به دست مردی از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و از فرزندان حسین علیه السلام یعنی امام مهدی‏منتظر علیه السلام تحقق خواهد یافت[ - روایت‏ها در این معنی فراوان است و جویندگان می‏توانند آنها را در کتاب‏های تألیف شده در موضوع غیبت امام زمان علیه السلام بیابند؛ مانند غیبت طوسی، غیبت نعمانی، کمال‏الدین صدوق و کتاب معجم احادیث المهدی، که مجموعه این احادیث را در بردارد ]خطبه دوّم تأمل در محتوای خطبه دوم و عدم ارتباط مضامین آن با مضامین خطبه نخست، گمان‏تفاوت مناسبت زمانی و مکانی دو خطبه را تقویت می‏کند. ولی حائری صاحب کتاب‏معالی السبطین، پس از نقل خطبه نخست از لهوف ابن طاووس می‏گوید: «و پس از صفحۀ ۷۹آن این خطبه را خواند...» وی با علم به اینکه نه این اشاره و نه خود خطبهء دوم در لهوف‏نیامده آن را نقل کرده است؛ و اینکه صاحب معالی السبطین این خطبه و آن اشاره را ازکجا گرفته است، خدا می‏داند. چون این فصل تنها به فعالیت‏های امام در مکه مکرمه اختصاص دارد؛ و نیز از آنجاکه احتمال می‏رود امام علیه السلام در دنباله خطبه نخست به موضوع‏های کوتاه اخلاقی که خطبه‏دوم دربر دارد اشاره کرده باشد، ما نیز خطبه دوم را بعد از خطبه اول نقل می‏کنیم. متن خطبه دوم چنین است: «بردباری زینت است؛ وفای به عهد جوانمردی است؛ صله رحم نعمت است؛استکبار خودستایی است؛ شتاب‏ورزی نادانی است؛ نادانی ناتوانی است؛ گزافه‏گویی‏گرفتاری است؛ همنشینی با فرومایگان و همنشینی با گناهکاران بدگمانی است.[ - معالی السبطین، ج ۱، ص ۲۵۱، شبلنجی آن را در نور الابصار نقل کرده است. اما سخن صاحب معالی السبطین را که می‏گوید: «و پس از آن این خطبه را خواند»، نیاورده است؛ اربلی نیز آن را در کشف الغمه نقل کرده است؛ و در صفحه ۱۷۸ فصول المهمه نیز آمده است ]روز حرکت از مکّه مکرّمه شیخ مفید و نیز طبری از قول ابومخنف نقل کرده‏اند که روز خروج امام حسین علیه السلام ازمکه به سوی عراق، هشتم ذی حجه بوده است: «سپس هشت روز گذشته از ذی حجّه،روز سه‏شنبه، روز ترویه، روزی که مسلم بن عقیل در آن خروج کرد، از مکّه خارج‏شد[ - ارشاد، ص ۲۱۸؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۰۱ و ۲۹۳ ]؛ و این قول مشهور است. ولی مَزّی و ابن عساکر نوشته‏اند که خروج حضرت از مکه در روز دوشنبه، دهم ذی‏حجه سال شصت بوده است: «پس در روز دوشنبه، دهم ذی حجه سال شصت همراه‏خاندان خود و شصت تن از بزرگان کوفه روانه عراق شد.[ - تهذیب الکمال، ج ۴، ص ۴۹۳؛ تاریخ دمشق، ج ۱۴، ص ۲۱۲ ]صفحۀ ۸۰سید بن طاووس گفته است: «امام حسین علیه السلام روز سه شنبه، سه روز گذشته از ذی‏حجه از مکه بیرون آمده بود»[ - اللهوف، ص ۱۲۴ ] سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص گفته است: «حسین علیه السلام ، در روز هفتم ذی حجه‏سال شصت از مکه بیرون آمد...[ - تذکرة الخواص، ص ۲۱۷ ] پوشیده نماند که سخن درست و قطعی همان قول مشهور است. زیرا در نامه ارسالی‏آن حضرت برای اهل کوفه نیز آمده است: «... من در روز سه‏شنبه هشت روز گذشته از ذی حجه، روز ترویه، به سوی شماحرکت کردم...[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۰۱ ] ابن کثیر در تاریخ خویش به نقل از زبیر بن بکار از محمد بن ضحاک نقل می‏کند که‏حسین علیه السلام هنگام بیرون آمدن از مکه به سوی کوفه، بر در مسجد الحرام گذر کرد و گفت:لا ذعرت السوام فی فَلق الصبح‏#مغیراً ولا دُعیت یَزیدا#یوم أعطی مخافة الموت ضیما#والمنایا یرصدننی أن أحید[ - البدایه والنهایه، ج ۸ ، ص ۱۶۷؛ شرح الاخبار، ج ۳، ص ۱۴۴؛ تاریخ دمشق، ج ۱۴، ص ۲۰۴؛ ولی مفاد یک روایت دیگر به نقل از ابوسعید مقبری (یا منقری) حاکی از آن است که امام علیه السلام در مدینه منوره و هنگام ورود به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله به این دو بیت مثل زد. ابوسعید گوید: «به خدا سوگند حسین را دیدم که میان دو مرد راه می‏رفت و یک بار به این و بار دیگر به آن تکیه می‏داد تا آن که به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد؛ و در آن حال شعری را زمزمه می‏کرد که من دانستم او اندکی بیش درنگ نمی‏کند و بیرون می‏رود؛ و مدتی نگذشت که بیرون رفت تا به مکّه رسید...». (مختصر تاریخ دمشق، ج ۷، ص ۱۳۶).باید گفت منعی ندارد که امام علیه السلام در دو جا به این دو بیت مثل زده باشد، چنان که قاضی نعمان مصری نیز پس از شرح مفردات دو بیت به این موضوع اشاره کرده است؛ آنجا که می‏گوید:«السوام: حیوان چرنده، و بیشتر به ویژه بر شتر اطلاق می‏شود. سائمه: حیوان علف‏چر است هنگام دوام یافتن چرایش و در این صورت آن را چرنده گویند و چوپانان آن را می‏چرانند. در روایت دیگری آمده است: امام علیه السلام در مدینه منوره به این دو بیت مثل زد؛ و این دو بیت از ابن مفرغ حمیری است... و ممکن است که در هر دو جا گفته باشد». (شرح الاخبار، ج ۳، ص ۱۴۵).روایت دیگری است که شیخ عباس قمی آن را چنین نقل کرده است: از ابن عباس روایت شده است که گفت: «حسین علیه السلام را دیدم که پیش از رفتن به عراق بر در کعبه ایستاده است و دست جبرئیل را در دست دارد؛ و در این حال جبرئیل فریاد می‏زند: بشتابید برای بیعت با خدای عزوجل». (نفس المهموم، ص ۱۶۳).بر خواننده دانا پوشیده نیست که آنچه در این روایت آمده است برای امام دشوار یا بعید نیست؛ زیرا همان‏طور که از زبان جدش نقل شده است، او زینت آسمان و زمین است و جبرئیل و دیگر فرشتگان آسمان به خدمت وی مشرف می‏شدند. اما نکته قابل توجه در روایت ابن عباس این است که می‏گوید: «دیدم». پرسش اینجاست که آیا او نیز شایسته دیدن جبرئیل بوده است؟ یا آن که در این مورد جبرئیل را با اجازه خاص امام دیده است؟ یا این که جبرئیل را به صورت انسان دیده و بعد امام علیه السلام به او فهمانده است که کسی را که او دیده جبرئیل بوده است؟نکته قابل توجه دیگر این که آیا ابن عباس، پس از مشاهده این وضعیت بیعت کرد؟ و اگر بیعت کرد چگونه یارای سرپیچی از پیوستن به کاروان حسینی را در خود دید؟ حتی اگر در این مورد معذور هم بوده باشد.نکته قابل توجه دیگر این که: آیا این دیدن فقط برای ابن عباس حاصل شد؟ یا این که «بشتابید به سوی بیعت خدای عزوجل» حاکی از آن است که خطاب متوجه دیگر مردم نیز بوده است؟ آیا این ندا را شنیدند؟ و پاسخ چه بود؟ یا این که این دیدار، در خواب حاصل گردید؟ و پرسش‏های دیگری از این قبیل ]چرا امام علیه السلام بر ترک مکه در ایام حج اصرار ورزید؟ عمره، تمتع یا مفرده حرکت حکومت محلی اموی در کوفه تلاش حکومت مرکزی بنی‏امیه در شام آیا حکومت مرکزی اموی والی مکّه را تغییر داد؟ برخی از مورخان بر این باورند که هنگام مرگ معاویه، ولید بن عتبة بن ابی‏سفیان‏والی مدینه، یحیی بن حکیم بن صفوان بن امیه[ - یحیی بن حکیم بن صفوان بن امیه؛ وی از قبیله بنی جُمَح بود که در جنگ جمل با عایشه همراه بودند.دو تن از آنها به قتل رسیدند و باقی گریختند. یحیی در زمره فراریانی بود که جانش را نجات داد. نقل شده است که امیرالمؤمنین علیه السلام هنگام گذشتن بر کشتگان جنگ جمل در پایان فرمود: «خوش نمی‏داشتم که در زیر آسمان پر ستاره کسی از قریش کشته گردد! انتقام خویش را از بنی‏عبدمناف دیدم و حزان بنی جمح از دستم گریختند ...» (شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، ص ۱۲۳). ابن ابی الحدید نقل می‏کند که این یحیی زنده بود تا آن که عمرو بن سعید اشدق، پس از گماشته شدن از سوی یزید به والیگری مکه و مدینه، وی را والی مکّه ساخت. پس از آن عمرو در مدینه و یحیی در مکه اقامت داشت. (ر.ک. ج ۱۱، ص ۱۲۵) ] والی مکه، نعمان بن بشیر انصاری والی‏کوفه و عبیدالله بن زیاد والی بصره بود[ - الاخبار الطوال، ص ۲۲۷ ]صفحۀ ۱۳۳مفهوم این سخن این است که حکومت مرکزی در دمشق، ضمن اتخاذ تصمیم‏های‏تازه پس از ورود امام حسین علیه السلام به مکه مکرمه یحیی بن حکیم را از والیگری آن شهربرکنار کرد و عمرو بن سعید بن اشدق را به جای او گمارد. ولی شمار دیگری از مورخان نقل کرده‏اند که والی مکه در هنگام مرگ معاویه[ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۲؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۲۹ ]، خودعمرو بن سعید بن عاص اشدق بود؛ که یزید به دنبال عزل ولید بن عتبه از منصب‏والیگری مدینه، والیگری مکه و مدینه را یکجا به او سپرد. مؤید این دیدگاه روایتی است که می‏گوید: هنگام ورود امام حسین علیه السلام به مکه عمرو بن‏سعید به وی گفت: تصمیم شما چیست؟ فرمود: به خدا و این خانه پناه آورده‏ام[ - تذکرة الخواص، ص ۲۱۴ ]برکناری ولید بن عتبه‏ نامه یزید به قریشی‏های مدینه همچنین در تاریخ آمده است که یزید نامه‏ای برای مردم مدینه نوشت که چند بیت شعرنیز پیوست داشت - همان اشعاری که ذکر شد - . او در این نامه مردم را تهدید کرد که بایداز هرگونه تحرکی برخلاف مصالح حکومت اموی برحذر باشند. ابن اعثم کوفی گوید: نامه‏یزید خطاب به قریش و دیگر بنی هاشم به وسیلهء پیک رسید و این ابیات را دربرداشت... گوید: آنگاه مردم مدینه به این ابیات نظر کردند و سپس آن را همراه نامه برای حسین‏بن علی - رضی الله عنهما - فرستادند. چون حسین علیه السلام به نامه نگریست دانست که ازیزید بن معاویه است و در پاسخ چنین نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم‏ «وَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ لِی عَمَلِی وَلَکُمْ عَمَلُکُمْ، أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَأَنَا بَرِی‏ءٌ مِمَّاتَعْمَلُونَ»[ - یونس (۱۰)، آیه ۴۱ ] والسلام[ - الفتوح، ج ۵، ص ۷۷ ]صفحۀ ۱۴۰و اگر تو را تکذیب کردند، بگو: عمل من به من اختصاص دارد، و عمل شما به شمااختصاص دارد. شما از آنچه من انجام می‏دهم بیزارید و من از آنچه شما انجام‏می‏دهید بیزارم والسلام. از گفتار مزّی چنین برمی‏آید که یزید این ابیات را برای ابن عباس و دیگر قریش ساکن‏مکه و مدینه نوشته است؛ آنجا که می‏گوید: «این ابیات را برای او و دیگر قریش ساکن‏مکه و مدینه نوشت»[ - تهذیب الکمال، ج ۴، ص ۴۹۳؛ البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۶۸ ]نقشه کشتن یا دستگیری امام علیه السلام در مکه پس از آن که تلاش‏های حکومت بنی امیه برای دستگیری یا قتل امام علیه السلام در مدینه‏منوره با ناکامی رو به رو شد[ - ر.ک. بخش اول این کتاب، فصل چهارم زیر عنوان: چرا امام حسین علیه السلام در مدینه منوره نماند؟] تصمیم گرفت تدابیر لازم را برای ناگهان کشتن یادستگیری آن حضرت در مکه مکرمه بیندیشد. نقشه امویان برای قتل یا دستگیری امام در مکه مکرمه از مسلمات تاریخی است وهمهء مورخان بر آن متفقند. در تأیید این مطلب همین بس که امام حسین علیه السلام به برادرش‏محمد حنفیه فرمود: «برادرم، بیم آن دارم که یزید بن معاویه مرا ناگهانی در حرم بکشد؛ و من کسی باشم‏که به وسیله او حرمت این خانه شکسته شود![ - اللهوف، ص ۱۲۸ ] و به فرزدق فرمود: «اگر شتاب نمی‏ورزیدم دستگیر می‏شدم[ - ارشاد، ص ۲۰۱ ]صفحۀ ۱۴۱برخی منابع تاریخی نوشته‏اند که یزید، عمرو بن سعید بن عاص را با یک لشکرگسیل داشت و امارت حج و مسؤولیت برگزاری مراسم حج را بدو سپرد و سفارش کرد،که حسین را هر کجا یافت بکشد..[ - مقتل الحسین، مقرم، ص ۱۶۵ ] یک مأخذ دیگر می‏گوید: «سی تن از بنی‏امیه را همراه یک گروه فرستاد و فرمان دادکه حسین را بکشند»[ - تذکرة الشهداء، ص ۶۹ ] دیگری می‏نویسد: «آنان به جدّ کوشیدند تا امام را دستگیر کنند و ناگهان بکشند،گرچه او را به پرده‏های کعبه آویخته ببینند»[ - الخصائص الحسینیه، ص ۳۲ ] از جمله اسناد تاریخی کاشف از این حقیقت، نامه ابن عباس به یزید است که در آن‏آمده است: «... من هر چیزی را فراموش کنم، این را از یاد نمی‏برم که حسین بن علی را ازحرم رسول خدا به سوی حرم خداوند راندی و کسانی را گماشتی تا او را بکشند و بالاتراز آن کسانی را وادار ساختی تا در حرم با او بجنگند...[ - تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۴۸-۲۴۹؛ بحار، ج ۴۵، ص ۳۲۳-۳۲۴؛ و در تذکرة الخواص (ص ۲۴۸) آمده است: «آیا فراموش کرده‏ای که طرفدارانت را فرستادی تا حسین را در خانهء خدا بکشند» ]تلاش حکومت محلی اموی در بصره عبیدالله بن زیاد در دوران حکومت خود بر بصره همه ظاهر زندگی سیاسی واجتماعی مردم را زیر سیطره خویش گرفته بود؛ و ستم و بیداد او مشهور است. او میان‏قبایل تفرقه می‏افکند و میان بزرگان و اشراف ایجاد ناخوشنودی می‏کرد؛ و برای اداره‏امتی که نسبت به فساد و تبهکاری حکمرانانشان آگاه و از آنها ناراضی بودند، انواع‏روش‏های نیرنگ‏آمیز را به کار می‏بست. ولی باطن زندگی سیاسی و اجتماعی بصره شاهد پدیده‏ای دیگر یعنی تلاش پنهانیصفحۀ ۱۴۲و مبارزه اصولی شیعیان بود. شیعیان در جلسه‏های پنهانی خود اخبار و رویدادها را به‏بحث می‏گذاشتند و درباره آنها با یکدیگر به مشورت می‏پرداختند. ابن زیاد از این‏تلاش‏های پنهانی اطلاعاتی کلی داشت و نسبت به آنها بیمناک بود. دلیل آن هم لحن‏گفتار وی در آخرین سخنرانی او در بصره، پیش از رفتن به کوفه است. ابن زیاد، نامه یزید را، که طی آن والیگری کوفه را بر بصره افزوده و از وی خواسته‏بود پس از دریافت نامه رهسپار کوفه گردد و مسلم بن عقیل را به هر شیوه ممکن دستگیرسازد و در بند کند یا بکشد یا تبعید گرداند، به وسیلهء مسلم بن عمرو باهلی دریافت کرد. او بلافاصله پس از خواندن نامه فرمان داد که مقدمات سفر وی به کوفه را برای‏فردای آن روز فراهم سازند. اما خبر ناگهانی رسیدن نامه امام علیه السلام به اشراف و مهتران‏بصره، وی را سرآسیمه کرد. امام از بزرگان بصره خواستار پشتیبانی و پیوستن به نهضت‏خویش گشته بود. با آن که یقیناً عبیدالله زیاد تنها از طریق منذر بن جارود به متن نامه‏امام علیه السلام دست یافت؛ ولی بدون شک او می‏دانست که منذر بن جارود تنها یکی ازاشرافی است که امام علیه السلام برای آنها نامه نوشته است؛ و او تنها نبود. تاریخ در این باره که ابن زیاد درصدد شناسایی دیگر اشرافی که امام برایشان نامه‏نوشت برآمده، یا آنان را رانده و زیر فشار قرار داده باشد، چیزی نقل نکرده است؛ و یاما به چنین سندی دست نیافته‏ایم. شاید سبب آن تنگی وقت و شتاب او در سفر به کوفه -که صحنه رویدادهای نگران کننده گشته بود - یا اطمینان وی از دوستی اکثر اشراف‏نسبت به خاندان بنی‏امیه بود. اینک به روند رویدادهای بصره در روز پیش از سفر ابن زیاد به کوفه باز می‏گردیم. یک‏نسخه از نامه امام به سران بصره به وسیله سلیمان بن رزین به منذر بن جارود - پدر زن‏عبیدالله - رسید؛ و او به خلاف دیگران و بدون درنظر گرفتن در امان بودن پیک، موضوع نامه‏را پنهان نکرد. اوکه سرشتی خائنانه داشت از بیم آن‏که مبادا این کار توطئه عبیدالله باشد،نامه را همراه پیک نزد او فرستاد[ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۰ ] عبیدالله نیز وی را به دار کشید[ - ر. ک. اللهوف، ص ۱۱۴ ] و به روایتی گردن زد. [ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۰؛ ابصار العین، ص ۲۷ ]صفحۀ ۱۴۳آنگاه بر منبر بصره بالا رفت؛ و درحالی‏که قلبش از بیم لبیک گفتن مردم به‏ندای امام لرزان‏بود و نگرانی از مبارزهء پنهانی و قیام مردم همراه امام، سر تاپای وجودش را فرا گرفته‏بود،خطابه‏ای سراسر تهدید و بیم ایراد کرد؛ و با این کار از نگرانی و ترس خود و نیز قدرت‏نیروهای مخالفی که از آنها بیمناک بود، پرده برداشت. او در سخنرانی خود، پس از حمدو ثنای الهی چنین گفت: به خدا سوگند، شتر مهار گسیخته به من نمی‏رسد و من کسی نیستم‏که پشت سر من بدی‏ام را بگویند. کسی‏که با من دشمنی کند، شکنجه خواهد شد و کسی‏که با من بجنگد کشته می‏شود - و این ضرب‏المثل را خواند: «انصف القارة من راماها[ - ضرب‏المثل عربی «أنصف القارة من راماها» است؛ و آن رجز یکی از اعضای قبیله قاره است که در تیراندازی ماهر بودند. یکی از اعضای قبیله با دیگری برخورد کرد و مرد قاری به او گفت: اگر بخواهی با تو کشتی می‏گیرم؛ یا اگر بخواهی با تو مسابقه (اسب سواری) می‏دهم؛ و اگر بخواهی به یکدیگر تیر می‏اندازیم. آن دیگری گفت: تیراندازی می‏کنیم؛ و قاری گفت:قد انصف القارة من راماها#انّا اذا ما فئة نلقاها نرد اولاها علی اخریها [آن کس با قاره به تیراندازی متقابل بپردازد، انصاف داده است؛ ما قبیله‏ای هستیم که چون به گروهی برخوریم، اوّلشان را با آخرشان باز می‏گردانیم‏] آنگاه تیری انداخت و قلبش را سوراخ کرد. گویی ابن زیاد مدعی است که بنی‏امیه در امور سیاسی از چنان مهارتی برخوردارند که هر کس رو در رویشان بایستد زیان می‏بیند ]. ای مردم بصره، امیرمؤمنان مرا ولایت کوفه داده است. من فردا به آنجا می‏روم وعثمان بن زیاد بن ابی‏سفیان[ - عثمان بن زیاد بن ابیه: برادر عبیدالله، او در جوانی و در سن ۳۳ سالگی مرد. (ر.ک. تاریخ الاسلام‏ذهبی، حوادث سال ۶۱ تا ۸۰، ص ۵) هنگامی که عبیدالله به کوفه رفت به جایش نشست (ر.ک. البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۶۰). به‏نظر می‏رسد که او بسیار سهل‏گیرتر از برادرش بود؛ و از پیامد و سرانجام کارها درک روشن‏تری داشت. چنان که در حضور برادرش عبیدالله گفت: «دوست داشتم بر بینی همهء بنی‏زیاد تا روز قیامت حلقه‏ای آویخته بود، ولی حسین کشته نمی‏شد!» (البدایه و النهایه، ج ۸ ، ص ۲۱۰) ] را به جانشینی خود بر شما می‏گمارم. مبادا که راه خلاف درپیش گیرید. و یاوه‏سرایی کنید. به خدای بی‏همتا سوگند، اگر خبری از خلاف کسی به من‏گزارش شود، او و مهتر و بزرگ‏ترش را خواهم کشت. من نزدیک را به گناهِ دور می‏گیرم تصفحۀ ۱۴۴آن که همه به فرمان درآیید و هیچ مخالف و تفرقه افکنی میان شما نماند. من پسر زیادم وتنها به او شباهت دارم و هیچ شباهتی به دایی و پسرعموهایم ندارم[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۰؛ تذکرة الخواص، ص ۲۱۸؛ اخبار الطوال، ص ۲۳۲ ]تحرک حکومت محلی اموی در کوفه شهادت عبدالله بن یقطر در تنگنا گذاشتن و حبس و قتل مخالفان تحرک سلطه محلی اموی در مکه مکرمه حرکت امت در حجاز تلاش عبدالله بن عباس چرا ابن‏عباس همراه امام علیه السلام نرفت؟ عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم - رضی الله عنهم اجمعین - به امامت‏امامان دوازده‏گانه اهل بیت، پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان داشت[ - بهترین دلیل بر این حقیقت، متن گفتاری است که میان معاویه، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس‏در حضور امام حسن علیه السلام انجام شد. (ر.ک. کتاب سلیم بن قیس، ص ۲۳۱ - ۲۳۸، دارالفنون، لبنان). همچنین روایت‏هایی که ابن خزّار قمی در کفایت الاثر درباره امامان دوازده‏گانه و نام‏هایشان نقل کرده است (ر.ک. کفایة الاثر، ص ۱۰-۲۲، انتشارات بیدار). برای نمونه روایتی را به نقل از عطا در اینجا می‏آوریم: ما سی تن از بزرگان طایف در بیماری دم مرگ عبدالله بن عباس بر او وارد شدیم. او ناتوان شده بود، سلام کردیم و نشستیم. ابن‏عباس از من پرسید: عطا، اینها چه کاره‏اند؟ گفتم: آقا اینها بزرگان شهرند و عبدالله بن سلمة بن حضرمی طائفی، عمارة بن ابی الاجلح و ثابت بن مالک در میان آنهایند. من یک یک از آنها نام بردم و آنان نزد او رفتند و گفتند: ای پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله تو پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را دیده و سخن او را شنیده‏ای، ایشان درباره اختلاف این امت چه گفتند، گروهی علی را بر دیگران مقدم دانسته‏اند و گروهی دیگر او را پس از سه تن قرار داده‏اند. ابن عباس نفسی کشید و گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «علی با حق است و حق با علی است، او امام و جانشین پس از من است. هر کس به او تمسک جوید رستگار می‏شود و نجات می‏یابد و هر کس سر از فرمانش بپیچد گمراه می‏شود. آری، او مرا کفن می‏کند و غسل می‏دهد و قرضم را ادا می‏کند. او پدر دو سبط من، حسن و حسین است؛ و امامان دوازده‏گانه از نسل حسین هستند و مهدی این امت از ماست.» عبدالله بن سلمة بن حضرمی گفت: ای پسرعموی رسول خدا، چرا پیش‏تر اینها را به ما نگفتید؟ گفت: به خدا سوگند، من آنچه را شنیده بودم باز گفتم و شما را نصیحت کردم، لیکن شما نصیحت‏کنندگان را دوست ندارید! آن‏گاه گفت: ای بندگان خدا تقوای الهی پیشه کنید همانند تقوای کسی که از این موضوع عبرت می‏گیرد... پیش از رسیدن مرگ برای آخرت کاری بکنید و به ریسمان محکم عترت پیامبرتان چنگ زنید که من از او شنیدم که می‏فرماید: «هر کس پس از من به خاندانم تمسک جوید از رستگاران است.» آن‏گاه به شدت گریست و حاضران گفتند: آیا با این جایگاهی که نسبت به رسول خدا(ص) داری، می‏گریی؟ رو به من کرد و گفت: ای عطا، من برای دو چیز می‏گریم ترس از روز قیامت و جدایی دوستان! سپس مردم پراکنده شدند و ابن عباس به من گفت: ای عطا، دستم را بگیر و مرا به صحن خانه ببر؛ آن‏گاه دست‏ها را به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا من به وسیله محمد و آل محمد به تو تقرّب می‏جویم، پروردگارا من به وسیلهء ولایت آقا علی بن ابی طالب به تو تقرب می‏جویم؛ و این عبارت را آن قدر تکرار کرد تا بر زمین افتاد. ما ساعتی درنگ کردیم و سپس او را بلند کردیم و دیدیم که چشم از جهان فروبسته است. (ر.ک. کفایة الاثر، ص ۲۰-۲۲، و نیز اختیار معرفة الرجال، ص ۵۶، شماره ۱۰۶) ] به حقشان آگاه بود صفحۀ ۲۱۲یقین داشت که یاری دادن آنها و جهاد زیر پرچمشان همانند نماز و روزه واجب است[ - در گفت و گوی نخست آمد که وی به امام علیه السلام گفت: و یاری تو همانند نماز و روزه که یکی بدون‏دیگری پذیرفتنی نیست، واجب است ]سیرهء وی نسبت به امام امیرالمؤمنین، امام حسن و امام حسین علیهم السلام کاشف از این ایمان واین یقین و این معرفت است[ - علامه در خلاصه می‏نویسد: «عبدالله بن عباس از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و دوستداران و شاگردان‏امیرالمؤمنین علیه السلام بود. مقام بلند وی و نیز اخلاص او نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام روشن‏تر از آن است که بتوان پنهان ساخت...» (ص ۱۰۳، بخش یکم؛ نیز ر.ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۵، ص ۴۳). مردم به حال ابن عباس در همراهی و سرسپردگی وی نسبت به علی علیه السلام آگاه بودند و می‏دانستند که شاگرد و دستیار اوست. به او گفتند: میزان علم تو نسبت به علم پسر عمویت چه اندازه است؟ گفت: «مانند نسبت میان قطره‏ای باران در برابر اقیانوس...». (شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج ۱، ص ۱۹). شیخ حسن پسر شهید ثانی گوید: وضعیت عبدالله بن عباس در محبت و اخلاص نسبت به مولای‏مان امیرالمؤمنین و دوستی و یاری و دفاع از او و دشمنی به خاطر رضایت او و پشتیبانی از آن حضرت جای شک و تردید ندارد... (التحریر الطاووسی، ص ۳۱۲). پس از وفات امیرالمؤمنین علیه السلام ، هنگامی که امام حسن خطبه‏اش را به پایان برد، عبدالله بن عباس در حضور حضرت ایستاد و گفت: «ای مردم، این فرزند پیامبرتان و جانشین امامتان است، با او بیعت کنید...» (کشف‏الغمه، ج ۲، ص ۱۰۹؛ نیز ر.ک. مقاتل الطالبیین، ص ۳۳). او از سوی امام حسن علیه السلام و نیز از سوی امیرالمؤمنین علیه السلام ولایتدار بصره بود. دشمنان اهل بیت می‏کوشند تا این شخصیت بزرگوار هاشمی را متهم سازند که در دوران امیرالمؤمنین علیه السلام از بیت‏المال بصره اختلاس کرده است. بسیاری از پژوهشگران به این دروغ پاسخ گفته‏اند. ما نیز برای منزه ساختن چهره این حَبْر امت، برخی از متونی را که در دفاع از ایشان نوشته‏اند در اینجا نقل می‏کنیم: عمرو بن عبید در بصره بر سلیمان بن علی بن عبدالله عباس وارد شد و به او گفت: از این سخن علی دربارهء ابن‏عباس برایم بگو: درباره مورچه و شپش برای ما فتوا می‏دهد و یک‏شبه بر اموال پیشی می‏جوید. گفت: چگونه ممکن است علی چنین سخنی گفته باشد؟ در حالی که ابن‏عباس تا دم مرگ از او جدا نشد و در صلح امام حسن علیه السلام شرکت جست!؟ با آن که علی علیه السلام به مال نیاز داشت و هر پنج‏شنبه بیت‏المال کوفه را خالی می‏کرد و جاروب می‏زد، چه مالی می‏توانست در بیت‏المال بصره جمع شده باشد. مردم می‏گفتند: او در بیت‏المال خواب نیمروزی می‏کرد، در این صورت چگونه اجازه می‏داد که در بصره، اموال جمع شود!؟ و این اعتقاد باطلی است (امالی المرتضی، ج ۱، ص ۱۷۷). آقای خویی می‏نویسد: این روایت - یعنی روایت اختلاس اموال بصره - و ماقبل آن از طریق عامه نقل شده‏است. تنها عاملی که موجب جعل این اخبار دروغ و تهمت و طعن وارد کردن بر ابن‏عباس شده است، دوستی و همراهی او با امیرالمؤمنین علیه السلام می‏باشد. تا آنجا که معاویه پس از نماز - به گفته طبری - او را همراه علی، حسنین، قیس بن سعد بن عباده و اشتر لعن می‏کرد. خلاصه اینکه عبدالله بن عباس - چنان که علامه و ابن داود نوشته‏اند - منزلتی بلند داشت و از مدافعان امیرالمؤمنین و حسنین علیهم السلام بود. (معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۲۳۹). ابن ابی‏الحدید می‏نویسد: گروه اندک دیگری گفته‏اند: چنین چیزی نبوده است و عبدالله بن عباس نه از علی دور شده و نه با او به مخالفت ورزیده است. او تا هنگام شهادت علی علیه السلام پیوسته امارت بصره داشت. دلیلش روایتی است که ابوالفرج علی بن الحسین اصفهانی از نامه ابن عباس به معاویه، پس از قتل علی، نقل می‏کند. گویند: چگونه چنین چیزی می‏شود و حال آنکه معاویه موفق به فریفتن و کشیدن او به سوی خودش نگشت. می‏دانیم که معاویه بسیاری از کارگزاران امیرالمؤمنین علیه السلام را فریفت و با مال خرید؛ و آنان امیرالمؤمنین علیه السلام را رها کردند و به او پیوستند ولی موفق به متمایل ساختن و جذب ابن عباس به سوی خود نگشت. هر کس سیره‏ها را بخواند و با تاریخ آشنایی پیدا کند، روابط تیره میان ابن‏عباس و معاویه را، پس از شهادت علی علیه السلام ، درمی‏یابد. او با سخنان کوبنده دشمنی شدید خویش را با معاویه آشکار می‏ساخت و پیوسته علی علیه السلام را می‏ستود و ویژگی‏ها و فضایل آن حضرت را یادآور می‏گشت. چنانچه روابطشان غبار کدورت گرفته بود، وضعیت چنین نبود؛ و ضد آن چیزی بود که شهرت دارد؛ و این در نزد من درست‏تر و پذیرفتنی‏تر است. (شرح نهج‏البلاغه، ج ۴، ص ۱۷۱). شوشتری می‏گوید: ریشه جعل این خبر - اختلاس اموال بصره - درباره ابن‏عباس این بود که می‏خواستند دامن فاروقشان را پاک کنند؛ زیرا وی در دوران امارتش منافقان و آزادشدگان - مانند مغیرة بن شعبه و معاویه - را به کار گرفت و نزدیکان پیامبر(ص) را کنار گذاشت. (قاموس الرجال، ج ۶، ص ۴۴۱). در اینجا مناسب است سند دو خبری را که کشّی دربارهء اختلاس ابن‏عباس نقل کرده است هر چند به اجمال مورد دقت قرار دهیم. سند خبر نخست: کشّی می‏نویسد: روایت کرد علی بن یزداد صائغ جرجانی، از عبدالعزیز بن عبدالاعلی جزری، از خلف المحروسی البغدادی، از سفیان بن سعید، از زهری که گفت: از حازم شنیدم که می‏گوید:... (اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۲۷۹، شماره ۱۰۹). وجود سفیان بن سعید (ثوری) در این سند برای ضعفش کافی است. زیرا وی از اصحاب ما نیست و در نکوهش وی روایت‏های صحیح بسیاری نقل شده است. (ر.ک. منتهی المقال، ج ۳، ص ۳۵۱). از این گذشته او از دشمنان علی علیه السلام بود و این سخن مشهورش فراموش نشدنی است: «من کینه‏توزتر از آنم که فضایل علی علیه السلام را یادآور شوم.» (سیر اعلام النبلاء، ج ۷، ص ۳۵۳). نیز در سلسله این سند زهری قرار دارد که در مقام نقل، از ضعف اشخاص چشم‏پوشی می‏کرد. (ر.ک. تهذیب الکمال، ج ۳۰، ص ۴۷۱؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۶۹؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۱، ص ۲۱۸). مشهور است که زهری با همنشینی پادشاهان خود را تباه کرد و برخی به دلیل این که نزد پادشاهان آمد و شد داشت از نقل احادیث وی خودداری کرده‏اند: (ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۵، ص ۳۳۹). اما سند خبر دوم: کشی گوید: گفت شیخی از اهل یمامه، به نقل از معلّی بن هلال، از شعبی که گفت:... (اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۲۷۹، شماره ۱۱۰). در این باره باید گفت: ۱- واژه شیخ معانی متعددی دارد که از آن جمله است: کسی که با حدیث ارتباط دارد، پیشوای دینی، رئیس قبیله؛ ولی این عنوان مهمل و غیر قابل اعتماد است، زیرا که مبهم و تردیدآمیز است. ۲- احمد بن حنبل دربارهء معلّی بن هلال گفته است: حدیث وی قابل نقل نیست و جعلی و دروغ است؛ و ابن معین درباره‏اش گفته است: او از کسانی است که به دروغگویی و جعل حدیث شهرت دارد. ابوداود درباره‏اش گفته است: مورد اعتماد و اطمینان نیست. سفیان گفته است: این از دروغگوترین مردمان است. صاحب المغنی گفته است: به اتفاق همگان او دروغگو است. (ر.ک. میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۱۵۲؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۰، ص ۲۴۱). ۳- [اما دربارهء] شعبی عامر بن شراحیل، شیخ مفید گوید: ناصبی بودن و دروغگویی شعبی تا به آنجا رسید که به خدا سوگند یاد می‏کرد که علی در حالی به گور داخل شد که قرآن را حفظ نبود؛ و به جایی رسید که گفت: در جنگ جمل بجز چهارتن از صحابه شرکت نداشتند. اگر پنج تن را آوردند من دروغگویم... شعبی شرابخوار و قمارباز بود. نقل شده است که ابی‏حنیفه پس از شنیدن اینکه او شرابخوار و قمارباز است، هر چه را از وی شنیده بود پاره کرد. (ر.ک. الفصول المختاره، ص ۱۷۱؛ قاموس الرجال، ج ۵، ص ۶۱۲). ابونعیم از عمرو بن ثابت نقل می‏کند که ابی اسحاق گفت: سخن سه کس دربارهء علی بن ابی‏طالب پذیرفته نیست: مسروق، مرّة و شریح؛ و نقل شده است که شعبی نفر چهارم بود. (ر.ک. شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج ۴، ص ۹۸). شهید ثانی گوید: همه آنچه کشی در طعن وی - ابن‏عباس - نقل کرده است، پنج حدیث است که سند همه آنها ضعیف است... (ر.ک. سفینة البحار، ج ۶، ص ۱۲۸). علامه حلی گوید:... کشی روایتی نقل کرده است که در بردارنده نکوهش ابن عباس می‏باشد. در حالی که شأن او برتر از آن است و ما در کتاب «الکبیر»مان آنها را نقل کرده پاسخ داده‏ایم. (خلاصة الاقوال، ص ۱۰۳). تفرشی گوید: سند همه طعن‏هایی که کشی درباره او وارد ساخته است، ضعیف است. (نقد الرجال، ج ۳، ص ۱۱۸) ] او به این که خداوند دوستی و فرمانبرداری اهل بیت راصفحۀ ۲۱۵نصیب او کرده است به خود می‏بالید و افتخار می‏کرد که سر به فرمان آن بزرگواران است.نقل شده است که روزی ابن‏عباس برای امام حسن و امام حسین علیهما السلام رکاب گرفت تاسوار شوند. مدرک بن زیاد با مشاهده این وضعیت به ابن‏عباس اعتراض کرد و گفت: «تواز آنها سالمندتری، آیا برایشان رکاب می‏گیری؟ گفت: ای احمق آیا می‏دانی که اینها چه کسانی هستند؟ اینان دو فرزند رسول‏خدایند، آیا این افتخار خدایی نیست که برای آنها رکاب بگیرم و آنها را پیاده کنم[ - مناقب آل ابی‏طالب، ج ۳، ص ۴۰۰؛ وفیات الاعیان، ج ۶، ص ۱۷۹ ]صفحۀ ۲۱۶ابن‏عباس آنچه را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و از امیرالمؤمنین علیه السلام ، درباره شهادت‏حسین علیه السلام شنیده بود حفظ داشت و می‏گفت: هنگام رفتن به صفین در رکاب علی علیه السلام بودم، چون به نینوا، بر ساحل فرات، رسیدیم با صدای بلند فرمود: ای پسرعباس، آیااینجا را می‏شناسی؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین، نه! فرمود: اگر تو هم مانند من اینجا رامی‏شناختی از آن نمی‏گذشتی مگر آنکه چون من می‏گریستی! گوید: سپس آن‏قدر گریست‏که محاسنش خیس شد و اشک بر سینه‏اش جاری گشت. ما نیز با او گریستیم؛ و فرمود: آه، آه، مرا با خاندان ابوسفیان چه کار؟ مرا با خاندان‏حرب و حزب شیطان و دوستان کفر چه کار؟ یا اباعبدالله شکیبا باش، آنچه از آنان به تومی‏رسد، به پدرت نیز رسیده است.[ - امالی صدوق، ص ۴۷۸، مجلس ۸۷، حدیث شماره ۵ ] ابن عباس می‏گفت: «ما شک نداشتیم که از میان شمار فراوان اهل بیت، حسین بن‏علی علیه السلام در کربلا کشته می‏شود![ - مستدرک الحاکم، ج ۳، ص ۱۷۹ ] بنابراین این سؤال مطرح است که چرا ابن عباس از پیوستن به کاروان حسینی و یاری‏دادن سرور مظلومان و رسیدن به فیض شهادت خودداری ورزید؟ آیا دل بسته زمین شد و پس از عمری جهاد در راه خدا و یاری حق دنیا را بر آخرت برگزید!؟ کسی که با سیره ابن عباس آشنا باشد، حتی فکر چنین پرسشی را هم به خود راه‏نمی‏دهد! مگر ابن عباس همان کسی نیست که در گفت و گوی نخست خود با امام حسین علیه السلام در مکه در شعبان سال شصت هجری عرضه داشت: «فدایت شوم ای فرزند رسول‏خدا صلی الله علیه و آله گویی مرا به خود می‏خوانی و از من امید یاری داری! به خدای یگانه سوگند،چنانچه با این شمشیر در حضور شما زده شوم تا آنچه را دارم از دست بدهم هنوز یک‏صدم حق شما را ادا نکرده‏ام. اینک من در حضور شمایم. هر امری دارید بفرمایید!» بنابر این، آیا گذشت عمر او را از یاری حسین علیه السلام ناتوان ساخته بود؟ صفحۀ ۲۱۷می‏دانیم که ابن‏عباس در سال ۶۸ یا ۶۹ هجری در سن ۷۰ یا ۷۱ سالگی بدرودحیات گفت[ - ر.ک. اختیار معرفة الرجال (رجال کشّی)، ج ۱، ص ۲۷۲؛ أسدالغابه، ج ۳، ص ۱۹۵ ] بنابر این در سال شصت هجری ۶۲ یا ۶۳ سال داشته است. او حدود پنج‏سال از امام حسین علیه السلام بزرگ‏تر بود. بنابر این از نظر سلامت و قدرت بدنی توان جهادهمراه امام علیه السلام را داشت. به ویژه آنکه چیزی مبنی بر این که او نیز مانند محمد حنفیه‏بیمار بوده نقل نشده است. بنابر این سبب خودداری وی چه بود؟ پیش از پرداختن به موضوع سبب خودداری ابن‏عباس از پیوستن به نهضت مقدس‏امام حسین علیه السلام به دو نکته مهم و اساسی‏که به معذور بودن وی کمک می‏کند اشاره می‏گردد. ۱- در همه آنچه درباره دیدارها و گفت و گوهای ابن‏عباس و امام علیه السلام در مکه نقل‏شده است دیده نمی‏شود که امام به طور مستقیم همان طور که خواستار یاری ابن‏عمرشد از وی نیز یاری خواسته باشد. حتی هنگامی که امام علیه السلام در گفت و گوی نخست خودبا ابن عباس و ابن‏عمر فرمود که «خداوندا تو گواه باش»[- برای فهم مراد از این گفت و گو در فضای خود آن، به خود آن گفت و گو مراجعه شود. ] ابن‏عباس جانِ کلام امام علیه السلام را دریافت و آمادگی خود را برای یاری و جهاد در راه امام علیه السلام اعلام کرد. جز این هیچ‏اشاره دور یا نزدیکی نمی‏توان یافت که بر تقاضای امام علیه السلام از ابن عباس برای یاری خوددلالت داشته باشد. ۲- تا آنجا که ما تتبع کرده‏ایم، هیچ روایتی در تاریخ نیست که نشان دهد، ابن‏عباس ازدیدگاه اهل بیت علیهم السلام به سبب نپیوستن به امام حسین علیه السلام مقصر دانسته شده باشد یا وی‏را نکوهش کرده باشند. بلکه از امام صادق علیه السلام نقل شده است که امام باقر علیه السلام به شدت‏ابن‏عباس را دوست می‏داشت[ - ر.ک. اختیار معرفة الرجال، ص ۵۷، شماره ۱۰۷ ] تنها ابن شهر آشوب در یک روایت مرسل گوید:«هنگامی که ابن‏عباس را به خاطر ترک یاری حسین نکوهش کردند، گفت: یاران حسینصفحۀ ۲۱۸نه یک تن زیاد شدند و نه کم. ما پیش از دیدنشان آنان را به نام می‏شناختیم!»[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۹۱؛ ذهبی می‏نویسد: «اگر ابن عباس مدعی خلافت می‏شد، به خاطر نابینایی،مردم با او بیعت نمی‏کردند.» (سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۳۵۶)؛ نیز در اخبار آمده است: «ابن‏زبیر در مکه بر بالای منبر سرگرم خواندن خطبه بود و ابن‏عباس نیز پای منبر همراه مردم نشسته بود. او گفت: در اینجا مردی حضور دارد که خداوند قلب او را همانند چشمش کور کرده است. ابن‏عباس به راهنمای خود، ابن جبیر، گفت: صورتم را به سوی ابن زبیر برگردان و کمی مرا بلند کن؛ و ابن‏عباس چشمانش کم‏سو شده بود...» (ر.ک. قاموس الرجال، ج ۶، ص ۴۷۰؛ شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج ۲۰، ص ۱۳۰ و ۱۳۴؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۳۵۴ و منتهی المقال، ج ۴، ص ۲۰۱) ] از این‏روایت برمی‏آید که ابن‏عباس برای ترک امام عذری نداشته است. ولی مرسل بودن خبر وناشناس بودن سرزنش کننده و معلوم بودن دوستی ابن‏عباس نسبت به اهل بیت، روی‏هم رفته، بخش آغاز این خبر، یعنی عبارت «ابن‏عباس را به خاطر ترک یاری حسین‏نکوهش کردند» را غیر قابل اطمینان می‏سازد. نیز باید یادآور شویم که به اتفاق همه مورخان، ابن عباس در واپسین روزهای زندگی‏نابینا شده بود؛ و سعید بن جبیر او را راهنمایی می‏کرد[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۹۱ ] ممکن است که این کم سویی‏چشم تا نابینایی پیش رفته باشد؛ و آن طوری که از گفتار ابن قتیبه در المعارف برمی‏آیداین کم‏سویی در اواخر دوران معاویه آغاز گردیده بود. او می‏گوید: چشم‏های سه تن‏از یک نسل کم سو بود: عبدالله بن عباس، پدرش عباس بن عبدالمطلب و پدر اوعبدالمطلب بن هاشم... از این رو معاویه به ابن‏عباس گفت: شما بنی‏هاشم از ناحیه چشم‏بیمار می‏شوید؛ و ابن‏عباس در پاسخ گفت: و شما بنی‏امیه دلتان بیمار می‏شود[ - المعارف، ص ۵۸۹ ] روشن‏است که چنانچه دیدگان ابن عباس به جدّ ضعیف نشده بود، مناسبت و انگیزه‏ای برای‏معاویه وجود نداشت. مسروق گوید: هنگامی که ابن‏عباس را دیدم گفتم: زیباترین مردم؛ و چون به سخن‏درآمد گفتم: فصیح‏ترین مردم؛ و چون به نقل حدیث پرداخت گفتم: داناترین مردم. عمصفحۀ ۲۱۹بن خطاب او را به خود نزدیک می‏کرد و کنارش می‏نشست و همراه همه صحابه با اومشورت می‏کرد. در پایان عمر چشمانش کم‏سو شده بود[ - اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۲۷۲؛ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۹۱ ] می‏دانیم که مسروق، در سال ۶۲ یا ۶۳ هجری درگذشته است، بنابر این می‏توان‏گفت که به احتمال بسیار زیاد چشمان ابن‏عباس پیش از سال ۶۲ یا ۶۳ کم‏سو بوده است؛چرا که موضوع کم‏سویی چشمان ابن‏عباس در گفتار مسروق نیز آمده است. در اینجا روایتی وجود دارد که از ظاهرش برمی‏آید که چشمان ابن‏عباس در اوایل‏سال ۶۱ هجری، یعنی پیش از آنکه خبر شهادت امام حسین به مدینه برسد، کم‏سو و یانابینا بوده است. این روایت را شیخ طوسی در امالی خویش به سندی که از ابن جبیر -راهنمای ابن‏عباس - به ابن‏عباس می‏رسد نقل می‏کند: در خانه‏ام سرگرم استراحت بودم‏که ناگهان فریاد بسیار بلندی از خانه ام‏سلمه، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله ، بلند شد، من بیرون آمدم‏و راهنمایم مرا به منزل ام‏سلمه برد. زن و مرد مدینه نیز به آنجا آمدند. چون به او رسیدم‏گفتم: یا ام‏المؤمنین چرا فریاد ناله و استغاثه برمی‏آوری؟ او پاسخی به من نداد و نزددیگر زنان بنی‏هاشم رفت و گفت: ای دختران عبدالمطلب، مرا یاری و همراهی کنید وهمراهم گریه کنید. به خدا سوگند که سرور شما و سرور جوانان بهشت کشته شد. به خداسوگند که سبط رسول خدا و دسته‏گل او به شهادت رسید! گفتند: یا ام‏المؤمنین، این را از کجا دانستی؟ گفت: هم اینک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را درخواب دیدم که پریشان و وحشتزده بود. چون از این حالتش پرسیدم فرمود: «امروز پسرم‏حسین با اهل بیتش کشته شد و من آنان را به خاک سپردم و اکنون از کارشان فراغت یافته‏ام.» من [ام سلمه‏] برخاستم و در حالی که هیچ از خود نمی‏دانستم به خانه رفتم و به‏جست و جو پرداختم. ناگهان چشمم به تربت حسین افتاد که جبرئیل از کربلا آورد وگفت که هرگاه این خاک تبدیل به خون شد پسرت کشته شده است؛ و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن‏را به من داد و فرمود: این خاک را درون شیشه بگذار و نزد خویش نگهدار. هنگامی کهصفحۀ ۲۲۰تبدیل به خون شد بدان که حسین کشته شده است؛ و من اینک آن شیشه را دیدم که‏تبدیل به خون شده می‏جوشد! سپس ام‏سلمه از آن خون برگرفت و بر چهره‏اش مالید و آن روز را روز ماتم ونوحه‏سرایی بر حسین قرار داد. پس از آن کاروانیان آمدند و خبر دادند که حسین در آن‏روز کشته شده است[ - امالی طوسی، ص ۳۱۴ - ۳۱۵، مجلس ۱۱، حدیث ۶۴۰ / ۸۷ ] اینکه ابن‏عباس می‏گوید: «من بیرون آمدم و راهنمایم مرا به خانه ام‏سلمه برد». نشان‏می‏دهد که به احتمال زیاد چشم او کم‏سو و یا نابینا بوده است. آن راهنما هم خودش راراهنمایی می‏کرده است و نه مرکبش را؛ چرا که مسافت نزدیک بود و او با گوش خودصدای ناله و شیون خانه ام‏سلمه را شنید و تشخیص داد که صدا از خانه اوست. از آنچه گفته شد یقین می‏کنیم که ابن‏عباس در اواخر سال شصتم هجری - وبالطبع‏روزهای حضور امام علیه السلام در مکه از کم‏سویی و یا نابینایی چشم رنج می‏برده است؛ وهمین امر موجب گشته بود که نتواند به امام حسین علیه السلام بپیوندد و در رکابش جهاد کند. اومعذور بود و به همین سبب از او برای پیوستن به خود دعوت نکرد و اجازه داد که به‏مدینه بازگرددو اخبار دستگاه بنی‏امیه را به او گزارش دهد و فرمود: ای پسر عباس، توپسر عموی پدر منی، و از آن هنگام که تو را شناخته‏ام، پیوسته به نیکی امر می‏کنی. تو باپدرم همراه بودی و پیشنهادهای هدایتگرانه می‏دادی، او پیوسته از تو طلب خیرخواهی‏می‏کرد و با تو به مشورت می‏پرداخت و تو نیز نظر درست را به او پیشنهاد می‏دادی، درپناه خداوند به مدینه باز گرد و چیزی از اخبارت را از من پوشیده مدار[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۷؛ مقتل الحسین علیه السلام ، خوارزمی، ج ۱، ص ۲۸۱. ] مسعودی در مروج الذهب آورده است: «[ابن‏عباس‏] به سبب گریه بر علی، حسن وحسین، بینایی‏اش را از دست داده بود». این سخن به یقین ما خدشه‏ای وارد نمی‏سازد.چرا که ضرورتاً از این روایت بر نمی‏آید که او پس از شهادت امام حسین علیه السلام نابینا شده[ - امالی طوسی، ص ۳۱۴ - ۳۱۵، مجلس ۱۱، حدیث ۶۴۰ / ۸۷ ]صفحۀ ۲۲۱است. بلکه از ظاهر آن چنین برمی‏آید که سبب نابینایی وی گریه‏های فراوان او در فقدان‏امیرالمؤمنین علی علیه السلام[ - در برخی متون آمده است که سبب نابینایی او در اواخر عمر، گریه‏های فراوان او بر امیرالمؤمنین،علی علیه السلام بود (ر.ک. سفینة البحار، ج ۶، ص ۱۲۸ به نقل از حدیقة الحکمه) ]، حسن علیه السلام و حسین علیه السلام بوده است. مفهوم این سخن این است که‏گریه‏های فراوان از اندوه شهادت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و سپس امام حسن علیه السلام[ - شاید این کم‏سویی چشمان او به سبب گریه‏های پیوسته‏اش بر فقدان امیرالمؤمنین علیه السلام بود که پس ازشهادت امام حسن علیه السلام شدت یافت. ابن‏عباس در اواخر دوران معاویه - و پس از شهادت امام حسن علیه السلام - نزدیک به نابینایی بود و همین ضعف شدید بینایی سبب شد که معاویه از روی تمسخر بگوید: «شما بنی‏هاشم از ناحیه چشم بیمار می‏شوید!»]نامه‏های ابن عباس به یزید در برخی کتاب‏های تاریخی آمده است که هنگام فرود آمدن امام حسین علیه السلام در مکه،یزید نامه‏ای به ابن عباس نوشت[ - متن نامه را در فصل حرکت حکومت مرکزی اموی (زیر عنوان حرکت حکومت مرکزی) ببینید ] و از وی خواست که میان او و امام علیه السلام میانجیگری کندو او را از قیام و خروج بر حکومت بنی‏امیه باز دارد. وی در این نامه چنان از فریب‏های‏دنیوی استفاده کرد که تنها با ضعف‏های نفسانی و معنوی خودش تناسب داشت. این منابع می‏گویند: سپس ابن‏عباس به او نوشت: «اما بعد، نامه ات رسید و یادآورشده بودی که حسین و ابن‏زبیر به مکه رفته‏اند. اما ابن زبیر مردی است که اندیشه وخواست او از ما جداست و در دلش از ما کینه پنهانی دارد و پیوسته می‏کوشد آتشی علیه‏ما روشن شود و از آن سوء استفاده کند؛ خداوند هیچ گرهی را از کار او نگشاید!درباره‏اش هر طور خواهی رفتار کن. صفحۀ ۲۲۲اما حسین، هنگامی که حرم جدش و خانه‏های پدرانش را رها کرد و در مکه فرودآمد، از او سبب این کار را جویا شدم. او گفت که کارگزارانت در مدینه با او بدرفتاری‏کرده سخن ناروا گفته‏اند؛ و او نیز به حرم الهی پناه آورده است. من به زودی درباره آنچه‏نوشته‏ای با او دیدار خواهم کرد و از هیچ نصیحتی که موجب خاموشی و فرونشستن‏آتش فتنه باشد و از ریخته شدن خون مردم جلوگیری شود خودداری نخواهم کرد. تو نیزدر پنهان و آشکار از خدا بترس. مبادا شبی بر تو بگذرد که بخواهی برای مسلمانی غائله‏به پا کنی یا درباره‏اش ستمی روا داری و در راهش چاهی حفر کنی که چاه‏کن همیشه درچاه است؛ و چه آرزوهایی که به گور رفته است. تا می‏توانی به تلاوت قرآن و نشر سنت‏بپرداز، پیوسته روزه بدار و نماز به پای دار؛ مبادا لهو و باطل دنیا تو را از آنها باز دارد. چراکه هر چیزی که به جای خداوند تو را به خود مشغول سازد زیان‏آور و فناپذیر است و باهر چیزی که اسباب سفر آخرت را فراهم آوری سودمند و ماندگار است، والسلام»[ - تذکرة الخواص، ص ۲۱۶ ] مزّی پاسخ ابن‏عباس را به اختصار این گونه نقل کرده است: آن گاه عبدالله بن عباس نوشت:«امیدوارم که خروج حسین، به خاطر کاری نباشد که ناخوشایند تو است. من نیز در آنچه‏خداوند بدان وسیله ایجاد الفت می‏کند و آشوب و فتنه را فرو می‏نشاند کوتاهی نمی‏کنم.[ - تهذیب الکمال، ج ۴، ص ۴۹۲ ] از متن نامه ابن‏عباس - به فرض درستی این روایت - پیداست که پس از دیدار نخست‏ابن‏عباس با امام حسین علیه السلام در مکه که پس از آن وی (پس از انجام عمره) به مدینه‏بازگشت نوشته شده است. همچنین طبق این نامه ابن‏عباس پذیرفت که میان امام و یزیدمیانجیگری کند؛ و باز از همین نامه استفاده می‏شود که ابن‏عباس روشی نرم و مسالمت‏آمیزرا در پیش گرفت و حتی در منع یزید از ارتکاب ظلم و انجام گناه درشت سخن نگفت. کسی که با ابن‏عباس و دوستی او نسبت به اهل بیت و جرأتی که در پشتیبانی از آنهاداشت و نیز با شدت و قاطعیتی که در گفت و گوهایش با بنی‏امیه، در حمایت از خاندانصفحۀ ۲۲۳پیامبر به خرج می‏داد آشناباشد، شک نخواهدکرد که این نامه انشای خود واقدی است[ - واقدی: وی محمد بن عمر بن واقد اسلمی است که بسیاری از علمای رجال عامه او را به دروغگویی وافترا متهم ساخته روایت‏هایش را کنار می‏نهند. ما در این باره به تفصیل سخن گفته‏ایم. (ر.ک. فصل دوم: ملاحظه چهارم از ملاحظات مربوط به نامه یزید به ابن‏عباس) ](که سبط بن جوزی نیز در کتاب تذکرة الخواص آن را نقل کرده است). چرا که این جواب‏به طور کلی با مواضع اتخاذ شده از سوی ابن عباس در قبال بنی‏امیه مغایرت دارد. مگر همین ابن‏عباس نبود که در دربار معاویه با نشان دادن پوچی گفتار کسانی چون‏معاویه، عمروعاص، مروان حکم، عتبة بن ابی‏سفیان، زیاد بن سمیه، عبدالرحمن بن‏ام‏حکم و مغیرة بن شعبه آنان را خاموش ساخت؟ مگر او نبود که خطاب به یزید بن‏معاویه در کاخ پدرش گفت: «یزید آرام باش! به خدا سوگند دشمنی شما هنوز از دل‏های‏ما پاک نشده است؛ و از آن روزی که کینهء شما در دل ما جای گرفته ذره‏ای از محبت شمادر آن راه نیافته است! من بر خشم پیشین خود نسبت به کارهای شما پابرجایم و به‏رفتارتان رضایت نداده‏ام. با دگرگون شدن روزگار آنچه را از ما باز داشته‏اید دوباره‏فراچنگ می‏آوریم و آنچه از ما دزدیده شده است به همان اندازه و بی کم و کاست‏بازپس می‏گیریم. اگر هم چنین نشد، ما را همین بس که خداوند ما را دوست بدارد و دادما را از کسانی که بر ما ستم روا داشته‏اند بستاند»[ - شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج ۶، ص ۳۰۲ ] ابن عباس در پاسخی کوبنده به یکی از نامه‏های یزید نوشته است[ - عبدالله زبیر خواست که از عبدالله ابن عباس بیعت بگیرد ولی او خودداری ورزید. یزید از شنیدن این خبر خشنود گشت. و به ابن‏عباس چنین نوشت: «شنیده‏ام که ابن زبیر ملحد، تو را به بیعت فراخوانده است و به تو پیشنهاد داده است که به فرمانش درآیی تا اینکه از باطل پشتیبانی کنی و شریک جرمش باشی. اما تو نپذیرفته‏ای و از سر وفاداری و فرمانبرداری از خداوند در حقی که از ما به تو شناسانده است، به بیعت ما چنگ زده‏ای. خداوند به تو که خویشاوند ما هستی بهترین پاداش‏هایی را که به صله رحم کنندگان می‏دهد عطا فرماید. من هر چیزی را فراموش کنم، نیکی و پاداش خوب دادن و شتاب کردن در دادن جایزه به تو را فراموش نمی‏کنم. چرا که تو بر ما شرافت داری و اطاعت تو بر ما واجب است و تو خویشاوند رسول خدایی خدایت رحمت کند. به خویشاوندانی که پیش تو هستند و هر کس که از دور دست می‏آید و آن جادوگر با زبان و گفتار پوچش آنان را جادو کرده است بنگر؛ و آنان را از حسن نظر خود در فرمانبرداری و تمسک به بیعت من آگاه گردان، چرا که آنان از تو بهتر فرمان می‏برند و سخن تو را بیشتر می‏شنوند، تا این ملحد بی‏بند و بار. والسلام. آنگاه عبدالله عباس به او نوشت...». (تاریخ یعقوبی، ج ۳، ص ۲۴۷ - ۲۴۸) ]صفحۀ ۲۲۴«از عبدالله بن عباس به یزید بن معاویه؛ نامه‏ای که در آن موضوع دعوت ابن‏زبیر وخودداری من از پذیرش خواست او را یادآور شده بودی، دریافت کردم. اگر چنان که توگفته‏ای باشد، من این کار را برای خوشایند و دوستی تو نکرده‏ام، خداوند از نیت من آگاه‏است. به گمان خودت دوستی مرا از یاد نبرده‏ای. به خدا سوگند از حقوقی که از ما دردست دارید جز اندکی را نداده‏اید؛ و تو میزان هنگفتی از آن را از ما گرفته‏ای. از من‏خواسته‏ای تا مردم را تشویق کنم که ابن‏زبیر را رها کنند و به تو روی آورند، من هرگز ازسر شادمانی و خوشدلی چنین نخواهم کرد. چرا که تو حسین بن علی را کشته‏ای، خاک‏بر سرت، خاک بر دهانت. اگر هوای نفس چنین امیدی را به تو داده است، بدان که اشتباه‏کرده‏ای و اینها از ناتوانی و بی‏باکی توست. ای بی‏پدر!، فکر نکنی که من قتل حسین و جوانان عبدالمطلب و چراغ‏های نورانی وستارگان درخشان را از یاد برده‏ام! سپاهیانت پیکرهای پاک و خاک‏آلودشان را بر زمین‏افکندند و رفتند. پیکرهای برهنه و بی‏کفنی که در زیر وزش باد افتاده بودند و گرگان آنهارا دست به دست می‏گرداندند و کفتاران آنها را می‏بوییدند، تا آنکه خداوند گروهی را که‏دست به خون آنها نیالوده بودند رساند که آنها را در کفن بپوشانند؛ و تو ای یزید، بر من وآنان فخر فروختی و به مجلس نشستی. من چیزی را از یاد نمی‏برم. من از یاد نبرده‏ام که زناکار پسر زناکار و دور ازخویشاوندی و مروت را، که پدر و مادرش هر دو پست بودند، بر آنان چیره ساختی،کسی که پدرت با ادعای برادرخواندگی او، جز ننگ و خواری و پستی دنیا و آخرت و درزندگی و مرگ چیزی به دست نیاورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: فرزند از آن شوهر است وزناکار باید سنگسار شود. اما پدر تو او را به پدر خودش ملحق کرد همان‏گونه که فرزندیصفحۀ ۲۲۵رشید به پدری پاکدامن و پاکیزه ملحق می‏گردد. پدرت از روی نادانی سنت را میراند! واز روی عمد، بدعت و کارهای گمراه کننده را زنده ساخت. من هر چیزی را فراموش کنم، این را از یاد نمی‏برم که تو حسین بن علی را از حرم‏رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی حرم خداوند راندی و مردانت را وادار کردی که او را غافلگیرانه‏به قتل رسانند. سپس او را از حرم خداوند به کوفه کوچاندی؛ و او با ترس و نگرانی از آن‏شهر بیرون رفت؛ در حالی که او از گذشتهء دور و حال، عزیزترین مردم سرزمین بطحابود؛ چنانچه در حرمین شریفین اقامت گزیند و جنگ در آنجا را روا بشمرد، مردم فرمان‏او را بیش از همه خواهند برد. ولی شکستن حرمت خانهء خدا و حریم خانهء رسول‏خدا صلی الله علیه و آله ، خوشایند او نبود. بالاتر از این، تو کسانی از جاسوسانت را گماردی تا در حرم‏امن الهی با او بجنگند؛ و نیز کار پسر زبیر که حرمت کعبه را از میان برد و آن را در معرض‏سنگ و تیر قرار داد. و تو، آری تو، در نظر من حرمت‏شکنی می‏کنی و بدون شک منحرف کننده‏ای آگاه،همنشین زنان و اهل لهو و لعب هستی و حسین نیز چون بدسیرتی تو را دید به عراق‏کوچید، بی‏آنکه بخواهد با تو بجنگد و «امر خدا فرمانی انجام یافته بود». تو آن کسی هستی که با پسر مرجانه مکاتبه کردی و از او خواستی که بدون فوت وقت‏به جنگ حسین برود و با او کنار نیاید و بر مبارزه با او پافشاری کند تا آنکه او وبنی‏عبدالمطلب همراهش را بکشد؛ همان اهل بیتی که خداوند پلیدی را از آنان دور وآنها را پاک و پاکیزه گردانیده است! آری ما، اهل بیت هستیم و مانند پدران تو سبک‏مغز،سنگدل و شرور نیستیم. آنگاه که حسین بن علی علیه السلام درخواست کرد که او را به حال‏خودش بگذارن[ - شاید ابن عباس رضی الله عنه با این سخن خویش می‏خواهد به‏این گفتهء امام اشاره کند که فرمود: «مرا واگذارید تابه این سرزمین پهناور بروم تا معلوم شود که سرنوشت مردم به کجا می‏انجامد.» (تاریخ طبری، ج‏۳، ص‏۳۱۲). یا این سخن حضرت که فرمود: «اگر از آمدنم خشنود نیستید بگذارید به جایی امن بروم». (تاریخ طبری، ج ۲، ص ۳۱۸) ] تا باز گردد، تو و یارانت، اندک بودن شمار یارانش و درماندگی اهل‏بیتش را غنیمت شمردید و با او به جنگ درآمدید و آنان را کشتید، گویی که خاندانی ازترک و کفر را کشته‏اید! چیزی شگفت‏انگیزتر از اینکه خواهان دوستی و یاری منصفحۀ ۲۲۶شده‏ای، وجود ندارد! تو فرزندان پدرم را کشته‏ای و خونشان از دم شمشیر تو می‏چکد وخون تو، یکی از خواسته‏های من است؛ و اگر خدا بخواهد خون من نزد تو پامال نخواهدشد و از خونخواهی من نخواهی‏رهید. اگر هم در دنیا خون مرا ربودی، پیش‏از ما پیامبران‏و پیامبرزادگان به شهادت رسیده‏اند. وعده‏گاه ما نزد خدا است و او خود مظلومان رایاری خواهد داد و از ستمگران انتقام خواهد گرفت. اگر امروز بر ما پیروز شدی [ازخوشحالی‏] شگفت‏زده مباش که به خدا سوگند روز پیروزی ما نیز خواهد رسید. اما آنچه از حق‏شناسی و وفاداری من گفتی، اگر هم چنین باشد، من در حالی با پدرت‏بیعت کردم[ - این سخن اشاره‏ای است به اینکه او با یزید بیعت نکرد، بلکه پس از صلح، با معاویه بیعت کرد. اما درمتن همین روایت که با اختلاف فراوان در بحارالانوار (ج ۴۵، ص ۳۲۳) به نقل برخی از کتب مناقب پیشین نقل شده است، چنین آمده است: «به خدا سوگند با تو بیعت کردم و پیش از تو...»؛ و این، چنان که پیدا است با متن این نامهء سرشار از بیزاری از یزید و کارهایش سازگاری ندارد ] که می‏دانستم پسرعموهایم و تمام پسران پدرم برای این کار از پدرت‏شایسته ترند. ولی شما قریشیان بر ما فزونی جستید و سلطنت ما را از ما ربودید و به‏خود اختصاص دادید؛ و دستمان را از حقّمان کوتاه کردید. نفرین بر آن کس که برای ستم‏بر ما گام پیش نهاد و نابخردان را بر ضد ما برانگیخت و کار را به جای ما به دست گرفت.پس هلاک باد اینان را، چنان که قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب مَدْیَن هلاک شدند؛اقوامی که پیامبران خود را تکذیب کردند. هان، از شگفت‏ترین شگفتی‏ها - و تا زنده باشی از روزگار شگفتی ببینی - این که‏دختران عبدالمطلب و یتیمانی از نسل او را به اسارت گرفتی و به شام کشاندی، تا به‏مردم نشان دهی که ما را شکست داده‏ای و بر ما فرمان می‏رانی. به جانم سوگند اگر درصبح و شام از زخم دست من آسوده بوده‏ای، اما امیدوارم که زخم زبانم در شکستن وبستنم بر تو گران آید و این شادمانی تو نپاید و خداوند پس از کشتن عترت رسول‏خدا صلی الله علیه و آله اندکی بیشتر مهلت ندهد و تو را به گونه‏ای دردناک مؤاخذه کند و نکوهیده وگنهکار از دنیا ببرد! پس ای بی‏پدر! زندگی کن، به خدا سوگند که کرده‏هایت تو را نزدخداوند هلاک ساخت و سلام بر کسی که از خداوند فرمان ببرد.». [ - تاریخ یعقوبی، ج ۲۲، ص ۲۴۸ - ۲۵۰؛ و ر.ک. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۲۲ ]صفحۀ ۲۲۷موضعگیری محمد حنفیه چرا محمد حنفیه امام علیه السلام را همراهی نکرد؟ تلاش عبدالله بن جعفر رضی الله عنه میانجیگری عبدالله میان عمرو بن اشدق و امام علیه السلام : دلیل نپیوستن عبدالله جعفر رضی الله عنه به امام علیه السلام دربارهء شخصیت والای عبدالله جعفر، هم کتاب‏های شیعه و هم کتاب‏های سنی سخن‏گفته‏اند؛ گویی که منزلت وی امری پذیرفته شده است و همگان بر آن اتفاق نظر دارند. برای مثال علامه حلی درباره او و محمد حنفیه می‏نویسد: «قدر و منزلت کسانی چون‏محمد حنفیه و عبدالله جعفر و امثال آن والاتر از آن بود که اعتقادی بر خلاف حق داشته‏و یا از ایمان بیرون رفته باشند...[ - المسائل المهنائیه، ص ۳۸، مسأله ۳۲ ] آقای خویی (ره) می‏نویسد: «منزلت والای عبدالله جعفرطیار در مرتبه‏ای است که‏نیازی به تعریف و ستایش ندارد...[ - معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۱۳۸، شماره ۶۷۵۱ ]صفحۀ ۲۴۷ذهبی می‏نویسد: «عبدالله بن جعفر، سیّد دانشمند... منزلتی بزرگ داشت بزرگوار وبخشنده و شایسته پیشوایی بود...[ - سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۴۵۶ ] بدون تردید پژوهشگری که به سیره و اخبار عبدالله جعفر و مواضع شجاعانه‏اش دردفاع از حق و کوبیدن باطل و طرفداری او از عمویش امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، و پس از اواز حسنین علیهما السلام و به معرفت وی نسبت به امامان واجب الاطاعه و به ارتباط دوستانهء او باامام حسین علیه السلام و نزدیکی به آن حضرت آگاه باشد[ - ر.ک. الخصال، ج ۲، ص ۴۷۷، باب ۱۲، شماره ۴۱ ] یقین می‏کند که این سید هاشمیِ‏امامیِ شجاع و آگاه، طرفدار امام حسین بود و می‏دانست که امتثال فرمان امام علیه السلام و یاری‏آن حضرت بر وی واجب است. بنابر این ناگزیر در نپیوستن به کاروان حسینی عذری‏داشته است؛ چگونه می‏تواند نپیوستن او بدون عذر بوده باشد و حال آنکه همسر ودخترعموی بزرگوارش زینب کبری، دختر علی علیه السلام و دو پسرش - یا پسرانش - حسین علیه السلام را در سفر پیروزی، با شهادت همراهی کردند!؟ آری، کسی که عزیزترین افراد خاندانش را با حسین همراه می‏سازد، ناچار نپیوستن‏شخص او به امام، از روی اجبار و به سبب عذری بوده است. مامقانی می‏نویسد: «او حسین علیه السلام را به وسیله فرزندانش عون، محمد و عبدالله یاری‏داد. آنان در کربلا با آن حضرت به شهادت رسیدند؛ و او خود از رفتن همراه حسین علیه السلام معذور بود.»[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۷۳ ] ولی دربارهء این که عذر عبدالله برای نپیوستن به امام علیه السلام چه بوده است - با وجود تتبع‏فراوانی که انجام داده‏ایم - به مأخذی که نوع آن را مشخص کرده باشد دست نیافته‏ایم. مگرآنچه در کتاب «زینب الکبری» نوشته آقای شیخ جعفر نقدی آمده است. او می‏گوید: «درباره‏همراهی نکردن او با امام حسین علیه السلام در سفر کربلا، گفته شده است که وی نابینا بوده‏است.[ - زینب الکبری، ص ۸۷ ]صفحۀ ۲۴۸عبدالله بن زبیر عبدالله بن عمر اوزاعی و نهی از حرکت به سوی عراق! ابن رستم طبری در کتاب «دلائل الامامة» چنین نقل می‏کند: «حدیث کرد ما را یزیدبن مسروق و گفت: حدیث کرد ما را عبدالله بن مکحول از اوزاعی که گفت: شنیدم که‏حسین بن علی بن ابی‏طالب علیه السلام آهنگ رفتن به عراق را دارد، به مکه رفتم و به اوبرخوردم. چون مرا دید، به من خوش آمد گفت و فرمود: «ای اوزاعی خوش آمدی،آمده‏ای که مرا از حرکت نهی کنی، در حالی که خدای عزوجل جز این را نخواسته است.من از امروز تا روز دوشنبه کشته خواهم شد (برانگیخته خواهم شد) من شب بیدارماندم و شمارش روزها را نگه داشتم. همان طوری بود که آن حضرت فرمود![ - دلائل الامامه، ص ۱۸۴، شماره ۱۰۲/۳ ] باید دید این اوزاعی چه کسی بود که کار امام حسین علیه السلام برایش آن قدر مهم بود که به[ - دلائل الامامه، ص ۱۸۴، شماره ۱۰۲/۳ ]صفحۀ ۲۶۹مکه آمد تا حضرت را از رفتن به‏عراق نهی کند؟ از این کار چه انگیزه‏ای داشت؟ و معنای این‏سخن امام چیست که فرمود: از امروز تا دوشنبه کشته خواهم شد (برانگیخته خواهم شد). اوزاعی یاد شده کیست؟ مردان چندی به این لقب مشهورند[ - از آن جمله عبدالرحمن بن عمرو بن یُحمد، ابوعمرو شامی است. این اوزاعی در سال ۸۸ هـ . ق یعنی ۲۷سال پس از شهادت امام حسین علیه السلام به دنیا آمد و در سال ۱۵۷ هـ درگذشت. وی در اوزاع دمشق سکونت داشت. از او مشهور است که گفت: ما عطا دریافت نکردیم مگر پس از آنکه بر نفاق علی گواهی دادیم و از او بیزاری جستیم؛ و از ما پیمان‏های سخت گرفتند. بنابراین، این اوزاعی، امام حسین علیه السلام را ندیده است. مامقانی گمان برده است که لقب اوزاعی منحصر در همین عبدالرحمن است و می‏گوید: «این لقب تنها مخصوص عبدالرحمن، معروف به اوزاعی است و هرگز کسی جز او را ندیده‏ایم». (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۴۶). ولی قضیه چنین نیست. زیرا ابوایوب مغیث بن سُمّی اوزاعی نیز از آن جمله است. (ر. ک. الانساب، سمعانی، ج ۱، ص ۲۲۷). ما شرح زندگی او را در متن آورده‏ایم چرا که از نظر ما مراد از اوزاعی در این روایت همو است. نیز از آن جمله است نهیک بن یریم الاوزاعی، وی از طبقه چهارم است و از اوزاعی معروف - عبدالرحمن بن عمرو - روایت می‏کند. (ر.ک. تهذیب الکمال، ج ۱۸، ص ۲۹۴). بنابراین، این اوزاعی هم نمی‏تواند معاصر امام حسین علیه السلام بوده باشد. اوزاعی دیگر، ابوبکر عمرو بن سعید اوزاعی است که بر زندگینامه‏اش دست نیافته‏ایم. سمعانی در انساب (ج ۱، ص ۲۲۷) می‏نویسد: اوزاعی، منسوب به اوزاع است؛ و به گمانم آن چند روستای پراکنده در شام بود که به جمع آنها، در آنجا اوزاع گفته می‏شد. گفته‏اند، آن روستایی است بر دروازه دمشق که به آن اوزاع گفته می‏شود و آن صحیح است. (نیز ر.ک. معجم البلدان، ج ۱، ص ۲۸۰) ] ولی به احتمال قوی،مقصود از این اوزاعی، ابوایوب، مغیث بن سمّی اوزاعی است که گفته می‏شود نزدیک به‏هزار تن از اصحاب پیامبر(ص) را دید[ - الانساب، سمعانی، ج ۱، ص ۲۲۷ ] وی از ابن زبیر، ابن عمر، ابن مسعود، کعب‏الاحبار و ابوهریره نقل روایت کرده است.او از طبقه دوم تابعیان اهل شام است و ابن حبّان، ابوداود و یعقوب بن سفیان او را توثیق‏کرده‏اند[ - تهذیب الکمال، ج ۱۸، ص ۲۹۴ ] ولی تا آنجا که ما تحقیق کرده‏ایم در کتاب‏های رجالی ما از او یادی نشده است. اما اینکه انگیزهء وی از آمدن به مکه به منظور نهی امام حسین علیه السلام از رفتن به عراق چهصفحۀ ۲۷۰بوده است. از متن روایت چیزی را نمی‏توان تعیین کرد - به تاریخ زندگی او هم که ما آشنانیستیم. ولی استقبال امام از وی نشان می‏دهد که اوزاعی می‏ترسید که امام به عراق برودو کشته شود. هر چند از ظاهر روایت به صراحت بر می‏آید که او ناهی بود نه ناصح! حال ببینیم مقصود امام علیه السلام از این سخن که فرمود: «من از امروز تا دوشنبه کشته‏خواهم شد» چه بود؟ بر دانایان اهل تأمل پوشیده نیست که این عبارت پیچیده و متشابه‏است. آیا امام علیه السلام می‏خواست به اوزاعی بگوید که تو باید از این ساعت تا روز دوشنبه که‏من در آن کشته می‏شوم حساب را نگه داری؟ از این رو اوزاعی می‏گوید: «همان طور که‏فرموده بود برای شمارش روزها، شب‏ها را بیدار ماندم». بنابر این امام علیه السلام باید در روزدوشنبه کشته شده باشد! و این چیزی است که با روایت‏های مشهوری که می‏گوید روزعاشورا، جمعه یا شنبه بود، توافق ندارد[ - برای نمونه از موارد زیر می‏توان یاد کرد: الف - سخن امام حسین علیه السلام به مؤمنان جن: «ولی در روز شنبه - در روایتی دیگر جمعه - که روز عاشورا است گرد بیایید که من در پایان آن روز کشته می‏شوم...». (اللهوف، ص ۲۹؛ المطبعة الحیدریه، نجف). ب - سخن ابی‏جعفر علیه السلام که فرمود: «قائم علیه السلام در روز شنبه قیام می‏کند، روز عاشورا که حسین علیه السلام در آن روز کشته شد». (کمال الدین، ج ۲، ص ۶۵۳، باب ۵۷، حدیث ۱۹) ] یا اینکه امام علیه السلام می‏خواست به اوزاعی بگوید: من تا روز دوشنبه در مکه هستم و پس‏از آن (یعنی روز سه‏شنبه) روز سفر من به عراق است!؟ می‏بینیم که قوی‏ترین احتمال همین است. چرا که امام علیه السلام به دلیل سخن خودشان درآخرین نامه‏ای که همراه قیس بن مسهر صیداوی به کوفه فرستاد، روز سه‏شنبه از مکه‏بیرون آمد. در آن نامه آمده است: «... من روز سه‏شنبه هشت روز گذشته از ذی‏حجه،روز ترویه، از مکه به سوی شما حرکت کردم...»[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۰۱ و الارشاد، ص ۲۲۰ ] بر اساس این تقویم، اگر ماه ذی حجه ۲۹ روز بوده باشد، عاشورا جمعه می‏شود؛ واگر سی روز بوده باشد، شنبه می‏شود؛ و این با آنچه درباره روز عاشورا نقل شده است‏سازگار می‏باشد. صفحۀ ۲۷۱عمر بن عبدالرحمن مخزومی... و نصایح صائب! دیدار جابر بن عبدالله انصاری با امام علیه السلام ابن کثیر خبری مرسل نقل کرده است که جابر بن عبدالله انصاری رضی الله عنه[ - جابر بن عبدالله انصاری، از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله ، امیرالمؤمنین علیه السلام ، حسن علیه السلام ، حسین علیه السلام وسجاد علیه السلام ، او در جنگ بدر و هجده غزوه دیگر از غزوه‏های پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت. وی از اعضای شرطةالخمیس و در جنگ‏های جمل و صفین با علی علیه السلام همراه بود. او از نقیبان دوازده‏گانه است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به فرمان جبرئیل آنان را برگزید. امام صادق علیه السلام او را از کسانی شمرده است که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله تغییر نکردند و عوض نشدند و دوستی با آنان واجب است. او از کسانی است که نسبت به پیمان رسول خدا صلی الله علیه و آله مبنی بر دوستی اهل بیت وفادار ماند. او کسی است که خود را به دست و پای حسنین علیهما السلام انداخت و آن را می‏بوسید و فضایلشان را بیان می‏کرد. او از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نام امامان دوازده‏گانه و فضایل و مناقبشان را نقل کرده و گفته است: هر کس آنان را اطاعت کند رسول خدا صلی الله علیه و آله را اطاعت کرده است و هر کس از آنان سرپیچی کند با رسول خدا دشمنی ورزیده است و خداوند به وسیله آنان آسمان را از فرو افتادن بر زمین نگه می‏دارد. او کسی است که امام باقر علیه السلام شفاعت او را در روز قیامت ضمانت کرده است. (ر. ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۲، ص ۱۰۱). او نخستین زایر قبر حسین علیه السلام و صاحب زیارت معروفی است که بخشی از آن چنین است: اشهد انک ابن النبیّین وابن سید الوصیّین وابن حلیف التقوی، وسلیل الهدی وخامس اصحاب الکسا وابن سید النقباء وابن فاطمه سیدة النساء ومالک لا تکون هکذا وقد غذتک کف سید المرسلین ورُبیت فی حجر المتقین ورضعت من ثدی الایمان وفطمت بالاسلام، فطبت حیا وطبت میتا، غیر ان قلوب المؤمنین غیر طیبةٍ لفراقک ولا شاکة فی حیاتک، فعلیک سلام الله ورضوانه وأشهد انک مضیت علی ما مضی علیه اخوک یحیی بن زکریا...». (ر.ک. بشارة المصطفی، ص ۷۴). علمای شیعه وی را ستوده و در بالاترین درجه، توثیق کرده‏اند. برای مثال به موارد زیر اشاره می‏شود: - مجلسی(ره) گوید: «او ثقه‏است و عظمتش بالاتر از آن است‏که نیازبه بیان‏باشد». (رجال مجلسی، ص‏۱۷۳). - مامقانی گوید: «این مرد بدون شک از ثقه‏های بزرگ است...». وحید گفته است: «پوشیده نماند که او چنان منزلت والایی دارد که نیازی به توثیق ندارد». (تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۹۹). - خویی (ره) گوید: «او از چهار تن کسانی است که دانش ائمه به آنان ختم می‏شود!». (معجم رجال الحدیث، ج ۴، ص ۱۵) ]با امام علیه السلام دیدارکرد و با او سخن گفت، تا شاید بتواند نظر او را از قیام و خروج بر یزید، باز گرداند: جابربن عبدالله گفته است: «با حسین سخن گفتم و اظهار داشتم: از خدا بترس و مردم را به جان‏هم مینداز. به خدا سوگند، بر این کردار، شما را نخواهند ستود. ولی او با من مخالفت کرد!». صفحۀ ۲۷۵بر کسانی که اندک شناختی نسبت به جابر بن عبدالله انصاری دارند پوشیده نیست که‏اگر اصل این دیدار محتمل باشد، هیچ راهی برای پذیرش محتوای آن وجود ندارد. زیرااین بسیار بعید است که صحابی‏ای چنین بلند مرتبه و آگاه به مقام اهل بیت اینگونه‏بی‏ادبانه سخن بگوید. گمان بسیار قوی می‏رود که محتوای این خبر از ساخته‏های جیره‏خواران اموی و برای‏بدگویی و تخطئه قیام حسینی بوده باشد. آنچه جعلی بودن این خبر را تأیید می‏کند این است که ابن کثیر آن را به طور مرسل وبدون ذکر هیچ سلسله سندی ذکر کرده است. آری، عمادالدین ابوجعفر محمد بن علی طوسی[ - شیخ فقیه و عالم و واعظ ابوجعفر محمد بن علی بن حمزه طوسی. از بزرگان سده ششم است وتألیف‏های چندی دارد، مثل: الوسیله، الواسطه، الرایع فی الشرایع، المعجزات، که نام دیگرش الثاقب فی المناقب است؛ و مسائل فی الفقه. (ر.ک. معجم المؤلفین، ج ۱۱، ص ۴؛ امل الآمل، ج ۲، ۲۸۵؛ تنقیح المقال، ج ۳، ص ۱۵۵؛ معجم رجال الحدیث، ج ۱۶، ص ۳۲۶) ] معروف به ابن حمزه در کتاب‏«الثاقب فی المناقب» خویش، خبری دربارهء دیدار جابر بن عبدالله انصاری رضی الله عنه با امام علیه السلام نقل کرده است که بُوی حسن ادب در گفت و گوی با امام و معرفت به حق اهل بیت علیهم السلام وراستی در دوستی و محبت و پیروی از آنان در سرتاسر آن به مشام می‏رسد. جابر بن عبدالله انصاری گوید: چون حسین بن علی علیه السلام آهنگ رفتن به عراق کرد، نزدوی رفتم و گفتم: تو فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و یکی از دو سبط او هستی. من نظری جز این ندارم‏که تو نیز همانند برادرت حسن صلح کنی؛ چرا که او موفق و راه‏یافته بود. فرمود: ای جابر برادرم این کار را به فرمان خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله کرد. من نیز این کار رابه فرمان خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله می‏کنم. آیا دوست می‏داری که هم اینک رسول خدا صلی الله علیه و آله وعلی و برادرم حسن علیهم السلام را برایت گواه بیاورم! بناگاه دیدم که درهای آسمان گشوده شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام ، حسن علیه السلام حمزه‏و جعفر و زی[ - از متن به روشنی استفاده می‏شود که زید یاد شده از شهیدان بزرگ و بسیار بلند مرتبه است. به قرینهءاینکه در این روایت با رسول خدا(ص)، علی، حسن، حمزه و جعفر علیهم السلام همراه بود. ما شهیدی را به نام زید تا کنون با این مرتبه بسیار بلند نمی‏شناسیم مگر دو تن: یکم - زید بن حارثه که رسول خدا(ص) درباره‏اش فرمود: «تو برادر و غلام ما هستی». رسول خدا(ص) او را با مال خدیجه خریده بود. پس از آنکه حضرت دعوتش را آشکار کرد، زید اسلام آورد. رسول خدا(ص) از خدیجه خواست که زید را به وی ببخشد تا او را آزاد کند. او نیز بخشید و پیامبر(ص) آزادش کرد. پس از آنکه زید از پیوستن به پدرش خودداری کرد. پدرش از وی بیزاری جست و رسول خدا(ص) فرمود: «ای گروه قریش، زید فرزند من است و من پدرش هستم.» از آن پس در میان قریش به زید بن محمدشهرت یافت، این بر اساس عادت قریش دربارهء نامگذاری پسرخوانده‏ها بود. تا آنکه آیه شریفه نازل شد و فرمان داد که فرزند خوانده‏ها باید به پدرانشان نسبت داده شوند. او کسی است که همراه رسول خدا(ص) به طایف رفت و در برخی از غزوه‏ها، پیامبر(ص) او را به عنوان جانشین خود در مدینه تعیین کرد؛ و درباره‏اش فرمود: «بهترین فرماندهِ سریه‏ها، زید بن حارثه است. پیامبر(ص) در شب معراج، کنیزکی را دید که در نهرهای بهشت شنا می‏کند، گفت: ای کنیزک تو از آن کیستی؟ گفت: از آن زید بن حارثه. آنگاه بامدادان این خبر را به زید مژده داد. او کسی است که در غزوهء موته، رسول خدا(ص)، او را به سِمَت فرماندهی سپاه اسلام انتخاب کرد که در همان جنگ به شهادت رسید. [پس از شهادت،] از دهانش نوری بیرون می‏آمد که از پرتو خورشید روشن‏تر بود. به طوری که شب تاریک را چون روز روشن می‏ساخت! (ر.ک. بحار، ج ۲۰، ص ۳۷۲ و ۱۱۵؛ ج ۱۹، ص ۲۲ و ۱۷۴). پسرش، اسامة بن زید، کسی است که رسول خدا(ص) فرماندهی سپاه اسلام را برای اعزام به شام، به او داد. منافقان درباره فرماندهی او اعتراض کردند و گفتند: جوانی را فرمانده همه مهاجران و انصار کرد. سپس رسول خدا(ص) فرمود: شما پیش از این درباره فرماندهی پدرش نیز همین گونه اعتراض کردید. او شایسته فرماندهی است، پدرش نیز شایسته بود. (ر.ک. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۲۱۵). مشهور و ثابت این است که ابوبکر و عمر از کسانی‏اند که از رفتن همراه سپاه اسامه خودداری ورزیدند؛ در حالی که رسول خدا(ص) فرموده بود: سپاه اسامه را بسیج کنید. خدا لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه سرپیچی کند! (نهج الحق و کشف الصدق، ص ۲۶۳). دوم: زید بن صوحان عبدی، برادر صعصعه. وی از نیکانی است که در جنگ جمل کشته شد. گویند که عایشه در روز قتل وی، کلمه استرجاع بر زبان راند! از امام صادق علیه السلام نقل است که چون زید در روز جمل کشته شد، امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، آمد و بر بالین‏اش نشست و فرمود: ای زید! خدایت رحمت کند، کم هزینه و کمکی بزرگ بودی و پیامبر(ص) از زید بن صوحان یاد کرد و گفت: زید و چه زیدی! یکی از اعضایش در بهشت از او پیشی می‏گیرد. (ر.ک. سفینة البحار، ج ۳، ص ۵۶۵). باز از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است که فرمود: هر کس می‏خواهد با دیدن مردی که برخی از اعضایش پیش از او به بهشت می‏روند شادمان شود، به زید بن صوحان بنگرد. (تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۴۴۰). [بعدها] دست وی در جنگ نهاوند، در راه خدا قطع شد. (بحار، ج ۱۸، ص ۱۱۲) ] فرود آمدند تا بر زمین استقرار یافتند. من سرآسیمه و وحشت‏زده به‏صفحۀ ۲۷۶سوی آنان دویدم! صفحۀ ۲۷۷آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: «ای جابر آیا درباره کار حسن، پیش از حسین‏نگفتم که مؤمن نیستی مگر آنکه نسبت به امامان خویش تسلیم باشی و به کارشان‏اعتراض نکنی؟ آیا می‏خواهی که جایگاه معاویه و جایگاه فرزندم حسین و جایگاه یزیدملعون را نشانت دهم. گفتم: بلی، ای رسول خدا صلی الله علیه و آله . آنگاه حضرت پایش را بر زمین زدزمین شکافت و دریایی پدیدار شد و شکافت. سپس پا بر زمین کوفت و همین طورشکافت تا هفت زمین و هفت دریا باز شد در زیر همه اینها آتش را دیدم درون آن آتش‏دیدم که ولید بن مغیره، ابوجهل و معاویه سرکش و یزید در زنجیر بسته‏اند و دیگرشیاطین سرکش نیز همراهشان بسته‏اند و از همه اهل جهنم عذاب اینان بیشتر است. سپس فرمود: سرت را بلند کن! من سرم را بلند کردم و دیدم که درهای آسمان باز است و بهشت در بالای آن است.آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و همراهانش به آسمان بالا رفتند. چون در هوا قرار گرفت‏حسین علیه السلام را صدا زد و فرمود: فرزندم به من بپیوند. حسین علیه السلام به او پیوست و آن دو بالارفتند تا در بالاترین جای بهشت قرار گرفتند. آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله از آنجا به من نگریست و دست حسین را گرفت و فرمود: ای جابر،این فرزندم در اینجا با من است. پس تسلیم فرمان او باش و شک به دل راه مده تا مؤمن‏باشی. جابر گوید: چشمانم کور باد اگر آنچه را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم ندیده باشم.[ - الثاقب فی المناقب، ص ۳۲۳، حدیث ۲۶۶؛ مدینة العاجز، ج ۳، ص ۴۸۸؛ نفس المهموم، ص ۷۷ ]امام به دنبال کسب پاداش الهی رایزنی ابوسعید خدری گفتار مامقانی در فایده بیست و ششم به بصره پس از شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام ، با وجود فشار و رعب و مراقبت شدیدی که ازسوی حکومت بنی‏امیه بر دوستان اهل بیت اعمال می‏شد، شیعیان با امام حسین علیه السلام درارتباط بودند. شیعیان از جای جای سرزمین‏های اسلامی برای آن حضرت نامه می‏نوشتند وامور مهم دینی‏شان را از وی می‏پرسیدند. بصره نیز از این ارتباط با امام بهره‏مند بود؛ وبرخی از نامه‏های شیعیان این شهر به آن حضرت در تاریخ ثبت است. مانند نامه‏ای که‏فرستادند و معنای صمد را پرسیدند؛ و حضرت نیز پاسخ پرسش آنان را فرستاد[ - ر.ک. مکاتیب الائمه، ج ۲، ص ۴۸ به نقل از التوحید، ص ۹۰ و نیز سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۲۹۳ ] ولی مضمون نامه‏ای‏که امام علیه السلام برای اشراف وسران «اخماس[ - اخماس بصره: بصره به پنج بخش تقسیم شده بود و ریاست هر بخش آن بر عهده یکی از اشراف بود(وقعة الطف، ص ۱۰۴). بخش‏های پنجگانه بصره اینها بودند: یکم، عالیه؛ دوم، بکر بن وائل؛ سوم، تمیم؛ چهارم، عبد القیس؛ و پنجم، أزد (لسان العرب، ماده خمس، ج ۶، ص ۷۱) ] فرستاد، بسیار قابل‏توجه‏است. مکاتبه را امام علیه السلام آغاز کرد و طی نامه‏ای اشراف، مهتران و دیگر پیروان بصری‏خویش را به یاری فراخواند. در حالی که پیش از آن هیچ کس از بصره برای امام نامه‏ای‏ننوشته بود. به خلاف سران، بزرگان و مردم کوفه که نامه‏هایشان به سوی مکه سرازیرشده بود - به‏طوری که در یک روز ششصد نامه رسید - و خواستار قیام و نهضت ایشان بودند. علت مبادرت امام به نوشتن نامه به اشراف و سران بصری چه بود؟ اهمیت ویژه‏شهرهای کوفه و بصره و تأثیر فراوان آنها بر روند رویدادهای جهان اسلام آن دوران برآگاهان تاریخ اسلام پوشیده نیست. به ویژه آن که این دو ولایت مهم، به خلاف شام، به‏طور کامل زیر بار حکومت بنی‏امیه نرفته بود. از این رو دوستان و شیعیان اهل بیت علیهم السلام در این هر دو ولایت، با وجود ترس و سرکوب امویان، گردهمایی و جلسه پنهانی داشتندو در انتظار روز رهایی از کابوس حکومت اموی به سر می‏بردند. آری، میان کوفه و بصره ازحیث پیشینهء این دوشهر در یاری امیرالمؤمنین علیه السلام و شمار شیعیانصفحۀ ۳۲و نیز از حیث میزان آمادگی برای تحرک علیه حکومت اموی تفاوت‏های روشنی وجود داشت. علاوه بر این بصره در آن هنگام زیر فرمان زمامداری نیرومند، مستبد و تروریست یعنی‏عبیدالله بن زیاد به سر می‏برد که ادارهء امور شهر را به طور کامل در قبضهء قدرت خویش‏داشت و مراقبت شدیدی را بر مردم اعمال می‏کرد. در حالی که زمام امور کوفه به دست‏فردی ناتوان و عافیت‏طلب و سلامت خواه یعنی نعمان بن بشیر سپرده شده بود. از این‏رو شیعیان کوفه در مجموع نسبت به شیعیان بصره از توان تحرک و قدرت عمل بیشتری‏برخوردار بودند؛ و این همان چیزی است که سبب مبادرت کوفیان به نوشتن نامه‏های‏فراوان به امام علیه السلام و دعوت از آن حضرت را تفسیر می‏کند. در حالی که امام علیه السلام از بصریان‏نامه‏ای که از وی دعوت و یا برای یاریش اعلام آمادگی کرده باشند دریافت نکرده بود[ - نظر مشهور و ثابت همین است، ولی شیخ محمد السماوی در کتاب ابصار العین می‏نویسد: اهل بصره از وضع کوفیان خبردار شدند و به دنبال آن شیعیان در خانه ماریه، دختر منقذ عبدی - که از شیعیان بود - گرد آمدند و درباره کار امامت و وضعیت جاری به گفت و گو نشستند. برخی از آنها به بیرون رفتن نظر دادند و بیرون رفتند و برخی دیگر نامه نوشتند و خواستار آمدن امام شدند... (ابصار العین، ص ۲۵). ولی وی نگفته است که چه کسانی نامه نوشتند و چه نوشتند، همان طور که مأخذ گفتارش را نیز ذکر نکرده است. ] این بود که امام علیه السلام به نوشتن نامه برای بصریان از طریق اشراف و سران اخماس‏مبادرت ورزید؛ چرا که مردم این شهر - بجز شیعیان خالص - در تصمیم و موضعگیری‏پیرو اشراف بودند. در نتیجه ناچار باید مکاتبه با مردم از طریق اشراف و سران اخماس‏انجام می‏شد هر چند که برخی از آنها به بنی‏امیه گرایش داشتند؛ برخی قابل اطمینان‏نبودند؛ و موضعگیری برخی دیگر نیز هم‏جهت نبود. شاید امام علیه السلام می‏خواست که با نوشتن نامه حجت را بر همگان تمام کند[ - شیخ باقر شریف قرشی گوید: نامه امام حسین علیه السلام نشان می‏دهد که چگونه آن حضرت مسؤولیت خویش رامی‏شناسد و در راستای آن حرکت می‏کند. از این رو، با آن که مردم بصره مانند کوفیان به وی نامه ننوشتند و خواستار آمدنش نشدند، او خود به آنها نامه می‏نویسد تا آنان را برای رویایی با وقایع آماده کند. دلیلش این است که تصمیم آن حضرت برای به عهده گرفتن مسؤولیت دین و امت، از اعماق روح و کنه ضمیرش سرچشمه می‏گرفت؛ و از حرکت اهل کوفه و دعوت از ایشان ناشی نمی‏شد (حیاة الامام الحسین علیه السلام ، ج ۲، ص ۳۲۲) ] به علاوه‏کار ایشان چند نتیجه دیگر نیز در برداشت: یکی آن که اشراف و سران دو دل اخماس رااز دست زدن به هر کار مخالفت‏آمیزی علیه آن حضرت باز می‏داشت؛ و دیگر آن کهصفحۀ ۳۳متن نامه امام علیه السلام طبری گوید: ... حسین علیه السلام نامه‏ای نوشت و آن را با یکی از موالی بصریان به نام‏سلیمان همراه کرد؛ و یک نسخه نیز به سران اخماس و اشراف شهر نوشت. مالک بن‏مسمع بکری، احنف بن قیس، منذر بن جارود، مسعود بن عمرو، قیس بن هیثم و عمروبن عبید الله معمر از کسانی بودند که نامه آن حضرت را دریافت کردند. متن نسخه‏ای که برای همه اشراف فرستاد چنین بود: خداوند محمد را از میان بندگانش برگزید و او را به پیامبری خویش گرامی داشت؛ وبرای رسالتش انتخاب کرد؛ و آنگاه وی را نزد خویش برد. آن حضرت نسبت به‏بندگان خداوند خیرخواهی و مأموریت خویش را ابلاغ کرد. ما خاندان و دوستان وجانشینان و وارثان و شایسته‏ترین مردم به مقام آن حضرت در میان مردم هستیم. امامردم برای این کار دیگری را به جای ما برگزیدند و ما برای پرهیز از تفرقه و نیز حفظسلامت امّت بدان رضایت‏دادیم. این در حالی بود که می‏دانستیم استحقاق ما نسبت‏به کسی که خلافت را به دست گرفت، بیشتر است. آنان نیکی و اصلاح کردند و درجست و جوی حق بودند، خداوند آنان را رحمت کند و بر ما و آنها ببخشاید[ - بعدی ندارد که این بخش از نامه «آنها نیکی و اصلاح کردند و در جست و جوی حق بودند...»، از سوی مورخان اهل سنت به اصل نامه افزوده شده باشد. یا آن که امام برای الفت بخشیدن به قلب‏های مخاطبان و دفع شرشان و به ویژه برای جلوگیری از تفرقه ناچار به این کار شده باشد. زیرا می‏دانست که بیشتر مخاطبان این نامه از شیعیان وی نیستند ] من پیکم را همراه این نامه سوی شما می‏فرستم و شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش‏دعوت می‏کنم. چرا که سنت از میان رفته و بدعت احیا شده است. چنانچه سخنم رابشنوید و از من فرمان ببرید، شما را به راه هدایت رهنمون خواهم شد. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۰؛ و ر.ک. الفتوح، ج ۵ ، ص ۴۲ ]صفحۀ ۳۴ابن نما این نامه را با اختصار و تفاوت نقل کرده و گفته است: امام علیه السلام نامه‏ای به بزرگان‏اهل بصره نوشت که از آن جمله احنف بن قیس، قیس بن هیثم، منذر بن جارود و یزید بن‏مسعود نهشلی بودند. نامه را به زرّاع سدوسی و به قولی سلیمان، مکنّی به ابورزین،سپرد؛ و در آن چنین آمده بود: شما را به سوی خدا و پیامبرش فرا می‏خوانم. همانا سنت از میان رفته است. چنانچه‏دعوتم را اجابت و فرمانم را اطاعت کنید شما را به راه راست رهنمون می‏شوم[ - مثیر الاحزان، ص ۲۷ ]بصریانی که امام علیه السلام به آنان نامه نوشت بصریانی که امام علیه السلام به آنها نامه نوشت چه کسانی بودند؟ آیا همه از دوستداران وشیعیان اهل‏بیت؟ یا طرفداران بنی‏امیه؟ یا افرادی با علایق و گرایش‏های گوناگون بودند؟ خوب است که در اینجا در پرتو حقایق تاریخی ماهیت این شخصیت‏ها و جهت‏گیری‏و تمایلاتشان را آشکار سازیم. شاید بتوان از این طریق به واقعیت اوضاع روانی و اجتماعی‏ولایت بصرهء آن هنگام پی برد. این کار ما را به شناخت سبب ستایش‏آمیز بودن متن نامه‏امام نیز رهنمون خواهد گشت، چرا که نوع مخاطب در چگونگی خطاب نیز مؤثر است. از جمله شخصیت‏های مؤثر در جامعه بصره آن روز افراد زیر بودند: ۱ - مالک بن مسمع: وی به بنی امیه گرایش داشت و در جنگ جمل به مروان حکم‏پناه داد. مالک بن مسمع پس از واقعه کربلا و قتل امام حسین علیه السلام مردم را فرمان می‏داد که‏بیعت با یزید بن معاویه را تجدید کنند[ - ر. ک. الغارات، پانوشت ص ۲۶۶ (از مرحوم عبد الزاهر خطیب) ] ۲ - احنف بن قیس: گفته شده است که او در روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا آمد، ولی‏حضور وی را درک نکرد و در سال ۶۷ هـ مرد. او فضایل علی علیه السلام را از قول ابوذر نقل کرده‏است؛ و هنگامی که ابن عباس نامه علی علیه السلام را برای اهل بصره خواند، احنف نخستین‏مردی بود که او را اجابت کرد و گفت: آری، به خدا سوگند که تو را اجابت خواهیم کرد..صفحۀ ۳۵او کسی است که به امیر مؤمنان علیه السلام پیشنهاد کرد که حَکَم قرارش دهد؛ و علی علیه السلام او را به‏جنگ با خوارج فرستاده است. او کس نزد علی علیه السلام فرستاد و پیغام داد: اگر بخواهی با دویست سوار می‏آیم و با توهمراه می‏شوم و اگر بخواهی همه بنی سعد را کنار می‏کشانم و هفت هزار شمشیر را ازتو باز می‏دارم؛ و امام علیه السلام شق دوم را برگزید[ - تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۰۳ ] به خاطر این موضعگیری‏هاست که رجالی معروف، مامقانی، او را «حَسَن» می‏شمارد. یک رجالی دیگر یعنی نمازی می‏گوید: «این سخن، نشانهء درجه کمال و حکمت او ونیز خشنودی امیرالمؤمنین علیه السلام از وی است. او از سفیران زبان‏آور بود.[ - مستدرکات علم الرجال، ج ۱، ص ۵۲۰ ] ولی آیا احنف بن قیس همان کسی نیست که تقاضای امام حسین علیه السلام را برای یاری‏نپذیرفت و گفت: «ما خاندان ابوالحسن را آزموده‏ایم و آنان را نه حکمران ولایتی و نه‏صاحب مالی و نه چاره‏جوی جنگی دیده‏ایم.[ - قاموس الرجال، ج ۱، ص ۶۹۱ ] آیا احنف بن قیس همان کسی نیست که در قتل مختار به ابن زبیر کمک کرد[ - تاریخ طبری، ج ۶، ص ۹۵؛ قاموس الرجال، ج ۱، ص ۶۹۱ ] وریاست تمیم را بر عهده داشت[ - قاموس الرجال، ج ۱، ص ۶۹۱ ] آیا او نبود که - در صفین درحالی که همراه علی علیه السلام بود - گفت: «عرب به هلاکت رسید»[ - وقعة صفین، ص ۳۸۷ ] این اظهارات اشاره به ضعف اعتقادی احنف بن قیس نسبت به امیرالمؤمنین وحسنین علیهم السلام دارد، چرا که اگر نسبت به آنان اعتقادی راسخ می‏داشت، با کسانی که با آنهادر صلح بودند در صلح می‏بود و با کسانی که با آنها می‏جنگیدند، می‏جنگید و با حضوردر جبهه حق دیگر برای او اهمیت نداشت که عرب هلاک گردد یا باقی بماند. صفحۀ ۳۶از این رو یک رجالی دیگر یعنی شوشتری، «حسن» دانستن وی از سوی مامقانی راتأیید نمی‏کند[ - قاموس الرجال، ج ۱، ص ۶۹۱ ] همان طور که مرحوم خوئی در «المعجم» دربارهء تأیید یا تضعیف اوسکوت اختیار کرده است[ - معجم رجال الحدیث، ج ۲، ص ۳۷۲ ] از دیگر موضعگیری‏های دال بر نااستواری اعتقادی وی نسبت به امیر مؤمنان و بلکه‏مردد بودن، ضعف یقین و سستی وی در یاری اهل حق و وانهادن اهل باطل، این است که‏پس از خواندن نامه معاویه به مردم بصره و تشویق‏شان برای جنگ با امیرمؤمنان علیه السلام ، زیرشعار خونخواهی عثمان، گفت: «من نه سر پیازم و نه ته پیاز، و کاری به کارشان ندارم.[ - الغارات، ص ۲۶۳ ] ۳ - مسعود بن عمرو بن عدی أزْدی: وی در جنگ جمل یکی از فرماندهان أزد، درسپاه عایشه، طلحه و زبیر بود[ - تاریخ طبری، ج ۵ ، ص ۵۰۵ ] او کسی است که هنگام برخاستن مردم به دشمنی باپسر مرجانه، وی را پناه داد و جلو مردم را گرفت[ - همان ] پسر مرجانه نود روز پس از مرگ‏یزید درنگ کرد و سپس به سوی شام رفت، و مسعود بن عمرو، صد تن از أزدیان را به‏فرماندهی قرة بن قیس با وی همراه ساخت تا او را به شام بردند. نیز ابن زیاد هنگام ترک‏بصره به سوی شام مسعود را جانشین خود ساخته بود[ - همان، ص ۵۱۹ ، ۵۲۲ و ۵۲۵؛ وقعة الطف، ص ۱۰۶ ] ۴ - قیس بن هیثم سلمی: هنگام کمک خواستن عثمان از اهل بصره، قیس برخاست ومردم را به یاری او تشویق کرد. مردم به یاری عثمان شتافتند ولی با دریافت خبر قتل اوبازگشتند[ - تاریخ طبری، ج ۵ ، ص ۳۶۹ ] قیس کارگزار عثمان در خراسان بود[ - همان، ص ۱۷۲ و ۲۰۹ ] و در روزگار معاویه برای عبدالله بن‏عامر شحنگی بصره می‏کرد. عبدالله مدت دو سال او را به والیگری خراسان فرستادصفحۀ ۳۷ولی پس از آن وی را عزل کرد و کیفر داد و به زندان افکند[ - تاریخ طبری، ج ۵، ص ۱۷۲ و ۲۰۹ ] عبد الله دایی قیس بود. از این رومادرش دربارهء وی شفاعت کرد؛ و او را از زندان بیرون آورد..[ - همان ] قیس بار دیگر مورد توجه عبدالله قرار گرفت و والیگری بصره یافت... پس از آن در سال ۴۵ هـ معاویه، زیاد بن سمیه را بر بصره‏گماشت و قیس بن هیثم را به والیگری مرود رود، فاریاب و طالقان فرستاد. قیس با عزل‏عبدالرحمن بن زیاد عزل گردید و در هنگام مرگ یزید در بصره حضور داشت. قیس در سال ۶۶ فرمانده جنگجویان پسر زبیر علیه مثنی بن مخربه، دعوتگر مختار،بود؛ و در جنگ با مختار در سال ۶۷ هـ همراه مصعب بن زبیر فرماندهی ساکنان عالیه رابر عهده داشت. وی در سال ۷۱ هـ مروان را اجیر کرد که برای یاری پسر زبیر، علیه خالدبن عبدالله، دعوتگر عبد الملک مروان، بجنگند؛ و اهل عراق را از خیانت به مصعب‏برحذر می‏داشت[ - ر.ک. وقعة الطف، ص ۱۰۶ ] ۵ - منذر بن جارود عبدی: امیرالمؤمنین، علی علیه السلام حکومت یکی از شهرها را به وی‏داد اما او خیانت کرد و امام علیه السلام خطاب به وی چنین نوشت: اما بعد، نیکی پدرت مرا فریفت و گمان بردم که تو نیز از روش او پیروی می‏کنی و به‏راه وی می‏روی، ولی به من خبر رسیده است که خیانت کرده‏ای؛ و پیروی از هوای‏نفس را رها نمی‏کنی و برای آخرت خویش توشه‏ای باقی نمی‏گذاری؛ دنیای خویش رابا ویرانی آخرتت آباد می‏سازی. از دینت می‏بری و به خویشاوندانت می‏پیوندی. اگرآنچه از تو به من رسیده، راست باشد، شتر در خانه و بند کفش تو از خودت بهتر است‏و کسی چون تو شایسته این نیست که به وسیله او رخنه‏ای بسته شود، یا کاری انجام‏پذیرد. یا مقامش بالا رود. یا در امانت شریکش کنند و یا برای جلوگیری از خیانت ونادرستی بر خزانه بگمارندش. نامه‏ام که به دستت رسید نزد من بیا[ - نهج‏البلاغه (فیض الاسلام)، ص ۱۰۷۴، شماره ۷۱؛ بحار الانوار، ج ۳۳، ص ۵۰۶ ، شماره ۷۰۶ ]صفحۀ ۳۸آن حضرت جای دیگر درباره منذر فرموده است: او به دو سویش بسیار می‏نگرد؛ در دو بُرْد خویش می‏خرامد و بسیار گرد و خاک ازروی کفش‏هایش پاک می‏کند[ - نهج البلاغه (فیض الاسلام)، نامه شماره ۷۱، ص ۱۰۷۵ ] یعنی که وی مردی است خودنما، خودپسند و متکبر که همه همتش نظافت ظاهر است ونه پاکی باطن و تزکیه نفس و تهذیب درون و بالا رفتن به سوی افق‏های عالی معنویت. علی علیه السلام او را ولایت فارس داد، ولی او مالی را به ارزش چهارصد هزار درهم به‏جیب زد. امام علیه السلام او را به زندان افکند، ولی صعصعة درباره او شفاعت کرد و به کارش‏پرداخت و وی را رهانید[ - بحار الانوار، ج ۳۴، ص ۳۳۳؛ الغارات، ص ۳۵۷ ] خیانت مالی منذر با خیانت وی در نفوس دو برابر شد. او نامه‏ای را که امام حسین علیه السلام به وسیله سلیمان بن رزین برایش فرستاده بود، از سر طمع‏کاری و چاپلوسی و خودشیرینی‏نزد عبید الله بن زیاد برد؛ و نتیجه این خیانت به زجر کشته شدن فرستاده امام علیه السلام بود. ابن زیاد نیز به پاداش خیانت منذر والیگری سِند را به وی داد. ولی او در سال ۶۱ هدرگذشت و بیش از چند ماه از این پاداش بهره نبرد. این تصویری خلاصه از گروهی از اشراف بصرهء آن روز بود که شاید نمایانگر زندگی‏دیگر اشراف آن شهر نیز باشد. دیدیم که برخی از اینان، مانند مالک بن مسمع،گرایش‏های خالص اموی داشتند. کسانی چون مسعود بن عمرو و قیس بن هیثم سلمی‏دشمن اهل بیت بودند. عدّه‏ای هم مانند احنف بن قیس که دوستدار اهل بیت بودند،اعتقادی سست و موضعی تردیدآمیز داشتند و کسانی مثل منذر بن جارود عبدی نیزطالب دنیا، متکبر خود پسند و چاپلوس حکمرانان و غیر قابل اعتماد بودند. چنان که پیش از این گفتیم امام علیه السلام از روی ناچاری به اینان نامه نوشت، زیرا تنها راه‏نفوذ در عامه اهل بصره که در درک رویدادها و اتخاذ مواضع، پیرو اشراف خویش بودنصفحۀ ۳۹اینان بودند. ولی امام علیه السلام ناگزیر باید از این راه اتمام حجت می‏کرد، شاید کسانی از این‏راه هدایت می‏شدند و سعادتمند می‏گشتند. در اینجا ناگزیر باید اشاره کرد که گروهی از اشراف بصره نیز منزلت اهل بیت رامی‏شناختند، دوستدارشان بودند و در یاری امام علیه السلام موضعی بزرگوارانه و درخشان‏گرفتند. مانند یزید بن مسعود نهشلی که ضمن فراخوانی قبیله‏اش به یاری امام علیه السلام آنان رااز نظر روحی برای این کار آماده ساخت. وی از اشرافی است که امام علیه السلام یک نسخه ازنامه‏اش را برای او نیز فرستاد. در ادامه بحث و در فصل تحرک امت، موضعگیری او به‏تفصیل خواهد آمد. امام علیه السلام دعای مبارک زیر را در حق وی فرموده است: چه سعادتی بالاتر از این که خداوند در روز بیم تو را ایمن ساخت و عزت بخشید و درروز تشنگی بزرگ سیرابت گردانید[ - اللهوف، ص ۱۹ ] دیگر از اشراف بصره و دوستدار و شیعه اهل بیت علیهم السلام زید بن ثبیط عبدی است. وی‏پس از آگاهی بر عزم امام علیه السلام ، همراه دو فرزندش، عبد الله و عبید الله، و گروهی دیگر ازبصریان در مکه به کاروان حسینی پیوست؛ و جملگی در روز دهم محرم، در کربلا دررکاب امام علیه السلام به فیض شهادت نایل آمدند[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۸۹-۱۹۲ ]مسلم در کوفه چنان که گذشت، امام حسین علیه السلام به مسلم سفارش کرد که در کوفه، نزد مورد اعتمادترین‏مردم شهر برود و فرمود: «چون وارد شهرشدی نزد موثق‏ترین ساکنانش فرود آی»[ - الفتوح، ج ۵ ، ص ۳۶ ] چراکه لازمه طبیعی آغاز عمل سیاسی - انقلابی مسلم برای دعوت مردم به فرمانبرداری ازامام و بسیج آنان برای قیام همراه آن حضرت، و دست برداشتن از آل ابی سفیان، این بودکه پایگاه وی منزلی باشد که صاحب آن دوستدار اهل بیت علیهم السلام و موثق‏ترین فرد کوفه باشد. ابن کثیر می‏نویسد[ - البدایه والنهایه، ج ۳، ص ۲۷۹ ] هنگامی که وارد کوفه شد در خانه مردی به نام مسلم بنصفحۀ ۵۳عوسجه اسدی[ - مسلم بن عوسجه أسدی: مکَنّی‏ََ به أبا حجل، اسدی سعدی. وی مردی شریف و بزرگوار، پارسا وپرهیزگار بود. او صحابه‏ای بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدار کرده بود. وی قهرمانی است شجاع که در جنگ‏ها و فتوحات اسلامی از او یاد می‏شود. سیره‏نویسان گفته‏اند: او از کوفه برای امام علیه السلام نامه نوشت و بدان وفادار ماند؛ و از کسانی است که پس از آمدن مسلم بن عقیل به کوفه برای آن حضرت بیعت گرفت. پس از ورود عبیدالله به کوفه، مسلم بن عقیل - پس از شنیدن این خبر - به جنگ وی برخاست؛ و پرچم فرماندهی قبایل مذحج و اسد را به مسلم بن عوسجه داد، ... و با او به مقابله برخاستند و در کاخش زندانی کردند. سپس هنگامی که روند حوادث به خلاف خواست یاران حق رقم خورد و مسلم بن عقیل و هانی بن عروه دستگیر شدند، مسلم بن عوسجه برای مدتی پنهان شد؛ و سپس همراه خانواده‏اش گریخت و در کربلا خود را به امام حسین رساند و جان خویش را فدای آن حضرت کرد. او کسی است که پس از صدور اجازه بازگشت از سوی امام حسین علیه السلام در شب دهم، خطاب به آن حضرت گفت: آیا تو را رها کنیم در حالی که برای ادای حق تو در پیشگاه خداوند عذری نداریم؟! به خدا سوگند آن قدر با آنان می‏جنگم که نیزه‏ام در سینه‏هاشان بشکند، و تا قبضه شمشیر در دستم باشد آنان را می‏زنم ولی از تو جدا نمی‏شوم؛ و اگر بی‏سلاح گردم، بازهم دست برنمی‏دارم و پیش شما، آنان را سنگباران می‏کنم تا آن که همراه شما کشته شوم. برای شناخت بیشتر فضایل و تاریخ زندگی این شهید بزرگوار به زندگینامه او در کتاب ابصارالعین فی انصار الحسین (ص ۱۰۷-۱۱۱) مراجعه شود ] فرود آمد. به‏قولی دیگر وی درخانهء مختار بن ابی‏عبید ثقفی[ - مختار بن ابی عبید بن مسعود ثقفی: وی در سال اوّل هجرت به دنیا آمد و در سیزده سالگی همراه پدرش در جنگ شرکت جست. او به سوی صحنه پیکار هجوم می‏برد ولی عمویش مانع می‏شد. در نتیجه مختار پیشگام و شجاع بار آمد و از هیچ چیز بیم نداشت؛ و به کارهای مهم اقدام می‏کرد. او بسیار خردمند و حاضر جواب بود. صفاتی برجسته داشت و بسیار سخاوتمند بود. او کسی است که بیشتر شرکت کنندگان در قتل حسین علیه السلام و سران آنها را در طی حکومت هجده ماهه‏اش به قتل رساند و سرانجام خود در سن ۶۷ سالگی به دست مصعب بن زبیر کشته شد. روایت‏ها درباره وی گوناگون است. برخی او را می‏ستایند و برخی دیگر نکوهش می‏کنند. ولی روایت‏هایی که وی را نکوهش می‏کنند، یا ضعف سند دارند یا دلالتشان ناقص است و یا از روی تقیه صادر شده‏اند. در مقابل، روایت‏هایی که او را ستایش می‏کنند روایت‏هایی «صحیح» اند. دیدگاه‏ها نیز دربارهء وی متفاوت است؛ و ما در اینجا به بیان گفتار پنج تن از معاصران بسنده می‏کنیم: ۱- مرحوم خوئی: در حسن وضعیت مختار همین‏بس که با کشتن قاتلان حسین علیه السلام دل اهل‏بیت علیهم السلام را شادکرد. این خدمت بزرگی به اهل بیت علیهم السلام بود و از سوی آنان مستحق پاداش می‏باشد. آیا ممکن است رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام که معدن کرم و احسان هستند، از این کار چشم بپوشند... روزی محمد حنفیه میان چند تن از شیعیان نشسته بود و مختار را به سبب تأخیر در قتل عمر سعد نکوهش می‏کرد. هنوز سخن او به پایان نرسیده بود که دو سر نزد وی حاضر شد. محمد به سجده افتاد و دست‏ها را به آسمان بلند کرد و گفت: «پروردگارا این روز مختار را فراموش مکن و از سوی اهل بیت پیامبرت، محمد صلی الله علیه و آله ، نیکوترین پاداش‏ها را به وی عنایت فرما، به خدا سوگند که از این پس نکوهشی بر مختار نیست... . (معجم رجال الحدیث، ج ۱۸، ص ۱۰۰). ۲- محدث قمی: نقل‏ها درباره مختار ثقفی گوناگون است. ولی قدر مسلم این است که وی دل امام‏زین‏العابدین و بلکه دل همهء سوگواران و یتیمانی را که پدرانشان همراه حسین علیه السلام به شهادت رسیدند، شاد کرده است. مدت پنج سال ماتم و اندوه بر خانه‏های مصیبت‏زدگان خیمه افکنده بود و در این مدت سرمه کشیده و یا خضاب کرده‏ای دیده‏نشد و دودی‏از خانه‏هایشان بالانیامد، تا آن‏که سر عبیدالله زیاد را دیدند و از عزا بیرون آمدند. علاوه بر آن، مختار خانه‏های ویران شده را دوباره بنا کرد و برای ستمدیدگان عطا فرستاد. خوشا به حال مختار که با این کار خویش دل‏های خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله را شادمان ساخت. (وقایع الایام، ص ۴۰). ۳- نمازی: آنچه را که من اختیار می‏کنم و نظر می‏دهم این است که حضرت مختار همان کسی است که برای خونخواهی برگزیده شد. خداوند سینه‏های پاک را به وسیلهء او آرامش بخشید؛ و دل‏های نیکان را شاد کرد؛ و او به شفاعت سرورمان حسین - صلوات الله علیه - از آتش جهنم رهایی خواهد یافت، خداوند از لطف بیکرانش او را پاداش نیک دهاد. (مستدرکات علم الرجال، ج ۷، ص ۳۸۵). ۴- امینی: کسی که به تاریخ، حدیث و علم رجال توجه کند و از دیدی نافذ نیز برخوردار باشد، درخواهد یافت که مختار در صدر مردان دین و هدایت و اخلاص قرار دارد؛ و قیام ارزشمند وی جز برای این که با ریشه‏کن ساختن ملحدان و از بن کندن ستم اموی عدالت را به پای دارد نبود. ساحت وی از مذهب کیسانی به دور است و همهء دشنام‏ها و یاوه‏هایی که به وی گفته‏اند از روی صداقت و حقیقت نبوده است؛ و عالمان بزرگ مانند ابن طاووس در «رجال» علامه در «الخلاصه»؛ ابن داود در «الرجال»؛ ابن نمای فقیه در رساله‏ای که اختصاصاً برای او تدوین کرده است؛ محقق اردبیلی در «حدیقة الشیعه»؛ صاحب معالم در «تحریر طاووسی»؛ قاضی نورالله در «مجالس المؤمنین»؛ و شیخ ابوعلی در «منتهی المقال» (ج ۶ ، ص ۲۴۰) و دیگران وی را ستوده و بزرگ داشته‏اند. (الغدیر، ج ۱، ص ۳۴۳). ۵ - مامقانی: در اسلام وی اشکالی نیست، حتی در امامی مذهب بودنش هم شک نیست. عامه و خاصه بر شیعه بودنش اتفاق نظر دارند، و حقیقت این است که وی به امامت مولایمان حضرت سجاد علیه السلام اعتقاد داشت... از مجموعه آنچه گفتیم چنین برداشت می‏شود که مختار مذهب امامی داشت و حکومت او به اذن امام بود. وثاقتش ثابت نیست، بلی او به گونه‏ای ستایش شده است که وی را در شمار افراد «حسن» قرار می‏دهد (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۰۶). مجلسی دربارهء وی سکوت اختیار کرده و هیچ ستایش و نکوهشی از وی نکرده است. هرگاه به لحاظ تاریخی ثابت شود که مسلم بن عقیل در خانه مختار فرود آمده است - چنان‏که بسیاری از مورخان به آن اشاره کرده‏اند - این خود دلیل وثاقت اوست؛ و بلکه ثابت می‏کند که وی موثق‏ترین اهل کوفه بوده است. زیرا امام حسین علیه السلام به مسلم فرمان داد که نزد موثق‏ترین مردم شهر فرود آید؛ و او نزد مختار فرود آمد. اگر این فرود آمدن به دستور مستقیم خود امام نباشد، دست کم مصداق سخن آن حضرت، هست و خدا داناست. شاید در انتخاب خانه مختار و نه دیگران برای مسلم - بر فرض ثبوت این مطلب - سبب دیگری هم نهفته بود؛ و آن این بود که مختار داماد نعمان بن بشیر، حاکم وقت کوفه بود - یعنی دخترش عمرة را به زنی داشت - و در نتیجه تا هنگامی که مسلم در خانه داماد والی کوفه بود، کسی متعرض او نمی‏شد ] فرود آمد.صفحۀ ۵۴شیخ مفید گوید: «... آنگاه مسلم پیش رفت تا به کوفه وارد شد و در خانه مختار بن‏ابی‏عبیده - که امروز خانه مسلم بن مسیب خوانده می‏شود - درآمد. پس از آن شیعه نزدوی به آمد و شد پرداختند و چون مردم نزد وی آمدند و شمارشان زیاد شد، نامه‏حسین علیه السلام را برایشان می‏خواند و آنان می‏گریستند. هجده هزار تن از مردم با مسلم بیعت‏کردند؛ و او این موضوع را برای حسین علیه السلام نوشت و از او خواست که به کوفه بیاید...[ - ارشاد، ص ۲۰۵؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۹ با اندکی تفاوت. ] اما پس از ورود عبیدالله زیاد به کوفه، به عنوان والی شهر، از سوی یزید و حصول‏تحولات سریع و پی در پی نوع فعالیت مسلم نیز تغییر کرد و به خود شکل پنهانی گرفت.وی ناچار شد که محل استقرارش را تغییر دهد و به خانه هانی بن عروه[ - هانی بن عروه مرادی: هانی از اشراف کوفه و بزرگان و سران شیعه و رئیس و پیشوای قبیله مراد بود.هنگام سوار شدن چهار هزار زره پوشیده و هشت هزار پیاده او را همراهی می‏کردند. نقل شده است که وی حضور پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرد و شرف مصاحبت وی یافت. او در سن ۸۹ سالگی به شهادت رسید (ر.ک. سفینة البحار، ج ۸ ، ص ۷۱۴ و قاموس الرجال، ج ۹، ص ۲۹۲، چاپ قدیم). گواه کمال و جلالت قدر و بزرگی مقام وی زیارتی است که سید بن طاووس برای او نقل کرده است: «سلام و درود خداوند بزرگ بر تو ای هانی بن عروه، سلام بر تو ای بنده صالح و خیرخواه به خاطر خدا و رسول و امیرالمؤمنین و حسن و حسین علیهم السلام . گواهی می‏دهم تو مظلوم کشته شدی. خداوند قاتل تو و آن کس که خونت را حلال شمرد لعنت کند؛ و قبرهاشان را پر از آتش کند. گواهی می‏دهم که تو در حالی خداوند را دیدار کردی که از کار و نصیحتی که کردی خشنود بود. گواهی می‏دهم که تو به درجه شهادت رسیدی و به خاطر کوششی که در راه نصیحت به خاطر خدا و رسول او به خرج دادی، روح تو در زمره ارواح سعادتمندان درآمد. تو در راه خدا و برای رضای او بذل جان کردی، خداوند نیز تو را رحمت کند و از تو خوشنود باشد و تو را با محمد و آل محمد محشور سازد و ما و شما را در سرای نعمت یکجا گرد آورد وسلام و رحمت خداوند بر تو باد.» (بحار الانوار، ج ۱۰۰، ص ۴۲۹، به نقل از مصباح الزائر والمزار الکبیر و مزار الشهید). وی همچنین در جنگ جمل در رکاب امیر مؤمنان علیه السلام شرکت جست؛ و از شعر او در آن جنگ است:یالک حربا حثها جمّالها#قائدة ینقصها ضلالها هذا علی حوله أقیالها (بحار، ج ۳۲، ص ۱۸۱). ای جنگی که شتردار (عایشه) آن را برانگیخت‏ آن رهبری که گمراهی‏اش از [ارج‏] او می‏کاهد این علی است که سرکرده‏هایش (سران سپاه عایشه) گردش را گرفته‏اند چند انتقاد و پاسخ‏ با وجود جایگاه والای هانی و فدا کردن جان پاکش در راه سفیر امام حسین علیه السلام ، این شهید قهرمان از اشکال و انتقاد مصون نمانده است؛ که مهم‏ترین انتقادها به شرح زیر می‏باشد: یکم: دفاع هانی از مسلم نه از روی آگاهی دینی، بلکه تنها به خاطر تعصب و حفظ پیمان و رعایت حق میهمان بود. وی همانند مدلج بن سوید طائی است که به وی مثل زده و گفته می‏شود: احمی من مجیر الجراد (حمایت کننده‏تر از پناه دهنده به ملخ). داستان او مشهور و از این قرار است که مدلج روزی در خیمه‏اش تنها نشسته بود. ناگاه گروهی از قبیله طی‏ء با ظرف‏هایشان سر رسیدند. گفت: چه خبر است؟ گفتند: ملخها به خانه تو پناه آورده و ما آمده‏ایم که آن را بگیریم. او اسبش را سوار شد و نیزه‏اش را برداشت و گفت: به خدا هر یک از شما را که متعرض او گردد خواهم کشت. آیا می‏خواهید ملخی را که به من پناه آورده است بگیرید. او پیوسته از ملخ حراست می‏کرد تا آن که بر اثر تابش آفتاب پرواز کرد؛ و او گفت: شما را با او واگذاشتم، او اینک از پناه من بیرون رفته است! (ر.ک. مجمع الامثال، ج ۱، ص ۳۹۳؛ الکنی والالقاب، ج ۳، ص ۱۵۲). در پاسخ به این ایراد گفته شده است: همه اخبار متفقند بر این که هانی مسلم را پناه داد و در خانه‏اش از او حمایت کرد و به کار او پرداخت و او را یاری داد و در سراهای اطرافش برای او مرد جنگی و سلاح گردآورد. از تسلیم او به عبیدالله خودداری ورزید و به شدت با این کار مخالفت کرد و کشته شدن را به جای تسلیم او برگزید، تا آنجا که به او توهین شد و او را زدند و شکنجه کردند و به زندان انداختند و به دست آن فاسق ملعون مظلومانه کشته شد؛ و این موارد برای حسن حال و عاقبت خوش و ورود وی در صف یاران و شیعیان حسین علیه السلام که در راه او به شهادت رسیدند کافی است؛ و امور چندی این موضوع را اثبات می‏کند: ۱- او خطاب به ابن زیاد گفت: کسی آمده است که از تو و اربابت شایسته‏تر است. ۲- نیز گفته است: اگر پایم بر روی کودکی از کودکان اهل بیت باشد، آن را بر نمی‏دارم مگر آن که قطع شود (مراد این است که به هیچ قیمتی از حمایت اهل بیت دست بر نمی‏دارم). ۳- سخن امام حسین علیه السلام هنگام شنیدن خبر قتل او و مسلم: خبری بس ناگوار به ما رسید، مسلم، هانی و عبدالله بن یقطر کشته شدند. ۴- حسین علیه السلام پس از شنیدن خبر قتل مسلم و هانی اشک ریخت و فرمود: بارپروردگارا برای ما و شیعیان ما جایگاهی والا قرار ده و ما را در سرای رحمت خویش با یکدیگر محشور فرما. ۵ - زیارت مشهوری که اصحاب ما برایش ذکر کرده‏اند. (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۸۹). دلایل ارائه شده در این پاسخ نشان می‏دهد که کار هانی از روی آگاهی دینی بوده است و نه صرف تعصب و حفظ پیمان و رعایت حق مهمان. دوم: رفتن هانی نزد ابن زیاد، هنگام ورود وی به کوفه، و آمد و شدش همراه با دیگر اعیان و اشراف نزد عبید الله تا آمدن مسلم، دال بر همدستی او با قدرت حاکمه است. در پاسخ به این انتقاد گفته شده است: این کار هانی نیز عیب به شمار نمی‏آید، زیرا بنای کار مسلم بر پوشیدگی و پنهان کاری بود؛ و هانی مرد مشهوری بود و ابن زیاد او را می‏شناخت و با او برخورد داشت؛ و کناره‏گیری مخالفت با وی تلقی می‏شد؛ و این به خلاف پنهان‏کاری بود. از این رو برای دفع توهم نزد او رفت و آمد داشت. هنگامی که مسلم به او پناهنده گشت، از بیم با عبیدالله قطع رابطه کرد و برای آن که عذری تراشیده باشد خود را به بیماری زد ولی چیزهایی برایش پیش آمد که در محاسبه‏های او نگنجیده بود. (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۸۹). سوم: هانی مسلم را از خروج علیه ابن زیاد نهی کرد! در پاسخ این انتقاد گفته شده است: «شاید او مصلحت را در تأخیر می‏دید، برای آن که جمعیت مردم بیشتر و بیعت کامل شود؛ و امام حسین علیه السلام به کوفه برسد و کارش به سهولت پیش برود؛ و مردم یکباره همراه امام بجنگند». (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۸۹). چهارم: هانی مسلم را از کشتن ابن زیاد در خانه‏اش منع کرد! در پاسخ گفته شده است: روایت‏ها در این باره گوناگون است. در برخی از آنها آمده است: «این هانی بود که پیشنهاد قتل ابن زیاد را داد و خود را به بیماری زد تا عبیدالله به عیادتش بیاید و مسلم او را بکشد؛ و پس از آن که زمینه قتل آسان عبیدالله فراهم شد و مسلم خودداری ورزید وی را نکوهش کرد؛ و مسلم، یک بار اصرار و پافشاری زن و گریه‏اش در برابر وی و سوگند دادنش برای ترک این تصمیم را عذر آورد و بار دیگر حدیث قتل ناگهانی را که از او مشهور است و سید مرتضی در تنزیه الانبیاء بدان اشاره کرده است». (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۸۹). دربارهء این که پیشنهاد دهنده قتل ابن زیاد هانی بوده است، ر.ک. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۰۲. پنجم: این سخن او به ابن زیاد: به خدا سوگند من او را به خانه‏ام دعوت نکرده بودم؛ و از کار او چیزی نمی‏دانستم تا آن که نزد من آمد و تقاضا کرد که در خانه‏ام فرود آید؛ و من از ردّ تقاضای او شرم کردم و مرا در محذور قرار داد... در این باره پاسخ داده شده است: هانی این سخن را برای رها شدن از چنگ عبیدالله گفت و بعید نیست که مسلم نیز بدون وعده و قرار قبلی نزد او رفته باشد؛ و در حالی در پناه او قرار گرفته باشد که او نمی‏دانسته و او را نشناخته و آزمایش نکرده بود؛ و در این مدت هانی - که بزرگ و پیشوای شهر و بزرگ شیعه بود - درباره‏اش چیزی نمی‏دانست «تا آن که مسلم ناگهانی بر او وارد شد و با دیدار خود یکباره غافلگیرش کرد». (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۸۹). ششم: نویسندگان کتاب‏های «روضة الصفا» و «حبیب السیر»، تصریح کرده‏اند که هنگام آمدن مسلم نزد هانی، وی گفت: مرا به رنج و زحمت انداختی و اگر به خانه‏ام وارد نشده بودی تو را باز می‏گرداندم. ولی دیگر کتاب‏های معتبر بجز این دو تن چنین سخنی را نقل نکرده‏اند و چنین چیزی ثابت نشده است. هفتم: شاید سخت‏ترین انتقاد وارده بر هانی این باشد که وی طبق آنچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه آورده است، در دوران معاویه ترویج کننده و مبلغ ولایتعهدی یزید در کوفه بود. «گروهی از مردم کوفه نزد معاویه رفتند؛ هنگامی که برای جانشینی یزید بعد از خود، خطبه می‏خواند هانی بن عروه بود که سرور قوم خویش به شمار می‏رفت. یک روز در مسجد دمشق در حالی که مردم پیرامونش را گرفته بودند گفت: شگفت است از معاویه که می‏خواهد ما را به زور به بیعت با یزید وادار سازد؛ در حالی که وضع او معلوم است، به خدا سوگند چنین چیزی امکان ندارد. غلامی از قریش که میان مردم نشسته بود، این سخن را نزد معاویه برد. معاویه گفت: تو خودت شنیدی که هانی این را می‏گوید؟ گفت: آری. گفت: برو و در مجلس او بنشین و هنگامی که مردم از گردش پراکنده شدند به او بگو: یا شیخ، سخن تو را به معاویه رساندم، بدان که در دوران ابوبکر و عمر به سر نمی‏بری دوست ندارم که این سخن را به زبان بیاوری، چرا که اینها بنی‏امیه هستند، و تو از جسارت و شجاعتشان آگاهی؛ و بگو که این سخنان را از روی خیرخواهی و دلسوزی به او می‏گویی آن گاه ببین که چه می‏گوید و گفته‏هایش را برایم بیاور. جوان به مجلس هانی رفت و چون مردم از گردش پراکنده شدند نزدیک شد و آن سخن را بازگفت و خود را خیرخواه او قلمداد کرد. هانی گفت: به خدا سوگند، ای برادرزاده، آنچه می‏شنوم سخن تو نیست اینها سخن معاویه است، من با کلام او آشنایم. جوان گفت: مرا با معاویه چه کار! به خدا او مرا نمی‏شناسد. گفت: تو گناهی نداری. چون با او دیدار کردی به او بگو: هانی می‏گوید: به خدا سوگند راهی برای این کار وجود ندارد. برخیز ای برادرزاده، موفق باشی. جوان برخاست و نزد معاویه رفت و او را آگاه ساخت. معاویه گفت: از خداوند علیه او یاری می‏جویم چند روز بعد معاویه خطاب به کوفیان گفت: نیازهایتان را باز گویید. هانی هم که میان آنها بود نیازهایش را طی نامه‏ای به معاویه عرضه کرد. گفت: ای هانی، می‏بینم که چیزی ننوشته‏ای، اضافه کن. هانی برخاست و همه خواسته‏هایش را نوشت و سپس نامه را به معاویه داد. او بار دیگر گفت: می‏بینم در بیان حاجت کوتاهی ورزیده‏ای! اضافه کن. هانی برخاست و همه نیازهای قبیله و شهروندانش را نوشت؛ و نامه را به معاویه داد. گفت: چیزی ننوشته‏ای! اضافه کن. هانی گفت: یا امیرالمؤمنین تنها یک حاجت باقی مانده است. معاویه گفت: چه حاجتی!؟ گفت: این که گرفتن بیعت برای یزید، پسر امیرالمؤمنین، را در عراق به من بسپری! گفت: چنین می‏کنم. تو همیشه شایسته چنین کاری بوده‏ای. هانی به عراق که رفت با همکاری مغیرة بن شعبه، والی وقت عراق، به کار بیعت یزید پرداخت». (شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۴۰۸). به این انتقاد به چند طریق پاسخ داده شده است: «نخست این که این داستانی «مرسل» است و ناقل آن تنها ابن ابی الحدید است؛ و به خلاف روش جاری خود برای این روایت مأخذی ذکر نکرده است. دوم: دروغ از خود متن آشکار است. چگونه می‏شود که هانی آشکارا به قوم خود و مردم شام بگوید: معاویه می‏خواهد که به زور ما را به بیعت با یزید وادار سازد؛ و آن گاه خود خواستار گرفتن بیعت برای یزید شود! سوم: پایان کار هانی و خودداری وی از بیعت با یزید و برخاستن وی به یاری حسین علیه السلام تا مرز کشته شدن، همه گذشته وی را، اگر چیزی بوده است، جبران می‏کند. وضعیت او بسیار شبیه به حرّ است که پس از انجام آن کارها توبه کرد و توبه‏اش هم پذیرفته شد؛ و چون کار وی بدتر از هانی بود، در نتیجه توبه هانی به قبول نزدیک‏تر است». (تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۸۹؛ و ر.ک. الفوائد، ج ۴، ص ۴۱؛ نفس المهموم، ص ۱۱۵). پاسخ‏هایی که تا اینجا از صاحب تنقیح المقال نقل کردیم، همه از سید بحرالعلوم است. هشتم: ایستادن و اعتراض وی در برابر علی علیه السلام هنگامی که آن حضرت اشعث بن قیس کندی را از ریاست کنده خلع کرد و حسان بن مخدوج را به جای وی گماشت. هانی برخاست و گفت: شایسته ریاست کنده کسی است که همانند او باشد. و حسّان مانند اشعث نیست. در پاسخ این انتقاد گفته شده است: اولاً تنها او نبود که اعتراض کرد، بلکه اشتر و عدی بن حاتم نیز در زمره اعتراض کنندگان بودند. ثانیاً: آنان حرف خود را پس گرفتند و همان گونه که از اخبار برمی‏آید به تصمیم امیر مؤمنان علیه السلام رضایت دادند (وقعة صفین، ص ۱۳۷) ] رئیس و بزرگصفحۀ ۵۶قیس بن مسهر صیداوی کیست؟ با وجود پی‏جویی و بررسی‏های فراوان به زندگینامه کامل این قهرمان بزرگ دست‏نیافته‏ایم. همه کسانی که زندگینامه وی را نوشته‏اند تنها به بیان این اندازه بسنده کرده‏اندصفحۀ ۶۹که وی حامل نامه‏ای از اهل کوفه برای امام حسین بود و همراه مسلم به کوفه بازگشت.آنگاه در راه کوفه نامه مسلم را نزد امام حسین علیه السلام برد و بار دیگر نامهء امام را برای کوفیان‏آورد که در راه دستگیر و در قادسیه زندانی شد؛ و موضعی سرسختانه از خود نشان دادکه نشان شجاعت، دوستی [وی به اهل بیت و بزرگی [مقام‏] اوست. قیس بن مُسَهَّر بن خالد بن جندب... اسدی، از تیره صیدا از قبیله بنی‏اسد است.قیس از بزرگان بنی‏صیدا و مردی شجاع و از دوستداران مخلص اهل بیت علیهم السلام بود. ابومخنف گوید: پس از مرگ معاویه شیعیان در منزل سلیمان بن صرد خزاعی گردآمدند؛ و به حسین بن علی علیه السلام نامه نوشتند و خواستار بیعت با وی گشتند. نامه را همراه‏عبدالله بن سبع و عبدالله بن وال نزد حسین علیه السلام فرستادند. پس از دو روز، نامه دیگری راهمراه قیس بن مسهر صیداوی و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی فرستادند و دو روز بعداز آن نامه‏ای را به وسیلهء سعید بن عبدالله و هانی بن هانی نزد آن حضرت گسیل داشتند. حسین علیه السلام مسلم بن عقیل را فراخواند و او را به کوفه فرستاد و قیس بن مسهر وعبدالرحمن ارحبی را با وی همراه ساخت. چون به تنگه واقع در «بطن خبت» رسیدند -چنان که گفتیم - دو راهنمایشان منحرف شدند و راه را گم کردند و از تشنگی بی‏رمق برزمین افتادند. مسلم با نوشتن نامه‏ای موضوع را به امام علیه السلام گزارش داد. چون قیس نامه رانزد امام حسین علیه السلام آورد حضرت پاسخ نامه مسلم را نوشت و همراه خود قیس به کوفه‏فرستاد[ - در بخش‏های پیشین این کتاب، اصل وقوع این رویداد و جزئیاتش را مورد مناقشه قرار دادیم. به نظرمی‏رسد که نویسنده ابصار العین با وجود باور به درستی اصل واقعه؛ این را که مسلم از امام خواست که معافش دارد و یا این که امام مسلم را به ترس متهم ساخته است باور ندارد ] گوید: مسلم با مشاهده اجتماع مردم کوفه بر بیعت با حسین علیه السلام ، موضوع رابرای آن حضرت نوشت و آن نامه را همراه قیس فرستاد؛ و عابس شاکری و غلامشان‏شوذب با وی همراه گشتند. اینان در مکه خدمت امام علیه السلام رسیدند و با وی همراه گشتند وبه کربلا آمدند. ابومخنف گوید: امام حسین علیه السلام پس از رسیدن به «حاجر» از «بطن رمه» برای مسلم وشیعیان کوفه نامه‏ای نوشت و آن را همراه قیس ارسال داشت. حُصَین بن تمیم قیس رصفحۀ ۷۰دستگیر کرد، و این پس از واقعه قتل مسلم بود. عبید الله سپاه را در منطقه میان قادسیه تا«قطقطانه[ - به ضم قاف و سکون طاء، جایی است بالاتر از قادسیه در راه کسی که از کوفه به شام می‏رود.(ابصار العین، ص ۱۱۴). جایی است نزدیک کوفه از سوی خشکی در طف که زندان نعمان بن منذر در آن واقع بود. (معجم البلدان، ج ۴، ص ۳۷۴) ] و «لعلع[ - به فتح لام و سکون عین، کوهی است در بالای کوفه (ابصار العین، ص ۱۱۴)؛ و ر.ک معجم البلدان، ج ۵ ، ص ۱۸ ] سازمان داده حصین را به فرماندهی آنان گمارده بود؛ و اصل نامه‏چنین بود: از حسین بن علی به برادران مؤمن و مسلمانش، سلام علیکم. سپاس و ستایش خدایی‏را که جز او خدایی نیست. نامهء مسلم که دربردارنده حسن نظر و اجتماع توده‏هایتان بریاری و طلب حق ما بود به من رسید؛ و از خداوند خواستم که در حق ما نیکی کند و به‏شما نیز برای این کار پاداشی نیکو دهد. من در روز سه‏شنبه، هشت‏روز گذشته ازذی‏الحجة، روز ترویه، از مکه به سوی شما راه افتاده‏ام. چون پیک من به شما رسید،به‏کار خویش بپردازید و جدیت کنید و من در همین روزها نزد شما خواهم آمد، ان‏شاء الله، والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته». حصین پس از دستگیری قیس، وی را نزد عبید الله فرستاد. چون ابن زیاد درباره نامه‏از قیس پرسید، گفت: پاره‏اش کردم. گفت: چرا؟ گفت: برای آن که مضمونش را ندانی. گفت: نامه به چه کسانی نوشته شده بود؟ گفت: به گروهی که نامشان را نمی‏دانم. گفت: حال که مرا آگاه نمی‏کنی، پس بالای منبر برو و دروغگوی پسر دروغگو رادشنام ده؛ و مقصودش حسین علیه السلام بود. صفحۀ ۷۱قیس منبر رفت و گفت: ای مردم، حسین بن علی بهترین بندگان خدا و پسر فاطمه، دختر رسول خداست؛ ومن فرستاده او به سوی شمایم و در حاجر از او جدا شده‏ام، پس او را اجابت کنید. آنگاه عبید الله زیاد و پدرش را لعنت کرد و بر امیرالمؤمنین، علی علیه السلام درود فرستاد.ابن زیاد فرمان داد تا او را بالای کاخ بردند و از آنجا به زیر انداختند که خرد شد و جان سپرد. طبری گفته است: چون حسین علیه السلام به «عذیب هجانات» رسید و حرّ از رفتن وی‏جلوگیری می‏کرد؛ چهارتن به همراه راهنمایشان، طرماح بن عدی طائی[ - شیخ طوسی در رجال خویش او را از یاران علی علیه السلام شمرده و گفته است: فرستاده آن حضرت نزدمعاویه... و از یاران حسین علیه السلام . طرماح با حسین علیه السلام همراه بود تا آن که میان کشتگان افتاد و در حالی که رمقی در بدن داشت، خویشاوندانش او را بردند و مداوا کردند و بهبود یافت. اما شوشتری خلاف این را عقیده دارد و می‏گوید: بلکه امام در راه به او برخورد و اجازه داد که نزد خانواده‏اش برود و بازگردد؛ ولی او در راه بازگشت، خبر کشته شدن امام علیه السلام را شنید. (قاموس الرجال، ج ۵ ، ص ۶۰، به نقل از طبری، ج ۵ ، ص ۴۴۰). نمازی می‏گوید: وی از یاران امیرالمؤمنین، علی علیه السلام و حسین علیه السلام و بسیار بزرگ و نجیب بود. او فرستاده امیر مؤمنان علی علیه السلام نزد معاویه بود؛ و چنان با زیبایی و ظرافت و فصاحت و بلاغت سخن گفت که دنیا در چشمش تیره و تار شد. در ناسخ از شهادت وی در کربلا یاد شده است؛ و از کلام مامقانی چنین بر می‏آید که او زخمی شد و در میان کشتگان افتاد. سپس خویشاوندانش وی را برداشتند و بردند و مداوا کردند؛ تا بهبود یافت و سالم شد. (مستدرکات علم الرجال، ج ۴، ص ۲۹۴؛ و ر.