در این قسمت یک پیام بصورت اتفاقی نمایش داده خواهد شد.
آمار بازدیدکنندگان
بازدید از صفحه:۱۶۸۶۳

بازدید از کتابخانه
۴۸۰۵۱۱۵
بازدید کل سایت
۹۷۲۳۷۴۱
ثبت نام خبرنامه
معرفی سایت به دوستان
نام کتاب: با کاروان‏ حسینی (ج‏۱)
نام نویسنده: مهدی عزیزان
دسته بندی موضوعی: تاریخ و سیره
زبان: فارسی
قطع: وزیری
شمارگان: 2
انتشارات: زمزم هدایت
فهرست محتوای کتاب:
امام حسین (ع) در مدینه منورهّ (ج‏۱)پیشگفتار الحمد لِلََّه الذی جعل الحمد مفتاحا لذکره ودلیلا علی نعمه و آلائه والصلاة والسلام‏علی أشرف الخلائق محمد و آله الطیبین الطاهرین. جهان اسلام در قرن چهاردهم هجری پدیده‏ای به شکوه و جلال و تابناکی و عظمت‏و اهمیت انقلاب اسلامی ایران به رهبری مرجع بزرگ دینی، حضرت آیة الله العظمی،سید روح الله موسوی خمینی قدس سره ندید. این پدیدهء بزرگ دیدگان جهانیان، به ویژه مسلمانان را خیره ساخت و هر کس به‏اندازهء شناخت خود از آن متأثر گشت. آرزوی بازگشت به حاکمیت اسلام، بار دیگر درجان امّت اسلامی برانگیخته شد و ضعف و نومیدی جایش را به قدرت و امیدواری داد.پایه‏های حکومت‏های مزدور در جای جای سرزمین‏های اسلامی از بیم قیام‏های مردمی‏به لرزه درآمد؛ و مستضعفان جهان، انقلاب اسلامی را بهترین الگو برای رهایی از چنگ‏استعمارگران و طاغوت‏ها یافتند؛ و مستکبرانی که دستاوردهای این انقلاب مقدس لرزه‏بر اندامشان افکنده است، شتابان بر آن شدند تا در تنگنا قرارش دهند و آن را از میان‏ببرند. همچنین در دو دههء اخیر، جهان، به ویژه جهان اسلام، شاهد دگرگونی‏های بزرگی‏بوده است که پیروزی انقلاب اسلامی ایران را باید مهم‏ترین عامل، یا دست کم یکی ازعوامل مهم، این دگرگونی‏ها دانست. صفحۀ ۱۲طبیعی بود که این انقلاب از همان آغاز پیروزی در همهء زمینه‏ها، به ویژه جنبه فکری،ماهیت خود را بشناساند و نشان بدهد که فداکاری و جانبازی را از امام حسین علیه السلام و قیام‏عاشورا الهام گرفته است. انقلاب اسلامی، به حق، یکی از برکت‏ها و دستاوردهای‏فراوان قیام مقدس عاشورا و از مصداق‏های بارز «پیروزی حسینی» در فاصله میان‏عاشورا تا دوران ظهور است. اگر عاشورا نبود، این انقلاب مقدس هم نبود. چنان که امام‏خمینی قدس سره در تصویر این حقیقت می‏فرماید: «ما هر چه داریم از عاشورا داریم». این که سازمان‏های استکبار جهانی و دست‏پرورده‏های فکری و سیاسی‏شان،تهاجمی فکری را علیه اسلام و به ویژه مذهب اهل بیت علیهم السلام و هویت اسلامی این‏انقلاب تدارک ببینند، دور از انتظار نبود. تهاجمی همه سویه که نقشهء آن با دقت کامل ازسوی استکبار تهیه شده است و جنبه‏های گوناگون زندگی امّت اسلامی را در همه جای‏دنیا و به ویژه در ایران دربر می‏گیرد. بادرک اهمیت و خطر این موضوع است که رهبری خردمندانهء انقلاب اسلامی، براستمرار راه انقلاب در همه ابعاد و زمینه‏ها، به ویژه بُعد فرهنگی، که نمایانگر هویتِ‏انقلاب است، تأکید می‏ورزد. هویتی که به مرزهای جغرافیایی یا موانع سیاسی محدودنمی‏شود؛ و با اقتدار در مقابله با تهاجم فرهنگ الحادی قرار دارد که در طول تاریخ‏طوفان‏های سهمگین آن، جهان اسلام را بیرحمانه درنوردیده است. نگرشی به خطابه‏ها و بیانات امام خمینی قدس سره و آیت الله سید علی خامنه‏ای، تأکید براین موضوع را به خوبی نشان می‏دهد، به ویژه در روزگار کنونی که نیروی تهاجم فرهنگی‏الحادی چند برابر شده و دستگاه‏های تبلیغاتی آن با روش‏های نوین و برتر و گوناگون وفراگیر خود بر همه جهان پنجه افکنده است. بدون شک برای رویارویی با چنین دستگاهی وبه منظور رساندن پیام هدایت اسلامی و فطرت انسانی به همهء دل‏های مشتاق، نیازمندآنیم که روش‏های گوناگون تبلیغی و هنری را به کار بندیم؛ باشد که این دل‏های پاک از سراخلاص به خدای روی آورند و با تدبر و آگاهی، از بند حیله‏های شیطانی برهند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، این مولود مبارک انقلاب، که با سرمشق گرفتن ازفداکاری، جانبازی و شهادت‏طلبی حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام ، حفظ دستاوردهایصفحۀ ۱۳انقلاب را در برابر دشمنان داخل و خارج به عهده دارد و پیام‏های کربلا و عاشورا رالبیک می‏گوید می‏بایست خواست رهبری انقلاب اسلامی را مبنی بر استمرار انقلاب‏فرهنگی، پیش‏تر و شتابان‏تر از دیگران به اجرا درآورد. زیرا به اهمیت نقش سخن،اندیشه و شناخت، در تثبیت و توضیح اصول و خاستگاه‏ها و نشر انقلاب اسلامی، دردعوت به حق و عدالت و دفاع از آن، در کنار آماده‏سازی ساز و برگ نظامی، که موجب‏ترس دشمنان خدا و دشمنان مؤمنان می‏گردد، به خوبی آگاه است. از این رو نهادهای‏فرهنگی و علمی وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در نشر فرهنگ و تربیت‏اسلامی در جامعه، به ویژه میان نیروهای سپاه، نقشی به سزا داشته و دارد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، با ایمان و اعتقاد کامل به راه حسینی، که مهم‏ترین‏عامل پیروزی انقلاب بود و رهبری انقلاب و ملت مسلمان ایران در جهاد و درهم کوبیدن‏فساد و ستم و کفر بدان تکیه کردند؛ و نیز با احساس ضرورت گسترش فرهنگ عاشورادر میان نیروهای سپاه و عموم امّت اسلامی و نیز ادای دینی که امام حسین بر گردن‏فرزندان این انقلاب دارد، اقدام به تأسیس «مدیریت ویژه تحقیقات عاشورا» در مرکزتحقیقات اسلامی سپاه نمود. مأموریت این مدیریت توجّه به گسترش میراث حسینی،ترویج فرهنگ عاشورا، ارائه تحقیقات جدید در ارتباط با تاریخ انقلاب حسینی در ابعادو زمینه‏های گوناگون؛ و احیای آثار علمی، تاریخی و ادبی مربوط به تاریخ زندگانی امام‏حسین علیه السلام می‏باشد. از کارهای آغاز شده در این مدیریت «کتاب‏شناسی توصیفی تاریخ زندگانی امام‏حسین علیه السلام و قیام عاشورا» می‏باشد که در سه بخش است و به معرفی و توصیف ۱۲۰کتاب مهم مربوط به زندگانی امام حسین و قیام عاشورا را در بر دارد. این کتاب بر طبق‏تاریخ تألیف کتاب‏ها تنظیم شده است و معرفی هر کتاب دو تا چهار صفحه از آن را به‏خود اختصاص داده است. همچنین این مدیریت برای معرفی قیام عاشورا، اقدام به تألیف کتاب‏هایی با شیوه‏های‏گوناگونی کرده است که از آن جمله «پیام‏های عاشورا»؛ «زمینه‏های انقلاب حسینی» و«دستاوردهای قیام عاشورا» را می‏توان نام برد که «پیام‏های عاشورا» چاپ شده است. صفحۀ ۱۴چاپ تحقیقی کتاب «ابصار العین فی أنصار الحسین علیه السلام » از دیگر کارهایی است که‏این مدیریت در چارچوب احیای آثار حسینی، بدان پرداخته است. از کارهای تحقیقی مهمی که این مرکز افتخار تهیه و تقدیم آن به فرهنگ اسلام، به‏ویژه‏فرهنگ حسینی را دارد، پژوهشی تاریخی، تحلیلی و انتقادی مفصل و نوینی است باعنوان «با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه»، این پژوهش تاریخ دوران امامت امام حسین علیه السلام وپیش‏آمدهای مربوط به باقیمانده خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، پس از شهادت امام تا بازگشت‏مجدد کاروان حسینی به مدینه را که با قیام عاشورا ارتباطی تنگاتنگ دارد، دربر می‏گیرد. از آن جا که برای نگارش کامل قیام حسینی، ناگزیر زمینه‏ها و اسباب و علل این قیام‏را، هر چند به طور اجمال، باید شناخت، این پژوهش دوران پنجاه ساله پس از رحلت‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا سال شصت هجری را در گفتاری با عنوان «جریان نفاق، مطالعه‏ای درماهیت و آثار آن»، مورد بررسی قرار داده و طی آن موضوع‏های زیر را به بحث گذاشته‏است: تعریف نفاق، سردمدار خاطیان از آغاز جریان نفاق تا پایان آن، شاخه‏های نفاق ونقطه عطف‏های اساسی پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و دستاوردها. این گفتار به عنوان پیش‏درآمد کتاب به خوانندگان عزیز تقدیم شده است. شایان ذکر است که پژوهش «با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه» را به شش مقطع زیرتقسیم کرده و هر مقطع را به عهدهء یکی از محققین قرار داده‏ایم. ۱- تاریخ وقایع حضور امام حسین علیه السلام در مدینه تا حرکت به مکّه مکرمه؛ ۲- تاریخ حضور امام حسین علیه السلام در مکّه مکرمه؛ ۳- تاریخ وقایع حرکت امام علیه السلام از مکّه تا کربلا؛ ۴- تاریخ وقایع حضور امام علیه السلام در کربلا تا شهادت؛ ۵- تاریخ وقایع کاروان حسینی، پس از شهادت امام حسین علیه السلام تا رسیدن به شام؛ ۶- تاریخ وقایع کاروان حسینی در شام و در فاصله شام تا ورود به مدینه. ما بر این باوریم که یک پژوهش تحلیلی گسترده و همه جانبه از عهده یک تن، آن هم‏در زمانی محدود، ساخته نیست. هر چند که شخص در پژوهش و تتبع مهارت کامل‏داشته باشد، درک و آگاهی تاریخی عالی‏ای داشته از قدرت تحلیل قوی برخوردار باشدصفحۀ ۱۵و در فهم مطالب خارج از متن و تشخیص قضایای پنهان و امور پراکنده از دریافتی ظریف‏برخوردار باشد. چرا که پژوهشگر، هر چند برخوردار از همهء ویژگی‏های عالی، کم پیش می‏آید که دربستر پژوهشی ژرف و همه جانبه و دارای زوایای گوناگون، از ورطه‏های غفلت ولغزشگاه‏های شتاب مصون بماند یا اختصار و تفصیل را در همه جا رعایت کند؛ یا بتواندبا وجود عوامل بازدارنده فراوان بحث را به کمال برساند، به‏ویژه هنگامی که در تنگنای‏زمانی قرار داشته باشد. از این رو انجام این پژوهش مفصل تاریخی، «با کاروان حسینی، از مدینه تا مدینه»، برعهده شش تن از برادران پژوهشگر خبره و ماهر زیر گذاشته‏شد: استاد علی‏الشاوی، شیخ‏نجم‏الدین طبسی، شیخ محمد جواد طبسی، شیخ عزت‏الله مولائی، شیخ محمدجعفر طبسی،شیخ محمد امین پورامینی. برای آن که هم از امتیاز کار فردی و هم کار گروهی بهره برده‏باشیم، از استاد علی الشاوی تقاضا کردیم تا پژوهش همه همکاران خویش را مورد نقد وبررسی قرار دهد و سپس همه آن را با یک قلم به نگارش درآورد. از خداوند خواستاریم همه تلاش‏های طاقت فرسایی را که برای به بار نشستن این‏پژوهش انجام شده است از ما بپذیرد و به این برادران عزیز توفیق خدمت هر چه بیش‏تردر زمینه‏های تاریخ اسلام، به‏ویژه قیام حسینی را عنایت فرماید. کتاب حاضر بخش نخست پژوهش «با کاروان حسینی، از مدینه تا مدینه» است ومقطع اول از مقطع‏های ششگانه آن را تشکیل می‏دهد و شامل موضوع‏های زیر است:تاریخ دوران حضور امام حسین علیه السلام پس از شهادت امام حسن علیه السلام در مدینه، تاریخ سفرآن حضرت از مدینه به مکّه مکرمه، پس از مرگ معاویه و تسلط یزید. استاد علی الشاوی در گفتار نخست این کتاب یعنی «جریان نفاق... مطالعه‏ای درماهیت و دستاوردها» کوشیده است تا در لابه لای تحولات بزرگی که از وفات رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم تا سال شصتم هجری بر امّت اسلامی گذشته است، علاوه بر کشف حقایقی‏تازه، موضوع‏های زیر را مورد بحث و بررسی قرار دهد: منشأ پیدایش «ضعف روحی» و«دوگانگی» در شخصیت انسان مسلمان و عواملی که موجب شد تا این بیماری در جامعهصفحۀ ۱۶اسلامی تا آن جا اوج بگیرد که دل‏های مردم با حسین علیه السلام و شمشیرهایشان علیه او باشد.مؤلف در مقاله دوم پیش درآمد زیر عنوان «در پیشگاه شهید پیروز» کوشیده است تانشان بدهد که شهید پیروز از ویژگی‏های حسینی است، علاوه بر آن تصویر روشنی ازمنطق ژرف نگری را در حرکت امام حسین علیه السلام روشن سازد و آن، منطق شهید فاتح است.منطقی که به ما امکان می‏دهد تا در پرتو آن از گفته‏ها و موضع‏گیری‏های امام، که در ظاهربرخی‏شان با یکدیگر در تعارض هستند، تفسیری یگانه، منسجم و درست ارائه دهیم. همچنین مؤلف کوشیده است تا در این مقاله تصویری روشن از افق‏های پیروزی حسینی‏را در دوران قیام عاشورا و پس از آن تا دوران ظهور و در خود دوران ظهور نشان بدهد،چرا که تأکید دارد، قیام حضرت مهدی(عج) فصل پایانی قیام حسینی را تشکیل می‏دهد. وی در متن تاریخی «باب نخست» این پژوهش، کوشیده‏است تاریخ این دوره را موردمطالعه‏ای انتقادی و تحلیلی قرار دهد و طی آن بر آنچه درست است تأکید ورزد، خطاهارا تصحیح کند و نتایجی جدید بگیرد. این مبحث به چهار فصل زیر تقسیم شده است: فصل اول - امام حسین علیه السلام پس از برادرش امام حسن علیه السلام . فصل دوم - ویژگی‏های کلّی روش امام حسین علیه السلام در دوران معاویه. فصل سوم - داستان آغاز انقلاب. فصل چهارم - آغاز سفر «پیروزی با شهادت». تأمل در محتوای این کتاب نشان می‏دهد که این قراءت، دیدگاه‏های استدلالی نوینی‏به بار آورده است؛ و نفس روش مطالعه و ارتباط میان ابعاد آن تازگی دارد. با اطمینان‏می‏توان گفت که این کتاب از کتاب‏هایی که نخوانده به فرهنگ حسینی بپیوندد نیست،بلکه کیفیتی تازه دارد و همگان را سودمند خواهد افتاد. ان شاء الله. مرکز تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه‏ صفحۀ ۱۷ ... مقدمه آیا پیرامون قیام امام حسین علیه السلام سخن تازه‏ای وجود دارد؟ به عبارت دیگر آیا تألیف‏این کتاب ضرورت دارد؟ در حالی که کتاب‏های تألیف شده و پژوهش‏های انجام گرفته پیرامون قیام و نهضت‏امام حسین علیه السلام و شهادت آن حضرت و یارانش و نیز درباره پیامدهای سیاسی، اجتماعی‏و ادبی انقلاب حسینی و ابعاد گوناگون این سیرهء مقدس و انقلاب یگانه و بی‏مانند -سوای نسخه‏های خطی فراوانی که جای آنها را کسی نمی‏داند و همچنان از دید اهل‏پژوهش پنهان مانده است و یا کتاب‏ها و مقاله‏های زیرچاپ و در دست تألیف - بر مبنای‏یک شمارش معجمی، به بیش از سه هزار تألیف می‏رسد[ - معجم ما کتب عن الرسول واهل البیت - صلوات الله علیهم - جزءهای هفتم و هشتم. ] آیا باز هم موضوعی که‏پیشینیان به آن نپرداخته باشند باقی مانده است؟ و آیا این کتاب چیز جدیدی دارد که درکتاب‏ها و پژوهش‏های مربوط به مکتب حسینی ارائه نشده باشد؟ پیش از پاسخ به پرسشی که در آغاز این مقدمه آمد و نیز پرسش‏های دیگری که درچارچوب آن جای می‏گیرند، یادآوری دو حقیقت مهم لازم است: ۱- همان طور که قرآن یعنی ثقل اکبر دارای منزلتی بلند و جایگاهی نیکوست، ثقل‏اصغر یعنی عترت نیز از همان منزلت برخوردار است. علی علیه السلام ما را به شناخت این‏حقیقت و درس گرفتن از آن فرا خوانده می‏فرماید: صفحۀ ۱۸«... وَبَیْنَکُمْ عِتْرَةُ نَبِیِّکُمْ وَهُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَأَعْلاََمُ الدِّینِ وَأَلْسِنَةُ الصِّدْقِ فَأَنْزِلُوهُمْ‏بِأَحْسَنِ مَنََازِلِ الْقُرآنِ وَرِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِیمِ الْعِطََاشِ[ - نهج البلاغه، صبحی صالح، ص ۱۲۰، خطبه ۸۷ ] خاندان پیامبر شما در میانتان است و آنان زمامداران حق و نشانه‏های دین و زبان‏های‏راستگویی‏اند. پس همچون قرآن، حرمت آنان را در دل نیکو بدارید و چونان شتران‏تشنه به [آبشخورهای دانش‏] آنان روی آورید. بنابر این، خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز درست از همان منزلت قرآن کریم برخوردارند؛و این حقیقتی است که از حدیث شریف ثقلین نیز قابل دریافت است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در بخشی از این حدیث شریف می‏فرماید: این دو از یکدیگر جدانمی‏شوند، تا آن که کنار حوض بر من وارد شوند. آن حضرت با این سخن مفهوم‏جدایی‏ناپذیری را بیان می‏دارد و می‏فرماید که قرآن و عترت هم از نظر اوصاف و هم‏منزلت، جدایی ناپذیرند؛ چه اگر جز این باشد، مفهوم جدایی دربارهء آنها صدق می‏کند. از این رو، همان طوری که قرآن کریم از مرتبهء هدایتگری برخوردار است، «یَهْدِِی لِلَّتِِی‏هِیَ اَقْوَمُ»[ - قطعاً این قرآن به آیینی که خود پایدارتر است راه می‏نماید (اسرا (۱۷)، آیه ۹) ] امامان نیک سرشت نیز به درست‏ترین راه هدایت‏می‏کنند؛ و همان گونه‏ای‏که‏قرآن کریم در بلندترین مرتبه قرار دارد، «وَ إِنَّهُ فی‏ِِ اُمِ‏الْکِتََابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکیِِمٌ[ - و همانا که آن در کتاب اصلی [ \ لوح محفوظ] به نزد ما سخت والا و پرحکمت است (زخرف (۴۳)، آیه ۴) ]، مرتبه امام نیزدر ام‏الکتاب، بلند و حکمت‏آمیز است؛ و به همین ترتیب در دیگر صفات و منزلت‏های قرآنی. از جمله مراتب قرآنی این است که همهء تفسیرها از این کتاب شریف برگرفته‏شده‏اند، ولی همهء آنها چیزی جز میزان گنجایش و مرتبهء فهم و درک مفسران در برداشت‏از قرآن کریم نیستند[ - مراد همهء تفسیرهای دانشمندان اسلامی (جز از سوی امامان) است. گذشته از این، حتی تفسیرهای روایت شده از اهل بیت مانند نورالثقلین، برهان و صافی - در بهترین فرض - تنها بخشی از گفته‏های امامان در زمینه تفسیر قرآن است ] قرآن کریم، موهبتی همگانی، ثروتی کامل و اقیانوسی است بیکران[ - تنها پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و خاندانش به همهء قرآن احاطه‏دارند؛ «قرآن را در نمی‏یابد، مگر کسی‏که مورد خطاب آن است.»] که نیازمندان به‏اندازه گنجایش و امکان خویش از آن بر می‏گیرند؛ و چنین است منزلت و مرتبهء امام علیه السلام . صفحۀ ۱۹۲ - یکی از عوامل روشنگر حقایق، «زمان» است، زیرا با گذر آن موانع شناخت وایمان به حقایق برطرف می‏گردد. قرآن کریم به نقش گذر زمان در روشن ساختن حقایق‏از زبان مؤمن آل فرعون اشاره کرده است. وی هنگامی که مردم خویش را اسیر گمراهی‏فکری و معنوی دربار فرعونی یافت، آنان را نصیحت کرد و چنین گفت: «فَسَتَذْکُرُونَ مَا أَقُولُ لَکُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللََّهِ إِنَّ اللََّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ[ - غافر (۴۰)، آیه ۴۴ ] پس به زودی آنچه را به شما می‏گویم به یاد خواهید آورد، و کارم را به خدا می‏سپارم،همانا خداوند به کار بندگان بیناست. عبارت «فَسَتَذْکُرُونَ» (به زودی به یاد خواهید آورد) در آیه شریفه، اشاره به حصول‏این تذکار و یادآوری در آینده و پس از فراهم آمدن اسباب و زمینه‏های آن دارد؛ و این‏خود نشان تأثیر عامل زمان در کشف ابهام و پیچیدگی از سیمای حقایق و نیز تأثیر آن دررفع موانع از سر راه ایمان بدانها است. امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، نیز در بیانی کوتاه، به تأثیر عامل زمان در کشف حقایق و کنارزدن پرده‏های گمراهی فکری، سیاسی و روانی از روی آن می‏فرماید: «غَداً تَرَوْنَ أیََّامِی وَیُکْشَفُ لَکُمْ عَنْ سَرََائری وَ تَعْرِفُونَنیِ بَعْدَ خُلُوِّ مَکََانِی وَ قِیََامُ‏غَیْری‏ِِ مَقََامِِی»[ - نهج البلاغه، صبحی صالح، ص ۲۰۸، خطبه ۱۴۹ ] فردا به یاد دوران من می‏افتید و اندیشه‏های پنهان من برایتان آشکار می‏گردد، و پس‏از تهی شدن جای من و برپا ایستادن دیگری در آن، مرا خواهید شناخت. بنابر این گذر زمان یکی از عامل‏های مهم رفع مانع از شناخت حقیقت است؛ وفیلسوفان تاریخ بر این باورند که ارزیابی دقیق و شناخت هیچ کدام از پدیده‏های تاریخی‏در دوران خودشان امکان‏پذیر نیست[ - ر. ک. الملحمة الحسینیه، ج ۲، ص ۲۰۳ ]صفحۀ ۲۰همین قاعده بر شخصیت‏های تاریخی نیز صدق می‏کند و بر آنان انطباق دارد. کم‏ترشخصیتی است که در دوران زندگانی خودش، آن چنان که شایسته است شناخته گردد،بلکه ابعاد وجودی‏اش پس از مرگ او و به تدریج شناخته می‏شود و ارزش واقعی‏عظمتش اندک اندک و ده‏ها سال پس از رفتن او از این دنیا آشکار می‏گردد. این سوای نقشی است که گذر زمان در رشد و کمال خرد بشر دارد و در سایه کسب‏تجارب و مهارت‏های علمی و عملی و گسترش و ژرفا یافتن زمینه‏های نقد و پژوهش، آن‏را شایسته ادراک کامل‏تر حقایق می‏سازد. مؤید این مطلب، سخن امام سجاد علیه السلام است که با اشاره به ژرفا یافتن ادراک بشری درگذر زمان، در پاسخ به پرسشی دربارهء توحید فرموده است: «إِنَّ اللََّه عَزَّ وَجَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ یَکُونُ فی‏ِِ آخِرِ الزَّمََانِ أَقْوََامٌ مُتَعَمَّقُونَ فَأَنْزَلَ اللََّهُ تَعََالی‏«قُلْ هُوَ اللََّهُ أَحَدٌ» وَالآیات مِنْ سُورةِ الْحَدید اِلََی قَوْلِهِ: «وَهُوَ عَلیِِمٌ بِذاتِ‏الصُّدورِ» فَمَنْ رََامَ وَرََاءَ ذََلِکَ فَقَدْ هَلَکَ[ - الکافی، ج ۱، ص ۹۱، شماره ۳ ] خدای عزوجل [می‏] دانست که در آخر الزمان مردمانی ژرف‏اندیش خواهند بود، ازاین رو سورهء «قل هو الله احد» و آیه‏های سوره حدید را تا «و هو علیم بذات الصدور»نازل فرمود؛ و هر کس در خداشناسی بالاتر از این را بجوید هلاکت یافته است. این ژرف‏اندیشی، تنها به درک حقایق اعتقادی محدود نمی‏شود، بلکه هر حقیقتی که‏برای خِرد انسانی قابل درک باشد، از جمله حقایق تاریخی را در بر می‏گیرد. خلاصه این که همان طوری که در پژوهش‏های قرآنی پیوسته به مطالبی نو دست‏می‏یابیم در پژوهش‏های مربوط به سیرهء پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان پاکش نیز پیوسته به‏مطالبی تازه برمی‏خوریم و از آن جا که زمان عامل روشنگر حقایق و ظرف شکوفاسازی‏خرد بشری است و پیوسته بر ژرفای اندیشهء او می‏افزاید، باب شناخت حقایق نیز بیش ازپیش باز می‏شود. بنابر این با گذر زمان هر لحظه پدیده‏هایی جدید کشف و راه‏های نوینی‏برای گفتن سخنان تازه گشوده می‏شود. صفحۀ ۲۱با توجّه به این دو حقیقت، حقایق دیگری نیز در ارتباط با زمینه بحث و خاستگاه‏های‏تحقیق و نظر و تفکر در تاریخ قیام امام حسین علیه السلام وجود دارد که برای نمونه به موارد زیرمی‏توان اشاره کرد. ۱- در راستای تحقق قیام امام حسین علیه السلام عوامل گوناگونی نقش داشته است؛ مثل‏خودداری آن حضرت از بیعت با یزید، نامه‏های کوفیان؛ امر به معروف و نهی از منکر، وایجاد اصلاح در امّت محمد صلی الله علیه و آله و سلم ، که موجب پیدایش دیدگاه‏های گوناگون درباره این‏قیام گشته است؛ زیرا برخی از کسانی که درباره تاریخ این نهضت اندیشه ورزیده و آن رامورد دقت و بررسی قرار داده‏اند، تنها به یکی از این عامل‏ها بسنده کرده‏اند. به هم‏آمیختن عامل‏های گوناگون نیز موجب تداخل و به هم آمیختگی تفسیر و تحلیل‏ها شده‏است؛ و آنچه ما در پی آن هستیم، [تلاش برای‏] دستیابی به کنه پدیده‏ای است که باوجود کوتاه بودن برهه تاریخی‏اش، حقیقتی بسیار ژرف دارد. این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که دیدگاه‏ها و تفسیرهای مربوط به قیام امام‏حسین علیه السلام ، اغلب در یک جهت و در طول هم نیستند، حتی برخی از آنها تا سرحد تضادبا یکدیگر پیش می‏روند. ۲- بسیاری از کاستی‏هایی که در مباحث و پژوهش‏های مربوط به این قیام مقدس رخ‏می‏نماید، از آن جا ناشی می‏شود که هر کدام از عوامل پیدایش آن به تنهایی مورد بحث وبررسی قرار می‏گیرند؛ و در راستای برپایی نهضت چنان اهمیتی به آنها داده می‏شود که‏به واقع از آن برخوردار نیستند؛ مانند تأکیدی که گروهی از عالمان گذشته و معاصر برعاملِ «نامه‏های کوفیان» کرده آن را سبب اصلی قیام امام حسین علیه السلام دانسته‏اند. دیگر از عوامل قصور پژوهشگران این است که رویدادها و مسائل مربوط به قیام‏حسینی را به دور از اعتقاد صحیح دربارهء اصل امامت و لوازم آن و نیز ویژگی‏های‏شخصیت امام معصوم، بویژه آنچه به موضوع علم امام مربوط می‏شود و از آن مهم‏ترآنچه به آگاهی امام بر سرنوشت خویش ارتباط دارد، مورد بحث قرار داده‏اند. از خلال نوشته‏های برخی عالمان گذشتهء شیعه چنین برمی‏آید که در تحلیل‏رویدادهای عاشورا بر این باور بوده‏اند که امام حسین علیه السلام از آینده و سرنوشت خویشصفحۀ ۲۲آگاهی نداشت و تنها در پاسخ نامه‏های فراوان اهل کوفه به سوی آنان رفت. او نیز ماننددیگر انسان‏ها بر پایهء اجتهاد رفتار کرد؛ و خیانت مردم و خودداری پیروان حق از یاری‏وی و دیگر امور شگفت‏انگیزی که روی داد، در محاسبه اوّلیهء آن حضرت گنجانیده‏نشده بود. بنابر این، آنچه روی داد مد نظر نبود و آنچه مد نظر بود روی نداد! در این جا متن این تحلیل را مورد مطالعه و بررسی قرار می‏دهیم: سید مرتضی - اعلی الله مقامه - در این باره می‏گوید: این را دانستیم که هرگاه امام‏گمان قوی ببرد که با انجام کاری، به حق خویش می‏رسد و آنچه بر عهده اوست به پامی‏دارد، انجام آن کار بر او واجب می‏گردد، و اگر سختی و مشقّتی داشته باشد که نوعاًقابل تحمل است، آن را تحمل می‏کند. سرور ما امام حسین علیه السلام نیز تنها هنگامی به کوفه‏رفت که از مردم عهد و پیمان گرفته بود و به دلخواه نه از سر اجبار و بی آن که وی از آنهاتقاضایی کرده باشد و بدون مقدمه، خودشان به آن حضرت نامه نوشتند. در دوران‏معاویه، پس از صلح امام حسن علیه السلام ، سران، بزرگان و قاریان کوفه با سید الشّهدا مکاتبه‏کردند و آن حضرت نپذیرفت و آنچه را که واجب بود در پاسخشان نوشت. بار دیگرکوفیان، پس از وفات امام حسن علیه السلام مکاتبه کردند و چون روزگاری سخت و دشوار بود ودر آن شرایط امکان قیام وجود نداشت، آن حضرت نیز تنها به دادن وعده بسنده کرد وآنان را امیدوار ساخت. پس از مرگ معاویه، بار دیگر مکاتبه آغاز گشت و کوفیان اظهاراطاعت می‏کردند و تقاضا و تمایل خویش را پی در پی ابراز می‏داشتند. امام علیه السلام نیز بامشاهده قدرت برتر آنان نسبت به یزید ملعون، گمان قوی برد که حرکت وی واجب‏است و آنچه انجام داد بر اثر اجتهاد و استدلال بر او متعیّن گشت، آن حضرت هیچ گاه‏فکر نمی‏کرد که مردم کوفه نسبت به وی خیانت کنند و پیروان حق دست از یاری اوبردارند و آن امور شگفت‏انگیز رقم بخورد[ - تنزیه الانبیاء، ص ۱۷۵-۱۷۶ ] پیش از وی، استادش شیخ مفید (ره) در پاسخ به این پرسش که چرا امام حسین علیه السلام باوجود آگاهی از این که کوفیان نسبت به وی بی‏وفایی خواهند کرد و از یاری او دستصفحۀ ۲۳برخواهند داشت و در این سفر کشته خواهد شد، باز هم به سوی کوفیان حرکت کرد،گفته است: اما این که امام حسین علیه السلام نسبت به بی‏وفایی کوفیان آگاه بوده است، ما یقین‏نداریم؛ زیرا هیچ دلیل عقلی و نقلی‏ای برایش در دست نیست[ - المسائل العکبریه، ص ۶۹ - ۷۱ مسأله بیستم. این در حالی است که شیخ مفید(ره) در کتاب «اوائل المقالات»، زیر عنوان «گفتار دربارهء علم ائمه علیهم السلام به امور قلبی و کاینات و قائل شدن به این که آنان علم غیبت دارند و علم غیب از صفات آنهاست» می‏گوید: من بر این باورم که امامان از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از قلب برخی مردم آگاه بودند و پیش از روی دادن امور، آنها را می‏دانستند (مصنفات الشیخ المفید، ج ۴، ص ۶۷) ] برخی نویسندگان معاصر، از جمله شیخ نعمت الله نجف آبادی، صاحب کتاب‏«شهید جاوید» نیز این نظریه را پذیرفته‏اند. منشأ این نظریه آن جاست که تصور می‏کنندمفهوم قیام با آگاهی به این که پایان آن کشته شدن است، خویشتن را به هلاکت افکندن‏است. یا این که آگاهی به کشته شدن، به معنای آگاهی به عدم تحقق هدف‏های قیام است‏و در چنین شرایطی، قیام بیهوده و خودکشی است؛ و همین امر پیروان این نظریه راواداشته تا بگویند که امام از سرنوشت خویش آگاه نبود. بسیاری از دانشمندان این نظریه را رد کرده از جنبه‏های اعتقادی و تاریخی، موردمناقشه قرار داده‏اند. سیّد بن طاووس قدس سره گوید: بر ما روشن است که امام حسین علیه السلام از سرانجام کار خویش‏آگاه بود و وظیفه‏اش همان چیزی بود که انجام داد[ - اللهوف، ص ۱۱ ] وی همچنین در رد نظریه یاد شده می‏گوید: شاید برخی‏از کسانی‏که به حقیقت شرف‏سعادت شهادت آگاهی ندارند بگویند که این کار عبادت خداوند محسوب نمی‏گردد.ولی آیا اینان قرآن کریم را نخوانده‏اند که گروهی با کشتن یکدیگر خدای را عبادت کرده‏اند: «فَتُوبُوا إِلَی بَارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بَارِئِکُمْ[ - بقره (۲)، آیه ۵۴ ] پس به درگاه آفرینندهء خود توبه کنید؛ [خطاکاران‏] خودتان را به قتل رسانید، که [این‏کار] نزد آفریدگارتان برای شما بهتر است. صفحۀ ۲۴شاید اینان بر این باورند که معنای سخن خدای متعال، «وَلاََ تُلْقُوا بِأیْدیِِکُمْ اِلَی التهلکة»قتل است. در حالی که چنین نیست و عبادت خداوند به وسیلهء کشته شدن از بالاترین‏درجه‏های سعادت است. همان طور که امام خمینی قدس سره در تاکیدهای چندی با این نظریه مخالفت کرده است. مثل‏این سخنشان که می‏فرماید: «سید الشهدا به حسب روایات ما و به حسب عقاید ما، از آن‏وقتی‏که از مدینه حرکت کرد، می‏دانست‏که چی دارد می‏کند، می‏دانست که شهید می‏شود.[ - صحیفه نور، ج ۱۸، ص ۱۴۰، تأکیدهای دیگری نیز به همین مضمون و در همان مأخذ دیده می‏شود. ر. ک. ج ۱۷، ص ۵۸ و ج ۱، ص ۱۷۴ ] ۳- اختلاف تنها به چارچوب تاریخ محدود نمی‏شود، بلکه دامنه‏اش به فقه نیز کشیده‏شده است. صاحب جواهر بر این باور است که امام حسین علیه السلام وظیفهء خاصی داشت که‏آن را انجام داد و دیگران نمی‏توانند در این کار به وی تأسی بجویند. او می‏گوید: کاری که‏امام حسین علیه السلام انجام داد، با آن که از اسرار الهی و علوم مکنون است، تنها راهی بود که‏پیش روی آن حضرت قرار داشت. زیرا ایشان می‏دانست که در هر حال او را خواهندکشت. همان طوری که از ظاهر رفتار و حالاتشان و نیز کفر و عنادی که می‏ورزیدند نیزاین سرانجام پیدا بود. شاید ده تنی[ - این ده تن که اصحاب رسول خدا(ص) بودند، که آنان را با گروهی از دو طایفه «عضل» و «قاره» همراه ساخت، ولی‏آنان بر سر «آب رجیع» با کمک قبیله «حذیل» نسبت به آنها خیانت کردند. صحابه یاد شده نیز با آنان مبارزه کردند و تا آخرین نفر به شهادت رسیدند که داستان آن‏ها به طور مفصل در کتاب‏های تاریخی در ذیل حوادث سال چهارم هجری نقل شده است. ] که از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اعزام شدند نیز چنین‏وضعیتی داشتند. علاوه بر این آن حضرت وظیفه داشت که دین جدش را حفظ کند و کفر[دشمنان‏] را برای مخالف و موافق بازگوید. گذشته از این او وظیفه خاصی داشت که‏بدان اقدام کرد و آن را به جای آورد. به گفتار و کردار امام معصوم نمی‏توان اعتراض کرد؛و کسی را که وظیفه‏اش عمل به ظاهرِ دلایل و عموم و اطلاق آنها است و با مرجحات‏ظنّی آن دلایل را بر یکدیگر ترجیح می‏دهد، نمی‏توان با امام قیاس کرد[ - جواهر الکلام، ج ۱، ص ۲۹۵-۲۹۶ ] شماری دیگر از علما نیز بر همین باورند: مثل مامقانی، رجالی مشهور، درزندگی‏نامهء عمرو بن جنادهء ۲۱ ساله، از یاران امام حسین علیه السلام [ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۳۲۷ ]صفحۀ ۲۵علامهء مجاهد، شیخ محمد حسین کاشف الغطا قدس سره نیز در کتاب «جنة المأوی‏ََ» درپاسخ به پرسشی که در این باره از وی شده همین دیدگاه را ابراز کرده است[ - جنة المأوی، ص ۲۲۴-۲۲۵ و ۲۲۷ ] اما عالمان دیگر، دیدگاه‏هایی جز نظریهء «تکلیف خاص» دارند؛ زیرا اینان قیام امام‏حسین علیه السلام را بر مبنای انطباقش بر موازین کلی شرعی تفسیر کرده‏اند. برای مثال محقق‏ثانی می‏گوید: دربارهء قیام امام حسین علیه السلام ، ما نمی‏دانیم که آیا مصلحت در صلح و ترک‏قیام بود [یا نه‏]؟ شاید آن حضرت می‏دانست که اگر با یزید ملعون صلح کند، به پیمان خویش‏وفا نمی‏کند؛ یا این که جبهه حق چنان ناتوان می‏شود که کار بر مردم مشتبه می‏گردد.گذشته از این، یزید به خلاف پدرش، معاویه، که اهل مدارا و تظاهر به اسلام بود، فردی‏بی بند و بار بود و با شعایر دینی آشکارا مخالفت می‏ورزید. هیچ بعید نیست که امام علیه السلام در برابر چنین کسی جهاد را واجب ببیند، هر چند بداند که به شهادت خواهد رسید[ - جامع المقاصد فی شرح القواعد، ج ۳، ص ۴۶۷ ] از دیگر عالمانی که با نظریه «تکلیف خاص» به مخالفت برخاسته‏اند، امام خمینی قدس سره است که در نظریه فقهی‏اش، اولویّت مصالح عالیهء اسلام را مبنا قرار داده است؛ به این‏معنا که برخی مصالح عالیه اسلامی از چنان اهمیتی برخوردار است که قواعد دیگرهمچون قاعده عسر و حرج و قاعده لا ضرر نمی‏تواند با آنها معارضه و مخالفت کند؛ وبرخی موارد معروف یا منکر، و به تبع آن، دفع منکری بزرگ چون حکومت یزید، یا برپاداشتن معروفی چون استوار ساختن مبانی حکومت اسلامی، از بارزترین این مصداق‏هامی‏باشند. ایشان در این باره می‏فرماید: «اگر معروف و منکر از اموری باشد که شارع‏مقدس به آن اهمیّت می‏دهد، مانند حفظ جان یک قبیلهء مسلمان، یا هتک نوامیس‏شان،یا محو آثار اسلام و محو دلیل آن که موجب گمراهی مسلمانان گردد؛ یا از بین بردن‏برخی شعایر اسلامی، مانند بیت‏الله الحرام، به طوری که آثار و محل آن محو گردد؛ ومانند اینها، ناچار باید آن اهمیت در نظر گرفته شود. مطلق ضرر ولو جانی با سختی [کار] موجب رفع تکلیف نیست. بنابراین چنانچه‏اقامهء حجت‏های اسلامی که موجب از میان رفتن گمراهی می‏شود، بر بذل جان یصفحۀ ۲۶جان‏هایی متوقّف باشد، - گذشته از افتادن در ضرر یا دشواریی پایین‏تر از آن - ظاهروجوب آن است.[ - تحریرالوسیله، امام خمینی(ره)، ج ۱، ص ۴۷۲، چاپ سوم، ۱۳۹۷ هـ . ق، مسأله ۶؛ مسائل پس از آن نیز ملاحظه گردد ] وی با اشاره به خطبه امام حسین علیه السلام در راه عراق، پس از برخورد با سپاه حر بن یزیدریاحی، آن جا که گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را برای مردم یادآور شد که «هر کس سلطانی‏ستمگر را ببیند که حرام خدا را حلال می‏شمرد، پیمان خدا را می‏شکند، با سنّت رسول‏خدا مخالفت می‏ورزد و در میان بندگان خدا با گناه‏کاری و ستمگری رفتار می‏کند؛ و او باگفتار و کردارش با وی مخالفت نورزد، بر خداوند است که او را در جایگاه همان ستمگرداخل کند»، می‏گوید: امام علیه السلام این مطلب را در هنگامی بیان فرمود که خود با شماری اندک علیه یزید بن‏معاویه قیام کرده بود؛ و بدین وسیله می‏خواست راه هرگونه عذری را بر ما ببندد، مثل‏این که بگوییم: شمار ما اندک است و نیروی ما کم است... این سخن سیّد الشهدا عمومی‏است و همگان را دربر می‏گیرد. عبارت «کسی که سلطانی ستمگر را ببیند» نشان آن‏است که هر کس سلطان جائری را با اوصاف یاد شده ببیند و در برابرش ساکت بنشیند وهیچ اقدامی علیه او نکند، جایگاه چنین انسانی، جایگاه همان سلطان ستمکار است.[ - صحیفه نور، ج ۲، ص ۴۲ ] ایشان در جایی دیگر می‏گوید: «عمل امام حسین علیه السلام دستور است برای همه»[ - همان، ج ۱۰، ص ۳۱ ] شهید مرتضی مطهری معتقد است که این اعتقاد که قیام امام حسین علیه السلام بر اساس تکلیف‏خاص بود از جمله تحریف‏هایی است که نهضت حسینی دست خوش آن گشته است[ - حماسه حسینی (ترجمه عربی)، ج ۳، ص ۲۴۰ ] ۴- از دیگر نکات قابل توجّه در تحقیق و پژوهش درباره نهضت حسینی - تا آن جا که‏ما جست و جو کرده‏ایم - این است که با وجودی که «تبلیغات» یکی از عامل‏های بسیار مهم‏این نهضت به شمار می‏آید، در هیچ یک از پژوهش‏هایی که تا کنون انجام پذیرفته است، به‏این عامل مهم توجّهی نظام‏مند نشده است. نگاه‏های کم رنگ و پراکنده و نادری هم که دربرخی از کتاب‏ها و پژوهش‏ها به چشم می‏خورد نمایانگر هیچ راه و روشی در بحث نیستند. صفحۀ ۲۷تبلیغاتی که در جای جای وقایع نهضت حسینی دیده می‏شود و آنها را تفسیر می‏کند،شخص اندیشمند را به سوی شناخت هدف‏های اصلی و فرعی‏ای که امام علیه السلام برای‏تحقق آنها می‏کوشید رهنمون می‏گردد. برای مثال، هنگامی که امام علیه السلام از ولید بن عتبه، والی وقت مدینه، خواست که ازایشان در حضور همهء مردم شهر بیعت بگیرد، چه هدفی را دنبال می‏کرد؟ هدف تبلیغاتی‏امام علیه السلام در خودداری از پیمودن راه فرعی مدینه - مکّه چه بود؟ هدف تبلیغاتی امام ازسخنرانی‏های مکرر و اشاره‏های پی در پی، مبنی بر این که او به زودی کشته خواهد شدچه بود؟ آن حضرت از همراه بردن زنان و کودکان در سفر شهادت چه هدفی را دنبال‏می‏کرد؟ هنگامی که در عصر تاسوعا از سپاه دشمن تقاضا کرد که تا صبح عاشورا به ایشان‏مهلت دهند، چه هدفی داشت؟ و پرسش‏های فراوان دیگری که در برابر دیدگان تأمل‏ورزنده در هدف‏های تبلیغاتی، در جزئیات رویدادهای نهضت حسینی خودنمایی می‏کند. پی‏جویی آگاهانه، از منظر عامل تبلیغاتی، در اهداف نهفته در جزئیات رویدادهای‏این نهضت مقدس، معیار ارزشمندی را برای تفسیر تاریخی وقایع این حرکت بی مانندفراهم می‏آورد، چیزی که پیوسته و به طور آشکار جای آن در بررسی نهضت بی‏نظیرحسینی خالی مانده است. آنچه گفته شد، تنها برخی از مشکلات بحث و بررسی موضوع قیام حسینی بود که‏برای پرهیز از درازگویی به همین اندازه بسنده می‏کنیم؛ و نمونه‏های دیگر آن را در خلال‏مباحث کتاب مورد اشاره قرار خواهیم داد. از لابلای مثال‏های ارائه شده، این حقیقت بر ما روشن می‏شود که میدان پژوهش درموضوع قیام امام حسین علیه السلام ، به طور پیوسته و دائم، بحث و جست و جوی فراگیر ومفصل در جنبه‏های گوناگون موضوع همچون جنبه‏های فکری، سیاسی، اخلاقی،سازمانی، نظامی و جز آن را می‏طلبد. نیاز به بحث درباره تاریخ نهضت حسینی تا پیدا شدن یک تئوری فراگیر که همهءعامل‏های مؤثر در این قیام را چنان که باید جدی بگیرد و حق هر کدام از عوامل را چنان‏که شایسته است، بدون افراط و تفریط ادا نماید، همچنان باقی است. صفحۀ ۲۸تلاش شهید مرتضی مطهری در کتاب «حماسه حسینی» برای بر شمردن عوامل مؤثردر قیام سیدالشهدا بسیار ارزشمند است و جای سپاسگزاری دارد. این تلاش می‏تواندسرفصل روشنی برای یک تحقیق مفصل تاریخی در این موضوع باشد. هرگاه میزان آگاهی اعتقادی، در راستای تفکر و استنباطِ فقهیِ موضوعی که از زمینه‏های‏اعتقادی و تاریخی برخوردار است، تأثیرگذار باشد، بسیار ضروری می‏نماید که عاشورا،در فقه نیز مورد بحث و پژوهش قرار گیرد. پژوهشی مفصل و ژرف از سوی یکایک‏فقیهان، یا در یک چارچوب جمعی، تا این که نتایج حاصل از آن، نظریه صائب را از میان‏آرای فقیهان گذشته و حال روشن سازد. یا آن که از این میان نظریه‏ای نوین کشف گردد. ما همچنان نیازمند پژوهشی هستیم که ماهیت منطقی را که امام حسین علیه السلام ، از آغازنهضت تا هنگام شهادتشان، بر پایه آن رفتار کرد، کشف کند؛ منطقی که در چارچوب آن‏همهء سخنان و موضع‏گیری‏هایی که گاه متعارض می‏نمایند، قابل تفسیر باشد. تفسیریگانه و منسجمی که همهء این سخنان و موضع‏گیری‏ها را به طور عمیق و در یک راستا دربر گیرد. منطقی که در پرتو آن منافاتی که در ظاهر برخی رفتارهای امام علیه السلام همچون‏موارد زیر به چشم می‏خورد، منتفی گرداند: - تلاش امام برای دستیابی به حکومت و آگاهی ایشان به قتل خویش. - پاسخ گفتن ایشان به نامه‏های مردم کوفه و این سخن که «از عراق گریزی نیست». - آگاهی ایشان بر این که مردم عراق به زودی او را رها خواهند کرد و خواهند کشت. - اعتراف آن حضرت بر این که مشورت با عمرو بن لوذان، یک یا یکی از دیدگاه‏هایی‏بود که برای ایشان روشن بود؛ و این که مشورت عبدالرحمن از روی خیرخواهی وخردمندانه بود؛ و این که آنچه برادرش، محمد، بدان توصیه کرد درست بود. - نادیده گرفته شدن همهء این پیشنهادها و نظریه‏ها و مشورت‏ها به وسیلهء ایشان. - نپذیرفتن یاری‏ای که هنگام رویارویی دو سپاه، پیوسته از سوی فرشتگان و جنّ‏ها به‏آن حضرت پیشنهاد می‏شد؛ و این فریاد ایشان که «آیا فریادرسی هست که به داد مابرسد؟» آیا کسی هست که به دفاع از حرم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برخیزد؟» ما همچنان نیازمند پژوهشی هستیم که روش اخلاق الهی - انقلابی و موازین آن را بصفحۀ ۲۹صفحه تاریخ روند حوادث انقلاب حسینی روشن سازد و زندگی، شکست و پیروزی،ذلت و عزت، ضعف و قوت و بدبختی و سعادت را در این قاموس بیابد. ما همچنان نیازمند پژوهشی نظامی - تخصصی هستیم که از قلمرو تاریخ انقلاب حسینی،مسائل‏جدید بسیاری را در فن بسیج شهادت‏طلبانه در راه هدفی مقدس، فن طرح‏های جنگی‏فداکارانه و فن انتقال نیروی محاصره شده به زمین مورد دلخواه و امثال آن کشف کند. ما همچنان نیازمند پژوهش‏هایی هستیم که در افق‏های عرفان عاشورا اوج بگیرد. در ادبیات این انقلاب همچنان نیازمند پژوهشیم. نیازها در یک یا دو مورد خلاصه‏نمی‏شود، بلکه در زمینه‏های گوناگون و از زوایای گوناگون، در این قیام جاوید به تحقیق وتفحص نیاز داریم. هرچند که از ما کاری جز به اندازه گنجایش و توانایی‏مان ساخته‏نیست، اما تا هنگامی که با گذشت زمان ژرف‏اندیشی، پژوهش و تحقیق شتاب می‏گیرد وتقویت می‏گردد؛ و دربارهء تاریخ این انقلاب مقدس خلأ و ابهام‏های پژوهشی احساس‏می‏شود، نیازهای یاد شده همچنان به قوت خود باقی هستند. ما در این پی‏جویی تاریخی مدعی پرداختن به همهء جنبه‏های جدید بحث نیستیم؛ وچنین کاری در توان ما هم نیست. ما مدعی نیستیم که پژوهش ما درباره انقلاب حسینی‏از هرگونه کاستی‏ای به دور است؛ زیرا نه دانش آن را داشته‏ایم و نه تجربه‏اش را؛ مانمی‏گوییم که همهء آنچه را که شایسته بوده است دیده‏ایم و به همهء جنبه‏های موضوع‏پرداخته‏ایم، زیرا چنین کاری جز از امام معصوم ساخته نیست. همهء ادعای ما این است که تاریخ دوران امامت امام حسین علیه السلام و پس از آن را تا هنگام‏بازگشت کاروان حسینی به مدینه به رهبری امام سجاد علیه السلام ، مورد مطالعه‏ای تحلیلی و انتقادی‏قرار داده‏ایم و طی آن کوشیده‏ایم تا جنبه‏های ناشناخته و پنهان و نیز موارد ارزشمندی راکه تا کنون، چنان که باید، به ارزش آنها پی نبرده‏ایم و یا حقایقی را که در پس پرده‏های‏دروغ پنهان مانده است؛ و یا دروغ‏هایی را که لباس حقیقت پوشیده‏اند آشکار سازیم. تلاش ما مطالعه نوینی است که طی آن در نقطه نقطه و جای جای حرکت کاروان‏حسینی از مدینه تا مدینه درنگ نموده همهء مفاهیم والا و درس‏های آموزنده و پندهای‏شایان توجّه و درخور اشاره‏اش را بازگو کرده است. هدف ما در این قراءت جدید اینصفحۀ ۳۰بوده است که قراءت درستی را نشان بدهیم که ما را به سوی ربط دقیق و استنتاج درست‏و فراگیری مطلوب و ژرفای لازم رهنمون می‏گردد. اما باید دید که تا چه اندازه به هدف‏هایمان رسیده‏ایم... آنچه ما مدعی آن هستیم این است که این کتاب سخنی تازه دارد و کوششی تکراری‏در مکتب حسینی نیست... و این سخن تازه مورد نیاز است. در آنچه به مقطع نخست بحث، یعنی بخش اول کتاب، مربوط می‏شود، بر خود لازم‏می‏دانم که مراتب سپاس و قدردانی‏ام را به همهء برادران ایمانی، به‏ویژه پژوهشگران،خاصه آنهایی که از ملاحظه‏های سودمند و مساعدت‏های معنوی فراوانشان، به‏ویژه درزمینه دستیابی به منابع مورد نیاز بهره‏مند گردیده‏ام، تقدیم دارم. در این میان از برادربزرگوار، پژوهشگر مرحوم، شیخ علی رئیس اشکنانی، باید تشکر کنم، که کتابخانه‏شخصی‏اش را در اختیار من گذاشت؛ وقت بسیاری را به من اختصاص داد ودشواری‏های طاقت‏فرسای این پژوهش مفصل را بر من آسان ساخت. اما مرگ (این‏جداکننده دوستان)، ما را در دوران تحقیق، گرفتار اندوه فقدان وی بر اثر یک حادثه‏اسفبار گردانید. خداوند او را مشمول رحمت واسعهء خویش قرار دهد و با پیامبرگرامی صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان پاکش محشور گرداند. بار پروردگارا بر ما به دیدهء رحمت بنگر و از ما بپذیر و از ناتوانی و کوتاهی ما چشم‏بپوش و از سر تقصیر ما درگذر و تلاش ما را بیهوده مگردان و به رحمت خویش ما را درزمره خادمان حسین علیه السلام قرار بده آمین. علی الشاوی‏ صفحۀ ۳۱پیش درآمدمقاله نخست:جریان نفاق... مطالعه‏ای در ماهیت و دستاوردهامدخل مقاله دوم:در پیشگاه شهید پیروز باب نخست:کاروان حسینی‏از مدینه منوره تا مکّهء مکرّمه‏فهرست منابع‏ الاحتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی، (از بزرگان قرن‏های ششم و هفتم)، مطبعة النعمان،نجف اشرف. اخبار الطوال، ابوحنیفه احمد بن داود دینوری، (متوفای سال ۲۸۲ هـ)، انتشارات شریف رضی، قم. الاختصاص، محمد بن محمد بن نعمان عکبری شیخ مفید، (متوفای سال ۴۱۳هـ.)، انتشارات حوزه‏مدرسین حوزه علمیه، قم. الارشاد، محمد بن محمد بن نعمان عکبری شیخ مفید، (متوفای سال ۴۱۳هـ.)، انتشارات جامعه مدرسین‏حوزه علمیه، قم‏ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، (متوفای سال ۴۶۳هـ )، دار الجیل، بیروت و دار الکتب العربی، بیروت. الاصابه فی تمییز الصحابه، احمد بن علی بن محمد بن محمد بن علی عسقلانی، (متوفای سال ۸۵۲هـ )، دار الکتاب العربی، بیروت. الأغانی، ابوالفرج علی بن حسین اصفهانی، (متوفای ۳۶۵ هـ)، دار احیاء التراث العربی، بیروت. الالهیات، درس‏های شیخ جعفر سبحانی، به قلم حسن محمد مکی العاملی، انتشارات مرکز جهانی‏پژوهش‏های اسلامی، قم. صفحۀ ۳۶۸الأمالی، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن بابویه شیخ صدوق، (متوفای سال ۳۸۱ هـ)، انتشارات‏مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت. الأمالی، ابوجعفر محمد بن حسن شیخ طوسی، (متوفای سال ۴۶۰ هـ)، تحقیق بخش پژوهش‏های اسلامی،مؤسسه بعثت، ایران. الأمالی، (کتاب النوادر منه)، ابوعلی قالی، دار الکتب العلمیه، بیروت. الامام الحسین، عبدالله علایلی، دار مکتبة العلمیه، بیروت. الامامة والسیاسة، ابو عبدالله ابن قتیبه، محمد بن مسلم، (متوفای سال ۲۷۰ هـ)، مکتبة المصریه، چاپ‏دوم، ۱۳۲۵ هـ ، قاهره. إبصار العین فی أنصار الحسین، محمد بن طاهر سماوی، (متوفای سال ۱۳۷۰ هـ.)، تحقیق شیخ‏محمد جعفر طبسی، مرکز تحقیقات اسلامی سپاه، قم. إثبات الهداة، محمّد بن حسن حر عاملی، (متوفای ۱۱۰۴ هـ)، دار الکتب الاسلامیه، تهران. إحقاق الحق و إذهاق الباطل، شهید نورالله، حسینی مرعشی شوشتری، (متوفای سال ۱۰۱۹هـ)،انتشارات کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی، قم. إختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، تحقیق سید مهدی رجائی، (مؤسسه احیای آثار اهل بیت)، قم. أسدالغابه فی معرفة الصحابه، ابوالحسن علی بن محمد جزری عزالدین بن اثیر، (متوفای سال ۶۳۰هـ)، دار الشعب، قاهره. أضواء علی السنة المحمدیه، محمود ابوریه، انتشارات مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت. أعیان الشیعه، سید محسن امین، (متوفای سال ۱۳۷۰ هـ)، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت. أنساب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابر بلاذری، تحقیق شیخ محمد باقر محمودی، دار التعارف‏للمطبوعات، بیروت، نیز نسخه نشر مکتبة المثنی، بغداد. بحارالانوار، شیخ محمد باقر مجلسی، (درگذشته به سال ۱۱۱۱ هـ)، مؤسسة الوفا، بیروت. البدء والتاریخ، منسوب به أبی زید بن سهل بلخی، تألیف، مطهر بن طاهر مقدسی، (درگذشته پس از۳۵۵ هـ)، چاپ پاریس، ۱۸۹۹ م. البدایه والنهایه فی التاریخ، اسماعیل بن کثیر دمشقی، ابوالفدا، (درگذشته به سال ۷۷۴ هـ)، مؤسسةالتاریخ العربی، بیروت. صفحۀ ۳۶۹بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد، ابوجعفر محمد بن حسن قمی،(درگذشته به سال ۲۹۰ هـ،)انتشارات کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی، قم. تاریخ الأمم والملوک (تاریخ الطبری)، ابوجعفر محمد بن جریر بن یزید طبری، (درگذشته به سال‏۳۱۰ هـ)، انتشارات مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت. تاریخ ابن عساکر (ترجمة الامام الحسین)، ابوالقاسم علی بن حسن بن هبة الله شافعی، (درگذشته‏به سال ۵۷۱ هـ)، تحقیق محمد باقر محمودی، مؤسسة المحمودی، بیروت و کانون احیای فرهنگ اسلامی،قم. تاریخ مدینة دمشق، ابوالقاسم، ابن عساکر، علی بن حسن بن هبة الله شافعی، (درگذشته به سال ۵۷۱هـ)، پژوهش و تحقیق از علی شیری، دار الفکر، بیروت. تاریخ الیعقوبی، احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب ابن واضح یعقوبی، کاتب معروف عباسیان‏(درگذشته پس از ۲۹۲ هـ)، دار صادر، بیروت. تذکرة الحفاظ، ابوعبدالله شمس الدین ذهبی، (درگذشته به سال ۷۸ هـ)، چاپ سوم، ۱۹۵۵ م. تذکرة الخواص، سبط بن جوزی، (درگذشته به سال ۶۵۴ هـ)، مؤسسة اهل البیت، بیروت. تحریر الوسیله، آیت الله العظمی سید روح الله موسوی خمینی، چاپ سوم، ۱۳۷۹. تحف العقول، ابومحمد بن علی بن حسین حرانی، (از بزرگان قرن چهارم)، مؤسسة الاعلمی، بیروت ومؤسسه انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین، قم. تطهیر الجنان واللسان، ابن حجر هیثمی مکی، نشر مکتبة القاهره، مصر. تفسیر فرات الکوفی، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم بن فرات کوفی، (از بزرگان دوران غیبت صغری)،تحقیق محمد کاظم، مؤسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران. تفسیر القرآن العظیم، اسماعیل بن کثیر قرشی دمشقی، ابوالفدا، (درگذشته به سال ۷۷۴ هـ)، دارالمعرفة، بیروت. تفسیر القمی، ابوالحسن علی بن ابراهیم قمی، انتشارات مکتبةالهدی، کتابخانه نجف، ۱۳۷۸ هـ . ق. تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود بن عیاش، ابوالنصر، سلمی سمرقندی، کتابفروشی علمی اسلامی،تهران. تفسیر المنسوب للامام العسکری، تحقیق و نشر مدرسه امام مهدی(عج)، قم. صفحۀ ۳۷۰تنزیه الانبیاء، علی بن حسین موسوی، شریف مرتضی، (درگذشته به سال ۴۳۶ هـ)، انتشارات شریف‏رضی، قم. تنقیح المقال فی علم الرجال، شیخ عبدالله محمد حسن بن مولی عبدالله مامقانی، (درگذشته به سال‏۱۳۵۱ هـ)، چاپ سنگی، مکتبة الرضویه، نجف. ثورة الحسین ظروفها الاجتماعیه و آثارها الانسانیه، محمد مهدی شمس‏الدین، دار التعارف‏للمطبوعات، بیروت. جامع المقاصد فی شرح القواعد، علی بن حسین کرکی، (درگذشته به سال ۹۴۰ هـ)، تحقیق مؤسسه‏احیای آثار اهل بیت، قم. الجرح والتعدیل، ابومحمد عبدالرحمن بن ابی حاتم محمد بن ادریس بن منذر تمیمی حنظلی رازی،(درگذشته به سال ۳۲۷ هـ)، دار احیاء التراث العربی، بیروت. جنة المأوی، شیخ محمد حسین کاشف الغطا، انتشارات کتابخانه حقیقت، تبریز. جواهر الکلام، شیخ محمد حسن نجفی، دار الکتب الاسلامیه، تهران. الحسین سماته و سیرته، سید محمد رضا حسینی جلالی، دار المعروف للطباعة والنشر، قم. حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، باقر شریف القرشی، انتشارات کتابفروشی داوری، قم. الخرائج والجرائح، ابوالحسین سعید بن هبة الله قطب الدین راوندی، (درگذشته به سال ۵۷۳ هـ)،مؤسسه امام مهدی، قم. الخصائل، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین‏بن بابویه قمی شیخ صدوق، (درگذشته به‏سال ۳۸۱ هـ )،مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم. الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه، سید علی خان مدنی شیرازی حسینی، صدرالدین، (درگذشته به‏سال ۱۱۳۰ هـ)، انتشارات کتابفروشی بصیرتی، قم. دعائم الاسلام، قاضی نعمان بن محمد تیمی مغربی، ابوحنیفه، دارالمعارف، مصر. دلائل الامامه، ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم طبری، (از بزرگان قرن پنجم هجری)، مؤسسه بعثت،قم. دلائل النبوّه، احمد بن عبدالله ابونعیم اصفهانی، (درگذشته به سال ۴۳۰ هـ)، چاپ سوم چاپخانه مجلس‏دائرة المعارف عثمانی، حیدرآباد دکن، هند، ۱۹۵۰ م. صفحۀ ۳۷۱زهر الآداب، ابواسحاق ابراهیم بن علی مصری قیروانی، دار الجیل للنشر والتوزیع، بیروت. زینب کبری، شیخ جعفر نقدی، انتشارات کتابفروشی مفید، قم. سفینة البحار، شیخ عباس قمی، چاپ سنگی، انتشارات کتابفروشی سنائی. السقیفه، سلیم بن قیس هلالی عامری، (درگذشته به سال ۹۰ هـ)، دار الفنون للطباعة والنشر. سنن ابی داود، سلیمان بن اشعث سجستانی ازوی، (درگذشته به سال ۲۷۵ هـ)، دار احیاء السنة النبویه. سیر اعلام النبلاء، شمس‏الدین محمد بن احمد ذهبی، (درگذشته به سال ۷۴۸ هـ)، چاپ نهم، مؤسسةالرساله، بیروت. السیرة الحلبیه، علی بن برهان الدین حلبی شافعی، چاپ دوم، مطبعة الازهریة المصریه، ۱۳۲۹ هـ . ق. السیرة النبویه، ابن هشام، کتابفروشی مصطفی بابی حلبی و فرزندان، مصر، انتشارات ایران، قم. شرح نهج‏البلاغه، عبدالحمید بن هبة الله مدائنی ابن ابی الحدید، دار احیاء التراث العربی، بیروت. شهداء الفضیله، عبدالحسین بن احمد نجفی امینی، چاپ دوم، ۱۳۹۳ هـ ، کتابخانه طباطبائی، قم. الصحیح من سیرة النبی الاعظم، سید جعفر مرتضی عاملی، ۱۴۰۰ هـ ، قم. صحیح البخاری، اسماعیل بن ابراهیم جعفی، نشر دار احیاء التراث العربی، بیروت. صحیح مسلم، مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری، نشر دار احیاء التراث العربی، بیروت. صحیح مسلم (شرح نووی)، چاپ دوم، ۱۳۹۲ هـ ، دار احیاء التراث العربی، بیروت. صحیفة الامام الرضا، تحقیق و نشر مؤسسه امام مهدی، قم، ۱۴۰۸. صحیفه نور، امام خمینی، چاپ وزارت ارشاد اسلامی، تهران. الصراط المستقیم، زین‏الدین ابومحمد، علی بن یونس عاملی، (درگذشته به سال ۸۷۷ هـ)، مکتبةالمرتضویه لاحیاء الآثار الجعفریه. صلح الحسن، شیخ راضی آل یاسین، انتشارات ناصر خسرو، تهران. الطبقات الکبری، ابوعبدالله محمد بن سعد بن منیع ابن سعد، دار صادر و دار بیروت، بیروت ۱۹۵۷م. العقد الفرید، احمد بن محمد بن عبدربه اندلسی، (درگذشته به سال ۳۲۸ هـ)، دار احیاء التراث العربی،بیروت. صفحۀ ۳۷۲علل الشرائع، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، (درگذشته به سال ۳۸۱ هـ)،دار احیاء التراث العربی، بیروت. عیون الاخبار، ابومحمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبه دینوری، (درگذشته به سال ۲۷۶ هـ)، المؤسسةالمصریة العامه للتألیف والترجمة والطباعة والنشر. عیون اخبار الرضا، ابومحمد جعفر بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، (درگذشته به سال‏۳۸۱)، انتشارات جهان، تهران. الغدیر فی الکتاب والسنة والادب، عبدالحسین امینی نجفی، دار الکتاب العربی، بیروت. الغیبة، ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، (درگذشته به سال ۴۶۰ هـ ) مؤسسة المعارف الاسلامیه، قم. الفتح الربانی لترتیب مسند احمد بن حنبل شیبانی، احمد بن عبدالرحمن بنّا، دار احیاء التراث‏العربی، بیروت. الفتنة الکبری، طه حسین. الفتوح، ابومحمد احمد ابن اعثم کوفی، (درگذشته به سال ۳۱۴ هـ)، تحقیق علی شیری، دار الاضواء،بیروت. فتوح البلدان، ابوالحسن احمد بن یحیی بن جابر بلاذری، المکتبة التجاریة الکبری، مصر. الفصل بین الملل والأهواء والنحل، ابومحمد علی بن بن احمد ابن حزم ظاهری، چاپ نخست ۱۳۲۰هـ. ق، مطبعة الادبیه، مصر. الکافی، ابوجعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی، (درگذشته به سال ۳۲۹ هـ)، دار الکتب‏الاسلامیه،تهران. الکامل فی التاریخ، عزالدین ابوالحسن، علی بن ابوالکرام شیبانی ابن اثیر، دار صادر دار بیروت، بیروت. کامل الزیارات، ابوالقاسم ابن قولویه جعفر بن محمد، (درگذشته به سال ۳۶۷ هـ)، مکتبة المرتضویه،نجف. کفایة الاثر، ابوالقاسم علی بن محمد بن علی خزار قمی رازی، (از بزرگان قرن چهارم)، انتشارات بیدار،قم. کمال الدین و تمام النعمه، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی، (درگذشته به سال ۳۸صفحۀ ۳۷۳هـ)، مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم. کشف الغمه، ابوالحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح اربلی، (درگذشته به سال ۶۹۲ هـ)، دار الکتاب‏الاسلامی، بیروت. کنز العمال، علاء الدین علی متقی بن حسام الدین هندی، (درگذشته به سال ۹۷۵ هـ)، منشورات مکتبةالتراث الاسلامی، حلب. لباب التأویل فی معان التنزیل (تفسیر الخاذن)، علاءالدین علی بن محمد بن ابراهیم بغدادی،(درگذشته به سال ۷۲۵ هـ)، دار الفکر. لسان العرب، ابوالفضل جمال الدین محمد بن مکرم ابن منظور، نشر ادبیات حوزه، ۱۴۰۵ هـ ، قم. لسان المیزان، احمد بن علی حجر عسقلانی، (درگذشته به سال ۸۵۲ هـ)، مؤسسه اعلمی، بیروت. اللهوف فی قتلی الطفوف، علی بن موسی بن جعفر بن محمد ابن طاوس حسینی، (درگذشته به سال‏۶۶۴ هـ)، منشورات مطبعة الحیدریه، ۱۳۶۹ هـ ، نجف. مثیرالاحزان، ابن نما حلی، (درگذشته به سال ۶۴۵ هـ)، انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام ، قم، شماره‏۱۹. المجتنی، ابوبکر محمد بن حسن بن درید بصری، (درگذشته به سال ۳۲۱ هـ)، چاپ چهارم، چاپخانه‏مجلس دایرة المعارف العثمانی، حیدرآباد رکن، هند. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نورالدین علی بن ابی بکر هیثمی، (درگذشته به سال ۸۰۷ هـ)، دارالکتاب العربی، بیروت. محاسن الوسائل فی معرفة الأوائل، محمد بن عبدالله شبلی دمشقی، (درگذشته به سال ۷۹۶ هـ)،تحقیق دکتر محمد تونجی، دار النفائس، بیروت. المحلی، ابومحمد، علی بن احمد بن سعید ابن حزم، (درگذشته به سال ۴۵۶ هـ)، دار الآفاق الجدیده،بیروت. المراجعات، سید عبدالحسین شرف الدین موسوی، دار المرتضی. مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن علی بن حسین بن علی مسعودی، (درگذشته به سال ۳۴۶هـ)، دار المعرفة، بیروت. المسائل العکبریه، محمد بن محمد بن نعمان عکبری، چاپ شده ضمن مجموعهء (مصنفات الشیخ‏صفحۀ ۳۷۴المفید)، جزء چهارم. مستدرکات علم رجال الحدیث، شیخ علی نمازی شاهرودی، (درگذشته به سال ۱۴۰۵)، چاپ‏شفق، تهران. المستدرک علی الصحیحین فی الحدیث، ابوعبدالله حاکم نیشابوری، دار الفکر، بیروت. مستدرک الوسائل، حاج میرزا حسین نوری طبرسی، (درگذشته به سال ۱۳۲۰ هـ)، مؤسسه احیای آثاراهل بیت، قم. مسند احمد بن حنبل، احمد ابن حنبل، دار الفکر، بیروت. المصنف، ابوبکر عبدالرزاق ابن همام صنعانی، تحقیق، تخریج و تعلیق، شیخ حبیب الرحمن اعظمی،منشورات مجلس علمی، چاپ نخست. المصنف، عبدالله بن محمد ابن ابی شیبه، (درگذشته به سال ۲۳۵ هـ)، دار السلفیه، بمبئی، هند. معالم التنزیل (تفسیر بغوی)، ابو محمد حسین بن مسعود فرّا بغوی، (درگذشته به سال ۵۱۶ هـ)، دارالمعرفه، بیروت. معالم الفتن، سعید ایوب، انتشارات سعید بن جبیر، قم. معالم المدرستین، سید مرتضی عسکری، مؤسسه بعثت، تهران. معالی السبطین، شیخ محمد مهدی حائری، انتشارات شریف رضی. معانی الاخبار، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی، (درگذشته به سال ۳۸۱ هـ)، انتشارات‏جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. معجم رجال الحدیث، آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خوئی، انتشارات مدینة العلم، قم. معجم ما کتب عن الرسول و اهل البیت صلوات الله علیهم، عبدالجبار رفاعی، چاپ اول، مؤسسه‏چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران. المغازی، محمد بن عمر بن واقد واقدی، (درگذشته به سال ۲۰۷)، تحقیق دکتر مارسدن جونز، چاپخانه‏دانشگاه آکسفورد و مطابع دار المعارف، قاهره، ۱۹۶۴ - ۱۹۶۶ م. المفردات فی غریب القرآن، ابوالقاسم حسین بن محمد راغب اصفهانی، (درگذشته به سال ۵۰۲ هـ )،دار المعرفه، بیروت. مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، (درگذشته به سال ۳۵۶ هـ)، انتشارات مکتبة الحیدریه، نجف. صفحۀ ۳۷۵مقتل الحسین، سید عبدالرزاق موسوی مقرم، دار الکتاب الاسلامی، بیروت. مقتل الحسین، ابوالمؤید موفق بن احمد مکی اخطب خوارزم، (درگذشته به سال ۵۶۸ هـ)، چاپخانه‏الزهراء، نجف. مقتل الحسین، لوط بن یحیی بن سعید بن مخنف بن سلیم أزدی غامدی، مؤسسه الوفاء، بیروت. الملحمة الحسینیه (ترجمه عربی کتاب حماسه حسینی)، مرتضی مطهری، مرکز جهانی‏پژوهش‏های اسلامی، قم. مناقب آل ابی‏طالب، ابوجعفر رشید الدین محمد بن علی، ابن شهر آشوب سروی مازندرانی، درگذشته‏به سال ۵۸۸ هـ ، چاپخانه علمی، قم. مناقب علی بن ابی طالب، ابوالحسن علی بن محمد بن محمد واسطی جلالی شافعی ابن مغازلی،(درگذشته به سال ۴۸۳ هـ)، کتابفروشی اسلامیه، تهران. منهاج الصالحین، آیت‏الله‏العظمی سید محسن حکیم، دار التعارف، بیروت. منهاج الصالحین، آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خوئی، چاپخانه مهر، قم. میزان الاعتدال فی نقد الرجال، عبدالله بن محمد بن احمد بن عثمان ذهبی، (درگذشته به سال‏۷۴۸ هـ)، دار المعرفه، بیروت. المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمد حسین طباطبائی، مؤسسه اعلمی، بیروت. النزاع والتخاصم، تقی الدین ابوالعباس احمد بن علی مقریزی، (درگذشته به سال ۸۴۵ هـ)، مؤسسه‏اهل البیت، بیروت. نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، حسین بن محمد بن حسن بن نصر جلیل حلوانی، (از بزرگان قرن پنجم‏هجری)، تحقیق و نشر مدرسه امام مهدی، قم. نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار، سید علی حسینی میلانی، چاپخانه مهر، قم. نفثة المصدور (چاپ شده با نفس‏المهموم)، شیخ عباس قمی، انتشارات کتابفروشی بصیرتی، قم. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، کتابفروشی بصیرتی، قم. نهج البلاغه، صبحی صالح، مرکز پژوهش‏های اسلامی، قم. نهج الحق و کشف الصدق، حسن بن یوسف مطهر حلّی، (درگذشته به سال ۷۳۶ هـ)، مؤسسه دارالهجرة، قم. صفحۀ ۳۷۶تعریف نفاق به معنای [به دروغ‏] آشکار کردن ایمان و پوشاندن و در پرده نگه داشتن کفراست. بنابر این منافق به کسی گفته می‏شود که کفر خویش را پنهان می‏دارد و بر آن‏سرپوش می‏نهد و به دروغ اظهار ایمان می‏کند. نفاق واژه‏ای اسلامی است و اعراب پیش‏از اسلام با مفهوم ویژه این واژه آشنا نبودند، گرچه اصل آن در زبان عربی رواج داشت[ - دربارهء اصل اشتقاق این واژه گفته شده است: منافق را از آن رو منافق می‏خوانند که مانند موش صحرایی رفتار می‏کند. لانه این حیوان دو سوراخ دارد. یکی نافقاء که آن را پنهان می‏دارد و دیگری قاصعاء که آشکار است. هرگاه که مورد حمله قرار گیرد از قاصعاء وارد می‏شود و از نافقاء خارج می‏گردد. منافق نیز چنین رفتاری دارد. در ظاهر وارد اسلام می‏شود و سپس به شکلی دیگر از آن خارج می‏گردد (لسان العرب ماده نفق). راغب در کتاب مفردات (ص ۵۰۲) درباره معنای نفاق گوید: نفاق وارد شدن به شرع از دری و خارج شدن از آن از دری دیگر است. از این رو خداوند فرموده است؛ «اِنَّ الْمُنََافقین هم الفاسقون» یعنی منافقان از شرع بیرونند ]صفحۀ ۳۴ جریان نفاق و تئوری‏های نادرست جریان نفاق چگونه در جامعه اسلامی آغاز گردید؟ و آیا این جریان در جایی از تاریخ‏زندگی مسلمانان پایان پذیرفته است؟ یک نظریه مشهور می‏گوید: «جریان نفاق با مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه و تشکیل‏دولت اسلامی در این شهر آغاز شد.»؛ و این جریان تا واپسین روزهای زندگی‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ادامه یافت. این نظریه که بر پایهء عامل «ترس» از اقتدار و شوکت اسلام و مسلمانان مبتنی است براین باور است که زیر تأثیر این عامِل، کسانی که در حقیقت کافر بودند، پس از ورود به‏اسلام، به نفاق روی آوردند؛ به این ترتیب که با مؤمن وانمود کردن خود در ظاهر،کفرشان را پوشیده می‏داشتند. منحصر دانستن [شکل‏گیری پدیدهء] نفاق به عامل ترس، ضرورتاً به این جا می‏انجامدکه گفته شود: جریان نفاق هنگامی در جامعه اسلامی پدید آمد که این دین مبین از قدرت‏و شوکت و نیروی قهر و غلبه برخوردار گردید. اما یک تأمل ساده نشان می‏دهد که نفاق انگیزهء نیرومندتری جز ترس داشته و آن‏«طمع» بوده است. برای مثال طمع به آینده اسلام چیزی نیست که در مدینه منوره پدیدآمده باشد، بلکه از همان روزهای آغازین ظهور اسلام در مکّه مکرمه شکل گرفته است؛زیرا در میان اعراب کسانی بودند که نسبت به واقعیّت سنّت‏های اجتماعی و قانون‏منازعه و آینده آگاهی و شناخت داشتند؛ و می‏دانستند که دعوت بی‏رونق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درمکّه، به زودی پیروز خواهد شد و آوازه‏اش در همه جا خواهد پیچید. پژوهنده در تاریخ دعوت اسلامی و سیرهء نبوی به آسانی [و با اندکی تحقیق‏] به‏مصادیق این حقیقت می‏رسد. چنان که یکی از مردان بنی عامر بن صعصعه پرده از این‏حقیقت برداشته می‏گوید: «به خدا سوگند، اگر من این جوان قریشی را در اختیارمی‏داشتم، همه عرب را به وسیلهء او می‏خوردم.» وی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین پیشنهادکرد: «اگر ما با تو بیعت کنیم و آن گاه خداوند تو را بر مخالفانت پیروز سازد، آیا می‏پذیری‏که پس از تو قدرت و جانشینی از آن ما باشد؟» حضرت در پاسخ فرمود: «جانشینی منصفحۀ ۳۵امری الهی است و او در هر جا که خود بخواهد قرارش می‏دهد.» مرد عامری گفت: آیامی‏خواهی که پس مادر مقابل عرب جان نثار تو باشیم و پس از آن که خداوند تو را پیروز کردقدرت از آن دیگران باشد؟ ما را به قدرت تو نیازی نیست؛ و [با این استدلال‏] دعوت آن‏حضرت را نپذیرفتند[ - السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۲، ص ۶۶ ] همچنین در میان اعراب افراد با نبوغی بودند که از همان آغاز ظهور اسلام دریافتندکه این دین در آینده‏موقعیّتی ممتاز خواهد داشت. نیز کسانی از آنها با یهودیان و مسیحیانی‏که اخبار جنگ‏ها و حوادث آینده را از پیشینیان خود به ارث برده بودند، ارتباط نزدیک‏داشتند. آن گونه که در قرآن کریم آمده است، اهل کتاب حتی به ویژگی‏های جسمی وروحی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آگاهی کامل داشتند: «اَلَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتََابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ‏أَبْنَاءَهُمْ[ - کسانی که به ایشان کتاب آسمانی داده‏ایم؛ او را می‏شناسند، همان گونه که پسران خود را می‏شناسند [بقره (۲)، آیه ۱۴۶؛ انعام (۶)، آیه ۲۰.]] و در گفت و گو با مردم، او را پیامبر خاتم و پیروز معرفی کردند. هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به رسالت مبعوث شد، اهل کتاب این موضوع را بابرخی اعراب در میان گذاشتند و تأکید ورزیدند که آینده از آن پیامبر اسلام و دعوت‏تازه‏اش خواهد بود. چشمداشت به آینده، از انگیزه‏های قوی پیوستن به اسلام و درآمدن زیر پرچمش‏بود؛ و اعراب در موضوع‏های اعتقادی و حوادث مربوط به آینده بر آرای اهل کتاب‏اعتماد می‏کردند. برای مثال، برخی از افراد قبیلهء کنده با این سخن اهل کتاب که «به زودی پیامبری از مکّه‏ظهور خواهد کرد که روزگارش نزدیک است» به حقانیت دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پی بردند[ - دلائل النبوه، ابونعیم اصفهانی، ص ۲۵۲ ] پس از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دعوتش را به قبیله بنی‏عیس عرضه کرد، گروهی ازآنان نزد یهودیان فدک رفتند و نظرشان را در این باره جویا شدند[ - البدایه والنهایه، ج ۳، ص ۱۴۰-۱۴۶؛ دلائل النبوه، ص ۲۴۸-۲۴۹ ] در روایتی آمده است که در یکی از سفرهای تجاری ابوبکر به شام، یکی از راهبانصفحۀ ۳۶هنگام ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در مکّه به او خبر داد؛ و به او دستور داد که در شمار پیروان‏آن حضرت درآید. وی چون از سفر بازگشت، مطلع شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردم را به سوی‏خداوند دعوت می‏کند و بی درنگ نزد آن حضرت رفت و اسلام آورد[ - البدء والتاریخ، ج ۵، ص ۷۷ ] عثمان بن عفان گوید که او در یکی از دروازه‏های شام از زنی کاهن شنید که‏احمد صلی الله علیه و آله و سلم ظهور کرده است، آن گاه به مکّه بازگشت، دید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث گشته ومردم را به سوی خداوند عزّوجلّ دعوت می‏کند[ - دلائل النّبوه، اصفهانی، ص ۷۰ ] دربارهء اسلام طلحة بن عبیدالله گویند: در بُصری بود که از راهبی شنید پیامبری به نام‏احمد ظهور کرده است. چون به مکّه رفت، شنید که مردم می‏گویند: محمد پسر عبدالله‏ادعای پیامبری کرده است. آن گاه نزد ابوبکر رفت و موضوع را از او جویا شد. او نیز وی‏را از موضوع آگاه ساخت و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برد؛ و طلحه اسلام آورد[ - البدء والتاریخ، ج ۵، ص ۸۲؛ مستدرک الحاکم، ج ۳، ص ۳۹۶ والبدایه والنهایه، ج ۳، ص ۲۹ ] برخی از صحابه، بر حفظ پیوند محکم با یهود و کمک گرفتن از اندیشه آنان چنان‏اصرار و پافشاری داشتند که جرأت کردند با کمال جسارت، صفحاتی‏از تورات را بیاورندو بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بخوانند و بدین وسیله آن حضرت را به شدّت بیازارند! در خبر آمده است: عمر بن خطاب [به نزد حضرت‏] آمد و گفت: من نزد یکی از برادران یهودیم (ازقریظه) رفتم و او سخنان پرمعنایی را از تورات برایم نوشت، آیا اجازه می‏دهید که آن رابرای شما بخوانم؟ (راوی گوید) چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دگرگون شد؛ و عبدالله گفت:خدا عقل تو را مسخ کند آیا رنگ رخسار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نمی‏بینی؟ در این هنگام عمرگفت: رضایت دادم به این که اللّه، پروردگارم و اسلام دینم و محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبرم باشد.گویند: در این هنگام چهرهء پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باز شد و فرمود: به آن که جانم به دست اوست‏سوگند، چنانچه موسی در میان شما پیدا شود و شما مرا رها و از او پیروی کنید، گمراه‏شده‏اید! شما سهم من از امّت‏ها و من سهم شما از پیامبرانم[ - المصنف، عبدالرزاق، ج ۱۰، ص ۳۱۳ - ۳۱۴؛ ابن ابی شیبه نیز در کتاب مصنف خویش آن را آورده است: ج ۹، ص ۴۷، شمارهء ۶۴۷۲، چاپ بمبئی، هند؛ نیز ر. ک. مسند احمد بن حنبل، ج ۳، ص ۳۸۷ ]صفحۀ ۳۷این ارتباط با اهل کتاب و تأثیر پذیری از آنان، حتی در درون خانه نیز موجبات آزار واذیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم می‏آورد؛ چنان که نقل شده است: روزی حفصه، همسرپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، نوشته‏ای از داستان یوسف را که بر استخوانی نوشته شده بود نزد آن‏حضرت آورد و آغاز به خواندن آن کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «به آن که جانم در دست‏اوست سوگند، در حالی که من در میان شما هستم، اگر یوسف هم بیاید و شما از اوپیروی کنید، گمراه شده‏اید![ - المصنف، عبدالرزاق، ج ۶، ص ۱۱۳-۱۱۴، شمارهء ۱۰۱۶۵ ] برخی از صحابه نیز به این دلیل بر حفظ ارتباط نزدیک و محکم با یهود و نصاری پای‏می‏فشردند که اگر روزی مسلمانان به سختی شکست بخورند، یا نشانی از ناتوانی و افول‏قدرت و زوال اقتدارشان دیده شود، از آن استفاده کنند. سدّی گوید: هنگامی که رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ احد زخمی شد، عثمان گفت: من باید به شام بروم و از دوست‏یهودیم در آن جا امان بگیرم، زیرا بیم آن دارم که روزگار به نفع یهود ورق بخورد.طلحة بن عبیدالله نیز گفت: من باید به شام بروم و از دوست نصرانی خود در آن جا امان‏بگیرم زیرا بیم آن دارم که روزگار به نفع مسیحیان ورق بخورد. سدی گوید: یکی از آن دوقصد داشت که یهودی شود و دیگری مسیحی[ - نهج الحق و کشف الصدق، ص ۳۰۵-۳۰۶. ابن کثیر نیز در تفسیر خویش (ج ۲، ص ۶۸) مطلب را این گونه نقل کرده است: «سدّی یادآور شده است که این آیه درباره دو مردی نازل شده است که یکی از آنها پس از جنگ احد به دوستش گفت: اما من نزد این یهودی می‏روم و به او پناهنده می‏شوم و به کیش او درمی‏آیم، باشد که در دوران سختی بر حالم سودمند باشد و دیگری گفت: من نزد فلان نصرانی در شام می‏روم و به او پناهنده می‏شوم و به کیش او درمی‏آیم...» خازن در تفسیر «لباب التأویل فی معانی التنزیل» خویش مطلب را چنین نقل کرده است: «سدّی گوید: چون جنگ احد روی داد... مردی از مسلمانان گفت: من به فلان یهودی می‏پیوندم... و دیگری گفت: من به فلان نصرانی از اهل شام می‏پیوندم.» بغوی نیز در تفسیر خویش به نام «معالم التنزیل» که در حاشیه تفسیر خازن به چاپ رسیده است، این مطلب را نقل کرده است ]مراتب طمع منافقان از ورود به اسلام، در موارد زیر قابل تصویر است: ۱- رسیدن به رهبری و حکومت و سلطه بر جامعه، به منظور اشباع غریزهءسلطه‏جویی. علامهء طباطبائی در این باره می‏گوید: در میان جوامع مردان بسیاری دیده‏می‏شوند که به دنبال هر دعوتگری راه می‏افتند و بر گرد هر فریادی تجمع می‏کنند. بدونصفحۀ ۳۸آن که از نیروهای مخالف هر چند توانا باشند پروا کنند. اینان با اصرار تمام زندگی خود رابه خطر می‏اندازند، به این امید که روزی هدفشان را به اجرا درآورند و بر مردم حکومت‏کنند و ادارهء امور را به تنهایی در دست گیرند و در زمین از دیگران برتر باشند...[ - تفسیر المیزان، ج ۱۹، ص ۲۸۹ ] این‏دسته از منافقان نیز برای مصالح اسلام تا جایی که در راستای هدف‏های مطلوب‏خودشان باشد تلاش می‏کنند. علامهء طباطبائی می‏گوید: «پی آمد چنین نفاقی جزدگرگون کردن اوضاع و کمین کردن علیه اسلام و مسلمانان و فاسد کردن جامعهء دینی‏نیست. حتی چنین منافقانی، تا آن جا که بتوانند جامعه را تقویت می‏کنند و مال ومقامشان را در راه آن فدا می‏سازند، به این منظور که اوضاع جامعه به سامان آید و برای‏بهره‏برداری خودشان آماده شود و آسیاب امور مسلمانان در راستای منافع شخصی آنان‏به گردش درآید. آری این گونه منافقان هرگاه متوجّه شوند که چیزی امنیت و اقتدار آنان‏را به خطر می‏اندازد، با آن به مخالفت بر می‏خیزند و کارشکنی می‏کنند تا این که امور رابه مجرای هدف‏های فاسد خودشان باز گردانند.[ - همان ] تدبّر کافی در تاریخ صدر اسلام، به‏ویژه سیرهء شریف نبوی بر پیشانی بسیاری ازصحابه مهر این اتهام را می‏زند که اسلامی طمع‏ورزانه داشته‏اند نه ایمانی خالصانه!زیراتحلیل وقایع و رویدادهای این دوره به روشنی نشان می‏دهد که رفتار و موضع‏گیری‏های‏این دسته از صحابه، مصداق بارز رفتار منافقان است. ۲- دست یافتن به جایگاه معنوی در دل حکمرانان یا مسلمانان به منظور «تخریب ازداخل»؛ و مصداق آن کسانی هستند که اهل کتاب در صفوف جامعه اسلامی وارد کردند.مثل «کعب الاحبار» یهودی و «تمیم داری» مسیحی. ۳- رسیدن به اهدافی کم‏اهمیت‏تر، مثل غنایم، رشد و توسعه منافع شخصی در پرتومصالح اسلامی یا حمایت از قومیت و امثال آن. مصادیق این نوع طمع‏ورزان،سودپرستانی هستند که شمار آنان نیز فراوان است. علاوه بر این‏ها کسانی بودند که در آغاز به اسلام ایمان آوردند، اما در ادامهء راه پس اصفحۀ ۳۹روبه‏رو شدن با دشواری‏های فراوان و دیدن صدمه‏های بزرگ و یا امثال شبهه‏های گمراه‏کننده‏ای که در نبوّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ایجاد تردید می‏کرد، از دین برگشتند، امابی‏دینی‏شان را از روی ترس یا از سر طمع پنهان کردند. اینان تا هنگامی که کفر وارتدادشان را پنهان می‏داشتند منافق به شمار می‏آمدند. وقوع چنین حالتی هم در مکّهء مکرّمه و پیش از هجرت به مدینه و هم پس از هجرت‏و برپایی دولت اسلامی در مدینه منّوره و پیرامون آن امکان داشته است. از آنچه گذشت به روشنی درمی‏یابیم که جریان نفاق با ورود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به‏مدینه منّوره آغاز نشد، بلکه از همان آغاز ظهور اسلام در مکّهء مکرّمه در صف جامعه‏اسلامی نفوذ کرد؛ و پس از ورود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه و تشکیل دولت اسلامی به‏صورت یک پدیدهء خطرناک اجتماعی ظاهر شد. تا این جا دربارهء آغاز پیدایش جریان نفاق سخن گفتیم؛ و دربارهء زمان تداوم آن، یک‏نظریه مشهور مدعی است که جریان نفاق تنها تا نزدیکی وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ادامه یافت.اما این دیدگاه به طور کامل خطا است و واقعیّت‏های تاریخی آن را مردود می‏شمارد. در این زمینه شایسته است دو موضع را از هم تفکیک کرد: ۱- از تلاش‏های منافقان در مقابله با مؤمنان خبری نمی‏رسید و آنها توطئه‏ها ورفتارهای مخالفت آمیزشان را به طور پنهانی انجام می‏دادند. ۲- جریان نفاق در عمل به پایان رسید و حضورش در صحنه‏های سیاسی و اجتماعی‏زوال یافت. آری بلافاصله پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تشکیل سقیفه و انتشار نتایج آن، دیگر آن‏رفتاری که منافقان در دوران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داشتند، به چشم نمی‏خورد؛ و این جریان بزرگ‏و خطرناک اجتماعی، یکباره پنهان گردید. به راستی چه شد، جریانی که روزی از چنان‏نیرویی برخوردار بود که پیش از جنگ احد سیصد تن از سپاه نهصد یا هزار نفری اسلام‏را از ورود به میدان نبرد باز داشت[ - حتی با فرض این‏که بگوییم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خود فرمان به بازگشت آنها داد، و از ورود به سپاه اسلام باز داشت -چنان که در برخی نقل‏ها آمده است - باز هم استدلال به قوت خود باقی است؛ و در ضمن این روایت‏ها حاکی از آن است که شمارشان هفتصد تن بوده است ] و در دیگر رویدادها نیز مواضع زشت و ذلت‏بارشصفحۀ ۴۰را اعلام می‏کرد و تا واپسین روزهای زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مکرورزی و دسیسه‏چینی می‏کرد،یکباره پنهان گردید؟ دلیل این که پنهان شدند چه بود؟ و چرا دیگر از آنها خبری نمی‏رسید؟ در این جا سه احتمال وجود دارد: نخست این که بگوییم همه افراد یا رهبران و اعضای فعال آن پیش از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نابود یا یکجا کشته شدند. مفهوم چنین احتمالی این است که بگوییم این جریان به طورکامل از میان رفت یا این که رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موجب فلج شدن کامل آن گردید. ولی‏تاریخ سیرهء نبوی چنین احتمالی را تأیید نمی‏کند و به طور کامل آن را مردود می‏شمارد. دوم این که بگوییم بلافاصله پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بر اثر این مصیبت جانکاه،منافقان به شدّت تکان خوردند و به خود آمدند و چنان متأثر شدند که یکباره به خداروی آوردند و توبه کردند و همگی خالصانه ایمان آوردند؛ و به این ترتیب اسلامشان‏نیکو گردید. ولی تاریخ حوادث پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، این احتمال را نیز به طورکامل مردود می‏شمارد. احتمال سوم این است که بگوییم پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، جریان نفاق، زمام اموررا خود به دست گرفت، یا این که دست کم با اولیای حکومت، به طور پنهانی به این‏تفاهم رسید که مخالفت نورزد و آشوب و ناامنی ایجاد نکند، با این شرط که آنچه‏موجب تأمین امنیت آنان می‏شود نیز پذیرفته شود. یا این که پس از درگذشت پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم و پس از تشکیل سقیفه جریان اسلام و جریان نفاق در یک مجرا و راستا قرارگرفتند و بدون عهد و پیمان و به صورت خودجوش به صلح رسیدند و به این ترتیب‏برخورد و تعارض و مخالفت از میانشان رخت بربست! بی‏تردید اندیشه‏ورزی و ژرف‏نگری لازم در رویدادهای پایان دوران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وآشوب هایی که بلافاصله پس از رحلت ایشان برپا شد، ما را به این مطلب رهنمون‏می‏گردد که آنچه روی داد از چارچوب احتمال سوم بیرون نیست. البته به شرط آن که‏بررسی کننده این حوادث و کسی که آنها را مورد ژرف‏اندیشی قرار می‏دهد، از سلطهءقداست دروغینی که تبلیغات گمراه کننده امویان، پیش از مرگ صحابه مشهور، برایشان،ابداع کرده است بیرون باشد. صفحۀ ۴۱شاخص‏های جریان نفاق نقطه عطف‏های اساسی و دستاوردها«شهید پیروز» از ویژگی‏های حسینی شهادتی عین پیروزی... و شکستی عین پیروزی و چیرگی! هم شهید و هم پیروز... این یکی از ویژگی‏های امام، اباعبدالله الحسین علیه السلام است. که‏پیش‏تر هیچ یک از انبیا و اولیای الهی از آن برخوردار نبوده‏اند. زیرا در هیچ جای تاریخ‏نقل نشده است که یکی از مردان دین خدا کشته شده باشد و شهادت او در راستای‏هدف‏هایی که برایشان مجاهده می‏کرده است عین پیروزی بوده باشد. در تاریخ قرآنی نیز داستانی دربارهء هیچ یک از انبیای الهی که در راه خدا کشته‏شده‏اند - با وجود فراوانی شمار پیامبران شهید - نقل نشده است که برای بقا و نشر دین‏الهی شهادت او عین پیروزیش بوده باشد. آری، انبیا و اولیای پیروز بسیار بوده‏اند، همان طور که انبیا و اولیای شهید نیز بوده‏اند،اما تأمل ما در این‏جا بر ویژگی «شهید پیروز» است! صفحۀ ۱۲۴چنانچه هر یک از انبیا و اولیای الهی پیش از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از این ویژگی برخوردارمی‏بودند داستانش در تاریخ قرآنی جایگاهی ممتاز می‏داشت؛ و نام او در این تاریخ الهی‏مورد توجّه و عنایت فراوان قرار می‏گرفت؛ همان طور که، برای مثال، ابراهیم، موسی ویوسف علیهم السلام از چنین توجهی بهره‏مند شده‏اند و نیز تاریخ قرآنی که به فرازها و نقاطعطف و صحنه‏های درس‏آموز و دارای پندهای تربیتی اهتمام‏دارد و حتی صحنهء تاریخی‏مربوط به مورچه را به‏دلیل درس‏آموزی و عبرت‏آمیزی ثبت می‏کند، از یاد «شهید پیروز»با توجّه به درس‏های تربیتی و تاریخی عظیمی که در آن نهفته است نباید چشم بپوشد. در دوران زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، پیروزی‏ها و فتوحات فراوانی بود... ولی حتی‏شهیدان بدر هم پیروز نبودند. زیرا که در این جنگ مسلمانان بر دشمنان چیره شدند،ولی پیروز نگشتند؛ و قرآن کریم نیز از آن به پیروزی یاد نکرده است. تحولات سرنوشت‏سازی که پس از بدر به نفع اسلام روی داد نیز نه به خاطر شهادت نیکان در این جنگ،بلکه به خاطر وجود نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و شمشیر علی علیه السلام و دیگر شمشیرهایی بود که درجنگ‏های مهم و سرنوشت‏ساز اسلام را همراهی کردند. آری، گرچه خون پاک شهیدان بدر و دیگر شهیدان، در پیروزی‏های آینده اسلام مؤثرو مقدمه‏ساز بود، ولی سخن ما در این‏جا دربارهء شهادتی است که عین پیروزی می‏باشد! در تاریخ پنجاه ساله پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم - پایان سال شصت هجری - نیز دربارهءشهادتی که عین پیروزی باشد چیزی نقل نشده است. تا آن که سال ۶۱ هـ فرا رسید؛ و این ویژگی که در طومار زمان برای صاحبش، ابی‏عبدالله الحسین علیه السلام نهفته بود، تحقق یافت. آری، حسین در میان جاودانه‏های تاریخ‏یگانه است و روزگار، پس از او چنین ویژگی‏ای را به کس نخواهد داد. اما این که چرا پس از حسین علیه السلام کسی این ویژگی را نداشته و ندارد؟، دلیلش این‏است که حادثه عاشورا نشان داد، میان اسلام ناب محمدی و امام حسین علیه السلام وحدتی‏تفکیک‏ناپذیر وجود دارد. در نتیجه دعوت به این اسلام عین دعوت به حسین علیه السلام ورویارویی و دشمنی با آن، عین رویارویی و دشمنی با حسین علیه السلام است. نیز بالعکس، پسصفحۀ ۱۲۵از کربلا، بقای این اسلام به بقای عاشورای حسینی منوط گشت، تا آن‏جا که به حق گفته‏شده است! «وجود اسلام، محمدی و بقای آن حسینی است»[ - این سخن به معنای عدم تحقق وحدت وجودی میان اسلام ناب محمدی و میان دیگر ائمه علیهم السلام ما نیست، بلکه به معنای آن است که امتیازهای یگانه‏ای که نقش امام حسین علیه السلام دارد، عنوان باقی نگهدارندهء اسلام را آن گونه که بوده خاص آن حضرت کرده است ] راه حسین علیه السلام ، پس از عاشورا امتداد یافت و تا برپایی قیامت بر همهء گسترهء زمان ومکان، در انگیزش قیام‏های حقه اسلامی سایه افکن شد. حسین علیه السلام اسوهء همه‏مسلمانانی گردید که برای حق و به وسیلهء حق قیام می‏کنند؛ و همه قیام‏های حق اسلامی،خود را امتداد قیام حسینی می‏دانند. تا آن‏جا که حضرت مهدی علیه السلام نیز قیام خود را امتدادنهضت حسینی می‏شمارد و با شعار «یا لثارات الحسین» بر این امتداد تأکید می‏ورزد. همه سرکشان اسلام‏ستیز، پس از عاشورا، خود را با حسین علیه السلام رودررو می‏بینند و یادحسین علیه السلام بر اندامشان لرزه می‏اندازد و حتی از قبر آن حضرت نیز می‏ترسند. این بارگاه‏مقدس - در گذشته و حال - پیوسته مورد وحشیانه‏ترین تهاجم‏ها قرار داشته و طاغوتیان‏برای نابودی آن از هیچ کوششی دریغ نکرده‏اند؛ ولی به کوری چشمشان روز به روزآوازه‏اش برتر و بلندتر گشته است. امیر مؤمنان، علی علیه السلام در توصیف منزلت شهیدان کربلا در اشاره به همین ویژگی‏می‏فرماید: «.. و قتلگاه عاشقانی شهید که پیشینیان بر آنان سبقت نجسته‏اند و آیندگان به‏پایشان نخواهند رسید»[ - بحار الانوار، ج ۴۱، ص ۲۹۵، باب ۱۱۴، ح ۱۸، به نقل از الخرائج والجرائح (مخطوط) ] این سخن حضرت که می‏فرماید: «پیشینیان بر آنان سبقت نجسته‏اند» و «آیندگان به‏پایشان نخواهند رسید» به همین یگانگی ناشی از این ویژگی اشاره دارد. در این‏جا ممکن است کسی بگوید در این صورت، خاندان و یاران اباعبدالله که‏همراه ایشان به شهادت رسیده‏اند نیز پیروزند! آری، ولی اشتراک در شهادت، این اصل را که ویژگی شهید پیروز تنها به امام‏حسین علیه السلام اختصاص دارد از اعتبار نمی‏اندازد. زیرا در سایهء این امتیاز ویژهء حسینی استصفحۀ ۱۲۶منطق شهید پیروز فاصله زمانی میان روز اعلام امام حسین علیه السلام مبنی بر خودداری از بیعت با یزید بن‏معاویه به ولید بن عتبه، حاکم وقت مدینه، تا رسیدن نامهء عبیدالله زیاد به حر بن یزیدریاحی که در آن آمده بود: «اما بعد، چون نامه‏ام به تو رسید و پیکم نزد تو آمد، از حرکت‏حسین جلوگیری کن و او را در صحرایی بدون حصار و آب فرود آور؛ و من به فرستاده‏ام‏دستور داده‏ام که با تو همراه شود و از تو جدا نگردد، تا خبر اجرای فرمانم بهصفحۀ ۱۲۷وسیلهء تو را برایم بیاورد، والسلام.[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۳۰۸ ]، دوره معرفی نهضت امام حسین علیه السلام به شمارمی‏آید. همان طور که به دلیل وجود گفت و گوها و نامه‏نگاری‏ها و خطابه‏ها و وصایای‏ثبت شده تاریخی، آن را مهم‏ترین مقطع این نهضت مقدس نیز می‏توان برشمرد. این‏مقطع، به دلیل وجود نصوص فراوانی که از امام حسین علیه السلام در معرفی و کشف هویت‏نهضت نقل شده است، یکی از غنی‏ترین مقاطع به شمار می‏رود. همچنین از نظر تاریخی و انتخاب‏هایی که امام حسین علیه السلام در این فاصله از آن‏برخوردار بود و موضع‏گیری‏های امام علیه السلام در برابر این گزینه‏ها؛ و سرانجام از جنبه نوع‏انتخابی که آن حضرت از همان نخست بر آن پای می‏فشرد، نیز یکی از مقاطع بسیار مهم‏به شمار می‏آید. اما از نصوص مربوط به این فاصله مهم زمانی، برای رسیدن به تعریفی صحیح و کامل‏از این انقلاب مقدس، درست استفاده نشده‏اند؛ و بسیاری از نوشته‏های مربوط به آن ازلغزش کوتاهی و خطای استنتاج سالم نمانده است. تأملی ساده در کتاب‏ها وپژوهش‏هایی که حقیقت قیام امام حسین علیه السلام را به بحث گذارده‏اند، خود، دلیل بر گفته‏ماست و نمونه‏های آن خواهد آمد. شاید اساس همهء این برداشت‏های نادرست به عدم‏توجّه به نکات سه گانه زیر باز گردد. ۱- شناخت شخصیت مخاطب در این نصوص. ۲- نگاه به این نصوص به عنوان مجموعه‏ای واحد. ۳- باز گرداندن متشابهات آن‏ها به محکماتشان. شناخت شخصیت مخاطب یکی از عناصر مهم در فهم و درک روایت‏های اهل‏بیت علیهم السلام است. زیرا آن بزرگواران با مخاطبان خویش به اندازه خِرَد و سطح آگاهی آنان‏سخن می‏گفتند؛ و میزان دوستی‏شان نسبت به خود و نوع ارتباطشان با دشمنان را مد نظرداشتند. این نکتهء مهمی است که باید در ذهن پژوهشگرانی که در نصوص وارده از آن‏بزرگواران تأمل می‏ورزند پیوسته حضور داشته باشد. صفحۀ ۱۲۸بدون شک نوع سخن امام حسین علیه السلام در گفت و گوی با برادرش محمد حنفیه، باسخنانی که میان او و برادرش عمر اَطرف، که به امام علیه السلام پیشنهاد کرد که «چرا تسلیم‏نمی‏شوی و بیعت نمی‏کنی» رد و بدل شد، تفاوت داشت. همان طور که سخنان آن حضرت با امّ سلمه با آنچه در پاسخ نامه عمرة، دخترعبدالرحمن - که روش امام بر او گران آمده بود و حضرت را به فرمانبرداری و پیوستن به‏جماعت دستور می‏داد - نوشت تفاوت داشت. منطق گفتار آن حضرت در گفت و گوی با فرزدق شاعر با منطق ایشان در گفت و گوی‏با عبدالله بن مطیع عدوی، که بزرگ‏ترین اهتمام او فراوانی و گوارایی آب چاهش بود،تفاوت داشت. همچنین آن حضرت با عبدالله بن جعفر و ابن عباس به گونه‏ای سخن می‏گوید، که باگفتار ایشان با عبدالله عمر، دارنده موضع‏گیری و رأی تردیدآمیز، تفاوت دارد. عبدالله‏بر این باور بود که امام علیه السلام نیز همانند مردم با یزید صلح کند و همانند روزگار معاویه‏شکیبایی ورزد[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۴ ] تا آن‏جا که امام علیه السلام از سخنان و استدلال‏های تردیدبرانگیزش به تنگ‏آمد و فرمود: «مادام که آسمان و زمین برپایند، بر چنین سخنی اف باد[ - همان، ص ۲۵ ] پژوهشگری که نصوص مربوط به این دورهء مهم را مورد تأمل قرار دهد، تأثیرشخصیت مخاطب را در همه آن‏ها روشن و آشکار خواهد یافت. از کسانی که به این‏نکته مهم پی برده‏اند مورّخ محقق، آقای مقرم است که می‏گوید: آن حضرت آنچه را که‏می‏دانست، به همهء کسانی که دوست داشتند وی از سفر به کوفه چشم بپوشد باز نگفت.