ک. معجم رجال الحدیث، ج ۹، ص ۲۶۱) ] در حالی که‏اسب نافع مرادی را یدک می‏کشیدند نزد آن حضرت آمدند. حسین علیه السلام از آنان درباره‏وضعیت مردم و فرستاده‏اش پرسید. آنها دربارهء مردم پاسخش را دادند و عرض کردند:فرستاده شما که بود؟ فرمود: قیس! در این هنگام مجمع عائذی گفت: حصین او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد. عبیدالله به او فرمان داد که تو وپدرت را لعنت کند، ولی او بر تو و بر پدرت درود فرستاد و ابن زیاد و پدرش را لعنت‏کرد؛ و مردم را به یاری تو فراخواند و آمدنت را به ما خبر داد. سپس به فرمان ابن زیادوی را از بام قصر پایین افکندند؛ و او جان سپرد - خدای از او خشنود باد - . در این هنگام‏چشمان حسین علیه السلام اشک‏آلود شد و فرمود: صفحۀ ۷۲فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِر[ - احزاب (۳۳)، آیه ۲۳ ] (برخی به شهادت رسیدند و برخی در انتظارند) پروردگارا بهشت را جایگاه ما و آنان‏قرار ده و ما و آنان را در سرای رحمت خویش گرد آور و آرزوی ما را که رسیدن به‏پاداش ذخیره شده توست برآور[ - ابصار العین، ص ۱۱۲-۱۱۴ ] بنابر این وی از شهیدان قیام حسینی است که در کوفه به شهادت رسید و در زمره‏شهیدان کربلا به شمار نمی‏آید، ولی در پاداش و منزلت آنان شریک است. از این رو دردو زیارت ناحیه مقدسه و رجبیه بر وی درود فرستاده شده است[ - ر.ک. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۳۴ ] آنچه در مناقب آمده که قیس حامل نامه امام حسین علیه السلام از کربلا به سلیمان بن صرد ومسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و دیگران بوده است درست نیست.چرا که وی پیش از ورود امام علیه السلام به کربلا کشته شد[ - ر.ک. قاموس الرجال، ج ۸ ، ص ۵۵۰؛ بحار، ج ۴۴، ص ۳۸۱-۳۸۲ ] آری، قیس بن مسهر پیک اصلی میان مکه و کوفه و یا به بیان دقیق‏تر میان امام‏حسین علیه السلام و مسلم بود. امام علیه السلام در نیمه رمضان او را همراه مسلم فرستاد؛ و بر فرض‏درستی وقوع رویداد تنگه بطن خبت مسلم نیز او را نزد امام علیه السلام فرستاد؛ و سپس اوپاسخ امام را برای مسلم برد. پس از آن «هنگامی که مسلم اتفاق مردم کوفه بر بیعت باحسین علیه السلام را دید، موضوع را برای آن حضرت نوشت و نامه را همراه قیس فرستاد وعابس شاکری و غلامشان شوذب را با وی همراه ساخت. آنان به مکه آمدند و با امام علیه السلام همراه شدند و با وی آمدند[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۷؛ ابصار العین، ص ۱۱۲ ] بار دیگر امام علیه السلام در هشتم ذی‏حجه یا پس از آن، قیس را ازبطن رمه گسیل داشت. صفحۀ ۷۳شرح علامه مجلسی علامه مجلسی در بحار الانوار می‏نویسد: در کتاب «امامت» و کتاب «الفتن» اخباصفحۀ ۸۲بسیاری نقل شده دال بر این که همهء امامان علیهم السلام مأموریت‏های ویژه‏ای داشتند که درصحیفه‏های آسمانی نازله بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشته شده بود؛ و این شایسته نیست که‏احکام مربوط به آنها را با معیارهای احکام خودمان بسنجیم. زیرا بر وضعیت پیامبران‏آگاهیم و می‏دانیم که بسیاری از آنها به تنهایی میان هزاران تن از کافران مبعوث می‏شدندو آنان را به دین خودشان فرامی‏خواندند و نسبت به سختی‏ها و شکنجه و حبس‏ها وقتل‏ها و در آتش افتادن‏ها و امثال آن نیز بی‏اعتنا بودند. در چنین مواردی اعتراض به پیشوایان دین شایسته نیست. زیرا عصمتشان با دلایل وروایت‏های متواتر - که جای اعتراض ندارد - ثابت شده است. بلکه بر ما واجب است تادر آنچه از آنان صادر می‏شود تسلیم باشیم. علاوه بر این چنانچه آن گونه که شایسته است به موضوع بنگریم، درمی‏یابیم که امام‏حسین علیه السلام جان را فدای دین جد خویش کرد؛ و پایه‏های حکومت بنی امیه پس ازشهادت وی به لرزه درآمد؛ و کفر و گمراهی‏شان پس از رسیدن آن حضرت به این فیض‏الهی برای مردم آشکار گشت. چنانچه امام علیه السلام با بنی‏امیه از در مسالمت می‏آمد و آنان رابه حال خودشان وامی‏گذاشت، حکومتشان را تقویت می‏کرد و کار بر مردم مشتبه‏می‏شد؛ و چیزی نمی‏گذشت که نشانه‏های دین کهنه و آثار هدایت مندرس می‏گشت.علاوه بر این در روایت‏های پیشین روشن گشت که بیم کشته شدن موجب شد که ازمدینه به مکه بگریزد و از آنجا نیز وقتی گمان قوی برد که در پی قتل و ترورش هستندبیرون آمد. تا آنجا که برای آن بزرگوار امکان اتمام حج هم فراهم نیامد. از این رو از حرم‏خدا بیرون آمد و ترسان و نگران از مکه خارج گشت؛ و آن ملعون‏ها عرصه را بر او تنگ‏کرده و همه راه‏های فرار را به رویش بسته بودند. در کتاب معتبری خواندم که یزید، عمرو بن سعید بن عاص را در رأس لشکری انبوه‏فرستاد و ریاست مراسم حج را به او داد و او را بر همهء حاجیان امارت بخشید؛ و در نهان‏وی را سفارش کرد که حسین را دستگیر کند و اگر نتوانست، او را ناگهانی به قتل برساند.در همین سال سی تن از شیطان‏های بنی امیه را پنهانی با حاجیان همراه ساخت و فرمان‏داد که در هر صورت حسین را بکشند. حسین علیه السلام نیز با آگاهی از این موضوع از احرام‏حج بیرون آمد و آن را به صورت عمره مفرده به جای آورد. صفحۀ ۸۳روایت شده است که چون محمد حنفیه حسین علیه السلام را از رفتن به کوفه منع کرد،حضرت فرمود: «برادرم، به خدا سوگند که اگر به درون لانه هر جنبنده‏ای از جنبندگان روی زمین‏بروم مرا بیرون می‏آورند تا بکشند.[ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۶ و ۳۰۰ ] بنابراین چنانچه امام علیه السلام با بنی امیه از در آشتی در می‏آمد و با آنها بیعت هم می‏کرد،باز به خاطر شدت دشمنی و گستاخی، وی را به حال خود نمی‏گذاشتند و با هر حیلهء ممکن‏ترورش می‏کردند و از سر راه برمی‏داشتند. در آغاز هم از آن رو به ایشان پیشنهاد بیعت‏دادند که می‏دانستند با آنها موافقت نخواهد کرد. مگر ندیدیم که چگونه مروان حکم‏پیش از ارائه پیشنهاد بیعت به امام علیه السلام به والی مدینه پیشنهاد قتل حضرت را داد. مگر این‏ابن زیاد ملعون نبود که می‏گفت: به او پیشنهاد کنید که به فرمان ما گردن نهد، سپس درباره‏اش‏تصمیم می‏گیریم. مگر ندیدیم که چگونه مسلم را نخست امان دادند و بعد کشتند! اما معاویه با نهایت دشمنی و کینه‏ای که نسبت به اهل بیت علیهم السلام داشت، فردی‏باهوش، زیرک و با اراده بود و می‏دانست که آشکارا کشتن‏شان موجب روی گرداندن‏مردم از وی و از دست رفتن حکومت و قیام مردم می‏شود. از این رو با آنان مدارا می‏کرد.به همین دلیل امام حسن با او صلح کرد و امام حسین علیه السلام نیز متعرض او نشد. او پسرملعونش را نیز سفارش می‏کرد که متعرض حسین علیه السلام نشود زیرا می‏دانست که این کارموجب از دست رفتن حکومت خودش می‏گردد... [ - بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۹۸-۱۰۰ ]تحلیل شیخ جعفر شوشتری شیخ شوشتری درباره راز پافشاری امام بر ترک مکه در ایام حج و رفتن به سوی‏عراق، سخنی ژرف دارد و می‏گوید: «امام حسین علیه السلام دو وظیفه داشت: واقعی و ظاهری. صفحۀ ۸۴وظیفه واقعی او را وادار ساخت تا به شهادت تن دهد و آگاهانه زنانش را در معرض‏اسارت و کودکانش را در معرض کشتار قرار دهد. دلیلش هم این بود که سرکشان بنی‏امیه‏معتقد بودند که آنها بر حق و علی و فرزندان و شیعیانش بر باطل‏اند[ - قضیه آن طوری که شیخ شوشتری می‏گوید نیست، بلکه بنی‏امیه، حق و اهل آن یعنی محمد وآل‏محمد صلی الله علیه و آله را می‏شناختند، اما از روی حسادت به اهل بیت به خاطر برتری‏ای که خداوند آنان را بر جهانیان بخشیده بود، انکار کردند و دل‏هایشان به شک افتاد. از این رو با هر نیرنگ و نیرویی که داشتند در صدد منع حق برآمدند ] تا آنجا که دشنام بروی را از اجزای نماز جمعه قرار دادند. کار به جایی رسید که یک تن از آنان لعن خطبه‏جمعه را فراموش کرد و چون در سفر به یاد آورد قضایش را انجام داد؛ و مسجدی‏ساختند و نام آن را «مسجد الذکر» گذاشتند. چنانچه حسین علیه السلام با یزید بیعت می‏کرد وکار را به او می‏سپرد دیگر از حق نشانی نمی‏ماند. زیرا بسیاری از مردم هم‏پیمانی‏حضرت با بنی‏امیه را نشان صحت نظر و نیکی سیرتشان تلقی می‏کردند. اما پس از جنگ‏حسین علیه السلام با آنان و به خطر افکندن وجود مقدس خود و عیال و کودکانش و آن بلاهایی‏که بر سرشان آمد برای مردم روزگار خودش و نسل‏های آینده، شایستگی او برای‏حکومت و گمراهی کسانی که او را مورد ستم قرار دادند روشن گشت. اما وظیفه ظاهری امام علیه السلام حکم می‏کرد که با هر وسیله ممکن در حفظ جان خود وفرزندانش بکوشد، ولی میسر نشد. آنان دنیا را بر او تنگ کردند. یزید به والی مدینه‏فرمان قتل وی را داد و امام ترسان و بیمناک از مدینه بیرون آمد و به حرم الهی که جای‏امن ترسانده‏شدگان و پناهگاه پناه‏جویان است رفت. باز هم در صدد برآمدند که اگر به‏پرده کعبه هم آویخته باشد او را دستگیر کنند یا به قتل برسانند. از این رو به ناچاراحرامش را عمره مفرده قرار داد و حج تمتع را ترک گفت. سپس رهسپار کوفه گشت چراکه با او مکاتبه و بیعت کرده بودند و با تأکید و اصرار خواسته بودند که نزدشان برود وآنان را از شر اموی‏ها برهاند. وظیفه ظاهری او را ملزم می‏ساخت که برای اتمام حجت باآنان موافقت کند تا در روز قیامت عذری نداشته باشند و نگویند ما به او پناه بردیم و ازستم ستمگران فریاد دادخواهی برآوردیم، ولی او ما را به تفرقه متهم ساخت و به داد مصفحۀ ۸۵نرسید. گذشته از این، چنانچه نزد کوفیان نمی‏رفت، در حالی که عرصهء زمین فراخ خدارا بر او تنگ کرده بودند باید کجا می‏رفت؟ و این تفسیر سخن وی به محمد حنفیه است‏که فرمود: «چنانچه به لانه هر جنبنده‏ای از جنبندگان روی زمین داخل شوم، مرا بیرون‏می‏آورند تا بکشند![ - خصائص الحسینیه، ص ۸۳ ] بدون شک مطالب مطرح شده از سوی شیخ شوشتری، به ویژه توجه به این نکته که‏امام دو وظیفه دارد، یکی ظاهری و یکی باطنی که در طول یکدیگرند و باهم منافاتی‏ندارند، دقیق است. او جزئیات این دیدگاه را که نخستین بار به وسیله خود او مطرح شدبه خوبی روشن ساخت. ولی پذیرش این بخش از سخن وی که می‏گوید: «چنانچه‏حضرت نزد کوفیان نمی‏رفت، در حالی که عرصه زمین فراخ خدا را بر او تنگ کرده‏بودند، باید کجا می‏رفت؟»، دشوار است. زیرا از بیشتر روایت‏های تاریخی چنین‏برمی‏آید که امکان رفتن به یمن و یا جاهای دیگر برای آن حضرت وجود داشت. چنان‏که محمد بن حنفیه به ایشان گفت: «به مکه برو، اگر آنجا را مطمئن یافتی که به مقصد خویش رسیده‏ای و اگر چیزی جزاین بود به سرزمین یمن برو. زیرا که مردم یمن یاران جدّ و پدر تواند. آنان از همه‏مهربان‏ترند و دل‏هاشان رئوف‏تر است و سرزمینشان از هر جای دیگر گسترده‏تر است.اگر آنجا را مطمئن یافتی که به مقصود خویش رسیده‏ای وگرنه راه ریگستان‏ها و دره‏ها رادر پیش گیر و از شهری به شهر دیگر برو، تا ببینی که کار مردم به کجا می‏کشد و خداوندمیان ما و قوم تبهکار داوری کند.[ - الفتوح، ج ۵ ، ص ۲۲ ] طرماح نیز به آن حضرت گفت: «اگر می‏خواهی که در سرزمینی فرود آیی که خداوندتو را بدان وسیله حفظ کند تا در کار خویش بیندیشی و روشن شود که چه می‏خواهی‏بکنی، بیا تا شما را در کوه بلندمان به نام «أجأ» ببرم و با تو حرکت کنم تا شما را در «قُرَیّه»جای دهم.[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۰۸ ]صفحۀ ۸۶و در نقل دیگری آمده است: «چنانچه ارادهء قطعی برای جنگ داری در أجأ فرود آی‏که کوهی است بلند و به خدا سوگند که هرگز تا کنون خوار نشده‏ایم و همهء قبیله‏ام تو رایاری می‏دهند و تا در میانشان باشی از تو دفاع می‏کنند»[ - مثیر الاحزان، ص ۳۹-۴۰ ] بنابر این در این مورد واقعیت امر آن گونه که شیخ شوشتری می‏گوید، که امام هنگام‏رفتن از مکه پناهگاهی جز کوفه نداشت، نیست. علاوه بر آنچه علامه مجلسی و شیخ شوشتری گفته‏اند، شاید درست‏تر این باشد که‏بگوییم: قصد امام رهیدن از قتل در مدینه و به ویژه در مکه بود، زیرا با کشته شدن اوانقلاب در نطفه خفه می‏شد و حرمت خانه خدا می‏شکست. چنان‏که خود حضرت‏می‏فرماید: «ای برادر ترسیدم که یزید بن معاویه مرا غافلگیرانه در حرم بکشد؛ و من‏کسی باشم که حرمت این خانه به وسیله او مباح گردد»[ - اللهوف، ص ۲۷ ] زیرا در این صورت، امویان درهمهء این موارد نسبت به آنچه بر سر امام می‏آمد خواه در مدینه یا در مکه و یا در راه،خود را بی‏گناه قلمداد می‏کردند؛ و به این وسیله قالب و ظاهر دینی حکومتشان را حفظمی‏کردند. یا آنکه مصیبت بزرگتری درست می‏شد و خود امویان در مقام خونخواهی‏امام برمی‏آمدند و کسی را که خود به او فرمان کشتن حضرت را داده بودند، می‏کشتند. یابی گناهی را متهم می‏کردند و به قتل می‏رساندند؛ و با این ادعا که صاحب خون امام‏هستند و قصد گرفتن انتقام وی را دارند، مردم را می‏فریفتند. در نتیجه مردم فریبشان رابیشتر می‏خوردند و دوستی‏شان نسبت به آنها زیادتر می‏گشت و تظاهر به دینداری آنان والتزامشان به احکام اسلامی را تأیید می‏کردند. که در این صورت مصیبت وارده بر اسلام‏و امت اسلامی دردناک‏تر و تلخ‏تر می‏گشت. از آنجا که امام می‏دانست که چنانچه بیعت‏نکند کشته می‏شوند، کوشید تا در زمان و مکان و با کیفیتی که خود بر می‏گزیند وطرحش را می‏ریزد، امّا دشمن اجرا می‏کند، کشته شود. آن حضرت با منطق شهید فاتح‏می‏کوشد تا شهادتش در سرزمینی که خود انتخاب می‏کند تحقّق یابد، تا دشمن نتواندصفحۀ ۸۷قتلگاه ایشان را پنهان کند و در نتیجه اهداف مورد نظر و نهفته در پس این قتل که عمق‏جان امّت را تکان می‏دهد و در راستایی که خود حسین علیه السلام خواسته است به حرکت‏درآورد، در نطفه خفه شود. نیز آن حضرت کوشید تا آن رویدادهای فاجعه‏آمیز در روزروشن و نه در تاریکی شب جریان یابد، تا گواهان بیشتری بر آن شاهد باشند و دشمن‏نتواند بر این وقایع دردناک پرده بیندازد و سرپوش بنهد. این همان هدف نهفته در پس‏عامل تبلیغاتی است که امام علیه السلام عصر تاسوعا از دشمن می‏خواهد که تا بامداد عاشورا به‏وی مهلت دهند[ - ر.ک. جلد اول این کتاب، گفتار در پیشگاه شهید پیروز ]گفتار سید مرتضی سید شریف مرتضی - اعلی الله مقامه - دربارهء راز پافشاری امام علیه السلام بر رفتن به کوفه،نظری شگفت‏انگیز دارد؛ او می‏گوید: «اگر گفته شود: دلیل خروج امام علیه السلام با خاندان وعیالش از مکه به سوی کوفه، در حالی که دشمنان وی بر آن شهر مسلط بودند و آزادانه‏از سوی یزید فرمان می‏راندند و امر و نهی می‏کردند. چه بود؟ او که رفتار کوفیان را باپدرش دیده بود و می‏دانست که اینان نامردمانی خیانت‏پیشه‏اند، چگونه بازهم با نظرهمه نصیحتگرانی که مخالف بیرون رفتن وی بودند مخالفت ورزید؟ ابن‏عباس که به‏کشتن او یقین داشت اشاره کرد که از رفتن چشم بپوشد؛ و پسر عمر هنگام خداحافظی باوی گفت: به خدای می‏سپارمت ای کشته شونده»! و دیگر موارد... پاسخ این است که می‏گویم: می‏دانیم که هرگاه امام ظن قوی ببرد که با انجام کاری به‏حق خویش می‏رسد و وظیفه‏ای را که عهده‏دار است به جا می‏آورد، انجام آن فعل بر اوواجب می‏شود، گرچه در آن کار نوعی مشقت قابل تحمل هم وجود داشته باشد. سرورما اباعبدالله نیز هنگامی به کوفه رفت که از سوی مردم مطمئن شد و از آنان عهد و پیمان‏گرفت. آنان به طور دلخواه و نه از سر اجبار؛ و آغازگرانه و نه اجابت‏کننده با او مکاتبه‏کردند. مکاتبه به وسیله بزرگان، اشراف و قاریان در دوران معاویه و پس از برقراری صلحصفحۀ ۸۸میان او و حسن علیه السلام انجام شد؛ و آن حضرت آنچه را که واجب بود در پاسخ آنان نوشت.بار دیگر پس از رحلت امام حسن علیه السلام و در دوران معاویه با وی مکاتبه کردند؛ و امام به‏آنان وعده داد و امیدوارشان ساخت. ولی دوران معاویه دورانی دشوار بود و در چنان‏دوره‏ای کاری نمی‏شد کرد. پس از درگذشت معاویه بار دیگر مکاتبه را آغاز و ضمن‏اظهار فرمانبرداری خواست و تمایلشان را تکرار کردند. امام علیه السلام نیز پس از آن که نیروی‏آنان را از یزیدیان برتر دید این گمان قوی در او پدید آمد که «رفتن واجب است؛ و آنچه‏انجام داد از روی اجتهاد و سبب‏جویی بر او متعین گشت. این که ممکن است برخی ازمردم به وی خیانت کنند و حتی اهل حق در یاری او کوتاهی ورزند و آن امورشگفت‏انگیز روی دهد، در محاسبات وی نگنجیده و مسلم بن عقیل هنگام ورود به‏کوفه از بیشتر ساکنانش بیعت گرفته بود...»[ - بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۹۶-۹۸، به نقل از تنزیه الانبیاء سید مرتضی ] گفتار سید شریف مرتضی بر مبنای اهل تسنن استوار است که معتقدند امام نیزهمانند دیگر مردم بر پایه گمان خویش عمل می‏کند و به خاطر اجتهادش پاداش می‏گیرد،خواه به خطا رفته باشد و یا به صواب؛ جز این که پاداش او بر انتخاب صواب بیشتراست. امام از آغاز بر سرنوشت خود آگاه نبود! و به سبب نامه‏های کوفیان قیام کرد. چنین به نظر می‏رسد که دلیل این پاسخ شریف مرتضی - که خود یکی از متکلمان‏بزرگ شیعی است - به آن پرسش‏ها این است که می‏خواهد عقل اهل سنت بغداد آن روزرا که اکثریت شهر را تشکیل می‏دادند متقاعد سازد؛ وگرنه این پاسخ با اعتقاد شیعه‏درباره امامت و این که ائمه با علم خدادادی، گذشته و حال و آینده را تا روز قیامت‏می‏دانند مخالف است. علاوه بر این روایت‏های فراوان حاکی از آن است که امام علیه السلام ازسرنوشت و شهادتش آگاه بود و حتی در دوران کودکی از این موضوع خبر می‏داد. وانگهی قیام امام حسین علیه السلام و خودداری از بیعت با یزید به سبب نامه‏هایی که کوفیان پس‏از مرگ معاویه برایش نوشتند نبود؛ زیرا قدر مسلم این است که این نامه‏ها، پس از خودداری‏امام از بیعت و قیام و بیرون آمدن از مدینه و ورود به مکه و پس از حدود چهل و پنج روز اقامت‏در آن شهر به وی رسید. صفحۀ ۸۹گفتار برخی فقیهان ۱- سید محسن حکیم در مستمسک عروة الوثقی گوید: «... اما آنچه در برخی مقاتل‏آمده است که امام علیه السلام عمره‏اش را عمره مفرده قرار داد - یعنی عمره‏اش تمتع بود و آن رابه مفرده تبدیل کرد - چیزی نیست که در مقابل اخبار منقول از اهل بیت علیهم السلام پذیرش آنهادرست باشد.[ - مستمسک عروة الوثقی، ج ۱۱، ص ۱۹۲ ] ۲- سبزواری در مهذب الاحکام گوید: «... چنان که به وسیله این دو روایت - روایت‏یمانی و روایت معاویة بن عمار - ، آنچه در برخی مقاتل آمده است مبنی بر این که حسین علیه السلام حج تمتع را به عمره مفرده تبدیل کرد، از اعتبار ساقط می‏شود. زیرا از ظاهر این دوروایت چنین بر می‏آید که حضرت از همان آغاز آهنگ حج نداشت، بلکه می‏خواست‏عمره مفرده به جای آورد؛ که در این صورت، وجهی برای تغییر باقی نمی‏ماند.[ - مهذب الاحکام، ج ۱۲، ص ۳۴۹ ] ۳- آقای خویی در «معتمد العروة الوثقی» گوید: «بدون شک از این دو روایت استفاده‏می‏شود که خروج حسین علیه السلام در روز ترویه، بر طبق قاعده بود و نه از روی ناچاری؛ و این‏کار برای هر کسی، گرچه ناچار هم نباشد، جایز است. بنابر این دو خبر - یعنی خبر یمانی‏و خبر معاویه - قرینه است برای تغییر اجباری به تمتع و باقی ماندن بر حج هنگامی کهصفحۀ ۹۳قصد حج در میان باشد؛ ولی هنگامی که این قصد در میان نباشد، ماندن در مکه تا ایام‏حج لازم نیست، و زایر می‏تواند حتی در روز ترویه از مکه بیرون برود.[ - بر خلاف آنچه مجلسی در مرآة العقول (ج ۱۸، ص ۲۳۴) احتمال داده است؛ آنجا که می‏گوید: «و در روایت عمر بن زید آمده است که چون هلال ذی حجه را مشاهده کرد؛ و حمل بر استحباب می‏شود، چرا که حسین علیه السلام پس از عمره‏اش، در روز ترویه بیرون رفت؛ و پاسخش این است که او ناچار بود.»] از چیزهایی که اعتقاد به وقوع تغییر به عمره مفرده را تضعیف می‏کند، قول مشهورعدم جواز تغییر عمره مفرده است. مرحوم پدرم قدس سره گوید: مشهور میان اصحاب - رضوان‏الله علیهم - این است که هر کس در ماه‏های حج به قصد عمره تمتع وارد مکه شود، جایزنیست که آن را به عمره مفرده تبدیل کند؛ و نیز جایز نیست که پیش از انجام حج از مکه‏بیرون رود؛ زیرا با حج مرتبط است. آری ابن ادریس معتقد است که حرام نیست و مکروه‏است؛ اما اخبار وارده این نظر را مردود می‏شمرد[ - ذخیرة الصالحین، ج ۳، ص ۱۲۴ ] همچنین این که چنانچه تغییر، ناشی از جلوگیری و منع ظالم باشد، خروج از احرام‏شخص باز داشته شده از حج با قربانی کردن است، نیز اعتقاد به وقوع تغییر به عمره‏مفرده را تضعیف می‏کند. چنان که شهید اول در «دروس[ - شهید اول گوید: «هرگاه دشمنی مُحرم را از پایان بردن مناسک باز دارد - چنان که در المحصر گذشت - وراه دیگری نداشته باشد قربانیش را سر می‏برد یا نَحر می‏کند؛ و به طور کامل از احرام بیرون می‏آید» (الدروس، ج ۱، ص ۴۷۸) ] و نیز شهید ثانی در «مسالک»بدان اشاره کرده‏اند[ - مسالک الافهام، ج ۲، ص ۳۸۸ ] بنابر این ناگزیر باید عباراتی «که از ظاهرشان تغییر بر می‏آید تأویل کرد؛ و معیار مورداستناد عبارت شیخ مفید در ارشاد است که می‏گوید: «لأَنَّه لَمْ یتمکن من تمام الحج» (زیرا اونتوانست حج را کامل کند). اما نقل وارده در برخی کتاب‏ها که آن حضرت علیه السلام «لم یتمکن‏من اتمام الحج» (نتوانست حج را به پایان برد)، متعلق به دوران بعد از کتاب ارشاد مفیداست؛ و شاید به سبب تصحیفی ناخواسته یا تصرفی خواسته و مبتنی بر عدم قائل شدن‏تمایز میان «التمام» و «الاتمام» واقع شده باشد. صفحۀ ۹۴آیا امام علیه السلام از مکه پنهانی بیرون رفت؟ سماوی در کتاب «ابصار العین» گوید: «هنگامی که نامه مسلم به حسین علیه السلام رسید،آهنگ بیرون رفتن کرد. سپس در شب هشتم ذی حجه آنان را گرد آورد و خطاب به آنان‏گفت:[ - ابصار العین، ص ۲۷ ] آنگاه خطبه مشهور امام علیه السلام را که با عبارت «مرگ همچون گردنبند دختران،آویزه گردن فرزندان آدم است» آغاز می‏شود و با عبارت «هر کس در راه ما آماده‏جانبازی است و شوق دیدار الهی دارد پس با ما بکوچد؛ و من بامدادان خواهم کوچید،ان‏شاءالله» پایان می‏پذیرد، نقل می‏کند. برخی از سخن شیخ سماوی، «پس یارانش را گرد آورد»، چنین استفاده می‏کنند که‏این خطبه‏ای که امام علیه السلام در آن زمان حرکتش را اعلام داشت در حضور همگان نبوده‏است؛ بلکه در اجتماع ویژه‏ای که تنها به یاران حضرت محدود می‏شد بود. بنابر این زمان‏حرکت را جز اصحابش کسی نمی‏دانست. در این صورت زمان، از سرّی از اسرار حرکت‏کاروان حسینی بودنش، خارج نمی‏گردد؛ یعنی این که امام حسین علیه السلام همراه با کاروان‏حسینی پنهانی از مکه به سوی عراق حرکت کرد. اما باید توجه داشت که شیخ سماوی منبعی که عبارت «پس یارانش را گرد آورد» را ازآن گرفته نام نبرده‏است. ما نیز به هیچ مأخذ تاریخی مشهور و معتبری - که احتمال می‏رودشیخ سماوی از آن گرفته باشد - دست نیافته‏ایم که عبارت یاد شده را ذکر کرده باشد. منابعی که همه این خطبه را نقل کرده‏اند، عبارت یاد شده را نیاورده‏اند. در اللهوف‏آمده است: «و نقل شده‏است که چون آهنگ رفتن به‏سوی عراق را کرد، به خطبه ایستاد...»[ - اللهوف، ص ۱۲۶ ]در مثیر الاحزان آمده است: «آنگاه به خطبه ایستاد...»[ - مثیر الاحزان، ص ۴۱ ] در کشف الغمه آمده است: «درسخنان آن حضرت که چون عازم حرکت به سوی عراق شد، به خطابه ایستاد...»[ - کشف الغمه، ج ۲، ص ۲۴۱ ]صفحۀ ۹۵اینها منابعی اصلی هستند که می‏دانیم این خطبه را نقل کرده‏اند. با وجود این، بر فرض این که امام علیه السلام این خطبه را تنها میان یارانش خوانده باشد،باز هم خروج حضرت از مکه پنهانی نبوده است. زیرا شمار کسانی که هنگام حضورحضرت در مکه پیرامونش بودند فراوان بودند. برخی جویای دنیا بودند و برخی جویای‏آخرت. این جمع در منزلگاه‏های میان راه عراق، یکی پس از دیگری غربال شد و تنها آن‏گروه برگزیده‏ای که در طَفّ در پیشگاه آن حضرت به شهادت رسید باقی ماند. این بسیاربعید است که حرکت کاروان حسینی از مکه به سوی عراق پنهانی بوده باشد؛ و حال آن‏که پیرامونیان امام در آن هنگام، آمیزه‏ای از مردمی با مقاصد گوناگون بود. وانگهی آیا می‏توان تصور کرد که حرکت کاروان حسینی - که در مکّه به نسبت بزرگ‏بود و اینک کوچک شده بود - البته از نظر تعداد - با همهء لوازمی که حرکت چنین کاروانی‏از مقدمات و آمادگی‏ها به همراه دارد - از دید جاسوسان حکومتی که کوچک و بزرگ‏حرکت‏های امام را زیر نظر داشتند، پوشیده بماند؟ یکی از پژوهشگران که اعتقادی خلاف شیخ سماوی دارد می‏گوید: «هنگامی که‏امام علیه السلام آهنگ ترک مکّه و رفتن به سوی عراق را کرد، فرمود تا برای آن خطبه‏تاریخی‏اش مردم را گرد آوردند. گروه بسیاری از حاجیان و ساکنان مکه در مسجد الحرام‏پیرامون حضرت گرد آمدند. امام علیه السلام میان آنها به خطابه ایستاد و در آغاز خطبه‏اش چنین‏فرمود...»[ - حیاة الامام الحسین بن علی، ج ۳، ص ۴۷ ] و آن گاه همه آن خطبه را نقل می‏کند. دیگر از دلایل پنهانی نبودن خروج امام حسین از مکه این است که والی وقت مکه،عمرو بن سعید بن عاص، به رئیس شرطهء فرمان داد که کاروان حسینی را هنگام خروج‏مورد تعرض قرار دهد. تاریخ در این باره می‏گوید: «هنگامی که حسین علیه السلام از مکه بیرون‏آمد، رئیس شرطهء عمرو بن سعید بن عاص، امیر مکه، در رأس گروهی سرباز، آن‏حضرت را مورد تعرض قرار داد؛ و گفت: امیر به تو فرمان بازگشت می‏دهد. خود باز گرصفحۀ ۹۶وگرنه من از رفتن شما جلوگیری می‏کنم. حسین نپذیرفت و دو طرف به دفاع از خودپرداختند و یکدیگر را با تازیانه می‏زدند. چون این خبر به عمرو بن سعید رسید، از بیم وخیم شدن اوضاع، کس فرستاد و به‏شرطه فرمان بازگشت داد[ - اخبار الطوال، ص ۲۴۴؛ و ر.ک. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۴۷ . در این کتاب آمده است: «سپس حسین در روز ترویه بیرون آمد؛ و فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص متعرض وی شدند»؛ و در ج ۳، ص ۹۶ این کتاب آمده است: «هنگامی که حسین از مکه بیرون آمد، فرستادگان عمرو بن سعید متعرض او گشتند». ولی ابن عبدربه (در کتاب عقد الفرید، ج ۴، ص ۳۷۷) نقل غریبی را آورده که خود در آن تنها است: «سپس به سوی مکه رفت - یعنی عمرو بن سعید - و یک روز پیش از روز ترویه به شهر درآمد. مردم نزد حسین رفتند و می‏گفتند: ای ابا عبد الله، کاش پیش می‏ایستادی و با مردم نماز می‏خواندی و آنان را در خانه خویش فرود می‏آوردی. چون مؤذن ندای نماز داد، عمرو بن سعید پیش رفت و تکبیر گفت. آنگاه به حسین علیه السلام گفته شد: حال که از پیش ایستادن خودداری کردی بیرون رو. گفت: نماز به جماعت افضل است. در ادامه می‏گوید: امام نماز خواند و سپس بیرون رفت. چون عمرو بن سعید از نماز فراغت یافت و شنید که حسین بیرون رفته است گفت: او را بجویید، هر شتری را میان زمین و آسمان سوار شوید و او را بجویید. مردم از این سخن او به شگفت آمدند و در جست و جوی او برآمدند، اما وی را نیافتند.». این روایت با بسیاری از حقایق تاریخی تعارض دارد. مهم‏ترینشان این است که در هیچ یک از تاریخ‏های موثق نقل نشده است که امام حسین علیه السلام پشت سر یکی از کارگزاران یزید بن معاویه نماز خوانده باشد. این نقل، چونان خیال‏های کودکانه آشفته است. تصور کنید که امام علیه السلام از مسجد بیرون می‏رود و هنگام بیرون رفتن از مکه کاروان بزرگ حسینی را چنان پنهان می‏سازد که عمرو بن سعید پس از فراغت از نمازی که امام نیز (بر طبق این روایت) در آن شرکت دارد، از جلادانش می‏خواهد که سوار بر هر شتری میان زمین و آسمان امام را بجویند ولی به او نمی‏رسند! علامه امینی در کتاب الغدیر (ج ۳، ص ۷۸) می‏نویسد: «خواننده در وهله نخست گمان می‏کند که عقد الفرید یک کتاب ادبی است نه دینی؛ و نوعی بی‏طرفی را در آن مشاهده می‏کند. اما هنگامی که در مسائل مذهبی وارد می‏شود، نویسنده‏اش را ابلهی رام و دروغگویی گناهکار می‏یابی» ] بنابر این خروج کاروان حسینی از مکه پنهانی نبود؛ و این موضوع با این حقیقت‏تاریخی که امام حسین علیه السلام از حوادث و زمان پیشی گرفته بود و پیش از آن که به وسیله‏حکومت اموی ترور یا دستگیر شود به خروج از مکه مبادرت ورزید، منافات ندارد. زیراامام علیه السلام هنگام خروج از مکه همراه با کاروان نسبتاً بزرگ حسینی، آمادگی رویارویی بصفحۀ ۹۷هرگونه پیشامد احتمالی را دارا بود. آن هم در شرایطی که به مصلحت حکومت اموی‏نبود که حکومت محلی‏اش - بر فرض داشتن نیروی نظامی کافی[ - نقل شده است که عمرو بن سعید بن عاص در روز ترویه با سپاهی انبوه به مکه رفت. یزید به او دستورداده بود که چنانچه حسین با وی از سر جنگ درآید، اگر بتواند با او بجنگد؛ و حسین در روز ترویه بیرون آمد.» (نفس المهموم، ص ۱۶۳) بر طبق این روایت ملاحظه می‏شود - با توجه به تأکیدی که بر وجود انبوه نیروی نظامی در نزد حکومت محلی مکه دارد - که این روایت یقین ندارد که این نیروی نظامی توان شکست دادن نیروی امام را دارا بود. به این دلیل که می‏گوید: اگر بتواند با او بجنگد. نیز این روایت تأکید دارد بر این که حکومت اموی قصد مبارزه علنی با امام علیه السلام را در مکه نداشت، مگر آن که ناگزیر می‏شد. به این دلیل که در آن آمده است: اگر امام علیه السلام قصد نبرد داشت. دقت کنید ]چرا امام حسین علیه السلام زنان و کودکان را همراه برد؟ سحرگاهی که امام حسین علیه السلام ، از مکه به سوی عراق بیرون آمد، برادرش، محمدحنفیه، شتابان نزد آن حضرت رفت؛ و چون به او رسید افسار مرکبش را گرفت و گفتصفحۀ ۹۸ای برادر، مگر وعده ندادی که خواسته‏هایم را بررسی کنی؟ فرمود: چرا! گفت: پس چرااین گونه شتابان بیرون می‏روی؟ فرمود: پس از جدا شدن از تو رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من‏آمد و گفت: ای حسین، بیرون شو که خدا می‏خواهد تو را کشته ببیند! پسر حنفیه گفت:انا لله وانا الیه راجعون، حال که چنین است، زنان و کودکان را چرا همراه می‏بری؟!فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند خواسته است که آنان را اسیر ببیند؛ و آنگاه بر او درودفرستاد و رهسپار شد[ - لهوف، ص ۱۲۸ ] ابن عباس در یکی از گفت و گوهای خود با امام علیه السلام خطاب به آن حضرت گفت: جانم‏به فدایت ای حسین، اگر از رفتن به کوفه گریزی نیست، زن و فرزندت را همراه مبر؛ که به‏خدا سوگند بیم کشته شدنت را دارم... فرمود: ای پسر عمو، رسول خدا صلی الله علیه و آله به خوابم آمد و مرا به کاری فرمان داد که یارای‏انجام خلافش را ندارم. او به من فرمود که آنان را همراه ببرم. اینان امانت‏های رسول‏خدایند و از هیچ کس بر آنان ایمن نیستم و آنان نیز از من جدا نمی‏شوند[ - مدینة المعاجز، ج ۳، ص ۴۵۴ ] آن حضرت در گفت و گوی با ام‏سلمه، در مدینه، فرمود: «مادرم، خداوند چنین اراده‏کرده است که مرا کشته و سر بریدهء ظلم و ستم و فرزندان و خاندانم را سرگردان ببیند؛ وکودکانم مظلومانه سر بریده شوند و به بند اسارت درآیند و هر چه فریاد دادخواهی برآورند، یار و یاوری نیابند»[ - بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۳۱ ] امام علیه السلام درباره سبب همراه بردن زنان و کودکان به سه تن از مخلص‏ترین نزدیکانش‏فرمود که این کار برای تحقق بخشیدن به مشیت الهی و امتثال فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله است؛ و بیم آن دارد که امانت‏های رسول خدا صلی الله علیه و آله از وی جدا شوند و بمانند تا آزار واذیت شوند. همچنین عنوان کرد که آنان خود نیز بر رفتن همراه آن حضرت اصرار دارند[ - پس از فرمایش امام به ابن عباس که «اینان امانت‏های رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند و من از هیچ کس بر آنان ایمن نیستم و آنان نیز حاضر به جدا شدن از من نیستند»، ابن عباس دید که پشت سر او بانویی می‏گرید و می‏گوید: ای پسر عباس، آیا از سرور و آقای ما می‏خواهی که ما را اینجا بگذارد و خود تنها برود؟ مگر روزگار کسی را جز ما برای او باقی گذاشته است؟ نه به خدا سوگند، مرگ و زندگی ما تنها با اوست. (ر. ک. مدینة المعاجز، ج ۳، ص ۴۵۴.)]صفحۀ ۹۹به راستی چه حکمتی در این مشیت الهی و فرمان نبوی و ترس امام بر امانت‏های‏نبوت و اصرارشان بر خروج همراه حضرت نهفته است؟ اگر بانوان خاندان رسالت برای مثال در مدینه یا مکه می‏ماندند، چه بر سرشان می‏آمد؟ مرحوم شیخ عبد الواحد مظفر در کتاب «توضیح الغامض من اسرار السنن و الفرائض»بر این باور است که چنانچه حسین علیه السلام زنان و کودکان را در مدینه باقی می‏گذاشت،حکومت اموی نه تنها آنان را در تنگنا قرار می‏داد، بلکه آشکارا آنان را دستگیر کرده به‏سیاهچال می‏انداخت. آن حضرت چاره‏ای جز یکی از دو کار مهم نداشت، که پذیرش‏هر کدامشان موجب فلج شدن نهضت مقدسش می‏گشت! یا برای حفظ سلامت خانواده تسلیم دشمن شدن و صحنه را به رقیب واگذار کردن؛که با قیام اصلاح‏طلبانه‏ای که امام علیه السلام همه خطرهایش را به جان خریده بود تعارض‏داشت؛ و یا این که رهسپار احیای دعوت خویش گردد و بانوانی را که بر اساس وحی‏الهی باید در پرده عزت و احترام باشند ترک بگوید؛ و این چیزی بود که غیرت حسینی‏تاب آن را نداشت. بنی‏امیه مردمانی بودند بی‏حیا که به هیچ کدام از مبانی اسلامی پای‏بند نبودند. آنان‏برای رسیدن به مقاصد پلید خویش به هر کاری دست می‏یازیدند و برای رسیدن به‏هدف‏های نامشروع خویش از ارتکاب زشت‏ترین منکرات دینی و عقلی ابایی نداشتند. مگر نشنیده‏ایم که اینان همسران عمرو بن حمق خزاعی، عبید الله بن حر جعفی وکمیت اسدی را به زندان افکندند[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۲، ص ۳۰. نقل شده است که سیصد هزار زندانی زن و مرد از زندان حجاج آزاد شدند و پنجاه هزار مرد و سی هزار زن، که دوازده هزار تن آنها برهنه بودند، در زندان‏های او جان باختند. (حیوة الحیوان، ج ۱، ص ۹۶ و ۲۴۱) ]صفحۀ ۱۰۰احتمالی که شیخ مظفر می‏دهد بسیار قوی است. زیرا قصد امویان این بود که به هروسیله ممکن امام علیه السلام را از قیام و رفتن به عراق باز دارند؛ حتی اگر که این وسیله‏دستگیری امانت‏های رسول خدا صلی الله علیه و آله می‏بود؛ یعنی زنان و کودکانی که حسین علیه السلام تاب‏آزار، اهانت و زندانشان را نداشت و ناچار دست به کار آزادسازی آنان می‏گشت و درنتیجه قیام تضعیف و یا نابود می‏شد! امکان انجام چنین کاری به وسیله امویان جای هیچ گونه تردیدی نیست، چرا که‏اعمال فشار و در تنگنا قرار دادن مخالفان، از راه آزار و اذیت و زندانی ساختن‏خانواده‏هایشان از روش‏های جاری این حکومت بود. علاوه بر نمونه‏های ارائه شده ازسوی آقای مظفر، تعرض به نوامیس و مباح شمردن آنها در واقعهء حره و رفتار آنان باامانت‏های رسول خدا صلی الله علیه و آله و به اسارت بردنشان پس از شهادت امام حسین علیه السلام نشان‏آسان بودن این جسارت بزرگ نزد سرکشان بنی‏امیه است؛ و از اینجا فرمان نبوی مبنی برهمراه بردن آنان به خوبی آشکار می‏گردد. در محذور قرار گرفتن آزار دیدن و زندانی شدن امانت‏های نبوی - خواه پیش ازخروج امام علیه السلام از مدینه یا مکه و یا پس از قیام (و پیش از شهادت) پدیده‏ای بیرون وبیگانه از قیام حسینی بود و بر پیامدهای آن تأثیر منفی می‏گذاشت. در حالی که قرارگرفتن در حوادث کربلا موجب تبلیغ می‏شد و هدف‏های امام تحقق می‏یافت. بنابر این امام علیه السلام ناگزیر باید این امانت‏های عزیز را همراه می‏برد تا دشمن نتواند ازطریق آنها بر روند نهضت مقدس او تأثیری بگذارد. با آن که امام علیه السلام با این کار فرصت را از دشمن گرفت - و خدای را سپاس که دشمنان‏اهل بیت را از احمقان قرار داد - از همان نخست بر اثر تبلیغی، همراه بردن امانت‏های‏نبوی در راستای انگیزه‏ها و اهداف نهضت حسینی، مظلومیت اهل بیت و شایستگی‏آنان برای خلافت و نیز حقیقت کفر، نفاق و دشمنی بنی‏امیه با اسلام واقعی و پیروانش -پس از شهادت خویش - کاملاً آگاه بود. امام علیه السلام از همان نخست بر ضرورت انجام این حرکت بزرگ تبلیغی، آگاه بود. زیرابدون این حرکت، نهضت حسینی تا قیام قیامت هم به همه اهدافش نمی‏رسید؛ و شایصفحۀ ۱۰۱راز این که حضرت فرمود: «خداوند خواسته است که آنان را اسیر ببیند» و نیز فرمان‏نبوی مبنی بر بردن آنها همین بود. بنابر این همراه بردن امانت‏های رسول خدا صلی الله علیه و آله ، در راستای پیروزی قیام حسینی - اگرکه احتمال اسارت و زندانی شدن آنان درصورت نرفتن با امام در مدینه یا مکه هم نمی‏رفت -یک ضرورت بود؛ تا چه رسد به این که احتمال زندانی شدنشان بسیار هم زیاد بود؟ نگرشی بر جزئیات آنچه پس از شهادت امام علیه السلام تا بازگشت به مدینه بر سر باقیمانده‏کاروان حسینی آمد، گواه آشکار آثار بزرگ مترتب بر فعالیت تبلیغی آن بزرگواران است؛و نشان می‏دهد که چنانچه زنان و کودکان در کاروان حسینی حضور نمی‏داشتند، انقلاب‏حسینی نیز به پیروزی کامل نمی‏رسید[ - محقق بزرگ، مرحوم مقرم، گوید: بهترین تفسیر درباره این که چرا امام حسین علیه السلام با وجود آگاهی بر شهادت خویش زنان و کودکانش را به همراه برد؟ این است که می‏دانست چنانچه زبانی گویا و قلبی محکم قیام ایشان را ادامه ندهد و گمراهی سرجون و سرکشی عبیدالله و ستمی را که بر اهل بیت عصمت و طهارت - به خاطر ایستادگی در برابر منکر و بدعت‏هایی که در شرع مقدس پدید آورده‏اند - روا داشته‏اند، افشا نکند، این قیام به زودی از میان خواهد رفت. سرور آزادگان به‏خوبی می‏دانست که بزرگان دین از بیم عمّال حکومت قدرت دم‏زدن ندارند و بسیاری‏از آنان در بند سلطهء بنی امیه هستند؛ و بهترین نمونهء آن سکوت در برابر ستمی که بر ابن عفیف روا داشتند می‏باشد. سید الشهدا می‏دانست که آزادگان خاندان رسالت با صبر و تحمل فراوان و دل‏های محکم و استوار خویش می‏توانند بدون ترس و واهمه مردم را از مفاسد و مظالم حکومت بنی‏امیه آگاه سازند و نیات فاسد آنان را در راه تحریف دین و تحریف حقایق و تبلیغات سوء و زیان‏آور روشن کنند. حضرت می‏دانست‏که آنان می‏توانند نیات مقدس و اهداف عالیه شهیدان کربلا را که برای احیای شریعت مقدس جان دادند، برای مردم بازگو کنند. پرده‏نشینان خاندان رسالت، در حالی که دل‏شان به آتش مصیبت می‏سوخت و گرفتاری‏های پیاپی آنان را رنج می‏داد و حزن و اندوه بر آنها چیره شده بود با بردباری فراوان توانستند از مقدسات دینی دفاع کنند و چهره واقعی نظام حاکم را نشان دهند. در میان آنان عقیله بنی‏هاشم، زینب کبری، بود که ذلت اسارت او را نترساند و شهادت عزیزان و شماتت دشمنان و فریاد بیوه‏زنان و نالهء کودکان و بیماران او را از پا درنیاورد. او با کمال شهامت قضایای کربلا را برای مردم شرح می‏داد و در میان غوغای جمعیت، بدون لکنت زبان سخنان کوبنده‏اش را ایراد می‏کرد. آن حضرت، در حالی که هیچ یار و یاور و مردی جز امامی که بیماری او را از پا انداخته بود کسی با خود نداشت، در برابر ابن مرجانه، آن مرد سنگدل و بی رحم ایستاد. زینب در میان زنان و دختران نالان و کودکانی که از فرط تشنگی نفس‏هاشان تنگ شده بود قرار داشت و در آن حال پیشاپیش او سرهای بریدهء برادر و یاران و فرزندان او را حمل می‏کردند. بدن قطعه قطعه شدهء برادرش در میان بیابان‏ها افکنده و زیر آفتاب سوزان مانده بود؛ و چندین مصیبت دیگری که انسان را از پای در می‏آورد و اندیشه‏اش را از کار می‏اندازد بر دلش سنگینی می‏کرد. ولی با همهء این مصایب دختر حیدر کرار چنان آرامش و ثبات قدمی از خود نشان داد که همگان را به حیرت افکند. او چنان سخن گفت که گویی با زبان پدرش حرف می‏زند؛ و گفتار او در دل عبیدالله از تیر بیش‏تر بود و چونان سنگ بر دهانش نشست. زینب علیها السلام فرمود: اینان گروهی بودند که خداوند شهادت را برایشان مقدر کرده بود. از این رو به‏سوی قتلگاه‏های خویش شتافتند خداوند به زودی تو را با آنان گرد می‏آورد تا تو را به پرسش بگیرند و از تو انتقام بکشند. اینک ببین در این باره رستگاری با چه کسی خواهد بود. مادرت به عزایت بنشیند، ای پسر مرجانه! حضرت زینب مردم غفلت‏زده را بیدار ساخت و آنان را از باطن خبیث و نیات فاسد سردمداران حکومت آگاه ساخت و خطاب به جمعیت حیران و سرگردان کوفه فرمود: آنان هرگز نمی‏توانند دامن خویش را از قتل فرزند پیامبر و معدن رسالت و سرور جوانان بهشت پاک کنند. تلاش آنان بیهوده گشته است و در معامله زیان دیده‏اند. آنان آتش غضب پروردگار را بر خود خریدند و در قیامت خوار و رسوا خواهند شد و عذاب الهی بزرگ‏تر است، اگر می‏دانستند. پس از آن که حضرت زینب از خطبه فراغت یافت، فاطمه، دختر امام حسین علیه السلام ، رشته سخن را به دست گرفت و با گفتاری روشن و قلبی آرام و آسایش خاطر خطبه خواند. خطبه وی مانند زخم نیزه بر دل‏ها اثر گذاشت. در این هنگام مردم دل از دست داده فریاد گریه و زاری بلند کردند؛ و به میزان جنایت و شقاوت بزرگ خویش پی بردند و به آن حضرت گفتند: ای دختر پاکان سخن بس است که دل هامان را آتش زدی و سینه‏ها را گداختی. پس از سکوت فاطمه، ام‏کلثوم برخاست و جنایت بزرگ مردم را به آنان گوشزد کرد. فریاد آه و نالهء مردم بلند شد و در طول سخنان وی بیش‏تر مردم می‏گریستند. آیا می‏توان تصور کرد که در آن روز ترسناک و روزی که شمشیرهای ستم‏کشیده بود، هر چند که در میان قبیله‏اش منزلتی بلند می‏داشت، بتواند یک کلام بر زبان جاری سازد. آیا کسی جز دختران امیرالمؤمنین علیه السلام جرأت داشت که از جنایات پسر هند و پسر مرجانه سخن به میان آورد؟ هرگز! بر زبان‏ها بند زده شده بود، دست‏ها بسته بود و دل‏ها می‏سوخت ]صفحۀ ۱۰۲اما این که امام می‏فرماید: «آنان نیز از من جدا نمی‏شوند!»، حاکی از پافشاری آن‏بانوان گرامی بر سفر و همراهی با آن حضرت در سفر شهادت است. تفسیر این عمل این‏می‏تواند باشد که سبب اصرار امانت‏های رسول خدا صلی الله علیه و آله (به ویژه دختران امیرالمؤمنینصفحۀ ۱۰۳علی علیه السلام ، و در رأس آنها زینب کبری علیها السلام ) بر همراهی حضرت در این قیام - علاوه برجنبه‏های عاطفی و تعلق روحی نسبت به امام - این بود که از نقش خود در تبلیغ قیام آن‏حضرت، به ویژه پس از شهادت، آگاه بودند. زیرا به احتمال زیاد امام علیه السلام آنان را ازجزئیات رویدادهای کربلا باخبر کرده بود و از نقشی که می‏توانند پس از آن حضرت ایفاکنند پرده برداشته بود[ - علاوه بر آن امیر المؤمنین علی علیه السلام ، زینب را از همهء ماجراهایی که برایش پیش می‏آید آگاه ساخته بود.(ر.ک. مقتل الحسینی، ص ۱۱۵ - ۱۱۸) ] هر چند که از دیدگاه ما حضرت زینب علیها السلام همهء این چیزها را باعلم خدادادی می‏دانست. چنان که امام سجّاد در وصف آن حضرت فرموده است:«عالمهء تعلیم ندیده و دانای آموزش ندیده![ - الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۱ ] گواه دیگر علم آن حضرت حتی برحوادثی که برای پیکر برادرش تا روز قیامت پیش می‏آید، این است که پس از مشاهده‏بی‏تابی امام سجاد علیه السلام از دیدن شهیدان کربلا، فرمود: ای یادگار جد و پدر و برادرم، چرابا جان خویش چنین می‏کنی؟ به خدا سوگند، این پیمانی بود که جد و پدرت با خدا بسته‏بودند؛ و خداوند از مردمانی که برای فرعون‏های زمین ناشناخته‏اند ولی نزد آسمانیان‏شناخته شده‏اند، پیمان گرفته است که این اعضای پاره پاره و بدن‏های آغشته به خون راجمع کنند و به خاک بسپارند؛ و در این دشت بر سر قبر پدر تو، سید الشهدا، علمی نصب‏کنند که نشان آن با گذشت دوران‏های متمادی از میان نرود و هر چه پیشوایان کفر وپیروان گمراهی در محو و نابودی آن بکوشند، جز به بلندی آوازه‏اش نیفزاید[ - کامل الزیارات، ص ۲۵۹، باب ۸۸ ، فضل کربلاء و زیارة الحسین علیه السلام ]صفحۀ ۱۰۷درنگ و نگرش ۱ - آرامش قبل از طوفان در کوفه ورود مسلم به کوفه، به عنوان دعوتگر امام حسین علیه السلام ، زندگی سیاسی این شهر رادستخوش تحولی شگفت ساخت. «شیعیان به سوی مسلم هجوم می‏آوردند و برای حسین‏با او بیعت می‏کردند، صیغه بیعت، دعوت به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص)، یعنی جهادبا ستمگران، دفاع از مستضعفان و بخشیدن به بینوایان، تقسیم مساوی غنایم میان مسلمانان،بازگرداندن اموال غصب شده به صاحبانشان، یاری اهل‏بیت و در صلح بودن با دوستان ودشمنی با دشمنانشان بود[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیهما السلام ، ج ۲، ص ۳۴۵ - ۳۴۶ ] شمار بیعت‏کنندگان از هجده تا چهل‏هزار نفر برآورد شده است. گویی - با این دگرگونی ظاهری - کوفه از نظر سیاسی و نظامی، به دست سفیر امامصفحۀ ۱۱۶حسین علیه السلام در آستانه سقوط قرار گرفت؛ و برای عملی شدن این سقوط، تنها منتظروزیدن طوفان انقلاب و دگرگون شدن با فرمان مسلم بود. ولی پایبندی مسلم به‏اختیاراتی که امام برای وی تعیین کرده بود، مانع تندبادی شد که می‏توانست کوفه را ازچنگ حکومت اموی بیرون آورد. کوفه این روزها را در آرامشی به سر می‏برد که هرلحظه ممکن بود بر اثر عاملی دور از انتظار، دستخوش طوفانی سهمگین گردد. ۲ - «بیدادگری»، راه بیرون آمدن امویان از بحران‏های بزرگ!: امویان و مزدوران و جاسوسانشان از همراهی مردم کوفه با مسلم بن عقیل سرآسیمه‏شدند؛ و دریافتند که حکومت محلی کوفه باید تدابیر لازم را برای باز گرداندن اوضاع به‏حال پیشین به عمل آورد و از سقوط شهر به دست انقلابیون جلوگیری کند؛ وگرنه طولی‏نخواهد کشید که زمام امور به دست اینان خواهد افتاد. امویان با آگاهی از «ویژگی‏های روحی کوفیان» و تجربه فراوانی که در برخورد با آنان‏داشتند، به این نتیجه رسیدند که بیرون آمدن از این بحران بزرگ راهی جز بیدادگری‏ندارد؛ و حکومت کوفه باید به دست چنان کسی باشد که از هر گونه ستمی بر مردم باک‏نداشته باشد و هر چه را بخواهد به زور از آنان بستاند. آنان می‏خواستند که آن حاکم ستمگر نعمان بن بشیر باشد که در رفتار با اهل‏بیت‏پیشینه‏ای بد دارد؛ و پس از گوشزد کردن سستی وی در برخورد با حوادث جدی[ - ر.ک. حیاة الامام الحسین بن علی علیهما السلام ، ج ۲، ص ۳۵۰ ]، از اوخواستند که کوفیان را بترساند و سرکوب کند. اما پس از سخنرانی وی برای کوفیان ضعفش آشکار گشت و مردم سازماندهی وآمادگی خود را برای انقلاب استمرار بخشیدند. در نتیجه اموی‏ها و مزدورانشان از اواحساس نومیدی کردند و از بیم حوادث بد روزگار، به فرستادن گزارش‏هایشان به‏حکومت مرکزی مبادرت ورزیدند؛ و طی آنها از یزید خواستند که هر چه زودتر نعمان‏بن بشیر را از کار برکنار کند و حاکم ستمگر دیگری را به جای او بگمارد تا برای سرکوب‏مردم کوفه به هر نیرنگ و نیرو و قدرتی دست بیازد. ۳ - موضع‏گیری ضعیف نعمان بن بشیر: نعمان بن بشیر بن سعد خزرجی و پدرش، بشیر، در کمک به جریان نفاق، پس اصفحۀ ۱۱۷وفات رسول خدا(ص)، پیشینه‏ای دراز و سیاه دارند. پدرش، بشیر بن سعد خزرجی، به‏سبب حسادتی که نسبت به موقعیت ممتاز سعد بن عباده میان مسلمانان، به ویژه انصار،داشت؛ و نیز کینه‏ای که نسبت به اهل بیت می‏ورزید، نخستین کس بود که در سقیفه به‏ابوبکر دست بیعت داد؛ و در شمار دوستان حزب سلطه و دشمنان خاندان نبوت درآمد.پسرش، نعمان، به وسیله معاویه، پس از عبدالرحمن بن حکم[ - او و برادرش یحیی، پس از زخمی شدن در جنگ جمل گریختند و عصمة بن أبیر برای مدت یک سال‏آنان را پناه داد. (ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۵۶) ] ولایت کوفه یافت. وی‏طرفدار عثمان بود و آشکارا با علی دشمنی می‏ورزید و از وی بد می‏گفت. در جنگ‏های‏جمل و صفین با آن حضرت جنگید؛ و در راه استواری بنیاد حکومت معاویه از جان و دل‏می‏کوشید؛ و در یک نوبت، فرماندهی گروهی را بر عهده داشت که با حمله به عراق‏مردم را به وحشت انداخته بودند. پژوهشگران می‏گویند: «او با یزید دشمن بود و آرزوی‏زوال حکومتش را داشت، ولی به شرط آن که خلافت به خاندان علی علیه السلام باز نگردد...[ - حیاة الامام الحسین بن علی، ج ۲، ص ۳۴۹. ] گویند: سبب دشمنی او با یزید این بود که یزید به شدت با انصار دشمنی می‏ورزید وشاعران را به هَجوْ آنان ترغیب می‏کرد. این موضوع خشم نعمان بن بشیر را برانگیخت واز معاویه خواست تا زبان اخطل، شاعر مسیحی، را که هجوشان کرده بود ببرد. معاویه‏تقاضایش را پذیرفت، ولی یزید از اخطل نزد پدرش شفاعت کرد و به او پناه داد و معاویه‏هم با ادعای این که «راهی بر پناه ابی‏خالد - یعنی یزید - نیست» از او درگذشت. این‏موضوع بر نعمان گران آمد و پیوسته با یزید دشمنی می‏ورزید[ - ر.ک. همان، ص ۱۸۸-۱۹۰ ] در تاریخ آمده است که عمرة، دختر نعمان بن بشیر زن مختار بن ابی‏عبیده ثقفی بودکه مسلم بن عقیل بر او وارد شد. برخی از پژوهشگران بر این باورند که علاوه بر آن‏سبب مهم، یعنی کینه‏ای که از یزید به دل داشت، این پیوند نیز در سستی موضع نعمان‏نسبت به انقلابیون مؤثر بود[ - ر.ک. همان، ص ۳۴۹ ]صفحۀ ۱۱۸در اینجا می‏توان یک عامل دیگر را نیز به عوامل سستی موضع نعمان بن بشیر نسبت‏به انقلابیون افزود؛ و آن این است که نعمان با وجود انصاری بودن، یکی از اعضای‏جریان نفاق بود. مشهور است که وی به عثمان گرایش داشت و شیفته بنی‏امیه بود و به‏طور کامل از سیاست معاویه در رهبری جریان نفاق پیروی می‏کرد. از جمله اصول این‏سیاست پرهیز معاویه از رویارویی آشکار با امام حسین علیه السلام بود؛ و ایده‏اش این بود که‏چنانچه روزی ناچار شد که با امام علیه السلام بجنگد و در آن جنگ پیروزی نصیب او گردد از آن‏حضرت علیه السلام درگذرد. این نه به خاطر دوستی با امام علیه السلام ، بلکه به این دلیل بود که معاویه -این نابغه سیاست‏های پلید و شیطانی - می‏دانست که ریختن آشکارای خون امام، با آن‏قداست والایی که در دل امت اسلامی دارد، موجب خواهد شد که امویت از اسلام جداگردد؛ و همهء تلاش‏های جریان نفاق به ویژه حزب اموی و از آن میان تلاش هایی که‏شخص معاویه در به هم آمیختن امویت و اسلام در اندیشه و احساسات امت به خرج‏داده بود به باد رود. این به هم آمیختگی چنان بود که مردم جز اسلام اموی رانمی‏شناختند و تفکیک میان اسلام و امویت چنان دشوار شده بود، که جز با ریختن خون‏مقدس امام حسین علیه السلام به دست حکومت اموی امکان‏پذیر نبود[ - نعمان از آگاهی خود نسبت به موضع معاویه در قبال کشتن امام حسین علیه السلام ، در گفت و گویش با یزید پرده برداشته است (چنان که در روایت صفحه بعد می‏آید). ] معاویه به روشنی این موضوع را بیان می‏داشت و حتی یک بار به شخص امام‏حسین علیه السلام گفت: «... ای برادرزاده، گمان کردم که در سر اندیشهء بد می‏پروری! من‏دوست دارم که این کار در روزگار من باشد که قدر تو را بشناسم و از آن درگذرم. ولی بیم‏آن دارم گرفتار کسی شوی که به اندازه فواق[ - فاصله بین دوبار دوشیدن ناقه که در طی آن بچه شتر را وادار به مکیدن پستان کنند تا دوباره شیر آید و بدوشند. [دهخدا] ] شتر هم تو را مهلت ندهد.[ - شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۸، ص ۴۰۹ ] او در سفارشی خطاب به پسرش یزید دربارهء امام حسین علیه السلام گفت: عراقیان او راوانخواهند گذاشت تا خروج کند. چنانچه او قیام کرد و بر او پیروز شدی، از او درگذر کهصفحۀ ۱۱۹او خویشاوندی نزدیک است و حقی بزرگ دارد و از نزدیکان محمد صلی الله علیه و آله است[ - الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۲۳ ] نعمان بن بشیر به درستی نظریهء معاویه در این باره ایمان داشت و می‏خواست که این‏موضوع را خود به یزید یادآور شود. از این رو هنگامی که پس از قتل امام حسین علیه السلام ونصب سر مبارک آن حضرت در دمشق وی را به کاخ فراخواند؛ پرسید: کار عبیدالله بن‏زیاد را چگونه دیدی؟ نعمان گفت: [پیروزی در] جنگ نوبتی است! یزید گفت: خدای راسپاس که او را کشت! گفت: امیرالمؤمنین - معاویه - به کشتن او راضی نبود[ - ر.ک. مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۵۹-۶۰ ] بدون شک معاویه - چنان که گفتیم - راضی به کشتن امام حسین علیه السلام در یک رویارویی‏آشکار نبود. ولی چه بسیار کسانی که پنهانی به دست وی مسموم یا ترور شدند، مثل امام‏حسن مجتبی علیه السلام . بنابر این اگر احساس ضرورت می‏کرد به اندازهء سرسوزنی در مسموم‏ساختن یا قتل پنهانی امام حسین علیه السلام نیز تردیدی به خود راه نمی‏داد. از آنچه گذشت چنین استنباط می‏شود که موضع نعمان بن بشیر نسبت به انقلابیون،در آغاز نهضت، به ظاهر نرم و مسامحه‏آمیز بود. دلیلش هم این بود که طبق نظریه معاویه‏معتقد بود که رویارویی آشکار با امام حسین علیه السلام به نفع حکومت اموی نیست. بنابر این نعمان بن بشیر ناتوان نبود، بلکه او سر نیرنگ‏بازی و حیله‏گری خود را ناتوان‏وانمود می‏کرد؛ و معتقد بود که باید برای پایان دادن انقلاب و رها شدن از دست مسلم‏بن عقیل و حتی شخص امام حسین علیه السلام ، از شیوه‏های پنهانی و نیرنگ‏آمیز بهره گرفت. نعمان نه آن طور که طبری می‏گوید بردبار و پارسا و آسایش طلب بود و نه چنان که‏دینوری می‏گوید «عافیت‏طلب و سلامت‏خواه». بلکه شیطانی بود که گام جای گام معاویه‏می‏نهاد - همو که ترسیم نقشه‏های نیرنگ‏آمیز را به اینان آموخته بود - ولی، چنان که ازگزارش‏های ارسالی مزدوران و جاسوسان حکومت اموی برمی‏آید، این بار درمحاسباتش اشتباه کرد. زیرا در آن هنگام که زمانه به نفع نهضت حسینی در جریان بود،نعمان ناچار باید عزل می‏گشت و کارگزاری بیدادگر، چون عبیدالله زیاد، بر سر کارصفحۀ ۱۲۰درنگ و نگرش ۱ - سرجون مسیحی... و پیشنهاد مورد انتظار: شاخه منافقان اهل کتاب - پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله - در چارچوب جریان نفاق‏دریافتند که علت وجودی و سبب تأسیس‏شان، پشتیبانی کردن از خط انحراف در مقابل‏اهل بیت علیهم السلام است. نظری گذرا بر روش کسانی چون کعب الاحبار؛ تمیم داری؛ وهب بن‏منبه؛ نافع بن سرجس، غلام عبدالله بن عمر؛ سرجون، مشاور معاویه و یزید؛ و ابی زبیدمشاور ولید بن عقبه، دلیلی روشن بر روش خصومت‏آمیز این شاخه در رفتار و برخورد بااهل بیت علیهم السلام است. با توجه به پیشینه عبیدالله و آگاهی سرجون از روحیات وی، بسیار مورد انتظار بود که‏سرجون برای آرام ساختن کوفه، او را به عنوان فرماندار آن شهر به جای نعمان بن بشیربه یزید پیشنهاد کند. وی از کینه و دشمنی شدید عبیدالله زیاد نسبت به اهل بیت آگاه‏بود؛ و این بزرگ‏ترین مزیت عبیدالله در نظر سرجون به شمار می‏رفت. او همچنین‏می‏دانست که عبیدالله مردی است بیدادگر که دست از هیچ ظلم و قتلی باز نمی‏دارد ومدیریت او بر پایه فریب و نیرنگ استوار است؛ و در آن شرایط پیچیده و استثنایی، ازهر کس دیگری برای اداره امور کوفه سزاوارتر است. ولی سرجون این را نیز می‏دانست که ممکن است یزید به دلیل دشمنی شدی[ - ر.ک. تذکرة الخواص، ص ۲۱۸ ] یاخشمگینی[ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۸ ] نسبت به عبیدالله این پیشنهاد را نپذیرد. از این رو به منظور تقویت این‏پیشنهاد از نامه‏ای که معاویه اندکی پیش از مرگ دستور نوشتن آن را داده بود - مبنی برگماردن عبیدالله بن زیاد بر کوفه - کمک گرفت؛ و تأکید کرد که نظر او در این مسأله بر نظرمعاویه منطبق است (یا بر عکس). سرجون، نمایندهء شاخهء منافقان اهل کتاب در دربار اموی بود و در این مسأله بدون‏نظر نبود. بلکه - به طور غیر مستقیم - پیشنهاد خود را در چارچوب نظر معاویه ارائه دادصفحۀ ۱۲۴چه می‏دانیم، شاید اصل پیشنهاد نوشتن آن نامه به معاویه را هم او داد و مورد پذیرش‏قرار گرفت، سپس در هنگام مناسب به عنوان این که نظر پدر یزید است به وی ارائه داد؛خداوند بهتر می‏داند! ۲ - چرا معاویه عبیدالله را بر کوفه گماشت؟ معاویه اندکی پیش از مرگ احساس کرد کوفیان علیه بنی‏امیه آماده شورش‏اند. زیراعموم اهل عراق به گونه‏ای خاص، بر اثر بیداد فراوانی که از سوی امویان بر آنان رفته بودکینه بنی‏امیه و دوستی اهل بیت علیهم السلام را به منزلهء دین خویش قرار داده بودند[ - ر.ک. الفتنة الکبری، ص ۲۹۵ ] بنابر این لازم بود زمام امور کوفه به دست مدیری توانا باشد: چیزی که نعمان بن‏بشیر، والی وقت، موفق به انجامش نگشت. معاویه از رویدادها پیشی گرفت و والیگری‏کوفه را به عبیدالله زیاد سپرد تا سررشته کارها را به دست گیرد، اما پیش از به اجرادرآوردن این تصمیم از دنیا رفت و نامه در دست مشاورش، سرجون، که شاید خود اومعاویه را بر گرفتن چنین تصمیمی وادار کرده بود، باقی ماند. یک نظریه دیگر می‏گوید که تصمیم معاویه - با مشورت سرجون - مبنی بر تعیین‏عبیدالله زیاد به والیگری کوفه، نخستین گام عملی در راستای کشتن امام حسین علیه السلام به‏شمار می‏آید؛ زیرا معاویه می‏دانست که امام علیه السلام - پس از مرگ او - هرگز با یزید بیعت‏نمی‏کند؛ و به ناچار قیام می‏کند و مردم کوفه ناگزیر او را تأیید و از او دعوت می‏کنند. بنابراین رویارویی آشکار با امام علیه السلام اجتناب‏ناپذیر است. معاویه می‏دانست که یزید و عبیدالله زیاد به دلیل کینه شدید نسبت به اهل بیت وروش بیدادگرانه‏ای که در پیشبرد امور دارند و نیز به دلیل نابخردی و نداشتن هوش وشکیبایی کافی، به زودی اقدام به قتل امام حسین علیه السلام خواهند کرد. حتی او در یکی ازنامه‏هایش به امام این موضوع را گوشزد کرده بود[ - الفتوح، ج ۴، ص ۳۴۴؛ البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۲۶ ] بنابر این معاویه از متهمان اصلی و فعال شهادت امام حسین علیه السلام است. صفحۀ ۱۲۵نگاهی‏به حوادث بعدی نیز این موضوع را تأیید می‏کند. معاویه در دوران زندگی خودبه این موضوع پی برده بود، از این رو برای گرفتن بیعت ولایتعهدی برای یزید پای فشردو روشن است که گماردن وی بر سرزمین‏های اسلام، از گماردن عبیدالله بر کوفه مهم‏تراست. معاویه می‏دانست که یزید - جنایتی را که خود از انجام آن پرهیز کرد - به زودی پس‏از وی مرتکب خواهد شد. او می‏دانست که کشتن امام علیه السلام در یک رویارویی آشکار، به‏زودی به حکومت امویان و همه تلاش‏های جریان نفاق از هنگام وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله تامرگ معاویه پایان خواهد بخشید. از این رو هنگام اندیشه به پایان کار خویش بر ناتوانی‏خود در برابر احساس و تمایل خود نسبت به یزید حسرت می‏خورد و می‏گفت: «اگرتمایل به یزید نبود، هدایت خویش را در می‏یافتم و هدف خویش را می‏شناختم...[ - ر.ک. شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۴۰۹ ] معاویه پیش از مرگ احتیاط لازم را به عمل آورد تا از حماقت یزید برای کشتن امام‏حسین علیه السلام در یک رویارویی آشکار جلوگیری کند؛ و سفارش‏های لازم را نیز به او کرد[ - این وصیت در منابع شیعه و سنی با تفاوتی در الفاظ نقل شده است. برای مثال ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳،ص ۲۶۰؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۲۳؛ و امالی صدوق، ص ۱۲۹، مجلس ۳۰، حدیث شماره ۱ ]ولی با آن که از چندین راه این موضوع را مورد تأیید قرار داد، تلاش او سودی نبخشید! ۳ - یزید در ترور دینی سلاح پدرش را به کار می‏گیرد! معاویه در راستای تثبیت حکومتش و نیز برای ترسانیدن مردم و برحذر داشتن وسست کردن آنان در قیام علیه خود احادیث فراوانی را از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله به نفع‏خودش جعل کرد. مزدورانی که وی را در این راه یاری دادند، صحابه و تابعانی بودند که‏به نفاق مشهور بودند و دینشان را به دنیای او فروخته بودند؛ مانند ابوهریره، عمرو بن عاص،عبدالله بن عمر، مغیرة بن شعبه، سمرة بن جندب و دیگر سودجویانی که با دروغ‏های‏گوناگون، امت اسلامی را به شکیبایی در برابر ستم حاکم و فرمانبرداری از او و نیز پرهیزاز قیام علیه او فرا می‏خواندند. برای نمونه پسر عمر از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله چنین روایت می‏کند: «هر کس قصد تفرقه‏افکنی میان این امت متحد را داشته باشد، او را با شمشیر بزنید،هر چه بادا باد!» و می‏گوید: «هر کس از امیر خویش امری ناخوشایند ببیند باید بر آنصفحۀ ۱۲۶شکیبایی ورزد، پس، هر کس به اندازه وجبی از جماعت فاصله بگیرد و بمیرد، به مرگ‏جاهلیت مرده است!» و «حق حکمرانان را به آنها بپردازید و حق خود را از خداوندبطلبید.[ - ر.ک. ثورة الحسین علیه السلام ، ظروفها الاجتماعیه وآثارها الانسانیه: ص ۱۰۵-۱۱۴ ] و امثال آن. یزید هنگام ارسال نامه به عبید الله همین نغمه را ساز می‏کند و می‏گوید: «طرفداران‏من در کوفه گزارش داده‏اند که مسلم بن عقیل مردم را گرد می‏آورد تا میان امت تفرقه‏بیفکند.» گویی یزید می‏خواهد به ابن زیاد یادآور شود که در مبارزه تبلیغاتی با مسلم،تهمت «تفرقه افکنی میان مسلمانان» را به کار گیرد؛ و به او بفهماند که کیفر تفرقه افکنی‏مرگ است و روشن است هر اتهامی که ازسوی امویان بر مسلم وارد آید، ناگزیر بر سرورش،حسین علیه السلام ، نیز وارد است. هنگامی هم که قصد داشتند امام علیه السلام را از بیرون آمدن از مکه‏باز دارند و آن حضرت نپذیرفت نیز، همین اتهام را بر او وارد ساختند و گفتند: «ای حسین، ازخدا پروا نمی‏کنی؟ از جماعت بیرون می‏روی و میان مسلمانان تفرقه می‏اندازی؟![ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۶ ] ابن زیاد برای تبلیغ علیه مسلم بن عقیل و انقلابیون کوفه و برای آن که مردم را از گردشان‏پراکنده سازد، از این تهمت فراوان استفاده کرد؛ و بلافاصله پس از دستگیری مسلم و آوردن‏او به کاخ خطاب به وی گفت: ای نافرمان، ای تفرقه‏افکن، تو بر پیشوای خود شوریدی ومیان مسلمانان تفرقه افکندی و بذر فتنه افشاندی!» ولی مسلم بن عقیل آن مرد شجاع وقهرمان در پاسخش گفت: ای پسر زیاد، دروغ گفتی. آنهاکه میان مسلمانان تفرقه افکندند،معاویه و پسرش، یزید، بودند و بذر فتنه را هم تو و پدرت، زیاد، افشاندید...[ - اللهوف، ص ۱۲۱ ] ۴ - عبید الله بن زیاد کیست؟ زیاد بن ابیه، پیش از آن که معاویه وی را به خود منسوب کند و مدعی شود که برادرپدری‏اش می‏باشد، خود را از موالی می‏دانست، چرا که در فراش عبید رومی[ - و گفته شده است: وی ابوعبید، غلام بنی‏علاج از ثقیف بود (نهج الحق و کشف الصدق، ص ۳۰۷) ] زاده شده‏بود.زیاد نسبت به موالی دلسوزی و از آنها دفاع می‏کرد و در زایل ساختن بدبختی‏هایشان کوشصفحۀ ۱۲۷بود؛ چنان که عمر بن خطاب را از اجرای فرمانش مبنی بر کشتن موالی و عجمان منصرف کرد[ - برای تفصیل داستان ر.ک. کتاب سلیم بن قیس، ص ۱۷۴-۱۷۹ ] شاید قوی‏ترین عامل انتساب ابن‏زیاد به جناح امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، و فعالیت درزیر پرچم آن حضرت، همین عامل روانی بود. معاویه خباثت خود و نیز شناختی که از روحیات زیاد داشت، به این عامل روانی‏بسیار مؤثر در نوع انتساب فکری و سیاسی زیاد پی برد؛ و به آن ادعای ساختگی یعنی‏برادرخواندگی مبادرت ورزید. مقصودش این بود که ارتباط او را با موالی قطع کند و به‏خودش یعنی یکی از خاندان‏های مشهور قریش منتسب گرداند. او با این کار - با توجه به‏شناختی که از زیاد داشت - پیوستن وی به جبهه باطل خودش را تضمین کرد. زیاد نیز پس از پیوستن به جناح باطل معاویه و خروج از جرگهء موالی، سخت‏ترین‏حمله‏ها را علیه آنها، که بیشترشان شیعه بودند صورت داد. شناخت پیشین وی از افراد،بزرگان و جایگاه‏هایشان نیز در این راستا مؤثر بود. در نامه احتجاج‏آمیز و همه جانبه‏ای که امام حسین علیه السلام برای معاویه فرستاد، علاوه برمخالفت این برادرخواندگی با شریعت اسلامی، بعد روانی مورد نظر معاویه از این کار رامورد اشاره قرار داد و فرمود: آیا تو نبودی که زیاد بن سمیه، زاده شده در فراش عبید ثقیف، را برادر خویش‏خواندی و پنداشتی که وی از پدر توست؟؛ و حال آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است:«فرزند ازآن شوهر است و زناکار باید سنگسار شود». تو از روی عمد سنت رسول‏خدا صلی الله علیه و آله را ترک گفتی و بی‏آن که از سوی خداوند هدایت یافته باشی، از هوای نفس‏خویش پیروی کردی. سپس او را بر دو عراق چیره ساختی؛ و او دست و پای مسلمانان رامی‏برید و چشمانشان را میل می‏کشید و آنان را بر شاخه‏های نخل می‏آویخت. گویی که‏نه تو از مسلمانان هستی و نه آنها از تواند...[ - اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۲۵۲ - ۲۵۹، شماره ۹۹ ] عبیدالله زیاد درسایه افتخاربه نسب سفیانی نشو و نما یافت و بدان مباهات می‏کرد[ - برای مثال به اهل بصره گفته است: «... عثمان بن زیاد بن ابی‏سفیان را جانشین خود میان شما قرار دادم»(تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۱) ]صفحۀ ۱۲۸این انتساب آتش کینه وی را نسبت به شیعیان و به ویژه اهل بیت علیهم السلام شعله‏ور ساخت. درنتیجه تاریخ از وی چنان پروندهء سیاهی ثبت کرد که الی الابد سیاهی آن باقی خواهد ماند. نقل شده است که عبیدالله زیاد در سال بیستم هجری[ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۴۶ ] از مرجانه مجوسی که به‏بدکاری مشهور بود زاده شد. زیاد از آن زن جدا شد و شیرویهء اسواری[ - اسوار: یکی از اقوام ایرانی ساکن بصره که از روزگاران قدیم در آن سکونت گزیده بودند... و به سوارکار جنگجوی‏شان اِسوار یا اَسوار (ج: اساوره) گفته می‏شود... (ر. ک. لسان‏العرب، ۴ / ۳۸۸) ] او را به زنی‏گرفت. زیاد عبیدالله را به مرجانه داد و او در خانه شیرویه (غیر مسلمان) نشو و نمایافت. او لکنت زبان داشت و واژه‏های عربی را نمی‏توانست درست ادا کند. برای مثال به‏«حَروری» می‏گفت «هَروری» و شنوندگان را به خنده می‏انداخت[ - ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۵۴۵؛ العقد الفرید، ج ۲، ص ۴۷۷؛ الملحمة الحسینیه، ج ۳، ص ۱۴۰ ] زیاد، پدر عبیدالله، در سال ۵۳ هـ به هلاکت رسید و او نزد معاویه رفت؛ که در سال‏۵۴ [ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۴۲ و ۲۴۶ ] وی را والیگری خراسان داد و در سال ۵۵ والی بصره ساخت. عبیدالله، اسلم بن‏زرعه کلابی را در خراسان به جای خویش گماشت و به بصره بازگشت[ - همان ]؛ و تا مرگ‏معاویه همچنان والی آن شهر بود. با آن که کینهء عبیدالله بن زیاد نسبت به اهل بیت علیهم السلام برای واداشتن وی بر ارتکاب‏جنایت قتل امام حسین علیه السلام کافی بود، ولی بیم از خشم یزید و کینه‏ای که از او به دل‏داشت و تمایل عبیدالله برای جلب رضایت و دوستی یزید، عزم وی را بر کشتن امام علیه السلام به منظور اظهار ارادت به او چند برابر می‏ساخت[ - شاید کینه یزید نسبت به عبیدالله (چنان که در تذکرة الخواص، ص ۲۱۸ آمده است) و یا خشم او نسبت به وی (آن طور که در تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۰ آمده است) نتیجه کینه یزید نسبت به زیاد، پدر عبیدالله، بود. زیرا که زیاد، یزید را به خاطر فسق و فجورش شایسته خلافت نمی‏دانست. او، معاویه را از گرفتن بیعت برای یزید منع می‏کرد و نسبت به پیامدهای این کار هشدار می‏داد ] یزید هنگام ترغیب عبیدالله در اجرای فرمان کشتن امام حسین علیه السلام ، از همان سلاحی‏که پدرش علیه زیاد به کار گرفت استفاده و تهدید کرد که چنانچه از اجرای آن سرباز زند[ - اسوار: یکی از اقوام ایرانی ساکن بصره که از روزگاران قدیم در آن سکونت گزیده بودند... و به سوارکار جنگجوی‏شان اِسوار یا اَسوار (ج: اساوره) گفته می‏شود... (ر. ک. لسان‏العرب، ۴ / ۳۸۸) ]صفحۀ ۱۲۹نسب دروغین اموی را از دست داده در شمار غلامان ثقیف درخواهد آمد! «خبر یافته‏ام‏که حسین رهسپار کوفه شده است. دوران تو در میان دوران‏ها و سرزمین تو از میان‏سرزمین‏ها به او مبتلا گشته است و از میان کارگزاران، تو در معرض آزمون قرار گرفته‏ای؛و در این آزمون یا آزاد می‏گردی و یا آن که به جرگهء بندگان می‏پیوندی.» عبیدالله نیزحسین علیه السلام را کشت و سر مبارک او را همراه زن و فرزند و بار وبنه‏اش برای یزید فرستاد[ - عقد الفرید، ج ۴، ص ۳۸۲ ] عبیدالله مردی بدنهاد، ستم‏پیشه و بیدادگر بود. هنگام ناتوانی، ترسو و هنگام توانایی‏ستمگر بود. حسن بصری گفته است: عبیدالله نزد ما آمد و معاویه این جوان نابخرد راامارت بخشید. او خونریزی بسیار شدیدی به راه انداخت... عبیدالله ترسو بود[ - ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۵۴۹ ] حسن بصری او را جوانی عیاش و فاسق خوانده و درباره‏اش گفته است: بدتر از ابن‏زیاد ندیده‏ایم[ - انساب الاشراف، ج ۵، ص ۸۳ ] یکی از بزرگان عرب را نزد وی آوردند. عبیدالله او را به خود نزدیک ساخت و باچوبدستی آن قدر به صورتش زد که بینی او شکست و گونه‏هایش شکافت و گوشت‏گونه‏اش پخش شد و چوبدستی بر سر و روی او شکست[ - مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۴؛ شاید این شخص بزرگوار هانی بن عروه بوده است ] او بر مردی که به آیهء قرآن تمثل جست خشم گرفت و فرمان داد تا یکی از ستون‏های‏کاخ را بر روی او بنا کردند[ - المحاسن والمساوی‏ء، ج ۲، ص ۱۶۵ ] او زنان را در مجلس خویش سر می‏برید و از قطعه‏قطعه کردن اعضای آنان لذت می‏برد[ - بلاغات النساء، ص ۱۳۴؛ انساب الاشراف، ج ۵، ص ۲۸۹ ] او در حالی زیست که عراقیان از وی ناخشنود بودن[ - الامامة والسیاسه، ج ۲، ص ۱۶ ] و اهل حجاز او را خوار می‏شمردند[ - الأغانی، ج ۱۸، ص ۲۷۲ ] پس از مرگ یزید، گروهی از بصریان را فریفت که با وی بیعت کنند. سپس از بیمصفحۀ ۱۳۰درگیری با مردم پنهان شد و آنگاه به شام گریخت... عبیدالله پرخور بود. روزانه بزغاله‏ای‏را برایش می‏آوردند و او می‏خورد! یک بار ده غاز و یک زنبیل انگور را خورد. سپس‏برگشت و ده غاز و زنبیلی انگور و یک بزغاله نر دیگر را خورد[ - انساب الاشراف، ج ۵، ص ۸۶ ] تنوخی گفته‏است: هنگامی‏که عبیدالله زیاد، پس‏از قتل حسین علیه السلام ، کاخ سفیدش را دربصره ساخت، روی درب آن تصویر سرهای بریده را حک‏کرد و در راهروی آن صورت یک‏شیرو یک قوچ و یک سگ را کشید و گفت: شیری عبوس، قوچی شاخ‏زن و سگی پارس کننده! عربی که از آنجا می‏گذشت با دیدن این منظره گفت: صاحب این کاخ جز یک شب‏ناتمام در آن نخواهد زیست. چون خبر به ابن زیاد رسید. فرمان داد تا آن اعرابی را زدند و به زندان افکندند. هنوزشب را به صبح نبرده بود که پیک پسر زبیر برای گرفتن بیعت نزد قیس بن سکون و دیگربزرگان بصره آمد و مردم را به فرمانبرداری از او فراخواند؛ و آنان پذیرفتند همان شب‏برخی از مردم درباره حمله به ابن زیاد باهم به مشورت پرداختند. گروهی که کاری را ازوی به دست داشتند او را هشدار دادند و او در همان شب از خانه‏اش گریخت و به قبیله‏اَزْد پناهنده شد پس از پناه دادن به او جنگ مشهور آنان و بنی‏تمیم به خاطر وی برپاگشت. سرانجام او را بیرون رانده به شام فرستادند. به دنبال آن زندان شکسته شد واعرابی بیرون آمد، ابن زیاد هم به خانه باز نگشت تا آن که در جنگ خازر به قتل رسید[ - ر.ک. الفرج بعد الشدة، ج ۲، ص ۱۰۱ ] هنگامی که ابن زیاد - پس از فاجعه کربلا - دید که جز غضب خداوند و خشم مردم‏علیه خودش چیزی فرا چنگ نیاورده است[ - ابن زیاد در بیماری عبدالله مغفل صحابی به دیدارش رفت و گفت: آیا وصیتی داری؟ گفت: بر من نمازمخوان و بر گور من میا. (سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۵۴۹). مادرش، مرجانه، به او گفت: ای پلید، فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشتی، هرگز روی بهشت را نبینی! (الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۸). برادرش عثمان، در حالی که او می‏شنید گفت: دوست داشتم که بر بینی همه فرزندان زیاد تا روز قیامت حلقه‏ای می‏بود و حسین کشته نمی‏شد. (تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۴۲؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۸۲) ] کوشید تا از مسؤولیت قتل امام علیه السلام طفره‏برود. او ادعا می‏کرد و می‏گفت: صفحۀ ۱۳۱«دلیل کشته شدن حسین به دست من این بود که یزید پیشنهاد کرد که یا او را بکشم ویا خودم کشته شوم و من قتل او را برگزیدم!»[ - الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۶۱۲ ] پس از رسیدن خبر مرگ یزید، عبید الله که در آستان اسارت بود، گریخت و از راه‏خشکی به شام رفت. در آنجا به مروان پیوست و همراهش جنگید. مروان پس‏از پیروزی،وی را به‏عراق بازگرداند. چون به سرزمین عراق رسید، مختار، ابراهیم، پسر مالک‏اشتر، را به‏جنگ وی فرستاد. دو گروه در نزدیکی زاب با یکدیگر درگیر شدند و ابراهیم اشتر با نواختن‏یک ضربت جانانه بر عبید الله او را دو نیم کرد؛ و این در روز عاشورای سال ۶۷ هـ بود[ - ر.ک. المعارف، ص ۳۴۷؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۵۴۹ ] سر عبیدالله را همراه سرهای دیگر فرماندهانش نزد مختار فرستادند؛ و در حیاط کاخ‏انداختند. در این هنگام ماری باریک آمد و از همه سرها گذشت تا آن که وارد دهان عبیدالله‏زیاد شد و از سوراخ بینی او بیرون آمد. بار دیگر از بینی او وارد و از دهانش خارج گشت‏و این کار را چندین بار تکرار کرد. این روایت را ترمذی در «جامع» خویش نقل کرده است[ - الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۸؛ ترمذی در باب «المناقب» سنن خویش آن را نقل کرده است (ج ۵، ص ۶۶۰، شماره ۲۷۸۰) و گفته است: حسن و صحیح است. همان طور که ذهبی در سیر اعلام النبلاء (ج ۳، ص ۵۴۹) آن را نقل کرده و صحیح دانسته است ] [در نقلی است که‏] سرش را بریدند و سپس جنازه‏اش را آتش زدند[ - الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۸ ] این طاغوت در هنگام مرگ، نسلی از خود باقی نگذاشت[ - ر.ک. المعارف، ص ۳۴۷ ] چرا که خداوند متعال در قرآن کریم فسادکنندگان در زمین و قطع رحم‏کنندگان رانفرین کرده و فرموده است: «فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ * أُوْلَئِکَ‏الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللََّهَ‏ُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ[ - محمد صلی الله علیه و آله (۴۷)، آیه ۲۲ و ۲۳ ] آیا اگر به‏حکومت رسیدید، می‏خواهید در زمین فسادکنید و پیوند خویشاوندیتان را ببرید. صفحۀ ۱۳۲گمان نمی‏کنیم که هیچ مسلمان دانا و آگاهی در این که یزید و عبیدالله زیاد و امثال‏آنان از مصادیق بارز مفهوم مفسد فی الارض و قطع کنندگان رحم بوده‏اند، تردید داشته‏باشد و حال آن که اینان دسته گل پیامبر صلی الله علیه و آله و یاران و خاندانش را به بدترین شکل به شهادت‏رساندند و حرم رسول خدا را به بدترین شکل و در حالی که دشمن به چهره‏های آنان نگاه‏می‏کرد از کربلا به شام بردند. آیا در نزد خداوند و مؤمنان خویشاوندی عزیزتر و شایسته‏تر به‏پیوند، از رحم رسول خدا صلی الله علیه و آله وجود دارد؟ آیا فسادی بیشتر، بزرگ‏تر و زشت‏تر از آنچه‏یزید و عبیدالله و امثالشان مرتکب شدند وجود دارد؟ با این همه، ذهبی، با تظاهر به شدّت پارسایی و تقوا می‏گوید: «شیعیان جز به لعن او ودیگران خشنود نمی‏شوند؛ و ما به خاطر خداوند با آنان دشمنی می‏ورزیم! از آنان‏بیزاری می‏جوییم، ولی لعنتشان نمی‏کنیم و سر و کارشان با خداوند است![ - سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۵۴۹ ] باید گفت: «این خلق و خویی است که از اخزم می‏شناسم»[- مصرع یک بیت قدیمی است که ضرب المثل شده و اصل داستانش مشهور است ]نامه یزید به عبدالله بن عبّاس از جمله تصمیم‏هایی، که پس از رسیدن امام حسین علیه السلام به مکه مکرمه به وسیلهءحکومت مرکزی بنی‏امیه در شام گرفته شد، فرستادن نامه برای کسانی از بزرگان امت‏اسلامی، به ویژه بنی‏هاشم، بود که احتمال می‏رفت بتوانند در تصمیم‏گیری امام‏حسین علیه السلام تأثیرگذار باشند[ - به گمان بسیار قوی، که دلایل تاریخی نیز آن را تأیید می‏کند، شوق عبدالله بن عمر در تلاش برای‏جلوگیری از قیام امام علیه السلام و نهی آن حضرت از رفتن به سوی عراق، به توصیه حکومت بنی‏امیه بود. ولی به سندی تاریخی که این گمان را به سطح یقین برساند دست نیافته‏ایم. در اینجا این نکته را یادآور می‏شویم که معاویه در وصیت به یزید می‏گوید: «اما عبدالله عمر با توست، ملازم او باش و رهایش مکن...» (امالی صدوق، ص ۱۲۹، مجلس ۳۰، حدیث شماره یک) ] در این چارچوب، تاریخ داستان نامه‏ای را نقل کرده است‏که یزید به عبدالله بن عباس فرستاد و طی آن از وی خواست امام علیه السلام را از قیام علیه نظام‏اموی منصرف کند و از پیامدهای این کار برحذر دارد و به دریافت جایزه‏های فراوان ودادن امان و یافتن منزلتی ویژه در نزد حاکم اموی امیدوار سازد! واقدی گوید: هنگامی که حسین در مکه فرود آمد، یزید بن معاویه خطاب به ابن عباس‏چنین نوشت: اما بعد، پسرعمویت حسین و پسر زبیر خدانشناس، از بیعت من سرباز زده‏به مکه رفته‏اند و در صدد فتنه‏انگیزی برآمده جان خود را در معرض هلاکت نهاده‏اند.پسر زبیر در معرض نابودی است و فردا به شمشیر کشته خواهد شد، ولی درباره حسین،دوست دارم که کار حسین را به شما گفته باشم: شنیده‏ام که با شماری از مردان کوفه‏مکاتبه دارد. آنان وی را به طمع خلافت افکنده‏اند و او نیز به آنها وعده فرمانروایی داده‏است. شما از وجود پیوند و بزرگی حرمت و حاصل رحم‏هایی که میان ما و شماست به‏خوبی آگاهید، ولی حسین اینها را گسسته و بریده است. تو که امروز پیشوای خاندان وسرور اهل سرزمین خودی، با او دیدار کن و از تلاش برای تفرقه افکنی باز بدار و این‏امت را از افتادن در فتنه بازگردان. چنانچه از تو پذیرفت و به فرمان تو گردن نهاد، نزد من‏امنیت و بخششی گسترده دارد و هر آنچه را پدرم برای برادرش مقرر داشته بود، برای اوصفحۀ ۱۳۵مقرر می‏کنم؛ و اگر زیادتر از آن خواست، هر چه خدا به نظرت رساند برای او ضمانت‏کن که من ضمانت تو را اجرا می‏کنم و به او می‏پردازم و با او سخت سوگند می‏خورم وقول محکم می‏دهم که خاطرش مطمئن باشد و در همهء پیشامدها بدان استناد کند. پاسخ نامه‏ام را هر چه سریع‏تر بنویس و هر نیازی داری از من بخواه، والسلام[ - تذکرة الخواص، ص ۲۱۵ ] صاحب تذکرة الخواص در ادامه به نقل از هشام بن محمد گوید: یزید در پایان نامه‏شعر زیر را نوشت:یََا أیها الرّاکب الغادی لمطیته[ - در متن چنین است، و درست آن همان طور که در نقل الفتوح، ج ۵، ص ۷۶ آمده است «لطیَّتِهِ» می‏باشد ]#علی عذافرة فی سیرها قحمُ‏#أبلغ قریشا علی نأی المزاربهابینی وبین الحسین اللّه والرحم‏ وموقف بفناء البیت أنشده‏عهد الا له غداً یوفی به الذممُ‏ هنیتُم قومکم فخراً بأمِّکُمُ‏أُمٌّ لعمری حسانٌ عفّة کرمُ‏ هی الّتی لا یُدانی فضلها احدبنت الرسول وخیر الناس قدعلموا إنّی لأعلم أو ظنّاً لِعََالِمِهِ‏والظنُّ یصدقُ أحیانا فینتَظِمُ‏ أنْ سَوفَ یَتْرککم ماتدعون به‏قتلی‏تهاداکم العقبان والرخمُ‏ یا قومنا لا تَشُبُّواالحرب اذ سکنت‏وامسکوا بحبال السلم واعتصموا قد غَرَّت الحرب من کان قبلکم،من القرون وقد بادت بها الاممُ‏ فأنصفوا قومکم لا تهلکوا بذخافَرُبَّ ذی بذخ زلّت به القدمُ[ - ای سواری که بامدادان حرکت می‏کنی، بر شتری نیرومند که عنان از دست صاحبش گرفته است؛ چون به قریش رسیدی به آنان بگو که میان من و حسین خداوند و رحم (خویشاوندی) است؛ و جایگاهی در پیرامون خانهء خداوند که او را به پیمان الهی و پیمان‏های وفا شده سوگند می‏دهد؛ شما را افتخار وجود مادرتان نسبت به قومتان بس است، مادری که به جانم سوگند نجیب و نیکوکار و بزرگوار است؛ او کسی است که هیچ کس به پای فضیلتش نمی‏رسد و مردم می‏دانند که او دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و بهترین مردم است؛ اینکه به زودی آنچه ادعا می‏کنید شما را ترک می‏کند، کشتگانی که عقابان و کرکسان به شما هدیه می‏کنند؛ ای قوم ما، جنگ آرام شده را دوباره آغاز مکنید و به ریسمان خیر و نیکی چنگ بزنید؛ جنگ ملت‏های پیش از شما را فریفت و امت‏های بسیاری را نابود ساخت‏@با مردم خویش انصاف دهید و با تکبر خویشتن را هلاک مکنید، چه بسا متکبری که پایش لغزیده است! (تذکرة الخواص، ص ۲۱۵ - ۲۱۶) ]صفحۀ ۱۳۶ملاحظاتی چند پیرامون این نامه ۱- میان متن نامه و اشعاری که به گفته هشام بن محمد، یزید با نامه همراه ساخت،مشابهت‏های چندی وجود دارد که مهم‏ترینش اینهاست: هر دو در بردارنده بیم و امیداست؛ یزید از طریق ابن عباس، که در شعر از او به قریش تعبیر می‏کند، گفت و گومی‏کند؛ یزید می‏کوشد تا در این نامه از ابراز خشم و کینه جلوگیری کند؛ و حال آن که اواز ناصبیان خشن و سبک مغزی است که دست به هر کار زشتی می‏زند[ - ذهبی درباره یزید گوید: «او فردی ناصبی، خشن و سنگدل بود که شراب می‏نوشید و کارهای زشت‏انجام می‏داد... و پیامبر صلی الله علیه و آله درباره او فرموده است: کار امت من ادامه می‏یابد تا آن که مردی از بنی‏امیه به نام یزید میانشان شکاف می‏اندازد...» (سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۳۷) ] آنچه این‏خویشتنداری را بر یزیدی که خوی او بر بی‏باکی سرشته است تحمیل می‏کندضرورت‏های سیاسی است. بعید نیست که این توازن میان بیم و امید زیر تأثیر و دیکته‏سرجون، مستشار آزاد شده مسیحی بوده باشد؛ که در جنگ روانی و حل بحران‏های‏سیاسی از روزگار معاویه مهارت داشت. ۲- در این نامه، یک بار دیگر در برابر همان نغمه‏ای که امویان پیوسته در برابرمخالفان خود ساز می‏کنند قرار می‏گیریم؛ البته شعار پرهیز دادن از ایجاد تفرقه و جدایی‏میان مسلمانان و کشانیدن پای آنان به آشوب و امثال آن. این سلاح ابتکاری معاویه، که پس از ترویج روایت‏های دروغین از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره، آن را علیه مخالفان به کار می‏گرفت، امت اسلامی را به پذیرش حکمرانان ظالم صفحۀ ۱۳۷شکیبایی بر ستم آنان فرامی‏خواند و از آنها می‏خواست هر کسی را که علیه حاکمان جورقیام کند به اتهام ایجاد تفرقه و از میان بردن وحدت کلمه امت به قتل رسانند. بنابر این جای شگفتی نیست اگر که یزید این موضوع را به ابن عباس نیز یادآور شودو بگوید: «با او دیدار کن و از تلاش برای تفرقه‏افکنی باز بدار و این امت را از افتادن به‏گرداب فتنه بازگردان»؛ و شگفت نیست اگر که ابن زیاد خطاب به مسلم بن عقیل بگوید«تو نزد مردمی آمدی که باهم متحد بودند؛ و میانشان تفرقه افکندی و آنان را رو در روی‏یکدیگر قرار دادی![ - ارشاد، ص ۲۱۶؛ بحار، ج ۴۴، ص ۳۵۷ (به نقل از ارشاد) ] پیش از آن، معاویه نیز همین اتهام‏ها را به امام حسین علیه السلام وارد ساخته؛ در خلال‏برحذر داشتن وی از ایجاد فتنه در میان امت و کشاندنشان به آشوب همین نغمه را سازکرده بود؛ که امام علیه السلام در پاسخ او فرموده بود: من فتنه‏ای بالاتر از این که تو حکمران مردم‏باشی نمی‏شناسم؛ و برای خودم و امت جدم، کاری را بالاتر از جهاد با تو نمی‏دانم: چنانچه‏با تو جهاد کردم به خدای عزوجل نزدیک شده‏ام و اگر آن را وانهادم از گناه خویش به‏درگاه خداوند طلب بخشایش می‏کنم و از او می‏خواهم که مرا در کارم راهنما باشد[ - احتجاج، ج ۱، ص ۲۱ ] ۳- یزید در این نامه کوشید تا امام را متهم کند که هدفش از قیام، رسیدن به حکومت ودنیاطلبی است. از این رو از ابن‏عباس خواست که امام علیه السلام را امیدوار سازد - که درصورت‏دست کشیدن از قیام - امنیت و کرامت فراوان خواهد یافت؛ و از آنچه معاویه برای‏برادرش مقرر ساخته است، او نیز بهره‏مند خواهد شد؛ و آنچه را هم که ابن عباس‏مصلحت ببیند بر آن بیفزاید! یزید به خوبی می‏دانست که قیام امام حسین علیه السلام نه برای دنیا، بلکه برای از میان بردن‏حکومت اموی بود که سالیانی چند امت اسلامی را گرفتار بدبختی کرده بود. اما این عادت‏همیشگی سرکشان و گمراهان در برابر انقلابیون و هدایت یافتگان است که آنان را متهم‏سازند. پیش از آن ابوسفیان، جدّ یزید، و بزرگان قریش در دوران جاهلیت، کوشیدند تاپیامبر صلی الله علیه و آله را به حکومت خواهی و دنیاطلبی متهم سازند؛ و با ابوطالب عهد کردند کهصفحۀ ۱۳۸همهء خواسته‏های آن حضرت را، به شرط دست کشیدن از دعوت، برآورده سازند. اماپاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر این فریب و تهمت چنان قاطع بود که برای همیشه روزگارجاودان خواهد ماند: «ای عمو، به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راست و ماه رادر دست چپم بگذارند که از این کار دست بدارم، چنین نخواهم کرد تا آن که خداونددینش را چیره گرداند یا خود در این راه هلاک گردم.[ - سیرة النبویه، ج ۱، ص ۲۸۵ ] ۴- با عنایت به محتوای نامه، شایان توجه است که عالمان رجال درباره واقدی، ناقل‏این نامه، با تردید می‏نگرند و حتی او را به دروغ‏گویی متهم می‏سازند. ذهبی گفته است:«بخاری گوید: درباره‏اش سکوت اختیار کرده‏اند؛ احمد و ابن نمیر او را وانهاده‏اند. اسلم‏و دیگران گفته‏اند: حدیث‏هایش متروک است. نسائی گفته است: ثقه نیست. شافعی گفته‏است: کتاب‏های واقدی دروغ است. ابن‏معین گفته است: واقدی کسی نیست. جای دیگرگفته است: حدیث او را نباید نوشت. احمد بن حنبل گفته است: واقدی دروغگوست.اسحاق گفته است: از نظر من او حدیث جعل می‏کند. نسائی گفته است: چهارتن به جعل‏حدیث از زبان پیامبر مشهورند... و واقدی در بغداد. ابوزرعه گفته است: مردم حدیث‏واقدی را وانهاده‏اند. عبدالله بن علی مدینی به‏نقل از پدرش گوید: نزد واقدی بیست‏هزارحدیث است که من نشنیده‏ام؛ و آنگاه ضمن تضعیف او گوید: از او نباید روایت کرد.[ - سیر اعلام النبلاء، ج ۹، ص ۴۶۲ ] اینها دیدگاه‏های رجالیون اهل تسنن بود؛ ولی رجالیون شیعه نه او را ستوده و نه‏نکوهش کرده‏اند[ - معجم رجال الحدیث، ج ۱۷، ص ۷۲ ] هر چند مامقانی کوشیده است تا وی را در زمره «حَسَن»ها به شمارآورد[ - تنقیح المقال، ج ۳، ص ۱۶۶ ] و در این میان تنها ابن ندیم قایل به تشیع اوست. از این گذشته، خود روایت مُرْسَل است. زیرا راوی نامه یعنی واقدی پس از سال‏۱۲۰ هجری زاده شده است؛ و حال آن که نامه در سال شصتم هجری نوشته شده است. به نظر می‏رسد، نخستین کسی که گفته این نامه برای ابن عباس فرستاده شده استصفحۀ ۱۳۹ابن عساکر (در گذشته به سال ۵۷۱ هـ) باشد[ - معجم المؤلفین، ج ۷، ص ۶۹ ]سفر سریع به کوفه عبیدالله پس از دریافت نامه یزید که به وسیلهء مسلم بن عمرو باهلی برای وی‏فرستاده بود، بی‏درنگ فرمان آماده‏باش داد و عازم سفر کوفه گشت[ - ر.ک. ارشاد، ص ۲۰۶ ] سپس بیش از یک‏روز در بصره نماند و طی آن سلیمان بن رزین، پیک امام حسین علیه السلام برای اشراف بصره، رابه قتل رساند. همچنین به منبر رفت و طی خطابه‏ای، جانشینی برادرش عثمان بن زیاد رااعلام داشت و ضمن تهدید مردم بصره آنان را از پیمودن راه خلاف و یاوه‏سرایی بر حذرداشت و بیم داد؛ و فردای آن روز رهسپار کوفه گشت. یک نقل تاریخی می‏گوید: او همراه مسلم بن عمرو باهلی، شریک بن اعور حارثی[ - شریک بن اعور حارثی: وی از شیعیان علی علیه السلام و در بصره ساکن بود (سفینة البحار، ج ۴، ص ۴۲۴؛الغارات، ص ۲۸۱). او از سران اخماس بود و ریاست عالیه را بر عهده داشت؛ و در جنگ صفین آنان را همراه ابن عباس فرستاد تا در رکاب علی علیه السلام علیه معاویه بجنگند (وقعة صفین، ص ۱۱۷). نام پدرش حارث بود و از این رو به وی حارثی اطلاق گردیده است (معجم رجال الحدیث، ج ۹، ص ۲۴). او از اصحاب خاص علی علیه السلام بود و در جنگ‏های جمل و صفین در رکاب حضرتش بود. او ایمانی قوی و یقینی استوار داشت. او در جنگ با ابن حضرمی در بصره، پشتیبان جاریة بن قدامه و در جنگ با خوارج در کوفه، پشتیبان معقل بن قیس ریاحی بود. او در رأس سه‏هزار تن از جنگجویان بصره قرار داشت. او همراه ابن‏زیاد از بصره به کوفه آمد و بیمار گردید. چند روزی را میهمان هانی بود و سپس به مسلم بن عقیل گفت: چون عبیدالله زیاد به عیادت من آمد، من سخن را به درازا می‏کشانم و تو حمله‏کن و او را به قتل برسان. محدث قمی نقل می‏کند که او پیش از شهادت مسلم و هانی از دنیا رفت و در کوفه دفن گردید. او در یک گفت و گوی جنجال‏آمیز با معاویه به خشم آمد و درحالی که اشعار زیر را می‏خواند او را ترک گفت:ایشتمنی معاویة بن صخرٍ#وسیفی صارم ومعی لسانی#فلا تبسط علینا یابن هند#لسانک أن بلغت ذری الامانی#وان تک للشقاء لنا امیراً#فإنّا لا نقر علی الهوان#وان تک فی امیة من ذراها#فانا من ذری عبدالمدان‏ آیا معاویة بن صخر مرا دشنام می‏دهد؛ و حال آنکه هنوز شمشیرم برّان است و زبانم در کام؟! ای پسر هند، حالا که به آرزوهایت رسیدی برای ما زبان درازی نکن! اگر از بدی روزگار تو امیر ما شدی، ولی ما به ذلت تن نمی‏دهیم! اگر تو بزرگ بنی‏امیه هستی، ما هم بزرگان عبدالمدان هستیم! (ر. ک. سفینة البحار، ج ۴، ص ۴۲۶؛ مستدرکات علم الرجال، ج ۴، ص ۲۰۹). او به ولایت اصطخر فارس گمارده شد و در سال ۳۱ مسجدی بنا کرد: در سال ۵۹ از سوی عبیدالله بن زیاد بر ولایت کرمان گمارده شد؛ و چند روز پس از رسیدن به کوفه مرد و ابن زیاد بر او نماز گزارد. (تاریخ طبری، ج ۵، ص ۳۶۴) ]صفحۀ ۱۴۵خدم و حشم و خاندانش، در حالی که عمامه‏ای سیاه به سر داشت و روبند زده بود، رفت‏تا به کوفه رسید[ - ارشاد، ص ۲۰۶؛ مزّی در تهذیب الکمال گوید: چون خبر حرکت حسین علیه السلام در کوفه به عبیدالله زیاد رسید، همراه دوازده تن دیگر سوار بر استر بیرون آمد تا به کوفه رسید ] روایتی دیگر می‏گوید: ابن زیاد در حالی که مسلم بن عمرو باهلی، منذر بن جارود وشریک حارثی و عبدالله بن حارث بن نوفل و پانصد تن از نخبگان بصره وی را همراهی‏می‏کردند، با شتاب رهسپار کوفه گشت. او چنان با جدیت حرکت می‏کرد که به افتادن‏یارانش توجه نداشت شریک بن اعور و عبدالله بن حارث برای به تأخیر افکندن ورود اوبه کوفه خود را بر زمین انداختند. ولی ابن زیاد از بیم آن که مبادا حسین علیه السلام پیش از او به‏کوفه برسد، هیچ توجهی به آنان نکرد. چون به قادسیه رسید، غلامش، مهران، نیز بصفحۀ ۱۴۶زمین افتاد. ابن زیاد به او گفت: اگر مقاومت کنی (و با من بیایی) تا به قصر برسی صدهزار نزد من داری. گفت: به خدا نمی‏توانم. عبیدالله نیز او را رها کرد و جامه‏ای یمانی وعمامه‏ای سیاه پوشید و به شهر درآمد. چون بر نگهبانان می‏گذشت، با این پندار که اوحسین علیه السلام است می‏گفتند: «ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله خوش آمدی؛ و او بی آن که سخنی‏بر زبان براند از سوی نجف به کوفه درآمد»[ - مقتل الحسین، مقرم، ص ۱۴۹ ] طبری ادامهء داستان را این گونه نقل می‏کند: مردم شنیده بودند که حسین به سوی‏آنان می‏آید، از این رو منتظر قدوم آن حضرت بودند. هنگامی که عبیدالله آمد، پنداشتندکه حسین است؛ از این رو بر هر گروهی که می‏گذشت بر او سلام می‏کردن[ - در روایت اخبار الطوال (ص‏۲۳۲) آمده است: «او بر هر جماعتی که می‏گذشت، به پندار این که‏حسین علیه السلام است به احترامش بر می‏خاستند و دعا می‏کردند و می‏گفتند: ای فرزند رسول خدا، خوش آمدید. صفا آوردید!» ] و می‏گفتند:«ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله خوش آمدید، صفا آوردید». بشارت‏هایی که به حسین علیه السلام می‏دادند موجب ناخشنودی او گشت. مسلم بن عمرو پس از دیدن خوشامدگویی‏های‏فراوان مردم گفت: آرام باشید، این امیر عبیدالله بن زیاد است! عبیدالله همراه بیش از ده مرد از طریق نجف وارد کوفه شد و به قصر درآمد، مردم ازورود عبیدالله بن زیاد به شدت اندوهناک شدند. وی نیز به خاطر آنچه از مردم شنیده‏بود به خشم آمد و گفت: امیدوارم که اینان را بار دیگر چنین ببینم[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۱؛ و ر.ک. مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۱، ص ۲۹۰؛ ارشاد، ص ۲۰۶ ] گزارش‏هایی که دربارهء چگونگی ورود عبیدالله به کوفه نقل شده است، حاکی از آمادگی‏(و بلکه جوش و خروش) مردم است. اوضاع کوفه به هم ریخته بود و در انتظار قدوم مبارک‏امام حسین علیه السلام به سر می‏برد. هیچ یک از فرستادگان بنی‏امیه جرأت ورود آشکار و آزادانه به‏شهر را نداشتند و قدرت مردم بر حکومت اموی برتری داشت. از این رو هر یک ازفرستادگان یا مسؤولان اموی ناچار بودند تا پنهانی و ناشناخته و با فریب مردم وارد شوند.آنها مجبور بودند با لباس مبدّل و از راه ویژه مسؤولان رسمی وارد شوند؛ و به این ترتیب‏مردم را به اشتباه بیندازند تا فکر کنند که او همان محبوبی است که شوق دیدارش را دارندصفحۀ ۱۴۷نیرنگ ابن زیاد هنگام ورود به کاخ تاریخ، ادامه داستان نیرنگ ابن زیاد را این گونه نقل می‏کند: عبیدالله شب هنگام‏همراه با گروهی از مردم که به تصور این که حسین علیه السلام است و به او پیوسته بودند، به درکاخ رسید. نعمان در را بر روی او و نزدیکانش بست. برخی همراهانش فریاد زدند که دررا باز کنند. نعمان به پندار این که او حسین است نزدش آمد و گفت: تو را به خدا سوگندچرا دست بر نمی‏داری؟ گرچه من ضرورتی برای جنگ با تو نمی‏بینم، ولی امانتی را که‏به من سپرده‏اند تسلیم تو نخواهم کرد. عبیدالله بازهم سخنی نگفت. آن گاه نزدیک‏تررفت و با وی که در کنار پنجره قصر ایستاده بود، آغاز به گفت و گو کرد... و گفت: دربگشا، خدا کارت را نگشاید که شبت به درازا کشید! یکی از کوفیانی که پشت سرش بود،این سخن را شنید و خطاب به مردمی که به پندار حسین علیه السلام همراهش آمده بودند گفت:ای مردم، به خدای یگانه سوگند که او پسر مرجانه است. سپس نعمان در را به رویش باز کرد. عبیدالله وارد شد و در را بر روی مردم بستند؛ وآنان پراکنده گشتند[ - ارشاد، ص ۲۰۶؛ بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۴۰ (به نقل از ارشاد) ]نخستین سخنرانی تهدید آمیز هنوز پسر مرجانه وارد کاخ نگشته از رنج سفر نیاسوده بود که مردم را به مسجصفحۀ ۱۴۸فراخواند تا خبر رسیدنش را به آنان بدهد و تصمیم‏های بیدادگرانه و تهدیدآمیزش رااعلام کند. تاریخ می‏گوید: چون در قصر فرود آمد، ندا داده شد که نماز جماعت برپامی‏شود. گوید: مردم گرد آمدند و عبیدالله نزد ما آمد و پس از حمد و ثنای الهی گفت: امابعد، امیرمؤمنان - اصلحه الله - مرا بر شهر و سرزمین‏تان گمارده و فرمان داده است که باستمدیدگانتان به عدالت رفتار کنم و تهیدستانتان را عطا بخشم. با اشخاص شنوا وفرمانبردار شما نیکی کنم و بر اشخاص دو دل و سرکش سخت بگیرم. من پیرو اویم وفرمانش را میان شما به اجرا درمی‏آورم. من نسبت به نیکوکاران و افراد فرمانبردار چونان‏پدری مهربانم؛ و شمشیر و تازیانه‏ام بر روی هر کسی که فرمانم را نشنیده بگیرد و باپیمانم مخالفت ورزد، کشیده است. یکایک شما باید به فکر حفظ جان خویش باشید.الصدق ینبی‏ء عنک لا الوعید[ - این مثل برای ترسو زده می‏شود که تهدید می‏کند ولی عمل نمی‏کند. [المنجد] ] و آن گاه فرود آمد[ - تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۸۱؛ الارشاد، ص ۲۰۲ ]اشاره توجه و تأمل در این خطبه نشان می‏دهد که پسر مرجانه مدعی است که از سوی یزیدمأمور است تا با آنهایی که گوش شنوا دارند و فرمانبردارند نیکی کند! ولی اسناد تاریخی این‏ادعا را تأیید نمی‏کند و آن را یکی از دروغ‏های بی شمار پسر زیاد می‏شمارد. این نیکی‏- در صورت تحقق - مشروط به اطاعت و فروتنی کامل نسبت به سلطه امویان بود. این وعده‏دروغین هنگامی داده‏شد که پیش از آن، معاویه رئیس سرکشان بنی‏امیه انواع بیداد، گرسنگی‏و محرومیت را به کوفیان چشانده آنان را هیمه آتش جنگ‏های مرزی و درگیری با خوارج‏ساخته بود؛ آنهم به‏جرم دوستی با علی علیه السلام . معاویه هیچ توجهی به‏شکایت اهل‏کوفه نداشت.شاکیان را به بدترین گونه پاسخ می‏داد و با سنگدلی تمام و تحقیر آنان را از خود می‏راند. سوده، دختر عماره، شکایت کارگزارانی را، که معاویه بر جان و مال کوفیان مسلطکرده بود، نزد وی آورد و گفت: «هر روز یکی را می‏فرستی تا عزّتت را به پا دارد واقتدارت را بگستراند. و او ما را چونان خوشه می‏چیند و همانند گاو پامال می‏کند؛ صفحۀ ۱۴۹چونان فرومایگان خوارمان می‏سازد و از ما جلیله[ - جلیله: شتری که بیش از یک شکم نزاییده باشد ] می‏طلبد. پسر ارطاة به سرزمین من‏آمده است و مردانم را کشته و اموالم را گرفته است...[ - عقد الفرید، ج ۲، ص ۱۰۴ ] تنها پاسخی که معاویه به او داد این بود: «هیهات، پسر ابوطالب شما را جسور کرده است[ - همان ]. عکرشه، دختر اطرش، خطاب به معاویه گفت: پیش از این زکات از توانگران ما گرفته‏و به تهیدستان ما داده می‏شد و اینک این را از دست داده‏ایم. هیچ شکسته‏ای برای مابسته نمی‏شود و هیچ بینوایی جان نمی‏گیرد. اگر اینها به فرمان تو باشد، کسی که در مقام‏تو است باید از خواب غفلت بیدار شود و به درگاه خداوند توبه کند؛ و اگر جز به‏فرمان توباشد، تو از کسانی هستی که از خیانت‏پیشگان یاری جسته و ستمگران را به کار گمارده‏ای![ - همان، ص ۱۲۲ ] تنها پاسخی که معاویه به او داد این بود: «ای اهل عراق، هیهات، پسر ابوطالب شما رابیدار کرده است، در نتیجه غیر قابل تحمل شده‏اید...![ - همان ، ص ۱۱۲. گروه‏های دیگری از زنان نیز برای شکایت از جور و ستم معاویه و کارگزارانش نزد وی رفتند مانند دارمیه، ام‏الخیر، اروی (دختر عبدالمطلب)، ام‏سنان، زرقاء و بکاره هلالیه (ر. ک. عقدالفرید، ج ۲، ص ۱۰۲ - ۱۲۱). پدیده رفتن زنان و نه مردان برای دادخواهی نزد معاویه حاکی از آن است که اموی‏ها در آن روزگار، مردان را چنان ترسانده بودند که از بیم شکنجه و عقوبت، حتی جرأت دادخواهی نیز نداشتند ] در طول سالیان درازی که معاویه جام پستی، خواری و محرومیت را به کوفیان نوشانید،مردم از حکومت مرکزی اموی و والیانش انتظار نیکی، مهربانی و مدارا نداشتند. اما گدازه‏های آتشفشان کوفه از درونش بیرون ریخته و فریاد هشدار به سرپیچی وقیام همراه حسین علیه السلام علیه حکومت اموی در آن طنین افکن بود. والی جدید، پسر زیاد،برای آرام کردن این آتشفشان بحران آفرین، پس از سال‏ها، نغمه احسان و نیکی به مردم‏را ساز کرد؛ اما این چگونه احسانی بود؟ آری، احسانی بود که تنها به کسانی که گوش‏شنوا داشتند و فرمانبردار بودند، اختصاص داشت. صفحۀ ۱۵۰نخستین تصمیم تهدیدآمیز عبیدالله زیاد، پس از ایراد آن سخنرانی تهدیدآمیز، نخستین تصمیم وحشت آفرین‏خویش را نیز برای قلع و قمع مردم به اجرا درآورد. او بر مهتران و عامه مردم بسیارسخت گرفت؛ و گفت: نام غریبه‏ها و کسانی که امیرمؤمنان در صدد دستگیری آنهاست ونیز حروریان[ - یعنی خوارج، منسوب به حروراء از نواحی کوفه. حرورا نخستین جایی بود که خوارج پس از بازگشت ازصفین و رسیدن به کوفه در آنجا اجتماع کردند ] و دودلانی که اندیشه اختلاف و تفرقه در سر می‏پرورانند برایم بنویسید.هر کس نوشت از کیفر معاف است؛ و هر کس ننوشت باید تعهد کند که در حوزهء ریاست‏او هیچ کدام از مخالفان حضور و یا عزم سرکشی علیه ما را ندارند. هر کس چنین نکرد،امان از او برداشته است و جان و مالش حلال است. هر مهتری که مخالفان امیرالمؤمنین‏را در قلمروش پناه داده و به ما معرفی نکرده باشد، بر در خانه‏اش دار زده می‏شود و نام‏آن مهتر از دیوان عطا پاک می‏گردد و به زاره[ - جایی است مشهور بر ساحل خلیج «فارس» نزدیک عمان؛ که هوایی بس گرم دارد. از این رو پسر مرجانه به دلیل سختی زندگی در زاره مخالفان را تهدید کرد که به آنجا تبعید خواهند شد. (ر.ک. معجم البلدان، ج ۴، ص ۱۵۰) ] در عمان تبعید می‏گردد[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۱؛ ارشاد، ص ۲۰۲؛ تذکرة الخواص، ص ۲۰۰ ]یادآوری مهتری، از وظایف دولت بود که برای شناسایی رعیت و تنظیم حقوق آنان ازبیت‏المال وضع شده بود. کوفه صد مهتر داشت. حقوق به سران چهار بخش کوفه داده‏می‏شد و آنان به مهتران، نقیبان و امانتداران می‏دادند؛ و اینان حقوق هر یک از مردم کوفه‏را در خانه‏اش پرداخت می‏کردند. دستور پرداخت حقوق در محرم هر سال داده می‏شدو فرمان تقسیم غنایم در هنگام طلوع ستاره شَعْری، یعنی موسم برداشت غله، میان‏مردم صادر می‏گشت. مهتری در روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله نیز رایج بود[ - وقعة الطف، ص ۱۱۰ ]صفحۀ ۱۵۱«تکیه دولت بر مهتران بود. آنان تصدی امور قبایل را بر عهده داشتند و حقوقشان راتقسیم می‏کردند. تنظیم اسناد عمومی که نام مردان و زنان و کودکان در آن نوشته بود وثبت نام نوزادان برای دریافت حقوق از دولت و نیز حذف نام متوفیان از فهرست‏حقوق‏بگیران از دیگر وظایف مهتران بود. آنان همچنین عهده‏دار برقراری نظم و امنیت‏بودند. در دوران جنگ، مردم را به نبرد می‏فرستادند و آنها را تشویق به پیکار می‏کردند؛و نام متخلفان از جنگ را به حکومت گزارش می‏دادند. چنانچه مهتری در انجام وظایف‏خود کوتاهی می‏کرد و یا سستی نشان می‏داد، از سوی حکومت به سختی کیفر می‏دید. از مهم‏ترین اسباب پراکنده شدن مردم از گرد مسلم بن عقیل این بود که مهتران دست‏به کار شکست انقلاب و اشاعه ترس در میان مردم گشتند. اینان از مهم‏ترین عوامل وادارکردن مردم برای جنگ با حسین علیه السلام نیز بودند[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۲، ص ۴۴۷ ]عبدالله بن یقطر حمیری کیست؟ مادر عبدالله، دایهء امام حسین علیه السلام بود. مانند مادر قیس بن ذریح برای امام حسن علیه السلام .امام علیه السلام از مادر عبدالله شیر نخورده بود، ولی به دلیل این که مادرش از آن حضرت‏پرستاری کرده بود، او را برادر رضاعی امام علیه السلام می‏خواندند. لبابه، مادر فضل بن عباس‏نیز پرستار حسین علیه السلام بود. او نیز حضرت را شیر نداده است؛ چرا که در روایت‏های‏صحیح آمده است که امام حسین علیه السلام غیر از سینهء مادرش، فاطمه، و یک بار از انگشت‏ابهام و بار دیگر از آب دهان رسول خدا صلی الله علیه و آله شیری نخورده است[ - ابصار العین، ص ۹۳؛ ولی روایات دیگری نیز وجود دارد که می‏گوید آن حضرت حتی از سینه فاطمه هم شیر نخورد. امام صادق علیه السلام می‏فرماید: حسین علیه السلام از فاطمه و هیچ زن دیگری شیر نخورد پیامبر صلی الله علیه و آله می‏آمد و انگشت ابهامش را در دهان او می‏گذاشت و او به اندازه دو یا سه روزش می‏مکید. در نتیجه گوشت حسین علیه السلام از گوشت و خون رسول خدا صلی الله علیه و آله رویید. (کافی، ج ۱، ص ۴۶۵، حدیث شماره ۴). امام رضا علیه السلام می‏فرماید: «پیامبر صلی الله علیه و آله می‏آمد و زبان در دهان حسین علیه السلام می‏گذاشت. حسین آن را می‏مکید و با آن خشنود می‏گشت؛ و از هیچ زنی شیر نخورد.» (کافی، ج ۱، ص ۴۶۵). ولی علامه مجلسی این دو روایت را به مرسل بودن متهم ساخته است (مرآة العقول، ج ۵، ص ۳۶۵)؛ و سید عبدالحسین شرف الدین بر این دو روایت انتقاد دارد. (ر.ک. اجوبة موسی جارالله) ]صفحۀ ۱۵۵ابن حجر در الاصابة می‏نویسد که عبدالله بن یقطر، صحابی است، چرا که همزادحسین علیه السلام است[ - ابصار العین، ص ۹۳ ] عبدالله بن یقطر مردی بسیار مؤمن و شجاع بود. هنگامی که ابن مرجانه به او فرمان داد وگفت: «بالای قصر برو و دروغگوی پسر دروغگوی را لعنت کن، آنگای پایین بیا تا درباره‏ات‏تصمیم بگیرم»[ - همان ] این قهرمان از کاخ بالا رفت و چون بر مردم مشرف شد گفت: «ای مردم من‏پیک حسین، پسر فاطمه، دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم که به سوی شما آمده‏ام تا او را یاری‏دهید و دربرابر ابن‏مرجانه و ابن‏سمیه، فرومایه پسر فرومایه، از او پشتیبانی کنید![ - همان ] به نظر می‏رسد که عبدالله بن یقطر پیش از قیس بن مسهّر صیداوی - که پس از مسلم‏کشته شد - به قتل رسید. زیرا خبر قتل عبدالله و مسلم و هانی در «زباله» در راه عراق‏یکجا به امام علیه السلام رسید؛ و آن حضرت از قتل آنان چنین خبر داد: اما بعد، خبری دردآوربه من رسید، مسلم بن عقیل، هانی بن عروه و عبدالله بن یقطر کشته شده‏اند و شیعیانمان‏ما را رها کرده‏اند...[ - همان، ص ۹۴ ] به این ترتیب عبدالله بن یقطر، پس از نخستین شهید قیام حسینی یعنی سلیمان بن‏رزین؛ فرستاده امام علیه السلام به سوی اشراف بصره، دومین پیک امام حسین علیه السلام است که درراه انجام مأموریتش به شهادت رسید. حتی اگر از نظر تاریخی ثابت شود که عبدالله پیش‏از قیام مسلم در کوفه کشته شده است، وی را باید دوّمین شهید قیام حسینی خواند. صفحۀ ۱۵۶زندانی کردن میثم تمار از ظاهر برخی متونی که داستان قتل شهید نامدار، میثم تمار، را نقل کرده‏اند، چنین‏برمی‏آید که شهادت وی در اواخر ماه ذی حجه سال شصتم هجرت بود. شیخ مفیدگوید: «در همان سالی که به شهادت رسید حج گزارد»[ - ارشاد، ص ۱۷۰ ] برخی از متون تصریح دارنصفحۀ ۱۵۹براین که او پیش‏از رسیدن امام حسین علیه السلام به عراق کشته شد: «قتل میثم ده روز پیش ازرسیدن حسین بن علی علیه السلام به عراق روی داد»[ - اعلام‏الوری، ص ۱۷۴؛ تنقیح‏المقال، ج ۳، ص ۲۶۲ (به نقل از اعلام الوری) و نیز ر.ک. ارشاد، ص ۱۷۶ ] یک مأخذ دیگر به صراحت می‏گوید: «اوده یا بیست روز پیش از عاشورا به قتل رسید»[ - مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۸، ص ۴۴ ] طبق همهء اقوال یاد شده میثم پس از خروج حسین علیه السلام از مکه و هنگامی که ایشان درسفر به سوی عراق بودند، کشته شده است. از یک نقل تاریخی چنین استفاده می‏شود که او همزمان با مختار، به وسیله ابن زیادزندانی شده است، شیخ مفید گوید: «[ابن زیاد] او و مختار را به زندان افکند»[ - ارشاد، ص ۱۷۱ ]میثم تمار کیست؟ در میان کتاب‏هایی که تاریخ نهضت حسینی و فاجعه عاشورا را نگاشته‏اند، کمتر کتابی رامی‏توان یافت که میثم تمار را در زمره شهیدان این قیام مقدس به‏شمار آورده‏باشد. درحالی‏که‏وی طلایه‏دار نیکان و خواص اولیایی است که به خاطر دوستی اهل بیت و دشمنی باحکومت اموی در این دوره به شهادت رسیده‏اند. گونه شهادت وی ویژگی‏هایی دارد که‏او را در درخشان‏ترین فصول و اوج قله تاریخ شهادت در راه خدا قرار می‏دهد. میثم بن یحیی - یا عبدالله - تمار اسدی کوفی از یاران نزدیک امیرالمؤمنین، حسن وحسین - صلوات الله علیهم - است؛ و در ستایش، جلالت و بزرگی شأن وی و آگاهی او برغیب، روایت آن قدر فراوان است که نیاز به بیان ندارد؛ و چنانچه میان عصمت و عدالت‏مرتبه‏ای می‏بود بر وی اطلاق می‏گشت[ - ر. ک. مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۸، ص ۴۴؛ و ر.ک. تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۶۲. مامقانی نیز گفته است: «بلکه اگر میان عصمت و عدالت مرتبه و واسطه‏ای بود، بر او اطلاق می‏کردیم.»] منزلت خاص میثم نزد خدای متعال و اهل بیت علیهم السلام ، علم اَجل (یا علم منایا و بلایا) رصفحۀ ۱۶۰نصیب وی کرده بود. اخبار غیبی فراوانی از وی نقل شده است. از جمله آن که به حبیب‏بن مظاهر خبر داد که در راه یاری حسین به شهادت می‏رسد و سرش را در کوفه‏می‏گردانند. به مختار نیز خبر داد که از زندان ابن زیاد رهایی می‏یابد و به خونخواهی‏حسین برمی‏خیزد و ابن زیاد را می‏کشد و گام بر گونه‏هایش می‏گذارد[ - ر.ک. بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۳۵۳ ] حتی به خود ابن‏زیاد درباره کشته شدن خویش به دست وی و این که چگونه کشته می‏شود و این که اونخستین کسی است که در اسلام لجام زده می‏شود خبر داد[ - چنان که در متن روایت ارشاد خواهد آمد ] نقل شده است که میثم تمار غلام زنی از بنی‏اسد بود. امیرالمؤمنین علیه السلام او را خرید وآزادش کرد. حضرت پرسید: نامت چیست؟ گفت: سالم. گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من‏خبر داد که آن نامی که پدر و مادرت در عجم[ - عجم: غیر عربها، نژادهای غیرعرب ؛ پارسیان، ایرانیان. (المنجد). ] بر تو نهاده‏اند میثم است. گفت: راست‏گفت رسول خدا؛ و ای امیرمؤمنان، تو نیز راست گفتی. به خدا سوگند، نام من میثم‏است. فرمود: سالم را وابگذار و به نامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را خوانده است باز گرد. اونیز میثم را اختیار کرد و کنیه ابا سالم گرفت. روزی علی علیه السلام به او گفت: پس از من دستگیر و بر دار می‏شوی و تو را خنجر می‏زنندو چون روز سوم فرا رسد، از دهان و بینی‏ات خون سرازیر می‏شود و محاسنت را رنگین‏می‏کند. تو را در نزدیکی خانه عمرو بن حریث به دار می‏کشند. تو دهمین کسی هستی که‏او را در نزدیکی خانهء عمرو بن حریث بر دار می‏آویزند. چوبهء دار تو از همه کوتاه‏تر و به‏غسالخانه نزدیک‏تر است. بیا برویم تا نخلی را که بر شاخه‏هایش آویخته می‏گردی نشانت‏دهم؛ و نشانش داد. میثم می‏آمد و کنار آن درخت نماز می‏خواند و می‏گفت: «چه نخل‏مبارکی هستی، من برای تو آفریده شده‏ام و تو نیز برای من پرورده شده‏ای». او پیوسته‏ملازم درخت بود تا آن که بریده شد؛ و میثم جایگاهی را که در کوفه بر دار می‏شود شناخت. گوید: میثم با عمرو بن حریث دیدار می‏کرد و به او می‏گفت: من همسایه توام، برای‏من همسایه‏ای نیکو باش؛ و عمرو که مقصودش را نمی‏دانست می‏گفت: آیا می‏خواهی‏که خانه ابن مسعود یا خانه ابن حکیم را خریداری کنی؟ صفحۀ ۱۶۱او در همان سالی که کشته شد حج گزارد؛ و به حضور ام‏سلمه - رضی‏الله‏عنها - رسید.پرسید: تو کیستی؟ گفت: میثم هستم. گفت: به خدا سوگند، چه بسیار از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که در نیمه‏های شب از تو یاد می‏کرد و سفارش تو را به علی علیه السلام می‏فرمود. میثم دربارهء حسین علیه السلام پرسید و ام‏سلمه فرمود: در بستان خویش است. گفت: به اوبگو که من دوست داشتم که بر او سلام کنم؛ و ان شاء الله در پیشگاه خداوند یکدیگر رادیدار خواهیم کرد[ - شیخ مفید یکجا می‏گوید: «و در همان سالی که کشته شد حج گزارد.»؛ و در جای دیگر می‏گوید: میثم از ام‏سلمه دربارهء حسین پرسید و او گفت: در بستان خویش است. گفت: «از من به او بگو که دوست داشتم بر او سلام کنم؛ و ما ان شاء الله در پیشگاه خداوند یکدیگر را دیدار خواهیم کرد.» این سخنان شیخ مفید بسیار شگفت و قابل تأمل است. باید دید که چگونه میثم در آن سال حج گزارده ولی در آن مدت بلندِ حضور امام علیه السلام در مکه مکرمه، نه او را دیده و نه با آن حضرت ملاقات کرده است؟ به احتمال زیاد مراد شیخ مفید از حج گزاردن اصل زیارت بیت الله الحرام است؛ و ممکن است که این زیارت عمره بوده باشد. در یک روایت دیگر فرزند میثم، حمزه، هنگام توصیف رویدادهای این زیارت به صراحت می‏گوید: «پدرم برای عمره بیرون رفت.» (بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۱۲۹). بنابر این، این زیارت عمره بوده است. همچنین به احتمال زیاد ورود میثم به مدینه پیش از رجب سال شصت یا در همان ماه یعنی پیش از رسیدن خبر مرگ معاویه به مدینه و تقاضای حکومت اموی از امام حسین برای بیعت با یزید بوده است. زیرا از ظاهر تاریخ پس از آن تا خروج امام علیه السلام از مدینه چنین بر می‏آید که امام به باغ خویش در بیرون مدینه نرفته است ] ام سلمه عطری خواست و میثم محاسن خویش را خوشبو کرد. ام سلمه گفت: این‏محاسن با خون خضاب خواهد شد! میثم آنگاه به کوفه رفت و عبید الله زیاد ملعون او را دستگیر کرد. چون وی را نزدابن‏زیاد بردند به او گفتند: این از برگزیده‏ترین مردمان در نزد علی بود! گفت: وای برشما، همین عجم! گفتند: آری! عبیدالله خطاب به او گفت: پروردگارت کجاست؟ گفت:در کمین ستمکاران؛ و تو یکی از ستمکارانی! گفت تو با عجمیت خود به چیزی که‏می‏خواهی می‏رسی! مولایت درباره رفتار من با تو چه گفته است؟ گفت: به من خبر داد دهمین کسی هستم که بر دارم می‏زنی و چوبه دارم از همه‏کوتاه‏تر و به غسالخانه نزدیک‏تر است. صفحۀ ۱۶۲گفت: با او مخالفت خواهیم کرد. گفت: چگونه با او مخالفت می‏کنی؟ و حال آن که به‏خدا سوگند، هر خبری که به من داده است از پیامبر، از جبرئیل، از خدای متعال است. توچگونه با اینان مخالفت می‏کنی؟ من جایی را که در کوفه به دار کشیده خواهم شدمی‏دانم و من نخستین آفریده خدا هستم که در اسلام بر او لجام زده می‏شود! سپس او را همراه مختار بن ابی عبیده به زندان افکند. میثم به وی گفت: تو از زندان‏رها می‏شوی و به خونخواهی حسین علیه السلام برمی‏خیزی و این کسی که ما را می‏کشد، می‏کشی. چون عبیدالله، مختار را برای کشتن احضار کرد، پیک با نامه یزید سر رسید که به ابن‏زیاد فرمان می‏داد تا از او دست بدارد و رهایش کند[ - از این روایت چنین بر می‏آید که مختار پیش از رسیدن امام علیه السلام به عراق آزاد بود، زیرا که میثم پیش ازرسیدن آن حضرت به عراق کشته شد. این خلاف مشهور است و شاید درباره‏اش بتوان گفت که برای جلوگیری از پیوستن مختار به امام علیه السلام او را زیر مراقبت شدید قرار داده بودند ] فرمان رسیده بود که میثم دار زده‏شود، و در نتیجه او را بیرون آوردند. مردی میثم را دید و گفت: چرا خودت را به دردسر انداختی، ای میثم!؟ او با تبسم‏گفت: امروز وعده دیدار من با نخل است: من برای او آفریده شده‏ام؛ و او برای من‏پرورده شده است! چون از چوبه دار بالا رفت. مردم بر در خانه عمرو بن حریث گرد او جمع شدند.عمرو گفت: به خدا سوگند که او پیوسته می‏گفت: «من مجاور توام!» چون بر دار کشیده‏شد، کنیزش را فرمان داد تا زیر آن را جارو بزند، آب بپاشد و تمیز کند. چون میثم آغاز به‏گفتن فضایل بنی‏هاشم کرد، به ابن زیاد گفتند: این برده شما را رسوا ساخت! گفت: او رالجام بزنید، میثم نخستین آفریده خدا بود که در اسلام لجام زده شد. قتل میثم، ده روزپیش از رسیدن حسین بن علی علیه السلام بود. چون سه روز از دار زدن او گذشت، او را خنجرزدند و میثم تکبیر گفت. سپس در پایان روز از دهان و بینی‏اش خون جاری شد[ - ارشاد، ص ۱۷۱ ]جستجو برای یافتن جای رهبری انقلاب مسلم بن عقیل علیه السلام ، پس از آگاهی بر انجام اقدام‏های تهدیدآمیز و سریع از سویصفحۀ ۱۶۳عبیدالله بن زیاد و رفتاری که مهتران و مردم در پیش گرفته‏اند، از خانه مختار بیرون آمد وبه سرای هانی بن عروه رفت. شیعیان پنهانی و دور از چشم عبیدالله به خانه هانی آمد وشد داشتند و یکدیگر را به پنهان‏کاری سفارش می‏کردند. از آن سوی ابن زیاد غلامی به‏نام معقل را فراخواند و گفت: این سه هزار درهم را بگیر و مسلم بن عقیل را بجوی، بایارانش ارتباط برقرار کن؛ و چون شخص یا گروهی از آنان را یافتی، این سه هزار درهم رابده و بگو که از این پول برای جنگ با دشمنانشان استفاده کنند و چنین وانمود کن که تونیز از آنهایی. چون این پول را به آنان بدهی به تواطمینان و اعتماد پیدا می‏کنند و کار واخبارشان را از تو پنهان نخواهند کرد. سپس بامداد و شام نزدشان رفت و آمد کن تا آن که‏جایگاه مسلم را شناسایی کنی و نزد او بروی. او چنین کرد و رفت و در مسجد اعظم، کنار مسلم بن عوسجه که در حال خواندن‏نماز بود نشست؛ و از طریق گروهی دریافته بود که مسلم برای حسین علیه السلام بیعت می‏گیرد.در پایان نماز مسلم، معقل نشست. گفت: «ای بنده خدا، من مردی از اهل شام هستم که‏خداوند دوستی اهل بیت و دوستی دوستدارانشان را به من ارزانی فرموده است»؛ وخود را به گریه زد و گفت: سه هزار درهم به همراه دارم و می‏خواهم مردی از شیعیان راکه به کوفه آمده است تا برای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت بگیرد دیدار کنم. اما هنوزکسی که مرا به سویی راهنمایی کند نیافته‏ام و جای او را نمی‏شناسم. اینک در مسجدنشسته بودم که از چند مؤمن شنیدم که می‏گفتند: «این مرد نسبت به اهل بیت آگاه است»؛و آمدم تا این مال را به تو دهم تا مرا نزد سرور خود ببری. من از برادران شمایم به من‏اعتماد کنید؛ و اگر بخواهی پیش از دیدار با او می‏توانی از من بیعت بگیری. مسلم بن عوسجه گفت: خدای را سپاسگزارم که با من دیدارکردی، بسیار خشنودشدم و به آنچه دوست می‏داری خواهی رسید؛ و خداوند خاندان پیامبرش را به وسیله‏تو یاری خواهد داد. ولی نمی‏خواهم که پیش از به انجام رسیدن کار، مردم مرا بشناسند،زیرا از قدرت این سرکش بیمناکم. معقل گفت: جز خیر پیش نخواهد آمد، از من بیعت بگیر! مسلم از او بیعت و پیمان گرفت که خیرخواه و رازدار باشد، و او نیز همه خواسته‏های‏او را پذیرفت. آنگاه مسلم گفت: چند روزی در خانه نزد من بیا تا اجازه رفتن نزصفحۀ ۱۶۴سرورمان را برایت بگیرم. معقل همراه مردم رفت و آمد می‏کرد و مسلم بن عوسجه‏برایش اجازه گرفت. ابن عقیل نیز اجازه داد. مسلم بن عقیل پس از گرفتن بیعت ازابوثمامه صائدی از وی خواست که آن مال را از معقل بگیرد. ابوثمامه کسی بود که اموال‏و دیگر کمک‏های مردم را می‏گرفت و با آن اسلحه می‏خرید. او فردی آگاه و از شجاعان‏عرب و بزرگان شیعه بود. معقل همچنان نزدشان در رفت و آمد بود او نخستین کس بودکه وارد می‏شد و پس از همه بیرون می‏آمد. او اطلاعات مورد نیاز ابن زیاد را به دست‏می‏آورد و روزانه به او گزارش می‏داد[ - ارشاد، ص ۲۰۷؛ بحار، ج ۴۳، ص ۳۴۲-۳۴۳ (به نقل از ارشاد) ]زندانی شدن هانی بن عروه پس از افزایش رفت و آمد مردم کوفه نزد مسلم بن عقیل در خانه هانی بن عروه، وی‏بیمناک شد و از عبیدالله زیاد بر جان خویش ترسید؛ و از حضور در مجلس او خودداری‏ورزید؛ و خود را به بیماری زد. ابن زیاد به اطرافیانش گفت: چه شده است که هانی رانمی‏بینم؟! گفتند: بیمار است. گفت: اگر این را می‏دانستم به عیادتش می‏رفتم. ابن زیاد، محمد بن اشعث، اسماء بن خارجه، عمرو بن حجاج زبیدی - که دخترش‏زن هانی بود و هانی یحیی را از وی داشت - فراخواند و گفت: چرا هانی بن عروه نزد مانمی‏آید؟ گفتند: نمی‏دانیم، می‏گویند که بیمار است. گفت: شنیده‏ام که بهبود یافته است وبر در خانه‏اش می‏نشیند. با او دیدار کنید و از او بخواهید که از ادای حق ما کوتاهی نکند؛چرا که دوست ندارم بزرگ عربی چون او نزد من تباه شود. آنان رفتند و شامگاهی که بر در خانه‏اش نشسته بود، در برابرش ایستادند؛ و گفتند:چرا با امیر دیدار نمی‏کنی، زیرا از تو نام برده و گفته است که اگر بیمار باشی از تو دیدارمی‏کند. گفت: بیماری مرا باز می‏دارد. گفتند: شنیده است که تو هر شامگاه بر در خانه‏ات‏می‏نشینی. او تو را کاهل یافته است و سلطان تحمل کاهلی و غفلت ندارد. تو را سوگندمی‏دهیم که هم اینک سوار شوی و با ما بیایی. صفحۀ ۱۶۵هانی جامه خواست و پوشید و آنگاه سوار بر استر رفت تا به کاخ رسید و در این حال‏گویی که شمه‏ای از اوضاع را احساس کرده بود. سپس به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: ای برادرزاده، به خدا سوگند من از این‏مرد بیمناکم. نظر تو چیست؟ گفت: ای عمو، دلیلی برای ترس تو نمی‏بینم. چیزی به دلت راه مده. این در حالی بودکه حسّان نمی‏دانست عبیدالله به چه منظور پی هانی فرستاده است. در حالی که مردم نزد عبیدالله بودند، هانی بر او وارد شد. چون در مقابل عبیدالله‏ظاهر شد، عبیدالله گفت: خائن با پای خویش آمد[ - اصل این مثل در زبان عربی «أتتک بخائن رجلاه» می‏باشد که سماوی آن را چنین ضبط کرده است:«أتتک بحائن رجلاه» به معنای مرده را دو پایش آورد. (ابصار العین، ص ۱۴۳) ] چون نزدیک عبیدالله رسید - درحالی که شریح قاضی[ - شریح قاضی: وی شریح بن حارث بن منتجع کندی است. نام پدرش معاویه، هانی یا شراحیل است؛ و کنیه أباامیه داشت. عمر بن خطاب او را بر قضاوت کوفه گماشت. او برای مدت شصت سال پیوسته قاضی بود؛ و جز برای مدت سه سال در دوران فتنه ابن زبیر از آن دست نکشید. پس از آن از قضاوت کناره‏گیری کرد و آنگاه نزد حجاج استعفا داد و او نیز پذیرفت. سپس تا دم مرگ خانه‏نشین بود. او عمری دراز کرد؛ به قولی ۱۰۸ و به قولی صد سال؛ و در سال ۸۷ درگذشت. او روحی سبک داشت و بسیار شوخ طبع بود. علی علیه السلام شریح را بر قضاوت باقی گذارد. در حالی که در بسیاری از مسائل فقهی - که در کتاب‏های فقیهان ذکر شده است - با او مخالف بود. یک بار آن حضرت بر او خشم گرفت و او را از کوفه تبعید کرد ولی از منصب قضاوت عزلش نکرد. امام علیه السلام فرمان داد تا در «بانقیا» (روستایی نزدیک کوفه که بیشتر ساکنانش یهودی بودند) اقامت گزیند. او مدتی را در آن جا سکونت گزید تا حضرت از وی راضی شد و به کوفه باز گرداند. ابوعمرو بن عبدالبر در الاستیعاب گوید: شریح دوران جاهلیت را درک کرد؛ و نه از صحابه، بلکه از تابعان به شمار می‏رود... (ر.ک. بحار الانوار ج ۴۲، ص ۱۷۵؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۴، ص ۲۹). اعمش به نقل از ابراهیم تمیمی گوید: در یک مورد که علی علیه السلام با قضاوتش مخالف بود، حضرت به او فرمود: تو را به بانقیا تبعید می‏کنم تا دو ماه را میان یهودیان بگذرانی. گوید: سپس علی علیه السلام کشته شد و روزگاری گذشت، هنگامی که مختار بن ابی‏عبیده به پاخاست به شریح گفت: فلان روز امیرالمؤمنین به تو چه گفت؟ گفت: به من چنین گفت. مختار گفت: به خدا سوگند اجازه نشستن نداری تا بانقیا بروی و مدتی را میان یهودیان سپری کنی. سپس او را به آنجا فرستاد و شریح مدت دو ماه را میان یهودیان گذراند. (ر. ک. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۹۸). گویند وی از فرزندان ایرانیان ساکن یمن بود. او دوران پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرد ولی بنا به قول صحیح، خود آن حضرت را ندید... عمر وی را به قضاوت کوفه گمارد و علی بن ابی‏طالب نیز او را به جای گذاشت؛ و او شصت سال در آن شهر قضاوت کرد. یک سال نیز در بصره قاضی بود. به قولی ۵۳ سال در کوفه و هفت سال در بصره قضاوت کرد... و در سن ۱۱۰ سالگی و به روایتی ۱۲۰ سالگی مرد. گویند که وفات وی به سال ۹۷ بود... (تهذیب الکمال، ج ۸، ص ۳۱۸). ذهبی گوید: پسر زبیر شریح را از قضاوت معزول ساخت؛ و چون حجاج بر سر کار آمد او را باز آورد... فقیهی نزد شریح آمد و گفت: اینها چیست که در قضاوت ایجاد کردی؟ گفت: مردم چیزهایی ایجاد کردند و من هم به خاطر آنها مسائلی ایجاد کردم... (سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۱۰۳). مامقانی گوید: «... به‏نوشته مورخان، شریح ازکسانی بود که بر کفر و نافرمانی حجر بن عدی کندی شهادت داد و زیاد شهادت او و دیگر شاهدان را برای معاویه نوشت. امیرالمؤمنین علیه السلام قصد معزول ساختن وی را کرد، ولی میسر نشد، چرا که اهل کوفه گفتند: او را معزول مکن چرا که به وسیله عمر منصوب گشته است؛ و ما با تو بیعت کرده‏ایم که آنچه را ابوبکر و عمر مقرر داشته‏اند تغییر ندهی... او در چند مورد نسبت به امیرمؤمنان علیه السلام بی‏ادبی کرد. مثل بَیّنه خواستن از آن حضرت برای زره طلحه و فریاد واسنت عمر، در هنگامی که امام علیه السلام او را از خواندن نماز تراویح منع کرد، و امثال آن‏که اشتهارشان نیازی به نقل ندارد. (تنقیح المقال، ج ۲، ص ۸۳). راوی به نقل از ابومخنف گوید: مردم به مختار گفتند: شریح را به قضاوت بگمار، ولی شنید که شیعیان می‏گویند: او عثمانی و از کسانی است که علیه حجر شهادت داده است؛ و پیامی را که هانی به وسیله او فرستاد نرساند و علی علیه السلام او را از قضاوت عزل کرد. (تاریخ طبری، ج ۶، ص ۳۴). در «حلیه» به نقل از ابراهیم بن زید تمیمی از پدرش آمده است: علی علیه السلام زرهش را نزد یهودی پیدا کرد و شناخت. گفت: این زره از آن من است که از شتر خاکستری رنگم افتاده است. یهودی گفت: زره مال من و در دست من است! سپس گفت: قاضی مسلمانان میان من و تو قضاوت کند. آنگاه نزد شریح آمدند... (تا آنجا که می‏گوید): شریح به علی علیه السلام گفت: شما راست می‏گویید ولی ناچار باید دو تن گواه باشند. امام علیه السلام غلامش، قنبر، و امام حسن را فراخواند؛ و آن دو شهادت دادند که زره از وی است. شریح گفت: شهادت غلامتان پذیرفته است، ولی شهادت فرزندتان را نمی‏توانیم بپذیریم. گفت: مادر به عزایت بنشیند، آیا شهادت سرور جوانان بهشت را نمی‏پذیری؟ به خدا سوگند که تو را به بانقیا خواهم فرستاد تا چهل روز را در میان آنها بگذرانی. آنگاه به یهودی گفت: زره را بگیر. یهودی گفت: امیر مؤمنان همراه من نزد قاضی مسلمانان آمد و او به زیانش حکم داد و او پذیرفت! به خدا سوگند راست می‏گویی، زره مال شماست. از شترتان افتاد و من برداشتم. گواهی می‏دهم که خدایی جز خداوند یکتا نیست و محمد پیامبر اوست. علی علیه السلام نیز زره را به او داد و نهصد [درهم؟] به او جایزه داد؛ و آن یهودی در جنگ صفین کشته شد. (ر.ک. حلیة الاولیاء، ج ۴، ص ۱۳۹؛ قاموس الرجال، ج ۵، ص ۴۰۸). شیخ صدوق روایت می‏کند: علی علیه السلام در مسجد کوفه بود؛ که عبدالله بن فضل تمیمی همراه زره طلحه بر آن حضرت گذشت. فرمود: این زره طلحه است که در روز جنگ بصره به غنیمت گرفته شده است. گفت: قاضی خویش را میان من و خود داور قرار ده. شریح از آن حضرت تقاضای بیّنه کرد و او حسن علیه السلام را آورد. گفت: با یک گواه قضاوت نمی‏کنم، مگر آن که دیگری نیز همراهش باشد. حضرت قنبر را آورد. گفت: این بنده است و من بر پایه گواهی بنده قضاوت نمی‏کنم. امام علیه السلام به خشم آمد و گفت: زره را بگیرید که این مرد تا کنون سه بار ستمگرانه داوری کرد. شریح گفت: چگونه؟ فرمود: به تو گفتم که این زره طلحه است که در جنگ بصره غنیمت گرفته شده است؛ و تو گفتی گواه بیاور؛ و حال آن که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هر کجا غنیمتی یافت شد، بدون گواه گرفته می‏شود». سپس حسن را نزد تو آوردم و گفتی: قضاوت نمی‏کنم مگر آن که یک تن دیگر نیز باشد؛ و حال آن که پیامبر صلی الله علیه و آله با یک شاهد و سوگند داوری کرد. آنگاه قنبر را آوردم و تو گفتی: این بنده است، و حال آن که شهادت بنده اگر عادل باشد منعی ندارد. آن گاه فرمود: ای شریح پیشوای مسلمانان در کارهایی بزرگ‏تر از این امین است. (من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۶۳). مجلسی اول پس از نقل این روایت گفته است: پس از آن شریح از مجلس خویش رفت و گفت: «میان دو تن قضاوت نخواهم کرد تا آن که به من بگویی از کجا سه بار ظالمانه داوری کرده‏ام!؟» مجلسی گوید: چنان که از ظاهر این روایت برمی‏آید ترک مجلس گفتن شریح دلالت بر کفر وی دارد، چرا که سخن معصوم را از سر سبک شمردن نپذیرفته است. (روضة المتقین، ج ۶، ص ۲۶۱) ] نیز نزد او نشسته بود - رو به هانی کرد و گفت: صفحۀ ۱۶۷ ارید حیاته و یرید قتلی‏#عذیرک من خلیلک من مراد من زنده ماندن او را می‏خواهم و او آهنگ کشتن مرا دارد، یاری دهنده تو از قبیله‏دوست تو [یعنی‏] مراد. چون پیش از آن، هرگاه هانی نزد ابن زیاد می‏آمد او را گرامی می‏داشت، گفت: این‏چه رفتاری است، ای امیر؟ گفت: پسر عروه بس است! این چه اموری است که درخانه‏ات علیه امیرالمؤمنین و عامهء مسلمانان در جریان است؟ مسلم بن عقیل را آورده‏ای‏و در خانه خود جای داده‏ای و در خانه‏های پیرامون خویش برای او سلاح و مرد جنگی‏گرد می‏آوری و گمان کرده‏ای که اینها بر من پوشیده می‏ماند؟ گفت: من چنین کاری‏نکرده‏ام و مسلم پیش من نیست. گفت: چرا، انجام داده‏ای. چون گفت و گوی میان آنها بهصفحۀ ۱۶۸درازا کشید و هانی بر انکار خویش پای می‏فشرد، ابن زیاد، معقل جاسوس را فراخواند.وی آمد و در برابرش ایستاد. ابن زیاد گفت: آیا او را می‏شناسی؟ گفت: آری. هانی فهمید که معقل جاسوس عبیدالله بوده و همه اخبار را به او گزارش داده است.او لحظه‏ای در خود فرو رفت؛ و چون به خود آمد گفت: حرفم را بشنو و سخنم را راست‏بشمار زیرا به خدا سوگند به تو دروغ نمی‏گویم. به خدای یگانه سوگند که من او را به‏خانه‏ام دعوت نکرده‏ام و از کارش اطلاع نداشتم تا این که نزد من آمد و از من خواست که‏به خانه‏ام بیاید و من از راندنش شرم کردم و در محذور اخلاقی قرار گرفتم. سپس او را به‏خانه بردم و از او پذیرایی کردم و دنباله کارش همان است که به تو گزارش داده شده‏است. حال اگر می‏خواهی به تو قول استوار و اطمینان خاطر می‏دهم که هیچ زیانی به تونرسانم. من می‏آیم و دست در دست تو می‏نهم و اگر بخواهی کسی را به گروگان نزد تومی‏گذارم که باز گردم؛ من نزد او می‏روم و به او فرمان می‏دهم که از خانه‏ام بیرون شود وهر کجای زمین که بخواهد برود و از همسایگی و پناهندگی من خارج شود. ابن زیاد گفت: به خدا سوگند، از من جدا نخواهی شد، مگر آن که او را بیاوری و تحویل‏من بدهی. گفت: به خدا سوگند که نخواهم آورد، آیا میهمانم را بیاورم که تو او را بکشی؟گفت: به خدا سوگند که باید او را بیاوری. هانی گفت: به خدا سوگند، نخواهم آورد. چون دوباره گفت و گوی میان آن دو به درازا کشید. مسلم بن عمرو باهلی - که شامی‏و بصری‏ای جز او در کوفه حضور نداشت - برخاست و گفت: خداوند کار امیر را راست‏گرداند، مرا با او تنها بگذار تا با وی سخن بگویم. سپس برخاست و دور از ابن زیاد با اوخلوت کرد، به طوری که وی آن دو را می‏دید و چون صدایشان را بلند می‏کردند،گفته‏هایشان را می‏شنید. مسلم بن عمرو به او گفت: ای هانی، تو را به خدا سوگند خود را به کشتن مده و برای‏قبیله‏ات گرفتاری درست مکن. به خدا سوگند، حیفم می‏آید که تو کشته شوی. این مرد[مسلم بن عقیل‏] عموزاده اینان - بنی امیه و یزید - است. نه او را می‏کشند و نه به او زیانی‏می‏رسانند. او را به آنها تسلیم کن؛ که این کار دون شأن و موجب کاستی تو نخواهد بود،چرا که او را به حاکم می‏سپاری! صفحۀ ۱۶۹هانی گفت: به خدا سوگند، تحویل دادن او مایهء ننگ و عار من است. زیرا پناهنده ومیهمانم را در حالی تحویل می‏دهم که زنده و تندرستم، می‏بینم و می‏شنوم، بازوانی‏نیرومند و یارانی فراوان دارم. به خدا سوگند اگر تنها بودم و هیچ یاوری نداشتم، او راتحویل نمی‏دادم مگر آن که در دفاع از او جان می‏سپردم! مسلم پیوسته هانی را سوگند می‏داد؛ و ولی او می‏گفت: به خدا سوگند، هرگز او راتحویل نخواهم داد. ابن زیاد با شنیدن این سخن گفت: او را نزد من بیاورید. چون او را نزدیک بردند،گفت: به خدا سوگند، یا او را نزد من می‏آوری یا گردنت را می‏زنم. هانی گفت: در آن صورت شمشیرهای فراوانی پیرامون خانه‏ات خواهد درخشید! ابن زیاد گفت: برای تو بسیار متأسفم، آیا مرا از برق شمشیر می‏ترسانی؟ هانی تصورمی‏کرد که خویشاوندانش از وی دفاع خواهند کرد. آنگاه ابن زیاد گفت: او را پیش‏بیاورید. چون او را نزدیک بردند، با چوبدستی آن قدر بر سر و صورت هانی زد که‏بینی‏اش شکست و خون بر صورت و محاسنش جاری گشت؛ و گوشت گونه وپیشانی‏اش بر محاسنش چسبید؛ و چوبدستی شکست. هانی دست به شمشیر یکی ازنگهبانان برد، ولی مرد آن را محکم گرفت و اجازه حرکت به هانی نداد. عبیدالله گفت: آیا در روز روشن حروری (خارجی) شده‏ای؟ خونت بر ما حلال گشت؛او را بکشید!. آنگاه هانی را در یکی از اتاق‏های کاخ انداختند و در را به رویش بستند. ابن زیاد گفت: بر او نگهبان بگمارید؛ و چنین کردند[ - ارشاد، ص ۲۰۹ ]نیرنگ مشترک طرفداران حکومت در داستان زندانی شدن هانی بن عروه، نقش تردیدآمیزی از عمرو بن حجاج دیده‏می‏شود. وی با آن که هانی دامادش بود، خود را فدای فرمان‏های ابن زیاد و ابن سعد درکربلا ساخته بود. صفحۀ ۱۷۰چنان که از داستان حبس هانی برمی‏آید، عمرو بن حجاج یکی از کسانی بود که بر درخانه هانی آمدند و از او خواستند که نزد عبیدالله برود. چنین به نظر می‏رسد که او شاهدماجرای دیدار هانی و عبیدالله نیز بوده است. ولی سیاق دنباله روایت قابل توجه است،آنجا که می‏گوید: «به عمرو بن حجاج خبر رسید که هانی کشته شده است. او با شمارزیادی آمد و قصر را در محاصره گرفت و فریاد زد: من عمرو بن حجاج هستم؛ و اینان‏شجاعان و بزرگان مذحج‏اند، ما نه سر از فرمان برتافته نه از جماعت جدا گشته‏ایم. این‏مردم شنیده‏اند که سرورشان کشته شده و این امر بر آنها گران آمده است. به عبیدالله گفته شد که قبیله مذحج بر در کاخ تجمع کرده‏است. او رو به شریح قاضی کردو گفت: برو و با رئیس اینان دیدار کن. آنگاه برو و به آنها بگو که او زنده است و کشته نشده‏است! شریح رفت و او را دید. هانی با دیدن شریح فریاد برآورد: ای خدا، ای مسلمانان! آیاقبیله‏ام نابود شده‏اند؟ کجایند اهل دین؟ کجایند اهل شهر؟ - در این حال که خون نیز ازمحاسن او جاری بود، صدای همهمه‏ای بر در کاخ شنید - و گفت: گمان می‏کنم که صدای‏مذحج و مسلمانان طرفدار من باشد، اگر ده نفر وارد شوند، آزاد می‏شوم[ - ارشاد، ص ۲۱۰ ] شریح پس ازشنیدن سخن هانی نزد مردم رفت و گفت: امیر پس از شنیدن خبر اجتماع و سخنان شما،به من فرمان داد تا بروم و هانی را ببینم. من نیز رفتم و او را دیدم. آنگاه به من فرمان داد تابا شما دیدار و از زنده بودنش آگاهتان کنم؛ و آنچه دربارهء قتل او شنیده‏اید دروغ است! عمرو بن حجاج و یارانش گفتند: چنانچه کشته نشده است، خدای را سپاس؛ و آنگاه‏بازگشتند[ - همان ] تأمل در این روایت در نقش موذیانه شریح قاضی هیچ تردیدی باقی نمی‏گذارد. او باگفتار دو پهلوی خویش چنین وانمود کرد که گویی خود هانی بن عروه او را فرمان داده تابرود و به مذحج خبر دهد که او زنده است و مشکلی ندارد. نقش مثبت عمرو بن حجاج‏نیز تردیدآمیز است. زیرا چنان که از سیاق روایت نخست استفاده می‏شود. به احتمال‏زیاد شاهد برخورد عبیدالله با هانی در قصر بوده است. صفحۀ ۱۷۱بهره‏برداری از اشراف برای دست کشیدن مردم از مسلم حضرت مسلم، پس‏از آگاهی بر زندانی شدن هانی، بر ضد ابن‏زیاد در کوفه قیام کرد وآغاز انقلاب را اعلام داشت. او با همه کوفیان طرفدار خویش کاخ را به محاصره درآورد.ابن زیاد درب کاخ را بر روی خود و دیگر حاضران در قصر از اشراف، شرطه، خانواده وغلامانش بست و در حالی که نزدیک بود بند دلش از ترس پاره شود و از رویارویی با مسلم‏به شدت بیمناک بود، همراه یارانش در گوشه‏ای خزید. طبری گوید: چون کثیر بن شهاب‏و محمد ابن اشعث و قعقاع - از مشاوران عبیدالله - همراه افراد زیر فرمانشان نزد عبیدالله‏آمدند، کثیر گفت: خداوند کار امیر را راست‏گرداند، شمار زیادی از اشراف، شرطه، خانواده‏و غلامان در کاخ حضور دارند، ما را به سوی آنان بفرست، ولی عبیدالله نپذیرفت..[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۷ ] ولی در همان ساعت‏های ترس و وحشت به بهره‏برداری از وجود اشراف پرداخت وبه آنها فرمان داد تا مردم را به دست کشیدن از مسلم وادار سازند. تاریخ می‏نویسد:عبیدالله اشراف را نزد خویش فراخواند و گفت: نزد مردم بروید و به فرمانبرداران وعده‏زیادت و کرامت بدهید و نافرمانان را از محرومیت و کیفر بترسانید. و به آنها اطلاع دهیدکه سپاه شام به سوی آنان در راه است. صفحۀ ۱۷۲یکی از شاهدان عینی همراه با مردم در بیرون از کاخ یعنی عبدالله بن حازم، از اَزْدْ ازبنی‏کبیر گوید: اشراف نزد ما آمدند و نخستین کس کثیر بن شهاب بود که از بامداد تاغروب آفتاب با ما سخن گفت. او می‏گفت: ای مردم به خانواده‏هایتان بپیوندید و به سوی‏شرّ مشتابید و خود را به کشتن مدهید. اینک سپاهیان امیرالمؤمنین، یزید در راهند. امیرعهد کرده است که چنانچه به جنگ با او ادامه دهید و همین امشب به خانه‏هایتان بازنگردید، فرزندانتان را از عطا محروم سازد و شما را به عنوان برده به شام ببرند: و بی‏گناه‏را به جرم گناهکار بگیرد، تا آن که هیچ کس در میان شما نماند مگر آن که کیفر عملش رابچشد. دیگر اشراف نیز همین گونه سخن گفتند و مردم با شنیدن گفتار آنها پراکنده شده‏بازگشتند[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۷ ]بازرسی خانه به خانه کوفه برای یافتن مسلم پس از آن که مسلم بن عقیل تنها ماند و مخفی شد، گروه‏های کوفی از گردش پراکنده‏گشتند. از آن سو، عبیدالله زیاد نیز پس از حصول اطمینان درباره پراکنده شدن مردم وخالی شدن مسجد از یاران مسلم، فرمان داد تا درب بزرگ مسجد را گشودند و همراه‏یارانش از کاخ به مسجد آمد و منبر رفت. او از یارانش خواست تا پیش از نماز عشابنشینند و به عمرو بن نافع فرمان داد تا فریاد بزند: آگاه‏باشید هرکس از شرطه‏ها، مهتران،سران قبایل و جنگجویان که در مسجد نماز نخواند، از پناه حکومت بیرون است. ساعتی‏نگذشت که مسجد از مردم پر شد. سپس منادی ندای نماز داد و او نماز را اقامه کرد. دراین حال به نگهبانان فرمان داد تا پشت سرش بایستند، مبادا کسی ناگهانی وی را به قتل‏برساند. آنگاه منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند گفت: همان طور که دیدید پسرعقیل راه اختلاف و جدایی را در پیش گرفت. هر کسی که وی را در خانه‏اش ببینیم از پناه‏خداوند بیرون است و هر کس او را بیاورد سربهایش از آن اوست. ای بندگان خدا از خداپروا کنید و به بیعت و فرمانبریتان پایبند باشید. و خود را در معرض خطر قرار مدهید. صفحۀ ۱۷۳ای حصین بن نمیر، مادر به عزایت بنشیند اگر راهی از راه‏های کوفه را فراموش کنی ویا این مرد بیرون رود و او را نزد من نیاوری! تو حق داری که همه خانه‏های کوفه رابگردی. بر ساکنان راه‏ها نگهبان بگذار و بامداد فردا همه خانه‏ها را جست و جو کن تا این‏مرد را نزد من بیاوری..[ - ارشاد، ص ۲۱۳؛ اخبار الطوال، ص ۲۴۰ ]رها کردن مرزها و فرستادن مرزداران به جنگ حسین علیه السلام از تصمیم‏های مهم و بزرگی که به وسیلهء ابن زیاد گرفته شد این بود که شمار بسیاری‏از سربازان را به جای اعزام برای حفاظت از مرزها، به جنگ با امام حسین علیه السلام فرستاد.طبری از شهاب بن خراش از مردی از قبیله‏اش نقل می‏کند! من در زمرهء سپاهی بودم که‏ابن زیاد برای جنگ با حسین فرستاد. آنان چهار هزار تن بودند و قصد دیلم داشتند که‏ابن زیاد آنان را به سوی حسین علیه السلام باز گرداند[ - تاریخ دمشق، ج ۱۴، ص ۲۱۵ ]نگرانی والی از حضور امام علیه السلام در مکه عمرو بن سعید بن عاص (اشدق[- این ستمگر به ناصبی بودن و دشمنی شدید نسبت به امیرالمؤمنین و دشنام فراوان به آن حضرت مشهوراست. وی از آن رو لقب اشدق گرفت که بر اثر دشنام فراوانی که می‏داد، گلویش انحراف پیدا کرد. (ر.ک. معجم الشعراء، ص ۲۳۱). عمرو بن سعید اشدق نسبت به بنی‏امیه بسیار تعصب و نسبت به بنی‏هاشم و به ویژه امیرالمؤمنین، علی علیه السلام به شدت کینه داشت. او سنگدل و خشن و ستمگر و متکبر بود و از واژگون کردن حقایق و ادعاهای دروغین باک نداشت. یکی از خطبه‏های وی که کاشف از افتخار وی به جاهلیت و امویتش و دشمنی نسبت به اهل بیت علیهم السلام و نیز سنگدلی، خشونت و ستمگری وی می‏باشد، خطبه‏ای است که ابن عبدربه اندلسی از عتبی نقل می‏کند و می‏گوید: عتبی گفت: سعید بن عاص، والی مدینه، پسرش عمرو بن سعید را به والیگری مکه گماشت. چون به آن شهر رفت، جز حارث بن نوفل هیچ یک از قریش و بنی‏امیه از او استقبال نکردند. چون به او رسید، گفت: ای حار! چه چیزی مردم تو را باز داشت که آنان نیز چون تو با من دیدار کنند. گفت: چیزی نبود جز این برخوردی که در دیدار با من داشتی! به خدا سوگند نه مرا به کنیه صدا زدی و نه نام را کامل ادا کردی؛ از کبرورزی نسبت به همگنانت تو را نهی می‏کنم، چرا که این کار موجب برتری تو نسبت به آنها نمی‏شود و آنان را نزد تو بی مقدار نمی‏سازد. گفت: به خدا سوگند، موعظه بدی نکردی و در خیرخواهی تو شک ندارم. آنچه هم از من دیدی خوی من است! چون به مکه درآمد منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند گفت: اما بعد، ای مردم مکه، ما مدتی را در این شهر سکونت گزیدیم و ناخواسته از آن بیرون رفتیم. آنگاه ما چنین بودیم که بخشش‏ها یکی پس از دیگری سوی ما سرازیر گردید. برترین‏شان را گرفتیم و در والاترین جایگاه نشستیم. سپس کاری میانه پیش آمد و کشتیم و کشته شدیم. به خدا سوگند نه بر کنار رفتم و نه کسی ما را بر کنار کرد تا آن که خون را خون نوشید، گوشت گوشت را خورد و استخوان استخوان را شکست. سپس رسول خدا، از سوی پروردگار به رسالت برگزیده شد. آنگاه، ابوبکر به خاطر پیشینه و فضیلتش زمام امور را به دست گرفت. پس از او عمر زمامدار شد و سپس کار به جایی کشید که ما چونان جویبارهای یک چشمه از هم جدا شدیم؛ و آن که سخت‏تر و زورمندتر بود پیروز شد و ما یکی از آن جویبارها بودیم. آنگاه شکافی در میان افتاد و ما کشتیم و کشته شدیم. به خدا سوگند نه بر کنار رفتیم و نه کسی ما را بر کنار کرد تا آن که خون خون را نوشید و گوشت گوشت را خورد و استخوان استخوان را شکست و حرام حلال گردید و هر جنبنده‏ای با ضرب شمشیر ساکت گشت؛ با نبرد و زور و گزیدن و کندن یکدیگر تا آن که حاضر شدند حق ما را باز پس دهند. به خدا سوگند که آن را با مدارا ندادند؛ و در آن به قضا راضی نگشتند و می‏گفتند حق ما بود که به زور از ما گرفتند. ما نیز این را با این و این را در این کیفر دادیم. ای مردم مکه بر جان خویش بترسید و مواظب نابخردان خویش باشید. چرا که من شمشیری دارم عبرت‏آموز و تازیانه‏ای دارم زیانبار که هر کدام، بر سر اهلش فرود می‏آید. آنگاه فرود آمد. (عقد الفرید، ج ۴، ص ۱۳۴). اشدق از کسانی بود که زمان حیات معاویه نسبت به یزید اظهار دوستی کردند؛ و بدون تردید همین، یکی از اسباب ابقای او بر والیگری مکه حتی پس از مرگ معاویه بود. یزید، پس از عزل ولید بن عتبه والیگری مدینه را نیز به او داد. یک نقل تاریخی می‏گوید: هنگامی که معاویه برای یزید عقد بیعت بست، مردم بر می‏خاستند و سخنرانی می‏کردند. معاویه خطاب به عمرو بن سعید گفت: ای اباامیه، برخیز. او برخاست و پس از حمد و ثنای الهی گفت: اما بعد، یزید بن معاویه امیدی بود که بدان چشم داشتید و دورانی است که آرامش خود را در آن می‏جستید. اگر میهمان بردباریش گردید شما را وسعت می‏بخشد؛ اگر از او راهنمایی بخواهید، هدایت‏تان می‏کند و اگر به آنچه دارد نیازمند شوید، بی نیازتان می‏کند. جوانمردی است هوشیار. پیشی گرفته شد و پیشی گرفت. ستوده شد و ستود. تنبیه شد و تنبیه کرد. پس او جانشین امیرالمؤمنین است و جانشین دیگری ندارد. آنگاه معاویه گفت: ای ابا معاویه، داد سخن دادی، بنشین. (عقدالفرید، ج ۴ ص ۱۳۲) ]، والی وقت مکه از ورود و حضور امام حسین علیه السلامصفحۀ ۱۷۴در مکه و پی در پی آمدن گروه‏ها و گرد آمدن مردم بر گرد آن حضرت به وحشت افتاد. اصفحۀ ۱۷۵تاب نیاورد و چاره‏ای جز این ندید که راز آمدن امام حسین علیه السلام به مکه را جویا شود؛ وامام علیه السلام در پاسخ وی که از تصمیم ایشان پرسید، گفت: «به خداوند و این خانه پناه آورده‏ام»[ - تذکرةالخواص، ص ۲۱۴ ]سفر اشدق به مدینه منوره و تهدید مردم بسیاری از روایت‏های تاریخی از رسیدن عمرو بن سعید اشدق به مدینه منوره در ماه‏رمضان سال شصت هجری سخن می‏گویند. گویا سفر این سرکش به مدینه، پس از عزل‏ولید بن عتبه از منصب والیگری شهر در همان ماه بود. به احتمال بسیار زیاد این سرکش‏اموی از مکه به مدینه رفته است؛ زیرا بیشتر مورخان نوشته‏اند که اوهنگام مرگ معاویه‏والی مکه بود و پس از عزل ولید، ولایت مدینه نیز بر قلمروش افزوده شد. چون عمرو بن سعید بن عاص اشدق وارد مدینه شد، بر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت وبر آن نشست و چشمان خویش را بست؛ و در این حال جبه، ردا و عمامه‏ای سرخ‏رنگ‏پوشیده بود. مردم مدینه با شگفتی به لباس‏هایش نگاه می‏کردند. آنگاه چشمانش راگشود و چون دید که مردم به او نگاه می‏کنند، گفت: شما را چه شده است ای مردم مدینه‏که به من چشم دوخته‏اید. گویا می‏خواهید ما را با شمشیرهایتان بزنید. آیا رفتار پیشینتان‏و بخشش ما شما را فریفته است! اگر برای رفتار نخست شما را تنبیه می‏کردند، دومی به‏کار نبود! شما گول این را خوردید که عثمان را کشتید و خونخواهان بر شما سختصفحۀ ۱۷۶نگرفتند؛ که خشم او از میان رفته و بردباری او به جای مانده بود! جان خود را غنیمت‏بشمرید. به خدا سوگند جوانی نورس [یزید] را بر شما حکومت داده‏ایم که آرزوهایی‏بلند و عمری دراز دارد. تازه دوران کودکی را طی کرده و پا به بزرگی نهاده است. بردباری‏آهنین، نرمخویی سختگیر، رقیقی تیره و مهربانی خشن. آنگاه که استخوانش محکم شدو جسمش معتدل گردید و روزگار دید او را بالا برد و به تمامی از او استقبال کرد، اگر گازبگیرد می‏کند و اگر اسب سر از مهار بردارد، سنگریزه‏ها تکان نمی‏خورد، و عصا برایش‏شکسته نمی‏شود و هوا حرکت نمی‏کند. راوی گوید: یزید از آن پس جز سه سال باقی‏نماند، تا آن که خداوند او را خرد کرد[ - عقد الفرید، ج ۴، ص ۱۳۲ ] او در سخنرانی‏اش از ابن زبیر یاد کرد و گفت: به خدا سوگند با او می‏جنگیم؛ و اگرداخل کعبه هم برود، به رغم خواست همه مخالفان، آن را بر سرش آتش می‏زنیم. اشدق بر منبر خون دماغ شد. مردی دستاری انداخت و او خونش را پاک کرد. در این‏هنگام مردی از خثعم گفت: خونی بر منبر در عمامه‏ای! به خدای کعبه سوگند، نشان‏فتنه‏ای است بلند آوازه[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیهما السلام ، ج ۲، ص ۳۱۶-۳۱۷؛ وی خطبه را از تاریخ الاسلام ذهبی، ج ۲، ص ۲۶۸ و داستان خون دماغ شدن را از سمط النجوم العوالی، ج ۳، ص ۵۷ گرفته است ] از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «ستمگری از ستمگران بنی‏امیه بر منبرمن خون دماغ می‏شود به طوری که خون جاری می‏گردد.[ - مجمع الزوائد، ج ۵، ص ۲۴۰ ] ابن عبدربه اندلسی گوید: عمرو بن سعید به عنوان امیر مدینه به حج رفت و ولید راعزل کرد. چون منبر رفت، خون دماغ شد. مردی عرب گفت: منتظر باشید، برای ما خون‏آورد! مردی عمامه‏اش را به او داد، گفت: منتظر باشید! به خدا سوگند که دامن همهء مردم‏را گرفت: چون برای خواندن خطبه برخاست، مردی به او عصایی دوشاخه داد؛ و اوگفت: به خدا سوگند که میان مردم تفرقه افکند[ - عقد الفرید، ج ۴، ص ۳۷۶ ]صفحۀ ۱۷۷نکته شایان توجه در اینجا این است که اشدق در این خطبه، پس از تهدید و ترساندن‏مردم مدینه[ - وی به این بهانه، عبیدالله بن ابی رافع را دویست تازیانه زد برادرش از او شفاعت کرد (ر.ک. المعارف،ص ۱۴۵). محمد بن عمر نوشته است که عمرو بن سعید بن عاص اشدق، در ماه رمضان سال شصت به مدینه رفت؛ و بر مردم شهر وارد شد. چون مردم مدینه نزد وی آمدند، او را مردی بسیار متکبر یافتند... آنگاه در پی چند تن از اهل مدینه فرستاد و آنان را به سختی کتک زد. (تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۷۲) ] و یادآوری مظلومانه ریخته شدن خون عثمان! - که به دست صحابه کشته‏ش[ - علامه امینی، فهرست شصت تن از صحابه را که در قتل عثمان شرکت داشتند ارائه داده است. (الغدیر، ج‏۹، ص ۱۹۵-۱۶۳) ]اجرای فرمان یزید مبنی بر دستگیری یا قتل امام در مکه پیش از این در مباحث مربوط به تحرک حکومت مرکزی اموی در شام، زیر عنوان‏«نقشهء کشتن ناگهانی یا دستگیری امام در مکه»، گفتیم که این نقشه از واقعیات مسلم‏تاریخی است و تقریباً همهء مورخان بر آن اتفاق نظر دارند. در آنجا عواملی را که امام علیه السلامصفحۀ ۱۷۸ناچار شد در روز ترویه مکه را ترک بگوید، و نیز دیگر عوامل روشنی را که در راستای‏این عامل قرار می‏گیرد بیان کردیم. آنچه در پی جویی تحرک حکومت محلی اموی مکه برای ما اهمیت دارد این است‏که بدانیم، میزان مسؤولیت حکومت محلی در اجرای نقشه حکومت مرکزی برای‏ناگهان کشتن امام یا دستگیری آن حضرت در مکه مکرمه چه اندازه بوده است. تأمّل در سخنان منقول از خود امام علیه السلام در این باره نشان می‏دهد که آن حضرت مسؤولیت‏این نقشه را متوجه نظام اموی به عنوان یک کل و نیز شخص یزید می‏داند؛ چنان که به‏برادرش محمد حنفیه فرمود: برادرجان، از آن ترسیدم که یزید بن معاویه ناگهان مرا درحرم بکشد و من کسی باشم که حرمت این خانه به وسیله او شکسته شود[ - اللهوف، ص ۱۲۸ ] و به فرزدق‏فرمود: اگر شتاب نمی‏کردم مرا می‏گرفتند[ - ارشاد، ص ۲۰۱ ] و به ابن زبیر فرمود: اگر در دو وجبی بیرون‏مکه کشته شوم، دوست‏تر می‏دارم تا یک وجبی آن؛ و به خدا سوگند، اگر در لانه هر یک‏از جنبندگان روی زمین پنهان می‏شدم، مرا بیرون می‏کشیدند تا به مراد خود برسند[ - نور الابصار، ص ۲۵۸ ] ولی برخی متون دیگر تاریخی تصریح دارند بر این که مأمور و ناظر اجرای این نقشه‏در مکه، والی این شهر، یعنی عمرو بن سعید بن عاص (اشدق) بوده است. طریحی‏دربارهء دلایل ناتمام ماندن حج امام حسین علیه السلام می‏نویسد:... زیرا یزید، عمرو بن سعید بن‏عاص را با لشکری بزرگ گسیل داشت و امارت مراسم حج و همه حاجیان را به او سپردو از او خواست که چنانچه نتواند حسین را ناگهانی بکشد، به طور پنهانی او را دستگیرکند. سپس آن ملعون، در همین سال، سی تن از ابلیس‏های بنی‏امیه را در میان حجاج‏مأموریت داد که هر طور بشود حسین را بکشند[ - المنتخب، ص ۲۴۳؛ بحار، ج ۴۵، ص ۹۹ ] پیش از او سید بن طاووس نیز با اشاره به این موضوع نوشته است: چون روز ترویه‏صفحۀ ۱۷۹فرا رسید، عمر بن سعد بن ابی وقاص با سپاهی انبوه به مکه رفت؛ و فرمان داد که چنانچه‏حسین قصد درگیری یا پیکار داشت با او مبارزه کند، ولی حسین در روز ترویه بیرون رفت[ - اللهوف، ص ۱۲۷ ] بدون شک ضبط عمر بن سعد بن ابی وقاص به جای عمرو بن سعید بن عاص دربرخی نسخه‏های کتاب سید بن طاوس، چیزی جز تصحیف سهوی نَسّاخان نیست؛ زیرااز نظر تاریخی مشهور است که در دوران حضور امام علیه السلام در مکه مکرمه عمر سعد درکوفه به سر می‏برد[ - در دوران حضور مسلم علیه السلام در کوفه، عمر سعد نیز در آن شهر بود. زیرا او یکی از کسانی بود که طی نامه‏ای به یزید ضمن یادآور شدن ناتوانی نعمان بن بشیر - والی وقت کوفه - از او خواست تا دیگری را به جایش بگمارد. عمر سعد تا روز ترویه و پس از آن در کوفه بود. زیرا وقتی مسلم را اسیر کرده نزد عبیدالله آوردند، او نیز در مجلس حاضر بود و مسلم به او وصیت کرد؛ ولی او خیانت ورزید. بدون شک هنگام قتل مسلم علیه السلام نیز عمر سعد در قصر بوده است ] مرحوم مقرم می‏نویسد: یزید، عمرو بن سعید بن عاص را در رأس سپاهی گسیل‏داشت و امارت حج و ریاست اجرای مراسم را به او داد و از او خواست که هر کجاحسین را دید به قتل رساند..[ - مقتل الحسین، مقرم، ص ۱۶۵ ] از آنچه گذشت روشن می‏شود که عمرو بن سعید بن عاص (اشدق)، والی وقت مکه،مأموریت داشت تا نقشهء کشتن ناگهانی یا دستگیری آن حضرت را پنهانی و یا در یک‏رویارویی آشکار نظامی به اجرا درآورد. ولی درباره این متون تاریخی دو نکته را باید به خاطر داشت. ۱- از دیگر متون تاریخی چنین برمی‏آید که از همان نخستین روز ورود امام حسین علیه السلام به مکه، اشدق در آن شهر بود[ - برای نمونه ر.ک. تذکرة الخواص، ص ۲۱۴ ] چون از روزگار معاویه والیگری آنجا را داشت. این نظریه‏ای‏است که همه مورخان بر آن اتفاق دارند. در هیچ تاریخی نیامده است که اشدق نخست‏به شام سفر کرده و سپس در دوران حضور امام علیه السلام در مکه به آن شهر باز گشته است. صفحۀ ۱۸۰از این رو گزارش طریحی مبنی بر گسیل شدن عمرو بن سعید از سوی یزید را باید برفرمان به وی حمل کرد. آنچه در نقل سید بن طاوس مبنی بر رسیدن عمرو در روز ترویه‏به مکه آمده است، باید بر بازگشت وی از مدینه برای ترساندن مردم حمل کرد. بنابر این‏بسیار بعید می‏نماید که اشدق در مدت طولانی که امام در شهر حضور دارد و گروه‏های‏گوناگون نزد وی آمد و شد می‏کنند، آن شهر را ترک گوید و تنها در روز ترویه باز گردد. ۲- در برخی متون تاریخی آمده است که یزید عمرو بن سعید را در رأس لشکری بزرگ‏یا انبوه گسیل داشت. ولی از برخی متون تاریخی دیگر چنین بر می‏آید که اشدق، والی‏مکه، لشکری چنان انبوه دراختیار نداشته است. بلکه گروهی از نیروهای نظامی و شرطه‏در اختیار وی بودند که بیش از تکافوی اداره امور داخلی مکه، تنظیم حرکت حاجیان ونگهبانی از حاکم را نمی‏کردند. در بررسی موضوع تلاش عمرو بن سعید اشدق برای‏جلوگیری از خروج امام علیه السلام از مکه به برخی از این متون تاریخی اشاره خواهد شد. مؤید گفتار ما این است که اشدق نه امام را در مکه دستگیر کرد و نه پنهانی یا رودرروبه قتلش رساند! شاید کسی بگوید که برخورداری امام علیه السلام از حمایت کافی در هنگام ورود به مکه،موجب شد که اشدق موفق به اجرای مأموریتش نگردد! این خود اعترافی است به اینکه‏در مکه نیروی کافی برای این کار نداشتند. یا بگوید که اشدق از کشتن امام در یک رویارویی‏آشکار طفره رفت، زیرا بیم آن داشت که با توجه به حضور شماری فراوان از حاجیانی که‏قلبشان مالامال از عشق و محبت امام حسین بود، اوضاع به زیان حکومت اموی رقم بخورد. روشن است که چنانچه تأکیدهای فراوان یزید درباره اجرای این فرمان و نیز تهدیداشدق ستمگر و بی‏باک در برابر مردم مدینه - که بدون توجه به احترام کعبه اعلام کردچنانچه ابن زبیر به کعبه هم پناه ببرد به هر قیمتی که بشود آن را به آتش خواهید کشید -نمی‏بود، این سخن درست بود. مؤید دیگر ما نقل ابن طاوس است که می‏گوید، یزید به اشدق فرمان داد که با حسین علیه السلام درگیر شود (اگر او درگیر شد) و (اگر توانست) با او بجنگد؛ و این خود نشان ترس یزید ازبسنده نبودن قدرت امویان است؛ و آن لشکر بزرگ و سپاه انبوه در اینجا دیده نمی‏شوند. صفحۀ ۱۸۱جلوگیری از خروج امام از روایت‏های تاریخی چنین برمی‏آید که حکومت محلی اموی در مکه برای‏جلوگیری از بیرون رفتن امام علیه السلام از این شهر به دو شیوه عمل کرد. یکی شیوهءآشتی‏جویانه که عمرو بن سعید اشدق طی نامه‏ای به امام علیه السلام ، به آن حضرت وعدهء امان،نیکی و جایزه داد. دیگری شیوه سرکوبگرانه و نظامی که طی آن گروهی از نظامیان‏حکومت در صدد جلوگیری از خروج کاروان حسینی از مکه برآمدند. چنین به نظر می‏رسد که به طور معمول شیوه نخست یعنی دادن امان و جایزه، پیش‏از شیوه سرکوبگرانه به کار گرفته شده است. در یک روایت تاریخی آمده است که اشدق، پس از آگاهی بر عزم امام علیه السلام مبنی برترک مکه طی نامه‏ای به آن حضرت چنین نوشت: من از خداوند می‏خواهم که تو را هدایت‏کند و از قصدی که داری باز گرداند. شنیده‏ام که آهنگ حرکت به سوی عراق داری! ازایجاد تفرقه به خدا پناه ببر؛ و اگر بیمناک هستی نزد من بیا که امنیت و نیکی و جایزه داری[ - البدایة والنهایة، ج ۸، ص ۱۶۵ ] از این بخش سخن اشدق که می‏گوید: «شنیده‏ام که آهنگ حرکت داری» چنین‏استفاده می‏شود که او این نامه را هنگام حضور در مکه و پیش از رفتن به عراق نوشته‏است. اما بخش دیگر سخن وی که می‏گوید: «اگر بیمناک هستی نزد من بیا» مشعر بر این‏است که اشدق این نامه را هنگامی نوشت که امام از مکه بیرون رفته بود. ولی روایت طبری تصریح دارد بر این که اشدق این نامه را پس از خروج امام و به ابتکارعبدالله جعفر نوشت؛ و در حقیقت خود عبدالله نامه را نوشت و اشدق آن را مهر کرد. صفحۀ ۱۸۲طبری گوید: «عبدالله بن جعفر رفت و با عمرو بن سعید بن عاص گفت و گو کرد وگفت: برای حسین نامه‏ای بنویس که حکم امان‏نامه را داشته باشد و در آن به او وعده‏نیکی و جایزه بده، و به او اعتماد کن و از او بخواه که باز گردد، شاید به این وسیله مطمئن‏شود و باز گردد. عمرو بن سعید گفت: آنچه می‏خواهی بنویس و بیاور تا من مهر کنم.سپس عبدالله بن جعفر نامه را نوشت و نزد عمرو بن سعید آورد و گفت: آن را مهر کن وبه دست برادرت، یحیی بن سعید، بفرست که در آن صورت امام قانع خواهد شد وخواهد دانست که تو در مقصود خویش جدیت داری؛ و او چنین کرد»[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۷ ] طبری در ادامه روایت می‏گوید! ... آنگاه یحیی و عبدالله بن جعفر با او دیدار کردند؛و پس از آن که یحیی نامه را خواند بازگشتند و گفتند: نامه را برای او خواندیم و بسیارتلاش کردیم، ولی او با گفتن این سخنان از پذیرفتن آن عذر خواست! من رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم؛ و فرمان یافتم که این کار را انجام دهم، چه به سود من باشد و چه به‏زیانم! آن دو پرسیدند: چه خوابی دیده‏ای؟ گفت: آن را به هیچ کس نگفته‏ام و نخواهم‏گفت تا آن که پروردگارم را دیدار کنم! به گفته طبری متن نامه عمرو بن سعید به امام حسین علیه السلام چنین بود: بسم الله الرحمن الرحیم از عمرو بن سعید به حسین بن علی: من از خداوند خواستارم که تو را از آنچه موجب‏نابودی توست منصرف و به راه راست هدایت کند. شنیده‏ام که آهنگ عراق داری. ازتفرقه‏افکنی به خداوند پناه ببر، زیرا بیم آن دارم که هلاک گردی. من عبدالله بن جعفر ویحیی بن سعید را نزد تو فرستادم. همراه آنان نزد من بیا که در امانی و نزد من جایزه‏داری و نیکی خواهی دید و با رعایت حسن همجواری خواهی زیست. من خداوند را براین گفتار خویش گواه و شاهد و ناظر می‏گیرم. والسلام علیک[ - همان ] گفته‏های تکراری مورد نظر حاکمان ستمگر اموی در این نامه و امثال آن، بر آگاهان‏پوشیده نیست. دراین نامه، قیام علیه نظام ستمگر اموی، از گناهان بزرگ، اسباب تفرقه‏افکنیصفحۀ ۱۸۳و کوشش برای از میان بردن وحدت کلمه امت و جماعت معرفی شده است، و این همان سلاح‏تبلیغاتی است که در برابر همه قیام‏های حق طلبانه و عدالت خواهانه به کار گرفته می‏شود! به نوشته طبری، امام علیه السلام در پاسخ چنین نوشت: آن‏کس که به‏سوی خدای - عزوجل - دعوت‏می‏کند و عمل صالح انجام می‏دهد و می‏گویدکه من از مسلمانانم باعث تفرقه و انحراف از راه خدا و رسول نمی‏شود. تو مرا به امان ونیکی‏و جایزه دعوت کرده‏ای [بدان که‏] بهترین امان‏ها امان خداوند است؛ و آن کس که در دنیااز خداوند نترسد در روز قیامت از او ایمن نیست. از خداوند می‏خواهیم که در دنیا ترس‏خویش را در دل‏مان جای دهد تا در روز قیامت سبب امان ما گردد. چنانچه در نامه خویش‏قصد جایزه و نیکی به من را کرده‏ای، در دنیا و آخرت پاداش نیک خواهی دید.والسلام[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۷ ] روشن است که اشدق پس از نومیدی از دادن پیشنهاد امان به امام علیه السلام [ - بدون شک امام علیه السلام ، به حقیقت [دروغین‏] امانی که بنی امیه می‏دادند از همه آگاه‏تر بود. آنان پیوسته به‏امان‏هایی که به مخالفانشان می‏دادند خیانت می‏ورزیدند؛ مانند امانی که به حجربن عدی دادند. امان از دیدگاه بنی‏امیه و کارگزارانشان چیزی جز یک فریب و دام نبود. مگر ابن زیاد هنگام فرستادن به دنبال هانی به او امان نداد؟ و پس از آن که نزد وی آمد او را دستگیر نکرد و شکنجه نداد و به قتل نرساند؟ آیا ابن زیاد به امانی که نماینده او، محمد بن اشعث، به مسلم داد خیانت نکرد؟ اشدق نیز یکی‏از ستمکاران بنی‏امیه بود که در دست یازیدن به ظلم و ستم و قتل و نیرنگ چیزی کم از ابن زیاد نداشت. تاریخ نقل می‏کند که ابن زیاد بشارت قتل امام علیه السلام را به اشدق داد و او مردم مدینه را از قتل امام حسین علیه السلام آگاه ساخت و با ابراز شادمانی برای یزید دعا کرد؛ و هنگام شنیدن نوحه‏سرایی بنی‏هاشم در خانه‏هایشان، به گفته عمرو بن معدی‏کرب مثل زد و گفت:عجت نساء بنی زیاد عجة#کعجیج نسوتنا غداة الأرنب‏ زنان بنی‏زیاد شیون برآوردند، همانند زنان ما در بامدادان أرنب‏ آنگاه گفت: این ناله و زاری به جای آن ناله و زاری‏ای که برای عثمان کردند. (ر.ک. مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۶، ص ۴۱؛ ارشاد، ص ۲۴۷؛ بحار، ج ۴۵، ص ۱۲۲؛ سفینة البحار، ج ۶، ص ۴۶۵). نقل شده است که پس از شکست مردم در واقعه مرج راهط، عبیدالله بن زیاد به او گفت: بر ترک من بنشین و او نشست. عمرو بن سعید می‏خواست که او را بکشد و عبیدالله گفت: ای سیلی خورده شیطان آیا دست برنمی‏داری!!؟ (عقدالفرید، ج ۴، ص ۳۹۷). خود این اشدق در پایان عمر، تلخی خیانت امویان را چشید، عبدالملک مروان از نوع اموی به وی امان داد و سپس به دست خودش او را سر برید (ر.ک. قاموس الرجال، ج ۸، ص ۱۰۳). ذهبی جزئیات داستان قتل وی را این گونه نقل می‏کند: عبدالملک هنگام حرکت برای تصرف عراق اشدق را به جای خود در دمشق گماشت. او دمشق را به تصرف درآورد و مردم نیز با او بیعت کردند. هنگامی که عبدالملک عراق را به طور کامل تصرف کرد و مصعب کشته شد، بازگشت و عمرو را در دمشق به محاصره درآورد؛ و به او امانی مؤکّد داد. عمرو فریب خورد؛ و پس از مدتی به دست عبدالملک کشته شد. (سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۴۴۹) ] به روشصفحۀ ۱۸۴همیشگی خود یعنی سرکوب روی آورد. طبری به نقل از عقبة بن سمعان گوید: هنگام‏خروج حسین از مکه، فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص در برابر آن حضرت ایستادندو گفتند: از کارت دست بردار و باز گرد. امام علیه السلام نپذیرفت و به راه خویش ادامه داد. دوطرف به دفاع از خود پرداختند و به یکدیگر تازیانه زدند. سپس حسین و یارانش به‏سختی در برابرشان ایستادگی کردند و حضرت به راه خود ادامه داد. آنان فریادبرآوردند: ای حسین، آیا از خداوند نمی‏ترسی، از جماعت جدا می‏شوی و میان امت‏تفرقه می‏افکنی؟ امام علیه السلام در پاسخشان این آیه شریفه را قرائت فرمود: «لی عملی ولکم‏عملکم انتم بریئون مما اعمل وانا بری‏ء مما تعملون» (عمل من برای خودم، و عمل شمابرای خودتان است. شما از آنچه من می‏کنم بیزارید و من از آنچه شما می‏کنید بیزارم!)(یونس، آیه ۴۱). در نقل دینوری آمده است: «چون حسین از مکه بیرون آمد، رئیس شرطه عمرو بن‏سعید ابن عاص، والی شهر، در رأس گروهی از سربازان جلو او را گرفت و گفت: امیر به‏تو فرمان بازگشت داده است. باز گرد وگرنه تو را باز می‏گردانم. حسین علیه السلام از فرمان او سرباز زد و دو طرف به دفاع از خود پرداختند و یکدیگر راتازیانه زدند. عمرو بن سعید با شنیدن این خبر، از بیم وخیم شدن اوضاع، کس فرستاد واز رئیس شرطه خواست که باز گردد[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۶ ] تأمل در این دو گزارش به خوبی نشان می‏دهد که نیروی نظامی بنی‏امیه برایصفحۀ ۱۸۵جلوگیری از خروج امام کافی نبوده است. فرض بر این است که در این درگیری (که باکاروان نسبتاً بزرگ حسینی تا این هنگام در بیرون شهر صورت می‏گرفت) اشدق همه‏نیروهای خویش را به کار می‏گرفت تا از خروج امام جلوگیری کند، ولی بروز درگیری‏پیش‏بینی نمی‏شد، تا اشدق ناچار شود پس از رد و بدل شدن چند تازیانه، از خطرناک‏شدن اوضاع بترسد و از فرستادگان و یا سربازانش بخواهد که نومیدانه باز گردند! صفحۀ ۱۸۹پذیرایی مردم در مکه از امام حسین علیه السلام مردم مکه از خبر ورود امام‏حسین علیه السلام بسیار شادمان گشتن[ - در مقدمه و فصل نخست این کتاب یادآور شدیم که مقصود از مردمی که در مکه از امام علیه السلام استقبال‏کردند، گروه‏های مختلف حج و عمره‏گزار و اندکی از ساکنان خود شهر بودند که با علی علیه السلام و خاندانش دشمنی نداشتند. برای مطالعه مفصل این موضع به فصل مربوط مراجعه نمایید ] و از ایشان به‏طرز باشکوهی‏پذیرایی کردند. آنان در حالی که نسبت به دیگر شخصیت‏های حاضر در شهر بی‏اعتنابودند، پیوسته نزد آن حضرت آمد و شد داشتند و بر گرد شمع وجودش حلقه می‏زدند.زیرا که امام حسین علیه السلام تنها یادگار رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان امت و سرور همه جهان اسلام،و به ویژه اعراب و حجاز به شمار می‏رفت، و هیچ کس از مردم را یارای آن نبود که بتواندبا این مرتبهء بلند و مقام عالی و منزلت شریفِ امام علیه السلام در دل مسلمانان، به‏منازعه بپردازد. ابن کثیر گوید: پس از شنیدن خبر مرگ معاویه و خلافت یزید گروه‏های گوناگون مردم‏نزد امام حسین علیه السلام می‏آمدند و پیرامونش حلقه می‏زدند و پای سخن آن حضرت می‏نشستندو به گفتارش گوش فرا می‏دادند. ولی ابن زبیر در این مدت پیوسته ملازم مصلای خودنزد کعبه بود و همانند دیگر مردم، طی این دوره خدمت امام علیه السلام می‏رسید. وی، با وجودامام علیه السلام امکان اجرای هیچ یک از نقشه‏هایش را نداشت. زیرا می‏دانست که مردم حسین علیه السلام را بزرگ می‏شمارند و آن حضرت را بر وی مقدّم می‏دارند... سبب گرایش مردم به‏حسین علیه السلام [همانطور که گفتیم‏] این بود که وی سروری بزرگ و پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؛ و در آن روز کسی بر روی زمین به پای منزلت او نمی‏رسید و با او برابری نمی‏کرد[ - البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۵۱ ] دینوری گفته است: مردم نزد او در آمد و شد بودند و بر گردش حلقه می‏زدند. آنان‏عبدالله زبیر که پیش از آن با او مجلس می‏کردند، ترک گفتند. پسر زبیر از این موضع‏ناراحت شد و دریافت که به سبب حضور حسین علیه السلام در شهر، مردم به مجلس اونمی‏آیند. در نتیجه او نیز بامداد و شام نزد حسین - رضی الله عنه - آمد و شد می‏کرد[ - الاخبار الطوال، ص ۲۲۹ ]صفحۀ ۱۹۱بزرگان امت... مشورت‏ها و نصایح امام حسین علیه السلام در طول مدت اقامت خویش در مکه مکرمه، با مجموعه‏ای از بزرگان‏و سرشناسان امت اسلامی، با گرایش‏ها، افکار و مشرب‏های گوناگون دیدار کرد. هرکدام از اینان به فراخور مشرب، گرایش و نحوهء تفکر خویش، به آن حضرت پیشنهاددادند، نصیحت کردند و یا اعتراض نمودند. هر چند که جزئیات این، پیشنهادها، نصایح‏و اعتراض‏ها با هم متفاوت است ولی در زمینه تفکر و نگرش به موضوع، همه با هم‏مشترکند. چرا که همه آنها به دست آوردن حکومت و سلامت، عافیت و امنیت دنیوی رارستگاری و پیروزی می‏دیدند، و قتل و آوارگی و گرفتاری و در معرض فشار قرار گرفتن‏را موجب زیان و شکست می‏دانستند و خاستگاه همه آن اعتراض‏ها، پیشنهادها ونصایح، همین منطق بود. به راستی چه اندازه میان این منطق و منطق دوراندیشی که سرنوشت اسلام و امت‏اسلامی را پایهء محاسباتش قرار داده است تفاوت وجود دارد؟! این منطق پیوسته روندرویدادهای سیاسی جامعه را زیر نظر داشت و می‏دید که معاویة بن ابی‏سفیان، رهبروقت حرکت نفاق، بیشتر امت اسلامی را به بیراهه کشانده است. معاویه یاد و نام وفضایل اهل بیت را در پرده کتمان نهاده و به وسیله جعل احادیث دروغین از زبان‏پیامبر صلی الله علیه و آله ، قداست دروغینی را برای خودش و شماری دیگر از صحابه که حرکت نفاق‏را رهبری و یا در رکاب وی حرکت می‏کردند و در راستای غصب حقوق الهی اهل بیت علیهم السلام وی‏را پشتیبانی می‏کردند، دست و پا کرده بود. معاویه با تأسیس فرقه‏های دینی مانند«جبریون» و «مرجئه» که برای خدمت به امویان و توجیه کارهایشان تفسیر دینی ارائه‏می‏دادند، مردم را از قیام و نهضت بر ضد ظلم و ستم باز داشته بود. این گروه‏ها درتلاش‏های فراوان معاویه برای متفرق ساختن قلبی و طبقاتی و زیر فشار قرار دادن هر چه‏بیشتر شیعه، وی را یاری می‏دادند. با توجّه به اینکه دوران حکومت معاویه به درازا کشید، اکثر امّت فریفتهء گمراهی دین‏اموی گشتند و معتقد شدند که حکومت معاویه شرعی است و تداوم خلافت اسلامیصفحۀ ۱۹۲پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله است. وی امام این امّت است و جانشینان وی نیز جانشین شرعی‏پیامبرند. با کمال تأسف قاطبهء امّت کورکورانه به این گمراهی تن دادند و فرمانبردار اوشدند. به طوری که نه تنها جز او را نمی‏شناختند، فکر این را هم که ممکن است حقیقت‏چیز دیگری باشد، نمی‏کردند!... مطمئن‏ترین راه برای شکستن و نابود سازی این چارچوب دینی این بود که مردی بابرخورداری از موقعیّت دینی و پذیرفته شده در نزد امّت اسلامی، قیام کند. چرا که قیام‏او ضامن رسوایی چهرهء دروغین بنی‏امیه بود؛ و واقعیّت جاهلیت و فاصلهء آنان را ازتعالیم اسلامی آن چنان که بود روشن می‏ساخت. این مرد کسی جز حسین بن علی علیه السلام نبود؛ زیرا آن حضرت در قلب اکثریت قاطع مسلمانان جایگاهی بلند داشت و او رادوست می‏داشتند و حرمت می‏نهادند و تعظیم می‏کردند... اگر واقعهء کربلا نمی‏بود،حکومت امویان با عنوان دینی استمرار می‏یافت و با گذشت روزها و سال‏ها در اذهان‏مردم چنین رسوخ می‏کرد که اسلام جز آنچه بنی‏امیه می‏گویند و بدان عمل می‏کنندنیست و فاتحهء اسلام خوانده می‏شد. اگر واقعهء عاشورا نبود، امکان جداسازی میان امویت و اسلام نیز وجود نداشت. این‏سخن به‏این مفهوم است که اگر روزی امویت زوال پذیرفت، زوال اسلام نیز حتمی است. در نتیجه همهء قیام‏ها و انقلاب‏هایی که بر ضدّ ستم امویان برپا می‏شد، ضدّ اسلامی‏تلقّی می‏گردید. اما پیروزی حسینی در عاشورا موجب شد که همهء قیام‏ها و انقلاب‏های‏پس از عاشورا، به نام اسلام و بر ضد امویان برپا گردد[ - ر.ک. جلد اول، زیر عنوان «دورنمای پیروزی حسینی» ]یادآوری شایان ذکر است که امام حسین علیه السلام در همان هنگامی که در عمل بر پایه این منطق‏ژرف اندیشانه - یعنی منطق پیروزی به وسیله شهادت - رفتار می‏کرد، در برخورد باظاهربینان نیز بر اساس استدلال‏های ظاهری، پیشنهادها و نصایح‏شان را پاسخ می‏گفتصفحۀ ۱۹۳گفت و گوی نخست این گفت و گو، سه جانبه بود و عبدالله بن عمر نیز به عنوان نفر سوم در آن شرکت‏داشت و در دوران نخست اقامت امام حسین علیه السلام در مکه مکرمه، که ابن‏عباس و ابن‏عمر(که قصد بازگشت به مدینه را داشتند) نیز در آنجا حضور داشتند، صورت پذیرفت. ازآنجا که ما در اینجا در مقام تشخیص ابعاد موضعگیری و تحرک ابن‏عباس هستیم، تنهامتن گفت و گوهای میان او و امام علیه السلام را مورد دقت و بررسی قرار می‏دهیم. صفحۀ ۱۹۵ابن عمر سخن خود را با برحذر داشتن امام از دشمنی با خاندان اموی وستمگری‏های آنان و گرایش مردم به دنیا آغاز کرد و بیم خود را از کشته شدن آن حضرت‏آشکار کرد و عنوان کرد که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده است که فرمود: حسین کشته‏می‏شود و چنانچه او را بکشند و رهایش کنند و از یاری او دست بردارند، خداوند تا روزرستخیز آنان را وا می‏نهد[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۶-۲۷ ] سپس به امام علیه السلام پیشنهاد کرد که او نیز همانند دیگر مردم ازدر صلح درآید و همانند دوران معاویه شکیبایی پیشه سازد[ - به زودی در تحلیل شخصیت ابن عمر، راز این گفتار وی را آشکار خواهیم کرد ] امام حسین علیه السلام در پاسخ وی فرمود: ای اباعبدالرحمن، آیا با وجود آن سخن‏پیامبر صلی الله علیه و آله دربارهء او و پدرش باز هم با یزید بیعت کنم و با او از در صلح درآیم؟! در این هنگام ابن عباس گفت: راست گفتی ای اباعبدالله، رسول خدا صلی الله علیه و آله در دوران‏زندگی خویش فرمود: مرا با یزید چه کار، خداوند در یزید مبارکی قرار مدهاد! او فرزندم‏و فرزند دخترم یعنی حسین را می‏کشد. به آن که جانم به دست اوست سوگند که اگرحسین در نزد مردمی کشته شود و از قتل وی جلوگیری نکنند، خداوند میان دل وزبانشان دوگانگی می‏افکند. آنگاه پسر عباس گریست امام حسین علیه السلام نیز با او گریست و فرمود: ای پسر عباس، تومی‏دانی که من فرزند دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم! ابن عباس گفت: آری به خدا سوگند،می‏دانیم و می‏شناسیم که در دنیا هیچ کس جز تو فرزند دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله نیست و یاری‏تو همانند نماز و زکات که هیچ کدام بدون دیگری پذیرفته نیست، بر همه مردم واجب است! حسین علیه السلام فرمود: ای پسر عباس، چه می‏گویی درباره مردمی که پسر دختر رسول‏خدا صلی الله علیه و آله را از خانه و زاد بومش و از حرم پیامبر صلی الله علیه و آله و مجاورت با قبر و زادگاه و مسجد اوو هجرتگاه او بیرون رانده‏اند و او را ترسان و بیمناک رها کرده‏اند که نه می‏تواند در جایی‏استقرار یابد و نه در محلی مسکن بگزیند و قصدشان این است که او را بکشند و خونش‏را بریزند، در حالی که نه به خداوند شرک ورزیده و نه کسی جز او را به دوستی گرفته ونه سنت پیامبر صلی الله علیه و آله را تغییر داده است؟! صفحۀ ۱۹۶ابن عباس گفت: نظر من درباره آنها این است که «آنان به خدا و رسول او کفرورزیده‏اند و جز با کسالت به نماز نمی‏ایستند[ - توبه (۹)، آیه ۴۵ ]، «نزد مردم خودنمایی می‏کنند و جزاندکی خدا را یاد نمی‏کنند میان کفر و ایمان سرگردانند، نه با اینان و نه با آنان، آنکه خداگمراهش کند هیچ راهی برای او نخواهی یافت[ - نساء (۱۴)، آیات ۱۴۲ - ۱۴۳ ] و چنین کسانی سزاوار بلایی بزرگ‏اند.اما تو ای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله ، سرآمد افتخارکنندگان به رسول خدایی، تو فرزندزهرای بتولی، تو یقین داری که خداوند از کردار ستمکاران غافل نیست، و من گواهی‏می‏دهم که هر کس از تو دوری جوید و در جنگ تو و پیامبرت، محمد صلی الله علیه و آله ، طمع بندد،در آخرت خیری نخواهد دید. حسین علیه السلام گفت: بار پروردگارا تو گواه باش. ابن‏عباس گفت: ای پسر دختر رسول خدا، جانم به فدایت، گویا مرا به سوی خودمی‏خوانی و از من امید یاری داری! به خدای بی‏همتا سوگند، چنانچه در مقابل چشمانت‏گردن زده شوم تا آنکه همه هستی‏ام از کف برود، یک صدم حق تو را ادا نکرده‏ام! اینک‏من در حضور شمایم هر امری دارید بفرمایید. در این هنگام پسر عمر احساس کرد که امام با گفتن جملهء «پروردگارا تو آگاه باش»حجت را بر مخاطب تمام کرده است و ابن عباس با درک مفهوم این سخن، قصد یاری‏امام علیه السلام را دارد و می‏خواهد که در قیام بر ضد حکومت اموی به او بپیوندد و بر او نیزواجب است که فرمان امام علیه السلام را امتثال کند. لذا خطاب به ابن عباس گفت: ای پسرعباس، اجازه بده از این سخن درگذریم! سپس روبه امام علیه السلام کرد و از او خواست که به مدینه باز گردد و از قیام دست بردارد واو نیز همانند دیگر مردم از در صلح درآید و تا مرگ یزید صبر کند! او همچنین در اینجامدعی شد که چنانچه امام دست از قیام بردارد، اگر بیعت هم نکند، دست از اوبرخواهند داشت! صفحۀ ۱۹۷در اینجا امام علیه السلام مخالفت خویش را با منطق پسر عمر ابراز داشت و او را ملزم به‏پذیرش این حقیقت کرد که پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله با پاکی و هدایت و منزلت ویژه‏ای‏که دارد، مانند یزید بن معاویه نیست؛ و به او فهماند که امویان از او دست برنخواهندداشت تا از او بیعت بگیرند یا او را به قتل برسانند. آنگاه پسر عمر را دعوت کرد تا او رایاری کند؛ و چنانچه یاری‏اش نمی‏کند دست کم در بیعت با یزید شتاب نورزد! آنگاه امام علیه السلام رو به ابن عباس کرد و گفت: ای پسر عباس، تو پسر عموی پدرم هستی‏و از آن هنگام که تو را شناخته‏ام، پیوسته امر به نیکی می‏کنی. تو با پدرم همراه بودی ومشورت‏های هدایت‏آمیز می‏دادی، او از تو تقاضای خیرخواهی و مشورت می‏کرد و تومشورت درست می‏دادی. در پناه خداوند به مدینه برو و هیچ خبری را از من پنهان مکن.من در این حرم اقامت می‏گزینم و تا هنگامی که ببینم مردمش مرا دوست می‏دارند ویاری‏ام می‏کنند در آن می‏مانم. هرگاه که مرا رها کردند. سراغ دیگران می‏روم و به سخنی‏که ابراهیم خلیل علیه السلام هنگام افکنده شدن در آتش بر زبان راند و آتش بر او سرد و سلامت‏شد، یعنی «حسبی اللّه ونعم الوکیل» پناه می‏برم. در این هنگام ابن عباس و ابن عمر به شدّت گریستند. حسین نیز لختی با آنان‏گریست. سپس با آن دو خداحافظی کرد و ابن‏عمر و ابن‏عباس به مدینه رفتند[ - ر.ک. الفتوح، ج ۵، ص ۲۶-۲۷؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۱، ص ۲۷۸-۲۸۱. تنها کسی که روایت این گفت و گو را به طور کامل نقل کرده است ابن اعثم کوفی (صاحب الفتوح) است که خوارزمی نیز در کتاب «مقتل الحسین» خویش از او نقل کرده است. این گفت و گو در بردارنده فرازهایی است که اگر پژوهشگر دقیق آنها را دروغ و مردود نشمرد، حداقل در پذیرش آنها باید تأمل ورزد، به ویژه در آنچه به گفت و گوی امام و ابن‏عمر مربوط است. ما سخن در این باره را به بررسی موضعگیری پسر عمر و نوع تحرک و حقیقت جبهه‏گیری او وامی‏گذاریم ]درنگ و ملاحظه ۱- ابن عباس رضی الله عنه - در بخش نخست سخن خود در این گفت و گو - تأکید کرد که‏پیامبر صلی الله علیه و آله به مردم خبر داد که یزید قاتل حسین علیه السلام است و بر آنان واجب است که از ویصفحۀ ۱۹۸پشتیبانی کنند و یاری‏اش دهند. نیز آن حضرت به مردم هشدار داد که چنانچه امام علیه السلام درحضور مردم کشته شود و از قتل او جلوگیری نکنند و یاری‏اش ندهند، خداوند میان دل وزبانشان دوگانگی خواهد افکند! پسر عمر نیز این هشدار رسول خدا(ص) را مورد تأکیدقرار داد. آنجا که گفت، از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده است که فرمود: حسین کشته می‏شود،چنانچه او را بکشند و رهایش کنند و یاری‏اش ندهند، خداوند تا روز رستخیز آنها راواخواهد نهاد. معنای این سخن این است که حماسه قتل حسین علیه السلام و اینکه قاتلش یزیداست و بر امت واجب است که به حمایت و یاری آن حضرت برخیزند، در میان جامعه‏اسلامی شایع بود! اما با گذشت پنجاه سال از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله مردم به وسیله جریان‏نفاق و به ویژه شاخهء اموی آن گمراه شده، از سفارش‏ها و هشدارهای پیامبر صلی الله علیه و آله فاصله‏گرفته بودند. ابن عباس که تلخی این موضوع و نتایج مخاطره آمیزش را احساس کرده‏بود، گریست و امام نیز با او گریست! ۲- ابن عباس در این گفت و گو بر معرفت خود نسبت به مقام امام حسین علیه السلام وضرورت دوستی و یاری او تأکید ورزید. به دلیل اینکه گفت: «یاری تو همانند نماز وزکات بر امت واجب است...» و گفت: «چنانچه در مقابل چشمانت گردن زده شوم تاآنکه همه هستی‏ام از کف برود. یک صدم حق تو را ادا نکرده‏ام...» ۳- ابن‏عباس همچنین بر شناخت خود نسبت به کفر و نفاق امویان و نیز بر اینکه آنان‏و کسانی که در جنگ با امام یاریشان می‏دهند، در روز رستخیز از خیر بی‏بهره‏اند تأکید ورزید. ۴- از این سخن ابن عباس که می‏گوید: «گویا مرا به سوی خود می‏خوانی و از من امیدیاری داری... اینک من در حضور شمایم هر امری دارید بفرمایید...» چنین استفاده‏می‏شود که او با وجود کهن‏سالی از بنیه‏ای نیرومند برخوردار بوده است؛ وگرنه اعلام‏آمادگی و جهاد نمی‏کرد. آن طوری که برای مثال از روایت دیدارش با ام‏سلمه، پس ازشنیدن سوگواری وی بر حسین[ - امالی طوسی، ص ۳۱۴-۳۱۵، مجلس ۱۱، حدیث ۶۴۰/۸۷ ] استفاده می‏شود، او نابینا نبوده است. آری، می‏توان‏گفت که امام در هیچ جای گفت و گوهایش با ابن عباس، از وی نخواسته است که به[ - امالی طوسی، ص ۳۱۴-۳۱۵، مجلس ۱۱، حدیث ۶۴۰/۸۷ ]صفحۀ ۱۹۹حضرت بپیوندد و یاری‏اش دهد - چیزی که نابینایی و زمینگیری و معذور بودنش را ازجهاد تأیید می‏کند - ، بلکه اعلام آمادگی او برای جهاد و جان‏فشانی در حضور امام، ناظربر اعلام وجوب یاری و دفاع از امام حتی در صورت داشتن عذر، بوده است. ۵ - آن طور که از یکی از بخش‏های این گفت و گو استفاده می‏شود، امام علیه السلام به‏ابن‏عباس اجازه داد که در پناه خداوند در مدینه بماند و به کاروانش نپیوندد. آنجا که‏فرمود: «در پناه حمایت خداوند به مدینه برو و هیچ خبری از خود را از من پنهان مکن». ۶- امام علیه السلام - در دوران نخست اقامتش در مکه - به ابن‏عباس خبر داد که بنی‏امیه قصدکشتن و ریختن خون او را دارند. شاید مقصود امام از این خبر این بود که از نقشه‏حکومت مرکزی برای قتل وی در مدینه یا مکه خبر دهد، یا اینکه می‏خواست‏از این‏حقیقت که «چنانچه بیعت نکند کشته می‏شود» خبر دهد، و به این وسیله نادرستی گفتارکسانی چون ابن عمر را خاطرنشان سازد که می‏گفتند چنانچه دست از قیام بردارد و صبرپیشه کند، حتی اگر بیعت هم نکند خطری تهدیدش نخواهد کرد. ۷- با توجه به آگاهی امام علیه السلام بر این که چنانچه بیعت نکند کشته می‏شود و با توجه به‏پافشاری بر این که حرمت حرم با ریختن خون او شکسته نشود، می‏توان مفهوم سخن آن‏حضرت در پایان این گفت و گو با ابن‏عباس را دریافت که فرمود: «من در این حرم اقامت‏می‏گزینم و تا هنگامی که مردمش مرا دوست بدارند و یاری‏ام کنند در آن می‏مانم و هرگاه‏که رهایم کردند نزد دیگران خواهم رفت...» با توجه به این که این گفت و گو در اوایل‏دوران مکّی انجام شد، مقصود امام علیه السلام این بود که به ابن‏عباس اطمینان دهد دوران اقامت‏وی در مکه کوتاه نخواهد بود و مدت زیادی در آنجا می‏ماند. و امام علیه السلام ماندن خود را درشهر به دوستی و یاری مردم مشروط ساخته بود. این در حالی بود که می‏دانست در میان‏مکیان جز شماری اندک، دوستدار اهل بیت نیستن[ - امام سجاد علیه السلام فرمود: «در مکه و مدینه بیست تن دوستدار نداریم...» (کتاب الغارات، ص ۳۹۳؛ شرح‏نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۱۰۴) ] و در مکّه پایگاهی مردمی که دربرابر حکومت اموی او را حمایت و یاری کند وجود ندارد. صفحۀ ۲۰۰گفت و گوی دوم چنین به نظر می‏رسد که این گفت و گو پس از بازگشت ابن عباس از مدینه به مکه‏برای بار دوم، میان او و امام صورت پذیرفته است. تاریخ می‏گوید: ابن عباس در این‏روزها به مکه آمد، چون شنیده بود که حسین علیه السلام آهنگ رفتن دارد. او نزد امام آمد و بر اوسلام کرد و گفت: فدایت گردم، میان مردم پیچیده است که آهنگ عراق داری! به من بگومی‏خواهی چه بکنی[ - نیز در آنجا آمده است: «همین یکی دو روز حرکت خواهم کرد...» ] امام علیه السلام فرمود: «آری، به خواست خداوند در همین روزهاحرکت خواهم کرد. ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.» ابن‏عباس گفت: تو را از انجام چنین کاری در پناه خداوند قرار می‏دهم. اگر نزد مردمی‏می‏روی که امیرشان را کشته، زمام امور سرزمین‏شان را به دست گرفته و از دشمن خودکناره گرفته‏اند[ - نیز در آن آمده است: «خدایت رحمت کند به من بگو آیا نزد مردمی می‏روی... و دشمن‏شان را بیرون‏رانده‏اند. اگر چنین کرده‏اند نزد آنها برو...» ] اقدام تو درست و به مصلحت است. ولی چنانچه نزد مردمی می‏روی‏که تو را دعوت کرده‏اند و حال آنکه امیرشان بر اریکهء قدرت است و کارگزارانش ازسرزمین‏شان خراج می‏ستانند[ - در تاریخ طبری (ج ۳، ص ۲۹۴) آمده است: «... و کارگزارانش از سرزمین‏شان خراج می‏ستانند، بدان‏که تو را به جنگ و مبارزه دعوت کرده‏اند و بیم آن دارم که تو را بفریبند و با تو مخالفت کنند و رهایت کنند و در حالی به سوی تو بکوچند که از همه مردم بر تو بیشتر سخت بگیرند...» ] بدان که تو را به جنگ و مبارزه دعوت کرده‏اند! شمامی‏دانید کوفه شهری است که پدرت در آنجا کشته شده است، برادرت را ترور کردند وبا آنکه با پسر عمویت مسلم، بیعت کردند او را کشتند و عبیدالله در آنجا فرمان می‏راند وعطا می‏دهد و امروزه مردم بنده دینار و درهم‏اند. بیم آن دارم که کشته شوی؛ تقوای الهی‏پیشه کن و در این حرم بمان؛ و اگر از رفتن ناگزیری به یمن برو که در آنجا دژ می‏توانی‏داشت و شیعیان پدرت در آنجایند و مردم به تو دسترسی نخواهند داشت. امام حسین علیه السلام فرمود: از عراق گزیری نیست! صفحۀ ۲۰۱ابن عباس گفت: اگر با گفتار من مخالفی، زن و فرزندت را با خود مبر که خواهند گفت‏خون عثمان بر گردن تو و پدر توست و بیم آن دارم که تو را نیز همانند عثمان در پیش‏چشم زن و فرزندت بکشند. امام حسین علیه السلام فرمود: ای پسر عمو، به خدا سوگند، اگر در عراق کشته شوم نزد من‏محبوب‏تر از آن است که در مکه کشته شوم. و هر چه خداوند مقدر کند همان می‏شود. باوجود این از خداوند طلب خیر می‏کنم و دربارهء آینده می‏اندیشم[ - الفتوح، ج ۵، ص ۷۲؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۱، ص ۳۰۹-۳۱۰ (به نقل از الفتوح)؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۴؛ با تفاوتی که به مهم‏ترینش اشاره کردیم ]درنگ و ملاحظه ۱ - از قراین موجود در متن روایت می‏توان دریافت که این گفت و گو یا در روزهای پایانی‏حضور امام در مکه انجام شده است؛ به این دلیل که امام علیه السلام فرمود: تصمیم دارم که همین‏روزها بروم. و یا این که در آخرین روز و یا روز پیش از آن صورت پذیرفته است؛ به‏دلیل‏اینکه امام علیه السلام (طبق روایت طبری) فرمود: «در همین یکی دو روز آهنگ حرکت دارم...» ۲ - این روایت تأکید دارد بر این که تصمیم امام علیه السلام برای رفتن به عراق در میان مردم‏مکه و دیگر شهرها به ویژه در واپسین روزهای اقامت وی در مکه، شیوع پیدا کرده بود؛و این با سرّی بودنِ هنگام حرکت، به خواست امام علیه السلام منافاتی ندارد. گذشته از این نفس‏تاریخ حرکت کاروان حسینی از مکه سرّی نبود. چرا که امام علیه السلام اندکی پیش از حرکت‏طی خطابه‏ای فرمود: «... هر کس در راه ما آمادهء فداکاری است [آمادهء حرکت باشد.] ان‏شاء الله فردا صبح حرکت خواهم کرد.[ - مثیر الاحزان، ص ۳۸؛ در فصل اول گفتیم که امام علیه السلام این خطبه را در میان عموم مردم ایراد فرمود ] ۳ - اساس تفکر و موضعگیری ابن عباس نسبت به قیام امام علیه السلام در این گفت و گوپیداست؛ و نشان می‏دهد که او با قیام امام علیه السلام موافق بود، ولی بااینکه پیش از تحرک مردم‏و فراهم شدن مقدمات استقبال از امام، به آن شهر برود مخالفت داشت. این مقوله درمقیاس منطق ظاهری که مبنای مشورت‏ها و نصایح ابن‏عباس بر آن استوار بود درست استصفحۀ ۲۰۲شایان توجه اینکه امام علیه السلام در گفت و گوهایی که با ابن‏عباس و دیگران[ - مانند عبدالرحمن مخزومی، عمرو بن لوذان و محمد حنفیه ] داشت، آنها را تخطئه‏نکرد، بلکه نکاتی بر آنها می‏افزود که در محدوده منطق ظاهربینی ناظر بر درستی آنهاست[ - امام علیه السلام در یک گفت‏وگوی دیگر که پس از آن انجام شد، به ابن‏عباس فرمود: «به‏خدا سوگند من می‏دانم که تو خیرخواه و دلسوزی». آن حضرت به عمربن عبدالرحمن که همین پیشنهاد را داد فرمود: «به خدا سوگند من می‏دانم که تو خیرخواهانه آمده‏ای و خردمندانه سخن می‏گویی». به عمرو بن لوذان نیز که درست همین نظر را داد فرمود: «ای عبداللّه، قضیه بر من پوشیده نیست. لیکن خداوند درکار خویش مغلوب نمی‏شود!» ] ۴ - در پرتو منطق ظاهربینی، پژوهشگر اندیشمند این سخن امام علیه السلام را که می‏فرماید:«گریزی از عراق نیست»، این گونه تفسیر می‏کند که پافشاری حضرت بر رفتن به عراق به‏سبب نامه‏های اهل کوفه بود. زیرا نامه‏ها حجت را بر امام علیه السلام تمام می‏کرد و بر او واجب‏بود که خواستشان را اجابت کرده نزد آنان برود. به‏ویژه پس از آنکه مسلم به حضرت نامه‏نوشته و گزارش داده بود که هجده هزار تن (یا بیشتر) با او بیعت کرده‏اند؛ و از حضرت‏خواسته بود که به کوفه بیاید. مؤید این واقعیت سخنی است که از امام علیه السلام در گفت‏وگویی‏با ابن‏عباس نقل شده است: «اینها نامه و فرستادگان اهل کوفه هستند و بر من واجب‏است که خواستشان را اجابت کنم؛ و نزد خداوند - سبحانه و تعالی - بر من حجت دارند.[ - معالی السبطین، ج ۱، ص ۱۵۱ ] اما در پرتو منطق ژرف‏اندیشانه، سخن امام علیه السلام را که می‏فرماید: «گریزی از عراق‏نیست»، آنهم با وجود آگاهی بر این که کوفیان او و یارانش را خواهند کشت - وتصریحات چندین باره امام علیه السلام - باید این گونه تفسیر شود که امام علیه السلام همچنین می‏دانست‏عراق قربانگاه انتخابی و میدان رویداد سرنوشت‏ساز، رویداد «پیروزی با شهادت‏است.» واقعه‏ای که همه دستاوردهایش تا روز رستخیز به سود اسلام ناب محمدی واهل بیت علیهم السلام است. زیرا در آن روز، شیعیان در عراق از هر جای دیگری بیشتر بودند وعراق از نظر تبلیغی و روحی، مثل شام در چنبرهء سلطه امویان‏قرار نداشت. بلکه عراق آن‏روز آمادگی داشت که از حادثه عظیم عاشورا متأثر و در پرتو انوارش دگرگون شود و ازاین رو جایگاهی مناسب برای قربانگاهی اختیاری بود. صفحۀ ۲۰۳مؤید این تفسیر این است که امام علیه السلام حتی پس از منتفی شدن عملی حجت اهل کوفه‏بر وی، پس از تنها گذاردن مسلم که تنها ماند و تنها جنگید تا کشته شد، بازهم بر رفتن به‏کوفه پافشاری می‏کرد. ۵ - در این گفت‏وگو، ابن‏عباس خطاب به امام علیه السلام گفت: «... تو می‏دانی که کوفه شهری‏است که پدرت در آنجا کشته شد؛ برادرت را ترور کردند و در حالی که با پسر عمویت‏بیعت کرده بودند او را کشتند!...» بدون شک مراد از پسر عموی امام علیه السلام ، مسلم بن عقیل‏است و از همین رو این روایت از نوادر به شمار می‏رود، چرا که خبر قتل مسلم پس ازخروج از مکه و در یکی از منزلگاه‏های راه (زرود) به امام علیه السلام رسید. شاید این عبارت به‏طور عمد و یا از روی فراموشی در این روایت گنجانده شده باشد، خدا بهتر می‏داند. قضیه درباره این سخن ابن عباس که به امام علیه السلام گفت: «از خدا بترس و ملازم این حرم‏باش...» نیز همین گونه است. زیرا که این سخن آمیخته با بی‏ادبی است و بسیار بعیداست که چنین سخنی از ابن‏عباس با آن عرفانی که نسبت به مقام اهل بیت و به ویژه مقام‏امام حسین علیه السلام داشت صادر شده باشد. ۶ - این سخن امام علیه السلام را که می‏فرماید: «کشته شدن در عراق را از کشته شدن در مکه‏دوست‏تر می‏دارم...»؛ می‏توان بر پافشاری آن حضرت بر پرهیز از کشته شدن در مکه به‏منظور حفظ حرمت خانه خدا حمل کرد. همچنین همان طور که پیش از این گفتیم، برحقیقت علم آن حضرت بر این که عراق برترین سرزمین برای قتلگاه انتخابی است حمل‏کرد؛ و نیز به این دلیل که حادثه قتل وی در سرزمین عراق، دست کم از نظر تبلیغی به‏طور کامل به سود او خواهد بود و دشمن نمی‏تواند شهادت او را در پرده ابهام وفراموشی قرار دهد و آن هدف‏هایی را که امام علیه السلام از این شهادت دنبال می‏کرد پنهان‏سازد؛ اهدافی که ژرفای ضمیر مردم را تکان خواهد داد و آنها را در راستای مسیری که‏امام حسین علیه السلام خود می‏خواست به حرکت درخواهد آورد. حال آنکه چنانچه امام علیه السلام به‏طور پنهانی یا آشکارا در مکه ترور می‏شد، برای دشمن این امکان وجود داشت که آن رادر پرده ابهام قرار دهد و از مسؤولیت آن شانه خالی کند. حتی از نفس همین حادثه به‏سود خودش استفاده تبلیغاتی کند. به این ترتیب که قاتلی را - که خودشان وادار به قتلصفحۀ ۲۰۴معنای استخاره استخاره در لغت به معنای طلب خیر کردن در چیزی است و «استخار الله» یعنی ازخداوند طلب خیر کرد و «اللهم خِرْ لی» یعنی خداوندا نیکوترینِ دو کار را برایم برگزین[ - لسان العرب، ج ۴، ص ۲۶۶ - ۲۶۷ ]صفحۀ ۲۰۵و در اصطلاح - چنان که در روایات آمده است - به معنای زیر می‏باشد: ۱ - به معنای طلب خیر کردن از خداوند، به اینکه دعا کند و از خداوند بخواهد کاری‏را که در پیش دارد برایش خیر گرداند و او را در انجامش موفق سازد. ۲ - به معنای آنچه را که خیر است پیش آرد؛ و این معنا، به معنای نخست نزدیک است. ۳ - طلب اراده کردن در آنچه خیر است؛ به این معنا که از خداوند بخواهد عزم او رابر آنچه خیر است جزم کند. ۴ - طلب شناخت آنچه خیر در آن است؛ و این در عرف متداول است[ - ر. ک. مفتاح الکرامه، ج ۳، ص ۲۷۲؛ الحدائق الناظره، ج ۱۰، ص ۵۲۴. صاحب جواهر گوید: استخاره دو معنا دارد؛ نخست آن‏که از خداوند بخواهد کاری که اراده انجامش را دارد برایش خیر گرداند و دوم آن که در آنچه برمی‏گزیند او را موفق و انجامش را برای او ممکن گرداند. شناخت به‏معنای دوم راه‏هایی دارد و ممکن است استخاره کننده پس از انجام نیت به یکی از راه‏های زیر آن را درک کند: - اینکه اراده انجام کار را در او پدید آورد. - اینکه آنچه را برایش اختیار می‏کند بر زبان مشورت شنونده براند. - آن را به وسیله کاغذ، تسبیح یا قرآن کریم تعیین کند. (ر. ک. جواهر الکلام، ج ۱۲، ص ۱۶۲) ] اینک به اصل مسأله باز گردیم... بدون شک مقصود امام از استخاره، معنای متداول امروزی آن یعنی طلب درک آنچه‏در آن خیر است و اینکه امام در پی کشف امری پنهان به طریق امید و نه قطع و یقین‏باشد، نبود[ - سبزواری گوید: به نظر می‏رسد که تسبیح، سنگ ریزه، مشورت و پدیدار شدن اراده و غیره که در این اخبار آمده ویژگی‏ای ندارد. بلکه از باب غالب و نمونه است، و به مقتضای اصل، جواز کشف خیر خداوند به هر شکل ممکن است؛ مادام که نهی شرعی وارد نشده و عنوان حرام یا مکروه به خود نگرفته باشد. زیرا بر حرمت کشف غیب نه به قطع و یقین بلکه به صورت امید داشتن، دلیلی وجود ندارد؛ و رسول خدا صلی الله علیه و آله فال نیک زدن را دوست داشت ولی از فال بد زدن ناراحت می‏شد. (مهذب الاحکام، ج ۹، ص ۱۰۰) ] زیرا این موضوع با اعتقاد حق به اینکه خداوند علم به گذشته و حال و آینده را به‏پیامبر صلی الله علیه و آله بخشیده است. و همچنین با روایت‏های فراوانی که در باره پیش آمدهای آینده‏از آن بزرگواران نقل شده است - و حاکی از علم - آنان به حوادث و رویدادهای روزگار تصفحۀ ۲۰۶روز رستخیز می‏باشد - ؛ به ویژه اخبار مربوط به حماسه عاشورا که به وسیله پنج تن‏آل عبا - صلوات الله علیهم اجمعین - که آیه تطهیر درباره‏شان نازل شده است منافات دارد[ - امام حسین علیه السلام به ویژه از همان دوران کودکی درباره نهضت و شهادت و قاتلانش خبر می‏داد. حذیفهء یمانی گوید: از حسین بن علی علیه السلام شنیدم که می‏گفت: «به خدا سوگند که سرکشان بنی امیه، و پیشاپیش آنان عمر سعد، بر کشتن من گرد خواهند آمد». این سخن در دوران پیامبر صلی الله علیه و آله بود و من گفتم: آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله این خبر را به تو داده است؟ فرمود: نه. سپس من نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتم و موضوع را با حضرت صلی الله علیه و آله در میان گذاشتم ایشان فرمود: «دانش من دانش اوست و دانش او دانش من است؛ و ما بر شدنی‏ها پیش از شدنشان آگاهیم.» (دلائل الامامه، ص ۱۸۳ - ۱۸۴. نباید گفته شود که چگونه چنین چیزی درباره حسین علیه السلام ممکن است؟ این اعتقاد غلوّ درباره او و اهل بیت علیهم السلام است! زیرا اهل تسنن چنین سخنی را از حذیفه یمانی باور دارند و از این قبیل روایت‏ها و بلکه مهم‏تر از آن را از او نقل می‏کنند، مثل این که نقل می‏کنند که گفت: «به خدا سوگند من به همهء فتنه‏هایی که از اکنون تا روز رستخیز روی خواهد داد، داناترین مردم هستم.» (ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۳۶۰، به نقل از احمد و مسلم ] بنابر این ممکن است، استخاره در اینجا به مفهوم دعای امام در پیشگاه پروردگارباشد؛ برای اینکه تلاش او را قرین خیر فرماید و در کاری که قصد انجامش را دارد،موفقش سازد. یا آنکه با کوچک ساختن دشواری‏ها و برداشتن موانع از سر راه آن‏حضرت، در راستای نهضت مقدسش آنچه را که خیر است فراهم آورد. یا اینکه‏استخاره امام به معنای درخواست اراده و تصمیم بیشتر بر کاری است که خیر است وپاداش فراوان دارد. پژوهشگر اندیشمند به آسانی در می‏یابد، قصد امام در همه مواردی که سخن ازاستخاره به میان آورده است، ساکت کردن مخاطب بوده از اصرار بر نهی آن حضرت ازکاری که آهنگ انجامش را داشت. آنچه تا اینجا گفته شد با آنچه در تاریخ آمده است که امام علیه السلام برای قطع اصرار طرف‏سخن خویش به قرآن کریم تفأل زده است - در حالی که نتیجه از پیش برایش روشن بود - مثل‏رفتاری که با خود ابن‏عباس داشت، منافاتی ندارد. نقل شده است که ابن‏عباس اصرار داشت‏که حسین علیه السلام را از رفتن به کوفه باز دارد و حضرت برای مجاب کردنش به قرآن تفأل زد؛صفحۀ ۲۰۷و این آیه شریفه آمد: «کُلُّ نَفْسٍ ذََائِقَةُ الْمَوْتِ وَ اِنَّمََا تُوَفَّوْنَ اُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیََامَةِ»[ - آل عمران (۳)، آیه ۱۸۵ ] آن گاه‏فرمود: اِنََّا لِلََّهِ وَ اِنََّا اِلَیْهِ رََاجِعُونَ‏، خدا و پیامبرش راست گفته‏اند؛ و فرمود: ای پسر عباس،از این پس برای بازداشتن من اصرار مکن، زیرا قضای خدای عزوجل جای بازگشت ندارد[ - ناسخ التواریخ، ج ۲، ص ۱۲۲ ؛ وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۸۷۵ ]گفت و گوی سوم تاریخ می‏نویسد: شب یا فردای آن روز عبدالله‏عباس نزد حسین‏آمد و گفت: ای پسرعمو،می‏خواهم شکیبایی ورزم ولی تاب نمی‏آورم. من در انتخاب این راه از هلاکت و نابودشدن تو بیمناکم، عراقیان مردمانی فریبکارند، به آنان نزدیک مشو، در همین شهر بمان‏که تو سرور اهل حجازی، اگر اهل عراق راست می‏گویند و شما را می‏خواهند، به آنهابنویس تا دشمنشان را بیرون برانند و آن گاه سوی آنها برو؛ و چنانچه ناچار باید بیرون‏بروی، به یمن برو که دژ و دره دارد و سرزمینی پهناور است و شیعیان پدرت در آنجایندتو در آنجا از مردم دوری و می‏توانی به آنها نامه بنویسی و پیک بفرستی و دعوتگرانت رااعزام کنی؛ در این صورت من امیدوارم آنچه را که می‏خواهی به سلامتی فراچنگ آری. حسین علیه السلام فرمود: پسرعمو، به خدا سوگند، من می‏دانم که تو خیرخواه و مهربانی،لیکن من آهنگ رفتن دارم و بار سفر بسته‏ام! ابن‏عباس گفت: حال که می‏خواهی بروی، زن و فرزندت را مبر، زیرا بیم آن دارم که‏مانند عثمان پیش چشم زن و فرزندت کشته شوی و آنان نظاره‏گر باشند! سپس ابن عباس گفت: اگر تو حجاز را بگذاری و بروی، چشم ابن‏زبیر روشن‏می‏شود. امروزه با وجود شما کسی به او توجه نمی‏کند. به خدای بی‏همتا سوگند، اگرمی‏دانستم هرگاه مو و پیشانی‏ات را می‏گرفتم، به طوری که مردم بر من و تو گرد آیند و توسخنم را می‏پذیرفتی، این کار را می‏کردم! گوید: سپس ابن‏عباس از نزد امام بیرون شد و پیش ابن‏زبیر رفت و گفت: ای پسر زبیرچشمت روشن! سپس گفت: صفحۀ ۲۰۸ یا لک من قُبَّرةٍ بِمَعْمَرِ#خَلالکِ الجو فبیضی واصفری‏ وَنقری مََا شئت أن تنقری‏ ای قبّره آبادی برای تو خالی گشت، پس تخم بگذار و صفیر بکش‏ و هر چه می‏خواهی آواز بخوان‏ این حسین است که سوی عراق می‏رود و حجاز برای تو ماند، نگاهش بدار[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۵. ابن عساکر این گفت و گو را با اختلاف بسیار نقل کرده‏است؛ که مهم‏ترینش این است: «پس پاس بلندی از شب را با او گفت و گو کرد و گفت: تو را به خدا سوگند، مبادا فردا ضایع و هلاک گردی، به عراق مرو، چنانچه از رفتن ناگزیری ایام حج را در اینجا بمان و از حال و کار و مردم آگاه شو و آن گاه به کار خویش بنگر - و این در دهم ذی‏حجه سال شصت بود - ولی حسین نپذیرفت و عازم عراق گردید...» [ر. ک. تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، تحقیق محمودی، ص ۲۰۴، شماره ۲۵۵]. روشن است تاریخی که ابن عساکر برای گفت و گو نقل می‏کند، با نقل مشهور که می‏گوید امام علیه السلام در روز هشتم ذی‏حجه بیرون آمد توافق ندارد. ابن اعثم کوفی نیز این مطلب را به اختصار و تفاوتی اندک نقل کرده و در پایان نوشته است: «حسین گفت: من در این کار از خداوند طلب خیر می‏کنم و می‏بینم که چه باید کرد. پس، ابن عباس بیرون آمد و گفت: واحسینا!». وی شعر ابن‏عباس را این گونه نقل می‏کند. یالکِ من قبّرةٍ بِمَعمَرِ#خَلََا لَکِ الجوُّ فبیضی واصفری#ونقری ما شئت ان تنقری#ان ذهب الصائد عنک فابشری#قد رفع الفخ فما من حذر#هذا الحسین سائر فانتشری‏ (ای قبّره آبادی برای تو خالی شد، پس تخم بگذار و صفیر بکش؛ و هر آوازی می‏خوانی بخوان و مژده بده که شکارچی از تو دور شد؛ تله برداشته شد و ترسی در کار نیست، اما حسین رفتنی است پس آزاد باش.) علامه مجلسی به نقل از امام صادق علیه السلام ، از پدرش علیه السلام ، می‏نویسد: «هنگامی که حسین علیه السلام آماده رفتن به کوفه گشت، ابن عباس نزد آن حضرت آمد و او را به حق خداوند و حق خویشاوندی سوگند داد که مبادا برود و در کربلا به شهادت برسد. امام علیه السلام فرمود: من به قتلگاه خویش از تو آگاه‏ترم و آهنگ رفتن و جدا شدن از دنیا را دارم...» (بحار، ج ۷۸، ص ۲۷۳، باب ۲۳ حدیث ۱۱۲) ]گفت و گوی چهارم طبری (امامی) به نقل از ابن عباس می‏نویسد: هنگامی که حسین بن علی آهنگ عراقصفحۀ ۲۰۹داشت با او دیدار کردم؛ و به او گفتم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله ، بیرون مرو! فرمود: «ای‏پسر عباس، مگر نمی‏دانی که جایگاه شهادت من و قتلگاه یارانم آنجاست؟! گفتم: تو این‏را از کجا می‏دانی؟ گفت: با رازی که در وجودم نهاده شده و دانشی که به من بخشیده‏اند!»[ - دلائل الامامه، ص ۷۴ ]اشاره از مجموعه آنچه به عنوان گفت و گوهای عبدالله عباس و امام حسین علیه السلام نقل کردیم،این حقیقت روشن می‏شود که اساس تفکر ابن‏عباس بر این بود که با قیام امام علیه السلام مخالفتی نداشت ولی نظرش این بود، پیش از یاری عملی مردم از رفتن خودداری ورزد. تا آنجا که ما به منابع تاریخی دسترسی داشته‏ایم در جایی ندیده‏ایم که ابن‏عباس باقیام امام علیه السلام مخالف بوده و یا امام را از رفتن منع کرده باشد تنها کتاب «اسرار الشهاده»(دربندی) به نقل از کتاب «فوادح الحسینیه[ - صاحب الذریعه دو کتاب را به همین نام معرفی می‏کند: الف - «الفوادح الحسینیه والقوادح البینیه»مشهور به مقتل العصفور، تألیف شیخ حسین العصفور، برادرزاده صاحب الحدائق در گذشته شوال ۱۲۱۶ هـ . ق. این کتاب به سبک منتخب طریحی، برای آن که در دههء محرم شب و روز خوانده شود، در بیست مصیبت نگاشته شده است. ب - «الفوادح الحسینیه» تألیف شیخ نمربزة، چاپ مطبعة العرفان، صیدا، در ۳۳ صفحه و نُه مجلس، که هر مجلس از یک گفتار و یک مرثیه تشکیل می‏شود. (الذریعه، ج ۱۶، ص ۳۶۴). به نظر می‏رسد که صاحب اسرار الشهاده از کتاب نخست نقل کرده است ] نوشته است که ابن عباس در پایان یکی ازگفت و گوهایش، پس از آن که به شدت گریست، گفت: پسرعموجان، به خدا قسم که‏دوری تو بر من گران است، آنگاه رو به حسین علیه السلام کرد و از او خواست که به مکه بازگرددو با بنی‏امیه صلح کند! حسین علیه السلام فرمود: «هیهات هیهات، ای پسر عباس، این مردم مرا رها نمی‏کنند و هرکجا باشم مرا خواهند جست تا به زور با آنها بیعت کنم؛ و مرا می‏کشند. به خدا سوگنداگر در لانه هر یک از جنبنده‏های زمین باشم مرا بیرون می‏آورند و می‏کشند. به خدصفحۀ ۲۱۰سوگند اینان بر من ستم می‏کنند، همان طور که یهود در روز شنبه ستم کردند؛ و حرکت‏من به فرمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است. انا لله وانا الیه راجعون[ - اسرار الشهاده، ص ۲۴۶-۲۴۷ ] صاحب کتاب معالی السبطین ضمن نقل این گفت و گو می‏نویسد: در برخی کتاب‏هاآمده است: عبدالله بن عباس نزد امام‏حسین علیه السلام آمد و با او به گفت و گو پرداخت، تا آنکه‏از وی خواست به فرمان یزید درآید و با بنی‏امیه صلح کند! وی به نقل دربندی می‏افزایدکه پس از آن ابن‏عباس به امام علیه السلام گفت: ای پسرعمو، شنیده‏ام که آهنگ عراق داری. اینان‏مردمی نیرنگ‏بازند و تو را به جنگ دعوت کرده‏اند. بنابر این شتاب مکن و در مکه بمان! امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند اگر در فلان جا بمیرم، بیش از آن دوست می‏دارم که‏خونم در مکه ریخته شود. مردم کوفه به من نامه نوشته‏اند و بر من واجب است که‏خواستشان را اجابت کنم زیرا که آنها نزد خداوند بر من حجت دارند. عبدالله‏عباس چنان گریست‏که محاسنش خیس شد و گفت: واحسینا، افسوس برحسین[ - معالی السبطین، ج ۱، ص ۱۵۱ ] تأمل در آنچه نقل شد نشان می‏دهد که: ۱ - ادعای این دو کتاب مبنی بر اینکه ابن‏عباس از امام علیه السلام خواست که با بنی‏امیه صلح‏کند و به فرمان یزید درآید، نادر و خلاف نقل کتاب‏های معتبر است. ۲ - نویسنده اسرار الشهاده این موضوع را به کتاب الفوارح الحسینیه نسبت می‏دهد(که اعتباری ندارد) و نویسنده معالی‏السبطین آن را به برخی کتاب‏ها نسبت می‏دهد وروشن است که این ارجاع‏ها ضعیف است. ۳ - عبارت این ادعا گفتار خود ابن‏عباس نیست، بلکه انشای صاحب اسرار الشهاده وصاحب معالی السبطین است. ۴ - عبارت صاحب اسرار الشهاده با معالی السبطین نیز با یکدیگر تعارض روشن‏دارند. اولی می‏گوید: «به او پیشنهاد کرد که به مکه بازگردد»، یعنی اینکه گفت و گو پس ازخروج امام علیه السلام از مکه صورت گرفته است؛ و در کتاب دوم آمده است: «شتاب مکن و درمکه بمان»، یعنی اینکه گفت و گو در مکه انجام شده است. صفحۀ ۲۱۱همچنین روشن است، اعتقاد به اینکه گفت و گو پس از خروج امام از مکه انجام شد،از اصل ادعا نادرتر است. زیرا مشهور و ثابت این است که ابن‏عباس، پس از خروج‏امام علیه السلام از مکه مکرمه با وی دیدار نکرده است. خلاصه مطلب اینکه این ادعای نادر هیچ دلیل معتبر و قابل اطمینانی ندارد، بلکه‏اصلاً دلیلی ندارد. آنچه از متون معتبر استفاده می‏شود این است که ابن‏عباس قیام‏امام علیه السلام را تأیید می‏کرد ولی با رفتن وی به عراق، پیش از آنکه مردمش اقدام عملی کرده‏باشند مخالف بود. آری، سید بن طاووس در یک گفتار مبهم می‏نویسد: عبدالله بن‏عباس و عبدالله بن زبیر آمدند و به امام پیشنهاد کردند که از رفتن خودداری ورزد.حضرت فرمود: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به من فرمانی داده است و من در پی انجام آن هستم.سپس ابن‏عباس بیرون رفت و می‏گفت: واحسینا[ - اللهوف، ص ۱۰۱ ]اشاره در پایان فصل نخست زیر عنوان «چرا امام علیه السلام زنان و کودکان را به همراه برد؟»گوشه‏هایی از حکمت گفتار امام علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه و آله ، «خداوند می‏خواهد که تورا کشته ببیند!» و «خداوند می‏خواهد که آنان را اسیر ببیند»، را بیان کردیم و دوست‏داریم که در اینجا به موارد زیر نیز اشاره کنیم: ۱ - از جمله ابعاد بیم امام علیه السلام از کشته شدن ناگهانی [ترور] به وسیلهء حکومت بنی‏امیه‏در مکه مکرمه - علاوه بر همه مواردی که در این کتاب بدان‏ها اشاره شد - روایت منقول‏از رسول خداست که در آن قرشی کشته در مکه را مورد نکوهش قرار می‏دهد. یعنی‏همان کشته‏ای که حرمت خانه خدا به وسیله او شکسته و مباح می‏گردد، و وزن گناهان‏این مرد از گناه زمینیان بیشتر است و عذاب او به اندازه نصف عذاب دنیا است[ - ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۳۷۷؛ قاموس الرجال، ج ۶، ص ۳۵۴ ] روشن‏است که چنانچه حکومت بنی‏امیه می‏توانست امام حسین علیه السلام را در مکه بکشد، این‏روایت را بر آن حضرت تطبیق می‏کرد و برای برانگیختن نفرت مردم نسبت به امام علیه السلام ،از آن استفاده تبلیغاتی می‏کرد. ۲ - امام علیه السلام ، در جملهء: «چون از تو جدا شدم رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من آمد»، نوع این‏آمدن را روشن نکرده است. آیا در خواب بوده است یا در بیداری، گرچه نتیجه یکی‏است. زیرا دیدن امام در خواب همانند دیدنش در بیداری است؛ و این اختصاص به‏صفحۀ ۲۳۱دیدن امام ندارد و اگر مؤمن نیز در خواب پیامبر را ببیند چنین است. زیرا از آن حضرت‏نقل شده است که فرمود: «هر کس مرا به خواب بیند، به تحقیق خودم را دیده است؛چون شیطان به چهره من و به چهره هیچ یک از جانشینان من و به صورت هیچ یک ازشیعیانشان نمی‏تواند درآید؛ و رؤیای صادق، جزئی از هفتاد جزء نبوت است»[ - ر.ک. شهید آگاه، ص ۱۷۴ ]یک نقل مجعول ابن عساکر در تاریخ خویش، و پس از او مزّی و ذهبی مدّعی شده‏اند که پسر حنفیه‏هنگامی که در مکه از تغییر اراده امام حسین علیه السلام و باز داشتن وی از رفتن به عراق نومیدگشت، از پیوستن پسرانش به‏امام علیه السلام نیز جلوگیری کرد. آن‏ها چنین نوشته‏اند: «حسین علیه السلام به مدینه [نامه‏] فرستاد و به دنبال آن باقی ماندهء بنی‏عبدالمطلب که نوزده مرد و زن وکودک بودند و شامل برادران، دختران و زنانش می‏شدند، نزد وی آمدند. محمد حنفیه‏نیز آنان را همراهی کرد. وی در مکه ضمن دیدار با حسین به اطلاع او رساند که امروزنظرش بر خروج نیست. ولی حسین نظر او را نپذیرفت. محمد نیز پسرانش را از رفتن بااو باز داشت. و هیچ کدام را با آن حضرت نفرستاد، به طوری که حسین علیه السلام از محمددلخور شد و گفت: آیا پسرانت را از رفتن به جایی که من در آن کشته می‏شوم بازمی‏داری؟ محمد پاسخ داد: مرا چه نیازی است که تو کشته شوی و آنها نیز به همراهت کشته‏شوند، هر چند که مصیبت تو از آنان بر ما ناگوارتر است»[ - تاریخ ابن عساکر(زندگینامه امام حسین علیه السلام ، تحقیق محمودی)، ص ۲۰۴ - ۲۰۵، شماره ۲۵۴ ] ولی این موضوع که محمد فرزندانش را از پیوستن به امام علیه السلام باز داشته باشد، نه درکتاب‏های ما، و نه در کتاب‏های دیگران - جز آنچه ابن عساکر و پس از او مزّی[ - تهذیب الکمال، ج ۴، ص ۴۹۳ ] و ذهبی[ - تاریخ الاسلام، حوادث سال ۶۱، ص ۹ ]صفحۀ ۲۳۷نقل کرده‏اند - نیامده‏است. ذهبی و همچنین مزّی این روایت را به‏گونه مرسل نقل کرده‏اندو شاید آن را از ابن عساکر روایت کرده باشند. در سند روایت نیز بیش از یک مجهول‏وجود دارد؛ و در سلسله روایت کسی دیده می‏شود که خود ابن عساکر او را به سست دینی‏متهم می‏کند، مثل بزا[ - وی ابوبکر، محمد بن عبدالباقی بزاز است (ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۲۰، ص ۲۵) ]. دیگرانی نیز هستند که حدیث‏شان قوی نیست، مانند ابن فهم[ - وی حسین بن فهم فقیه است. دار قطنی گوید: او قوی نیست. (ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۱۳، ص ۴۲۷ و تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۹۳) ] از این گذشته، چنین امری کار نکوهیده‏ای بود و در صورتی که وقوع آن صحت‏داشت بعدها بر ابن‏حنفیه و پسرانش خرده گرفته می‏شد و نشانه‏های آن در کتاب‏های‏تاریخی و روایی به چشم می‏خورد. مثلاً محمد حنفیه و فرزندانش به وسیله یک یا چندتن از ائمه یا یکی از بنی‏هاشم و یا دیگر مردم نکوهش می‏شدند و از سوی دیگر محمدو فرزندان او از موضع خویش مبنی بر نپیوستن به امام در مقام دفاع برمی‏آمدند؛ و چنین‏نکوهش و دفاعی در کتاب‏های چاپی و یا نسخه‏های خطی به ثبت می‏رسید. ولی ما نه بر صفحات تاریخ و نه احادیث منقول از ائمه درباره قیام حسینی و یانقل‏های مربوط به خود محمد حنفیه و پسرانش در این باره چیزی ندیده‏ایم. از اینرو، می‏بینیم که آنچه ابن‏عساکر در این باره نقل می‏کند، یک افزایش دروغین‏تاریخی است؛ و هیچ بعید نیست که یکی از راویان این سند تمایلات اموی داشته[ - در سند این روایت ابن عساکر، محمد بن عمر واقدی دیده می‏شود که شیخ مفید درباره‏اش می‏گوید:واقدی، عثمانی مذهب و از امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، بیزار بود. (کتاب الجمل، ص ۵۴). واقدی می‏گفت: کَرخْ خاستگاه فرومایگان است، و منظور او محل سکونت رافضیان بود! (تاریخ بغداد، ج ۳، ص ۳ و قاموس الرجال، ج ۹، ص ۴۹۲)؛ و همه رجالیون اهل تسنن او را به دروغگویی متهم کرده‏اند (ر. ک. فصل دوم، ملاحظه چهارم از ملاحظات مربوط به نامه یزید به ابن‏عباس، ص ۱۵۰ - ۱۵۱) ]خواسته باشد که یکپارچگی صفوف بنی‏هاشم را در موضعگیری نسبت به قیام حسینی‏مخدوش سازد؛ و به ویژه از محمد حنفیه که به امامت حسنین علیهما السلام و زین‏العابدین علیه السلام ، به‏عنوان امام عصر خود پس از امیرالمؤمنین علیه السلام ، اعتقاد داشت، بد بگوید. صفحۀ ۲۳۸درنگ و نگرش ۱- از متن روایت الفتوح چنین بر می‏آید که عبدالله جعفر رضی الله عنه این نامه را از مدینه وپس از انتشار خبر آهنگ امام برای رفتن به عراق، یعنی در اواخر دوران مکی نهضت‏حسینی نوشت. حتی از روایت طبری استفاده می‏شود که این نامه پس از خروج امام علیه السلام از مکه، یعنی پس از پایان دوران مکی نهضت حسینی نوشته شد. طبق هر دو احتمال، دقّت در این قضیه نشان می‏دهد که عبدالله جعفر در قیاس بصفحۀ ۲۴۱آغاز رویدادهای نهضت حسینی، تحرک خویش را خیلی دیر آغاز کرد. این چیزی است‏که از متون تاریخی برمی‏آید ولی حقیقت امر را خداوند بهتر می‏داند. ولی ابن عساکر تنها در این گفتارش به این نامه اشاره دارد: «و عبدالله بن جعفر بن‏ابی‏طالب به او نامه نوشت و وی را از اهل‏کوفه برحذر داشت و آن حضرت را به خدا سوگندداد که نزد کوفیان نرود.[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام ، تحقیق محمودی)، ص ۲۰۲؛ نیز ر.ک. البدایه والنهایه،ج ۸، ص ۱۶۹ و تهذیب الکمال، ج ۴، ص ۴۹۱ ] وی از پاسخ امام علیه السلام نیز تنها به ذکر این بخش بسنده کرده‏است: من رسول خدا صلی الله علیه و آله را درخواب دیدم و او مرا به کاری فرمان داد که در پی انجام آن‏هستم. من آن خواب را برای هیچ کس بازگو نمی‏کنم تا آنکه عمل خویش را دیدار کنم[ - ر.ک. همان ] ۲- از متن نامه عبدالله جعفر چنین برمی‏آید که درباره پیروزی یا شکست ظاهری،دیدگاهش با ابن عباس و محمد حنفیه و دیگران مشترک است. همان دیدگاهی که جهت‏همه مشورت‏ها و نصایح آنان را تشکیل می‏داد و بیم آن داشتند که امام علیه السلام در راهی که‏در پیش گرفته بود کشته شود. از این رو امام علیه السلام به آنان پاسخ می‏داد که منطقی که او براساسش حرکت می‏کند جز این است. او در خواب خویش از رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمانی‏دریافت کرده و مأمور است که برای امتثال فرمان آن حضرت، اقدام به چنین تحرکی کند. ۳- آن طوری که از متن نامهء عبدالله بن جعفر برمی‏آید، وی باور یا آرزو داشت که ازطریق میانجیگری میان حکومت اموی و امام حسین علیه السلام - در صورتی که از قیام چشم‏بپوشد گرچه بیعت هم نکند - متارکه حاصل شود. از این رو امام علیه السلام در پاسخ این توهم عنوان کرد، مادامی که بیعت نکند به طور حتم‏کشته خواهد شد. از آنجا که او با یزید بیعت نخواهد کرد، ناگزیر نتیجه این می‏شود که‏فرمود: «چنانچه در لانه جنبنده‏ای از جنبندگان زمین بروم، مرا بیرون می‏آورند ومی‏کشند!...» در این سخن - بر فرض درستی سخن الفتوح - پاسخِ توهّم عبدالله جعفر نیزهست، که گفته بود او می‏تواند از امویان برای امام و مال و اولاد و خاندانش امان بگیرد. صفحۀ ۲۴۲درنگ و نگرش ۱- این روایت نیز مانند نامه عبدالله جعفر به امام علیه السلام - که صاحب الفتوح آن را روایت‏کرده است - چنین القا می‏کند که عبدالله جعفر بر این باور بود که امام علیه السلام به خاطراحساس ناامنی نسبت به زندگی خودش قیام کرد و نه چیزی جز این. از اینرو به اشدق‏می‏گوید: برای حسین امان نامه‏ای بنویس و به او وعدهء نیکی و جایزه بده... شاید بدان‏مطمئن شود و بازگردد! نیز این روایت القا می‏کند که عبدالله باور داشت که باوجود عدم بیعت با یزید، میان‏حکومت اموی و امام حسین علیه السلام متارکه برقرار می‏شود! چیزی که محمد حنفیه و عبدالله‏بن عباس - آن طوری که از گفت و گوی آنان با امام استفاده می‏شود - بدان باور نداشتند. ما داشتن چنین اعتقادی را از عبدالله جعفر بسیار بعید می‏دانیم. زیرا او پسرعموی‏امام علیه السلام و به او نزدیک بود و روابطی دوستانه داشت و به امامت و عصمتش معتقد بود.به دیدگاه‏هایش در کارها آگاه و به شیوه او دانا بود. صفحۀ ۲۴۴ما بر این باوریم که اندک بودن اسناد تاریخی مربوط به اخبار و جزئیات موضع‏عبدالله جعفر رضی الله عنه نسبت به قیام امام حسین علیه السلام بسیار به مظلومیت وی کمک کرده است! روایت‏های بسیار اندکی هم که در این باره وجود دارد، چهره درخشان این هاشمی‏بزرگ را که طبق روایت، از نظر آفرینش و اخلاق از همه به پیامبر صلی الله علیه و آله شبیه‏تر بود،مخدوش می‏سازد[ - ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۴۵۶ ] ۲- همچنین این روایت مدعی است که نامه اشدق به امام علیه السلام را عبدالله جعفر نوشته‏بود. این نیز یکی از مظلومیت‏های او است. زیرا متن این نامه نشان می‏دهد که پر ازبی‏ادبی نسبت به امام علیه السلام است. مثل اینکه می‏گوید: من از خداوند می‏خواهم که تو را ازآنچه هلاکت می‏گرداند باز دارد و به راه راست هدایت کند. پناه بر خدا از اینکه تفرقه‏ایجاد کنی! بیان چنین سخنی از کسی که به امامت حسین علیه السلام ایمان دارد و او را «نورزمین»، «امیرالمؤمنین» و «روح هدایت» می‏داند بسیار بعید است[ - این مطلب در نامه عبدالله جعفر به امام علیه السلام بر طبق روایت الفتوح (ج ۵، ص ۷۵) و نیز تاریخ طبری (ج ۳، ص ۲۹۶)، آمده است. ] شایان ذکر است که ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح[ - الفتوح، ج ۵، ص ۷۵، خوارزمی ضمن نقل این مطلب از وی (مقتل، ج ۱، ص ۳۱۲) یادآور می‏شود که‏او این نامه را از مدینه نوشت ] خویش این نامه را نقل کرده‏است. ولی یادآور می‏شود که نویسندهء نامه، خودِ عمرو بن سعید اشدق بوده است و نه‏عبدالله جعفر! او همچنین یادآور می‏شود که حامل نامه امام تنها یحیی بن سعید بود،یعنی اینکه عبدالله جعفر با او همراه نبود! شیخ مفید نیز همین داستان را - مطابق با نقل طبری - روایت می‏کند، ولی نمی‏گوید که‏نویسنده نامه خود عبدالله جعفر بود[ - نیز در کامل ابن‏اثیر، ج ۲، ص ۵۴۸ و در البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۶۹ ] بلکه می‏گوید: «سپس عمرو بن سعید به او نامه‏ای‏نوشت...»[ - الارشاد، ص ۲۱۹ ] دقت کنید! صفحۀ ۲۴۵پیوستن دو پسر عبدالله، یعنی عون و محمد به امام علیه السلام [ - مادر عون، زینب دختر علی علیه السلام و مادر محمد، خوصاء دختر حفصة بن ثقیف بن ربیعة... بن بکر بن وائل‏بود (ر.ک. ابصار العین، ص ۷۵-۷۷) ] از ظاهر قراین و شواهدتاریخی چنین بر می‏آید که آن دو همراه پدرشان بودند. سپس به امام پیوستند و پس ازخروج کاروان حسین از مکه، با اطلاع و اجازهء پدرشان بدان ملحق گشتند. شیخ مفیدگوید: هنگامی که عبدالله جعفر از او نومید گشت، به پسرانش یعنی عون و محمد فرمان‏داد که ملازم رکاب حضرت باشند و با او بروند و در راه او جهاد کنند. آنگاه خودش‏همراه یحیی بن سعید به مکه بازگشت[ - الارشاد، ص ۲۱۹ ] مطابق روایت طبری و مفی[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۷ و الارشاد، ص ۲۱۹ ]، فرزندان عبدالله یعنی عون و محمد پیش از آن حامل نامه‏پدرشان به امام علیه السلام بودند. هرچند که سیاق داستان مطابق روایت الفتوح چنین است که اوفرزندانش را همراه نامه، از مدینه به مکه، نزد امام علیه السلام فرستاد[ - الفتوح، ج ۵، ص ۷۵ و مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۳۱۱ ] ابن صباغ نیز بر همین باوراست و در الفصول‏المهمه می‏نویسد: «آنگاه نامه‏هایی از اهل مدینه از عبدالله جعفر به دست‏پسرانش، عون و محمد، و از سعید بن عاص و گروهی از بزرگان مدینه، به امام علیه السلام رسید.[ - فصول المهمه، ص ۱۸۷؛ نور الابصار، ص ۲۵۸. ولی ابن عبدربه، طبق عادت خود در قلب حقایق، در کتابش می‏نویسد: «عبدالله جعفر پسرانش، عون و محمد، را فرستاد تا حسین را باز گردانند! ولی از بازگشتن خودداری ورزید و پسران عبدالله جعفر نیز با او رفتند». (عقد الفرید، ج ۴، ص ۳۷۷) ] فرستادن عون و محمد توسط عبدا... بن جعفر رضی الله عنه برای جهاد و شهادت در رکاب‏امام علیه السلام ، دلیل روشنی است بر اینکه قیام حسینی مورد تأیید وی بوده است. دقت در این‏موضوع نشان می‏دهد که عبدالله جعفر در اصل تأیید قیام و در اصل مخالفت با رفتن‏حضرت به عراق، با ابن حنفیه و ابن‏عباس مشترک است. از جمله روایت‏های کاشف از تأیید قیام امام علیه السلام ، نقل شیخ مفید است که می‏نویسد:یکی از غلامان عبدالله جعفر بر وی وارد شد و شهادت پسرانش را تسلیت گفت. عبداللهصفحۀ ۲۴۶کلمهء استرجاع بر زبان آورد؛ و ابوالسلاسل (ابواللسلاس)[ - طبق ضبط سماوی (ر.ک. ابصار العین، ص ۷۶) ] غلام عبدالله، گفت: این‏چیزی است که از حسین بن علی به ما رسید! عبدالله جعفر او را با کفش راند و گفت: ای‏کثیف زاده، آیا به حسین چنین چیزی را می‏گویی؟ به خدا سوگند اگر نزدش می‏بودم‏دوست داشتم که تا کشته نشوم از او جدا نگردم. به خدا سوگند من آنها را سخاوتمندانه‏در راه حسین داده‏ام و مصیبت آنها بر من گران نیست، چرا که آنان در راه برادرم وپسرعمویم به شهادت رسیدند و همراهش شکیبایی ورزیدند. آنگاه رو به مجلسیان کرد و گفت: الحمدلله، مصیبت حسین بر من گران است. اما اگرمن نتوانستم حسین را یاری دهم، فرزندانم یاری دادند[ - الارشاد، ص ۲۴۷؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۷۹؛ طبری، ج ۳، ص ۳۴۲ ] شایان ذکر است، در اینجا اضافه کنیم که ابوالفرج اصفهانی نقل می‏کند که عبدالله‏جعفر پسر دیگری به نام عبیدالله داشت که مادرش خوصاء دختر حفصة بن ثقیف بود.او نیز در کربلا در حضور امام حسین علیه السلام به شهادت رسید. او و محمد، پسر عبدالله‏جعفر رضی الله عنه ، از یک پدر و مادرند[ - ر.ک. مقاتل الطالبین، ص ۶۱ و به نقل از آن بحار، ج ۴۵، ص ۲۴ ]درنگ و نگرش ۱ - ابن زبیر در گفت و گوهایش با امام علیه السلام دیدگاه‏های متناقضی از خود ارائه می‏داد.گاه به خلاف تمایل باطنی خود به امام علیه السلام پیشنهاد می‏کرد که در مکه بماند.جای دیگر از این ظاهرسازی غفلت می‏کرد و خواست قلبی‏اش را بر زبان می‏آورد وامام علیه السلام را به رفتن به عراق ترغیب می‏کرد! گاه در یک گفت و گو دچار تناقض می‏شد ودر آغاز آن، پیشنهاد بیرون رفتن می‏داد و سپس متوجه می‏شد و از بیم آنکه به آنچه دردل دارد متهم گردد، پیشنهاد ماندن را می‏داد. گاه نیز از خود بی‏خود می‏شد و از امام علیه السلام درخواست می‏کرد که حضرت او را به خلافت برگزیند! ۲ - همچنین ملاحظه می‏شود که حبّ ریاست به اندازه‏ای قلب و فکر پسر زبیر راگرفته است که میان گودی درّه و بلندای قلّه، تفاوتی نمی‏بیند. فرق بزرگ میان خود و امام‏ علیه السلام را ندیده می‏گیرد و خود را - همانند امام علیه السلام - از والیان امر و کسانی که حق خلافت‏دارند می‏شمرد و می‏گوید: «فرزندان مهاجران و والیان امر ما هستیم، نه آنها!» حتی حبّ‏ریاست به اندازه‏ای بر عقل او چیره می‏شود که تعادل خود را از دست داده نسبت به‏حقایق و موازین اشیاء - در آنچه ممکن است و ممکن نیست - کور می‏گردد و هیچ مانعی‏نمی‏بیند که حتی با حضور امام علیه السلام ، خودش خلیفه باشد؛ و می‏گوید: «اگر می‏خواهی‏بمان و کار خلافت را به من بسپار...!» ۳ - در همهء این گفت و گوها مشاهده می‏شود که امام علیه السلام نسبت به ابن زبیر با رعایت‏ادب کامل و اخلاقی عالی رفتار می‏کند. با آنکه می‏دانست پسر زبیر کینهء اهل بیت را به‏دل دارد، با او همانند دوستی مخلص راه می‏آمد و همانند نصیحتگری راستگو به گفت و گصفحۀ ۲۵۶می‏پرداخت. با وجود همهء این خُلق عظیم، امام علیه السلام در گفت و گوهایش با پسر زبیر بر دوموضوع تأکید داشت: یکم - حفظ حرمت خانهء خدا و پرهیز از شکستن حرمتش، آنجا که فرمود: «پدرم مراحدیث کرد که قوچی حرمت حرم را می‏شکند؛ و من دوست ندارم که آن قوچ باشم!» وفرمود: «به خدا سوگند اگر در یک وجبی بیرون آن کشته شوم، دوست‏تر دارم تا آنکه یک‏وجب درون آن کشته شوم!» و فرمود: «چنانچه کشته شوم در حالی که میان من و حرم دووجب فاصله باشد نزد من محبوب‏تر از آن است که کشته شوم در حالی که میان من وحرم یک وجب فاصله است». و فرمود: «نه ما حرمت حرم را می‏شکنیم و نه به وسیله ماشکسته می‏شود؛ و چنانچه من در تل‏اعفر کشته شوم دوست‏تر می‏دارم از اینکه در حرم‏به قتل برسم!» بر خوانندهء دقیق پوشیده نیست که امام علیه السلام در خلال این سخنان‏می‏خواهد به پسر زبیر تأکید کند که مواظب باشد که او نیز آن قوچ نباشد. این سخن برای‏اتمام حجت بود وگرنه امام علیه السلام می‏دانست آن کسی که حرمت خانه خدا را خواهدشکست، همین پسر زبیر است! دوم - امام علیه السلام تأکید داشت که هرگونه ارتباطی میان خود و پسر زبیر را نفی کند؛ و به‏روشنی پیداست که هرگاه احساس می‏کرد کسی در اثنای گفت و گو آنها را می‏بیند و به‏سخنانشان گوش فرا می‏دهد، نظرات و پیشنهادهای ابن زبیر را برای آنان آشکارمی‏فرمود. مثل اینکه فرمود: «این مرد به من می‏گوید: کبوتری از کبوتران حرم باش...» ویا این سخن حضرت که کاشف از آرزوی ابن‏زبیر است: «بدانید که بزرگ‏ترین آرزوی این‏مرد آن است که من به عراق بروم...». ۴ - همچنین ملاحظه می‏شود که امام علیه السلام به پسر زبیر و دیگر کسانی که سخنش رامی‏شنوند تأکید می‏ورزد که او بناچار کشته خواهد شد؛ آنجا که فرمود: «به خدا سوگنداگر در لانهء جنبنده‏ای از این جنبندگان باشم، مرا بیرون خواهند کشیدتا درباره من به‏مقصودشان برسند! به خدا سوگند که آنان بر من ستم روا می‏دارند همان طوری که یهوددرباره شنبه ستم روا داشتند.» همان طور که با کنایه به محل قتل خویش اشاره کرد صفحۀ ۲۵۷فرمود: «اگر در طف (کربلا) کشته شوم نزد من محبوب‏تر از آن است که در حرم کشته‏گردم!» و فرمود: «ای پسر زبیر، چنانچه در ساحل فرات دفن شوم نزد من محبوب‏تر از آن‏است که در آستانه کعبه دفن گردم!» شاید مراد امام از این سخنان، این بود که می‏خواست‏با ابن‏زبیر و دیگر کسانی که گفت و گوی میان آنها را می‏شنیدند، اتمام حجت کند که برای‏یاری و جهاد در رکاب وی، رهسپار عراق گردند. ۵ - از جمله چیزهایی که - بر آنها که اندک آگاهی بر تاریخ نهضت حسینی دارند -پوشیده نیست، این است که نصایح و پیشنهادهای متناقض پسر زبیر - هر چند که امام علیه السلام با کمال ادب و احترام به آنها گوش فرا می‏داد - هیچ گونه تأثیری بر آن حضرت، که نسبت‏به حقیقت دشمنی قلبی پسر زبیر نسبت به آل محمد و دروغ بودن دوستی و خیرخواهی‏وی نسبت به آنان آگاه بود، نگذاشت. از اینرو دیدگاه پسر زبیر هیچ گونه تأثیری، کم یازیاد، بر روند حوادث نهضت حسینی نداشته است. اینجاست که خوانندهء دقیق، از سستی سخن ابن ابی‏الحدید که می‏گوید: «حسین براساس عمل به پیشنهاد خائنانه پسر زبیر به عراق رفت» بسیار شگفت زده می‏شود. ابن ابی الحدید می‏نویسد: «حسین علیه السلام در مکه دربارهء خروج از آن شهر باعبدالله‏زبیر مشورت کرد؛ و به گمان اینکه عبدالله خیرخواه او هست رهسپار عراق‏گشت. عبدالله به امام خیانت کرد و گفت: در مکه نمان زیرا در این شهر کسی نیست که باتو بیعت کند. ولی به عراق برو؛ زیرا هرگاه که تو را ببینند هیچ کدامشان به تو پشت‏نخواهد کرد. در نتیجه حسین علیه السلام به عراق رفت تا آنکه کارش همان شد که دیدیم![ - شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۱۰۲ ] سخیف‏تر از سخن ابن ابی‏الحدید، گفته محمد الغزالی در دفاع از پسر زبیر و بعیدشمردن اینکه او برای راحت شدن از دست امام به حضرت پیشنهاد رفتن به عراق را داده‏باشد، است. وی می‏گوید: «عبدالله زبیر پارساتر و دیندارتر از آن است که به این‏فرومایگی تن داده باشد!»[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۲، ص ۳۱۱ ]صفحۀ ۲۵۸درنگ و نگرش ۱- پیش از این گفتیم[ - ر.ک. حاشیه پایان این روایت زیر عنوان «تحرک عبدالله بن عباس» در اوایل این فصل ] که ابن اعثم کوفی، تنها کسی است که متن مفصل این گفت و گورا در کتاب «الفتوح» خویش، به نقل از خوارزمی در کتاب «مقتل الحسین»، نقل کرده‏است. نکته درخور توجه، این که متن یاد شده، از سویی در بردارنده عباراتی متعارض‏است و از سوی دیگر با دیدگاه اهل بیت نسبت به برخی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله ، چه‏در دوران زندگی و چه پس از رحلت آن حضرت، سازگاری ندارد. نمونه گفته‏های‏متعارض، آن سخن امام علیه السلام به ابن عمر است که می‏فرماید: «اباعبدالرحمن، از خدابترس و دست از یاری من برمدار»؛ و پس از آن می‏فرماید: «اگر خروج با من برایت‏دشوار است و بر تو گران می‏آید، بیشترین عذر را داری». نمونه دیگر این سخن حضرت‏است «به آن که جدم، محمد صلی الله علیه و آله ، را بشارت دهنده و بیم‏دهنده برانگیخت، چنانچه‏پدرت!» و این سخن ایشان «مرا در نمازت یاد کن!» و این سخن حضرت «ولیکن دعابرای من پس از هر نمازی را فراموش مکن». به گمان قوی عبارتی که به پسر عمر اجازه یاری نکردن امام را می‏دهد و او را بسیارمعذور می‏داند؛ و نیز عبارتی‏که برخی صحابه را برای کاری که انجام نداده‏اند، می‏ستاید- در حالی که اسناد تاریخی خلاف این را ثابت می‏کند - و نیز عبارتی که مدعی است، امامصفحۀ ۲۶۵به نماز یا به دعای پسر عمر عنایت دارد - به فرض اینکه اصل خود روایت درست باشد -به اصل متن افزوده شده و برخی از راویان یا نساخان برای نیک جلوه دادن چهره برخی‏بر زبان امام، آن را در متن روایت گنجانده‏اند. ۲- ابن عمر اعتراف دارد به اینکه یاری امام حسین و پیوستن به او، واجب شرعی‏است؛ آنجا که می‏گوید، از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده است که فرمود: «حسین کشته می‏شودو چنانچه او را بکشند و از او دست بکشند و یاری‏اش ندهند، خداوند نیز تا روز قیامت‏آنان را رها خواهد کرد!». برای ابن عمر، این واجب شرعی مقدس، مورد تأکید قرار می‏گیرد، زیرا از ابن‏عباس‏نیز شنید که او از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده است که فرمود: «مرا با یزید چه کار!؟ او فرزندم‏و فرزند دخترم را به قتل می‏رساند. خداوند در یزید مبارکی قرار مدهاد! به آن که جانم‏در دست او است سوگند، فرزندم در حضور قومی کشته نمی‏شود که او را یاری ندهند،جز اینکه خداوند میان دل و زبانشان اختلاف می‏اندازد!» امام علیه السلام به طور صریح و روشن و کامل با ابن عمر احتجاج می‏کند و به او می‏گوید:«اباعبدالرحمن، از خدا بترس و دست از یاری‏ام برمدار!». با این همه می‏بینیم که عبدالله عمر باز می‏ایستد و از یاری امام حسین علیه السلام به طورعمدی و بدون عذر دست می‏کشد؛ و به این هم بسنده نمی‏کند، بلکه با اصرار از امام‏می‏خواهد که دست از قیام بردارد و به مدینه بازگردد و در صلح قوم وارد شود و وجودیزید را تحمل کند! ۳- همچنین ملاحظه می‏کنیم که ابن عمر - گویی که سخنگوی رسمی اموی‏ها است -می‏کوشد تا به امام تفهیم کند که متارکه میان او و یزید امر ممکنی است؛ و باکی نیست ازاینکه امام دست از قیام بردارد، هر چند که بیعت هم نکند؛ و می‏گوید: «اگر دوست داری‏که بیعت نکنی، آزادی تا در این باره بیندیشی!»؛ و می‏گوید: «اگر دوست نداری که بیعت‏کنی، هرگز بیعت مکن و در خانه بنشین!». باید دید که آیا ابن عمر به امکان چنین متارکه‏ای یقین کامل داشت!؟ صفحۀ ۲۶۶چگونه می‏توانست یقین داشته باشد، و حال آنکه خود او از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بودکه فرمود: «حسین کشته می‏شود!...» و شنید که ابن عباس نیز روایت کرد که یزید قاتل‏حسین علیه السلام است!؟ چنانچه به امکان این متارکه یقین نداشت، چرا بر ادعای امکان آن پافشاری می‏کند؛چنانکه گویی از زبان حکومت اموی سخن می‏گوید!؟ آیا ابن عمر نمی‏خواست که - به زبان مشورت و خیرخواهی - پس از فرو نشاندن‏شعله انقلاب، امام را در دام یزید بیندازد!؟ آیا هیچ اندیشمندی چنین کاری را از ابن عمر بعید می‏شمارد!؟ شاید درنگ در ابعاد آیندهء این نگرش، پاسخ را برای ما روشن سازد! ۴- ابن عمر در این گفت و گو، بر اعتراف خود نسبت به دشمنی امویان با اهل بیت وستم بر آن بزرگواران و نیز بر اینکه امویان و در رأسشان یزید همان «قوم ستمگر»اند ونزد خداوند «بی‏بهره‏اند»، تأکید می‏ورزد، او همچنین تأکید کرد که مردم به طمع طلا ونقره (زرد و سفید) به آنان بگروند. ولی می‏بینیم که همین ابن عمر از معاویه «زرد و سفید» رشوه می‏گیرد تا مقدمات‏ولایتعهدی یزید را فراهم آورد؛ و صد هزار درهم ارسالی معاویه را می‏پذیرد[ - ابن کثیر می‏نویسد: «معاویه هنگامی که آهنگ گرفتن بیعت برای یزید را کرد، صدهزار برایش فرستاد...». (البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۸۳). ابن اثیر می‏نویسد: «معاویه آهنگ گرفتن بیعت برای پسرش یزید را کرد، آنگاه صد هزار درهم برای ابن عمر فرستاد و او پذیرفت...». (الکامل، ج ۲، ص ۵۰۹) ] می‏بینیم که ابن عمر به بیعت با یزید مبادرت ورزید! با آنکه امام علیه السلام - حداقل - در این‏گفت و گو از وی خواسته بود که پیش از اندیشیدن به چگونگی فرجام کار، در بیعت بایزید شتاب نکند. این در حالی است که ابن عمر اعتراف دارد به اینکه یزید مردی‏ستمگر است و نزد خداوند بهره‏ای نخواهد داشت! باز می‏بینیم که ابن عمر در دورانی‏که امّت در مدینه بر یزید شوریده و او را به خاطر فسق و فجورش خلع کرده است، برتمسک به بیعت یزید اصرار می‏ورزد و مدعی است‏که این بیعت، بیعت با خدا و پیامبر است!و با اعلام بیزاری از مخالفان این بیعت، خاندانش را نیز از مخالفت با آن نهی می‏کند! صفحۀ ۲۶۷تاریخ می‏نویسد: هنگامی که مردم مدینه بیعت با یزید را شکستند «ابن عمر پسران وخانواده‏اش را گرد آورد و پس از گواهی به یگانگی خدا و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: امابعد، ما با این مرد، بر بیعت خدا و رسول او بیعت کردیم و من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم‏که فرمود: در قیامت برای خائن پرچمی نصب می‏کنند و می‏گویند: این به فلان کس‏خیانت کرد. بزرگ‏ترین خیانت - پس از شرک به خداوند - این است که مردی با مردی‏دیگر بیعت کند بر بیعت خدا و رسول او و سپس بیعت خویش را بشکند. هیچ کدامتان‏حق شکستن بیعت و زیاده‏روی در این کار را ندارد؛ که موجب جدایی من از او خواهدشد.» این روایت را مسلم نقل کرده و ترمذی آن را صحیح خوانده است[ - سنن ترمذی، ج ۴، ص ۱۴۴ ] آیا معقول است که بیعت با مردی ستمگر و تبهکار که نزد خداوند بهره‏ای ندارد،بیعت با خدا و رسول او باشد!؟ مگر نه این است که همه امّت اجماع دارند بر اینکه عدالت از شرایط امامت است[ - ر.ک. الجامع لاحکام القرآن، ج ۱، ص ۱۸۷، شرط یازدهم از شرایط امامت ] خائنی که روز قیامت برایش پرچم نصب می‏کنند کیست؟ کسی که با اطلاع قبلی برفسق فاسق با او بیعت می‏کند - مثل ابن عمر - یا مردم مدینه که پس از آگاهی و یقین برفسق یزید بر ضد او شوریدند و بیعتش را شکستند!؟ چرا ابن عمر طلحه و زبیر و همراهانشان را خائن‏هایی که روز قیامت برایشان پرچم‏نصب می‏شود نمی‏داند؟ که اینها بیعتشان را با الگوی عدالت، امیرالمؤمنین علی علیه السلام شکستند! یا اینکه ابن عمر در اینجا نیز درنگ می‏کند و مغالطه دیگری از مغالطه‏های‏بزرگ و فراوان خویش را ابداع می‏کند!؟ عبدالله بن عمر یکی از زبان‏هایی بود که به حکومت اموی خدمت کردند، بلکه‏شیپوری اموی بود که اصرار داشت تا در سرود مخالفت، نغمه‏ای جدا ساز کند! ومی‏کوشید تا مخالفت را از درون خُرد کند. اینکه برخی مورخان پنداشته‏اند ابن عمر یکیصفحۀ ۲۶۸از سران مخالف بود، سخن در خور توجهی نیست. زیرا دقت در این موضوع هیچ‏حضوری در هیچ موضع مخالف و جدی برای او به چشم نمی‏خورد، بلکه او از صحنه‏همه مخالفت‏های راستین غایب بوده است. تأمل جدی اندیشه و ران نشان می‏دهد که عبدالله بن عمر از همان آغاز - از روی‏اصرار و عناد - به حرکت نفاق به رهبری حزب سلطه وابسته بود و سپس در دوره‏های‏بعد که رهبری آن به حزب اموی به رهبری معاویه و سپس یزید سپرده شد نیز در آن‏حزب خدمت می‏کرد. ماهیت واقعی ابن عمر، همین است؛ هر چند که در ظاهر با سران شورش و به ویژه‏امام حسین علیه السلام نیز روابط حسنه برقرار کرده باشد. این حقیقتِ [روحی‏] ابن عمر را، معاویه در وصیت به پسرش یزید، بدون پرده‏پوشی‏آشکار می‏سازد، آنجا که می‏گوید: «اما ابن عمر با تو است! ملازم او باش و او را رها مکن![ - امالی صدوق، ص ۲۱۵، مجلس سی ام، حدیث شماره ۱ ]درنگ و نگرش ۱- این گفت و گو نمایانگر منزلت نیکوی عمر بن عبدالرحمن مخزومی نزد امام‏حسین علیه السلام است. زیرا وی را به نیکی ستود و فرمود: «بگو، از نظر من تو نه کژاندیشی ونه این کار (مشورت) زشت است!» در تعبیر دیگری آمده است «تو نه نیرنگ‏بازی نه‏متهم، پس بگو![ - تاریخ ابن‏عساکر، ص ۲۰۲، شماره ۲۵۴ ] در تعبیری دیگر آمده است: «بگو، به خدا سوگند من تو را نه فریبکاصفحۀ ۲۷۲می‏دانم و نه درباره‏ات گمان هواپرستی دارم!»[ - الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۴۰ ] در پایان گفت و گو نیز به‏او فرمود: «تو درنزد من، ستوده‏ترین مشاور و خیرخواه‏ترین خیرخواهانی!» و در تعبیری دیگر: «و از سرهوای نفس سخن نمی‏گویی!»[ - فصول المهمه، ابن‏صباغ، ص ۱۸۵ ] همهء این سخنان و تعابیر کاشف از وقار، راستی ودرستی مخزومی نسبت به امام حسین علیه السلام است. از این عمر بن عبدالرحمن مخزومی در کتاب‏های رجالی ما نامی به میان نیامده‏است؛ ولی او از رجال صحاح ششگانه و یکی از فقیهان هفتگانه مدینه است. وی از عماریاسر، امّ سلمه، عایشه، ابوهریره و مروان نقل روایت کرده است. در جنگ جمل به دلیل‏خردسالی بازگردانده شد. ابن سعد گوید: او در دوران خلافت عمر به دنیا آمد و در سال‏فقیهان و به قولی سال ۹۵ هـ درگذشت[ - ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۴۱۸ ] چون نماز بسیار می‏گزارد به‏او راهب قریش می‏گفتند. او نابینا بود؛ و از بزرگان قریش است[ - ر.ک. تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۳۰ ] ۲- پیشنهادی که عمر بن عبدالرحمن مطرح کرد، درست مشابه پیشنهاد ابن‏عباس[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۵ ] وپیشنهاد عمرو بن لوذان در این باره است[ - الارشاد، ص ۲۴۸ ] خلاصه این پیشنهادها این است که درست‏این است که نخست پیش از رفتن امام نزد مردم کوفه، آنها در اقدامی عملی علیه حاکم‏شهر شورش کنند و کارگزاران و طرفداران یزید را بیرون برانند. و اوضاع را به‏دست‏بگیرند. آنگاه امام علیه السلام نزد آنان برود. نظر درست از دیدگاه آنها این بود. ولی این نظر، برپایهء منطق پیروزیِ نزدیک و ظاهری و به دست گرفتن حکومت، مبتنی بود. از این رومی‏بینیم که امام علیه السلام این پیشنهادها را نادرست نمی‏داند و پیشنهاد دهندگان را می‏ستاید. باوجود این با آنها مخالفت می‏کند و به‏کار نمی‏بندد؛ زیرا امام بر پایه منطقی دیگر یعنیصفحۀ ۲۷۳منطق «پیروزی با شهادت»، پیروزی آشکار، عمیق، فراگیر و پیوسته‏ای که تا روز قیامت‏اسلام ناب محمدی را از همه شائبه‏ها نگه دارد، حرکت می‏کند. ۳- شاید گفته شود که آنچه در متن این خبر از قول مخزومی آمده است - «هنگامی که‏حسین آماده حرکت به سوی عراق شد...» - ضرورتاً نشان نمی‏دهد که این دیدار در مکه‏انجام شده باشد، زیرا روایت‏های دیگری نیز از برخی دیدارها با امام وجود دارد که دربردارنده چنین نکته هایی هست، امّا تأکید شده که آنها در مدینه انجام شده است؛ مثل‏دیدار امام علیه السلام با اُم‏سلمه رضی الله عنه ، بنابر این آیا دلیل دیگری وجود دارد مبنی بر اینکه دیدارامام با مخزومی در مکّه صورت پذیرفته باشد؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت: خبر عزم امام بر رفتن به عراق در اواخر دوره توقف‏ایشان در مکه مکرمه منتشر گردید؛ و در هنگام حضور ایشان در مدینه منوره هیچ کس ازنیّت ایشان در رفتن به عراق خبر نداشت، مگر چند تن از خاصان وی مثل محمدحنفیه‏ رضی الله عنه و ام‏سلمه رضی الله عنه . ولی به کسان دیگر، جز اینان، اغلب امام علیه السلام اشاره می‏کرد که اینک به‏مکه می‏رود و سپس در کار خویش از خداوند طلب خیر می‏کند. بنابر این کسانی مانندمخزومی، در آغاز حرکت امام از نیّت ایشان برای رفتن به عراق، بی‏اطلاع بودند. از این گذشته این خبر تتمه دارد که طبری آن را از قول مخزومی نقل می‏کند که گفت:«آنگاه از نزدش بازگشتم و بر حارث بن خالد بن عاص[ - عالمان رجال از وی یاد نکرده‏اند و اعتقاد به اینکه او در آن هنگام والی مکه بود، نادر و ضعیف است.مشهور آن است حاکم آن وقت مکه عمرو بن سعید اشدق بود ] - والی مکه - وارد شدم. او از من‏پرسید: آیا با حسین دیدار کردی؟ گفتم: آری. سپس گفت: او به تو چه گفت و تو به او چه‏گفتی؟ گوید: من چنین و چنان گفتم و او به من چنین و چنان گفت. سپس گفت: به‏خدای‏مروهء خاکستری سوگند، نسبت به او خیرخواهی کردی! به پروردگار سوگند، نظر همانی‏است که تو داده‏ای خواه بپذیرد یا وابگذارد»[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۴؛ مروج الذهب، ج ۳، ص ۷۰ ] این روایت دلالت کافی دارد بر اینکه این دیدار در مکه مکرّمه انجام شده است. صفحۀ ۲۷۴درنگ و نگرش ۱- واقدی در این روایت کیست؟ زراره چه کسی است؟ واقدی اگر همان محمد بن عمر بن واقد، ابوعبدالله اسلمی مدنی واقدی باشد؛ وی‏در سال ۱۲۰ هـ به دنیا آمد و دوران امام حسین علیه السلام را درک نکرد[ - سیر اعلام النبلاء، ج ۹، ص ۴۵۴ ] چنانچه واقدی، واقد بن عبدالله تمیمی حنظلی باشد، وی در دوران عمر بن خطاب‏وفات یافت[ - مستدرکات علم الرجال، ج ۸، ص ۹۸ ] و او نیز دوران قیام حسینی به سال شصت را درک نکرد! زراره شخصیت ناشناخته‏ای است؛ خواه ابن خلج یا حلح (مطابق دلائل الامامة) یاصالح باشد. نمازی در مستدرکات علم رجال می‏نویسد: ابن خلج از یاران حسین علیه السلام است ومعجزاتش را دید و خبر شهادت حسین علیه السلام و یارانش را از زبان خود آن حضرت شنید.ولی ابن صالح سه روز پیش از رفتن امام به عراق، به دیدار آن حضرت مشرف شد[ - مستدرکات علم الرجال، ج ۳، ص ۴۲۵؛ و ر.ک. تهذیب الکمال، ج ۶، ص ۲۹۷، و ج ۱۹، ص ۲۶۳ ] ولی نمازی (ره) پیش از روایت طبری چیزی نقل نکرده و زراره را به خوبی‏نشناسانده است! شاید در این سند حذف و گسستگی صورت پذیرفته باشد و آن کسانی‏که با امام علیه السلام دیدار کردند، کسانی غیر از واقدی و زراره بودند و نام‏های‏شان حذف شده‏است. والله العالم[ - دلائل الامامه، ص ۱۸۲، حدیث شماره ۹۸/۳ و به نقل از او، سید بن طاووس در لهوف، ص ۱۲۵، و در آن آمده است: «و زرارة بن خلج» و نیز: «پیش از آنکه به عراق برود به او خبر دادیم... ولی من به یقین می‏دانم که قتلگاه من و یارانم اینجا است...». بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۶۴، به نقل از لهوف، و در آن آمده است: «زرارة بن صالح» ]صفحۀ ۲۷۹۲- در متن این روایت، نمونه‏ای از نمونه‏های اراده و قدرت تکوینی دیده می‏شود که‏امام معصوم علیه السلام از آن برخوردار است و این ریشه در اعتقادات ما دارد. اگر امام علیه السلام به‏کوهی بفرماید، از جا کنده می‏شود - آن‏طور که در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است[ - حسن بن عطیه گوید: اباعبدالله علیه السلام بر صفا ایستاده بود. عباد بصری به او گفت: حدیثی از شما روایت‏می‏شود. فرمود: چه حدیثی؟ گفت: حرمت مؤمن از حرمت این خانه برتر است. فرمود: [بله‏] من این را گفته‏ام. مؤمن کسی است که اگر به این کوه‏ها بگوید بیا، بیاید. گفت: چون به کوه‏ها نگریستم دیدم که پیش آمده است! سپس به کوه فرمود: به جایت بازگرد، منظورم تو نبودی! (الاختصاص، ص ۳۲۵) ] -و هستی اعم از عالم بالا و پایین، با اجازه خداوند، در تصرف امام علیه السلام است. ائمه، محل‏آمد و شد ملائکه هستند که بر آنان نازل می‏شوند و طوافشان می‏کنند. در قیام حسینی‏نیز دسته‏هایی از ملائکه در راه مدینه - مکه نزد ایشان آمدند و آمادگی خود را برای یاری‏آن حضرت و جنگ در رکاب وی اعلام داشتند[ - ر.ک. اللهوف، ص ۱۲۹، حاشیه؛ و به نقل از آن بحار، ج ۴۴، ص ۳۳۰ ] اما مقصود حضرت از «تقارب اشیاء» در جمله «اگر نبود تقارب اشیاء و از میان رفتن‏پاداش» این باشد که چنانچه بخواهد برای رسیدن به هدف‏هایش از راه خرق عادت ومعجزه و بدون توسل به عوامل طبیعی برسد، این کار خیلی زود، آن هم به نیکوترین‏وجه محقق می‏شود. ولی خواست خداوند جز این است؛ چرا که می‏خواهد بندگان را ازراه علل و عوامل طبیعی و عادی امتحان کند، تا هرکس هلاک می‏شود با دلیل هلاک گرددو هر کس هم که زنده می‏شود با دلیل زنده گردد و خداوند به طور کامل حجت خویش رابر بندگان کامل کرده باشد. ازاین گذشته اعمال و رفتارهای بزرگی که همهء مردم می‏توانندبه آنها تأسی بجویند، آن اعمال و دلاوری‏هایی است که در چارچوب سنت‏های طبیعی ومجاری عادیِ شناخته شده انجام می‏گردد، نه کارهای خارق‏العاده و معجزه‏ها - که جز به‏حکم ضرورت مورد استفاده قرار نمی‏گیرد - برای همه مردم ممکن نیست؛ و امتحان‏مردم - در چارچوب تأسی به پیشوایان الهی - هنگامی درست است که آزمون و تکلیف‏به چیزی باشد که توانش را داشته باشند، نه به چیزی که در توانشان نباشد. صفحۀ ۲۸۰مؤید این حقیقت سخن آن حضرت به مؤمنان جن است که آمدند و به حضرت‏عرض کردند: ای مولای ما، ما شیعه و یاور شماییم، هر فرمانی دارید بفرمایید. اگر فرمان‏بدهی که همه دشمنانت را تا همین جا هستی به قتل برسانیم، چنین می‏کنیم[ - لهوف، ص ۱۲۹، حاشیه. ] حضرت‏برای آنان آرزوی پاداش نیک کرد و فرمود: «اگر من در جای خویش می‏ماندم، این مردمِ‏تیره‏بخت چگونه امتحان و آزمایش می‏شدند؟ و چه کسی در قبر به جای من می‏خوابید؟و حال آنکه مکان بارگاه مرا خداوند در روز گستردن زمین برگزید و آن را پناهگاه شیعیان‏و دوستان ما قرار داد. در این مکان اعمال و نمازهاشان قبول می‏شود و دعایشان اجابت‏می‏گردد. شیعیان ما در این مکان سکونت می‏گزینند و در دنیا و آخرت مایهء امن وامانشان است.[ - همان ] مقصود حضرت از «از میان رفتن پاداش» این است که بدون تردید پاداش هر کاری بانیت، درجه مشقت و میزان تأثیر آن مرتبط است. بدون شک کاری که از راه معجزه وخرق عادت می‏شود، از حیث مشقتی که دارد همانند کاری که در چارچوب سنت‏های‏طبیعی انجام می‏شود نیست! همان طوری که تأثیر و پیروزی مترتب بر شهادت آن‏حضرت بزرگ‏ترین تأثیر را نسبت به اسلام و امت اسلامی و انسانیت به طور عام و انسان‏مسلمان به طور خاص دارا بود. شاید سرّ گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن حضرت که فرمود:«ای حسین بیرون رو. چرا که خداوند اراده کرده است که تو را کشته ببیند»[ - لهوف، ص ۲۸. یادآور می‏شود که این برداشت به حسب فهم قاصر ما است. بدون شک معانی دیگری‏نیز دارد که از فهم قاصر ما بیرون است ] و اینکه‏فرمود: «تو در بهشت درجاتی داری که جز با شهادت به آنها نمی‏رسی.»[ - امالی صدوق، ص ۱۳۰، مجلس ۳۰، شماره ۱. علامهء مجلسی در بحار (ج ۴۵، ص ۷۴) درباره این سخن حضرت «اگر نبود تقارب اشیاء» گفته است: یعنی نزدیکی اجل‏ها یا وابستگی اشیا به اسباب به حسب مصالح یا آنکه مصالح سبب نزدیکی فرج و غلبه اهل حق می‏شود در حالی که هنوز وقتش فرا نرسیده است. در برخی نسخه‏ها به جای «تقارب»، «تفاوت» آمده است که به معنای فضیلت و ثواب می‏باشد ] همین باشد. صفحۀ ۲۸۱درنگ و نگرش ۱ - در تاریخ شیعه از این دو متن هیچ اثری دیده نمی‏شود و منبع هر دوی آنها سنّی‏است. پذیرش متن نخست با وجود ضعف‏هایی که دارد چندان دشوار نیست.اما انسان در برابر متن دوم حیران و سرگردان می‏ماند. چرا که محتوای آن به طور کامل -از حیث جسارت و بی‏ادبی در گفت و گوی با امام علیه السلام - به گفتار کسانی می‏ماند که برای‏کشتن آن حضرت در کربلا لشکر کشیدند؛ امثال شمر، عزرة بن قیس؛ همان مسخ‏شده‏های این امت که امام علیه السلام را به خروج بر امامشان یعنی یزید متهم ساختند. صفحۀ ۲۸۲بنابر این انسان دقیق و منصف و آگاه هیچ تردید ندارد - بلکه یقین دارد - که متن دوم،از دروغ‏های مزدوران تبلیغاتی اموی و دشمنان اهل بیت است که می‏خواهند برای افرادساده‏لوح امت چنین وانمود کنند که در میان اصحاب بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز کسانی‏بودند که خروج و قیام امام حسین علیه السلام را ناپسند می‏دانستند و حضرت را به ایجاداختلاف و پراکنده سازی امت متهم می‏ساختند. بنابراین، این روایت نیز به دروغ به‏ابوسعید خدری نسبت داده شده است. پیش از این دیدیم که چنین متن دروغی را به‏جابر بن عبدالله انصاری نسبت داده بودند و نمونه‏های آن فراوان است. ۲- برای آنکه خواننده اطمینان کامل حاصل کند که این متن به دروغ به ابوسعیدخدری نسبت داده شده است، شایسته است زندگی‏نامهء مختصر این صحابی بلندمرتبه وآگاه به اهل بیت را، که در محضر همهء آنان ادب را رعایت می‏کرد، در اینجا ارائه دهیم:سعد بن مالک بن سنان خزرجی، از مشاهیر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و از بزرگان وعلمای انصار است. او در دوازده غزوه همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله شرکت جست که نخستین‏آنها غزوهء خندق بود. وی به سال ۶۴ یا ۷۴ درگذشت[ - ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۷۱؛ سفینة البحار، ج ۴، ص ۱۶۱ ] دوستی وی نسبت به امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، مشهور است و او از کسانی است که‏پیش از همه به آن حضرت روی آوردند. روایت‏های وی در فضایل علی علیه السلام و نیز روایاتی‏که در فضایل و نام‏های ائمه دوازده‏گانه نقل کرده است، فراوانند[ - ر.ک. بحار الانوار، ج ۳۹، ص ۲۸۹؛ ج ۴۰، ص ۹؛ ج ۲۷، ص ۲۰۱ و ج ۳۶، ص ۲۹۰؛ کافی، ج ۳، ص ۱۲۵، حدیث شماره ۱، کتاب الخنائز؛ و کفایة الاثر، ص ۲۸-۳۴ ] از امام صادق علیه السلام در تمجید وی نقل شده است: «امر ولایت نصیب او گشته بود و او بااستقامت بود.[ - رجال کشی، ص ۳۸، شماره ۷۸؛ بحار الانوار، ج ۸۱، ص ۲۳۷، شماره ۱۸ ] امام رضا علیه السلام نیز وی را در شمار کسانی آورده است که تغییر موضع ندادند و عوض‏نشدند[ - عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج ۲، ص ۱۲۵، باب ۳۵، حدیث شماره ۱ ] بنابر این او از کسانی است که دوستی‏شان واجب است و از اینجا درستی وجلالت او استفاده می‏شود. عالمان رجال و زندگی‏نامه‏نویسان نیز او را ستوده‏اند. صفحۀ ۲۸۳شیخ عباس قمی در ستایش او می‏نویسد: «او از نخستین کسانی بود که به‏امیرالمؤمنین علیه السلام مراجعه کردند. وی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و پابرجا بود»[ - سفینة البحار، ج ۴، ص ۱۶۰ ] آقای خویی یادآور می‏شود که همهء رجالیون وی را ستوده‏اند و هیچ انتقاد و نکوهشی‏از وی نکرده‏اند[ - معجم رجال الحدیث، ج ۸، ص ۴۷ ] مسعودی وی را در شمار کسانی آورده که از بیعت امیرالمؤمنین علیه السلام سرباز زدند، ولی‏شوشتری به دفاع از او برخاسته می‏گوید: «چاره‏ای نداریم جز اینکه پس از اتفاق اخبارما بر پابرجایی و اعتقاد وی به امیرالمؤمنین علیه السلام ، باور کنیم که او بعداً متوجه [اشتباه خود]شده [و بازگشته‏] است و یا اینکه مسعودی اشتباه کرده و با مشاهده سرپیچی سعد بن‏مالک - سعد بن ابی‏وقاص - ، به دلیل تشابه اسمی آن دو - نام هر دو سعد بن مالک است -پنداشته است که او همان خدری است[ - قاموس الرجال، ج ۵، ص ۱۶ ] ۲- ممکن است این پرسش به ذهن خواننده خطور کند که راز نپیوستن ابو سعید خدری‏به امام علیه السلام ، با وجود معرفت وی به حق اهل بیت و دوستی نسبت به آنان، چه بوده است؟ آیا می‏توان گفت که این کار به [سابقهء] نیکی و پابرجایی او زیان نمی‏رساند!؟ نمازی می‏گوید: «دلیل عدم حضور وی برای یاری حسین علیه السلام بر ما پوشیده است واین به خوبی و پابرجایی او زیانی نمی‏رساند.[ - مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۴، ص ۲۲ ] مامقانی گوید: «بعضی از علمای متأخر دربارهء حُسن عاقبت این مرد اشکال کرده‏اند،چرا که در کربلا با حسین علیه السلام حاضر نشد؛ با آنکه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بود که فرمود:«حسن و حسین، سرور جوانان بهشتند». این اشکال سست و ضعیف است. زیرا که رفتن‏امام علیه السلام به کربلا برای او محرز نشده بود و اگر هم می‏دانسته معلوم نیست که عذری‏نداشته است. این طور هم نیست که هر کس با آن حضرت شرکت نکرده باشد هلاکصفحۀ ۲۸۴شده است. آری البته به درجات والای آن حضرت نمی‏رسد؛ و ما در فوائد مقدمه به این‏موضوع پرداخته‏ایم[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۱ ]مناقشه در گفتار مامقانی ۱- اخبار فراوان منقول از پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام و شمار اندکی از امام‏حسن علیه السلام و خود امام حسین علیه السلام ، زمان شهادت و مکان واقعه‏ای را که در آن به شهادت‏می‏رسد، تعیین کرده بود. حتی حاکمی که فرمان قتلش را می‏دهد یعنی یزید و امیرلشکرش، عمرسعد، را مشخص ساخته بود. حتی ویژگی‏های مأمور بریدن سر ایشان‏یعنی شمر بن ذی‏الجوشن را تعیین کرده بود. این اخبار فراوان و جزئیات مفصل آنها درمیان صحابه به طور خاص و در میان عموم امت به طور عام انتشار یافته بود. بنابر این‏بسیار بعید است که صحابهء بااخلاص - سوای آنهایی که در خط نفاق حرکت می‏کردند،نمی‏دانستند - یا دست کم توقع نداشتند - که امام علیه السلام در خروج از مدینه و سپس خروج ازمکه به سوی عراق برای جنگ و پیکار می‏رود! بلی، شاید کسانی که از مدینه وی رصفحۀ ۲۸۶همراهی نکردند معذور باشند، چرا که شاید متوجه خروج ایشان از مدینه نشدند، چراکه بسیار با سرعت انجام شد و جز تنی چند از نزدیکان کسی از آن باخبر نگشت؛ و یا به‏این دلیل که در آن هنگام در مدینه نبودند. ولی در حالی که حضرت نزدیک به ۱۲۵ روزدر مکه ماند، عذر مردم برای نپیوستن به آن حضرت چه بود؟ به ویژه آنکه در اواخر این‏دوران میان مردم حجاز شایع شده بود که کوفیان با آن حضرت مکاتبه کرده‏اند و ایشان‏آهنگ رفتن به عراق را دارد. این مدت برای کسانی که قصد پیوستن به ایشان را داشتندحتی اگر از مدینه حرکت می‏کردند، کافی بود. ۲- از این رو لازم است که عذر هر یک از مخلصانی را که از پیوستن به امام خودداری‏ورزیدند به طور جداگانه مورد بحث قرار دهیم. اگر به عذر او در نپیوستن به حضرت‏پی بردیم که چه بهتر؛ و اگر دانستیم که او در خودداری از رفتن با امام عذری نداشته و دریاری آن حضرت کوتاهی ورزیده و به طور عمد از جهاد همراه آن حضرت باز ایستاده‏است، در این صورت نمی‏توانیم به حَسَنْ بودن و عدالت او اعتقاد داشته باشیم. چنانچه عذر یا عدم‏عذرش را ندانیم، چنانچه حسن حال شخص یا عدالت یا وثاقت او ازمجموعه زندگی‏اش به اثبات برسد، درباره او قاعده استصحاب را جاری می‏کنیم. به‏ویژه‏اگر که امام زین‏العابدین علیه السلام یا یکی دیگر از امامان پس از او، آن شخص را ستوده باشند. ۳- هیچ‏کدام از بزرگانی که در حجاز ماندند و به‏امام علیه السلام نپیوستند از تأمل در عدالتشان‏در هنگام سؤال از سر نپیوستن آنها، نرسته‏اند. شاید بیشتر کسانی که در معرض تأمل درعدالتشان قرار گرفته‏اند، کسانی از بنی‏هاشم که به امام نپیوستند باشند. مانند ابن‏عباس،ابن جعفر و ابن‏حنفیه، شاید وی از کسانی باشد که از دوران ائمه علیهم السلام[ - بصائر الدرجات، ج ۱۰، ص ۴۸۱ باب نهم، حدیث ۵؛ البحار، ج ۴۴، ص ۳۳۰، باب ۳۷ ]تا کنون، بیش ازدیگران در معرض این تأمل قرار گرفته است. با آنکه نقل شده است که سبب نپیوستن‏ابن حنفیه به امام بیماری بود و نقل شده است که ابن جعفر نابینا بود و برای ما ثابت است‏که عذر ابن عباس نابینایی یا کم‏سویی جدی چشمانش در آن هنگام بود[ - برای اطلاع بیشتر از بحث تحرک هر یک از این سه تن به بخش‏های پیشین همین فصل مراجعه کنید ]صفحۀ ۲۸۷بنابر این قضیه آن طور نیست که مامقانی باور دارد و می‏گوید: «... هیچ کس در عدالت‏ابن حنفیه و امثال او تأمل نکرده است»! ۴- اما در آنچه به قضیه ابوسعید خدری(ره) ارتباط دارد، از امام‏صادق علیه السلام و امام رضا علیه السلام روایاتی نقل شده است که او را می‏ستاید و تمجید می‏کند. امام صادق علیه السلام درباره‏اش‏می‏فرماید: «این امر [دوستی ما] بهره او گشته و پابرجا بود»[ - علامه مجلسی این روایت را حَسَن شمرده است (ر.ک. مرآة العقول، ج ۱۲، ص ۲۸۱) ]نامه مسور بن مخرمه نامه عمره، دختر عبدالرحمن حرکت امت در کوفه پس از شهادت امام حسن علیه السلام ، کوفیان با امام حسین علیه السلام مکاتبه و اظهار اطاعت وفرمانبرداری می‏کردند؛ و از آن حضرت می‏خواستند که بر ضد معاویه قیام کند. بلاذری‏می‏نویسد: «پس از وفات حسن بن علی علیه السلام ، شیعیان به همراه بنی جعدة بن هبیرة بن‏ابی‏وهب مخزومی[ - جعدة بن هبیره مخزومی: وی خواهرزاده امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، و مادرش امّ‏هانی دختر ابی‏طالب‏است. جعده در روزگار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به دنیا آمد؛ و از صحابه است. او در کوفه سکونت گزید. او مردی دلاور، شجاع، شریف و فقیه بود. وی از سوی امیرالمؤمنین علیه السلام حکومت خراسان داشت. عتبة بن ابی‏سفیان به وی گفت: این پایمردی در جنگ را از دایی‏ات علی داری؛ و جعده به او گفت: اگر تو نیز دایی‏ای مثل دایی من داشتی، پدرت را فراموش می‏کردی! وی روایتی را از مادرش درباره داستان هجرت و خوابیدن امیرالمؤمنین علیه السلام در بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد؛ و برخی از قضایای روز شهادت علی علیه السلام را نقل می‏کند. عتبة بن ابی‏سفیان در یکی از روزهای جنگ صفین گفت: من فردا به مصاف جعدة بن هبیره می‏روم. معاویه به او گفت: به‏به! قومش بنی‏مخزوم، مادرش، امّ‏هانی، دختر ابوطالب و پدرش، ابوهبیرة بن ابی‏وهب، همتایی کریم... (ر.ک. شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۸، ص ۳۰۸؛ مستدرکات علم الرجال، ج ۲، ص ۱۳۰). جعدة در میان قریش شرافتی بزرگ داشت و زبان‏آور بود و علی علیه السلام او را از همه بیشتر دوست می‏داشت (ر.ک. وقعة صفین، ۴۶۳). از ظاهر خبر گردهمایی خانه سلیمان بن صرد چنین برمی‏آید که در دوران نهضت حسینی جعده زنده نبوده چرا که فقط به فرزندانش اشاره گردیده است: «همراه بنی‏جعدة بن هبیره...». فرزندانش، یحیی (ناقل روایتی از حسین و از راویان غدیر) و عبدالله (فاتح قهندر و بسیاری از خراسان) هستند. گفته‏اند که فرزند دیگری به نام عمر نیز داشت (ر.ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۲، ص ۱۳۱، ج ۸، ص ۱۹۳ و شرح نهج البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج ۱۸، ص ۳۰۸). درباره بنی جعده و رویدادهای مربوط به آنان در فاصله میان تشکیل این اجتماع در خانه سلیمان بن صرد تا روز عاشورا، روز شهادت امام علیه السلام ، در تاریخ به چیزی دست نیافته‏ایم؛ و این موضوع پرسش‏های بدون پاسخ فراوانی را در ذهن خواننده باقی می‏گذارد. از بلاذری در الانساب (ج ۳، ص ۳۷۷) نقل شده است: جعدة پسرش را همراه نامه‏ای نزد حسین علیه السلام فرستاد و او را از... برحذر داشت». وی خطا کرده است و شاید این نام تصحیفی از عون بن عبدالله بن جعفر باشد که پیش از این درباره‏اش سخن گفتیم ] و امّ‏جعده، امّ‏هانی دختر ابی‏طالب، در سرای سلیمان بن صرد اجتماعصفحۀ ۲۹۲کردند و نامهء تسلیتی برای امام حسین علیه السلام نوشتند و در آن نامه گفتند: خداوند تو رابزرگ‏ترین جانشین گذشتگان برگزید؛ و ما شیعیان در مصیبت تو مصیبت‏زده، در اندوه‏تو اندوهگین، در شادی تو شاد و منتظر فرمان توایم. بنی‏جعده نیز طی نامه‏ای‏خوش‏بینی خود را نسبت به آن حضرت اعلام داشتند و عنوان کردند که منتظر قدوم وچشم به راه ایشانند؛ و اینکه با کسانی از یاران و برادران آن حضرت که رفتاری پسندیده‏و قول اطمینان بخش دارند و به دلاوری و مردانگی شهره‏اند، دیدار کرده‏اند و آنهادشمنی و بیزاری خود نسبت به پسر ابوسفیان آشکار کرده‏اند؛ و از آن حضرت‏می‏خواهند که تصمیم و نظر خویش را برای آنان بنویسد...»[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱-۱۵۲، حدیث ۱۳ ] همچنین شیخ مفید از قول کلبی و مدائنی و دیگر سیره‏نویسان روایت کرده است که‏گفته‏اند: «هنگامی که حسن علیه السلام درگذشت، شیعیان در عراق به جنبش آمدند و درباره‏خلع معاویه و بیعت با آن حضرت با ایشان مکاتبه کردند...»[ - الارشاد، ص ۲۰۰ ] امام حسین علیه السلام در همهء این‏موارد از پذیرش تقاضایشان خودداری ورزید و یادآور شد که با معاویه عهد و پیمانی دارد،که تا پایان مدت، شکستن آن جایز نیست؛ و پس از مرگ معاویه در این باره خواهد اندیشید. ولی - بر اساس شواهد متعدد تاریخی - خبر مرگ معاویه هنگامی به مردم کوفه رسیدکه امام حسین علیه السلام به مکه مکرمه رسید و یا در راه آن شهر بود. معنای این سخن این است‏که هنگام حضور امام علیه السلام در مدینه - از آغاز اعلام نپذیرفتن بیعت یزید تا هنگام خروج ازشهر - هیچ نامه‏ای از اهل کوفه به امام علیه السلام نرسیده بود که از آگاهی آنان نسبت به مرگ‏معاویه و از دعوت امام علیه السلام نزد آنها خبر دهد. همین طور نه از اهل مکه و نه از دیگران[ - در اینجا سه روایت است که از ظاهر آنها چنین برمی‏آید که پس از رسیدن خبر مرگ معاویه، در دورانی که امام علیه السلام ، خودداری از بیعت با یزید را اعلام داشت نامه‏هایی به ایشان رسیده بود: یکم - روایت ابن‏عساکر درباره دیدار عبدالله عدوی با امام علیه السلام در راه مدینه - مکه است؛ آنجا که ابن‏عساکر در یک جمله معترضه یادآور می‏شود که امام در گفت و گوی با عدوی عنوان کرد که شیعیانش در آن شهر (یعنی مکه!) به او نامه نوشته‏اند. (ر.ک. تاریخ ابن‏عساکر، ترجمة الامام الحسین، تحقیق محمودی، ص ۲۲۲، حدیث شماره ۲۰۳، مجمع احیای فرهنگ اسلامی، قم.) دوم - روایت ابن عبدربه اندلسی در العقدالفرید (ج ۴، ص ۳۵۲، دار احیاء التراث العربی) است. در این روایت، راوی میان دیدار نخست عبدالله عدوی با امام در راه مدینه - مکه و دیدار دوم ایشان پس از بیرون آمدن حضرت از مکه به‏سوی عراق خلط کرده‏است! و همین موضوع این توهم را برای خواننده پیش‏می‏آورد که امام علیه السلام پیش از رسیدن به مکه از نامه‏های فراوانی که از کوفیان دریافت داشته به عدوی خبر داده است! سوم - روایتی است که نویسنده کتاب اسرارالشهاده (ص ۳۶۷) طبق گفته خودش، از برخی شاگردان ادیب و مورد اعتماد و عرب خویش نقل می‏کند و می‏گوید که این فرد مورد اعتماد به مجموعه‏ای منسوب به یکی از قاریان ادیب و فاضل دست یافته و خبر را از آنجا نقل کرده است. راوی در آنجا می‏گوید: هنگامی که حسین علیه السلام در مدینه بود، همراه نامه‏ای از اهل کوفه نزد او رفتم. چون به خدمتش رسیدم و نامه را خواند و مضمونش را دانست، فرمود: سه روز به من مهلت بده. من در مدینه ماندم، سپس به خدمتش رسیدم تا آنکه آهنگ رفتن به عراق فرمود... این روایت‏های سه‏گانه در بخش اول این پژوهش (با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه) مورد مناقشه تحقیقی قرار گرفته و بی‏اعتباری آنها بر طبق آنچه در این باره نقل شده به اثبات رسیده است. (ر.ک. جزء اول، زیر عنوان «آیا در آستانه حرکت امام از مدینه نامه‏ای به ایشان رسید؟».)]صفحۀ ۲۹۳نخستین اجتماع شیعه در کوفه پس از مرگ معاویه طبری نقل می‏کند و می‏گوید: چون خبر مرگ معاویه به کوفیان رسید، عراقیان اخباروحشت‏انگیزی درباره یزید پخش کردند و گفتند: حسین و ابن‏زبیر از بیعت خودداری کرده‏به مکه رفته‏اند. در این زمان بود که کوفیان به حسین نوشتند... او همچنین از ابی‏مخنف،از حجاج بن بشر همدانی[ - محمد بن بشر همدانی؛ وی در کوفه در میان گروهی که مسلم نامهء حسین(ع) را برای آنان خواند حضور داشت و هیچ نگفت! او در سلسله سند شیخ صدوق در کتاب توحید، باب معنای حجزة از ابی‏جارود از او (محمد بن بشر) از محمد حنفیه از امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دارد. نیز در سند غیبت طوسی (ص ۲۷۷) آمده است: از ابی‏جارود از محمد بن بشر، از امیرالمؤمنین علیه السلام (ر.ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۶، ص ۴۸۰). طبق تاریخ طبری، ابومخنف از حجاج بن علی از محمد بن بشر داستان اجتماع شیعه را در منزل سلیمان بن صرد، به منظور دعوت از امام حسین(ع) به نزد خودشان در کوفه چنین نقل می‏کند: می‏نویسد که امام علیه السلام مسلم را فرستاد و او نامه امام را برای مردم کوفه خواند. سپس عابس شاکری، حبیب بن مظاهر، سعید بن عبدالله حنفی به نوبت برخاستند و عنوان کردند که در این راه برای هر گونه جهاد و فداکاری آماده‏اند. در این هنگام حجاج از محمد می‏پرسد: آیا توهم چیزی گفتی؟ و محمد در جواب می‏گوید: اگر بودم دوست داشتم که خداوند یارانم را با پیروزی عزیز گرداند و دوست نداشتم که کشته شوم و از دروغ گفتن هم بدم می‏آید! (ر.ک. تاریخ طبری، ج ۵، ص ۳۵۲؛ قاموس الرجال، ج ۹، ص ۱۳۴) ] نقل می‏کند که گفت: «شیعیان در منزل سلیمان بن صر[ - سلیمان بن صرد خزاعی: از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و یاران امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، و حسن و حسین علیهما السلام . نام وی در دوره جاهلیت، یسار بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله او را سلیمان نامید. او مردی خیّر و فاضل بود. در کوفه سکونت گزید و در آنجا خانه‏ای ساخت. او همراه نخستین مسلمانانی که در کوفه سکونت گزیدند، در آن شهر سکنی گزید. او در میان قبیله‏اش از جایگاه و منزلتی والا و نفوذ کلمه برخوردار بود. در صفین با علی علیه السلام حضور داشت. او کسی است که حوشب ظلیم را در جنگ صفین در یک مبارزه تن به تن‏کشت و آنگاه به صف سپاهیان معاویه حمله برد (ر. ک. الاستیعاب، ج ۳، ص ۲۱۰، شماره ۱۰۶۱). نصر بن مزاحم در کتاب خویش به نقل از عبدالرحمن بن عبید بن ابی‏الکنود نقل می‏کند که سلیمان بن صرد خزاعی، پس از بازگشت علی بن ابی‏طالب از بصره بر آن حضرت وارد شد. علی علیه السلام او را نکوهش و سرزنش کرد و گفت: تو دچار تردید گشته، در گوشه‏ای منتظر نتایج کارها مانده‏ای! تو در نزد من از موثق‏ترین مردم بودی؛ و به گمان من پیش از دیگران به یاری من می‏شتافتی. چه چیز تو را از اهل بیت پیامبرت باز داشت که از یاری آنان کناره گرفتی!؟ گفت: یا امیرالمؤمنین، به گذشتهء کارها باز مگرد و مرا به خاطر گذشته نکوهش مکن. مرا همچنان دوست خود بدان که خیرخواه تو هستم. هنوز کارهایی باقی مانده است که تو دوست و دشمنت را در آنها بازشناسی. امام علیه السلام چیزی نگفت. سلیمان اندکی نشست، سپس برخاست و نزد حسن بن علی علیه السلام ، که در مسجد نشسته بود، رفت و گفت: آیا شما را از امیرالمؤمنین و سرزنش و نکوهشی که از وی دیده‏ام به شگفت نیاورم؟ حسن فرمود: کسی سرزنش می‏شود که امید به دوستی و خیرخواهی‏اش می‏رود. گفت: هنوز کارها (فتنه‏ها)یی در پیش است که برای (رفع) آن‏ها باید نیزه‏ها منظم شوند و شمشیرها از نیام بیرون آید و در آنها به کسانی چون من نیاز است نصیحت مرا مشکوک مدانید و مرا متهم نکنید. حسن گفت: خدایت رحمت کند، تو در نزد ما مشکوک نیستی» (وقعة صفین، ص ۶ - ۷). راوی این داستان، عبدالرحمن بن عبید - یا عبد - بن ابی‏الکنود مجهول الحال است (ر.ک. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۴۵). شماری دیگر از رجالیون بدون ستایش یا نکوهشی از وی نام برده‏اند (ر.ک. قاموس الرجال، ج‏۶، ص ۱۲۵؛ معجم رجال الحدیث، ج ۹، ص ۳۳۵ و ۳۳۷، شماره ۶۳۹۲ و ۶۴۰۰؛ مستدرکات علم الرجال، ج ۴، ص ۴۰۷). ابن عبدربه داستان همین عتاب و خطاب را با اختلاف و اجمال و به گونه مرسل نقل کرده است «این از روایت‏های عامیانه است»، (ر.ک. العقدالفرید، ج ۴، ص ۳۳۰). ولی مامقانی ضمن انکار تخلف سلیمان در جنگ جمل، به گفتهء ابن‏اثیر استدلال کرده است که او در همهء جنگ‏ها با علی علیه السلام شرکت داشت (ر.ک. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۶۳). ابن سعد نیز گفته است که او در جنگ‏های جمل و صفین با علی علیه السلام همراه بود (ر.ک. الطبقات الکبری، ج ۴، ص ۲۹۲). ولی شوشتری با تکیه بر روایت کتاب وقعةصفین انکار مامقانی را رد کرده‏است (قاموس‏الرجال، ج‏۵، ص‏۲۷۹). همچنین مامقانی بر این باور است که ابن زیاد پس از آگاهی بر مکاتبه کوفیان با حسین بن علی علیه السلام ، ۴۵۰۰ تن از یاران امیرالمؤمنین و دلاوران شهر را به زندان افکند که از آن جمله سلیمان بن صُرد، ابراهیم بن اشتر و صعصعه بودند؛ و اینان هیچ راهی برای یاری حسین نداشتند (ر. ک. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۶۳). قرشی نیز از کتاب «الدر المسلوک فی احوال الانبیاء والاوصیاء» (ج ۱، ص ۱۹۰، مخطوط) نقل کرده است که سلیمان بن صرد خزاعی، مختار و چهارصد تن از اعیان و بزرگان کوفه در شمار زندانیان ابن زیاد بودند (ر.ک. حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۲، ص ۴۱۶). ممکن است به این سخن این گونه پاسخ داده شود که اگر قضیه چنین بوده باشد و او در خودداری از یاری حسین علیه السلام گناه و تقصیری نداشته است، پس چرا توبه کرد و از چه رو رهبری قیام توابین را به دست گرفت!؟ کسی که در خطبه‏های سلیمان - در میان توابین - تأمل بورزد هیچ نشانی از زندانی بودنش نمی‏بیند! بلکه در می‏یابد که سلیمان خود و یارانش را به سستی، کوتاهی، ناتوانی و درنگ متهم می‏کند و او می‏گوید: «ما چشم به راه قدوم خاندان پیامبرمان، محمد صلی الله علیه و آله ، بودیم و آنان را به پیروزی نوید می‏دادیم و تشویق به آمدن می‏کردیم، ولی چون آمدند، سستی و ناتوانی ورزیدیم و درنگ کردیم تا آنکه فرزندان پیامبر ما و نسل او و شیره وجود او و پاره‏ای از گوشت و خونش کشته شدند...» (الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۳۳؛ و ر. ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۹۱). پاسخ اشکال یاد شده را می‏توان این طور داد که این کتاب‏های تاریخ و زندگینامه‏های اهل تسنن است که سلیمان بن صرد را به تقصیر و شک و ضعف و ناتوانی متهم می‏سازند. علاوه بر آنچه طبری و ابن اثیر نوشته‏اند، ذهبی می‏گوید: ابن عبدالبر گفته است: «سلیمان از کسانی بود که با امام مکاتبه کرد تا با او بیعت کند. پس از آنکه از یاری‏اش ناتوان ماند، پشیمان شد و جنگید...» (سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۳۹۵). ابن سعد گوید: «او از کسانی بود که به امام حسین علیه السلام نامه نوشت و از او خواست که به کوفه بیاید. پس از آمدن حضرت به کوفه، از او کناره گرفت از پیوستن به او خودداری ورزید و همراهش نجنگید. او بسیار اهل شک و درنگ بود، پس از آنکه حسین کشته شد کسانی که او را یاری نکردند پشیمان شدند و توبه کردند...» (الطبقات الکبری، ج ۴، ص ۲۹۲؛ نیز ر.ک. الوافی بالوفیات، ج ۱۵، ص ۳۹۳). قیام توابین، صرف بازتاب قیام امام حسین علیه السلام بود؛ زیرا جز قیام حسینی هیچ نشانی در آن دیده نمی‏شود؛ و در نتیجه احساس گناه، پشیمانی و حسرت بر یاری نکردن امام علیه السلام به پا شد. انقلابیون دیدند که ننگ و گناهشان جز با کشتن قاتلان حسین علیه السلام یا کشته شدن در این راه پاک نمی‏شود، رهبر این قیام سلیمان بن صرد خزاعی بود که مقدمات اجتماعی و نظامی این انقلاب را پس از عاشورای سال ۶۱ هجری فراهم آورد. این مهیاسازی، پنهانی بود، تا آنکه یزید مرد، پس از مرگ وی انقلابیون فعالیت خویش را آشکار ساختند و در سال ۶۵ هجری روانه قبر امام حسین علیه السلام گشتند... سپس رهسپار شام شدند و با یگان‏های سپاه اموی در منطقه «عین‏الورده» در یک نبرد خونین و وحشتناک شرکت جستند. نتایج این درگیری، ارکان حکومت اموی را به شدت تکان داد (ر.ک. مع الرکب الحسینی من المدینه الی المدینه، جزء اول، ص ۱۷۹ و تاریخ طبری، ج ۳، ص ۴۰۸). در این نبرد خونین که دربرابر سپاه صدهزار نفری امویان هشت روز به طول انجامید همه توابین کشته شدند. مامقانی نقل می‏کند که سلیمان در شب هشتم، خدیجه کبری، فاطمه زهرا علیها السلام و حسن و حسین را در خواب دید و خدیجه به او گفت: «ای سلیمان خداوند کوشش تو و یارانت را ارج می‏نهد و شما در روز قیامت با ما همراه هستید»؛ و به او گفتند: مژده باد شما را که هنگام زوال فردا نزد ما خواهید بود. سپس خدیجه جام آبی به او داد و گفت: این را بر تن خویش بپاش. سلیمان بیدار شد و دید که جام آب کنار سرش گذاشته است. آن آب را بر تن خویش پاشید و آن ظرف را کنار خویش گذاشت. زخم‏هایش به واسطهء آن آب بهبود یافت، سپس سرگرم پوشیدن لباس خویش گشت. در همین حال کاسه ناپدید شد و او با صدای بلند تکبیر سر داد. یارانش از صدای تکبیر او بیدار شدند و سبب را از او پرسیدند. او سبب را بازگفت. بامدادان همان روز وقتی با سپاه ابن‏زیاد روبه‏رو شدند، آنقدر جنگیدند که تا آخرین نفر کشته شدند... (ر.ک. تنقیح‏المقال، ج ۲، ص ۶۳). مامقانی در پایان کلام خویش می‏گوید: «خلاصه آنچه تا اینجا نوشتیم اینکه سلیمان بن صرد شیعه و دوستدار خالص اهل بیت بود. من او را ثقه می‏شمارم و روایات او پذیرفته است. از خداوند می‏خواهم که به حق مقام حسین علیه السلام مرا با او محشور گرداند.» (تنقیح المقال، ج ۲، ص ۶۳). در اینجا سخن را با نقل روایت زیر به پایان می‏بریم: «سلیمان بن صرد پس از (متارکهء جنگ صفین)، در حالی که بر چهره‏اش جای زخم شمشیر بود، نزد امیرالمؤمنین علیه السلام آمد. چون علی علیه السلام به او نگریست فرمود: «فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا»، تو از منتظران شهادت و از کسانی هستی که تغییر نکردند. گفت: یا امیرالمؤمنین، اگر یارانی می‏یافتی هرگز این نامه را نمی‏نوشتی! به خدا سوگند تو کوشیدی تا مردم به وضع نخست خود باز گردند ولی جز شماری اندک آدم نیک نیافتی!» (وقعة صفین، ص ۵۱۹) ]صفحۀ ۲۹۴صفحۀ ۲۹۶اجتماع کردند و ما خبر مرگ معاویه را یادآور شدیم و همگی خدای را سپاس گفتیم. آنگاه سلیمان بن صرد گفت: معاویه هلاکت یافته است و حسین مردم را برای بیعتصفحۀ ۲۹۷خویش گرد آورده به سوی مکه رفته است. شما شیعهء او و پدرش هستید. اگر می‏دانید که‏او را یاری می‏دهید و با دشمنانش می‏جنگید به او نامه بنویسید ولی اگر بیم وحشت وسستی دارید او را مفریبید! گفتند: نه، ما با دشمنانش می‏جنگیم و جان خویش را فدای او می‏کنیم. گفت: پس برایش نامه بنویسید. آنان نوشتند: بسم الله الرحمن الرحیم به حسین بن علی، از سلیمان بن صرد و مسیب بن نجب[ - وی از تابعان بزرگ و پارسا و از سرکردگان جماعتی بود که به سرعت برای یاری علی علیه السلام از کوفه به‏بصره رفتند. امام علی علیه السلام شمار بسیاری از قبیله وی را همراه او برای مقاومت در برابر تهاجم عبدالله بن سعده فزاری گسیل داشت. او پس از سلیمان بن صرد رهبر توابین بود و در سال ۶۵ همراه آنان کشته شد (ر.ک. رجال کشی، ص ۶۹؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۴۸ و ج ۵، ص ۱۳۵) ] و رفاعة بن شدا[ - وی از سوی امیرالمؤمنین علیه السلام قضاوت اهواز داشت و فرمانده یکی از جناح‏های سپاه صفین بود. نقل شده است که امام حسین علیه السلام پس از ورود به کربلا، دوات و کاغذ خواست و به اشراف کوفه نامه نوشت؛ که از جمله رفاعة بن شداد بود. مامقانی معتقد است که رفاعه در جنگ کربلا زندانی یا در بند ابن زیاد بود؛ و نتوانست که نزد امام حسین برود و یاریش دهد. او از کسانی بود که همراه اشتر موفق به تجهیز و کفن و دفن ابوذر شدند (ر.ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۳، ص ۴۰۲) ] و حبیب‏بن مظاه[ - ابوالقاسم، حبیب بن مظهّر (مظاهر) اسدی فقعسی: از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که آن حضرت را دید. وی از اصحاب علی، حسن و حسین علیهم السلام نیز بود و در همه جنگ‏های علی علیه السلام او را همراهی کرد. او از نزدیکان امیرالمؤمنین و حاملان دانش آن حضرت بود. او علم منایا و بلایا داشت و در جلالت و بزرگی در ردیف میثم تمار و رشید هجری بود. حبیب از کسانی بود که با حسین علیه السلام مکاتبه کرد. او و مسلم بن عوسجه در کوفه برای حسین بیعت می‏گرفتند. تا آنکه عبیدالله زیاد به کوفه آمد و مردمش را وادار کرد که دست از مسلم برداشتند؛ و یاران مسلم را ناچار به فرار کرد. آن دو در میان عشایر خویش پنهان گشتند. آن‏ها پس از آمدن حسین علیه السلام به کربلا، پنهانی خود را به آن حضرت رساندند؛ بدین‏گونه که شب‏ها راه می‏پیمودند و روزها پنهان می‏شدند تا آنکه به آن حضرت رسیدند. طبری و دیگران (مفید در الارشاد و دینوری در الاخبارالطوال) نوشته‏اند که حبیب فرمانده جناح چپ سپاه حسین علیه السلام بود. ابومخنف روایت کرده است که چون حبیب بن مظاهر کشته شد مرگ او بر حسین بسیار گران آمد و فرمود: «من پاداش خود و یاران باوفایم را از خدا می‏خواهم». (ر.ک. ابصارالعین، ص ۱۰۰ - ۱۰۶ و مستدرکات علم الرجال، ج ۲، ص ۳۰۲) ] و شیعیانش از مؤمنان و مسلمانان ساکن کوفه. صفحۀ ۲۹۸سلام علیک؛ پس از سپاس و ستایش خداوند بی همتا، خدای را شکر که دشمن ستمگرو سرکش تو را درهم کوبید، همو که میان این امت شر به پا کرد و دست به غارت اموال‏مردم زد و بدون رضایت آنان به حکمرانی پرداخت. آنگاه نیکانشان را کشت و بَدان راباقی گذاشت؛ و مال خدای را میان ستمگران و توانگران تقسیم کرد. خداوند او را ازرحمت خویش دور سازد، همان طور که ثمود را دور ساخت. ما امامی نداریم. به سوی ما بیا، شاید خداوند به وسیله تو ما را بر حق گرد آورد.نعمان بن بشیر در کاخ امارت است و ما نه با او نماز جمعه می‏خوانیم و نه با او به عیدبیرون می‏رویم. اگر بدانیم که شما به سوی ما آمده‏ای، او را بیرون می‏کنیم و به شام‏می‏فرستیم، ان شاءالله، والسلام علیک و رحمة الله و برکاته[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۷؛ الارشاد، ص ۲۰۳؛ وقعة الطف، ص ۹۲. نیز ر.ک. اللهوف، ص ۱۰۴ و انساب الاشراف، ج ۲، ص ۳۶۹، دار الفکر بیروت، با اختلاف ]فرستادگان کوفه نزد امام علیه السلام ارسال پیک و نامه برای بار دوّم شیخ مفید می‏نویسد: اهل کوفه دو روز پس از فرستادن نامه درنگ کردند و سپس‏قیس بن مسهر صیداوی، عبدالله وعبدالرحمن: پسران شداد ارحبی و عمارة بن عبدالله‏سلولی را نزد حسین فرستادند. اینان حدود ۱۵ نامه با خود داشتند که هر کدام آنها رایک تا چهار نفر امضا کرده بودند..[ - الارشاد، ص ۲۰۳؛ زندگینامه قیس پیش از این گذشت و نیز درباره دو پسران ارحبی و همین طور سلولی سخن گفته شد ]صفحۀ ۳۰۲بار دیگر! شیخ مفید همچنین می‏نویسد: دو روز دیگر نیز صبر کردند و سپس هانی بن هانی‏سبیعی[ - هانی بن هانی سبیعی: در فصل اول درباره‏اش سخن گفتیم ] و سعید بن عبدالله حنفی[ - سعید بن عبدالله حنفی: زندگینامه‏اش در فصل اول، گذشت ] را فرستادند و به امام علیه السلام چنین نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحیم. به حسین بن علی علیه السلام از شیعیان مؤمن و مسلمانش. امابعد، بشتابید که مردم چشم انتظار شمایند و به دیگران نظر ندارند. شتاب، شتاب، بازهم شتاب شتاب. والسلام[ - الارشاد، ص ۲۰۳؛ البدایه‏والنهایه، ج‏۸، ص‏۱۵۴ با اندکی تفاوت در نام‏ها؛ تاریخ‏یعقوبی، ج‏۲، ص‏۲۴۱ ] سپس سیل نامه‏های کوفیان به سوی امام علیه السلام سرازیر شد که از حضرت می‏خواستند تا به‏کوفه بیاید؛ و او با وجود این درنگ می‏کرد و پاسخ نمی‏داد. در یک روز ششصد نامه به ایشان‏رسید و آن قدر پیاپی نامه آمد که همراه نمایندگان مختلف، دوازده هزار نامه فرستاده شد[ - اللهوف، ص ۱۰۵، شایان ذکر است که صاحب کتاب «تذکرة الشهدا» در ص ۶۴ نامه‏ای از اهل کوفه به امام حسین علیه السلام را نقل کرده است که مردم از ستم یزید و زورگویی او در دیگر سرزمین‏ها شکایت می‏کنند. آنان همچنین از عبیدالله بن زیاد و ستم و سرکشی او شکایت می‏کنند و از آن حضرت می‏خواهند که نزد آنان برود؛ چرا که او از یزید و پدرش به خلافت سزاوارتر است. ملاحظه متن نامه و تعابیر زشت آن خواننده را به شک می‏اندازد که نویسنده‏اش حتی عربی روزگار ما را هم کامل نمی‏دانسته است! همچنین دیده می‏شود که محتوای نامه با حقایق تاریخی نیز منافات دارد. زیرا در این نامه مردم از جور و ستم یزید شکایت می‏کنند. در حالی که هنگام حضور امام حسین علیه السلام در مکه، یزید جز چند ماهی بر مسند حکومت تکیه نداشت؛ و در طی این چند ماه اوضاع تغییر قابل ذکری نکرد. بلکه بالعکس در طی این دوره نعمان بن بشیر سهل‏گیر و ضعیف بر سر کار بود. از این گذشته ابن‏زیاد چند روز پس از آمدن مسلم به کوفه وارد این شهر شد. نکته شگفت‏آور در این نامه این است که می‏گوید، امام پس از خواندن نامه آن را دور انداخت و پیک را هم از خود راند! بدون شک این از اخلاق امام علیه السلام به دور است و تنها جز در یک‏جا نقل نکرده‏است که نامه کسی‏را به دور انداخته باشد. آن مورد هم مربوط به نامه ابن‏زیاد بود که از آن حضرت می‏خواست که به اطاعت و فرمان وی درآید. باز در اینجا شایان ذکر است که حائری در کتاب معالی السبطین (ج ۱، ص ۱۴۰) به نقل از کتاب «التبر المذاب فی المواعظ» سید عبدالفتاح بن ضیاء الدین اصفهانی (ر.ک. الذریعه، ج ۳، ص ۳۷۲) متن نامه کوفیان را نقل می‏کند - شاید هم نقل به معنا - و می‏نویسد: نامه‏های بسیاری به ایشان رسید و پیک‏های فراوانی نزد ایشان آمدند و به ایشان نوشتند: اگر نزد ما نیایی گناهکاری! زیرا در اینجا یاران بسیاری داری و می‏توانی قیام کنی. چون تو اصل، ستون و شایسته و معدن این قیامی. بر خواننده آگاه پوشیده نیست که متن این روایت سخنانی بی ربط است. زیرا چگونه کسی که اصل، ستون و شایسته و معدن قیام باشد گناه می‏کند؟ آیا ممکن است کسی از اهل کوفه که - دست کم - به اولویت امام به خلافت اعتقاد داشته باشد و یا ایمان داشته باشد که اطاعت از امام واجب است، نسبت به ایشان چنین جسارتی کند و بگوید که اگر به کوفه نیاید گناهکار است؟! آری، احتمال دارد که این نامه، انشای یک یا چند تن از منافقان کوفه بوده باشد. ولی بعید می‏نماید که منافق بتواند چنین تعابیری به کار ببرد. از قبیل تو اصل آن - یعنی اصل حقی - و ستون آن و شایسته و معدن آن هستی! شاید هم انشای کسی باشد که نسبت به مقام امام و جایگاه ایشان جاهل بوده است ]صفحۀ ۳۰۳سید بن طاووس متن همین نامه‏ای را که هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبدالله‏حنفی نزد امام بردند نقل می‏کند، ولی با تفاوت و تفاصیل بیشتر. او معتقد است که این‏نامه آخرین نامه‏ای بود که اهل کوفه برای امام علیه السلام نوشتند، بهتر این است که متن نامه راهمان گونه که سید روایت کرده است در اینجا بیاوریم: «بسم الله الرحمن الرحیم. به حسین بن علی امیرالمؤمنین علیه السلام ، از شیعیان او و شیعیان‏پدرش، امیرالمؤمنین علیه السلام . اما بعد؛ مردم چشم‏انتظار شمایند و نظر به هیچ کس دیگری‏جز شما ندارند. ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله ، بشتابید، بشتابید که باغ‏ها سرسبزند، میوه‏هارسیده‏اند، زمین خرم است و درختان پربرگند، هرگاه خواستی نزد ما بیا که به سوی‏سپاهی آماده می‏آیی. درود و رحمت خداوند بر تو و پیش از تو، بر پدرت باد![ - اللهوف، ص ۱۰۶ ]نقش منافقان در موج نامه‏ها منافقان بر امواج نامه‏هایی که کوفیان به امام علیه السلام نوشتند سوار شدند و در آنها شرکت‏جستند و یا با نوشتن نامه‏های مستقل، از ایشان دعوت کردند و مدعی شدند که‏فرمانبردار و آماده یاری ایشانند! صفحۀ ۳۰۴سید بن طاووس (ره) نقل می‏کند که امام علیه السلام پس از خواندن نامه‏ای که هانی بن هانی‏و سعید حنفی آوردند، از آن دو پرسید: بگویید ببینم این نامه‏ای را که نوشته و به وسیله‏شما برایم فرستاده‏اند از کیست؟ گفتند: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله : شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث،یزید بن رویم، عروة بن قیس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمیر بن عطارد[ - اللهوف، ص ۱۰۷. در نقل طبری، یزید بن حارث بن یزید بن رویم و نیز به جای عروة بن قیس، عزرة بن قیس آمده است (تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۸، دار الکتب العلمیه، بیروت)؛ و در کتاب ارشاد آمده است: یزید بن حارث بن رویم ] ولی شیخ مفید یادآور شده است که اینان - منافقان - برای امام نامه‏ای جدا از نامه‏های‏دیگران نوشتند. او می‏نویسد: سپس شبث بن ربعی[ - شبث بن ربعی تمیمی مؤذن سجاح بود که دعوی پیامبری کرد (طبری، ج ۲، ص ۲۶۸) و سپس اسلام‏آورد. او در میان کسانی بود که به قتل عثمان کمک کردند، سپس با علی علیه السلام همراه شد و به فرمان او، خانهء حنظلة بن ربیع را ویران کرد. او علیه معاویه نیز موضعگیری کرد. سپس به خوارج پیوست و باز توبه کرد. سپس در قتل حسین علیه السلام حضور یافت و آنگاه با کسانی بود که همراه مختار به خونخواهی حسین برآمدند! و رئیس شرطه‏اش بود! سپس در قتل مختار شرکت جست و سرانجام در حدود سال هشتاد در کوفه مرد (ر.ک. تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۴۴). پندار عسقلانی مبنی بر اینکه شبث بن ربعی در میان کسانی بود که همراه مختار به خونخواهی حسین برآمد و رئیس شرطه‏اش بود، بسیار نادر و شگفت است؛ و این قول را تنها او آورده است. مشهور آن است که مختار از هیچ یک از شرکت‏کنندگان در قتل حسین کمک نگرفت، بلکه همهء آنان را از خود راند و از شمشیر و شکنجه‏اش جز شماری اندک، جان سالم به در نبردند. او فقط از عبدالله زبیر کمک گرفت. از اینرو رجالی محقق، شوشتری، پندار عسقلانی را شگفت دانسته می‏گوید: من به این نتیجه نرسیده‏ام که او کمک‏کاران قتل عثمان، و یا اعضای شرطه مختار بوده باشد (قاموس الرجال، ص ۳۹۰) شبث از کسانی بود که چهار مسجد ملعون را برای شادی و مژده قتل حسین علیه السلام ساختند، با آنکه در جنگ صفین در جبهه علی علیه السلام حضور داشت (ر.ک. قاموس الرجال، ص ۱۹۹-۲۰۵)، شگفت اینکه ابن حبّان در کتاب الثقات (ج ۴، ص ۳۷۱) از وی یاد کرده و گفته است که او خطا می‏کرد. مزّی نیز نام وی را در کتاب تهذیب الکمال (ج ۸، ص ۲۶۶) آورده و هیچ اعتراضی هم به او نکرده است ] و حجار بن ابج[ - حجار بن ابجر یا ابحر عجلی سلمی؛ وی از کسانی بود که به حسین(ع) نامه نوشت و سپس نزد ابن‏زیاد رفت. او نیز وی را فرستاد تا مردم را وادار به رها کردن مسلم(ع) سازد. سپس به سپاه اموی به فرماندهی عمرسعد پیوست و پس از آن در زمره سپاه عبدالله بن مطیع عدوی به جنگ مختار رفت. پدرش نصرانی و از کسانی بود که بر ضد حُجر بن عدی(رض) گواهی داد، و در روز قیام مسلم، برای پسرش پرچم امان بلند کرد. حجار در روز عاشورا منکر نوشتن نامه به امام(ع) شد. سپس با مختار جنگید. آنگاه به نفع مصعب با عبدالله بن حر وارد جنگ شد ولی در برابرش شکست خورد. مصعب وی را دشنام داد و از خود راند. سپس در شمار کسانی از کوفیان بود که عبدالملک مروان به آنان نامه نوشت و آنها ولایت اصفهان را با او شرط کردند و او نیز همه‏اش را به‏آنان بخشید! ولی او با مصعب بیرون رفت و وانمود کرد که به جنگ عبدالملک می‏رود. او تا سال ۷۱ زنده بود و از آن پس اثری از وی پیدا نشد. (ر.ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۲، ص ۳۱۰؛ وقعة الطف، ص ۹۴) ] و یزید بنصفحۀ ۳۰۵حارث بن رویم[ - یزید بن حارث بن رویم، ابوحوشب الشیبانی. وی در روز عاشورا نامه‏اش را منکر شد. پس از آنکه یزیدمرد و عبیدالله زیاد، عمرو بن حریث را در کوفه جانشین ساخت و او مردم را به بیعت ابن زیاد فراخواند، همین یزید بن حارث برخاست و گفت: خدای را سپاس که ما را از دست پسر سمیه آسوده ساخت. نه [بیعت نمی‏کنیم‏] و کرامتی هم در این کار نیست. عمرو بن حریث فرمان زندانی کردن وی را صادر کرد، اما بنی‏بکر مانع این کار گشتند. سپس در زمرهء یاران خطمی انصاری به نفع ابن‏زبیر درآمد؛ و او را به قتل سلیمان بن صُرَد و یارانش، پیش از خروج؛ و پس از آن به حبس مختار تشویق می‏کرد. آنگاه ابن مطیع او را به سوی جبّانه مراد برای جنگ با مختار فرستاد. او بر راه‏ها و پشت بام‏ها تیرانداز گماشت و از ورود مختار به کوفه جلوگیری کرد. سپس به وسیله بنی‏ربیعه بر ضد مختار شورید ولی با یارانش شکست خورد... آنگاه مصعب وی را امارت مدائن داد و سپس از سوی عبدالملک بر ری حکومت کرد و سرانجام به دست خوارج کشته شد. (ر.ک. طبری، ج ۳، ص ۴۴۳ و ۴۲۵ و ۵۰۶؛ وقعة الطف، ص ۹۴) ] و عزرة بن قیس[ - عزرة بن قیس أحمسی؛ ازکسانی بود که علیه حجر شهادت داد. ازاین‏رو برای امام علیه السلام نامه نوشت تا از این گناهش چشم‏بپوشد. او شرم‏داشت که ازسوی عمرسعد نزد امام بیاید مباداکه ازامام بپرسدکه چرا آمده است. زهیر بن قین در شب نهم محرم در پاسخ وی گفت: به‏خدا سوگند من هرگز به‏او نامه ننوشته‏ام و پیکی برایش نفرستاده‏ام و هرگز به او وعده یاری نداده‏ام. عزره از طرفداران عثمان بود و ابن سعد در شب عاشورا او را فرمانده سواره نظام ساخت. او شب‏ها نگهبانی می‏داد و ازکسانی بود که سرها را نزد ابن‏زیاد برد (ر.ک. وقعة صفین، ص ۹۵). در الارشاد (ص ۲۰۳) و الفتوح (ج ۵، ص ۳۴) از وی به جای عزره، به نام عروه یاد کرده است. ولی تاریخ طبری (ج ۳، ص ۲۷۸) و انساب الاشراف (ج ۳، ص ۱۵۸) و ابن‏عدی در الضعفا (ج ۵، ص ۳۷۷) و ذهبی در میزان الاعتدال (ج ۳، ص ۶۵) و مزّی در تهذیب الکمال (ج ۵، ص ۳۴) از او به نام عزره یاد کرده‏اند. بنابر این چنین پیداست که نام این مرد عزره است و شاید عروه تصحیفی از این نام باشد ] و عمرو بن حجاج زبیدی[ - عمرو بن حجاج زبیدی از کسانی است که به دروغ علیه حجر بن عدی گواهی دادند که به خداوند کفر ورزیده است. او از کسانی بود که به امام نامه نوشته از او خواستند که به کوفه بیاید. وی حرکت قبیله مذحج را که برای آزادی هانی بن عروه به سوی کاخ می‏رفتند آرام ساخت و آنان را بازگرداند. عمر سعد او را در رأس پانصد تن به نهر فرات فرستاد تا میان امام حسین و یارانش و آب حایل گردند. او با ابن‏مطیع بر ضد مختار جنگید. هنگامی که مختار پیروز شد، عمرو گریخت و راه شراف و واقصه را در پیش گرفت و از آن پس اثری از وی دیده نشد. (ر.ک. تاریخ‏طبری، ج‏۳، ص ۲۷۷، ۲۷۸، ۲۸۶، ۳۱۱، ۴۴۵، ۴۵۹)، او در روز عاشورا فرمانده جناح راست سپاه عمرسعد بود و با همراهانش بر جناح راست سپاه امام حمله کرد. او کسی است که پیشنهاد داد به جای مبارزه، امام را سنگباران کنند. او سپاه کوفه را بر ضد امام تشویق می‏کرد و می‏گفت: ای کوفیان به فرمانبرداری و جماعتتان پایبند باشید و در کشتن کسی که از دین بیرون رفته و با امام مخالفت ورزیده است شک مکنید. امام حسین علیه السلام فرمود: ای پسر حجاج، آیا مردم را علیه من تحریک می‏کنی؟ آیا ما از دین بیرون رفتیم و شما ثابت قدم ماندید؟ به خداوند خواهید دانست که چه کسی از دین بیرون رفته و چه کسی سزاوار آتش جاودانه است! عمرو در میان کسانی بود که سرها را از کربلا به کوفه بردند (ر.ک. البحار، ج ۴۵، ص ۱۳، ۱۹، و ۱۰۷). رویحه، همسر هانی بن عروه دختر همین عمرو بن حجاج بود. وی مادر یحیی بن هانی است. هانی از کسانی بود که پس از آمدن مسلم بن عقیل به نزد وی، به بهانه بیماری از رفتن در مجلس ابن‏زیاد خودداری کرد. آنگاه ابن زیاد عمرو بن حجاج زبیدی، محمد بن اشعث، و أسماء بن خارجه را فرستاد تا هانی را نزد او ببرند (ر. ک. الارشاد، ص ۲۰۸). نمازی یادآور شده است که عمرو، از صحابهء مجهول است و از او به جای عمرو، به نام عمر یاد کرده است (ر.ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۶، ص ۳۲) ] و محمد بن عمروصفحۀ ۳۰۶تمیمی[ - محمد بن عمرو تمیمی یا محمد بن عمیر بن عطارد (اللهوف، ص ۱۰۷) یا محمد بن عمیر تمیمی (تاریخ‏طبری، ج ۳، ص ۲۷۸)؛ از فرماندهان سپاه علی علیه السلام در صفین بود (ر.ک. لسان المیزان، ج ۵، ص ۳۲۸). او از کسانی است که برای ریختن خون عمرو بن حمق خزاعی رضی الله عنه نزد زیاد بدگویی کرد تا آنجا که مورد نکوهش عمرو بن حریث و زیاد قرار گرفت (ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۲۵). او بر ضد حجر بن عدی شهادت داد و در جنگ با مختار، فرمانده مُضَر بود. سپس با مختار بیعت کرد و از سوی او به آذربایجان فرستاده شد. وی با حارث بن ربیعه، والی کوفه، به نفع ابن زبیر با خوارج می‏جنگید. او از کوفیانی بود که عبدالملک مروان با وی مکاتبه کرد و ولایت همدان را به وی داد. سپس به کوفه بازگشت و در دوران ولایت حجاج تا سال ۷۵ هـ در آن شهر بود و بعد از آن، اثری از وی دیده نشد (ر.ک. وقعة الطف، ص ۹۵) ]؛ اما بعد، دشت‏ها سرسبز و خرم و میوه‏ها رسیده است، هرگاه اراده کردی، بیاکه به سوی سپاهی مجهز و آماده خود می‏آیی![ - الارشاد، ص ۲۰۳ ]صفحۀ ۳۰۷همدلی فراوان با سفیر امام حسین علیه السلام پس از فراگیر شدن شادی و پیچیدن بوی عطر سرور و شادمانی در کوفه به خاطرمرگ معاویة بن ابی‏سفیان، تمام کوشش مردم این شهر - پس از آگاهی نسبت به‏خودداری امام علیه السلام از بیعت با یزید و رفتن به مکه مکرمه - وادار ساختن امام برای قیام ودعوت از آن حضرت برای رفتن کوفه بود؛ و نامه‏های بسیاری برای امام علیه السلام نوشتند. دل و دیدهء آنها پیوسته مراقب اخبار واصله از مکه بود تا شاید یکی از آن اخبار، مژده‏آمدن امام علیه السلام یا نماینده ایشان را بشارت دهد. هنگامی که از آمدن مسلم به کوفه و اقامت‏در خانه مختار به عنوان سفیر امام در میان خودشان باخبر شدند، برای دیدار و بیعت‏کردن با امام به دست او سرازیر شدند. کمترین شماری که مورخان برای بیعت کنندگان‏مسلم نوشته‏اند دوازده هزار نفر است. ابن عساکر می‏نویسد: پس از آنکه دوازده هزار نفر از مردم کوفه به دست مسلم باامام علیه السلام بیعت کردند و به امام حسین علیه السلام نامه نوشتند که نزد آنها برود، آن حضرت از مکه‏رهسپار عراق شد[ - تاریخ دمشق، ج ۷، ص ۱۴۴ ] مقرم می‏نویسد: شیعیان آمدند و با وی بیعت کردند، به طوری که نام دوازده و به‏قولی ۲۵ هزار نفر در دیوان او به ثبت رسید[ - مقتل الحسین، مقرم، ص ۱۴۸ و ر.ک. مناقب آل ابی‏طالب، ج ۴، ص ۹۱ ] ابن‏نما گوید: کوفیان به امام علیه السلام چنین نوشتند: ما صد هزار تن با شماییم! داود بن‏ابی‏هند به نقل از شعبی گوید: چهل هزار تن از کوفیان با حسین بیعت کردند که بادشمنانش در جنگ و با دوستانش در صلح باشند[ - مثیر الاحزان، ص ۲۶ ] بدون شک این تعداد، خواه در حداقل یا حداکثر برآورد، حاکی از یک قیام مردمی وجنبش عمومی گسترده برای تأیید امام و مخالفت با حکومت اموی بود. صفحۀ ۳۰۸حتی از نامه مسلم بن عقیل به امام علیه السلام استفاده می‏شود که همهء کوفه با امام علیه السلام بود.متن نامه چنین است: اما بعد، راهنما به قوم خود دروغ نمی‏گوید؛ دوازده هزار تن ازکوفیان با من بیعت کرده‏اند. پس از دریافت نامه‏ام در آمدن شتاب کن که مردم همه باتواند و هیچ نظر و تمایلی به خاندان معاویه ندارند. والسلام[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۰ ]نخستین اجتماع با سفیر امام علیه السلام کوفه در انتظار حسین علیه السلام در کشاکش گرد آمدن مردم اطراف مسلم بن عقیل، و بی‏توجهی به والی وقت شهر یعنی‏نعمان بن بشیر که در برابر موج قیام امت ناتوان بود یا خود را به ناتوانی می‏زد - چشمان‏مردم مراقب راه کاروان‏هایی بود که از حجاز می‏آمد و دل‏هاشان در انتظار قدوم مبارک‏امام حسین علیه السلام می‏تپید تا آن دل‏ها را فرش راه گام‏های مبارک فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله کنند. صفحۀ ۳۱۰تا آنکه روزی، چشمان مردم کوفه به مردی نقاب زده با عمامه‏ای سیاه با جامه‏ای‏یمانی باز شد که تنها و پیاده می‏آمد و زمام استر خویش را به دست داشت. مردم‏پنداشتند که حسین علیه السلام است - چه گمان ابلهانه‏ای! - «زنی فریاد برآورد، الله اکبر! به‏خدای کعبه سوگند، پسر رسول خدا! مردم نیز فریاد برآوردند و گفتند: ما بیش از چهل‏هزار مرد با توایم و آن قدر بر او ازدحام کردند که دم چارپایش را گرفتند و می‏پنداشتند که‏او حسین علیه السلام است...[ - مثیر الاحزان، ص ۳۰ ] بر هر گروهی از مردم که می‏گذشت بر او سلام می‏کردند و می‏گفتند: خوش آمدیدای فرزند رسول خدا! قدمتان خیر باد! از کنار نگهبانان که می‏گذشت. نگاهش می‏کردندو تردید نداشتند که او حسین علیه السلام است و می‏گفتند: خوش آمدید ای فرزند رسول خدا!ولی او هیچ سخن نمی‏گفت: همه مردم از خانه‏هایشان به سوی او رفتند و در راه کاخ‏امارت او را همراهی می‏کردند و او نه سلامی می‏داد و نه چیزی بر زبان می‏راند. چون صدای همهمه مردم در خیابان به گوش نعمان بن بشیر رسید، درب کاخ را به روی‏خود و نزدیکانش بست. او نیز هیچ شک نکرد که این کسی که آمده حسین است و مردم‏همراهش دور او را گرفته و داد و فریاد می‏کنند. چون به نعمان رسید وی گفت: تو را به خداسوگند پیش میا! که من نه امانتم [حکومت‏] را به تو می‏سپارم و نه به جنگ تو تمایلی دارم! تازه وارد بازهم چیزی نگفت. نعمان میان دو کنگره کاخ ایستاده بود. عبیدالله به اونزدیک شد و گفت: چرا در را باز نمی‏کنی! شب تو طولانی شده است! یکی از کوفیانی‏که پشت سرش بود با شنیدن صدایش در حالی که ترس او را برداشته بود فریاد برآورد:ای مردم! پسر مرجانه! به خدای بی‏همتا! مردم ترسیدند - با همان سادگی گذشته - گفتند:وای بر تو، او حسین است[ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۱۸ ] در روایت ابن نما آمده است: «... نقاب را کنار زد و گفت: من‏عبیدالله هستم! مردم پشت سرهم فرو ریختند و یکدیگر را لگدمال می‏کردند؛ و او به‏کاخ امارت وارد شد...[ - مثیر الاحزان، ص ۳۰ ]صفحۀ ۳۱۱کوفیان... و اقدام مناسب برای پیروزی هر حرکت انقلابی که قصد ایجاد دگرگونی در اوضاع سیاسی هرسرزمینی را داشته باشد، به عوامل و شرایط چندی نیاز است؛ که شایسته است رهبری‏آن حرکت بدانها توجه داشته باشد و برای موفقیت این حرکت در راستای رسیدن به‏هدف‏های از پیش تعیین شده بر اساس آنها عمل کند. نگرش در تحرک اهل کوفه پس از مرگ معاویه - نپذیرفتن خلافت یزید بن معاویه ومکاتبه با امام حسین در مکه و اظهار فرمانبرداری کردن و خواهان آمدن حضرت شدن -نشان می‏دهد که در آنجا مجموعه‏ای از شرایط وجود داشت که لازم بود بزرگان واشراف کوفه، که تصدی این کار را عهده‏دار بودند، برای تحقّق و فراهم ساختن آنهابکوشند تا این قیام و نهضت به اهداف از پیش تعیین شده خود برسد. نخستین و مهم‏ترین کاری که کوفیان مخالف باید انجام می‏دادند این بود که‏نیروهایشان را بسیج کنند و هر چه زودتر، پیش از آمدن امام، اوضاع کوفه را به دست‏گیرند. به این منظور برای مثال باید حاکم اموی و معاونان و ارکان اداری و جاسوسانش راشناسایی و دستگیر می‏کردند. برای اینکه حکومت اموی برای مدتی طولانی از اخبارکوفه بی‏اطلاع بماند و پیش از آمدن امام علیه السلام با قیام مردم مقابله نکند خروج از کوفه را جزبا مجوز ویژه ممنوع می‏کردند. امام پس از آمدن، زمام امور را به دست بگیرد و انقلاب رابه سوی هدف‏های کامل آن هدایت کند. پی‏بردن به ضرورت چنین اقدام هایی تازگی نداشت و اندیشه‏ای نبود که تنها نوابغ‏سیاسی بدان پی ببرند، بلکه عامه مردم نیز چنین چیزی را درک می‏کردند. عبدالله عباس‏در ضرورت اقدام به چنین کاری خطاب به امام علیه السلام گفت: اگر اهل عراق خواهان شمصفحۀ ۳۱۲هستند، به آنها بنویس که دشمنشان را بیرون برانند و آنگاه نزد آنها برو[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۵ ] عمر بن‏عبدالرحمن مخزومی نیز خطاب به امام در این باره گفت: شما به شهری می‏روی که‏کارگزاران و امیرانش در آنجا حضور دارند و بیت المال در اختیار آنها است. مردم نیزبنده درهم و دینارند. من بیم آن دارم، همان‏هایی که به تو وعده یاری داده‏اند و آنهایی که‏تو را از کسی که با او می‏جنگی دوست‏تر می‏دارند، با تو بجنگند[ - همان، ص ۲۹۴ ] عمرو بن لوذان هم‏خطاب به امام علیه السلام گفت: اگر اینهایی که نزد تو فرستاده‏اند رنج و سختی جنگ را از تو برمی‏دارند و راهت را هموار می‏سازند؛ و تو نزد آنها بروی خردمندانه است، ولی در این‏وضعیتی که شما می‏گویید من رفتن شما را روا نمی‏دانم[ - الارشاد، ص ۲۲۳؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۴۹ ] امام هیچ کدام از گفته‏های آنان را نادرست نشمرد و تأیید فرمود که از روی‏خیرخواهی و خردورزی و اندیشه است. به ابن عباس فرمود: ای پسرعمو، به خداسوگند من می‏دانم که تو خیرخواه و دلسوزی[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۵ ] و به مخزومی فرمود: به خدا سوگنددانستم که تو برای خیرخواهی آمدی و خردمندانه سخن گفتی[ - همان، ص ۲۹۴ ] و به عمرو بن لوذان‏فرمود: ای عبدالله، این نظر بر من پوشیده نیست[ - الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۴۹ ] نکته قابل توجه این که نه در نامه‏های امام به اهل کوفه و نه در سفارش‏های ایشان به‏مسلم بن عقیل، چیزی که آنها را از اقدام به چنین کاری - که امام تأیید کرد که خردمندانه‏است - بازدارد دیده نمی‏شود. بلکه از آنها خواست که همراه مسلم قیام کنند و در نامه‏نخست خود - طبق روایت ابن اعثم - به آنان نوشت: همراه پسرعمویم قیام کنید. با اوبیعت کنید و یاری‏اش دهید و رهایش مکنید[ - الفتوح، ج ۵، ص ۳۶ ]صفحۀ ۳۱۳در نامه دومی که به وسیله قیس بن مسهر صیداوی - که به آنان نرسید و پیک دستگیرشد - فرستاده از آنان خواست که سرعت و جدیت به خرج دهند و فرمود: چون این‏نامه‏ام به شما رسید به کار خویش سرعت بخشید[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۰۱ ] دراین صورت، دلیل اینکه شیعیان برای تسلط بر اوضاع شهر، کاری نکردند چه بود؟ با آنکه در این شهر شمار در خور توجهی از افراد باتجربه نظامی، سیاسی و اجتماعی‏حضور داشتند و بدون شک اندیشه چنین اقدامی بارها به ذهنشان راه یافته بود. پس دلیل‏این اقدام نکردن چه می‏توانست باشد؟ شاید پاسخ به این پرسش یکی از دشوارترین چیزهایی باشد که در روند رویدادهای‏قیام مقدس حسینی با آن روبه رو هستیم. با وجود این در اینجا به اختصار مهم‏ترین‏عواملی را که موجب شد کوفیان پیش از آمدن امام علیه السلام برای تسلط بر اوضاع اقدامی‏نکنند، بر می‏شمریم. ۱- شیعیان کوفه از قبایل پراکنده تشکیل می‏شدند و در دوره پس از امام حسن علیه السلام به‏مرجع و شخصیت برجسته‏ای دسترسی نداشتند که در کارها و گرفتاری‏ها به او مراجعه‏کنند و از او نظر بخواهند و تصمیم و فرمانش را اجرا کنند. آری، بزرگان و اشراف چندی از شیعه در کوفه بودند که هر کدامشان میان قبیله خودصاحب نفوذ بودند. ولی در برابر رویدادهای بزرگ و جدی، موضع واحد و منسجمی که بتوانداین موضع‏گیری‏ها را یکپارچه ساخته از پراکندگی و تشتّت جلوگیری‏کند، وجود نداشت. این حالت بر اثر سیاست‏های خاص معاویه در میان کوفیان رسوخ کرده بود. او درطول بیست سال حکومت تاریک خود، میان مردم جدایی افکنده جوّ کشتار و ترس وسرکوب و مراقبت شدید و فشار مداوم را حکمفرما ساخته بود و شمار بسیاری ازشیعیان به ویژه رهبرانشان را کشته بود. این موضوع باعث شده بود که در طول این بیست‏ساله سخت تخم احتیاط مفرط و ترس شدید از اقتدار سلطان و بی‏اعتمادی و عدم‏اطمینان به یکدیگر و فردگرایی در موضع‏گیری‏ها و تصمیمات بر مردم حکمفرما شود. صفحۀ ۳۱۴نمونه کامل این تفرقه و تشتّت وجود نامه‏های متعددی است که از کوفه برای امام‏حسین علیه السلام در مکه فرستاده شد. اگر این بزرگان با هم متحد می‏بودند، نامه‏ها وپیک‏هاشان به خدمت امام متعدّد نمی‏بود. چنانچه پیشوای واحدی می‏داشتند و به تصمیم و فرمان او عمل می‏کردند، به نامه‏همان پیشوا بسنده می‏کردند و دوازده هزار نامه نمی‏فرستادند! و امام نیازی نداشت که ازآخرین پیک‏ها بپرسد: به من بگویید پای این نامه‏هایی را که برایم آورده‏اید چه کسانی‏امضا کرده‏اند[ - اللهوف، ص ۱۰۷ ] دلیل دیگر این ضعف اعتماد و اطمینان و فردگرایی در موضع و تصمیم، گفتار شهیدیگانه عابس بن ابی‏شبیب شاکری، در حضور مسلم بن عقیل است که گفت: اما بعد، من‏از مردم چیزی نمی‏گویم و نمی‏دانم که در دل‏هاشان چه می‏گذرد و تو را به وسیله آنهانمی‏فریبم! به خدا سوگند من از چیزی که خود بدان اعتقاد دارم سخن می‏گویم. به خداسوگند هرگاه مرا فرا بخوانید دعوت شما را اجابت می‏کنم و با دشمنان شما می‏جنگم وآن قدر در راه شما شمشیر می‏زنم تا خدای را دیدار کنم و از این کار قصدی جز آنچه درنزد خداوند است ندارم[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۹ ] ۲- یکی از پدیده‏هایی که همه قبایل ساکن کوفه را در بر گرفته بود، پدیدهء گرایش‏های‏گوناگون بود. در میان همه قبایل اگر مخالف حکومت اموی و دوستدار اهل بیت علیهم السلام دیده می‏شد، در قبال آنها کسانی نیز به چشم می‏خوردند که دوستدار حکومت اموی‏بوده در خدمت دستگاهشان قرار داشتند. شاید دوستداران حکومت اموی در اغلب‏قبایل از مخالفانشان به طور عموم و از دوستداران اهل بیت به طور خاص بیشتر بودند. شاید بزرگ‏ترین مشکل رهبران شیعی همین بود که نمی‏توانستند آشکارا قبایلشان رابه قیام بر ضد امویان وادار سازند، و به آن اقدام شایسته مبادرت ورزند. زیرا شماربسیاری از افراد همان قبیله که در خدمت دستگاه امویان بودند، خبر مربوط به تصمیم‏صفحۀ ۳۱۵رهبر قبیله شیعی را به حکومت امویان گزارش می‏داد و آن عمل پیش از اقدام خنثی‏می‏شد. رهبر شیعی آن قبیله و یارانش نیز از میان می‏رفت. برای مثال در میان قبیله بزرگ‏مذحج رهبر بزرگ شیعه و پیشگامی چون هانی بن عروه دیده می‏شود که در برابر اورهبری دیگر - او نیز بزرگ - مثل عمرو بن حجاج زیبدی به چشم می‏خورد. عمرو جان‏فدای امویان بود، به طوری که حتی مصالح امویان را بر مصالح قبیلهء خود، یعنی مذحج‏ترجیح می‏داد! او نقش فریب‏کارانه‏اش را در سوار شدن بر موج قیام مذحج و قیام این‏قبیله برای آزادسازی هانی ایفا کرد و مردم را از وارد شدن به قصر باز گرداند و با نیرنگی‏مشترک با شریح قاضی و ابن‏زیاد آنان را پراکنده ساخت. همین پدیده در قبیله‏های بنی تمیم، بنی‏اسد، کنده، همدان، أزد و دیگر قبایل کوفه‏نیز دیده می‏شود. بنابر این در عمل برای هر یک از رهبران شیعی دشوار بود که بتواند همه قبیله‏اش رادر کاری ضد حکومت اموی هدایت کند. این کار به خاطر وجود رهبرانی دیگر از همان قبیله‏بودکه دوستدار حکومت اموی بودند و می‏توانستند تلاش‏های آن‏رهبر شیعی را از درون‏قبیله تخریب کنند و یا آنکه با کمک گرفتن از خود حکومت اموی به نابودی آن بپردازند. ۳- به دو عامل اول و دوم - که مهم‏ترین عوامل هستند - یک عامل سوم نیز اضافه‏می‏شود و آن فراگیر بودن بیماری ضعف روحی و دوگانگی شخصیت و سستی مجسم‏در دنیادوستی سلامت خواهی و ترس از مرگ در اغلب کوفیان آن روز است. روشن‏ترین‏نمونه آن تعابیری است که محمد بن بشر همدانی دارد. او جزئیات مربوط به اجتماع‏نخست شیعه با مسلم بن عقیل را در خانه مختار و نیز گفتار عابس شاکری، حبیب بن‏مظاهر و سعید بن عبدالله حنفی را درباره آمادگی برای فداکاری و جانفشانی در یاری‏امام نقل کرده است. هنگامی که حجاج بن علی از وی پرسید: آیا تو هم در آنجا سخنی‏گفتی؟ در پاسخ گفت: «من دوست داشتم که خداوند یارانم را با پیروزی عزت بخشد، امّادوست نداشتم که کشته شوم و دروغ گفتن را نیز خوش نداشتم»[ - ر.ک. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۹ ]صفحۀ ۳۱۶از نمونه‏های روشن دیگر، گفتار عبیدالله بن حُرّ جعفی خطاب به امام علیه السلام است که‏گفت: به خدا سوگند من به خوبی می‏دانم که هر کس تو را همراهی کند، در جهان آخرت‏سعادتمند است. ولی من امید ندارم که بتوانم برای تو کاری بکنم؛ چون در کوفه هم یار ویاوری برایت ندیده‏ام. تو را به خدا سوگند می‏دهم که مرا به این کار وادار مساز چرا که‏هنوز آماده مرگ نشده‏ام[ - الاخبار الطوال، ص ۲۵۱ ] رهبران شیعه کوفه خطر شیوع این بیماری را دریافته و به آثار بد آن بر هر نهضت وقیامی پی برده و برای بی‏وفایی مردم در هر اقدام جهادی، هزاران حساب باز کرده بودند.از این رو می‏بینیم که در اجتماع نخست شیعیان، سلیمان بن صرد گفت: اگر می‏دانید که اورا یاری می‏دهید و با دشمنانش مبارزه می‏کنید، به او نامه بنویسید و چنانچه ازخودباختگی و ضعف بیم دارید، این مرد را فریب ندهید[ - تاریخ طبری، ج، ۳، ص ۲۷۷ ] همین شناخت و آگاهی نسبت به گسترش این بیماری در گفتار عابس شاکری نیزدیده می‏شود که خطاب به مسلم گفت: من از مردم به تو خبر نمی‏دهم و نمی‏دانم که دردل آنها چه می‏گذرد و تو را به آنها نمی‏فریبم!..[ - همان ، ص ۲۷۹ ]حرکت امت در بصره همایش پنهانی شیعه در بصره پانصد تن از مردم بصره همسفر ابن زیاد به کوفه کسانی که در مکه مکرمه به کاروان حسینی پیوستند تأمل و درنگ ۱- محتوای این نامه کاشف از آن است که مسور بن مخرمه، آن را در مکه برای امام‏فرستاد، چون می‏گوید: مبادا فریب اهل عراق را بخوری و ابن‏زبیر به تو می‏گوید: «به آنان‏بپیوند که یاران تواند». زیرا نامه‏های کوفیان تنها در مکه به امام رسید، همان طور که ابنصفحۀ ۲۸۸زبیر نیز فقط در مکه پیشنهاد رفتن به عراق را به امام علیه السلام داد. گذشته از این، سخن خود اوکه می‏گوید: «مبادا حرم را ترک گویی» مؤید این حقیقت است. ۲- نویسنده این نامه، مسور بن مخرمة بن نوفل قرشی زهری و مادرش عاتکه،خواهر عبدالرحمن بن عوف است که او نیز زهری می‏باشد. وی دو سال پس از هجرت‏به دنیا آمد و از صحابه خردسال بود. او به عنوان پیک عثمان به نزد معاویه در دمشق‏رفت و از او کمک خواست. او از ملازمان و محافظان عمر بن خطاب بود. وی همراه ابن‏زبیر به مکه پناه برد و با فرمانروایی یزید به مخالفت پرداخت. در هنگام محاصره، سنگ‏منجنیق به او اصابت کرد و چند روز پس از آن درگذشت. خوارج او را پیشوای خوددانسته خود را بدو نسبت می‏دادند[ - سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۳۹۳؛ الاصابه، ج ۳، ص ۴۱۹ ] ولی از دیدگاه شیعه، او مجهول است. آقای خویی یادآور شده‏است که شیخ در جایی‏او را در زمره اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله برشمرده‏است و در جای دیگر در زمره یاران علی علیه السلام دانسته می‏گوید: مسور بن مخرمه پیک امام علیه السلام نزد معاویه بود[ - معجم رجال الحدیث، ج ۱۸، ص ۱۶۱، شماره ۱۲۳۵۹ ] شیخ طوسی (ره) درامالی روایتی نقل کرده است که از آن بوی ضعف مسور بن مخرمه به مشام می‏رسد[ - امالی شیخ طوسی، ص ۷۲۷، مجلس ۴۴، حدیث شماره ۱۵۳۰/۵؛ و در خلاصة الرسائل العشر، ص ۴۰میلانی آمده است که هنگام بردن نام معاویه بر او درود می‏فرستاد ]قرشی از کتاب «الاصابه» نقل کرده است که او اهل فضیلت و دیانت بود[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۳، ص ۲۴ / حاشیه ] چنانکه امینی‏به نقل از کتاب انساب الاشراف گوید: «مسور بن مخرمه صحابی، از کسانی بود که نزدیزید رفت و در بازگشت به فسق و شرب خمر او گواهی داد. این موضوع به یزید نوشته‏شد و او به کارگزار خود نوشت که مسور را حد بزند. آنگاه ابوحره گفت:أیشربها صهباء کالمسک ریحها#ابوخالد، والحد یضرب مسور[ - الغدیر، ج ۱۰، ص ۲۲؛ صهباء به معنای خمر است و ابوخالد یزید را گویند ] آیا شراب مشکین بوی را یزید می‏نوشد و حد به مسور زده می‏شود[ - امالی شیخ طوسی، ص ۷۲۷، مجلس ۴۴، حدیث شماره ۱۵۳۰/۵؛ و در خلاصة الرسائل العشر، ص ۴۰میلانی آمده است که هنگام بردن نام معاویه بر او درود می‏فرستاد ][ - حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۳، ص ۲۴ / حاشیه ]صفحۀ ۲۸۹اشاره عمره دختر عبدالرحمن بن سعد انصاری مدنی در کتاب‏های رجال و زندگینامه‏های‏شیعی نام و نشانی ندارد. ولی اهل سنت، زندگی‏نامه مفصل و سراسر تمجید و ستایش‏برای او نوشته‏اند، ذهبی درباره وی می‏نویسد: «فقیهه، دست‏پرورده و شاگرد عایشه، ...وی عالمه و فقیهه و حجت بود و دانش فراوان داشت. در دیوان‏های اسلامی از او سخن‏فراوان است. وی به سال ۸۹ درگذشت.[ - نهج البلاغه، ص ۲۱۸، خطبه ۱۵۸، ابن ابی الحدید می‏نویسد: «... سپس فاطمه از دنیا رفت و همه زنان رسول خدا صلی الله علیه و آله ، برای تسلیت نزد بنی‏هاشم آمدند، مگر عایشه که نیامد و خود را بیمار وانمود کرد! و نزد علی علیه السلام از او سخنی نقل شد که دال بر شادمانی بود!». (ر. ک. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۹، ص ۱۹۸) ] همین جمله که ذهبی درباره‏اش می‏گوید: «او دست‏پرورده و شاگرد عایشه است.»،ما را از هر شرح و توضیحی بی‏نیاز می‏سازد! چرا که نارضایتی و کینهء عایشه نسبت به اهل بیت، از خورشید در وسط آسمان‏روشن‏تر است. از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است: «اما فلانة، اندیشهء زنانه او را فراگرفته‏و کینه، همانند دیگ آهنگران در دلش می‏جوشد!» عایشه این ناخشنودی را در جاهای‏گوناگون ابراز داشته است. آیا فراموش کرده‏ایم که هنگام جلوگیری از دفن امام حسن علیه السلام در کنار جدش صلی الله علیه و آله ، گفت: «آیا می‏خواهید کسی را وارد خانه‏ام کنید که نه رغبتی به اودارم و نه دوستش می‏دارم!»[ - امالی طوسی، ص ۱۶۱، مجلس ۶، حدیث شماره ۲۶۷/۱۹؛ و به نقل از آن بحار، ج ۴۴، ص ۱۵۳ ] و گفت: «پسرتان را از خانه‏ام دور کنید!»[ - کافی، ج ۱، ص ۳۰۲ و به نقل از آن، بحار، ج ۴۴، ص ۱۴۳ ] وقتی که حال استاد چنین باشد، حال مرید و تربیت یافته‏اش معلوم است! آیا از اوتوقعی جز این می‏رود که امام را به اطاعت از یزید و عدم تفرقه در میان امت و خودداری‏از هرگونه قیامی در برابر طاغوت فرمان دهد؟[ - امالی طوسی، ص ۱۶۱، مجلس ۶، حدیث شماره ۲۶۷/۱۹؛ و به نقل از آن بحار، ج ۴۴، ص ۱۵۳ ]صفحۀ ۲۹۱اشاره تأمّل در محتوای نامه‏های اهل کوفه به امام علیه السلام که به تعبیر ابن‏کثیر در بردارنده سلام صفحۀ ۳۰۱اشاره این روایت تتمه‏ای دارد که از فضای دیگری، بجز فضای حماسی حسینی که درگفته‏های شماری از مردان خدا، امثال عابس بن ابی‏شبیب شاکری، حبیب بن مظاهراسدی، سعید بن عبدالله حنفی رضی الله عنه تجلی یافت، خبر می‏دهد. فضای دیگر با شتاب خود را در فضای حماسی پنهان می‏کرد و آشکار نمی‏شد؛ هرچند که در ترسیم مواضع بسیاری از کوفیان آن روز بیشترین تأثیرگذاری را داشت؛ و آن‏فضای ضعف روحی بود که به همه مردم در آن روز سرایت کرده بود. این روحیه به‏اندازه‏ای بر مردم چیره شده بود که دیدگان حقیقت بین خویش را بستند و به جای‏هدایت، کوری را برگزیدند. و دل و زبانشان دوگانه شد و شمشیرهاشان در خدمت کسی‏که نمی‏خواستند درآمد؛ و عزیزترین کسانی را که دوست داشتند کشت. این نبود مگر به‏خاطر ترس از مرگ و دوستی دنیا که از بیم مرگ در پستی فرو افتادند و در نتیجه‏شخصیتی دوگانه پیدا کردند و ظاهر و باطنشان متناقض گشت. آری شیطان بر کسانی که‏دنیا را بر آخرت برمی‏گزینند این گونه چیره می‏شود. حجاج بن علی - که ابومخنف داستان این اجتماع را از زبان او نقل می‏کند - گوید: به‏محمد بن بشر همدانی - که در این اجتماع حضور یافته بود و داستانش را نقل کرد - گفتم‏که آیا تو هم در آنجا سخنی گفتی؟ گفت: من دوست داشتم که خداوند یارانم را باپیروزی عزت بخشد و دوست نداشتم که کشته شوم و از دروغ گفتن خوشم نمی‏آمد![ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۹ ]درنگ و تأمل ۱ - امام حسین علیه السلام یک نامه را هم به سران اخماس و هم اشراف بصره فرستاد وطبری یادآور می‏شو[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۰؛ و ر.ک. الفتوح، ج ۵، ص ۴۲ ] که امام علیه السلام به مالک بن مسمع بکری، احنف بن قیس، منذر بن‏جارود، مسعود بن عمرو، قیس بن هیثم و عمرو بن عبیدالله بن معمر نامه نوشت. ولی در هیچ جای تاریخ نیامده است که یک تن از اینان به نامهء امام پاسخ داده باشد ویا آنکه پاسخ در خور ستایشی داده باشد. احنف بن قیس در پاسخ امام او را به شکیبایی‏سفارش کرد؛ و اینکه آنهایی که یقین ندارند او را از راه درست به در نبرند! منذر بن جارودنامه و پیک را تسلیم ابن‏زیاد کرد که پیک را کشت! مالک بن مسمع بکری، تمایلات اموی‏داشت[ - ر.ک. زندگینامه او در فصل اول، ص ۳۲ ] و درباره پاسخ وی به امام در تاریخ چیزی نیامده است! قیس بن هیثم گرایش‏عثمانی داشت و تا پایان عمرش از اهل بیت دوری می‏جست[ - ر.ک. زندگینامه وی در فصل اول، ص ۳۴ - ۳۵ ] درباره پاسخ قیس بنصفحۀ ۳۲۲هیثم نیز در تاریخ چیزی نیامده است. عمر (یا عمرو) بن عبیدالله نیز با اهل بیت روابطحسنه‏ای نداشت، بلکه در دوران حکومت ابن‏زبیر با او دوست بود. او در جنگ بامختار، فرمانده جناح راست ابن‏زبیر بود. سپس طرفدار عبدالملک مروان شد و از اوفرمان می‏برد تا آنکه نزد او به دمشق رفت و در همانجا به مرض طاعون در سال ۸۲مرد[ - ر.ک. البدایه والنهایه، ج ۹، ص ۴۹ و ج ۸، ص ۲۹ و ۲۹۶؛ المعارف، ص ۴۱۴؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص‏۳۷۷، ۴۰۷، ۴۸۴ و ۵۴۱. سماوی از وی به عنوان عبدالله بن عبیدالله بن معمر تیمی، تیم قریش، یاد کرده است. (ر.ک. ابصار العین، ص ۴۱) ] درباره پاسخ وی نیز در تاریخ چیزی ثبت نشده است. مسعود بن عمر ازدی نیز ازاهل بیت دور و با آنها دشمن بود و دوست نزدیک و یار و پشتیبان ابن‏زیاد بود، حتی پس‏از شهادت امام حسین علیه السلام [ - ر.ک. زندگینامه او در فصل اول، ص ۳۴ ] از پاسخ وی نیز در تاریخ چیزی به ثبت نرسیده است[ - ولی سماوی درباره مسعود یاد شده می‏گوید: او مردم را گرد آورد و برای یاری حسین برایشان سخن گفت، اما موفق نگشت. در کتب مقاتل آمده است که او یزید بن مسعود نهشلی بود و این تمیمی است و کنیه اباخالد دارد و از سران اخماس نیست. شاید امام به او هم نامه نوشته باشد. آنچه از سخنرانی و نامه به حسین استفاده می‏شود این است که مردم را وی جمع کرد، نه مسعود. ولی طبری و دیگر مورخان از دومی یاد نکرده‏اند (ابصارالعین، ص ۴۱)، پوشیده نماند که گفتار سماوی اشتباه محض است و با سیره مسعود بن عمرو ازدی، دشمن اهل بیت، سازگاری ندارد. شاید منشأ خطای سماوی اینجا است که آنهایی که امام علیه السلام به آنها نامه نوشت، تنها سران اخماس بودند و نه دیگران. و آنها همان‏هایی است که فقط طبری از آنان نام برده است. در حالی که قضیه این‏گونه نیست؛ زیرا اولاً: عبارت طبری تصریح دارد در اینکه امام حسین نسخه‏هایی از نامه‏اش را برای اشراف بصره فرستاد که از سران اخماس نبودند آنجا که می‏گوید: «و نامه‏ای را برای سران اخماس و برای اشراف نوشت...» (تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۸۰). ثانیاً: یزید بن مسعود نهشلی از اشراف بصره و بزرگان شهر بود، هر چند که از سران اخماس نبود، و مورخان دیگری که در نهایت اعتبار هستند، مانند سید بن طاووس (اللهوف، ص ۱۱۰) و ابن‏نما نوشته‏اند که یزید بن مسعود نهشلی از کسانی بود که امام حسین علیه السلام به او نامه نوشت (مثیرالاحزان، ص ۲۷ - ۲۹). گفتار سماوی درباره زندگی شهید حجاج بن بدر تمیمی سعدی - «حجاج، بصری و از بنی سعد بن تمیم بود. او نامه مسعود بن عُمر را نزد حسین آورد و با او ماند و در حضورش به شهادت رسید.» (ابصار العین، ص ۲۱۲) - نیز ناشی از همین اشتباه است و دلیلی برای آن وجود ندارد! زیرا که حجاج یاد شده رضی الله عنه ، طبق آنچه برخی از مقاتل نوشته‏اند، پیک یزید بن مسعود نهشلی بود؛ و خود سماوی نیز در ابصارالعین (ص ۲۱۳) این مطلب را نوشته است ]صفحۀ ۳۲۳اگر سران اخماس بصره و اشراف این شهر، برخی‏شان مخالف اهل بیت علیهم السلام ، برخی‏در دوستی و موضع‏گیری نسبت به آنها مردد و دو دل و برخی دیگر در کمین بودند و به‏دنیای دشمنانشان چشم داشتند؛ راز نامه نوشتن امام به چنین کسانی چه بود؟ شاید آنچه امام را وادار ساخت تا این نامه را به سران اخماس و اشراف بصره بنویسدمجموعهء عوامل زیر بود: الف - تنها راه گفت و گوی با قبایل در آن دوره، همین سران و اشراف بودند؛ زیرااعضای قبایل از تصمیم‏گیری سران و اشراف خود در نمی‏گذشتند. تأمل در سخنرانی‏یزید بن مسعود نهشلی در میان بنی‏تمیم، بنی‏حنظله و بنی‏سعد و پاسخ آنان، این حقیقت‏را به خوبی نمایان می‏سازد. ب - اتمام حجت با مردم بصره و سران و اشراف آن شهر. به ویژه آنکه بصره به رغم‏تسلط ابن زیاد بر آن شهر - بیش از پنج سال تا آن هنگام - همانند شهرهای شام بستهءدست امویان نبودند؛ زیرا برخی از اشراف و سران این شهر حقانیت اهل بیت رامی‏شناختند و دل‏هاشان با آن بزرگواران بود. مخالفان شیعی این شهر نیز گردهمایی‏های‏پنهانی داشتند. بنابر این با این اقدام امام علیه السلام حجت بر همه‏شان تمام می‏گشت و دیگرعذری نداشتند که بگویند دلیل اینکه فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله را یاری نداده‏اند،بی‏اطلاعی بوده است. ج - نامه امام موجب می‏شد که اشراف و سران اخماس دو دل به جبهه مخالفان‏امام علیه السلام نپیوندند و با اعضای قبایلشان در خدمت حکومت اموی قرار نگیرند و این به هرصورت، از اینکه بر ضد امام وارد جنگ شوند بهتر بود. د - از دستاوردهای این نامه، اعلام آمادگی طرفداران امام علیه السلام برای پیوستن به قیام آن‏حضرت، از طریق اشراف دوستدار اهل‏بیت مانند یزید بن مسعود نهشلی و امثال آن بود. ۲- در داستان نامه امام به سران اخماس و اشراف بصره، تنها کسی که موفق شدموضعی پسندیده بگیرد، یزید بن مسعود نهشلی بود که با سخنرانی در میان بنی‏تمیم،بنی‏حنظله و بنی سعد، و با نامه‏ای که به امام نوشت، نشان داد که به مقام اهل بیت به ویژه‏امام‏حسین علیه السلام ایمان دارد و به حقّشان آگاه‏است؛ و همین موضع‏گیری درخشان او را بسصفحۀ ۳۲۴همان طور که سعادت دعای امام علیه السلام نیز او را بس است که در باره‏اش فرمود[ - ر. ک. ابصارالعین، ص ۲۱۳ - ۲۱۴ ] «خداونددر روز ترس تو را ایمنی و عزّت بخشد و در روز تشنگی بزرگ سیرابت گرداند!» ولی متأسفانه در کتاب‏های تاریخی و زندگینامه‏ها درباره این مرد شریف و بزرگ، بجزداستان این نامه و اینکه او پاسخ خویش را به همراه حجاج بن بدر تمیمی سعدی برای‏امام علیه السلام فرستاد اطلاعات بیشتری وجود ندارد. او نیز نامه را در مکه به امام رسانید و با اوماند و حضرت را تا کربلا همراهی‏کرد و در روز عاشورا در حضورش به شهادت رسید[ - همان ] ۳- یزید بن مسعود نهشلی در خطبه‏اش گفت: معاویه مرد! و از میان رفتگان، چه آدم‏پستی بود. آگاه باشید که درِ بیداد و گناه شکست و پایه‏های ستم لرزان گشت... از ظاهراین عبارت چنین برمی‏آید که یزید نهشلی برای گروه‏های بنی‏تمیم از حقیقتی که برای‏آنان و همه اهل‏بصره مسلم بود گزارش می‏داد و آن حقیقت این بود که آنان از ستم وبیداد و تبهکاری‏های معاویه و کارگزارانش پیوسته در رنج بودند. بدبختی‏هایی که مردم از دست کارگزاران اموی چشیدند کمتر از آنچه مردم کوفه درسال‏های سختِ پس از شهادت امیرالمؤمنین دیدند، نبود. برای مثال سمرة بن جندب[ - سمرة بن جندب: روایت شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آخرین صحابی من که می‏میرد، در آتش‏است». سمرة بن جندب - هم‏پیمان انصار - در بصره و ابو محذوره، در مکه ماند. سمره از هر کس که از حجاز می‏آمد درباره ابومحذوره می‏پرسید و ابومحذوره از کسانی که از بصره می‏آمدند درباره سمره می‏پرسید. تا آنکه ابومحذوره پیش از وی مرد. (ر.ک. انساب الاشراف، ج ۱، ص ۵۲۷). ابن اثیر گوید: «او در سال ۵۹ در بصره مرد. او که برای درمان بیماری کزاز پیشرفته‏اش روی دیگ پر از آب داغ می‏نشست، درون همان دیگ افتاد و مرد» (اسدالغابه، ج ۲، ص ۳۵۵). ولی ابن ابی‏الحدید می‏نویسد: «او - یعنی سمره - از شرطه‏های ابن‏زیاد بود و در دوران حرکت حسین علیه السلام به عراق مردم را برای رفتن به جنگ او تشویق می‏کرد» (شرح نهج‏البلاغه، ج ۴، ص ۷۴). همچنین ابن قتیبه در کتاب المعارف (ص ۱۷۲) تصریح کرده است که سمره در سال شصت و چندم مرد. بنابر این به گفته ابن اثیر درباره اینکه سمره در سال ۵۹ در بصره مرد، توجهی نمی‏کند. سمرة بن جندب از بدسیرتانی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله را همراهی کرد و در طول زندگی، در خدمت جریان نفاق بود. ارتکاب کارهای حرام برایش بی‏اهمیت بود. در کتاب کافی (ج ۸، ص ۳۲۱، حدیث ۵۱۵) آمده است که به سر شتر پیامبر صلی الله علیه و آله زد و آن را شکست. آنگاه شتر به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و نزدش شکایت کرد. او آشکارا خدا و رسولش را نافرمانی می‏کرد. در تهذیب (ج ۷، ص ۱۴۷) از زراره از امام باقر علیه السلام نقل شده است: سمرة بن جندب در خانه یکی از انصار، درخت خرمایی داشت. منزل آن انصاری بر در باغ بود و او بدون اجازه بر سر درخت خرمایش می‏رفت. مرد انصاری از او خواست که هنگام آمدن، اجازه بگیرد، ولی او خودداری‏ورزید. انصاری نزد رسول‏خدا صلی الله علیه و آله آمد و شکایت کرد و داستان‏را برایش بازگونمود. پیامبر صلی الله علیه و آله در پی او فرستاد و شکایت انصاری را برایش باز گفت و فرمود: هرگاه خواستی وارد شوی اجازه بگیر. او بازهم خودداری ورزید. پس از چانه زدن‏های فراوان، مرد انصاری حاضر شد تا هر قیمتی را که او بخواهد بپردازد ولی او بازهم از فروش خودداری کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در برابر این درخت، در بهشت نخلی با شاخه‏های آویخته به تو می‏دهم. بازهم نپذیرفت. آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله به مرد انصاری فرمود: برو و درخت را بکن و پیش او بینداز که در اسلام نه زیان دیدن است و نه زیان رساندن. طبری به نقل از ابی‏سوار عدوی گوید: «سمره از قبیلهء من در یک بامداد، ۴۷ مرد را که گردآورندهء قرآن بودند کشت» (تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۳۷). او همچنین به نقل از عوف گوید: «سمره از مدینه به راه افتاد. چون به خانه‏های بنی‏اسد رسید، مردی از یکی از کوچه‏ها بیرون آمد و پیش‏قراولان سپاه به او برخوردند. یکی از آن میان به مرد حمله کرد و با نیزه به دهانش زد! سپاه رفت و سمره سر رسید و او را در خونش غلتان دید. پرسید چه شده است!؟ گفتند: پیش قراولان سپاه امیر او را زده‏اند. گفت: هرگاه شنیدید که سوار شده‏ایم از نیزه‏های ما برحذر باشید.» (تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۳۷). سمره از مزدورانی بود که معاویه آنان را استخدام کرده بود تا به خدا و پیامبرش دروغ ببندند. نقل شده است که معاویه صد هزار دینار به او داد تا نقل کند که آیه شریفه «ومن الناس من یعجبک قَوْلُه فی الحیاة الدنیا... والله لا یحب‏الفساد» درباره علی علیه السلام و آیه «ومن‏الناس من‏یشری نفسه‏ابتغاء مرضاةالله والله رؤوف بالعباد» درباره ابن‏ملجم نازل شده است؛ ولی او نپذیرفت. دویست هزار دینار داد. نپذیرفت. سیصد هزار دینار داد، نپذیرفت. سرانجام چهارصدهزار دینارداد و او پذیرفت! (ر.ک شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابی‏الحدید، ج‏۴، ص‏۷۳). طبری گوید: معاویه سمره را پس از زیاد، شش ماه باقی گذاشت و سپس او را عزل کرد. سمره گفت: خداوند معاویه را لعنت کند. به خدا سوگند اگر خدای را همانند معاویه فرمان می‏بردم هرگز مرا عذاب نمی‏کرد! (تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۳۷). با این همه، گفتار ذهبی جای شگفتی دارد که می‏گوید: «سمره از علمای صحابه بود که روایت‏های نیکویی دارد». شاید مقصود ذهبی احادیث دروغینی است که سمره در نکوهش علی علیه السلام و برای خدمت به جریان نفاق ساخته است! او همچنین از قول ابن‏سیرین نقل می‏کند: «سمره بسیار امانتدار و راستگو بود». ذهبی در داستان مرگ او گوید: «سمره بخور می‏کرد که غفلت نمود و آتش گرفت. اگر این نقل درست باشد همان مقصود پیامبر است؛ یعنی آتش دنیا» (ر.ک. سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۱۸۶). ذهبی از تحریف صریح سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «آخرین صحابی من که می‏میرد در آتش است» ابا ندارد که معنایش این می‏شود: آخرین صحابی من با سوختن در آتش می‏میرد! می‏بینیم که تفاوت میان مقصود صریح پیامبر صلی الله علیه و آله و ادعای این کور و بی‏بصیرت، چه قدر زیاد است!] «در دوران حکومت خود بر بصره همراه خاصانشصفحۀ ۳۲۶سواره یورش می‏برد و بر هر حیوان، کودک و ناتوان و بی‏خبری که می‏گذشت، او ویارانش با اسبانشان آنان را پایمال می‏کردند. همین طور در بازگشت، و در روزهایی که‏بیرون می‏رفت روزی نمی‏گذشت که یک یا چند کشته به جای نگذارد»[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۶۲ ] او در مدت‏شش ماه امارت بصره، هشت هزار تن از مردان شیعه را در آن شهر کشت[ - همان، ص ۶۹ ] ذهبی به نقل از عامر بن ابی‏عامر گوید: «ما در مجلس یونس بن عبید بودیم. گفتند: درزمین هیچ مکانی نیست که به اندازه دارالاماره به خود، خون جذب کرده باشد. هفتادهزار تن در آن کشته شده‏اند! من از یونس پرسیدم [آیا حقیقت دارد] و او گفت: آری،کشته شدند و دست و پاهاشان بریده شد. گفتند: این کار چه کسی بوده است؟ گفت: زیادو پسرش و سمره»[ - سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۸۶ ] طبری به نقل از محمد بن سلیم می‏نویسد: از انس بن سیرین پرسیدم: آیا سمره کسی‏را کشت؟ گفت: آیا کسانی که سمره آنها را کشت قابل شمارش‏اند؟ زیاد او را در بصره به‏جانشینی خود گماشت و به کوفه آمد. او [در این فاصله‏] هشت هزار تن را کشت! زیاد به‏او گفت: آیا نمی‏ترسی که بی‏گناهی را کشته باشی؟ گفت: اگر همین اندازه دیگر را هم‏می‏کشتم نمی‏ترسیدم[ - تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۳۶ ]صفحۀ ۳۲۷اشاره بصره همزمان با تشکیل این همایش پنهانی شیعیان ناظر تحرکات سران اخماس واشراف - به دنبال رسیدن نامه امام علیه السلام به آنان - بود؛ و این دو منظره با یکدیگر بسیار تفاوت‏داشت. زیرا آنچه در تحرکات سران و اشراف می‏دید، تردید در یاری امام علیه السلام و دوری ازآن حضرت و خیانت و فریب بود! مگر یک نفر، یعنی یزید بن مسعود نهشلی که احساسات‏قبیله را - از راه آمیختن آن با احساسات دینی - در راستای یاری امام علیه السلام بر می‏انگیخت. اما آنچه بصره در خفا ناظرش بود، مشاهده‏ای از نوع دیگر بود! بصره شاهد تشکیل اجتماعی بود که چندین روز پنهانی تشکیل می‏شد و مبنای‏تشکیل آن انتساب به قبیله‏ای خاص نبود، بلکه اجتماع کنندگان از قبایل گوناگون بودند؛و اجتماعشان بر پایه دوستی اهل بیت علیهم السلام و بیزاری از دشمنانشان برپا شده بود.اجتماع‏کنندگان درباره موضوع امامت و وضعیت جاری گفت و گو می‏کردند[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۲۵ ] و درباره‏وظیفه و واجب دینی خود به رایزنی می‏پرداختند. «برخی تصمیم بر خروج گرفتند وخارج شدند و برخی دیگر نامه نوشته خواستار آمدن امام علیه السلام گشتند»[ - ابصار العین، ص ۲۵؛ ولی ما به سندی تاریخی دال بر اینکه برخی شیعیان بصره به امام(ع) نامه نوشته وخواستار آمدنش به عراق به طور عام یا بصره به طور خاص شده باشند دست نیافته‏ایم. شاید سماوی به چنین سندی دست یافته و این سخن را به قلم آورده است!] نتیجه این‏گردهمایی مبارک این شد که یک گروه از بصریان به رغم همه جاسوسانی که گماشته صفحۀ ۳۲۹اشاره از ظاهر این خبر چنین پیداست، شمار شیعیانی که ابن‏زیاد را در سفر کوفه همراهی‏می‏کردند، کم نبود. از آن میان شریک حارثی و چند تن دیگر خود را بر زمین انداختند وهمینطور عبدالله، به امید آنکه در حرکت ابن‏زیاد تأخیر ایجاد کنند و او نتواند پیش ازامام علیه السلام به کوفه برسد! باید دید که آیا بهترین راه به تعویق افکندن حرکت ابن‏زیاد و جلوگیری از ورود او به‏کوفه پیش از امام علیه السلام ، همین فرو افتادن بود؟ در حالی که شریک و شیعیان همراه او، از نقش مهمی که ابن‏زیاد در جهت بخشیدن‏به روند حوادث کوفه و اداره آن به نفع یزید ایفا خواهد کرد، آگاه بودند، آیا بهتر آن نبودکه او را به هر صورت ممکن، پنهانی یا آشکارا برای مصالح عالیه اسلام به قتل برسانند،هر چند که این کار به قتل یک تن یا گروهی از آنان و یا همهءشان می‏انجامید!؟ یا اینکه در اینجا نیز شاهد گونه دیگری از سستی و ضعف روحی همگانی امت‏هستیم، که دامن این گروه را نیز گرفته بود؛ و در نتیجه فکر کردند تنها کاری که می‏شودانجام داد این است که در راه خود را بیندازند، به امید آنکه هم خداوند امام را یاری دهدو هم به دنیای اینان خطر و زیانی نرسد! صفحۀ ۳۳۱۱- کسانی که از مدینه آمده بودند. ابن‏عساکر می‏نویسد: حسین علیه السلام کس به مدینه فرستاد و نوزده مرد و زن و کودک، ازبرادران، دختران و زنان بنی عبدالمطلب، با شتاب خود را به او رساندند...[ - تاریخ ابن‏عساکر، ص ۲۹۸، شماره ۲۵۶؛ نیز ر.ک. البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۷۸ ] ناگفته نماند که متن این روایت نام آن دسته از بنی‏هاشم را که از مدینه آمدندصفحۀ ۳۳۲مشخص نمی‏کند. همان طور که در کتاب‏های تاریخی نام هاشمیانی که از مدینه منوره‏همراه کاروان حسینی به مکه آمدند، به طور مفصل نیامده است. بلکه در بیشتر این‏کتاب‏ها به ذکر اجمالی نام هاشمیانی که از مدینه منوره با امام علیه السلام بیرون آمدند، بسنده‏شده است[ - ر.ک. جلد اول همین پژوهش ] از این رو تعیین نام کامل همه هاشمیانی که از مدینه با امام بیرون آمدند، به‏طور کامل دشوار است؛ وگرنه از این طریق یافتن نام کسانی که در مکه به آن حضرت‏پیوستند آسان می‏شد. بنابر این در این زمینه، موضوع مجمل و مبهم می‏ماند. آری، مجموعه‏ای از دلایل تاریخی اشاره دار[ - ر.ک. الارشاد، ص ۲۰۱؛ الاخبار الطوال، ص ۲۲۸؛ الفتوح، ج ۵، ص ۲۱؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۷۱ ] که امام علیه السلام همه فرزندان وبرادرزادگان خود، فرزندان امام حسن علیه السلام ، و همه برادران پدری‏اش، بجز محمد حنفیه وعمر أطرف را - آن طور که از سیره وی برمی‏آید - از مدینه با خود آورد[ - ر.ک. قاموس الرجال، ج ۸، ص ۲۱۴؛ و ر.ک. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۳۴۶ ] این دلایل همچنین اشاره دار[ - ر.ک. الارشاد، ص ۲۰۲؛ گفت و گوی امام با مسلم در پافشاری حضرت بر پیمودن شاهراه ] به اینکه هنگام خروج امام از مدینه، مسلم بن عقیل نیز باوی همراه بود. این هم موجب خروج قضیه از اجمال به تفصیل نمی‏شود، زیرا برای مثال مانمی‏توانیم - در پرتو اسناد موجود تاریخی - درباره آن دسته از آل عقیل که در مکه همراه امام‏بودند بگوییم که چه کسانی در مکه به ایشان پیوستند و چه کسانی از مدینه با وی آمدند. آری، از برخی منابع تاریخی برمی‏آید که دو پسر عبدالله جعفر یعنی عون و محمد،همراه پدرشان برای دیدار امام به مکه آمدند و در اوایل خروج امام از مکه مکرمه به‏کاروان حسینی پیوستند[ - ر.ک. الارشاد، ص ۲۱۹؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۹۷ ] و برخی منابع دیگر حاکی از آن است که پدرشان آن دو را ازمدینه همراه نامه‏ای نزد امام فرستاد؛ که در آنجا به امام پیوستند[ - ر.ک. الفتوح، ج ۵، ص ۷۵؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۱، ص ۳۱۱ ] این نهایت چیزی است که دربارهء آن دسته از بنی‏هاشم که در مکه مکرمه به امام علیه السلام پیوستند روشن است. ولی از غیر بنی‏هاشم هیچ کس را نمی‏شناسیم که از مدینه آمده صفحۀ ۳۳۳۲- کسانی که از جاهای نامعلوم آمدند و در مکه به امام پیوستند جنادة بن کعب بن حرث انصاری خزرجی: سماوی گوید: جناده از کسانی بود که ازمکه حسین علیه السلام را همراهی کرد و با خانواده‏اش همراه آن حضرت آمد. چون روز عاشورافرا رسید. گام به میدان جنگ نهاد و در حمله نخست کشته شد[ - ابصار العین، ص ۱۵۸ ] برخی از منابع تاریخی‏از وی با نام جنادة بن حارث انصاری یاد کرده‏اند[ - مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۲۵؛ مناقب آل ابی‏طالب، ج ۴، ص ۱۰۴ ] همان گونه که از پسرش که پس از وی‏در عاشورا کشته شد به نام عمرو بن جناده یاد کرده‏اند. ولی سماوی از پسرش به نام عمربن جناده نام می‏برد[ - ابصار العین، ص ۱۵۹ ] ولی سماوی هنگام برشمردن نام کسانی که با خانواده‏هاشان به امام پیوستند، جنادهءیاد شده را به نام جنادة بن حرث سلمانی خوانده است[ - همان ، ص ۲۲۰، (الفائدة الثالثه) ] نمازی براین باور است‏که جنادةبن حرث انصاری و جنادة بن کعب بن حارث انصاری‏یکی هستند و معتقد است که وی غیر از جنادة بن حارث سلمانی ازْدی است که مامقانی‏او را در شمار یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است. نمازی در زیارت ناحیهصفحۀ ۳۳۴مقدسه یا رجبیه، نامی از جناده نمی‏یابد - به خلاف گفته مامقانی[ - مامقانی گوید: امام زمان علیه السلام اینگونه بر او درود فرستاده است: السلام علی جنادة بن کعب بن حارث انصاری و ابنه عمرو بن جناده. (تنقیح المقال، ج‏۱، ص ۲۳۴) ] - بلکه در هر دو جا عبارت‏السلام علی حیان بن حارث سلمانی ازْدی ر[ - ر.ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۲، ص ۲۳۹ ] می‏یابد؛ و متن زیارت نیز همین است[ - ر.ک. الاقبال، ج ۳، ص ۷۹؛ و به نقل از آن بحار، ج ۹۸، ص ۲۷۳ ] در برخی کتاب‏ها آمده است که جناده در حمله نخست در حضور امام علیه السلام به شهادت‏رسید[ - ابصار العین، ص ۱۵۸ ] چنانکه در برخی از مقاتل چنین آمده است: پس از او - یعنی پس از نافع بن هلال‏- جنادة بن حرث انصاری بیرون آمد و این رجز را می‏خواند:انا جنادة انا ابن الحارث‏#لست بخوّار ولا بناکث‏#عن بیعتی حتی یقوم وارثی‏#من فوق شلوٍ فی الصعید ماکث‏ من جناده فرزند حارثم؛ ترسو و عهد شکن نیستم؛ تا آن‏که‏ بازماندگانم با افتخار بر سر تربت من بایستند! وی آنگاه حمله کرد و جنگید تا کشته شد. پس از او، عمرو بن جناده بیرون آمد و این شعر را می‏خواند:اضق الخناق من ابن هند وارمه‏#فی عقره بفوارس الانصار#ومهاجرین مخضّبین رماحهم‏#تحت العجاجة من دم الکفار#خضبت علی عهد النبی محمد#فالیوم تخضب من دم الفجار#والیوم تخضب من دماء معاشر#رفضوا القرآن لنصرة الاشرار#طلبوا بثأرهم ببدر وانثنوا#بالمرهفات وبالقنا الخطار#والله ربی لا ازال مضاربا#للفاسقین بمرهف بتّار#هذا علیّ الیوم حق واجب‏#فی کل یوم تعانق وحوار صفحۀ ۳۳۵گلوی پسر هند را سخت بفشار و با سواران انصار در خانه‏اش بر او تیر بیفکن. و با مهاجرانی که نیزه‏هاشان در زیر گرد و خاک از خون کفار رنگین است. نیزه‏هایی‏که در روزگار محمد صلی الله علیه و آله رنگین می‏شد، امروز ازخون فاجران رنگین می‏شود. امروز از خون گروهی خضاب می‏شود که برای یاری اشرار از قرآن دور شده‏اند. آنان به خونخواهی جنگ بدر آمدند و با شمشیر تیز و نیزه خم شدند. به خدا سوگند که من پیوسته تبهکاران را با شمشیر برّان می‏زنم. هر روزی که در آغوش کشیدنی و گفت وگویی است، این کار بر من واجب است. سپس حمله کرد و جنگید تا کشته شد[ - مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۲۵ و ر. ک. بحار، ج ۴۵، ص ۲۸ به نقل از مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۰۴ ] آقای مقرم می‏نویسد: عمرو بن جناده یازده ساله، پس از کشته شدن پدرش آمد و ازحسین علیه السلام اجازه خواست. حضرت اجازه نداد و فرمود: پدر این جوان در حمله نخست‏کشته شد، شاید مادرش راضی نباشد. جوان گفت: مادرم مرا فرمان داده است! آنگاه‏اجازه داد و جوان بلافاصله کشته و سرش نزد حسین انداخته شد، مادرش سر را گرفت وخونش را پاک کرد و آن را به مردی که نزدیکش بود کوفت و او را کشت. سپس به‏خیمه‏گاه بازگشت و تیر خیمه و به قولی شمشیری برداشت و این شعر را سرود: انا عجوز فی النسا ضعیفه‏#خاویة بالیة نحیفه‏#أضربکم بضربة عنیفة#دون بنی فاطمة الشریفه‏ پیرزنی هستم ناتوان، با استخوان‏هایی سست و لاغر. بر شما ضربه‏هایی کشنده وارد می‏کنم، در راه دفاع از فرزندان فاطمه با شرافت. پس از زدن آن دو مرد با عمود خیمه، حسین علیه السلام او را به خیمه‏گاه باز گرداند[ - مقتل الحسین، مقرم، ص ۲۵۳ ] شاید عمرو بن جناده، همان جوان مورد نظر روایت بعد باشد - به خاطر اینکه باروایت پیشین مشترکات فراوانی دارد -. این روایت می‏گوید: سپس جوانی بیرون آمد کهصفحۀ ۳۳۶پدرش در میدان کشته شد و مادرش همراه او بود. مادرش گفت: فرزندم برو و در حضورپسر رسول خدا صلی الله علیه و آله بجنگ. او رفت و حسین علیه السلام فرمود: پدر این جوان کشته شد، شایدمادرش راضی به میدان رفتن او نباشد. جوان گفت: مادرم مرا به این کار فرمان داده است! آنگاه بیرون آمد و می‏گفت:امیری حسین و نعم الامیر#سرور فؤاد البشیر النذیر#علی و فاطمة والداه‏#فهل تعلمون له من نظیر#له طلعة مثل شمس الضحی‏#له غرة مثل بدر منیر پیشوایم حسین است و چه خوب پیشوایی است، خوشحال کننده دل و قلب پیامبربشارت دهنده و هشداردهنده است. علی و فاطمه، پدر و مادر اویند، آیا برای او همانندی می‏شناسید؟ طلعتش مانند خورشید نیمروز و سیمایش مانند ماه شب چهارده می‏درخشد. او آن قدر جنگید تا کشته شد. دشمنان سرش را بریدند و سوی سپاه حسین علیه السلام انداختند. مادرش سر را برداشت و گفت: آفرین پسرم و ای شادی قلب و نور دیده‏ام.سپس سر پسرش را به مردی کوفت و او را کشت، آنگاه عمود خیمه را برداشت و به آنان‏حمله کرد و می‏گفت:انا عجوز سیدی ضعیفه‏#خاویة بالیة نحیفه‏#أضربکم بضربة عنیفة#دون بنی فاطمة الشریفه آنگاه زد و دو مرد را کشت. سپس حسین علیه السلام فرمان‏به بازگرداندنش‏داد وبرایش دعاکرد[ - بحار، ج ۴۵، ص ۲۷-۲۸؛ و ر.ک. مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۲۵-۲۶؛ مناقب آل ابی‏طالب، ج ۴، ص ۱۰۴ ] عبدالرحمن بن عبدرب انصاری خزرجی: سماوی گوید: او از صحابه نامدار و ازیاران مخلص امیرالمؤمنین علیه السلام بود. ابن‏عقده به نقل از اصبغ بن نباته گوید: امیرالمؤمنین‏فرمود: هر کس به گوش خود از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث غدیر را شنیده استصفحۀ ۳۳۷برخیزد و هر کس به گوش خود نشنیده است برنخیزد. آنگاه افراد زیر یعنی ابوایوب‏انصاری، ابوعمرة بن عمرو بن محصن، ابوزینب، سهل بن حنیف، خزیمة بن ثابت،عبدالله بن ثابت، حبشی بن جناده سلولی، عبید بن عازب، نعمان بن عجلان انصاری،ثابت بن ودیعه انصاری، ابوفضاله انصاری، عبدالرحمن بن عبدرب انصاری برخاستند وگفتند: ما شهادت می‏دهیم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدیم که فرمود: «آگاه باشید که خدای‏عزوجل ولی من است و من ولی مؤمنانم. آگاه باشید، هر کس من مولای او هستم، این‏علی مولای اوست. خدایا با دوستانش دوستی و با دشمنانش دشمنی کن. دوستانش رادوست و دشمنانش را دشمن بدار و یاری کن هر کس یاری‏اش کند». صاحب حدائق گوید: علی بن ابی‏طالب کسی بود که به این عبدالرحمن قرآن آموخت‏و تربیتش کرد[ - ر.ک. الحدائق الوردیه، ص ۱۲۲؛ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۴۵؛ مستدرکات علم‏الرجال، ج ۴، ص ۴۰۴؛ قاموس الرجال، ج ۶، ص ۱۱۹؛ الاصابه، ج ۳، ص ۳۰۷ ] عبدالرحمن از کسانی بود که از مکه با حسین علیه السلام آمد و در حمله نخست در حضورآن حضرت به شهادت رسید[ - ابصار العین، ص ۱۵۸، سماوی گوید: از نوادگان عمار، عبدالله بن احمد بن عامر بن سلیمان بن صالح بن وهب بن عمار یاد شده است که یکی از راویان و علمای شیعه و صاحب کتاب «قضایا امیرالمؤمنین علیه السلام » می‏باشد و آن را از پدرش از امام رضا علیه السلام نقل می‏کند. ابصار العین، ص ۱۹۷ - ۱۹۸ ] عمار بن حسّان طائی: مامقانی گوید: وی عمار بن حسان بن شریح است.سیره‏نویسان نوشته‏اند که او از شیعیان مخلص و دلاوران معروف بود. او از مکه باحسین علیه السلام به راه افتاد و تا آمدن به کربلا همراهش بود. در روز عاشورا به میدان رفت ودر حضور آن حضرت به شهادت رسید. و با نیل به شرف شهادت، به شرافت تخصیص‏درود در زیارت ناحیه مقدسه نیز نایل آمد[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۳۱۷ ] سماوی گوید: عمار از شیعیان مخلص و دلاوران معروف بود. پدرش حسّان از یاران‏امیرالمؤمنین علیه السلام بود و در جنگ‏های جمل و صفین در رکاب حضرت جنگید و در صفینصفحۀ ۳۳۸کشته شد. عمار از مکه با حسین علیه السلام به راه افتاد و همراهش بود تا آنکه در رکابش به‏شهادت رسید. سروی گوید: او در حمله نخست کشته شد. در زیارت ناحیه مقدسه و نیز زیارت رجبیه بر عمار اینگونه درود فرستاده شده‏است:«السلام علی عمار بن حسان بن شریح الطائی»[ - الاقبال، ج ۳، ص ۷۹ و ۳۴۷؛ به نقل از آن بحار، ج ۴۵، ص ۷۲ ] شوشتری[ - ر.ک. قاموس الرجال، ج ۸، ص ۷ ] احتمال داده است که عماربن حسان طائی و عمار بن ابی‏سلامه دالانی یکی باشند. ولی این احتمال بجا نیست. زیرادر زیارت ناحیه مقدسه بر هر کدام آنها با نامی جداگانه درود فرستاده شده است[ - ر. ک. الاقبال، ج ۳، ص ۷۹؛ به نقل از آن، بحار، ج ۴۵، ص ۷۲ و ۷۳ ]۳ - کوفیانی که در مکه به آن حضرت پیوستند بریر بن حضیر همدانی مشرقی: بریر پیرمردی تابعی، پارسا، قاری قرآن، از قاریان‏بزرگ و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام و از اشراف بنی‏هَمْدان کوفه بود. سیره‏نویسان‏گفته‏اند: وی پس از شنیدن خبر حسین علیه السلام از کوفه به مکه رفت تا به حسین بپیوندد.سپس همراهش آمد تا به شهادت رسید. طبری به نقل از سروی روایت می‏کند: پس ازآنکه حرّ بر حسین علیه السلام سخت گرفت، امام علیه السلام یارانش را گرد آورد و در سخنانی خطاب به‏آنها گفت: اما بعد، دنیا دگرگون شده است... آنگاه گروهی از یارانش به سخن درآمدند وآمادگی و پافشاری خود را بر مرگ در رکاب آن حضرت اعلام کردند. بریر از جمله این‏سخنرانان بود که برخاست و گفت: به خدا سوگند، ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله خداوند به‏وسیله تو بر ما منت نهاده است که در رکابت بجنگیم و پیکر ما در راه تو پاره پاره شود تاآنکه جد تو در روز قیامت بیاید و از ما شفاعت کند. مردمی که پسر دختر پیامبرشان رانابود سازند رستگار نمی‏شوند، وای بر اینان برای دیدار با خداوند چه در دست دارند؟!اف بر اینان از آن روزی که در آتش جهنم فریاد آه و ناله سر دهند! ابومخنف گوید: روز نهم محرم امام حسین علیه السلام فرمود تا خیمه‏ای به پا کردند. آنگاه‏فرمود تا مشک آوردند و آن را درون طشتی بزرگ نرم کردند. سپس حضرت موی زایدصفحۀ ۳۳۹بدن با نوره سترد و در آن حال عبدالرحمن بن عبدربه و بریر بر در خیمه به یکدیگر تنه‏می‏زدند که کدامشان، پیش‏تر از دیگری، پس از حسین علیه السلام نوره بکشد. بریر باعبدالرحمن شوخی می‏کرد و او را می‏خنداند. عبدالرحمن گفت: از ما درگذر که به خدا سوگند، این لحظه جای شوخی نیست! بریر گفت: به خدا سوگند. خویشاوندانم می‏دانند که من نه در پیری و یا در جوانی‏اهل شوخی نبوده‏ام. ولی به خدا سوگند، اینک مژده آنچه را که دیدار خواهیم کرد، به‏گوش جان می‏شنوم. به خدا سوگند، فاصله میان ما و حورالعین همین اندازه است که به‏این مردم حمله بریم و آنان با شمشیرهاشان بر ما یورش آورند. من دوست دارم که همین‏لحظه بر ما یورش آورند[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۲۱-۱۲۲؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۰۷ و ۳۱۸ ] عابس بن ابی‏شبیب شاکری: نام وی در زیارت ناحیه مقدسه و زیارت رجبیه چنین‏آمده است: عابس بن شبیب شاکری[ - ر.ک. الاقبال، ج ۳، ص ۷۹ و ۳۴۵؛ بحار، ج ۹۸، ص ۲۷۳ و ۳۴۰ ] عابس از سرکردگان شجاع، سخنور، پارسا و شب‏زنده‏داران شیعه بود. بنی‏شاکر ازیاران باوفای امیرالمؤمنین علیه السلام بودند. حضرت در جنگ صفین درباره آنها فرمود: اگرشمار آنان به هزار برسد، خداوند آن چنانکه شایسته است عبادت می‏شود. اینان ازدلاوران نامدار عرب بودند و لقب فتیان الصباح (جوانمردان سپیده) داشتند[ - ابصار العین، ص ۱۲۶-۱۲۷ ] هنگامی که مسلم از کوفه برای امام علیه السلام نامه نوشت و خواستار آمدن هر چه سریع‏تروی گشت، نامه را به عابس رضی الله عنه سپرد و غلامش، شوذب، را نیز با او همراه ساخت.سپس آن دو در مکه همراه امام علیه السلام ماندند و در سفر به کربلا، وی را همراهی کردند و هردو در رکابش به شهادت رسیدند. ابومخنف نقل می‏کند که چون در روز عاشورا جنگ‏مغلوبه شد و برخی یاران حسین به شهادت رسیدند، عابس شاکری همراه شوذب‏آمدند و عابس پرسید: ای شوذب می‏خواهی چه بکنی؟ گفت: چه می‏کنم!؟ همراه تو آن‏قدر در رکاب پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله می‏جنگم تا کشته شوم. صفحۀ ۳۴۰گفت: از تو همین انتظار می‏رفت. اینک نزد اباعبدالله برو تا به تو نیز همانند دیگریارانش اجازه میدان دهد، تا من نیز به تو اجازه دهم. اگر اینک کسی از خودم عزیزتر بود،دوست داشتم بیاید تا به او اجازه دهم. زیرا امروز روزی است که باید تا می‏توانیم در پی‏مزد و پاداش باشیم، چرا که فردا عملی در کار نیست، بلکه حساب است[ - تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۲۹ ] عابس هنگام گرفتن اجازه پیکار از امام علیه السلام عرض کرد: یا اباعبدالله، به خدا سوگندهیچ دور و نزدیکی برایم عزیزتر و محبوب‏تر از شما نیست. اگر می‏توانستم با چیزی‏عزیزتر از جان و خونم ستم و قتل را از شما دور کنم هر آینه چنین می‏کردم. درود بر توای اباعبدالله، گواه باش که من بر راه و روش تو و پدرانت هستم. آنگاه در حالی که‏زخمی بر جبین داشت با شمشیر کشیده به سپاه دشمن حمله برد[ - همان ] ابومخنف به نقل ازربیع بن تمیم همدانی گوید: چون عابس را دیدم که آمد، او را شناختم. من که در جنگ‏هاشجاعت و دلاوری او را دیده بودم، فریاد برآوردم: ای مردم، این شیر شیران است! این‏ابن ابی‏شبیب است! مبادا یک تنه به جنگ او روید!. آنگاه عابس فریاد برآورد: مگر یک‏مرد برابر یک مرد نیست؟ عمر سعد گفت: سنگبارانش کنید! و به دنبال آن باران سنگ از هر سوی بر او باریدن‏گرفت. او که چنین دید زره و کلاهخودش را به کناری افکند. سپس به جمعیت حمله‏ورشد. به خدا سوگند دیدم که دویست تن را عقب نشاند! و سپس آنان از هر سو به او روی‏آوردند؛ و او کشته شد. گوید: سرش را به دست چند تن دیدم که این می‏گفت من او راکشته‏ام و آن می‏گفت من او را کشته‏ام. سپس نزد عمرسعد رفتند و او گفت: دعوا مکنید.او به یک نیزه کشته نشده است! و آنان را از هم جدا کرد[ - همان ] شوذب بن عبدالله همدانی شاکری رضی الله عنه : وی غلام شاکر است[ - همان ] شوذب از سران وبزرگان شیعه و از معدود شجاعان نامبردار بود. او حافظ و حامل احادیث امیرالمؤمنینصفحۀ ۳۴۱علی علیه السلام بود. صاحب حدائق الوردیه گوید: شوذب می‏نشست و شیعیان برای شنیدن‏حدیث نزدش می‏آمدند. او از پیشگامان (و بزرگان) شیعه بود[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۲۶ - ۱۳۰؛ الحدائق الوردیه، ص ۱۲۲ ] وی پس از آمدن مسلم به کوفه، همراه عابس از آن شهر به مکه آمد و دعوتنامه مسلم‏از سوی کوفیان را به امام حسین علیه السلام رساند و با آن حضرت ماند تا به کربلا آمد[ - گفته‏های نمازی در مستدرکات علم الرجال، (ج ۴، ص ۲۲۱) که می‏گوید او - پس از شکست مسلم - به‏کوفه رفت و به امام حسین علیه السلام پیوست تا آنکه در حضورش به شهادت رسید، درست نیست. زیرا امام علیه السلام در آن هنگام تازه از مکه بیرون آمده و در راه بود ] چون‏جنگ درگرفت او لختی جنگید و سپس عابس او را فرا خواند و از آنچه در دل وی‏می‏گذشت جویا شد. او پس‏از بیان واقعیت امر به میدان رفت و قهرمانانه جنگید وسرانجام به شهادت رسید[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۲۹-۱۳۰ ] قیس بن مسهّر الصیداوی: وی قیس بن مُسَهَّر بن خالد بن جندب بن ثعلبة بن دودان‏بن اسد بن خزیمه اسدی صیداوی؛ و صیدا تیره‏ای از اسد است. قیس از مردان‏شرافتمند و شجاع بنی‏صیدا و از دوستان مخلص اهل بیت علیهم السلام بود. دومین باری که‏کوفیان به امام علیه السلام نامه نوشتند او با ارحبی و سلولی به عنوان پیک نزد حضرت رسیدند،که داستان و زندگینامه‏اش را در فصل اول باز گفتیم[ - ر.ک. بخش‏های پیشین همین کتاب ] عبدالرحمن بن عبدالله أَرحبی: وی عبدالرحمن بن عبدالله بن الکدن بن ارحب، وبنی‏ارحب تیره‏ای از همدان است. عبدالرحمن‏از تابعان بزرگ و مردی دلیر و پیشگام بود. سیره‏نویسان نوشته‏اند: کوفیان او را همراه قیس بن مسهر و ۵۳ نامه به مکه نزدحسین علیه السلام فرستادند. اینان دومین هیأتی بودند که پس از عبدالله بن سبع و عبدالله بن وال‏به مکه آمدند؛ و هیأت سوم از سعید بن عبدالله حنفی و هانی بن هانی تشکیل می‏شد. ابومخنف گوید: چون حسین مسلم را فراخواند و پیش از خود به کوفه فرستاد، قیسصفحۀ ۳۴۲عبدالرحمن و عمارة بن عبید سلولی را نیز با او همراه کرد؛ و این یکی از هیأت‏ها بود.سپس عبدالرحمن نزد حضرت بازگشت و در زمرهء یارانش بود[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۳۱-۱۳۲ ] مامقانی گوید: وی یکی از کسانی بود که حسین علیه السلام با مسلم به کوفه فرستاد. چون‏کوفیان بی‏وفایی کردند و مسلم کشته شد، عبدالرحمن از کوفه نزد حسین علیه السلام بازگشت وهمراهش بود تا آنکه به شرف شهادت و درود امام علیه السلام در دو زیارت ناحیه مقدسه ورجبیه نایل آمد[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۴۵. ولی شوشتری یادآور شده است که تاریخ بازگشت عبدالرحمن ارحبی نزد امام علیه السلام ، دراینکه پیش‏یا پس‏از قتل مسلم بوده‏است، بر وی معلوم‏نیست. (ر.ک. قاموس‏الرجال، ج‏۶، ص‏۱۲۳) ] بنابراین عبدالرحمن بن ارحبی دو بار به امام علیه السلام پیوست. یک بار در مکه و بار دوم پس ازخروج‏از مکه. زیراکه قتل مسلم در اوایل خروج امام از آن شهر به عراق صورت پذیرفت. چون روز دهم فرا رسید، با دیدن اوضاع اجازه میدان خواست و حسین علیه السلام اجازه‏فرمود. او پیش رفت و شمشیر میان قوم نهاد و این رجز را می‏خواند:صبراً علی الاسیاف والاسنة#صبراً علیها لدخول الجنة بر شمشیرها و نیزه‏ها شکیبایی می‏ورزم، شکیبایی می‏ورزم، برای ورودبه بهشت او پیوسته جنگید تا به شهادت رسید. خدایش از او خشنود باد[ - ابصار العین، ص ۱۳۲ ] در زیارت ناحیه مقدسه آمده است: «السلام علی عبدالرحمن بن عبدالله بن الکدرالارحبی[ - الاقبال، ج ۳، ص ۷۹ ] ولی در زیارت رجبیه سلام این‏گونه وارد شده‏است: «السلام علی‏عبدالرحمن‏بن عبدالله الازدی»[ - بحار، ج ۹۸، ص ۳۴۰ ] ظاهراً این دو یکی هستند. زیرا در کربلا جز یک تن که نامش‏عبدالرحمن بن عبدالله بوده است، حضور نداشته است. دقت کنید! صفحۀ ۳۴۳در این میان تنها شیخ مفید نوشته است، آنهایی که کوفیان نزد حسین علیه السلام فرستادنداینها بودند: قیس بن مسهّر صیداوی، عبدالله و عبدالرحمن پسران شداد ارحبی (به جای‏عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی)، عمارة بن عبدالله سلولی. وی همچنین گفته است که‏امام علیه السلام مسلم را فراخواند و همراه اینان به کوفه فرستاد[ - ر.ک. الارشاد، ص ۲۰۳ ] و این به خلاف آن چیزی است‏که در تواریخ دیگر و دو زیارتنامه ناحیه و رجبیه آمده است. حجاج بن مسروق جعفی: وی حجاج بن مسروق بن جعف بن سعد عشیره مذحجی‏جعفی است. او از شیعیان و در کوفه از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام بود. هنگامی که حسین علیه السلام به مکه رفت. وی از کوفه به دیدار آن حضرت شتافت؛ و با او همراه گشت و در مسیر راه‏مؤذن حضرت بود. وی کسی است که امام علیه السلام او را به همراه یزید بن مغفل جعفی درمنطقه قصر بنی‏مقاتل نزد عبیدالله بن حر جعفی فرستاد تا او را نزد حضرتش فرابخوانند. ابن شهرآشوب و دیگران گفته‏اند: چون روز دهم محرم فرارسید و جنگ روی داد،حجاج بن مسروق جعفی خدمت حسین علیه السلام رسید و اجازه میدان خواست. حضرت‏اجازه فرمود. اندکی بعد حجاج با بدنی خونین نزد حضرت بازگشت و این شعر را سرود:فدتک نفسی هادیا مهدیا#الیوم ألقی جدک النبیا ثم اباک ذا الندی علیا#ذاک الذی نعرفه الوصیا جانم فدایت که هدایت‏کننده و هدایت‏شده‏ای، امروز جدّ تو، پیامبر، را دیدار می‏کنم. سپس پدرت، علی بزرگوار را ملاقات خواهم‏کرد که او را وصی بر حق پیامبر صلی الله علیه و آله می‏دانم. آنگاه حسین علیه السلام فرمود: آری، من نیز به دنبال تو با آنان دیدار می‏کنم. حجاج بازگشت‏و جنگید تا کشته شد[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۵۱-۱۵۲ ] یزید بن مغفل جعفی: وی یزید بن مغفل بن جعف بن سعد عشیره مذحجی جعفی وپسرعموی حجاج بن مسروق است. یزید بن مغفل یکی از شجاعان شیعه و از شاعرانصفحۀ ۳۴۴توانا بود. او از اصحاب علی علیه السلام بود و در صفین همراه آن حضرت جنگید. امام علیه السلام او رابه جنگ خرّیت خارجی فرستاد و هنگام کشته شدن خرّیت فرماندهی جناح راست سپاه‏معقل بن قیس را داشت. عبدالقادر بغدادی، صاحب کتاب خزانة الادب گوید[ - ر.ک. خزانة الادب، ج ۲، ص ۱۵۸ ] او از کسانی بود که از مکه باحسین علیه السلام آمد و حضرت او را در قصر بنی مقاتل همراه حجاج جعفی نزد عبیدالله بن‏حر جعفی فرستاد. مرزبانی در معجم الشعرا گوید: او از تابعان و پدرش از صحابه بود[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۵۳ ] ولی مامقانی می‏نویسد: او دوران پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرد. در روزگار عمر در قادسیه‏حضور داشت، و در جنگ صفین از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام بود. سپس امام علیه السلام او را تحت‏فرماندهی معقل بن قیس، به جنگ خوارج فرستاد[ - تنقیح المقال، ج ۳، ص ۳۲۸ ] مقتل نگاران و سیره‏نویسان گفته‏اند که چون در روز دهم جنگ درگرفت، یزید بن‏مغفل اجازه مبارزه خواست. پس از آنکه امام علیه السلام اجازه فرمود، گام پیش نهاد و این رجزرا می‏خواند:انا یزید وأنا ابن مغفل‏#وفی یمینی نصل سیف منجل‏#أعلو به الهامات وسط القسطل‏#عن الحسین الماجد المفضل‏ من یزید و پسر مغفل هستم و در کفم شمشیری است برنده و پیکانی چاک دهنده. بدان وسیله در میان گرد و غبار بر مردم حمله می‏برم، در دفاع از حسین ارجمند وبا فضیلت. سپس آن قدر جنگید تا کشته شد[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۵۳-۱۵۴ ]صفحۀ ۳۴۵بنابر این مجموع خوبانی که از کوفه در مکه به امام پیوستند - بر اساس این تحقیق -هفت تن بودند. شیخ باقر شریف قرشی نوشته است که صحابی جلیل‏القدر، انس بن حارث کاهلی -از ساکنان کوفه - از مکه با حسین علیه السلام همراه شد و ملازم رکاب بود[ - ر.ک. حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۳، ص ۲۳۴ ] شاید شیخ قرشی با استناد به سندی تاریخی این را گفته است و یا ممکن است سهوقلم وی باشد. زیرا سیره‏نویسان بر این باورند که انس بن حارث کاهلی، پس از خروج ازمکه - در عراق [ - ر.ک. ابصار العین، ص ۹۹ ] و یا هنگام فرود آمدن در کربلا به آن حضرت پیوست[ - ر.ک. اسد الغابه، ج ۱، ص ۱۲۳ ]۴ - بصریانی که در مکه به امام علیه السلام پیوستند از بصریان یک گروه هفت نفره از نیکان این امت، در مکه مکرمه به امام حسین علیه السلام پیوستند؛ که اینان بودند: حجاج بن بدر تمیمی سعدی: وی اهل بصره و از بنی‏سعید بن تیم است؛ و جوابیه‏یزید بن مسعود نهشلی[ - همان طوری که سماوی در آغاز زندگینامه حجاج نوشته است (ابصار العین، ص ۲۱۲)، وی نامه مسعودبن عمر را نزد امام علیه السلام نبرده است. برای آگاهی بیشتر ر.ک. بخش‏های پیشین همین کتاب ] را در مکه برای امام حسین علیه السلام برد. چون به خدمت حضرت‏رسید، با وی باقی ماند تا آنکه در کربلا در رکاب آن حضرت به شهادت رسید[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۲۱۳-۲۱۴ ] صاحب حدائق می‏نویسد[ - الحدائق الوردیه، ص ۱۲۲ ] وی در بعد از ظهر عاشورا جنگید و کشته شد. دیگران‏گفته‏اند که او پیش از ظهر و در حمله نخست کشته شد[ - ابصار العین، ص ۲۱۴ ] قعنب بن عمر نمری: وی از شیعیان بصره بودکه همراه حجاج سعدی، نزد حسین علیه السلامصفحۀ ۳۴۶آمد و به آن حضرت پیوست؛ و در کربلا در حضور آن حضرت جنگید تا کشته شد[ - الحدائق الوردیه، ص ۱۲۲ ] اودر القائمیات[ - به دو زیارتنامهء رجبیه و ناحیهء مقدسه، القائمیات گفته می‏شود ] نام و سلامی دار[ - در زیارت ناحیه مقدسه سلام بر وی چنین آمده است: «السلام علی قعنب بن عمر التمری» (الاقبال، ج ۳، ص ۷۸) ].[ - ابصار العین، ص ۲۱۵-۲۱۶ ] یزید بن ثبیط عبدی و دو پسرش، عبدالله و عبیدالله رضی الله عنه : یزید از شیعیان و از یاران‏ابی‏الاسود دؤلی بود. او از بزرگان قبیله خویش و از کسانی بود که در اجتماع سرّی شیعه‏در خانه ماریه دختر منقذ عبدی - که خانه‏اش محفل انس و محل اجتماع شیعیان بصره‏بود و در آنجا اخبار رویدادهای آن روزگار را به گفت و گو می‏گذاشتند - حضور یافت. ابن‏زیاد از عزم امام حسین علیه السلام برای رفتن به عراق و مکاتبه کوفیان با آن حضرت باخبر شده‏بود. از این رو دستور داد که کارگزارانش مراقب بگمارند و راه‏ها را ببندند. یزید بن ثبیط تصمیم گرفت که نزد امام علیه السلام برود. او که ده پسر داشت از آنها خواست‏که وی را همراهی کنند؛ و گفت: کدام یک از شما مرا همراهی می‏کند؟ دو تن از پسرانش‏به نام عبدالله و عبیدالله اعلام آمادگی کردند. آنگاه رو به یاران خود در خانه ماریه کرد و گفت: من آهنگ رفتن دارم و می‏روم، چه‏کسی با من بیرون می‏رود؟ گفتند: ما از یاران ابن‏زیاد می‏ترسیم! گفت: من پا به رکاب کنم از تعقیب هیچ تعقیب کننده‏ای باک ندارم. آنگاه او و دو پسرش به همراه عامر و غلامش، سیف بن مالک و ادهم بن امیه بیرون‏آمدند. در راه نیز نیرویشان بیشتر شد تا آنکه در ابطح مکه به حسین علیه السلام رسید. پس ازمدتی استراحت در منزلگاهش، به منزلگاه امام حسین علیه السلام رفت. امام علیه السلام پس از شنیدن خبر آمدنش به جست‏وجوی او برآمد تا آنکه به منزلگاهش رسید.به حضرت گفتند: به منزلگاه شما رفته است. امام علیه السلام همانجا نشست و در انتظار ماند. صفحۀ ۳۴۷یزید که امام حسین علیه السلام را در منزلش ندید و شنید که به منزلگاه او رفته است‏بازگشت. با دیدن امام حسین علیه السلام در منزلگاهش گفت: «قل بفضل الله وبرحمته فبذلک‏فلیفرحوا»، درود بر تو ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله . پس از سلام بر امام علیه السلام ، در حضور حضرت نشست و سبب آمدنش را باز گفت. امام‏حسین علیه السلام در حق او دعای خیر کرد. سپس یزید منزلگاهش را به کنار امام حسین علیه السلام انتقال داد و با آن حضرت بود تا آنکه در کربلا جنگید و کشته شد. پسرانش نیز در حمله‏نخست کشته شدند. پسرش، عامر بن یزید، در رثای او و دو فرزندش چنین می‏گوید:یا فرْوَ قومی فاندبی‏#خیرالبریة فی القبور#وابکی الشهید بعبرة#من فیض دمع ذی درور وارثِ الحسین مع التفجع والتأوه والزفیر#قتلوا الحرام من الائمة فی الحرام من الشهوروابکی یزید مجدّلاً#وابنیه فی حرالهجیر#متزملین، دماؤهم‏#تجری علی لبب النحور#یا لهف نفسی لم تفز#معهم بجنات وحور[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۸۹-۱۹۰ ] ای «فرو» برخیز و بر بهترین شخص مدفون گریه و زاری کن. بر شهیدان پیاپی اشک بریزید. با ناله و آه و زاری بر حسین نوحه‏سرایی کنید. در ماه محرم امام با حرمت را کشتند. نیز بر یزید و دو فرزند بر زمین افتاده‏اش در گرمای نیمروز بگریید. آنان آرمیده‏اند و خون از گلویشان جاری است. وای بر من که در بهشت و نزد حورالعین به ایشان ملحق نشوم. صفحۀ ۳۴۸ادهم بن امیهء عبدی: ادهم از شیعیان بصره و از کسانی بود که در خانه ماریه دخترمنقذ عبدی اجتماع می‏کردند. او همراه یزید بن ثبیط آهنگ رفتن نزد حسین در مکه کرد؛و در آن شهر به کاروان حسینی پیوست. سرانجام در روز عاشورا در رکاب آن حضرت به‏شهادت رسید. گویند: وی همراه دیگر یاران حسین علیه السلام که در حمله نخست کشته شدند،به شهادت رسید[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۹۲ ] به اعتقاد نمازی ادهم بن امیه صحابی بوده است[ - ر.ک. مستدرکات علم الرجال، ج ۱، ص ۵۳۳ ] سیف بن مالک عبدی: سیف از شیعیان بصره و از کسانی بود که در خانه ماریه دخترمنقذ عبدی اجتماع می‏کردند. او همراه یزید بن ثبیط در مکه به حضور امام حسین علیه السلام رسیدو با آن حضرت بود، تا آنکه سرانجام در کربلا، پس از نماز ظهر در حین مبارزه کشته شد[ - ر.ک. ابصار العین، ص ۱۹۲ ] عامر بن مسلم عبدی و غلامش سالم: عامر از شیعیان بصره و از کسانی بود که باغلامش سالم همراه یزید بن ثبیط و دیگران آمدند و در مکه به کاروان حسینی پیوستند.آن دو از امام علیه السلام جدا نشدند تا آنکه در روز عاشورا در کربلا در رکاب آن حضرت به‏شهادت رسیدند. گفته‏اند: آن دو در حمله نخست کشته شدند[ - همان، ص ۱۹۱ ] خدای را سپاسگزارم که مرا توفیق عنایت فرمود تا کتاب «دوران مکی قیام حسینی»را به پایان برسانم. صفحۀ ۳۴۹

نظرات شما
نام و نام خانوادگی:
آدرس الکترونیک:  
نظر شما:  
کدامنیتی:
Captcha

لطفاً کد امنیتی را در کادر فوق وارد نمایید.