زیرا آگاه بود که با توجّه به تفاوت درک و گنجایش مخاطبان و تفاوت میزان دوری ونزدیکی اهدافشان با آن حضرت همه چیز را نباید به آنان گفت. از این رو پاسخ هر کسی‏را با عنایت به گنجایش و عقل و معرفت خودش می‏دهد. زیرا دانش ائمه علیهم السلام سخت ودشوار است و جز برای پیامبران مرسل و فرشتگان مقرب و مؤمنانی که خداوند قلبشان‏را با ایمان آزموده است، قابل تحمل نیست[ - مقتل الحسین، مقرم، ص ۶۵-۶۶ ]صفحۀ ۱۲۹همچنین تأثیر شخصیت مخاطب در میزان صراحت و روشنی نصوص ایجاب می‏کندکه همهء آنها را مجموعه‏ای واحد بدانیم. زیرا مورد توجّه قرار دادن پاره‏ای نصوص - که‏ممکن است مبهم و متشابه یا نادرست باشد - بدون توجّه به بقیه، چه بسا که پژوهشگر رابه استنتاجی وادار سازد که ناقص یا اشتباه باشد. مثل این که پژوهشگری تنها آن بخش از گفت و گوی امام علیه السلام با فرزدق را مورد توجّه‏قرار دهد که چون از امام پرسید «چرا حج را ناتمام گذاردی؟[ - الارشاد، ص ۲۴۳ ] فرمود: اگر شتاب‏نمی‏کردم دستگیر می‏شدم»[ - همان ] یا گفت و گوی میان امام علیه السلام و ابوهِرّه اَزْدی را در منطقه‏ثعلبیه مورد توجّه قرار دهد؛ که در روایت آمده است: چون حسین علیه السلام شب را به صبح‏برد، ناگهان مردی به نام اباهره ازدی نزد وی آمد و سلام کرد و چنین گفت: ای پسر دختررسول خدا، چه چیز تو را وادار کرد که از حرم جد خویش بیرون آیی؟ حضرت فرمود:ای اباهرة، بنی‏امیه اموالم را گرفتند، شکیبایی ورزیدم، به من دشنام دادند، باز شکیبایی‏ورزیدم؛ ولی چون قصد جانم را کردند، گریختم. ای اباهر به خدا سوگند که گروه‏ستمگران مرا خواهند کشت؛ و به یقین خداوند بر آنان جامه خواری و ذلت خواهدپوشانید و شمشیری برنده را بر آنان مسلط خواهد کرد و کسی را بر آنان مسلط خواهدکرد که آنان را از قوم سبأ نیز خوارتر کند. همان مردمی که زمام امورشان به دست زنی‏بود که بر جان و مالشان حکم می‏راند[ - الفتوح، ج ۵، ص ۷۱ ] از ظاهر این نصوص چنین برمی‏آید که بزرگ‏ترین همت امام علیه السلام نجات جانش بود! اوبر گرفتن اموال و دشنام‏هایی که از دشمن شنید شکیبایی ورزید، اما چون آهنگ جان وی‏کردند برای نجات خویش گریخت! این چیزی جز میزان مظلومیت امام علیه السلام نیست، گویی‏که هیچ خودداری از بیعت و طلب اصلاح و امر به معروف و نهی از منکر و قیامی در کارنبوده است! صفحۀ ۱۳۰گروهی فریب چنین استنتاج غلطی را خورده‏اند و پنداشته‏اند که اساس حرکت‏امام علیه السلام تلاش برای نجات و فرار از ترور و قتل بوده است. چنانچه دیدگاه پژوهشگری بر چیزی مثل پاسخ آن حضرت به مسورة بن مخرمه نیزمحدود شود، نیز همین مشکل پیش می‏آید زیرا هنگامی که وی به امام نوشت که گول‏نامه‏های عراقیان را نخورد، حضرت پاسخ داد: «در این باره از خداوند طلب خیرمی‏کنم[ - تاریخ ابن عساکر، زندگینامه امام حسین علیه السلام ، ص ۲۰۲، حدیث شمارهء ۲۵۵ ] و یا سخن آن حضرت به محمد بن حنفیه که فرمود: «برادرم، در آنچه گفتی‏خواهم اندیشید.[ - ینابیع الموده، ص ۴۰۴ ] یا سخن آن حضرت به عبدالله بن مطیع که فرمود: اینک آهنگ مکّه را دارم، و پس ازرسیدن به آن‏جا از خداوند در کار خویش طلب خیر می‏کنم.[ - الفتوح، ج ۵ ، ص ۲۲ ] یا سخن آن حضرت به عبدالله بن عباس که چون وی را از رفتن به عراق برحذرداشت فرمود: «من از خداوند طلب خیر می‏کنم و می‏نگرم که چه می‏شود.[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۸۷ ] یا سخن آن حضرت به عبدالله زبیر که فرمود: «به خدا سوگند با خود عهد کرده‏ام که‏به کوفه بروم. شیعیانم و بزرگان آن شهر به من نامه نوشته‏اند؛ و از خدا طلب خیر می‏کنم.[ - همان، ص ۲۸۸ ] از ظاهر این گونه نصوص بر می‏آید که امام حسین علیه السلام ، در مسیر قیام خویش، هیچ‏نقشهء از پیش طراحی شده‏ای نداشت؛ واز سرنوشتی که در آینده در انتظار وی بود ناآگاه‏بود، و جهت حرکت ایشان را استخاره تعیین می‏کرد. این برداشت، گذشته از آن که با اعتقاد صحیح دربارهء علم امام منافات دارد، بابسیاری از نصوصی که در همین دوره از ایشان وارد شده نیز مخالف و در تعارض است. اگر پژوهشگری، دیدگاهش را، به عنوان مثال، تنها به نامه‏های کوفیان به امام علیه السلام به ویژه‏نصوصی که از خود ایشان نقل شده محدود سازد باز هم به مشکل برخواهد خورد. زیراموجب خواهد شد که سبب قیام آن حضرت را نامه‏های اهل‏کوفه بداند؛ و این از مشهورترین‏خطاهایی است در راستای نگرش به قیام امام حسین علیه السلام صورت پذیرفته است. صفحۀ ۱۳۱همچنین اگر تنها به نصوص القا کنندهء امید و انتظار امام به موفقّیّت و پیروزی وبه دست گرفتن زمام امور و بی‏اطلاعی از سرنوشت‏شان باشد باز هم استنتاج درستی‏به بار نخواهد آورد. همهء این نتایج محدود یا اشتباه، از نتیجه‏گیری جزئی و تفکیک شده موضوع ناشی‏می‏شود. در حالی که اگر همهء نصوص مربوط به این دوره را به عنوان مجموعه‏ای کلی ومتحد در نظر بگیریم، یکی از عوامل مصونیت از ضعف و خطا تأمین می‏گردد. [خلاصه آن که‏] درست همان گونه که متشابه قرآن به محکم آن باز گردانده می‏شود،متشابه گفتار ائمه علیهم السلام نیز باید به محکم آن‏ها باز گردد. در مجموعه این نصوص متشابهاتی وجود دارد که در دید نخست معنای واقعی آن‏هاروشن نمی‏شود، و دیدگاه را تنها به آن‏ها محدود کردن نیز به حصول نتایج ضعیف واشتباه خواهد انجامید. مثل این که دیدگاهمان را به گفتار آن حضرت خطاب به عمر بن‏لوذان محدود کنیم که چون به ایشان گفت که به کوفه نرود، زیرا مردم آن‏جا برای یاری‏ایشان در عمل کاری انجام نداده‏اند و برای استقبال مقدمشان زمینه‏ای فراهم نساخته‏اندفرمود: ای عبدالله، این نظر بر من پوشیده نیست، اما بر امر خداوند چیره نتوان شد[ - الارشاد، ص ۲۴۸ ] یا مانند گفتار آن حضرت پس از خواندن نامه عمرة، دختر عبدالرحمن، که در آن‏آمده بود: «کاری را که می‏خواهد انجام دهد بر او دشوار می‏بیند و امر می‏کند که سر به‏فرمان آورد و به جماعت بپیوندد؛ و به امام خبر می‏دهد که به سوی قتلگاهش می‏رود ومی‏گوید: گواهی می‏دهم که عایشه برایم نقل کرده است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده که‏فرمود: «حسین در سرزمین بابل کشته می‏شود»؛ و امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «در این‏صورت از رفتن به قتلگاه خویش ناگزیرم.[ - تاریخ ابن عساکر، ص ۲۰۲، حدیث شماره ۲۵۵ ] یا مثل پاسخی که حضرت به عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومی داد؛ و هنگامی که‏عمر از ایشان خواست به عراق نرود، فرمود: «ای پسر عمو خداوند به تو پاداش خیر دهدصفحۀ ۱۳۲به خدا سوگند که می‏دانم تو برای خیرخواهی آمده‏ای و خردمندانه سخن می‏گویی، ولی‏هرگاه کاری مقدر باشد، خواهد شد خواه به نظر تو عمل کنم یا آن را وانهم.[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۸۷ ] یا مانند سخن آن حضرت به‏ام‏سلمه که فرمود: مادرجان، خداوند خواسته است که‏مرا کشته و سربریدهء ظلم و ستم ببیند؛ و خواسته است که حریم و قبیله و زنانم آواره‏شوند و کودکانم را مظلومانه سر ببرند و در بند کنند و به اسارت ببرند و هر چه فریادکنند هیچ یاور و معینی نبینند.[ - بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۳۱-۳۳۲ ] یا مانند گفتار آن حضرت به‏امّ هانی که فرمود: «آنچه مقدر است همان می‏شود.[ - معالی السبطین، ج ۱، ص ۲۱۵ ] یا مثل گفتار آن حضرت به اوزاعی: «خوش آمدی ای اوزاعی، آمده‏ای که مرا از رفتن‏بازداری؛ حال آن که خداوند جز این نخواسته است![ - دلائل الامامه، ص ۱۸۴ شماره ۱۰۲/۷ ] یا مثل گفتار آن حضرت به خواهرش زینب که فرمود: «خواهرم، آنچه مقدر است‏خواهد شد.[ - الفتوح، ج ۵، ص ۷۰ ] این نصوص دربردارنده ایهام و تشابهی است که در دید نخست چنین القا می‏کند که‏جبر و قهر در کار بوده است، و امام در آنچه انجام داد از خود هیچ اختیاری نداشته؛ و این‏خلاف واقعیت امر و خلاف اعتقاد صحیح است. کسی که در معنای قضا و قدر و اقسام قضا - نسبت به آنچه از آن بزرگواران نقل شده‏است - آگاهی نداشته باشد، از درافتادن به لغزشگاه فهم نادرستِ این نصوصِ متشابه‏مصون نخواهد ماند. برای فهم نکات نهفته در چنین نصوصی، پژوهشگر ناچار است که متشابهات آن‏ها رابه محکمات برهان‏های اعتقاد حق و دیگر نصوص محکم و مشابه آن‏ها عرضه کند، تامعنای حقیقی آن‏ها به طور کامل برایش روشن گردد[ - دلائل الامامه، ص ۱۸۴ شماره ۱۰۲/۷ ]صفحۀ ۱۳۳از آنچه گذشت یک حقیقت برای ما روشن می‏شود و آن این است که مطالعه عمیق‏نصوص وارده از سوی امام حسین علیه السلام در این دوره منوط به توجّه دقیق به نکات سه‏گانه‏ای است که پیش‏تر گفتیم؛ و ناگزیر باید به نتیجه زیر منتهی شود امام حسین علیه السلام با همهء قضایایی که در مسیر نهضت مقدس ایشان پیش آمد با کمال‏ژرف‏اندیشی و با منطق «شهید پیروز» برخورد می‏کرد؛ اشخاص را با منطق شهادت موردخطاب قرار می‏داد که خود عین پیروزی است؛ هر چند که در همان هنگام با برخی ازقضایا بر اساس ظواهر آن تعامل کردند و میان این دو منطق هیچ منافاتی نیست، بلکه درطول یکدیگر قرار دارند. برای مثال، این درست است که امام نمی‏خواست در مدینه و به ویژه در مکّه به‏گونه‏ای که انقلابش در نطفه خفه و حرمت خانهء خداوند نیز هتک گردد کشته شود؛ و ازاین رو به محمد حنفیه می‏فرماید: «برادرم، بیم آن دارم که یزید بن معاویه مرا در حرم‏بکشد و من کسی باشم که حرمت این خانه به وسیله او شکسته شود.[ - اللهوف، ص ۲۷ ] زیرا در این‏صورت، امویان در همهء این موارد نسبت به آنچه بر سر امام علیه السلام می‏آمد بی گناه تلقی‏می‏شدند خواه در مدینه، یا مکّه و یا در راه؛ و به این وسیله موفق می‏شدند تا ظاهر دینی‏حکومتشان را حفظ کنند. یا آن که مصیبت بزرگ‏تری درست می‏شد و خود امویان درمقام خونخواهی امام بر می‏آمدند و کسی را که خود به وی فرمان کشتن داده بودندمی‏کشتند و با این ادعا که صاحب خونِ امام هستند و قصد گرفتن انتقام وی را دارند مردم‏را می‏فریفتند. در نتیجه مردم فریبشان را بیش‏تر می‏خوردند و دوستی‏شان نسبت به آن‏هازیادتر می‏گشت و تظاهرشان به تدین و التزام به احکام اسلامی را تأیید می‏کردند؛ که دراین صورت مصیبت وارده بر اسلام و امّت اسلامی دردناک‏تر و تلخ‏تر می‏گشت! این مطلب اساساً درست است که امام علیه السلام از همان آغاز با آگاهی کامل نسبت به‏انتخاب و سرزمین برگزیده‏ای که رویدادهای واقع شده در پهنه آن به پیروزی مطلوب‏می‏رسد حرکت کرد. آن حضرت در این زمینه فرموده است: «قتلگاهی برایم اختیار شدهصفحۀ ۱۳۴است که آن را دیدار می‏کنم[ - اللهوف، ص ۲۹ ]؛ «وعده‏گاه گودال و مکانی است که در آن به شهادت‏می‏رسم و آن کربلاست»[ - همان، ص ۲۶ ] «آنان بر من دست نخواهند یافت و آزاری به من نمی‏توانندبرسانند، مگر این که به وعده‏گاه برسم[ - همان، ص ۲۹ ]؛ «اما من به یقین می‏دانم که این‏جا قتلگاه من ویاران من است»[ - همان ] از آن‏جا که امام علیه السلام می‏دانست چنانچه بیعت نکند کشته می‏شود، کوشید تا در زمان ومکان و با کیفیتی که خود برمی‏گزیند و طرحش را می‏ریزد، اما دشمن اجرا می‏کند کشته‏شود. آن حضرت با منطق شهید فاتح می‏کوشد تا شهادتش در سرزمینی که خود انتخاب‏می‏کند تحقق یابد، تا دشمن نتواند قتلگاه ایشان را پنهان کند؛ و در نتیجه اهداف موردنظر و نهفته در پس این قتل، که عمق جان امّت را تکان می‏دهد و در راستایی که خودحسین علیه السلام خواسته است به حرکت درمی‏آورد، خفه شود. نیز آن حضرت کوشید تا آن‏رویدادهای فاجعه‏آمیز در روز روشن و نه در ظلمت شب جریان یابد تا گواهان بیش‏تری‏بر روند آن شاهد باشند و دشمن نتواند بر این وقایع دردناک پرده بیندازد و سرپوش‏بنهد؛ و این همان هدف نهفته در پس عامل تبلیغاتی است که امام علیه السلام عصر تاسوعا ازدشمن می‏خواهد که تا بامداد عاشورا به وی مهلت دهند. برای مثال، این درست است که نامه‏های مردم کوفه، حجت آنان بر امام علیه السلام و در عین‏حال از سوی امام بر آنان و همزمان حجتی بر همهء امّت بود. حجیت وجود این نامه‏هااقتضا می‏کرد که امام پس از دریافت آن‏ها؛ به ویژه پس از آن که مسلم بن عقیل برای ایشان‏نامه نوشت و گزارش داد که هجده هزار تن از کوفیان با او بیعت کرده‏اند و منتظر قدوم مبارک‏ایشانند به آن شهر برود[ - الارشاد، ص ۲۲۶ ] بنابراین سفر ایشان به سوی کوفه برای وفای به عهدی بود که‏امام علیه السلام برای رفتن نزد آنان با خود بسته بود: «.. چنانچه برایم نوشت که رأی همهصفحۀ ۱۳۵شما و صاحبان فضیلت و خردمندان شما بر مثل آنچه پیک‏هایتان برایم نقل کرده‏اند و درنامه‏هایتان خوانده‏ام تعلق گرفته است، به زودی نزد شما می‏آیم، ان شاء الله.[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۶۲؛ الارشاد، ص ۲۲۰ با اندکی تفاوت ] چنانچه پس از این نامه‏ها امام به کوفه نمی‏رفت، تاریخ و مردم از آن هنگام تا به امروزعنوان می‏کردند که آن حضرت خلف وعده کرده است - خلف وعده هم که زشت است -و فرصتی را که دیگر باز نمی‏گشت از بین برد و به طور کامل از دست داد؛ به دلیل‏نداشتن پختگی سیاسی کافی در این کار سستی ورزید. پس از آن‏که کوفیان پیمان شکستند، مسلم را تنها گذاشتند و یاری‏اش ندادند؛ و ازوفای به بیعتش خودداری ورزیدند، شمار اندک شیعیان باقی مانده نیز از بیم ابن‏زیاد یاپنهان شدند و یا زندانی گشتند؛ و با رسیدن این اخبار به امام علیه السلام ، اهل کوفه دیگر هیچ‏حجّتی نداشتند. به این ترتیب هیچ گونه ضرورتی که مقتضی رفتن امام علیه السلام به کوفه باشد باقی نماند،پس چرا امام علیه السلام از حرکت و توجّه به سوی کوفه چشم نپوشید؟ شاید کسانی بپندارند که پافشاری امام علیه السلام برای رفتن به کوفه ناشی از اصرار بنی‏عقیل‏بر گرفتن انتقام خون مسلم پس از شنیدن خبر قتل وی بود. چنان که از ظاهر روایت‏منقول است عبدالله بن سلیمان و منذر بن مشمعلّ - هر دو از قبیله بنی‏اسد که خبر قتل‏مسلم را از اسدی دیگری، که شاهد قتل وی در کوفه بوده است، نقل کردند نیز همین برمی‏آید. آنان پس از نقل خبر، به امام علیه السلام گفتند: «شما را به خدا سوگند می‏دهیم که به‏خاطر خودت و اهل بیتت از همین جا برگردی، زیرا در کوفه یاور و شیعه‏ای نداری، بلکه‏بیم آن داریم که همه علیه تو باشند..[ - الارشاد، ص ۲۴۷ ] روایت می‏گوید: «امام علیه السلام آن‏گاه به بنی‏عقیل نگریست و فرمود: نظرتان چیست؟مسلم کشته شده است! گفتند: به خدا سوگند ما باز نمی‏گردیم تا آن که انتقام خونمان رابگیریم و یا آن که ما نیز به سرنوشت او دچار گردیم. آن‏گاه امام علیه السلام روبه ما کرد و فرمودبعد از اینان، در زندگانی خیری نیست![ - همان ]صفحۀ ۱۳۶معنای این سخن این است که دلیل پافشاری امام علیه السلام برای رفتن به کوفه، هماناپافشاری بنی‏عقیل بر گرفتن انتقام خون مسلم بود، وگرنه امام علیه السلام یا به جایی که آمده بودباز می‏گشت، یا مسیرش را تغییر می‏داد و قضیهء عاشورا هم پیش نمی‏آمد. اما این چیزی است که نه ماهیت نهضت حسینی آن را بر می‏تابد و نه با تاریخ مستندمطابقت دارد. از چیزهایی که دلالت دارد بر این که قضیه از دیدگاه امام، نجات اسلام بود - که ازخون مسلم و هر خون دیگری مهمتر است -، سخن ایشان با مسلم است که هنگام‏فرستادنش به کوفه او را بشارت شهادت می‏دهد و می‏فرماید: «من تو را به سوی کوفیان‏می‏فرستم و این نامه هایی است که برایم فرستاده‏اند و خداوند هر طور که دوست بداردو خشنود باشد سرنوشت تو را رقم خواهد زد. امیدوارم که من و تو در مرتبه شهیدان‏باشیم. پس به برکت و امید خداوند حرکت کن...[ - الفتوح، ج ۵، ص ۳۱ ] دلیل دیگر، سخن ایشان به فرزدق است که چون پرسید: در حالی که کوفیان‏پسرعمویت، مسلم بن عقیل را کشته‏اند چگونه به آنان اعتماد می‏کنی؟ فرمود: خداوندمسلم را بیامرزد، او به سوی آرامش و آسایش خداوند رفت و در بهشت برین او جای‏گرفت، او وظیفه‏اش را انجام داد و آنچه بر عهده ما می‏باشد هنوز باقی است...[ - اللهوف، ص ۳۲ ] در چارچوب نکتهء توجّه به شخصیت مخاطب در شناخت مقصود نصوص وارده ازاهل بیت علیهم السلام ، شایسته است در این‏جا یادآور شویم که آن دو مرد اسدی که داستان قتل‏مسلم را نقل کردند - که در جای خودش این کتاب خواهد آمد - از کسانی نبودند که‏آهنگ یاری امام علیه السلام و پیوستن به کاروان آن حضرت را داشته باشند. دربارهء آن‏ها تنها این را می‏توان گفت که آنچه آنان را وادار کرد تا از کار امام علیه السلام سر دربیاورند آن طوری که طبق همین نقل، خودشان نیز اعتراف کردند - دخالت بیجا بود. زیراسرانجام هم آن حضرت را رها کردند و از او جدا گشتند. صفحۀ ۱۳۷کسی که به‏ویژه نصوص وارده از امام علیه السلام در این دوره را مورد بررسی قرار دهد.می‏بیند که امام علیه السلام با این قبیل مردان، جان حقیقت و اصل قضیه را نمی‏گفت. بلکه برای‏فهماندن اهدافش برای راه یافتن به عقل آنان راهی غیر مستقیم را می‏پیمود و به تناسب‏مقام و موقعیّت، یکی یا دو سبب از اسبابی را که در طول سبب اصلی قرار می‏گرفتند،بیان می‏فرمود. این سخن امام علیه السلام که می‏فرماید: «بعد از اینان در زندگی خیری نیست» حق و راست‏است اما به معنای آن که دلیل اصلی پافشاری ایشان بر رفتن به کوفه، همدردی بابنی‏عقیل بود، نیست. علاوه بر این در هیچ جا یا نص دیگری امام علیه السلام دلیل پافشاری خود را «برای رفتن به‏کوفه خونخواهی مسلم عنوان نکرده است، بلکه در بیش‏تر جاها وطی بیش‏ترسخنانشان، دلیل این پافشاری را نامه‏ها و بیعت کوفیان ذکر کرده‏اند. آن حضرت پیوسته‏بر پایبندی و وفاداری خویش نسبت به عهد و پیمانی که میان او و کوفیان بود، حتی پس ازآن که سپاه حر مانع رفتن ایشان به کوفه شدند و میان وی و آن شهر حایل گشتند و طبق‏برخی روایت‏ها مانع بازگشت وی به مدینه گشتند تأکید می‏ورزیدند[ - الارشاد، ص ۲۵۱؛ تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۳۰۴؛ الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۴۸ ] آن حضرت به طِرِماح که پس از سخت‏گیری‏های سپاه حر پیشنهاد رفتن به کوهستان‏بلند «أجأ» را به وی داد فرمود: «خداوند به تو و قبیله‏ات پاداش نیک دهد. میان ما و این‏مردم پیمانی است که با وجود آن نمی‏توانیم از رفتن چشم بپوشیم...[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۵۰ ] در جای دیگری آمده است «میان من و این مردم قراری است که دوست ندارم‏خلاف آن عمل کنم، اگر خداوند از ما پشتیبانی کرد، این سنّت همیشگی اوست که بر مانعمت می‏بخشد و ما را کفایت می‏کند؛ و اگر ناگزیر چیز دیگری بود، ان شاء الله‏رستگاری و شهادت است»[ - مثیر الاحزان، ص ۳۹-۴۰ ]صفحۀ ۱۳۸همچنین آن حضرت، سپاه حربن یزید ریاحی را با همین استدلال مورد خطاب قرارداد و فرمود: «مردم من نزد شما نیامدم، مگر پس از آن که نامه‏ها و پیک‏هایتان پیش من‏آمدند (و عنوان کردند) که نزد ما بیا، زیرا پیشوایی نداریم. شاید به وسیلهء تو خداوند مارا بر هدایت و حق گرد آورد...[ - الارشاد، ص ۲۴۹-۲۵۰ ] امام علیه السلام پیوسته با اهل کوفه به این موضوع احتجاج می‏کرد و آن را یادآور می‏شد تا آن‏که به شهادت رسید! در پرتو چنین نصوصی درست این است که بگوییم: امام علیه السلام بر التزامشان بر وفای به‏عهد و پیمان ادامه داد؛ و بر رفتن به کوفه پای فشرد، ولی نه به این دلیل که کوفیان در واقع‏بر وی حجت داشتند، بلکه به این دلیل که نمی‏خواست جای این سخن که بگویند او به‏وعده‏اش وفا نکرد، باقی بماند. چرا که اگر از هر کدام از منزلگاه‏های میان راه یا حتی پس‏از آن که سپاه حر راه را بر وی بستند، از رفتن به کوفه منصرف می‏شد، ممکن بود چنین‏چیزی گفته شود؛ و امام با آن که حجت او بر اهل کوفه تمام بود، قصدش این بود تا هر جاتصور می‏شد که حجت کوفیان بر او باقی است، راه هر گونه عذری را به طور کامل ببندد.به گونه‏ای که همه زمینه‏های خدشه‏دار کردن وفای به عهد وی از میان برود. این از یک سو، از سوی دیگر اگر به این نکته توجّه کنیم که امام علیه السلام پس از گرفتن‏موضع اصولی خویش مبنی بر خودداری از بیعت با یزید و قیام علیه او، از همان نخست‏می‏دانست که چه به عراق برود یا نرود؛ کشته می‏شود و این چیزی است که بسیاری ازنصوص نقل شده از حضرت بر آن تأکید دارد. مثل این سخنان: «به خدا سوگند، من نیزهمین گونه کشته می‏شوم؛ و اگر به عراق نروم بازهم مرا خواهند کشت[ - الخرائج والجرائح، ج ۱، ص ۲۵۳، حدیث ۷ ]؛ اگر در سوراخ‏جانوری از جانوران زمین باشم، مرا از آن بیرون می‏آورند تا بکشند»[ - بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۹۹، باب ۳۷ ] برای ما روشن‏می‏شود که خردمندانه این بود که امام علیه السلام برای قتل خویش، بهترین شرایط زمانی وصفحۀ ۱۳۹مکانی و روحی و اجتماعی را، که به اثبات مظلومیت وی و رسوایی دشمنانش و نشرهدف‏های وی کمک می‏کرد، برگزیند؛ و تا آن‏جا که در توان دارد در راستای تحقق این‏هدف تلاش کند. امام از همان نخست، می‏دانست که کوفیان به بیعتشان با آن حضرت وفا نمی‏کنند و اورا به زودی خواهند کشت: [این گفته امام است که‏] «این نامه هایی است که کوفیان به من‏نوشته‏اند و آنان را جز قاتلان خویش نمی‏بینم»[ - تاریخ ابن عساکر، (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، محمودی، ص ۲۱۱، حدیث شماره ۲۶۶ ] بنابر این حضرت - بر اساس منطق‏شهید پیروز - قصد رفتن به عراق را داشت و بر رفتن به آن‏جا پای می‏فشرد، زیرا برای‏«قتلگاه برگزیده»، عراق بهترین سرزمین بود؛ که استعداد متأثر شدن و دگرگون از رویدادعظیم عاشورا را در خود نهفته داشت. شمار شیعیان در عراق آن روز از همه سرزمین‏های اسلامی بیش‏تر بود؛ و این‏سرزمین - مانند شام - از نظر تبلیغی و روحی هنوز تسخیر امویان نشده بود؛ بلکه شایدعکس آن درست باشد. وقایعی که پس از عاشورا رخ داد نیز این مبنا را تأیید کرد و درستی آن را به اثبات‏رساند. شاید راز نهفته در سخن آن حضرت هنگامی که ابن عباس یا ابن عیاش از وی‏پرسید: ای پسر فاطمه آهنگ کجا داری فرمود: «عراق و شیعیانم[ - همان، ص ۲۰۱، حدیث شماره ۲۵۵ ]؛ و نیز سرّ سخن آن‏حضرت خطاب به محمد حنفیه که فرمود: «از عراق گریزی نیست[ - معالی السبطین، ص ۲۲۹-۲۳۰ ] همین بود. با این نگرش، سبب خودداری امام از پذیرش پیشنهادهایی که در مدینه کسانی چون‏محمد حنفیه و ام‏سلمه و دیگران مبنی بر نرفتن به عراق و رفتن به یمن یا شکاف‏های امن‏کوه‏ها به وی دادند، روشن می‏شود. در همین راستا، خودداری امام از پیشنهاد طرماح مبنی بر پناهنده شدن به کوه بلند«أجأ»، پس از برخورد با سپاه حر بن یزید ریاحی، نیز قابل تفسیر است. صفحۀ ۱۴۰خودداری امام از استفاده از فرصتی که حر به وی داد، تا به جایی که آمده است بازگردد یا - چنان که در روایت آینده خواهیم دید - هر جا که می‏خواهد برود؛ و پافشاری‏امام بر حرکت به سوی کوفه؛ پیش از رسیدن نامه شدید اللحن عبیدالله زیاد به حر مبنی‏بر سخت‏گیری بر امام علیه السلام ، نیز همین گونه است. تاریخ از گفت و گوی گرمی که میان امام علیه السلام و حر بن یزید ریاحی انجام پذیرفت‏سخن می‏گوید: امام علیه السلام گفت: در این صورت یاران من و یاران خود را وابگذار و با من مبارزه کن.اگر تو مرا کشتی سرم را نزد عبیدالله زیاد ببر؛ و اگر من تو را کشتم مردم را از دست توآسوده کرده‏ام. حر گفت: من بر جنگ با تو فرمان نیافته‏ام. بلکه مأمورم از تو جدا نگردم تا که تو را نزدامیر برم. به خدا سوگند من خوش نمی‏دارم که خداوند مرا به کار تو بیازماید، ولی من‏از مردم بیعت گرفته‏ام و به جنگ تو آمده‏ام؛ و من می‏دانم که همه آحاد امّت پس ازمرگ و در قیامت به شفاعت جدّ تو امید دارند. به خدا سوگند، من بیم آن دارم که باتو بجنگم و در دنیا و آخرت زیان‏کار گردم. یا اباعبدالله، درچنین موقعیّتی امکان بازگشت‏به کوفه برای من وجود ندارد، ولی تو راهی دیگر را در پیش گیر و به هر سوی که خواهی‏برو تا به امیر بنویسم که حسین راهی دیگر را در پیش گرفت و من بر او دست نیافتم[ - مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۱، ص ۲۳۲-۲۲۲، الفتوح، ج ۵، ص ۷۹ ] طبق این روایت، حر به امام علیه السلام اجازه داد که هر جا می‏خواهد برود، حتی به مدینه؛اما امام علیه السلام بر رفتن به سوی قتلگاه برگزیده و آوردگاه پیروزی پای فشرد. شاید این درست باشد که امام قصد داشت امر به معروف و نهی از منکر کند و امّت‏جدّش را به سامان آورد و اوضاع را دگرگون سازد و حکومت اسلامی به پا دارد. در این باره نصوص فراوانی هم وجود دارد؛ از جمله این سخن حضرت که‏می‏فرماید: «من برای اصلاح در امّت جدّ خویش بیرون آمدم؛ و می‏خواهم که امر به‏معروف و نهی از منکر کنم و سیرهء جدّم و پدرم علی بن ابی‏طالب را پیش گیرم...[ - بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹، باب ۳۷ ]صفحۀ ۱۴۱یا این سخن حضرت که فرمود: ای مردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر کس سلطانی‏ستمگر را ببیند که حرام خدای را حلال می‏شمرد؛ پیمان خدا را می‏شکند؛ با سنّت‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت می‏ورزد؛ میان مردم با گناهکاری و سرکشی رفتار می‏کند، و باکردار یا گفتارش با او مخالفت نکند، بر خداوند حق است که او را در جایگاهی که‏سزاوار است درآورد. آگاه باشید! اینان پیرو شیطان گشتند، فرمانبرداری خدای رحمان راوانهادند و فساد را آشکار کردند و حدود الهی را معطل گذاشتند و غنایم را به خوداختصاص دادند و حلال خدای را حرام کردند و حرام او را حلال شمردند؛ و من ازدیگران سزاوارترم...[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۳۰۴ ] در گفت و گوی با فرزدق نیز مطلبی را بیان فرمود که در همین راستا قرار می‏گیرد: «.. و من از هر کس که به یاری دین خدا و عزتمند کردن شریعت او و جهاد در راه اوبرخیزد شایسته‏ترم، تا آن که کلمة الله برتری یابد...[ - تذکرة الخواص، ۲۱۷-۲۱۸ ] در نامه آن حضرت به مردم بصره آمده است:... شما را به کتاب خداوند و سنّت‏پیامبرش فرا می‏خوانم، همانا [امروزه‏] سنّت‏ها به گور سپرده شده و بدعت‏ها زنده‏شده‏اند، و اگر شما سخنم را بشنوید و از من فرمان ببرید، شما را به راه رشد و کمال‏رهنمون می‏گردم...[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۶۶ ] در کنه قضیه این نیز درست است که - با منطق شهید پیروز - امام علیه السلام می‏دانست که باپیروزی ظاهری - و بر فرض - چنانچه زمام امور حکومت نیز به دست وی می‏افتاد،قلمرو حکومتش از محدودهء جغرافیایی یک یا چند منطقه (برای مثال عراق) فراترنمی‏رفت. شام و دیگر سرزمین‏های تابعه‏اش همچنان در دست حاکمان اموی باقی‏می‏ماند. در نتیجه درگیری میان حق و باطل بار دیگر به همان مسابقه‏ها و جنگ‏های‏بی‏پایان پیشین مانند صفین باز می‏گشت؛ و قدرت امویان در گمراه‏سازی امّت همچنان بهصفحۀ ۱۴۲قوت خود باقی بود؛ و مصیبت اسلام به حال خویش باقی می‏ماند؛ و کار در سطحی‏پایین‏تر از پیروزی مطلوب رها می‏شد. در چنین وضعیتی به «رویدادی سرنوشت ساز» نیاز بود که حق و باطل را به طورکامل از هم جدا سازد و ضعف و دل مردگی امّت را در مسیر زندگی چاره کند و باطل راچنان از پا درآورد که از آن پس هیچ نیرویی که به خود لباس حق بپوشاند و مردم را درزمینه‏های دینی، معنوی، سیاسی و تبلیغی گمراه کند نداشته باشد. «رویدادی سرنوشت ساز» که همه نتایج آن هر چند در دراز مدت به سود حق‏بینجامد و برای مثال پایانی چون صفین نداشته باشد! «رویدادی سرنوشت ساز» که همهء پیام‏ها و بیانیه‏های لازم را در راه کمال انسانی براساس هدایت اسلام ناب محمدی با خامهء خونی مقدس بنویسد! «رویدادی سرنوشت ساز» که به اصل امر به معروف و نهی از منکر «ارزش اثباتی»والایی ببخشد تا بر ارزش عالی ثبوتی آن در شریعت مقدس بیفزاید! «رویدادی سرنوشت‏ساز» که اصلاح امّت تنها در سایه و به برکت و زیر شعار آن انجام گیرد! «رویدادی سرنوشت ساز» که در گستره زمان امتداد یابد و همهء روزها روز او باشد؛ ودر مکان امتداد یابد و همهء زمین‏ها زمین او باشد. از آن‏جا که هیچ منطق دیگری - جز منطق شهید فاتح - در آن هنگام به قطعیت مطلوب‏نمی‏رسید، شهید فاتح را دیدیم همه پیروزی‏های پایین‏تر از این قطعیت را کنار می‏نهد وپیروزمندانه دیدار خداوند را برمی‏گزیند. از این بعد - پس از منطق شهید پیروز - پی بردن به اسراری که در نقل زیر آمده است‏نیز امکان‏پذیر خواهد بود: هنگامی که حسین علیه السلام و عمر سعد ملعون به هم رسیدند و جنگ برپا شد، پیروزی‏چنان فرود آمد که گویی بر سر حسین علیه السلام بال می‏زد. آن گاه حضرت میان پیروزی بردشمنان و دیدار خداوند مخیر گردید؛ و او دیدار پروردگار متعال را برگزید.[ - اللهوف، ص ۴۴، به‏نقل از معالم‏الدین نرسی، کلینی نیز آن را با اندکی تفاوت در کتاب کافی، ج‏۱، ص ۲۶۰، شماره ۸، نقل کرده است. (باب امامان به هنگام مرگ خویش آگاهند و جز به اختیار خودشان نمی‏میرند) ]صفحۀ ۱۴۳در پرتو این بعد راز اجازه ندادن حضرت به فرشتگان و جنّ‏هایی که آمادگی خود رابرای یاری وی اعلام کردند نیز قابل درک است. آن حضرت به فرشتگانی که آمده بودندتا برای یاری او وارد عمل شوند فرمود: «وعده‏گاه، گودال و مکانی است که من در آن به‏شهادت می‏رسم، و آن کربلاست...»؛ و به جن‏ها فرمود: «آیا کتاب خدای را که بر جدّم‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است نخوانده‏اید که می‏فرماید: قُلْ لَّوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَالَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلَی مَضَاجِعِهِمْ[ - بگو: اگر شما در خانه‏های خود هم بودید، کسانی که کشته شدن برای آن‏ها نوشته شده، [قطعاً] با پای خود به سوی قتلگاه‏های خویش می‏رفتند [آل عمران (۳)، آیه ۱۵۴] ]...[ - اللهوف، ص ۲۸-۳۰، گفتیم که این یکی از ابعاد است و تنها بعد نیست. زیرا خودداری امام علیه السلام از پذیرش پیشنهاد ملائکه را می‏توان این گونه تفسیر کرد که رویدادهای قیام وی با اسباب طبیعی و عادی به انجام برسد و نه با اعجاز و کارهای خارق العاده، تا آن که ثواب و پاداش مجاهدت و شکیبایی را به کمال ببرند. طبق آنچه در روایت دیگری آمده است، امام علیه السلام خود، دلیل نجنگیدن به وسیله ملائکه را بیان فرموده و گفته‏اند: اگر نزدیکی اشیاء به یکدیگر و ضایع شدن پاداش نبود، به وسیله اینان با دشمن می‏جنگیدم (اللهوف، ص ۲۶-۲۷) ] در پرتو این منطق - منطق شهید پیروز - به راز موضع امام حسین علیه السلام در برابرپیشنهادها و رایزنی‏های درست و نصایح خیرخواهانه‏ای که (با معیار پیروزی ظاهری وبه دست گرفتن حکومت) از سوی کسانی چون محمد حنفیه، عمر بن عبدالرحمن،عبدالله بن عباس و عمرو بن لوذان ارائه می‏شد نیز می‏توان پی برد. برادر آن حضرت، محمد حنفیه، به او گفت: به مکّه برو، اگر آن‏جا را سرایی مطمئن یافتی‏این همان چیزی است که من و تو دوست می‏داریم و اگر جز این بود به سرزمین یمن برو،چون که مردمانش یاران جد و پدر و برادر تواند و آنان مردمی هستند مهربان و دلسوز،سرزمین‏شان از همه پهناورتر و خردشان از دیگران برتر است. اگر سرزمین یمن را جایی‏مطمئن یافتی که خوب و گرنه سر به ریگستان‏ها و درّه‏ها می‏گذاری و از شهری به شهری‏دیگر می‏روی تا ببینی که کار مردم به کجا می‏کشد و میان تو و میان قوم تبهکار داوری گردد[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۰-۲۱ ] امام علیه السلام صادقانه بودن این نصیحت را تأیید کردند و فرمودند: «برادرم، خداوند به توپاداش نیک دهد، تو خیرخواهی کردی و [راه‏] درست را نشان دادی...[ - همان ]صفحۀ ۱۴۴عمر بن عبدالرحمن به وی گفت: شنیده‏ام که آهنگ عراق داری بدان که من دلسوزتوام؛ تو به سرزمینی می‏روی که کارگزاران و امیرانش در آن‏جایند و بیت‏المال دردست‏شان است. مردم بندهء دینار و درهم‏اند، من از این ایمن نیستم که همان‏ها که به تووعدهء یاری داده‏اند با تو نجنگند؛ هر چند از کسی که آنان را به جنگ تو می‏آورد درنزدشان محبوب‏تر هستی[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۳۷ ] امام علیه السلام نظرش را ستود و فرمود: پسرعمو، خداوند به تو پاداش خیر دهد، به خداسوگند می‏دانم که تو خیرخواهانه و خردمندانه سخن می‏گویی[ - همان ] در همین راستا ابن عباس نیز به وی گفت: «خدایت رحمت کند، به من بگو، آیا به‏سوی مردمی حرکت می‏کنی که امیرشان را کشته‏اند و سرزمینشان را به دست گرفته‏اند ودشمنشان را رانده‏اند؟ اگر چنین کرده‏اند به سوی آنان حرکت کن، اما اگر در حالی تو رادعوت کرده‏اند که امیرشان حاضر است و بر آنان تسلط دارد و کارگزارانش ازسرزمین‏شان خراج می‏گیرند، [بدان که‏] تو را به جنگ و پیکار دعوت کرده‏اند؛ و من بر توایمن نیستم که تو را نفریبند و تکذیبت کنند و با تو مخالفت کنند و تو را وانهند، و بیم آن‏دارم که به سوی تو کوچانده شوند و نسبت به تو از سختگیرترین مردمان باشند.[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۸۷ ] عمرو بن لوذان نیز در همین راستا به آن حضرت گفت: تو را به خدا سوگند از رفتن‏چشم بپوش، زیرا جز به سوی نیزه‏ها و شمشیرهای تیز نمی‏روی. این‏هایی که نزد توفرستاده‏اند، اگر سختی جنگ را از تو بر می‏داشتند و همه چیز را برایت آماده می‏کردند و تو نزدآنان می‏رفتی خردمندانه بود، اما در این وضعیتی که تو می‏گویی من معتقدم نباید چنین کنی[ - الارشاد، ص ۲۴۸ ] امام علیه السلام پاسخ دادند: ای عبدالله، موضوع بر من پوشیده نیست، اما خداوند مغلوب‏کار خویش نمی‏گردد [و تقدیر او شدنی است‏].[ - همان ]صفحۀ ۱۴۵در این پاسخ اقرار به خردمندانه بودن و درستی این نظر نهفته است. اما امام علیه السلام باوجود اعتراف به درستی این گونه نصایح و پیشنهادها، به هر کدام از این مردان، به روشی‏متناسب با شخصیت آنان، تأکید می‏ورزید که از پذیرش این پیشنهادها و نصایح معذور است! زیرا گرچه منطق اینان با موازین ظاهری درست بود، اما از حد اندیشه سلامت‏خواهی و سودجویی شخصی و کسب پیروزی ظاهری فراتر نمی‏رفت، هر چند که همهءاین‏ها جزئی و احتمالی بود! در شرایطی که اسلام، در حال گذر از نقطه عطف سخت وسرنوشت‏ساز «ماندن یا نماندن» بود، امام علیه السلام این وضعیت دشوار را در سخن خویش به‏مروان حکم خلاصه کرده می‏فرمایند: «آن گاه که اسلام به حکمرانی چون یزید مبتلاگردد دیگر فاتحهء اسلام را باید خواند.[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۷ ] اسلام در آن هنگام حکم بیمار بیهوشی را داشت که تنها راه درمانش داغ کردن بود، وضرب المثلی قدیمی است که «آخرین درمان داغ است»، زیرا درمان را قطعی می‏کند. وضعیت اسلام در آن هنگام، به گونه‏ای نبود که منطق سیاست و معامله و زیرکی سیاسی‏و رعایت منافع شخصی و سلامت‏خواهی و محاسبه‏های منفعت طلبانه و سودجویانه وطرح نقشه‏ای اساسی برای دست یافتن به حکومت برای درمانش سودمند باشد! وضعیت اسلام در آن هنگام جز با منطق شهیدی پیروزمند که از قلب مدینه برآید و به‏جهاد بپردازد و شوق دیدار پروردگار او را به سوی قتلگاه انتخابی‏اش براند درمان‏پذیرنبود «من چنان دلداده و مشتاق دیدار پیشینیان خویش هستم که یعقوب به یوسف بود.[ - اللهوف، ص ۲۶ ]آن هم با کاروانی از عاشقان «و قتلگاه‏های عاشقان شهید[ - بحار الانوار، ج ۴۱، ص ۲۹۵، باب ۱۱۴، حدیث ۱۸، به نقل از الخرائج والجرائح (مخطوط) ] که خردورزی و نصیحت‏خردمندان ظاهربین و سرزنش محجوب از محبوب، آنان را از هدف باز نمی‏داشت! تا آن که چون گفته شد: این‏جا کربلاست! شهید پیروز آهی از دل برکشید! پس این‏جا! قتلگاه برگزیده و آوردگاه پیروزی است! صفحۀ ۱۴۶دورنمای پیروزی حسینی یک سند درخشان و معتبر تاریخی، نقل می‏کند که امام اباعبدالله الحسین نامهء زیر رانوشت و برای برادرش محمد حنفیه و دیگر نزدیکان وی از بنی هاشم ارسال داشت: بسم الله الرحمن الرحیم از حسین بن علی به محمد بن علی و کسانی از بنی هاشم که نزد اویند. اما بعد: هر کس به‏من بپیوندد شهید می‏شود و هر کس به من نپیوندد، پیروزی را درنخواهد یافت والسلام[ - کامل الزیارات، ص ۷۵، باب ۴، حدیث ۱۵. سند روایت چنین است: حدیث کرد مرا پدرم -رحمه الله - و گروهی از استادانم از سعد بن عبدالله از علی بن اسماعیل بن عیسی و محمد بن حسین بن ابی الخطاب، از محمد بن عمرو بن سعید الزیات، از عبدالله بن بکیر، از زراره از ابی جعفر علیه السلام و همه رجال این سند ثقه‏اند مگر عبدالله بن بکیر که ثقه فطحی مذهب است، بنابر این روایت گرچه صحیح نیست، ثقه هست. صاحب بصائر الدرجات در ج ۱۰، ص ۴۸۱، باب ۹، حدیث ۵، آن را به سندی دیگر از امام صادق و با تفاوتی اندک نقل کرده است؛ و در الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۷۷۱، حدیث ۹۳ به طور مرسل و با تفاوتی اندک نقل شده است. در چند جای بحار نیز از جمله ج ۴۴، ص ۳۲۰ با تفاوتی اندک، از کتاب محمد بن ابی‏طالب، از کتاب الرسائل کلینی با سندی که به امام صادق می‏رسد نقل گردیده است. ] پژوهشگر محترم آقای مقرّم با اشاره به این روایت می‏گوید: حسین علیه السلام در قیام‏خویش بر این باور بود که پیروز و ظفرمند است، زیرا شهادتش موجب می‏شود که سنّت‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زنده شود و بدعت بمیرد و مخالفان رسوا شوند و امّت درک کند که اواز دیگران به خلافت سزاوارتر است. از این رو در نامه‏اش به بنی‏هاشم اشاره می‏کند ومی‏فرماید: «هر کس از شما که به ما بپیوندد شهید می‏شود و هر کس سرباز زند به‏پیروزی نمی‏رسد». مراد ایشان از پیروزی چیزی جز آثار مترتب بر نهضت فداکارانه وی‏همچون درهم شکستن ستون‏های گمراهی و برطرف کردن خارهای باطل از سر راه‏شریعت پاک و به پاداشتن ارکان عدالت و توحید و وجوب قیام امّت در برابر منکر بود. مفهوم سخن امام سجاد علیه السلام به ابراهیم بن طلحة بن عبیدالله نیز همین بود. هنگامی‏امام به مدینه بازگشت ابراهیم از وی پرسید: چه کسی پیروز شد؟! امام علیه السلام پاسخ داد:چون هنگام نماز فرا رسید اذان و اقامه بگوی آن‏گاه پیروز را می‏شناسی[ - مقتل الحسین علیه السلام ، مقرم، ص ۶۶ ]صفحۀ ۱۴۷محقق محترم، باقر شریف قریشی در توضیح روایت پیشین می‏نویسد: امام علیه السلام به خاندان‏نبوّت خبر داد که هر کس به وی بپیوندد به زودی با شهادت پیروز خواهد شد و هر کس‏به او نپیوندد، به پیروزی نخواهد رسید؛ به راستی، پیروزی مورد نظر امام کدام بود؟ پیروزی‏ای که برای هیچ یک از رهبران جهان و قهرمانان تاریخ حاصل نشد. آن‏حضرت بر همه کسانی که به وی حمله کردند پیروز شد و ارزش‏های او پیروز شد وفداکاری او در جهان درخشید و نامش رمز حق جویی و عدالت خواهی گردید؛ و مرتبه‏شخصیت وی چنان بلند گردید که نه بر امّت یا طایفه‏ای خاص، بلکه بر همهء انسانیت‏حکومت می‏کند و در همه دوران‏ها و مکان‏ها یگانه است. به راستی کدام پیروزی از این‏بزرگ‏تر است؛ و یا کدام ظفری به این پایه می‏رسد[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۳، ص ۴۴-۴۵ ]عصر عاشورا مقطع پس از عاشورا تا دوران ظهور این مقطع، یکی از افق‏های روشن پیروزی حسینی یعنی وابسته بودن موجودیت‏اسلام به حسین علیه السلام را در برابر دیدگان ما پدیدار ساخت. در آنچه گذشت - زیر عنوان «شهید پیروز، از ویژگی‏های حسینی «- گفتیم که عاشوراوحدت وجودی جدایی‏ناپذیر میان اسلام ناب محمدی و حسین بن علی علیه السلام را روشن‏ساخت. در نتیجه پس از عاشورا دعوت به این اسلام عین دعوت به حسین علیه السلام گردید وبالعکس. از سوی دیگر پس از عاشورا رویارویی و دشمنی با حسین علیه السلام عین رویارویی ودشمنی با این اسلام گردید و بالعکس بقای این اسلام - پس از کربلا - به بقای عاشورای‏حسین منوط گردید. بنابر این هستی اسلام محمدی و بقای آن حسینی است. دلیلش این است که نهضت امام حسین علیه السلام در اهداف، شعارها، نامه‏ها، گفته‏ها واخلاقیاتش عین نهضت اسلام ناب محمدی است که برای رهایی از رسوب‏های جاهلیصفحۀ ۱۵۶حاصل از سقیفه - که به جریان نفاق امکان داد تا بر گرده مسلمانان سوار شود - بر پا گردید. در نتیجه این وحدت وجودی میان حقیقت اسلام و حسین بود که عاشورا در زمان ومکان امتداد یافت و «هر روز عاشورا» گشت و کربلا در همهء مکان‏ها گسترش یافت و«هر زمینی کربلا» گردید. بنابر شواهد فراوان تاریخی، پس از عاشورا، همهء نهضت‏های حقه اسلامی، قیام‏حسین علیه السلام را چراغ راه خویش یافتند و خود را ادامه این انقلاب مقدس می‏دانستند.همان طور که همهء قیام‏های دعوت کننده به اسلام سفیانی نیز خود را دشمن حسین علیه السلام واسلام ناب محمدی می‏دیدند. در چارچوب این وحدت وجودی میان اسلام ناب محمدی و حسین علیه السلام است که‏یکی از رازهای بزرگ تأکید امامان اهل بیت بر عاشورا و تثبیت پایه‏ها و گسترش افق‏های‏آن در هر فرصتی که در شرایط خفقان‏زای آن روز پیش آمد، برای ما روشن می‏شود. به‏این ترتیب که از راه تأکید پی در پی بر «عزای حسین علیه السلام » و «زیارت قبر حسین علیه السلام »،امّت اسلامی را با حسین علیه السلام آشنا می‏ساختند و علایق‏شان را با آن حضرت محکم می‏کردند. عنایت فراوان امامان به عزای حسینی و تأکیدهای پیاپی‏شان بر زیارت قبر مقدس آن‏حضرت را نباید تنها به داشتن پاداش بزرگ به عنوان یک عمل صرفاً تعبدی - گرچه لحن‏بیش‏تر روایت‏های مربوط به این موضوع فقط به این پاداش محدود می‏شود - بلکه ازدیدگاه آثار دیگری که بر عزاداری و زیارت حسین علیه السلام مترتب است باید تفسیر کرد[ - برخی می‏پندارند که این گفتار ما تحمیل چیزی بر روایات است که در آن‏ها نیست، در پاسخ باید گفت: عزا و زیارت - بجز پاداش اخروی - در زندگی فردی یا در زندگی اجتماعی تأثیرهای دیگری نیز دارد که از آن‏ها ناشی می‏گردند و از نوع اثر طبیعی فعل محسوب می‏شوند. این چیزی است که با عقل انسان‏های عادی هم قابل درک و تردیدناپذیر است، تا چه رسد به امام معصوم علیه السلام ! بنابر این مفهوم سخن گفتن امامان تنها از پاداش‏های اخروی مترتب بر عزا، زیارت و دیگر شعایر حسینی بدون ذکر دیگر تأثیرها، این است که آن بزرگواران به سبب وجود شرایط خفقان‏آور آن روز از ذکر آن چشم پوشیده‏اند ] از مهم‏ترین این تأثیرها اثر تربیتی نهفته در شعایر حسینی به ویژه عزاداری و زیارت‏است. زیرا ساختن انسان‏های حسینی، آزاده، سرفراز، آگاه و استوار که به فضایل امام علیه السلامصفحۀ ۱۵۷و یاران گرامی‏اش تأسی بجویند، جز در «کارگاه عاشورا» قابل ساخته شدن نیست. دیگر از این تأثیرها، تأثیر سیاسی و اجتماعی و ایجاد تغییر فکری و روحی در امّت،در فاصلهء میان شهادت تا دوران غیبت صغرا است که از شعایر حسینی به ویژه عزا وزیارت سرچشمه می‏گیرد. زیرا که برپایی عزا و رفتن به زیارت در برخی مقاطع این دوره‏به مفهوم قیام و اعلام بیزاری مردم نسبت به حاکمان وقت و مخالفت با انواع ظلم‏ها وستم‏های آنان بود. چنان که «شمار زیادی از مردم عراق برای زیارت قبر حسین علیه السلام درسرزمین نینوا گرد می‏آمدند[ - امالی طوسی، ص ۳۲۸-۳۲۹، مجلس دوازدهم، حدیث شماره ۶۵۶/۱۰۳ ] و می‏گفتند: «اگر همه کشته شویم، بازماندگان ما از زیارت‏قبر حسین علیه السلام دست برنخواهند داشت؛ و برای این کارشان دلایلی داشتند... شمار آن‏هاچنان رو به فزونی نهاد که بازار بزرگی برای آنان درست شد.[ - همان ] این امر حکمرانان‏سرکش را به وحشت افکند و نگران کرد؛ و پس از آن که زیارت به یک پدیده مهم‏سیاسی و اجتماعی تبدیل گشت، از بیم پیامدهایش، آن را ممنوع ساختند؛ و چندین بارخود قبر مقدس را مورد تعرض قرار دادند. نخستین بار موسی بن عیسی هاشمی، فرماندار کوفه و بار دیگر متوکل عباسی[ - همان، ص ۳۲۱، مجلس یازدهم، حدیث شماره ۶۵۰/۹۷ ] به‏دست ابراهیم دیزج یهودی و شماری دیگر از یهودیان آن را ویران کردند[ - مقاتل الطالبیین، ص ۳۹۵-۳۹۶ ] این ستمگران‏آرزو داشتند که این قبر مقدس و آثارش محو گردد، ولی روز به روز بر شکوه و عظمتش‏افزوده می‏شود. در روزگاران اخیر نیز قبر امام حسین علیه السلام چندین بار مورد تهاجم قرار گرفت. در سال‏۱۲۱۶ هـ . ق سپاه وهابی متشکل از دوازده هزار جنگجو به فرماندهی سعود بن عبدالعزیز وبا اشارهء پدرش، شهر کربلای معلا را مورد حمله قرار دادند. آن‏ها در بامداد روز غدیر مردم‏را غافلگیر کردند و برای مدت هفت ساعت کشتار مردم را مباح ساختند. هفت هزا[ - امالی طوسی، ص ۳۲۸-۳۲۹، مجلس دوازدهم، حدیث شماره ۶۵۶/۱۰۳ ][ - همان، ص ۳۲۱، مجلس یازدهم، حدیث شماره ۶۵۰/۹۷ ]صفحۀ ۱۵۸تن از ساکنان شهر را کشتند و حرمت آن قبر شریف و شهر مقدس را شکستند[ - ر. ک. شهداء الفضیله، ص ۲۸۸، ۳۰۳ و ۳۰۶ ] در سال ۱۲۲۲ هـ . ق نیز همین کار تکرار شد و سپاه وهابی‏ها متشکل از بیست هزارجنگجو به فرماندهی همان سعود بن عبدالعزیز به نجف و کربلا حمله کردند[ - همان ] در سال ۱۲۵۸ هـ.ق بار دیگر این کار زشت، در روزگار سلطان عبدالمجید عثمانی وبه دست نجیب‏پاشا تکرار شد. فرد یاد شده شهر مقدس کربلا را مورد حمله قرار داد وحرمتش را شکست و شمار بسیار زیادی از ساکنانش را به قتل رساند.[ - همان ]مقطع دوران ظهور فصل اوّل:امام حسین علیه السلام پس از برادرش امام حسن علیه السلام فصل دوم: امام حسین علیه السلام در دوران معاویه فصل سوم: داستان آغاز انقلاب فصل چهارم:آغاز سفر «پیروزی با شهادت» ۱ - حزب سلطه برای اثبات این موضوع که گروهی از صحابه در دایره نفاق قرار می‏گیرند، همین بس‏که بدانیم اینان در کاری که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مقرر داشته بود، ایجاد مانع می‏کردند، چنان‏که خدای متعال می‏فرماید: «وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَی مَا أَنزَلَ اللََّهَ‏ُ وَإِلَی الرَّسُولِ رَأَیْتَ الْمُنَافِقِینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ‏صُدُوداً[ - نساء (۴)، آیه ۶۱ ] و چون به ایشان گفته شود: «به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر [او]بیایید؛ منافقان را می‏بینی که از تو سخت روی برمی‏تابند. واژه «صَدّ» در آیهء شریفه به معنای رو ی گردانیدن، خودداری ورزیدن و باز داشتن‏است[ - ر. ک. مفردات راغب اصفهانی ] و انتساب آن به منافقان تا هنگامی که اصرار بر منع داشته از آن خودداری‏نورزند، استمرار دارد. زیرا ایمان تنها به فرمانبرداری مطلق از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در همهء آنچه‏آورده است و احساس حرج نکردن از آنچه مقرر داشته است و تسلیم کامل نسبت به‏فرمان آن حضرت است؛ و این از حقایق بزرگ و روشن قرآنی است که نیاز به توضیح ندارد. حال چگونه خواهد بود اگر گروهی از صحابه نه تنها فرمان نازل شده خداوند برپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نپذیرند، بلکه بکوشند که آن حضرت را از تحقّق آن نیز باز دارند و مانع‏اجرایش بشوند؟ به‏ویژه آن که این فرمان دربارهء یکی از بزرگ‏ترین و مهم‏ترین مسائل‏اسلامی یعنی قضیه ولایت و خلافت باشد. رهبران این حزب در دوران پیش از اسلام میان قریش گمنام بودند و در پیش‏آمدهای‏مهم و خطرهای بزرگ، مورد توجّه نبودند. صفحۀ ۴۲رهبری گروه قریش قبل از اسلام با توافق و به طور مسالمت‏آمیز گزینش می‏شد، به‏طوری که مردان برجسته‏ای از تیره‏های معینی از قریش، زعامت را در اختیار می‏گرفتند ورهبران حزب سلطه هیچ جایگاهی در رهبری قریش نداشتند، درست خلاف آنچه تبلیغات‏مسموم مدعی بودند که آنان بزرگوار بودند و خداوند دین خود را با مسلمان شدن ایشان‏عزت بخشید. حتی دو تن از بزرگ‏ترین رهبران این حزب؛ به تعبیر ابی‏سفیان بن حرب،که در دوره‏های بعد با آنان هم پیمان شد، از دو قبیله بسیار کم ارزش قریش بودند. بنابراین یقین داشتند که بیرون از اسلام هیچ جایگاهی در رهبری و ریاست نخواهندیافت، از این رو با توجّه به آینده درخشانی که از سوی اهل کتاب و آگاهان به حوادث‏آینده برای اسلام پیش‏بینی شده بود، به امید آن که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مسندرهبری قرار گیرند، به این دین پیوستند. در چنین شرایطی مصلحت رهبران حزب در این بود که همهء آنچه را اسلام تشریع‏کرده است، بجز مواردی که به موضوع خلافت و شخص خلیفه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مربوط می‏شد، بپذیرند. وجود آیه‏های شریفه قرآنی دربارهء ولایت و خلافت و شخص خلیفه پس ازپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و این که خلافت نیز مانند نبوّت امری الهی است و مردم در انتخاب خلیفه‏نقشی ندارند، از دشواری‏های عمده‏ای بود که خود را با آن رودررو می‏دیدند. اما مشکل‏بزرگ‏تر آنان وجود احادیث نبوی در این باره بود. زیرا که سخنان آن حضرت در این‏زمینه، از سویی بیان قرآن را روشن می‏ساخت و از سوی دیگر، از همان آغاز بر این‏موضع متمرکز بود که جانشینان خود را تا برپایی قیامت معرفی کند. آن حضرت ازجانشینان خود به نام یاد می‏کرد؛ و تأکید ایشان بر شخص خلیفه اول یعنی امیرالمؤمنین‏علی علیه السلام جای هیچ گونه تأویل و انکاری را باقی نگذاشته است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همزمان با اعلام نبوّت خویش موضوع خلافت و ولایت را نیزمطرح کردند و شخص ولیّ و خلیفهء پس از خود را تعیین فرمودند. این موضوع درحدیث مشهور به «حدیث الدار» در «یوم الانذار» آمده است، همان حدیث متواتری که‏هم شیعه و هم سنی آن را نقل کرده‏اند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از دعوت خویشاوندانش بهصفحۀ ۴۳اسلام با اشاره به امیرمؤمنان، علی علیه السلام ، فرمود: «این برادر من و وصی و جانشین من درمیان شماست، پس، از او بشنوید و از او فرمان ببرید[ - برای شناخت آن دسته از حافظان اهل تسنن که این روایت را نقل کرده‏اند، ر. ک. المراجعات، ص ۱۱۰-۱۱۲ ]؛ و پس از آن نه تنها هیچ سخنی ازایشان مبنی بر لغو این نصب الهی نقل نشده است، بلکه با سخنان و بیانات پی در پی، براین موضوع که امامان اهل بیت و در آغازشان علی علیه السلام جانشینان وی هستند، تأکیدمی‏ورزید. از مهم‏ترین این حدیث‏های مقدس و شریف موارد زیر را می‏توان نام برد:حدیث ثقلین، حدیث سفینه، حدیث باب حطه، حدیث نجوم[ - مقصود این حدیث شریف نبوی است که می‏فرماید: «ستارگان امان اهل آسمان و خاندان من امان اهل زمین‏اند» ] حدیث منزلت، خطبه‏غدیر و بیعت در این روز و سرانجام وصیت‏نامه‏ای که آن حضرت اندکی پیش ازرحلتشان قصد داشتند که برای جلوگیری از گمراهی امّت بنویسند[ - برای آگاهی دربارهء این احادیث شریفه و شناخت راویان آنها از حفاظ اهل سنّت، ر. ک. «المراجعات»، «عبقات الانوار فی امامة ائمة الاطهار» و «نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار» ] این بزرگ‏ترین مشکلی بود که رهبری حزب سلطه‏گر را رنج می‏داد، از این رو ناچاربود که رویاروی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار گیرد. اما این رویارویی در چه زمینه‏ای می‏توانست باشد؟ بدون تردید تنها راهی که در دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیش روی آنان قرار داشت، این‏بود که در هر فرصتی عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به طور پنهان و آشکارا مورد تردید قراردهند و از انتشار سخنان آن حضرت به ویژه آنچه به موضوع ولایت و خلافت مربوطمی‏شد جلوگیری کنند. این حزب این مسأله را مطرح کرد که «پیامبر انسانی است که در خشنودی و خشم‏سخن می‏گوید»، این سخنی بود که رهبران این حزب بر سر زبان‏ها انداختند؛ و برخوانندهء آگاه و دانا روشن است که مفهومش این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حال‏خشنودی کسانی را بیش از آنچه شایسته‏اند می‏ستاید و به آنان منزلتی بزرگ‏تر ازاستحقاقشان می‏بخشد! همان طور که کسانی را در حالت خشم بیش از اندازه نکوهش‏می‏کند. بنابر این در حالت خشنودی و خشم، از سر هوای نفس سخن می‏گوید نه براساس آنچه بر او وحی شده است! - پناه بر خدا - . صفحۀ ۴۴از جمله اسناد کاشف از این تبلیغِ تردیدبرانگیز روایتی است که از عبدالله بن عمروبن عاص نقل شده است، وی می‏گوید: «من به قصد نگهداری، هر چه را که ازپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‏شنیدم می‏نوشتم، ولی قریش مرا از این کار باز داشتند(!) و گفتند: آیا هرچه را که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‏شنوی می‏نویسی؟ حال آن که پیامبر انسانی است که در حالت‏خشنودی و خشم سخن می‏گوید. من از نوشتن خودداری ورزیدم و موضوع را به رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم یادآور شدم. آن حضرت با اشاره به دهان مبارکشان فرمودند: «بنویس، زیرا به‏خدایی که جانم در دست اوست سوگند، جز حق چیزی از آن بیرون نمی‏آید.[ - سنن أبی داود، ج ۲، ص ۲۸۶ (باب فی کتاب العلم)؛ مسند احمد: ج ۲، ص ۱۶۲؛ حاکم نیشابوری نیز این روایت را در المستدرک، ج ۱ ص ۱۰۴-۱۰۶ با اسناد متعدد نقل کرده در یکی از آنها گفته است: این حدیث دارای اسنادی است صحیح که در نسخه‏های حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اصل است. اما آن دو آن را نقل نکرده‏اند. در امتداد فعالیت برای ایجاد تردید دربارهء عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شخصیت آن حضرت، افتراهای فراوان دیگری وجود دارد که کتاب‏های «صحیح» و «مسندها» از آن‏ها پر است و دشمنان اسلام در گذشته و حال برای اسائهء ادب به ساحت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آنها استفاده برده و می‏برند؛ همان کاری که اخیراً سلمان رشدی مرتد در کتاب آیات شیطانی خویش انجام داد. در این جا به برخی دیگر از روایات همسو با روایت نقل شده در متن اشاره می‏کنیم. الف - در این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خشم می‏آمد و لعنت می‏کرد و دشنام می‏داد و کسانی را بی‏جهت می‏آزرد و سپس از خداوند می‏خواست که این برخورد او، موجب تزکیه آن شخص گردد» [بخاری، ج ۸، ص ۷۷، کتاب الدعوات، باب قول النبی من آذیته؛ مسلم، ج ۴، ص ۲۰۰۷، کتاب البر والصله، باب من لعنه النبی صلی الله علیه و آله و سلم ]. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کجا و این افترایی که در خور مؤمنان عادی هم نیست، مگر نه این است که خدای متعال در ستایش آن حضرت می‏فرماید: «وَإنَّکَ لَعَلََی خُلُقٍ عَظیِِمٍ». غرض از چنین بهتانی اثبات ادعای مظلومیت افراد بسیار زیادی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنان را لعنت کرده است؛ و می‏خواهند که بدین وسیله دامن آنها را پاک گرداند. ب - «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنان مسحور شد که خیال می‏کرد کاری را انجام داده است و حال آن که انجام نداده بود». [بخاری، ۴، ۱۲۲ کتاب بدأ الخلق باب صفة ابلیس وجنوده؛ مسلم، ج ۴، ص ۱۷۱۹، ح ۴۳]. این بیان، اوج تشکیک درباره همهء چیزهایی است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است؛ و هدف آن، بی ارزش ساختن احادیث مربوط به خلافت و جایگاه و منزلت ویژه اهل بیت در سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ؛ و نیز اسقاط کامل حجیت قول و فعل آن حضرت است. ج - «این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که شنید مردی در مسجد قرآن می‏خواند، فرمود: خدا او را رحمت کند، آیه‏های فلان فلان را که از سوره‏های فلان و فلان انداخته بودم به یادم آورد.» [بخاری، ج ۳، ص ۱۷۲؛ مسلم، ج ۱، ص ۵۴۳ ح ۲۲۴] این سخن نه تنها اعتماد به بیان نبوی را از بین می‏برد و در آن طعن وارد می‏سازد و عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در زمینه تبلیغ از سوی خداوند متعال مخدوش می‏سازد. بلکه بر منزه بودن ساحت قرآن کریم از نقصان و کاستی نیز خدشه وارد می‏سازد. زیرا ممکن است کسی بگوید: هرگاه که خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم - العیاذ بالله - اعتراف دارد که به دلیل فراموشی، آیه‏های فراوانی را از فلان سوره انداخته است، پس ما چگونه یقین کنیم که آیه‏های قرآنی دیگری به خاطر چنین نسیانی از کاستی مصون مانده‏اند. ببینید که چگونه مخالفت و افترای به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اعراض از او آن هم به منظور دفاع از کسانی که خداوند بر آنان خشم گرفته است، به طعن وارد کردن به عصمت و قداست آن حضرت می‏انجامد! موضوعی که ضرورتاً به طعن در عصمت و قداست قرآن نیز خواهد انجامید ]صفحۀ ۴۵مقصود رهبری این حزب از این تبلیغ‏های تردیدبرانگیز، ایجاد مانع بر سر راه‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. رهبری یاد شده با جعل شعار«نبوّت و خلافت در بنی‏هاشم جمع‏نمی‏شود» با بسیاری از دشمنان اسلام و نیز آن دسته از تیره‏های قریش که با اکراه و علی‏رغم‏میل‏شان به اسلام درآمده بودند و هنوز هم غرور جاهلیت را در سر داشتند، هم‏پیمان گردید. دلیل این که مانع تراشی‏ها و تبلیغاتِ شک‏برانگیز، پرداختهء رهبری این حزب است،این بود که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این رهبری طی سه دوره خلافت خودتوانست بر گرد سخنان آن حضرت، حصاری آهنین بکشد و به هیچ کس اجازه دست‏یافتن به آنها را ندهند، عایشه گفته است: خلیفه اول در نخستین گام همهء احادیثی را که‏خودش نوشته بود جمع کرد و آتش زد آن گاه مردم را گرد آورد و گفت: شما احادیثی رااز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می‏کنید که دربارهء آنها اختلاف دارید؛ و اختلاف میان مردم پس‏از شما بسیار شدیدتر خواهد بود. بنابراین از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چیزی نقل نکنید، و هرکس از شما [از سخنان ایشان‏] پرسید بگویید: میان ما و شما کتاب خداوند است[ - تذکرة الحفاظ، ذهبی، ج ۱، ص ۵؛ کنز العمال، ج ۱۰، ص ۲۸۵ / شماره ۲۹۴۶۰ ] از دیگر مقررات خلیفه دوم این بود که از مردم خواست همه احادیثی را که پیش خوددارند نزد او بیاورند؛ و چون آوردند، دستور داد همه را آتش زدند[ - تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۲-۳ ] او همچنین دستورداد که تا او زنده است همهء راویان حدیث باید در مدینه سکونت داشته باشند[ - مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۱۱۰ ] به‏سربازانش نیز فرمان داد که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چیزی نقل نکنند[ - تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۷ ] خلیفه سوم نیز با صدور فرمانی نقل هر حدیثی را که در روزگار ابوبکر و عمر شنیده‏نشده بود ممنوع ساخت[ - مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۶۵؛ همچنین ذهبی در تذکرة الحفاظ (ج ۱، ص ۷) نقل می‏کند که معاویه می‏گفت: «به سراغ حدیث‏های روزگار عمر بروید، زیرا که او مردم را از نقل احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‏ترساند.» ] هدف نهایی از همهء این سنگ‏اندازی و بازدارندگی‏ها این بود که سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهء ولایت و جانشینی و شخص خلیفه پس از ایشان و موقعیّت ممتاز اهل بیت د[ - تذکرة الحفاظ، ذهبی، ج ۱، ص ۵؛ کنز العمال، ج ۱۰، ص ۲۸۵ / شماره ۲۹۴۶۰ ]صفحۀ ۴۶دوران زندگی و پس از رحلت وی در عمل باطل و بی اثر گردد. رهبران این حزب ناچاربودند که بر هدف اصلی و واقعی خود با ابزار و روش‏های گوناگون سرپوش بنهند. ماننددستاویز قرار دادن ترس از اختلاف میان مردم و امثال آن که اگر با دلیل و برهان محک‏زده شود از خانهء عنکبوت هم سست‏تر است. پس از گذشت روزگاری پرالتهاب معاویة بن ابی سفیان - وارث و امتداد طبیعی‏رهبری این حزب - بر مسند خلافت تکیه زد. او با کمال جرأت و جسارت از هدف واقعی‏منع و بازدارندگی‏های گستاخانه خود پرده برداشت و در سال عجفاء (لاغر) موسوم به‏«عام الجماعة» با صدور بخشنامه‏ای با صراحت اعلام کرد: «هر کس چیزی در فضایل‏ابوتراب و اهل بیت او نقل کند، از پناه حکومت بیرون است»[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۱، ص ۱۵ ] رهبری حزب سلطه‏گر در ممانعت مردم از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جرأت و جسارت رابه اوج رساند و هنگامی که آن حضرت قصد داشت در واپسین لحظه‏های زندگی وصیتی‏بنویسد که مردم را از گمراهی و اختلاف برهاند[ - این تعبیر است که خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهء آن وصیت به کار برده است؛ و این تعبیر در روایاتی که حافظان‏اهل تسنن درباره مصیبت روز پنج‏شنبه [روز وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ] نقل کرده‏اند آمده است ] جلوگیری کردند. در جسارت دیگری‏که بالاتر از آن تصور نمی‏توان کرد، حضرت را به هذیان‏گویی متهم ساختند و آشکاراشعار «حَسْبُنََا کِتََابُ اللََّهِ» (کتاب خداوند ما را بس است) را در برابر ایشان علم کردند. به‏طوری که حاضران غیر حزبی غافلگیر و سخت حیرت‏زده شدند و با آن جریان به منازعه‏و مخالفت برخاستند. اما اعوان و انصار این حزب در ظاهر بیش‏تر بودند و با کمال قدرت‏همان سخن عمر را تکرار کردند! تا آن‏جا که اجازه ندادند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آخرین وصایایشان‏را بنویسند؛ و به تعبیر ابن‏عباس، این مصیبتی بود که بالاتر از آن قابل تصور نیست! خلیفهء دوم در گفت و گویی با عبدالله بن عباس اعتراف می‏کند که از نظر او گفتارپیامبر حجیّت ندارد و هیچ عذری را پذیرفتنی نمی‏سازد و این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آخرین‏لحظات تصمیم داشت تا علی را صریحاً معرفی کند. همچنین خلیفهء دوم خود را سخن‏گوی رسمی قریش و بیان کنندهء احساسات ایشان و نیز نمایندهء آنان در مخالفت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‏دانست همهء این موارد در آغاز خلافتش و در گفت و گویی با ابن عباس که سؤال‏هاییصفحۀ ۴۷دربارهء علی علیه السلام می‏کند، مطرح شد. عمر گفت: ای عبدالله، کفاره بر تو باشد اگر از من پنهان‏کنی [بگو] آیا در دل او [علی‏] میلی به خلافت باقی ماند؟ گفتم: بلی. گفت: آیا می‏پنداردکه او تعیین شده از سوی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است؟ گفتم آری؛ بالاتر این، که من از پدرم‏دربارهء ادعای علی علیه السلام پرسیدم و او تأییدش کرد. عمر گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفته‏هایی‏داشت که هیچ دلیلی را ثابت نمی‏کند و هیچ عذری را پذیرفتنی نمی‏سازد. او گاهی درکارهایش توقف می‏کرد و منتظر می‏ماند... در وقت بیماری قصد داشت که صریحاً به نام‏او [علی‏] اشاره کند ولی من از روی دلسوزی و حفظ اسلام از آن جلوگیری کردم. نه، به‏خدای این قرآن سوگند که قریش بر آن توافق نمی‏کند؛ و اگر او زمام امور را به‏دست گیرد،همهء عرب شورش خواهد کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز دانست که من از قصدش آگاهم و از[نوشتن‏] خودداری کرد؛ و خداوند از انجام کاری جز آنچه مقدر کرده است ابا دارد[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۹۷ ] برای بسیاری از مورخان و اندیشمندان اسلامی که از بند قداست خیالی و ساخته‏تبلیغات سوء اموی برای برخی صحابه رهیده‏اند، دشوار است که این حقیقت را بپذیرندکه اسلام رهبران این حزب به طمع آینده اسلام و امید رسیدن به منصب‏های حکومتی‏در دوران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پس از ایشان بوده و نه از سر اعتقاد کامل به حقایق دین. آنان براین باورند که رهبری این حزب با ایمان کامل به اسلام درآمد ولی نتوانست که از روحیه‏حب شهرت، جاه‏طلبی و مقام‏پرستی، که در کردار و رفتارش فراوان دیده می‏شود خودرا برهاند. این روحیه ناشی از بیماری دل است که گرچه بر بسیاری از مؤمنان عارض‏می‏شود ولی آنان را از دایرهء ایمان بیرون نمی‏برد. این اندیشمند برای تأیید نظریه‏اش‏عنوان می‏کند که در بسیاری از خطاب‏های قرآنی منافقان و افراد بیماردل در یک ردیف‏آمده‏اند[ - مانند این فرمودهء خدای متعال: «وَ اِذْ یَقُولُ الْمُنََافِقُونَ وَالَّذیِِنَ فِِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مََا وَعَدَنَا اللََّهُ وَ رَسُولُهُ اِلاََّ غُرُوراً» (وهنگامی که منافقان و کسانی که در دل‏های‏شان بیماری است می‏گفتند: «خدا و فرستاده‏اش جز فریب به ما وعده‏ای ندادند» (احزاب (۳۲)، آیهء ۱۲). و این آیه شریفه که می‏فرماید: «إِذْ یَقُولُ الْمُنََافِقُونَ وَ الَّذیِِنَ فِِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هََؤِلاََءِ دیِِنُهُمْ» آن گاه که منافقان و کسانی که در دل‏هایشان بیماری بود می‏گفتند: «اینان [مؤمنان ]را دینشان فریفته است» (انفال (۸)، آیهء ۴۹) ] ولی تمایز میان این دو گروه در مقام تعریف کاملاً روشن است، به این معنا کهصفحۀ ۴۸هر منافقی بیماردل هست، اما هر بیماردلی منافق نیست[ - چنان که از کتاب «معالم الفتن» نوشته سعید ایوب دانسته می‏شود؛ ج ۱، ص ۵۷ - ۶۶، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیه ] این نظریه هنگامی درست است که صحابی‏ای با ایمان کامل به اسلام درآمده وبیماری دل او نیز ناشی از چند شهوت نفسانی مثل مقام‏پرستی زن‏بارگی یا مال‏دوستی‏باشد؛ و هرگاه که فرصتی برای ارضاء و اشباع این شهوت‏ها پیش آید آن را مغتنم بشمردو به لذت خود برسد. اما پس از آن زیر تأثیر ایمانش، دوباره به اسلام روی آورد و به‏انجام فرایض الهی بپردازد، یا دست کم از قرار گرفتن اسلام در راه روشنی، که خدا وپیامبرش خواسته‏اند جلوگیری نکند. اما همین صحابی که با وجود اعتراف‏های مکرر به خطا، جهالت و ناآشنایی خود بافقه اسلامی، تا واپسین لحظه‏های زندگی، در قضیه جانشینی بر همان شیوه‏ای که خودپیش گرفته و نه آنچه خدا و پیامبر خواسته‏اند، اصرار ورزد، نه تنها در شمار افرادبیماردل قرار می‏گیرد [که منافق نیز هست‏]. علت اصلی چیز دیگری است و از نوع‏شهوت‏های نفسانی که با رسیدن به کام دل، فرو می‏نشیند نیست؛ بلکه اعتقادی است‏پنهانی و نقشه‏ای از پیش طرح شده که بر نافرمانی عمومی خدا و رسول او سرشته شده‏است. همان چیزی که این صحابی تا دم مرگ بر اجرای آن اصرار داشت. ابن‏اثیر گوید: ابوبکر، عثمان‏بن عفان را احضار و با او خلوت کرد تا فرمان عمر را بنویسد،آن گاه گفت: «بنویس بسم‏الله‏الرحمن‏الرحیم، این عهدنامهء ابوبکر بن ابی‏قحافه به مسلمانان‏است، اما بعد»، در این هنگام از هوش رفت؛ و عثمان نوشت: «اما بعد، من عمر بن‏خطاب را به خلافت بر شما گماردم و از خیرخواهی برای شما دریغ نکردم.» آن گاه ابوبکربه هوش آمد و گفت: برایم بخوان؛ عثمان خواند. دراین حال ابوبکر تکبیر سرداد و گفت:گمان می‏کنم، از این که من در این بیهوشی بمیرم و مردم دچار اختلاف شوند ترسیده‏ای،گفت: آری. گفت: خداوند از سوی اسلام و اهل اسلام به تو پاداش خیر بدهد[ - الکامل فی التاریخ ج ۲، ص ۴۲۵ و طبری نیز در تاریخ خود آورده با اندکی تفاوت، ج ۲، ۶۱۸ - ۶۱۹ ] سبحان الله! روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قصد داشت آخرین وصیتش را به امّت بنویسد تا ازگمراهی و اختلافشان جلوگیری کند، این احتیاط و بیم از اختلاف کجا بود؟ آیا عقل می‏پذیردکه رهبران این حزب برای وضع امّت اسلامی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم دلسوزتر بوده‏اند؟! صفحۀ ۴۹عمر بن خطاب آرزو می‏کرد که‏ای کاش ابوعبیده بن جراح - شخص سوم رهبری‏حزب - زنده می‏بود تا او را خلیفه می‏گردانید[ - تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۹۲ ] او همچنین آرزو می‏کرد، ای کاش خالدبن ولید، که در دوران سختی آنان را یاری داده زنده می‏بود تا او را به خلافت‏برمی‏گزید[ - الامامة والسیاسة، ج‏۱، ص ۲۷ ] و نیز آرزو می‏کرد که‏ای کاش سالم، غلام ابوحذیفه - چهارمین شخصیّت‏رهبری حزب - زنده بود تا او را خلیفه می‏گردانید[ - تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۹۲ ] ناگفته نماند که خلافت «سالم» با مبنای این حزب که «خلافت تنها از آن قریش است»سازگاری ندارد؛ و این اصلی بود که رهبری این حزب در روز سقیفه علیه انصار علم کرد.عمر همچنین آرزو می‏کرد که ای‏کاش معاذ بن جبل زنده بود تا او را خلیفه می‏ساخت؛در حالی که معاذ از انصار است! گذشته از این، توجّه به ماهیت شورای ابتکاری عمر - که به زودی درباره‏اش سخن‏خواهیم گفت - ما را به این نکته رهنمون می‏شود که تعیین عثمان از سوی خلیفه دوم،برپایه یک سناریوی ویژه بود. علاوه بر آن، وی زمینه‏های حکومت پادشاهی امویان رافراهم ساخت. به این ترتیب که دست معاویه را در شام باز گذاشت تا هر طور که دوست‏داشت و می‏خواست رفتار کند؛ و آن خلیفه قاطع در مدینه به خاطر جوان قریش وکسرای عرب [معاویه‏] به عمد از شام چشم پوشید! بر طبق آنچه گذشت، جای هیچ شکی باقی نمی‏ماند که شماری از صحابه بسیاراصرار داشتند در راه اجرای فرمان‏های الهی مربوط به تعیین جانشین به وسیلهءپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شخص خلیفهء پس از وی، تا آن جا که می‏توانند مانع‏تراشی کنند و این رویه‏را تا دم مرگ ادامه دادند. حزب سلطه در میان شاخه‏های گوناگون جریان نفاق، بیش‏ترین تأثیر را بر اسلام ومسلمانان داشته است؛ زیرا شاهراه انحراف را که راه‏های فرعی از آن منشعب می‏شودگشود، و هنوز هم اسلام و مسلمانان گرفتار بدبختی و بیچارگی ناشی از عملکرد این‏صفحۀ ۵۰۲ - منافقان اهل کتاب برخوردهای اهل کتاب با اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داستان تأسف‏باری دارد که‏سزاوار است همهء مؤمنان در قضیه انتظار ظهور حضرت مهدی(عج) غفلت نورزند و ازآن عبرت بگیرند. پس از روزگار عیسی بن مریم، اهل کتاب چشم انتظار ظهور خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم بودند و برای فرا رسیدن هنگام ظهور آن حضرت لحظه‏شماری می‏کردند. زیرا ازپیامبرانشان و نیز جانشینان آنها مژده آمدن وی را شنیده بودند؛ و حتی نسبت به‏ویژگی‏های روحی و جسمی آن حضرت آگاهی داشتند. آنان نام‏ها، لقب‏ها و کنیه‏های‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را می‏دانستند و جزئیات شخصیت وی را همانند شخصیت فرزندانشان به‏طور کامل می‏شناختند. قرآن کریم در تأکید بر این حقیقت می‏فرماید: «اَلَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ[ - بقره (۲)، آیه ۱۴۶ ] کسانی که به ایشان کتاب [آسمانی‏] داده‏ایم، همان گونه که پسران خود را می‏شناسند،او [ \محمد] را می‏شناسند. آنان به وسیله اخباری که از کتاب‏ها و روایت‏های دینی دریافت کرده بودند نسبت به‏شخصیت و سیره پیامبر آگاهی کامل داشتند و می‏دانستند که رفتار خوب و بد در نظر آن‏حضرت کدام است. حتی آداب نشست و برخاست، خواب و بیداری و سکوت و سخن‏و جز آن را می‏دانستند، چنان که قرآن کریم می‏فرماید: «اَلَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالْإِنجِیلِ ...[ - اعراف (۷)، آیه ۱۵۷ ] کسی که [نام‏] او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته می‏یابند. صفحۀ ۵۱آنان همچنین به ویژگی‏های همراهان او و مثل‏هایی که در بارهء آنان زده می‏شد آگاه‏بودند. چنان‏که قرآن کریم می‏فرماید: «ذََلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراََةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْاِنْجیِِلِ...[ - فتح (۴۸)، آیهء ۲۹ ] بلکه آن گونه که از روایت‏های فراوان بر می‏آید ویژگی‏های جانشینان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رانیز می‏دانستند. جمعیّت‏هایی از یهود نیز به جِدّ و همراه همه لوازم عملی آن چشم انتظار پیامبرخاتم صلی الله علیه و آله و سلم بودند. این انتظار جدی آنان را وادار کرد تا شهر و دیارشان را ترک گفته به‏سرزمینی که پیامبر بدانجا هجرت می‏کند؛ و آنان اخبارش را نسلی پس از نسل دیگر به‏ارث برده بودند کوچ کنند. اینان در این راه دشواری‏های بسیاری تحمل کردند، چنان که‏در روایتی آمده است: یهودیان در کتاب‏هایشان دیده بودند که محمد صلی الله علیه و آله و سلم به جایی میان‏«عیر» و «اُحد[ - دو کوه از کوه‏های مدینه ] مهاجرت خواهد کرد. از این رو در جست و جوی این مکان برآمدند وچون بر کوهی به نام «حِداد» گذشتند گفتند: حِداد و اُحد یکی هستند؛ و در اطراف آن‏پراکنده شدند و برخی در «تیماء» برخی در «فدک» و برخی در «خیبر» فرود آمدند.آنهایی که در تیماء بودند، مشتاق دیدار برادران خویش گشتند. در این هنگام عربی ازقبیله قیس بر آنان گذشت؛ و شتر او را کرایه کردند. عرب گفت: من شما را میان عیر واحد می‏برم. گفتند: چون به آن دو کوه رسیدی ما را خبر کن؛ و چون به سرزمین یثرب‏رسیدند، رو به آنان کرد و گفت: این عیر است و آن احد. یهودیان از شتر پایین آمدند وگفتند: ما به هدف خود رسیدیم و دیگر به شتر تو نیازی نداریم، هر جا خواهی برو.سپس به برادران خود که در خیبر و فدک ساکن بودند چنین نوشتند: سوی ما بشتابید که‏به جایگاه مورد نظر رسیدیم؛ و آنان در پاسخ نوشتند: ما در این سرزمین استقرار یافته واموالی به دست آورده‏ایم، و اینک که به شما بسیار نزدیکیم می‏توانیم زود به شمابپیوندیم. یهودیان در سرزمین مدینه اموالی به دست آوردند و چون این خبر به تُبَّع رسید با آنهصفحۀ ۵۲به جنگ پرداخت. آنان به حصار پناه بردند و تُبّع محاصره‏شان کرد. یهودی‏ها دلسوزی‏می‏کردند و شبانه برای افراد ناتوان سپاه تبّع خرما و جو می‏انداختند. چون این خبر به‏تبّع رسید بر آنان رقّت آورد؛ و به یهودی‏ها امان داد. چون نزد او فرود آمدند، تبع گفت:سرزمین شما را جایی پاکیزه یافتم و تصمیم دارم که میان شما بمانم. گفتند: تو شایسته‏این کار نیستی، زیرا این سرزمین هجرتگاه یک پیامبر است و تا او هجرت نکند هیچ کس‏حق چنین کاری را ندارد. گفت: بنابر این من کسانی را از خاندانم در میان شما می‏گذارم‏که چون آن پیامبر به این جا هجرت کرد یاریش دهند؛ و دو قبیله اوس و خزرج را به جای‏گذاشت. پس از آن که شمار افراد این دو قبیله فزونی یافت اموال یهودیان را تصاحب‏کردند؛ و آنها می‏گفتند: آن روزی که محمد ظهور کند شما را از سرزمین ما بیرون می‏راندو اموالمان را بازپس می‏گیرد. پس از ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم ، انصار به او ایمان‏آوردند و یهود انکارش کردند! و این است معنای کلام خدای عزوجل که می‏فرماید: «وَ کَانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ‏فَلَعْنَةُ اللََّهِ عَلَی الْکَافِرِینَ[ - بقره (۲)، آیه ۸۹ ] و از دیرباز [در انتظارش‏] بر کسانی که کافر شده بودند پیروزی می‏جستد؛ ولی همین‏که آنچه [که اوصافش‏] را می‏شناختند برایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت‏خداوند بر کافران باد. باید دید چرا آن انتظار جدی یهودیان این نتیجه ناخوشایند و زیانبار را به همراه‏داشت؟ در پاسخ باید گفت که دلیل این زیانباری توقع یهود بود که خوش نداشتند رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنها را در ردیف دیگر مردم قرار دهد و یا دیگران را برتر از ایشان بشمارد؛ وموقعیّت ممتاز مادی و معنوی و اجتماعی‏شان را به خطر بیندازد و بسیاری استثناهای‏دیگر، بنابر این انتظار آنها یک انتظار مشروط بود. وقتی دیدند که مردم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، از نظر حقوق و وظایف همانند دندانه‏های‏شانهصفحۀ ۵۳مساوی هستند و ملاک برتریشان تقواست، [ازپذیرش حق‏] سر باز زدند و به گذشتهء خودبازگشتند و از هوای نفس پیروی کردند و نسبت به حقیقتی که نزدشان شناخته شده بودکفر ورزیدند؛ و آن خسارت بزرگ و جبران‏ناپذیر به بار آمد. اما چنانچه انتظارشان بی قید و شرط می‏بود و به طور کامل و مطلق از فرمان آن‏حضرت اطاعت می‏کردند و همهء شرایط او را می‏پذیرفتند، پیامد انتظارشان نیزرستگاری روشن می‏بود که «تسلیم‏شدگان رستگار شدند»[ - ما نیز در موضوع انتظار ظهور حضرت مهدی باید به این نکته مهم توجّه داشته باشیم که جدی بودن انتظار کافی نیست - گرچه شمار منتظران واقعی اندک است -، بلکه انتظار باید صحیح و اساسی باشد؛ و آن هنگامی است که انتظار بر تسلیم کامل نسبت به فرمان آن حضرت مبتنی باشد. تسلیم کامل نیز زمانی حاصل می‏شود که از سویی برای فرمانبرداری هیچ شرطی قایل نشویم و از سوی دیگر همهء شرایط آن حضرت را به طور کامل و برپایه تسلیم محض بپذیریم. این موضوع در مقام سخن آسان ولی در عمل بسیار دشوار است؛ و به مجاهدتی بزرگ و توفیق خداوندی نیاز دارد. زیرا کم‏تر کسی حاضر است که برای مثال از موقعیّت‏های علمی، اجتماعی، سیاسی یا مادی و معنوی که عمری را در سایه‏اش به سر برده چشم بپوشد. این از مهم‏ترین نکاتی است که در موضوع انتظار امام مهدی باید مد نظر قرار گیرد ] و چون یهودیان - پس از آن انتظار جدی و دراز مدت - از تسلیم شدن بدون شرط به‏خدا و رسول و گردن نهادن به اسلام همچنان که دیگر مردم چنین کردند، سرباز زدند، باآن که حقیقت برایشان روشن بود، از سر جسارت، در شمار سرسخت‏ترین دشمنان‏اسلام و مسلمانان درآمدند، نتیجه آن شد که به صفوف دشمنان پیوستند و پیمانی را که باپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسته بودند نه یک بار بلکه چندین بار شکستند. تا آن که سرانجام خداوندآنان را شکست داد و با خواری و ذلت آنان را از سرزمین‏شان راندند. پس از آن که دعوت محمدی نیرو گرفت و پشتوانه یافت همهء نیروهای مخالف در هم‏شکسته شدند، کسانی که مقابلش قرار گرفته بودند در صدد برآمدند تا اهدافی را که بازور و جنگ به دست نیاورده بودند، از راه مکر و فریب و نیرنگ کسب کنند. یهودیان، فریبکاری را با شیوه تخریب از داخل - که از هر حربهء دیگری کارآمدتر است -دنبال می‏کردند. اینان در این زمینه تاریخی دارند که هنوزهم ادامه دارد. اگر بگوییم که‏یهود، برعکس تاریخ سیاسی‏ای که در تخریب از درون علیه دیگران دارد، در تبلیغ مستقیمصفحۀ ۵۴دین خود هیچ سابقه‏ای ندارد، شاید خطا نرفته باشیم. شواهد این حقیقت از نخستین‏روزهای پیدایش اینان تا روزگار ما، در جای جای تاریخ بشری، به چشم می‏خورد. مسیحیان نیز در شیوه تخریب از درون، همان راهِ یهودیان را در پیش گرفته، در این‏زمینه به موفقیت‏های بزرگی نیز دست یافته‏اند. پیروان این دین هم در این زمینه تاریخ‏ویژه‏ای دارند که تأثیر آن در زندگی مسلمانان تا به امروز عمیق و با اهمیت بوده است. اهل کتاب در حالی که دل‏هایشان در آتش کینه و حسد می‏سوخت همچنان روندحرکت اسلام را در روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زیر نظر داشتند، ولی خود را بی تفاوت نشان‏می‏دادند و پیوسته منتظر فرصتی بودند که در روند حوادث مداخله کرده جامعه اسلامی‏را از مسیر روشن و مستقیم منحرف سازند. گرچه اینان با استفاده از ارتباط مستحکم ودیرینه برخی عناصری که اینک به اسلام درآمده بودند و از صحابه به شمار می‏رفتند - ونام هایشان معلوم است [ - ر. ک. السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۲، ص ۱۷۴-۱۷۷ ] اعمال نفوذ می‏کردند، ولی به این اندازه بسنده نکردند وشماری از عالمان خود را که در کار تخریب از درون استاد بودند، به صفوف مسلمانان‏نفوذ دادند تا یکی دیگر از شاخه‏های جریان نفاق را در درون حرکت اسلام تشکیل‏دهند؛ و این نوع از نفاق را در راستای کمک به خط انحراف و روی گرداندن از رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم به طور مؤثر و کارآمد پشتیبانی کنند. سرشناس‏ترین این عناصر مخرّب از یهود «کعب الاحبار» و از نصارا «تمیم الداری»بودند. پس از اینها شاگردانشان آمدند و شبکه خطرناکی را در میان مشاوران، دبیران،خدمتکاران و اطرافیان خلفا تشکیل دادند. شگفت این جاست که کعب الاحبار نه در روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر، بلکه درروزگار عمر اسلام آورد. در حالی که استادش به نام ابوسموئل [پیش از او] در روزگارخلیفه اول، «ابوبکر»، به اسلام گرویده بود[ - أضواء علی السنة المحمدیه، ص ۱۴۸ - ۱۴۹ ] هنگامی که عباس بن عبدالمطلّب سبب‏تأخیر اسلام کعب الاحبار تا روزگار عمر را از وی پرسید، پاسخ داد که پدرش حقیقت کارمحمد صلی الله علیه و آله و سلم و امّتش را در نامه‏ای نوشته و مهر کرده بود و دستور داده بود که مهر آنصفحۀ ۵۵گشوده نشود، تا آن که وی آن را در روزگار عمر باز کرد و مسلمان شد! این در حالی است‏که به گزارش تاریخ، وی از بزرگ‏ترین دانشمندان یهود بوده است. کعب الاحبار زندگانی به ظاهر اسلامی‏اش را در حالی آغاز کرد که در شمار نزدیکان‏خلیفه دوم به شمار می‏آمد. با او انس و الفت داشت و به مشورت می‏پرداخت و براندیشه‏اش تأثیر می‏گذاشت. خلیفه پرسش‏هایی را که پاسخ دیگر صحابه برایش‏خوشایند نبود به او ارجاع می‏داد. نقل شده است که یک بار خلیفه دوم از سلمان پرسید:«آیا من پادشاهم یا خلیفه؟» سلمان گفت: «اگر درهمی یا کم‏تر و بیش‏تر، از زمین‏مسلمانان مالیات گرفته جز در راه خودش به مصرف رسانده باشی، پادشاهی نه خلیفه[ - کنز العمال، ج ۱۲، ص ۵۶۷، شماره ۳۵۷۷۷ به نقل از ابن سعد ]پاسخ سلمان خلیفه را خوش نیامد و از کعب، که در دادن پاسخ‏های محبت‏آفرین ماهربود، پرسید و گفت: «تو را به خدا سوگند، آیا به نظر تو من خلیفه‏ام یا پادشاه؟» گفت:«خلیفه» و هنگامی که عمر او را سوگند داد، در پاسخ گفت: به خدا سوگند خلیفه‏ای‏هستی از بهترین خلیفه‏ها و روزگار تو بهترین روزگارهاست![ - همان، ص ۵۷۴، شماره ۳۵۷۹۴ به نقل از کتاب «الفتن» نعیم بن حماد ] پس از فتح بیت المقدس، کعب، عمر را در سفر به آن سرزمین همراهی کرد وهنگامی که در قدس قصد خواندن نماز داشت از کعب پرسید: «به نظر تو کجا باید نمازبخوانم؟[ - همان، ج ۱۴، ص ۱۴۳ ]؛ و هنگامی که قصد ساختن مسجد را داشت نیز از وی پرسید «به نظر تومسجد را باید کجا قرار دهیم؟[ - همان، ص ۱۴۸ ] یک بار از او پرسید: «از فضایل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از ولادتش ما را خبر بده[ - همان، ج ۱۲، ص ۳۶۴ ] و باردیگر پرسید «ای کعب از بهشت عَدْن برایم بگو[ - همان، ص ۵۶۱ ] پس از خلیفه دوم، کعب در شمار مشاوران نزدیک عثمان درآمد به طوری که از آزرده‏شدن خاطر خلیفه او نیز برآشفته و ناراحت می‏شد. صفحۀ ۵۶نقل شده است که روزی عثمان پرسید: آیا جایز است که امام از اموال بیت‏المال بردارد وهرگاه که توانست بازپس دهد؟ کعب گفت: هیچ مانعی ندارد. در این هنگام ابوذر فریاد زدکه‏ای یهودی زاده - آیا تو دین ما را به ما می‏آموزی!؟ عثمان گفت: تو بسیار مرا زخم زبان‏می‏زنی و نسبت به یارانم فراوان تندی می‏کنی، برو به شام؛ و او را به آن سرزمین تبعید کرد[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۴۰ ] در همان هنگام که خلیفه دوم موفق شد با کشیدن حصاری آهنین بر گرد احادیث‏نبوی از نشر آنها جلوگیری کند، دَرِ بزرگی را بر روی منافقان اهل کتاب گشود، تاچیزهایی را که هیچ ارتباطی با اسلام ناب محمدی نداشت از طریق نقل داستان‏ها دراذهان مسلمانان رخنه دهند. به این ترتیب برخی از کتاب‏های پنهان یهود و بسیاری ازجعلیات و دروغ‏های خودِ قصه‏پردازان که موجب انحراف امّت اسلامی از دین حق‏می‏گشت، میانشان رواج یافت. نخستین کسی که آغاز به قصه‏پردازی کرد، تمیم داری بود. وی از عمر بن خطاب‏اجازه خواست که سرپا بایستد و برای مردم قصه بگوید؛ و او نیز اجازه داد[ - الفتح الربانی، ج ۲۰، ص ۱۴۵ ] با ورود کعب به میدان قصه‏پردازی، دامنهء فاجعه گسترده‏تر شد و هنگامی که در شام‏به معاویه پیوست، معاویه به او فرمان داد که در آن جا نیز قصه بگوید. کعب دست‏پروردگانی از سنخ خود داشت و آنان نیز شاگردانی داشتند که زنجیره تخریبی ممتدی راتشکیل می‏دادند. در روزگاری که مسلمان‏ها از احادیث نبوی منع می‏شدند، این قصه‏گویان در زندگی‏مسلمانان تأثیری بس بزرگ داشتند، و همانند روزنامه‏ای انحصاری، در زندگی آنها تأثیرمی‏گذاشتند و اذهانشان را در جهت دلخواه سوق می‏دادند. امویان به داستان، به عنوان یک ابزار تبلیغاتی - سیاسی، بسیار اهمیت می‏دادند، زیراقصه‏پردازان با جعل فضایل دروغین برای آنها و برخی دیگر از صحابه‏ای که رفتارشان‏هموارکنندهء راه بنی‏امیه بود، آنان را در دید مردم بزرگ جلوه می‏دادند. در حالی که پیش‏از آن و در روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از هرگونه فضیلتی که موجب برتریشان باشد بی‏بهره بودند. صفحۀ ۵۷در این راستا حدیث‏های فراوانی با این روش ساخته شد و واقعیت و خیال به هم‏آمیخت. میزان وحشت انگیزی از موهاماتِ ساخته و پرداخته جاعلان و قصه پردازان،انباشته شد، به طوری که با گذشت زمان به صورت بخشی از میراث دینی درآمد وبسیاری از مسلمانان به آن‏ها معتقد و پایبند شدند. یکی از دشواری‏های بسیار بزرگ برسر راه محققان این شد که با وجود اسناد موثقی که در دست دارند، جرئت نقد و ردناخالصی‏های زیادی را که در این میراث دینی رخنه کرده بود، نداشتند و این علی‏رغم‏اطلاع ایشان از اسناد و مدارک قاطعی بود که می‏توانست اذهان را به تأمل وادارد و حقایق‏واژگونه شده را روشن کند. اگر قصه‏پردازان منافق اهل کتاب روزگار بنی‏امیه برای خاموش ساختن نور علی علیه السلام وفرزندانش و کتمان فضایل آن بزرگواران بدگویی کنند، جای شگفتی ندارد، زیرا آنها به‏خوبی می‏دانستند که فلسفه وجودی‏شان [در جامعه اسلامی‏] پشتیبانی خط انحراف ازمکتب اهل بیت است. یک نگاه گذرا به سیرهء زندگی کسانی چون کعب الاحبار، تمیم داری،وهب بن منبه، نافع بن سرجس - مولای عبدالله عمر - و سرجون - مشاور معاویه و یزید -و ابوزبید - مشاور ولید بن عقبه - و دیگران، بهترین گواه برای معرفی راه این گروه است. از نکات جالبی که تاریخ از ابن عباس نقل می‏کند این است که عمر بن خطاب درواپسین روزهای زندگانی‏اش از خلافت رنجیده خاطر بود و از بیم آن که از عهده ادارهءامور مردم برنیاید، از این رو پیوسته از خداوند تقاضای مرگ می‏کرد. ابن عباس گوید:روزی در حالی که من نیز نزدش بودم رو به کعب الاحبار کرد و گفت: دوست دارم که‏خلافت را بر عهده دیگری بگذارم چون گمان می‏کنم که مرگم نزدیک شده است، نظر تودربارهء علی چیست؟ آن را بازگو کن، شما که می‏پندارید این موضوع مربوط به ما درکتاب‏هایتان آمده است بگو ببینم چه در نزد خود دارید؟ کعب گفت: اگر رأی مرامی‏خواهی علی شایسته این منصب نیست چرا که مردی سخت دیندار است، از هیچ‏لغزشی چشم نمی‏پوشد و از هیچ ضعفی درنمی‏گذرد. خودسرانه و به نظر خودش عمل‏می‏کند، این امور در سیاست رعیت جایگاهی ندارد. اما آنچه را در کتاب‏هایمان می‏یابیم‏این است که نه او این امر را تصدی می‏کند و نه فرزندانش و اگر او به خلافت برسد،صفحۀ ۵۸آشوبی سخت به پا خواهد شد. عمر گفت: چگونه؟ گفت: زیرا او خون ریخته است وکسی که خون بریزد به حکومت نمی‏رسد. هنگامی که داود قصد ساختن دیوار بیت‏المقدس را کرد، خداوند به او وحی فرمود: تو آن را بنا نمی‏کنی، زیرا خون ریخته‏ای؛ وسلیمان آن را بنا می‏کند. عمر گفت: آیا خون‏ها را به حق نریخته است؟ کعب گفت: یاامیرالمؤمنین، داوود هم به حق ریخت[ - شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۱۱۵ ] نمی‏دانیم بخندیم یا گریه کنیم! این منافق بزرگ قصد بدگویی از سرور اوصیا را داردولی ندانسته آن حضرت را ستوده است. او بر داوود دروغ می‏بندد، غافل از این که‏خدای متعال به خلافت وی تصریح کرده است: «یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ[ - ص (۳۸): آیه ۲۶ ] ای داود، ما تورا در زمین، خلیفه [و جانشین‏] گردانیدیم؛ پس میان مردم به‏حق داوری کن. این را هم بگوییم که منافقانِ اهل کتاب، در پناه دیگر شاخه‏های نفاق ایفای نقش‏می‏کردند. در دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در پناه منافقان اوس و خزرج مدینه عمل‏می‏کردند؛ در روزگار سه خلیفه اول، در پناه حزب سلطه فعال بودند؛ و در طول دوران‏بنی‏امیه و بنی عباس، در پناه احزاب این دو خاندان فعالیت داشتند. شواهد این حقیقت آشکار و فراوان است. هر کس در توطئه‏های پیچیده و چند سویه‏ای‏که برای کشتن امام علی علیه السلام طرح‏ریزی می‏شد تأمل کند، سرانگشت یهود را به‏طور آشکاردر آن‏جا خواهد دید. چنان‏که نقل شده است امیرالمؤمنین علی علیه السلام پس از ضربت خوردن درمحراب عبادت به فرزندش حسن علیه السلام فرمود: «مرا عبدالرحمن بن ملجم مرادیِ فرزند زن‏یهودی کشت.[ - بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۲۸۴، باب ۱۲۷ ] همان گونه که نقش سرجون مسیحی، مشاور معاویه و یزید، درسیاست‏ها و اداره امور اموی‏ها بر آگاهان پوشیده نیست و نقش او در طراحی برای پایان‏دادن به انقلاب امام حسین علیه السلام روشن‏تر از آن است که بتوان پنهان کرد. متوکل عباسی نیصفحۀ ۵۹قبر امام حسین علیه السلام را به دست ابراهیم دیزج و با همکاری چند یهودی دیگر شخم زد[ - مقاتل الطالبیین، ص ۳۹۵-۳۹۶ ]۳- منافقان ساکن مدینه این شاخه از منافقان را منافق‏های اوس و خزرج تشکیل می‏دادند. اینها کسانی بودندکه از صمیم دل اسلام نیاورده بودند، اما پس از آن که همه اوس و خزرج ساکن مدینه‏اسلام آوردند و آمادگی کامل خود را برای فداکاری در راه دین اعلام داشتند، اینان نیزخود را مسلمان وانمود کردند. رئیس آنها عبدالله بن اُبَیِّ بن سلول عوفی بود که‏خویشاوندانش برای او تاجی از مروارید آماده ساخته، قصد داشتند که او را پادشاه خودگردانند. در چنین وضعیتی بود که خداوند پیامبرش را مبعوث کرد. پس از آن که قوم اوس‏به اسلام روی آوردند و دید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پادشاهی را از او سلب کرده کینه‏حضرت را به دل گرفت. اما هنگامی که دید همه قوم او به اسلام روی آورده‏اند، او نیز بااکراه اسلام آورد، ولی همچنان بر نفاق و کینه‏اش پای می‏فشرد[ - سیرة النبویه، ابن هشام، ج ۲، ص ۲۳۴ ] از ویژگی‏های این مرد و دار و دسته‏اش این بود که آشکارا علیه اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن می‏گفتند. یهودیان و به‏ویژه منافقانشان این گروه را به شدت پشتیبانی می‏کردند وبه طور مؤثری کمک می‏دادند. عکس قضیه نیز درست بود. پس از آن که توسط یهود بنی‏قینقاع در پی محاصره توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شکست خوردند، عبدالله بن اُبَیّ بهصفحۀ ۶۰رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اصرار می‏کرد که نسبت به آنها نیکی کند، تا آن جا که دست در زره آن‏حضرت نهاد و تا نگرفتن پاسخ مثبت رهایش نکرد. همچنین در لشکرکشی رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای جنگ احد، یهودیان و منافقانشان به نیروی نظامی‏ای که منافقان مدینه به‏فرماندهی عبدالله بن أبی تشکیل داده بودند پیوستند. گفته‏اند که این نیرو یک سوم سپاه‏اسلام و شمارشان سیصد تن بود. عبدالله بن اُبَیّ به منظور تضعیف مسلمانان، به بهانه این که‏جنگی در کار نیست[ - اقتباس از آیه شریفه ۱۶۷، سوره آل عمران: «لَوْ نَعْلَمُ قِتََالاً لاَتَّبَعْنََاکُمْ» ] پیش از جنگ، به مدینه بازگشت. نیز گفته شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به‏دلیل کفرشان آنان را باز گرداند و شمار آنها ششصد تن بود. در روایتی آمده است که‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روز اُحد بیرون آمد. پس از گذشتن از ثنیة الوداع، عبدالله بن اُبَیّ را در رأس‏دسته‏ای آراسته دید. پرسید: اینان کیستند؟ گفتند: عبدالله بن اُبَیّ در رأس ششصد تن ازهم پیمان‏های او از یهود بنی قینقاع، فرمود: آیا اسلام آورده‏اند؟ گفتند: یا رسول‏الله، نه.فرمود: به آنان فرمان بازگشت بدهید؛ زیرا ما از مشرکان علیه مشرکان کمک نمی‏گیریم[ - وفاء الوفاء، ج ۱، ص ۲ و ۲؛ مغازی واقدی، ج ۱، ص ۲۱۵ ] این شاخه از جریان نفاق، برجلوگیری از پیشرفت اسلام و شکست مسلمانان و آزارپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و توطئه‏چینی برای قتل آن حضرت تلاش فراوان کرد. غزوه‏ها و جنگ‏های‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گواه همهء این موارد است؛ و پژوهندهء سیرهء نبوی این حقیقت آشکار رابه آسانی در خواهد یافت. اما در طول دوران ده سالهء زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه تلاش‏این شاخه از منافقان برای آنان جز خواری و ذلت چیزی به بار نیاورد. رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با رهبر این شاخه و پیروان او و رویارویی آن حضرت با کارها ودسیسه هایشان به مقتضای مصالح اسلام و تداوم پیشرفت آن بود. آن حضرت طبق‏شرایط اسلام و به مقتضای حکمت الهی و خطاناپذیریش، صبر و بردباری و گذشت به‏خرج می‏داد و یا این که بر آنها سخت می‏گرفت و تنبیه‏شان می‏کرد. این شاخه و رهبرشان، عبدالله بن ابی، دیگر شاخه‏های نفاق، به طور پنهانی روابط حسنه‏داشتند. برای پژوهنده، این روابط، با کنار هم قرار دادن مضمون برخی روایت‏ها، دریافت وفهم نانوشته‏های میان سطور قابل کشف است. برای مثال در جنگ احد، پس از بروز شایعهصفحۀ ۶۱قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، برخی از مسلمانان که شیطان آنها را گمراه کرده بود، در حالی که‏فرار می‏کردند و از کوه بالا می‏رفتند و به هیچ کس توجّه نداشتند، گفتند: «ای کاش وکیلی‏را نزد عبدالله بن أبی بفرستیم تا از ابوسفیان برای ما امان بگیرد. ای مردم محمد کشته‏شده است، بنابر این پیش از آن که بیایند و شما را بکشند نزد خویشاوندان خود بازگردید.[ - السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۲۴۰ ] برخی گفتند: «اگر او پیامبر بود کشته نمی‏شد، پس به دین نخست خویش باز گردید[ - همان ]و برخی دیگر گفتند: ما دستمان را سوی آن‏ها دراز می‏کنیم، آنان خویشاوندان وعموزادگان ما هستند.[ - النزاع والتخاصم، مقریزی، ص ۴۳ ] صاحب کتاب «السیرة الحلبیه» می‏گوید: «این [عبارت اخیر]نشان می‏دهد که این گروه [فراری‏] نه از انصار، بلکه از مهاجران بودند.[ - السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۲۴۰ ] این سخن‏ها و اظهار نظرها به گونهء شک‏برانگیزی به این واقعیت اشاره دارد که میان‏منافقان قریش عبدالله بن اُبی بن سلول و ابوسفیان - سرکرده کفر در رویارویی با اسلام وکسی که پس از آن در رأس نفاق اموی و پناهگاه منافقان بود [ - النزاع والتخاصم، مقریزی، ص ۴۳ ] روابطی پنهانی وجودداشته است. بی‏تردید رهبر حزب سلطه در شمار کسانی بود که به منظور فرار، از صخره‏بالا رفت؛ دلایل خاص تاریخی این امر را اثبات می‏کند[ - ر. ک. الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج ۴، ص ۲۴۱-۲۵۱ ] مطلب دیگری که این ادعا را اثبات می‏کند و از قضایای مسلم تاریخی است، این که‏در جنگ احد، همه مهاجران بجز امیرمؤمنان علی علیه السلام ، از کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرارکرده‏اند. در خبر آمده است که أنس بن نضر، قبل از شهادتش در این جنگ، عمربن‏خطاب و چند تن دیگر از فراریان را که دست از جنگ کشیده بودند به جهاد و شهادت‏فرا خواند، اما آنها اجابت نکردند. روایت در این باره چنین می‏گوید: اَنس بن نضر،عموی انس بن مالک به عمربن خطاب و طلحة بن عبیدالله و چند تن دیگر از مهاجران وانصار رسید که دست از جنگ کشیده بودند. گفت: چرا نشسته‏اید؟ گفتند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلمصفحۀ ۶۲کشته شده. گفت: در این صورت زندگی پس از او را می‏خواهید چه کنید؟ برخیزید و برای‏همان چیزی که پیامبر مرده است شما نیز بمیرید! سپس خود به سوی دشمن رفت و جنگیدتا کشته شد[ - السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۸۸ ] این روایت ناظر بر این حقیقت است که آنها همراه وی به جنگ برنخاستند. بازگشت به گذشته که ناشی از تردید در نبوّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود، تنها به شماری‏از صحابه در جنگ احد محدود نمی‏شود، بلکه در همهء سختی‏ها و شکست‏ها وشرایطی که جریان باد مخالف می‏وزید، تکرار می‏شد. عمر بن خطاب، خود دربارهءتکرار این تردید، آن هم به صورتی شدیدتر، در روز صلح حدیبیه برای ما سخن‏می‏گوید؛ که شک در آن روز وی را به اندیشه تمرد نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و قیام علیه‏او واداشت. او می‏گوید: «چنان به شک افتادم که از هنگام اسلام آوردنم تا به آن روزچنین شک نکرده بودم. اگر در آن روز پیروانی می‏یافتم، زیر بار این صلح نمی‏رفتم»[ - مغازی واقدی، ج ۲، ص ۷ و ۶ ] خنده‏دار و گریه‏آور این است که چنین گزافه گویی‏هایی از این صحابه تنها هنگامی‏شنیده می‏شد که ترس از میان رفته بود، و بیم خطر وجود نداشت. یعنی همان حالتی که‏زبان‏های تند به سخن درمی‏آید. هرگاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از لاف زدن‏های دروغین‏شان‏به تنگ می‏آمد به قصد خاموش کردن آنها ترسشان را یادآور می‏شد، چنان که در روزحدیبیه فرمود: «آیا جنگ احد را فراموش کرده‏اید که بالا می‏رفتید و به هیچ کس توجّه‏نداشتید و من از دنبال شما را صدا می‏زدم؟ آیا جنگ احزاب را فراموش کرده‏اید که ازبالا و پایین بر سر شما ریختند و چشم‏ها برگشت و جان‏ها به گلو رسید؟ آیا فراموش‏کرده‏اید روز چنان را؟...[ - همان، ص ۶۰۹ ]۴- حزب اموی فتح مکّه یکی از نقاط عطف اصلی تاریخ اسلام است. پس از آن بود که مسلمانان ازحالت یک گروه انقلابی به نیرویی متمرکز و قدرتمند و دولتی پیروزمند و چیره تبدیلصفحۀ ۶۳شدند؛ و مشرکان متحد و به هم پیوسته، در روند حوادث، به صورت گروه‏هایی پراکنده‏و ناتوان و شکست خورده درآمدند. هوشمندان سودپرست قریش، امثال عمروعاص، خالد بن ولید، پیش از دیگران این‏موضوع را دریافتند؛ و پس از آن که یقین کردند چاره‏ای جز پذیرش اسلام ندارند، به آن‏گرویدند. اما بیش‏تر اموی‏ها بر ستیز و دشمنی خود پای فشردند، تا آن که پرچم‏های فتح‏اسلامی در برابرشان نمودار گشت؛ و اینان در شمار آزادشدگان قرار گرفتند. اموی‏ها پس‏از شکست در فتح مکّه به اسلام درآمدند ولی دل‏هایشان هرگز از کوثر اسلام سیراب‏نگشت. حقیقت نفاق و اصرار اینان بر کفر، از واقعیت‏های مسلم تاریخ است که هیچ‏منصفی در ثبوت آن تردید نمی‏کند. شواهد این واقعیت آشکارتر از آن است که باتأویل‏های حق گریزان و حقیقت ستیزان قابل انکار باشد. پس از آن که عثمان زمام امور خلافت را به دست گرفت، ابوسفیان نزد او رفت وگفت: پس از «تَیْم» و «عدی» خلافت به تو رسید بنابر این آن را چون گوی بچرخان؛ وبنی‏امیه را میخ‏های آن قرار ده، زیرا این حکومت است و من بهشت و جهنمی‏نمی‏شناسم[ - النزاع والتخاصم، ص ۴۴ ] آن گاه که کارها به نفع معاویه سامان گرفت، روزی مغیرة بن شعبه با وی‏خلوت کرد و گفت: «یا امیرالمؤمنین، تو به آرزوی خویش رسیدی، کاش عدل را آشکارکنی و نیکی را گسترش دهی، تو امروز سروری یافته‏ای و چنانچه به برادران خود ازبنی‏هاشم بنگری و با آنان صلهء رحم کنی، به خدا سوگند امروز چیزی که تو را بترساندنزدشان نخواهی یافت[ - مروج الذهب، ج ۴، ص ۴۱؛ شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص ۴۶۳ با اندکی تفاوت ] معاویه برآشفت و پرده از کفر و جاهلیت خویش برداشت و گفت: «هیهات، هیهات،برادر تَیْمی [یعنی ابوبکر] حکومت یافت، پس به عدالت رفتار کرد و کرد آنچه کرد. به‏خدا سوگند پس از مرگش یاد و نام او هم نیست شد، جز این که می‏گویند کسی به نام‏ابوبکر هم بود. پس از او آن برادر عدوی [عمر] حکومت را به دست گرفت و ده سالصفحۀ ۶۴خلافت کرد. به خدا سوگند که پس از مرگ او نام و یاد او هم نیست شد، جز این که کسی‏بگوید عُمَری هم بود. سپس برادرمان عثمان حکومت یافت؛ و مردی زمام امور را به‏دست گرفت که هیچ کس نسب او را نداشت؛ و او نیز کرد آن چه کرد. به خدا سوگندهمین که از دنیا رفت نام و یاد و رفتار او نیز از میان رفت. ولی هنوز هم نام برادر هاشمی‏[محمد صلی الله علیه و آله و سلم ] همه روز پنج بار با صدای رسا نام برده می‏شود که «اشهد انّ محمداًرسول الله»! ای مادرمرده، از این پس به خدا سوگند جز این که این نام را به خاک‏بسپاریم، کاری نداریم... ![ - مروج الذهب، ج ۴، ص ۴۱؛ شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص ۴۶۳ با اندکی تفاوت ] می‏بینیم که یزید نیز با صراحت تمام کفر خود و پدرانش را اعلام می‏دارد و با مثل‏زدن به شعر ابن زبعری خشنودی خود را از کشتن سیدالشهدا بیان می‏دارد؛ و می‏گوید:لیت اشیاخی ببدر شهدوا#جزع الخزرج من وقع الأسل‏#لأهلوا واستهلوا فرحاً#ثم قالوا یا یزید لا تُشل‏#قد قتلنا القَرْم من ساداتهم‏#وعدلناهُ ببدر فاعتدل‏#لعبت هاشم بالملک فلا#خبرجاء ولا وحیٌ نزل[ - اللهوف، ص ۷۹ ] ای کاش پدرانم که در بدر کشته شدند، نالهء کشتگان از دم شمشیر خزرج رامی‏شنیدند. و شادی می‏کردند و دیگران را در شادی خویش شرکت می‏دادند و سپس‏می‏گفتند: یزید! دست مریزاد! من از خندف نباشم اگر از رفتار فرزندان احمد انتقام‏نگیرم! هاشم پادشاهی را به بازی گرفت وگرنه، نه خبری رسید و نه وحیی فرود آمد! اموی‏ها پس از شکست در فتح مکّه به اسلام درآمدند؛ و روند حوادث را زیر نظرگرفتند به امید این که شاید پس از رسول خدا دین اسلام از مسیر اصلی خود منحرف واوضاع به حالت پیشین باز گردد و امید رسیدن به موقعیّتی که در روزگار جاهلیت داشتندتجدید می‏شود و بار دیگر، با پوشش اسلامی زمام امور را به دست می‏گیرند. ابوسفیان در حضور عثمان از این آرزو پرده برداشته می‏گوید: «ای بنی‏امیه حکومتصفحۀ ۶۵را مانند گوی در هوا بگیرید، به آن که ابوسفیان سوگند می‏خورد، من همیشه برای شماآرزو می‏کردم و شما باید آن را برای فرزندانتان به ارث بگذارید»[ - مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۵۱-۳۵۲ ] در نقل دیگری آمده‏است: «ای گروه بنی امیه، پس از آن که خلافت میان قبایل تیم و عدی قرار گرفت من نیزدر آن طمع بستم و سرانجام به شما رسید. پس، آن را میان خود مانند گوی در هوابگیرید، به خدا سوگند که نه بهشتی در کار است و نه جهنمی![ - الاغانی، ج ۶، ص ۳۵۶. (ذکر ابی‏سفیان و خبره ونسبه) ] عبدالله علایلی در کتاب «الامام الحسین» خویش می‏نویسد: این سخن ابوسفیان که‏می‏گوید: «من پیوسته آن را برای شما آرزو می‏کردم»، ما را به این نکته رهنمون می‏کند که‏حزب اموی از قبل وجود داشت و زیر پوشش خلفا عمل می‏کرد و در خفا فعالیت داشت‏وگرنه به چه دلیل وی خلافت را برای امویان آرزو می‏کرد؟ اینان که در اسلام هیچ سابقه‏ای‏نداشتند، تنها افتخارشان به این بود که به طور آشکار با خدا و رسول به ضدیت بپردازند[ - الامام الحسین علیه السلام ، ص ۳۰ ] بدون شک توجّه علایلی به این نکته که حزب اموی از پیش وجود داشته بجاست،ولی پرسش او دربارهء سبب امید ابوسفیان مبنی بر اینکه «روزی خلافت به بنی‏امیه‏برسد» نابجا می‏باشد؛ زیرا غصب خلافت از شایستگان آن و تعیین‏شدگان از جانب‏رسول خدا و محروم ساختن آنها از منصبی که حق آنان بود؛ و قرار گرفتن آن - به تعبیرخود ابوسفیان در کم‏ارزش‏ترین قبیله قریش - همان چیزی بود که امویان را نیز به طمع‏خلافت انداخت. ابوسفیان خود به صراحت در این باره می‏گوید: «خلافت در تَیْم وعدِی قرار گرفت تا آن که من نیز در آن طمع بستم». دلیلش هم این بود که اموی‏ها خود رااز دو خلیفه نخست با شرافت‏تر، پرجمعیّت‏تر و در دانش و مهارت و زیرکی برترمی‏دانستند؛ و حال که امر خلافت چنین بی قدر و شأنش چنین پست شده است، چراآنها نباید در آن طمع بورزند؟ اموی‏ها با تفکر حزبی، در ظاهر به اسلام گرویدند و از همان آغاز بخت و اقبال دیگرشاخه‏های نفاق و همفکران خود را، که دست اندر کار ایجاد مانع بر سر راه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صفحۀ ۶۶بودند حس کردند و در پی آنان رفتند، تا همانند دورانی که زیر پوشش کفر با یکدیگرهمکاری داشتند، اینک نیز زیر پوشش هویت اسلامی باهم پیوند همکاری برقرار کنند[ - اگر بیم خروج از مقصد گفتار نبود، دلایل چندی را درباره این همکاری سابقه‏دار میان اموی‏ها و دیگر شاخه‏های نفاق ارائه می‏دادیم و برای شناخت موارد این همکاری دیرینه مطالعه کتاب ارزشمند «الصحیح من سیرة النّبی الاعظم» توصیه می‏گردد ] روابط دیرین گذشته، راه همکاری میان حزب اموی و دیگر شاخه‏های نفاق را هموارساخت؛ ولی کشف شواهد نشان دهندهء این همکاری - بجز برخی اشاره‏های حاکی ازآمادگی طرفین برای این کار - پس از غزوه فتح تا هنگام رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای‏پژوهشگران دشوار است. در روایتی که مسلم نقل کرده آمده است: ابوسفیان همراه چند تن‏دیگر به جمع سلمان و صهیب و بلال وارد شد. گفتند: «به خدا سوگند، دشمن خدا[ابوسفیان‏] از شمشیرهای خدا جان سالم به در برد! در این میان ابوبکر گفت: آیا به بزرگ وسرور قریش چنین سخنی را می‏گویید؟! و چون پیامبر۶ آمد موضوع را به آن حضرت‏گزارش داد. وی فرمود: ای ابوبکر، شاید آن‏ها [سلمان و...] را به خشم آورده‏ای! بدان که اگرآنان را خشمگین کرده باشی پروردگار خویش را خشمگین ساخته‏ای!...[ - صحیح مسلم (به شرح نووی)، مجلد هشتم، بخش شانزدهم، ص ۶۶ (فضایل سلمان، بلال و صهیب) ] اما پس از رقم خوردن نتایج سقیفه به نفع جریان نفاق، دست یافتن به شواهدهمکاری میان آن‏ها برای پژوهشگران چندان دشوار نیست؛ و دلایل بسیاری آن را به‏اثبات می‏رساند. موضع‏گیری مقطعی ابوسفیان و تقاضای وی برای بیعت باامیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، نیز نمی‏تواند این دلایل را مخدوش سازد؛ زیرا که هر چند وی‏در آغاز، نتایج سقیفه را نادرست خواند، ولی این موضع‏گیری نه از سر خیرخواهی،بلکه برای رسیدن به هدف‏های پلید خود او یعنی یورش بی‏رحمانه به اسلام، بلافاصله‏پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، و به جان هم انداختن مسلمانان بر سر خلافت و ساقطکردن حاکمیت اسلام و بازگرداندن مردم به وضع دوران جاهلیت و اعادهء رهبری پیشین‏قریش بود. امیرالمؤمنین علیه السلام که از قصد ابوسفیان در این موضع‏گیری آگاه بود، او را طردکرد و بر او خشم گرفت و فرمود: «به خدا سوگند، تو از این پیشنهاد هدفی جز فتنه‏نداری؛ چرا که همیشه برای اسلام، خواهان شرّ و بدی بوده‏ای...[ - الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۶ ]صفحۀ ۶۷همه یا دست کم اکثریت صحابه، از طریق تعالیم و روشنگری‏های رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏دانستند که مراد از «شجره ملعونه» در قرآن، بنی امیّه هستند؛ این بخشی از اطلاعات‏مربوط به پرونده آشوب و فتنه‏های آینده بود که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به طور کامل برای امّت‏اسلامی روشن ساخت[ - این حقیقت را شمار زیادی از صحابه به طرق گوناگون از رسول اکرم صلی الله علیه و آله ، نقل کرده‏اند، ر. ک. المیزان فی تفسیرالقرآن، ج ۱۳، ص ۱۴۸ - ۱۴۹ ] پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با این شیوه، برای شناخت راه روشن و خلفای پس از خویش حجت را برمردم تمام کرد. حذیفة بن یمان گوید: «به خدا سوگند، نمی‏دانم که یارانم فراموش‏کرده‏اند و یا خود را به فراموشی زده‏اند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سران همهء فتنه‏هایی را که شمارپیروانشان به سیصد تن یا بیش‏تر برسد، تا پایان دنیا برای ما معرفی کرد؛ و از آنها به نام ونام پدر و نام قبایلشان یاد فرمود.[ - سنن ابی داود، ج ۴، ص ۹۵، حدیث شماره ۴۲۴۰۳ ] بنابر این رهبری حزب سلطه که خود از صحابه بود، بنی امیه را خوب می‏شناخت،دلیلش هم این که چون از کعب الاحبار یهودی دربارهء موضوع جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وحوادث پس از آن در کتاب‏هایشان پرسید، گفت: ما در این کتاب‏ها می‏بینیم که پس ازصاحب این شریعت و دوتن از یاران او، حکومت به دشمنانش می‏رسد که بر سر دین بااو جنگیدند و او نیز با آنها پیکار کرد. عمر چندین بار کلمه استرجاع را بر زبان راند وسپس گفت: ای پسر عباس، آیا می‏شنوی؟ به خدا سوگند، من نیز مانند همین موضوع رااز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده‏ام، از آن حضرت شنیدم که فرمود: «بنی امیه بر منبر من بالا خواهندرفت، زیرا در خواب دیدم که میمون‏وار از آن بالا می‏روند؛ و آیه «وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی‏أَرَیْنََاکَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ[ - و آن رؤیایی را که به تو نمایاندیم و [نیز] آن درخت لعنت شده در قرآن را جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم [اسراء (۱۷)، آیه ۶۰] ] دربارهء آنان نازل شده است[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۱۱۵ ] زبیر بن بکار در «الموقفیات» مطلبی را از مغیرة بن شعبه آورده که نقلش در این جابی‏مناسبت نیست. مغیره گوید: روزی عمر به من گفت: ای مغیره آیا از روزی که چشم تصفحۀ ۶۸بر اثر جراحت نابینا شده است هیچ می‏بینی؟ گفتم: نه. گفت: به خدا سوگند بنی‏امیه اسلام راهمانند این چشم تو چنان نابینا خواهند کرد که نداند به کجا می‏رود و از کجا می‏آید!...[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۱۱۵ ] اما رهبر حزب سلطه با وجود همه آگاهی نسبت به این موضوع، در چارچوب روابطدوستانه‏ای که اساس آن رو برگرداندن از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود، با حزب اموی همکاری‏بسیار نزدیکی داشت. نکته قابل توجّه این که «بیش‏تر امیران و حکمرانانِ روزگار ابوبکر، عمر و عثمان ازبنی‏امیه بودند.[ - الامام الحسین علیه السلام ، ص ۱۹۲ ] این در هنگامی بود که رهبری این حزب، بنی‏هاشم را از هرگونه‏منصبی چون فرماندهی یا والیگری و یا فروتر از آن منع کرده بود. استدلال عمر برای ابن‏عباس دربارهء موضع سخت‏گیرانه‏اش در منع بنی‏هاشم از این گونه منصب‏ها، این بود که‏هرگاه بنی‏هاشم منصبی را در ادارهء امور امّت به دست گیرند، مردم را به سوی صاحبان‏حقیقی خلافت هدایت می‏کنند و آنان را نسبت به کسانی که در صدد باز داشتن و روی‏گرداندن مردم از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند آگاه می‏سازند؛ و این چیزی بود که حزب سلطه‏هرگز به آن تن نمی‏داد. عمر خطاب به ابن عباس دربارهء این موضوع می‏گوید: «ای پسرعباس، عامل حِمْص مُرد. او از اهل خیر بود و اهل خیر اندکند. امیدوارم تو از آنان باشی،در حالی که در دلم، از تو امید چیزی دارم که از تو ندیده‏ام و این مرا رنج می‏دهد، نظر تودربارهء کارگزاری چیست؟ گفتم: کارگزاری را نخواهم پذیرفت تا آنچه را در دل داری‏برایم بازگویی. گفت: می‏خواهی چه کنی؟ گفتم: می‏خواهم؛ زیرا اگر چیزی باشد که ازآن بر خود می‏ترسم، من نیز مانند تو نگران می‏شوم و اگر چیزی است که آن در وجود من‏نیست باشد، می‏دانم که اهل آن نیستم و کارگزاری تو را می‏پذیرم، زیرا کم‏تر چیزی است‏که آن را بخواهی و در انجام آن کوتاهی کنی. عمر گفت: ای ابن عباس من بیم آن دارم که‏مرگ من فرا رسد و تو بر سر حکومت خود باشی و آن گاه از مردم بخواهی که به سوی‏شما بیایند اما جز خودتان کسی نپذیرد.[ - مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۳۰؛ بلکه حتی از این که بنی هاشم، پس از مرگ وی به خلافت دست یابند و مردم را به سوی خود بخوانند نیز جلوگیری می‏کند ]صفحۀ ۶۹بنابراین خلیفه دوم نه تنها از رسیدن خلافت به تعیین شدگان از سوی خداوند بلکه‏حتی از این که بنی هاشم، پس از مرگ او، به خلافت برسند و مردم را به خودشان‏بخوانند ابا دارد. اما حزب سلطه، خود از همان آغاز برای بر سر کار آمدن و به دست‏گرفتن زمام امور تلاش داشت. و مقدمات زمامداری بنی‏امیه را نیز پس از خود فراهم‏آورد؛ زیرا امویان را تنها گروهی می‏دید که ادامه دهنده فکری و عملی راه خود وتضمینی برای استمرار کینه به اهل بیت باشند، به طوری که رودرروی آنان بایستند و آنان‏را از حقّ تصدّی امور مسلمانان محروم و معزول سازند. پس از رقم خوردن نتایج سقیفه به نفع حزب سلطه، دلجویی این حزب از اموی‏ها درراستای همکاری جدید و به منظور رویارویی مداوم با اهل بیت از پدیده‏های آشکارتاریخ اسلام پس از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. برای تأیید این واقعیت همین بس که میان خلیفه دوم، عمر بن خطاب، و معاویة بن‏ابی‏سفیان - آزادشده‏ای که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بارها او را لعنت کرده و به مسلمانان فرمان داده‏بود هرگاه او را بر منبرش بیابند بکشند - روابطی دوستانه و نزدیک وجود داشت[ - ر. ک. الغدیر، ج ۱۰، ص ۱۴۲-۱۴۵ ] خلیفه‏دوم از همان نخست با معاویه خلوت می‏کرد. تاریخ رویدادی را از دوران نخست‏حکومت عمر بن خطاب و دوران کودکی امام حسین علیه السلام از زبان خود وی نقل می‏کند. آن‏حضرت فرمود: بر منبر عمربن خطاب بالا رفتم و گفتم: از منبر پدر من پایین بیا و بر منبرپدر خودت برو. گفت: پدر من که منبر نداشت! آن گاه مرا در کنار خود نشاند. هنگامی که‏از منبر پایین آمد مرا به خانه برد و گفت: پسرم، چه کسی این (جمله) را به تو آموخته‏است. گفتم: هیچ کس این را به من نیاموخته است! گفت: چه خوب است در مجالس ماشرکت کنی! امام حسین علیه السلام می‏گوید: من روزی‏رفتم و او را با معاویه تنها دیدم. پسر عمربر در خانه ایستاده بود و به او اجازهء ورود داده نشده بود. پس از آن عمر مرا دید و گفت:پسرم چرا نیامدی؟ گفتم: آمدم ولی تو با معاویه خلوت کرده بودی و پسرت بازگشت ومن نیز بازگشتم. گفت: تو از عبدالله عمر به اجازه سزاوارتری، همانا خداوند و شما درسر ما چیزی رویانده‏اید که می‏بینی!...[ - تاریخ ابن عساکر (ترجمة الامام الحسین علیه السلام )، ص ۱۴۱، حدیث ۱۷۹ ]صفحۀ ۷۰نزد عمر سخنی از معاویه به میان آمد، گفت: «جوان و آقازاده قریش را وانهید! او ازکسانی است که در حالت خشم می‏خندد و در او تأثیر نتوان گذاشت، مگر در حالت‏خشنودی و او آنچه را که باید از روی سرش بردارد، از زیر گام‏هایش برمی‏دارد.[ - البدایه والنهایه، ج ۸ ، ص ۱۳۳ ] عمراین سخن را دربارهء کسی می‏گوید که خدا و پیامبر، او و پدر و پسرش را لعنت کرده‏اند. معاویه در برابر عمر فروتنی و چاپلوسی می‏کرد و هرگاه در موضوعی از خشنودی اوفراتر می‏رفت با زبان لابه و افتادگی، خطاب به او می‏گفت: «یا امیرالمؤمنین، مرا بیاموز تافرمان ببرم[ - همان ] او در این زمینه نقشی را بازی کرد که پدرش، ابوسفیان - نظریه‏پرداز حزب‏اموی - برای او ترسیم کرد و طی وصیتی خطاب به او گفت: پسرم، گروه مهاجران از ماپیشی گرفتند و ما عقب ماندیم در نتیجه آنها آقا و پیشوای ما گردیدند و ما فرمانبردارشدیم و هرگاه کار بزرگی به تو سپردند از آن سر متاب که گام در میدان مسابقه نهاده‏ای؛پس با رقیبان رقابت کن و هرگاه به آن دست یافتی برای فرزندانت به ارث بگذار[ - همان، ص ۱۱۶ ] امویان تردیدی در اعتراف به این حقیقت که از نسل ابوبکر و عمر هستند و آنان‏امتداد حزب سلطه هستند ندارند، بلکه آنان با کسانی که زشتی‏هایشان را برایشان عیب‏می‏گیرند، مناقشه می‏کنند و می‏گویند: دو فرد نخستین (ابوبکر و عمر) اگر خوبی کرده‏انداز آنان پیروی کرده‏ایم و چنانچه تباهی کرده‏اند، به مذمت و عیب‏جویی سزاوارترند. معاویه در نامه، جوابیه‏ای به محمد بن ابی‏بکر می‏نویسد: ما و پدرت در روزگارپیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم باهم بودیم. و نگاهداشت حق پسر ابوطالب را بر خود لازم و فضیلت اورا بر خود آشکار می‏دیدیم. پس از آن که خداوند آنچه را نزدش بود برای پیامبرش‏برگزید و آنچه را که به او وعده داده بود به کمال رساند و دعوت او را نمودار و دلیل وحجتش را آشکار ساخت، او را نزد خویش برد. آن گاه پدر تو و فاروق او [عمر] نخستین‏کسانی بودند که حق او را ربودند و با او به مخالفت برخاستند و هر دو بر این امصفحۀ ۷۱همداستان شدند و پیش رفتند... پس ای پسر ابوبکر هشدار که به جزای کارت خواهی‏رسید. پای از گلیم خویش بیرون مگذار و از برابر دانستن خود با کسی که بردباری او به‏وزن کوه‏هاست و تسلیم زور نمی‏شود و در بردباری هیچ کس به پای او نمی‏رسد برحذرباش. راه او را پدر تو هموار کرد و ملک او را بنا نهاد و استوار ساخت. بنابر این اگر در آنچه ما برآنیم بر حق باشیم، آغازگرش پدرت بود؛ و اگر جور و ستم‏است، پدرت آن را بنیاد نهاد و ما شریکان اوییم، راه او را در پیش گرفته‏ایم و به رفتار اواقتداکرده‏ایم. اگر پدر تو در مخالفت با پسر ابوطالب از ما پیشی نگرفته بود، ما با وی مخالفت‏نمی‏کردیم، و تسلیم می‏شدیم. ولی هنگامی که دیدیم پدرت چنین کرد ما نیز گام جای‏گام او نهادیم. پس در آنچه به نظرت رسیده است یا پدرت را نکوهش کن یا دست بردار...[ - وقعة صفین، ص ۱۲۰-۱۲۱ ] عبدالله بن عمر، پس از شهادت حسین بن علی علیه السلام ، به یزید بن معاویه چنین نوشت:اما بعد، هر آینه مصیبت بزرگ شد و بلا سخت گردید و در اسلام حادثه‏ای بزرگ روی‏داد و هیچ روزی چون روز قتل حسین نیست. یزید در پاسخ نوشت: اما بعد. ای احمق! مابه خانه‏ای نو با فرشی پهن شده و بالش‏های مرتب شده رسیدیم و برای دفاع از آن‏جنگیدیم، اگر حق با ما باشد که بر سر حقمان جنگیده‏ایم و اگر با دیگران باشد، در این‏صورت پدرت نخستین کسی بود که این سنّت را پی نهاد و حق را از اهل آن ستاند![ - نهج الحق، ص ۳۵۶ ] ریشه ارتباط میان حزب اموی با شاخه منافقان ساکن مدینه را در جنگ اُحد می‏توان‏جست و جو کرد، در آن هنگام که صحابهء فراری که رهبر حزب سلطه نیز میان آنها بود ازصخره بالا رفته بودند و آرزو می‏کردند ای کاش کسی نزد عبدالله بن اُبیّ بن سلّول‏می‏رفت تا برای بخشیدن‏شان نزد ابوسفیان وساطت کند. این موضوع کاشف از روابطخاص میان ابن سلّول و ابوسفیان در آن هنگام است. اما ارتباط حزب اموی با منافقان اهل کتاب، روشن‏تر از آن است که نیاز به بیان داشته‏باشد. زیرا یاران سویی که امویان از منافقان یهود و نصارا برگزیده بودند، پدیده آشکاری‏است که هر کس اندک شناختی نسبت به تاریخ بنی‏امیه داشته باشد از آن آگاه است. برای‏اثبات این موضوع کافی است که از افرادی همچون کعب الاحبار، نافع بن سرجس،سرجون، ابن اثال و ابوزبید نام برده شود. صفحۀ ۷۲میزان زیانی که حزب اموی، از نظر فکری، عملی، کمی و کیفی به اسلام و مسلمانان‏وارد کرد، از همهء شاخه‏های نفاق بیش‏تر است؛ زیان هایی که هنوز هم مسلمانان ازآموزه‏های آن متأثر هستند؛ آموزه‏هایی که از اسلام نیست، ولی بدان چسبانده شده و ازبدعت‏های امویان در زمینه‏های حدیث، فقه، تفسیر و تاریخ به شمار می‏رود. با وجود این، حزب اموی همهء توفیق خود را در سوار شدن بر گردهء امّت اسلام ومشوّه ساختن عقاید و تاریخ و تباه گردانیدن زندگی آنان، مدیون حزب سلطه است و تاروز رستخیز، بازهم گناهی از گناهان فراوان این حزب به شمار می‏آید. سخن آخر این که، در دایره نفاق کسانی بودند که شاخه‏ای را با خطی مشخص ومعین تشکیل نمی‏دادند، بلکه خواسته‏های‏شان تنها به امور دنیوی محدود می‏شد که آن‏هم در حالت‏های خشم و خشنودی متزلزل بود و تفاوت می‏کرد. مثل عمرو بن عاص،خالد بن ولید، مغیرة بن شعبه، ابوموسی اشعری، سمرة بن جندب، ابوهریره و دیگران.دنیایی که این افراد خواهان و جویای آن بودند در جمع علی و فرزندانش دست یافتنی‏نبود، از این رو بیش‏ترشان در طول دوران زندگی خویش از خط خدمت به حزب سلطه‏یا حزب اموی بیرون نرفتند. بنابر این در این گفتار از بررسی مفصل مواضع آنهاخودداری می‏شود. صفحۀ ۷۳۱ - سقیفه ۲ - خلافت عمر بن خطاب ۳ - خلافت عثمان ۴ - دوران معاویه ۱ - جدایی میان امویّت و اسلام در بخش نخست پیشگفتار این کتاب گفتیم که چگونه معاویة بن ابی‏سفیان در دوران‏رهبری جریان نفاق با استفاده از عنوان دین همهء امّت را گمراه ساخته بود! به این ترتیب‏که بر نام اهل بیت و یادکرد فضایلشان سرپوش نهاده از طریق جاعلان حدیث قداست‏دروغینی را به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای خود و شماری دیگر از رهبران نفاق و کسانی که باآن همسو بودند و برای غصب حق الهی خلافت از ائمه آن را پشتیبانی می‏کردند دست وپا کرد. معاویة بن ابی‏سفیان از راه تأسیس فرقه‏هایی که دین را در توجیه رفتار امویان‏تفسیر می‏کردند، مانند مذهب جبریون و مذهب مرجئه - که در پراکنده ساختن قبایل صفحۀ ۱۴۸طبقات امّت اسلامی و وارد آوردن فشار فراوان بر شیعه، به وی بسیار کمک کردند - امّت‏اسلامی را از قیام و ایستادگی علیه ستم و ستمگران باز داشت. با توجّه به این که دوران حکومتش به درازا کشید اکثر امّت فریفته گمراهی دینی اموی‏گشتند و معتقد شدند که حکومت معاویه شرعی است و تداوم بخش خلافت اسلامی‏پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله است؛ و وی امام این امّت است و جانشینان وی نیز جانشین‏شرعی پیامبرند. با کمال تأسف همه امّت کورکورانه به این گمراهی تن دادند و فرمانبرداراو شدند. به طوری که نه تنها جز او را نمی‏شناختند بلکه فکر این را هم که ممکن است‏حقیقت چیز دیگری باشد نمی‏کردند! ابن زیاد در خطبه‏ای که طی آن مردم را وادار ساخت تا از مسلم بن عقیل دست‏بردارند گفت: به اطاعت خداوند و فرمانبرداری پیشوایان خویش چنگ بزنید[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۷۵ ] و مسلم بن عمرو باهلی است که مسلم بن عقیل علیه السلام را مخاطب قرار داده و در حالی‏که به گمراهی خویش افتخار کرده می‏گوید: من پسر کسی هستم که هنگام انکار تو نسبت‏به حق آن را شناخت، و هنگام خیانت تو نسبت به امامش، او خیرخواهی کرد و آن‏گاه که‏تو سر برتافتی و مخالفت ورزیدی، او شنید و فرمان برد[ - همان، ص ۲۸۱ ] عمرو بن حجاج زبیدی - از سران سپاه اموی در کربلا - فریادزنان مردم کوفه را به‏جنگ با حسین علیه السلام تشویق می‏کرد و می‏گفت: ای مردم کوفه پایبند فرمانبرداری وجماعت خویش باشید و در کشتن کسی که از دین بیرون رفته و با امام مخالفت ورزیده‏است تردید نکنید[ - همان، ص ۳۳۱ ] این وضعیت کوفه و عراق بود، اما در شام مردم بر این باور بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، جزبنی‏امیه خویشاوند و خاندانی که وارث او باشند، نداشت[ - ر. ک. مروج الذهب، ج ۳، ص ۴۳ ]صفحۀ ۱۴۹حکومت اموی با همه وجود می‏کوشید تا وجههء دینی را که با تلاشی درازمدت و ازراه مکر و فریب برای خود دست و پا کرده بود حفظ کند. مطمئن‏ترین راه شکست و نابودی این چارچوب دینی، این بود که مردی بابرخورداری از موقعیّت دینی و پذیرفته شده در نزد امّت اسلامی قیام کند؛ چرا که قیام اوضامن رسوایی چهرهء دروغین بنی‏امیه بود، و جاهلیت و فاصله بسیار حکومت‏شان ازتعالیم اسلامی را آن چنان که بود روشن گرداند؛ و این مرد کسی جز حسین بن علی علیه السلام نبود. زیرا که آن حضرت در قلب اکثریت قاطع مسلمانان دارای جایگاهی بلند بود؛ و اورا دوست می‏داشتند، حرمت می‏نهادند و تعظیم می‏کردند. معاویه که به این حقیقت آگاه‏بود، از هر گونه رویارویی آشکار با امام حسین علیه السلام دوری می‏جست و می‏کوشید تا در راه‏قیام آن حضرت با مراقبت و مدارای شدید مانع ایجاد کند. چنان که از برخی روایت‏ها -که در متن کتاب نقل خواهد شد - برمی‏آید، معاویه قصد داشت که اگر امام قیام کرد و وی‏بر آن حضرت دست یافت از او درگذرد. زیرا به خوبی دریافته بود که ریختن خونی چنین‏مقدس حماقتی است بزرگ؛ و حکومت اموی را از همه جامه‏های دروغین دینی که برخود پوشیده بود برهنه می‏کند. اما پسرش یزید که از هوش و تجربه سیاسی پدرش بی‏بهره بود این حماقت بزرگ را مرتکب شد! در روز عاشورا در کربلا، سپاه اموی جز به کشتن حسین علیه السلام رضایت نداد: او را ویاران و اهل بیت بزرگوارش را در دل این روز کشتند؛ در حالی که آب را به رویشان بسته‏بودند؛ تا آن که تشنگی بر آنان چیره گشت، در حالی که در میانشان حتی کودک‏شیرخواره بود! سپس کارهای دیگری که کردند مانند تاختن اسبان بر پیکرهایشان و به‏اسارت بردن دختران نبوّت با آن صورت مشهور: سر و پا برهنه و بدون پوشش و پرده؛ وسرهای کشتگان را همراه با اسیران از کربلا به کوفه و از آن‏جا به شام انتقال دادند. این رفتار، پرده از چهره ضد دینی امویان برداشت؛ و حقیقت ضد دینی و ضد انسانیشان‏را آشکار گردانید. سرهای بریده، اسیران و سربازان برگشته از جنگ، گواهان زنده وآشکاری بودند که جایگاه موهوم دینی امویان در نفوس مسلمانان را متزلزل ساختند. صفحۀ ۱۵۰موضع‏گیری امام حسین علیه السلام کار امویان را دشوارتر کرد؛ زیرا آن حضرت نه بر جنگ‏پای فشرد و نه آن را آغاز کرد؛ و به آنان فرصت داد بلکه از کشتن او و خاندان و یارانش‏بپرهیزند. اما سپاه بنی‏امیه پای فشردند و جز به کشتن‏شان رضایت ندادند؛ و این موجب‏افزایش رسوایی آنان در میان مسلمانان گشت. حماقت سپاه اموی در کربلا در روز عاشورا، آنان را کور ساخته بود؛ و غافل بودند که‏با کشتن حسین علیه السلام ، در واقع شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را می‏کشند. از کسانی که این حقیقت را دریافت حرّ بن یزید ریاحی بود. دل وی از این فاجعه‏چنان به درد آمد که در روز عاشورا بهشت را بر دوزخ برگزید و به صف امام علیه السلام پیوست‏و در رکاب او به شهادت رسید. سپاه اموی با پای فشردن بر قتل حسین علیه السلام ، علیه اصل اسلام شورید. امام علیه السلام نیز دراحتجاج‏های روز عاشورای خود علیه آنان به منظور رسواسازی و آشکار ساختن‏دشمنی‏شان نسبت به اسلام اصرارشان بر کشتن وی و خودداری از پذیرش پیشنهادش رابسیار دست کم گرفت و بی اهمیت تلقی کرد؛ و برای همه آن جمعیّت انبوه حاضر درسرزمین کربلا و شاهدان آن رویداد، حقیقت نفاق اموی را آشکار ساخت. از آن پس نیزاخبار دردناک رویدادهای عاشورا میان آحاد امّت پیچید؛ تا بدین ترتیب یکی از افق‏های‏مهم پیروزی حسینی یعنی جدایی امویت از اسلام تحقق یابد. اگر واقعه کربلا نمی‏بود، حکومت امویان با عنوانی دینی استمرار می‏یافت و باگذشت روزها و سال‏ها، در اذهان مردم چنین رسوخ می‏کرد که اسلام چیزی جز آنچه‏بنی امیه می‏گویند و عمل می‏کنند نیست. اگر واقعه عاشورا نبود، امکان جداسازی میان امویت و اسلام نیز وجود نداشت. این‏سخن به این مفهوم بود که اگر روزی امویت زوال پذیرفت زوال اسلام نیز حتمی است!در نتیجه همهء قیام‏ها و انقلاب‏هایی که علیه ستم امویان برپا شد، علیه اسلام تلقی می‏گردید. اما پیروزی حسینی در عاشورا موجب شد که همه قیام‏ها و انقلاب‏های پس ازعاشورا به نام اسلام و زیان اموی‏ها تلقی شود. [ - در این‏جا نباید یادآوری این نکته را از یاد برد که خوارج نیز انقلاب‏ها و شورش‏هایی علیه امویان داشته‏اند (بلکه از شهادت امام علی علیه السلام تا عاشورا تنها گروهی بودند که قیام کردند). ولی اینان موفق به شکستن چارچوب دینی حکومت امویان نگشتند. زیرا امّت اسلامی به انحراف فکری اینان از اسلام و خشونت و درشتی و سنگدلی و تهی مغزی و تمایلشان به خونریزی و عدم پرهیز از کشتن هر انسانی مرد یا زن، پیر یا خردسال آگاه بودند. این امر موجب شد که امّت نه تنها آنان را نپذیرند بلکه در برابرشان بایستند ]صفحۀ ۱۵۱۲ - عاشورا، آغاز فروپاشی حکومت اموی - صاحب پیروزی جهانی از فرزندان حسین است: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «و ازفرزندان این - اشاره به حسین علیه السلام - مردی در آخر الزمان قیام می‏کند؛ و زمین را آن چنان‏که از جور و ستم پر شده است از عدالت پر می‏کند.[ - امالی طوسی، ص ۴۹۹-۵۰۰، مجلس دوازدهم، حدیث شماره ۱۰۹۵/۲ ] امام حسین علیه السلام فرمود: «از ما دوازده مهدی است. نخست آنان امیرالمؤمنین علی بن‏ابی‏طالب و آخرشان فرزند نهم من است. او به حق قیام می‏کند و زمین مرده را زنده‏می‏گرداند؛ و دین حق به وسیله وی بر همهء ادیان پیروز می‏شود هر چند که مشرکان نخواهند.[ - کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۷، باب ۳۰، حدیث شماره ۳. ][ - امالی طوسی، ص ۴۹۹-۵۰۰، مجلس دوازدهم، حدیث شماره ۱۰۹۵/۲ ]صفحۀ ۱۶۰- امتداد رویارویی در جدایی میان اهل حق و اهل باطل: امام صادق علیه السلام فرمود: «ماو آل ابوسفیان دو خاندانیم که درباره خداوند با هم دشمنی ورزیدیم، ما گفتیم: خداراست گفت؛ و آنان گفتند: خداوند دروغ گفت؛ ابوسفیان با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جنگید ومعاویه با علی بن ابی طالب؛ یزید بن معاویه با حسین بن علی جنگید و سفیانی باقائم علیه السلام می‏جنگد»[ - معانی الاخبار، ص ۳۴۶، حدیث شماره ۱ ]- مهدی علیه السلام خونخواه حسین علیه السلام است: امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که حسین‏بن علی علیه السلام را ضربت زدند و رفتند که سرش را ببرند، منادی از سوی پروردگار تبارک وتعالی از درون عرش ندا داد: ای امّتی که پس از پیامبرتان سرگردان و ستمگر شدید،خداوند به شما توفیق عید قربان و فطر را مدهاد! گوید، سپس امام صادق علیه السلام فرمود: «به‏خدا سوگند که موفق [به درک عید] نشدند و هرگز نخواهند شد تا آن که خونخواه‏حسین علیه السلام قیام کند.[ - امالی صدوق، ص ۱۴۲، مجلس ۳۱، حدیث شماره ۵ ] امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامی که جدم حسین علیه السلام کشته شد فرشتگان نزد خداوندفریاد گریه و فغان برآوردند و گفتند: پروردگار ما، سرور ما، آیا از قاتلان برگزیده و پسربرگزیده‏ات در میان آفریدگان در می‏گذری؟ خداوند به آن‏ها چنین وحی فرمود: ای‏فرشتگانم، آرام باشید. به عزت و جلالم سوگند که از آنان انتقام خواهم گرفت، هرچنددر دراز مدت، سپس امامان از نسل حسین علیه السلام را به فرشتگان نشان داد و آن‏ها خشنودگشتند و دیدند که یکی از آنان ایستاده و نماز می‏خواند. آن‏گاه خداوند فرمود: به وسیلهءاین قائم از آنان انتقام می‏کشم[ - دلائل الامامه، ص ۴۵۱- ۴۵۲، حدیث شماره ۴۲۷/۳۱ ]- قائم خونخواه کشته شده در کربلاست: امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه: «أُذِنَ‏لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللََّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ[ - به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل شده، رخصت [جهاد] داده شده است. چرا که مورد ظلم و ستم قرار گرفته‏اند والبته خدا بر پیروزی آن‏ها سخت تواناست [حج (۲۲)، آیه ۳۹] ] فرمود: عامه می‏گویند که این آیه[ - دلائل الامامه، ص ۴۵۱- ۴۵۲، حدیث شماره ۴۲۷/۳۱ ]صفحۀ ۱۶۱هنگامی که قریش رسول خدا را از مکّه راندند دربارهء آن حضرت نازل شد، در حالی که‏این آیه دربارهء قائم است؛ آن هنگامی که به خونخواهی حسین علیه السلام قیام می‏کند و می‏گوید:ما صاحبان خون و خواهندگان دیه‏ایم...[ - تفسیر قمی، ج ۲، ص ۸۴ - ۸۵ ]- خروج قائم در روز عاشورا است: امام باقر علیه السلام فرمود «قائم علیه السلام در روز شنبه، یعنی‏روز عاشورا که حسین علیه السلام در آن کشته شد قیام می‏کند.[ - کمال الدین و تمام النعمه، ج ۲، ص ۶۵۳ - ۶۵۴، باب ۵۷، حدیث شماره ۱۹ ]- و شعارشان یا لثارات الحسین است: امام رضا علیه السلام فرمود: ای پسر شبیب، اگرمی‏خواهی بر چیزی گریه کنی بر حسین بن علی بن ابی‏طالب گریه کن. زیرا که او راهمانند گوسفند سربریدند؛ و هجده مرد از اهل بیتش را که بر روی زمین همانند نداشتندهمراه او کشتند. زمین و آسمان‏های هفتگانه به خاطر کشتن او گریستند. چون چهار هزارفرشته‏ای که خداوند برای یاری او به زمین فرستاد او را کشته شده دیدند، از آن هنگام‏ژولیده و غبارآلود بر سر قبر او ساکن‏اند آن‏گاه که قائم قیام کند و اینان به صف یارانش‏می‏پیوندند و شعارشان یا لثارات الحسین است.[ - امالی صدوق، ص ۱۱۲، مجلس ۲۷، حدیث شماره ۵ ]- قائم علیه السلام نسل قاتلان حسین علیه السلام را می‏کشد چون که از کار پدرانشان خشنودند:عبدالله بن صالح هروی گوید: به ابوالحسن علی بن موسی الرضا گفتم: ای پسر رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، چه می‏گویی دربارهء این حدیث امام صادق که گفت چون قائم قیام کند نسل‏کشندگان حسین علیه السلام را به خاطر کار پدرانشان از دم تیغ می‏گذراند؟ گفت: همین طور است. گفتم: پس معنای گفتار خداوند که می‏فرماید: «وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی[ - فاطر (۳۵) ، آیه ۱۸ ] چیست؟ فرمود: همهء گفته‏های خداوند راست است، اما نسل قاتلان حسین علیه السلام از کار پدران‏خویش خشنودند و بدان افتخار می‏کنند، و هر کس به کاری رضایت دهد مانند انجامصفحۀ ۱۶۲دهنده آن است. چنانچه مردی در مشرق کشته شود و مردی در مغرب از کشتن اوخشنود شود، در نزد خداوند به دلیل رضایت، با قاتل شریک است؛ و قائم هرگاه قیام‏کند، آنان را به خاطر رضایت از کار پدرانشان می‏کشد[ - علل الشرایع، ص ۲۲۹، باب ۱۶۴، حدیث شماره ۱ ]صفحۀ ۱۶۳منزلت امام حسین علیه السلام میان امّت امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام با منزلت و قداست ویژه خویش در دل امّت اسلامی،از روزگار جدّشان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تا روز رستاخیز از موقعیّتی ممتاز بر خوردارند. این دو از کسانی هستند که آیه‏های مباهله، تطهیر، مودّت و ابرار درباره آنان نازل‏گردیده است. آنان دو دسته گل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اند؛ دو امامند چه به پا خیزند یا بنشینند؛ دوآقای جوانان بهشتند. آنان دو سبط؛ و دو پسر رسول خدایند[ - مناقب آل ابی‏طالب، ج ۳، ص ۴۰۰ ] در سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به دوستی آن دو و پرهیز از دشمنی‏شان فراوان دعوت‏شده است. صحابهء پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جایگاه ویژهء آنان در دل حضرت را می‏شناختند، درنتیجه نزد صحابهء مخلص نیز قدر و منزلت آن دو بلند بود؛ و در تکریم و تقدیس آنان بایکدیگر رقابت می‏کردند. ابن عباس برای حسن و حسین علیهما السلام رکاب گرفته بود تا سوار شوند. در این هنگام‏مدرک بن زیاد به وی اعتراض کرد و گفت: تو از آن دو بزرگ‏تری چرا بر ایشان رکاب‏می‏گیری؟ گفت: ای نادان، آیا می‏دانی این دو که هستند؟ اینان دو پسر رسول خدایند، آیا این‏نعمت خداوند نیست که بر من بخشیده است تا برای آنان رکاب بگیرم و سوارشان کنم[ - ر. ک. نهج الحق و کشف الصدق، ص ۱۷۳ - ۱۸۴؛ حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۱، ص ۹۷-۱۰۳ ]صفحۀ ۱۶۶گرامی داشت مسلمانان نسبت به آن دو به جایی رسید که چون پیاده حج می‏گذاردندو مرکب‏ها پیشاپیش و بدون سوار برده می‏شد؛ هر سواری که از راه می‏گذشت، به خاطراحترام و بزرگداشت منزلتشان پیاده می‏شد، چنان که راه رفتن برای بسیاری از حاجیان‏دشوار گردید. آن‏گاه نزد چند تن از بزرگان صحابه رفتند و خواستند که به آن دو پیشنهادکنند که یا سوار شوند و یا از راه کناره بگیرند. چون این‏پیشنهاد به آن دو بزرگوار داده شدگفتند: سوار نمی‏شویم زیرا با خود عهد کرده‏ایم که تا خانهء خدا پیاده برویم، ولی از راه‏کناره می‏گیریم[ - الارشاد، ص ۲۸۰-۲۸۱ ] هنگام طواف خانهء خدا، ازدحام مردم برای سلام کردن به آن دو به‏اندازه‏ای زیاد بود که نزدیک بود خردشان کنند[ - البدایه والنهایه، ج ۸ ، ص ۳۷ ] حسن علیه السلام و حسین علیه السلام پیوسته دو ستاره روشن آسمان این امّت بودند که در دل‏مؤمنان جای داشتند و مورد محبت، احترام و تقدیس‏شان بودند. تا آن که ابومحمد،حسن مجتبی، رخت از این جهان بربست و به جوار پروردگار متعال و جد و پدر ومادرش انتقال یافت. و امام اباعبدالله الحسین تنها ماند... در این هنگام امّت اسلامی جدای از قداست ویژه‏اش، وی را باقیمانده اهل کسا وآیه‏های تطهیر و مودّت و ابرار و اهل بیت و یادآور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام وفاطمه علیها السلام و حسن علیه السلام می‏دیدند. در نتیجه آن حضرت به تعبیر یکی از نامه‏های تسلیتی‏که از کوفه به وی رسید، «برجسته‏ترین بازمانده گذشتگان» بود[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱ ،حدیث ۱۳ ] جایگاه او در میان مردم همان جایگاه جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود که جان‏های‏سرگردان و نگران، آرامش و وقار مطلوب خویش را در وجود او می‏یافتند. حتی کسانی‏که از هدایت اهل بیت علیهم السلام دور مانده بودند در برابر امام حسین علیه السلام دل از دست می‏دادندو نهایت اکرام و احترام را نسبت به وی به جای می‏آوردند و به بلندی قدر و منزلتش‏اعتراف می‏کردند. صفحۀ ۱۶۷نقل شده است: حسین علیه السلام خسته شد و در راه نشست. در این هنگام ابوهریره با کنارجامه‏اش خاک را از پاهای او پاک می‏کرد... حسین علیه السلام گفت: ای ابوهریره، این چه کاری است که می‏کنی؟! گفت: مرا وابگذار، به خدا سوگند اگر مردم آنچه را که من دربارهء تو می‏دانم‏می‏دانستند، تو را بر گردنشان سوار می‏کردند[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام ) محمودی، ص ۱۴۹، حدیث ۱۹۱ ] آن حضرت در مدینه چونان خورشیدی بود که بر مردم نور هدایت، امنیت و آرامش‏می‏افشاند. هنگامی که در مسجد جدش خطابه می‏خواند و یا برای کسانی که درمحضرش بودند سخن می‏گفت، دل‏ها فریفتهء او و چشم‏ها به سیمای او خیره می‏گشت،و چنان بی حرکت بودند که گویی بر سرشان پرنده نشسته است. این معاویه دشمن خونین اوست که به مردی از قریش می‏گوید: هنگامی که به مسجدرسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد شدی حلقه‏ای را دیدی که مردم در آن چنان نشسه‏اند که گویی برسرشان پرنده نشسته است. این مجلس اباعبدالله است که ساق پاهایش را تا نیمه‏پوشیده و هیچ تردستی‏ای هم در آن مجلس در کار نیست[ - همان، ص ۱۴۷، حدیث شماره ۱۸۹ ] امام حسین علیه السلام در مسجد جدش صلی الله علیه و آله و سلم بر گروهی که عبدالله بن عمرو بن عاص نیزدر میان آنها بود گذر کرد. امام بر آنان سلام کرد و پاسخ شنید. عبدالله بن عمرو بن عاص‏برخاست و با صدای بلند سلام را پاسخ داد و سپس نزد مردم رفت. آن‏گاه گفت: آیامحبوب‏ترین اهل زمین در نزد آسمانیان را به شما معرفی کنم؟ گفتند: بلی. گفت: هموست که می‏رود. به خدا سوگند که پس از شب‏های صفین نه من کلمه‏ای بااو سخن گفته‏ام و نه او با من. به خدا سوگند اگر او از من خشنود شود نزد من محبوب‏تراست از این که مانند اُحُد را داشته باشم[ - مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۸۶-۱۸۷ به نقل از طبرانی در الأوسط ]صفحۀ ۱۶۸آن حضرت سرور اهل حجاز و سرور عرب روزگار خویش و سرور مسلمانان بود... ابن عباس در یکی از گفت و گوهایش با امام علیه السلام می‏گوید: مردم عراق قومی خائنند،به آن‏ها نزدیک مشو و در این شهر اقامت گزین که تو سرور اهل حجاز هستی..[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۸۸ ] عبدالله بن مطیع عدوی در حالی که امام را از فریب اهل کوفه برحذر می‏داشت‏گفت: در حرم بمان زیرا که تو در این دوران سرور عربی...[ - الفتوح، ج‏۵، ص ۲۳ ] این مرد عدوی که می‏دانست اباعبدالله الحسین علیه السلام از گنجینه‏های برکت خداوند وواسطه‏های فیض اوست به آن حضرت گفت: من این چاه را به آب رساندم و امروز آغازبهره بردن از آن است. کاش در نزد خداوند دعا کنی که در آن برای ما برکت قرار دهد.امام علیه السلام فرمود: قدری از آبش بیاور. او مقداری از آب چاه را درون دلو آورد. امام از آن‏نوشید و ومضمضه کرد و آن را درون چاه ریخت به دنبال آن چاه پر از آب گوارا شد[ - تاریخ ابن عساکر، ص ۱۵۵، حدیث شماره ۲۰۱ ] امام علیه السلام در مکّه مکرمه اقامت گزید پس از آن که مردم خبر مرگ معاویه و خلافت‏یزید را شنیدند نزدش گرد می‏آمدند و گروه گروه به حضور او شرفیاب می‏شدند و درنزدیکی‏های او می‏نشستند و به سخنانش گوش فرا می‏دادند. ولی ابن زبیر در نمازگاه‏خود نزدیک کعبه می‏ماند؛ و به طور ناشناس همراه مردم نزد حسین علیه السلام می‏رفت. او که‏می‏دید مردم امام علیه السلام را تعظیم می‏کنند و بر وی مقدم می‏دارند و با وجود آن حضرت،دیگر قدرت ابراز مکنون دلش را نداشت. تمایل مردم به حسین علیه السلام بود؛ چرا که سروری‏بزرگ و پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. در نتیجه در روی زمین کسی که بتواند به پای او برسدو با او برابری کند وجود نداشت[ - البدایه والنهایه، ج ۸ ، ص ۱۵۱ ] در بندهایی از نامه‏های اهل کوفه به آن حضرت مطالبی آمده است که نشان دهنده‏منزلت وی در دل آن‏ها است. مانند این سخن: «ما اینک پیشوایی نداریم. شما بیایید،باشد که خداوند به وسیله تو ما را بر هدایت گرد آورد[ - مقتل الحسین علیه السلام ، ابی مخنف، ص ۱۶ ]؛ و این سخن: «اما بعد، به سویصفحۀ ۱۶۹ما بشتاب که مردم در انتظار تواَند و به هیچ کس دیگری نظر ندارند، پس بشتاب! بشتاب!والسلام علیک[ - مقتل الحسین علیه السلام ، ابی مخنف، ص ۱۶ ] در بصره، یزید بن مسعود نهشلی، از اشراف شهر، در میان جمع بنی‏تمیم، بنی حنظله‏و بنی سعد به سخنرانی ایستاد و آنان را به یاری حسین علیه السلام فرا خواند. از جمله چیزهایی‏که در ستایش منزلت امام علیه السلام گفت این سخنان بود: این حسین بن علی است، پسر دختررسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صاحب شرافتی اصیل و اندیشه‏ای نژاده، فضایلی دارد وصف‏ناپذیر ودانشی دارد بی‏پایان. او به خاطر پیشینه و سن و قدمت و قرابتش به این کار [خلافت‏]سزاوارتر است. به کوچک‏ترها توجّه دارد و برای بزرگ‏ترها دلسوز است. او گرامی‏ترین‏پیشوای رعیت و امام مردم است که جهت خداوند با او تمام می‏شود و نصایح به وسیله‏وی ابلاغ می‏گردد[ - اللهوف، ص ۳۸ ] حتی دل برخی بنی‏امیه نیز از احساس احترام به منزلت اباعبدالله الحسین خالی نبودبه نظر می‏رسد که دل ولید بن عتبه، والی مدینه، یکی از این دل‏ها بود. او در هنگام مرگ‏معاویه به مروان بن حکم که به وی دستور داد حسین علیه السلام را حبس کند تا بیعت کند یاگردن زده شود، گفت: وای بر تو، به من دستور می‏دهی که دین و دنیایم را یک‏جا از دست‏بدهم. به خدا سوگند، اگر برای کشتن حسین همه دنیا را هم به من بدهند، نمی‏پذیرم. به‏خدا سوگند هر کس با خون حسین علیه السلام خداوند را دیدار کند میزان عملش سبک است وخداوند نه به او می‏نگرد و نه او را پاک می‏گرداند؛ و برایش عذابی دردناک است[ - همان، ص ۱۰ ] یحیی بن حکم، برادر مروان، که به طور ناشناس در دربار یزید به قتل امام حسین علیه السلام اعتراض کرد و گفت:«لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفِّ اَدْنََی قَرابَةٍ#مِنْ ابنِ زیََادِ العَبْدِ ذِی الْحَسَبَ الْوَغْلِ‏#سُمَیَّةُ اَمسََی نَسْلُهََا عَدَدَ الْحِصََی‏#وَلَیْسَ لِاَل المصطفََی الْیَومَ مِن نَسلِ[ - تاریخ طبری ج ۴ ص ۳۵۲ سر آن بزرگوار که در کنار طف مدفون است خوشاوندی نزدیکی با پیامبر (ص) دارد تا ابن زیاد آن برده دارای نسبتی پست ]صفحۀ ۱۷۰هنگامی که جانیان خشم امّت از قتل امام علیه السلام را حتی در خانه‏هایشان، احساس‏کردند، درصدد گریز از مسؤولیت کشتن او برآمدند؛ و گناه را به گردن یکدیگرمی‏انداختند! طبری روایت می‏کند که چون سر امام علیه السلام نزد یزید گذارده شد و همسرش،هند، دختر عبدالله بن عامر این را شنید. صورتش را پوشاند و بیرون آمد؛ و گفت: یاامیرالمؤمنین آیا این سر حسین، پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است؟! گفت: آری، بیا و بر آن‏شیون کن و برای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و فریادرس قریش سوگوار باش که ابن زیادشتاب ورزید و او را کشت؛ خدایش بکشد[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۳۵۲ ] عبیدالله بن زیاد - پس از قتل حسین علیه السلام - قصد داشت نامه‏ای را که فرمان کشتن‏حضرت را در آن صادر کرده بود، از عمر سعد بگیرد. از این رو گفت: ای عمر، نامه‏ای که‏دربارهء کشتن حسین برایت نوشتم کجاست؟ گفت: فرمانت را اجرا کردم و نامه هم از بین‏رفته است. گفت: باید آن را بیاوری. گفت: از بین رفته است. گفت: به خدا سوگند باید آن‏را بیاوری. گفت: به خدا سوگند گذاشته شد تا هنگام پوزش‏خواهی از پیرزن‏های قریش‏در مدینه برایشان خوانده شود. به خدا سوگند من تو را درباره حسین علیه السلام چنان نصیحت‏کردم که اگر پدرم سعد بن ابی وقاص را نصیحت می‏کردم، حقش را ادا کرده بودم. در این هنگام عثمان، پسر ابن زیاد و برادر عبیدالله، گفت: به خدا راست گفت، من دوست‏داشتم که در بینی همهء بنی‏زیاد تا روز قیامت حلقه‏ای می‏بود، ولی حسین کشته نمی‏شد[ - همان، ص ۳۵۷ ]خبر دادن از شهادت خود یکی از ابعاد منزلت آن حضرت در میان امّت این بود که می‏دانستند او سیدالشهداست‏که با گروهی از خاندان و یارانش بر ساحل فرات در سرزمین کربلای عراق کشته می‏شود؛ وشفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به کشندگانش نمی‏رسد. همچنین امّت می‏دانست که کدامین ظالمصفحۀ ۱۷۱فرمان به کشتن او می‏دهد و فرماندهی سپاهی که برای جنگ او می‏رود با کیست. نیزمی‏دانستند که واجب است آن حضرت را یاری دهند و از فرمانش سرپیچی نکنند. آنان‏همچنین بسیاری از دیگر جزئیات این فاجعه مورد انتظار را می‏دانستند. منشاء آگاهی امّت اسلامی در این باره اخبار فراوانی بود که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وعلی علیه السلام و از خود امام حسین علیه السلام دربارهء قتل او و یارانش و زمان و مکان آن در میان آن‏هاپخش شده بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از همان روز ولادت فرزندش خبر مرگ وی را داد و برای او عزا به‏پاکرد و با اطرافیانش به مناسبت‏های گوناگون گریست. امیرالمؤمنین، علی علیه السلام نیز هرگاه که‏یادآور مصایب حسین علیه السلام می‏شد می‏گریست و کسانی که با او بودند نیز می‏گریستند. بنابر این حسین علیه السلام شهید زنده امّت بود که چشم‏های مؤمنان خیره‏اش بود. اندوه‏مصیبت بزرگ و جانکاه آن حضرت دل‏های مشتاقان را می‏فشرد؛ و فروتنی و بزرگداشت‏مقام سیدالشهدا علیه السلام و یارانش - که نه گذشتگان بر آن پیشی جسته و نه آیندگان به پایش‏خواهند رسید - جسم و جان‏شان فرا می‏گرفت . در این زمینه اخبار فراوانی در کتاب‏های شیعه و سنی نقل شده است که نمونه‏هایی‏از آن را در این‏جا نقل می‏کنیم: ... اسماء گوید: چون در کار ولادت حسین علیه السلام حضرت فاطمه علیها السلام را یاری دادم،پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای اسماء فرزندم را بیاور. من کودک را درون پارچه‏ای سفید به‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دادم؛ حضرت با او همان گونه رفتار کرد که با حسن. می‏گوید: رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم گریست و گفت: برای تو داستانی خواهد بود. پروردگارا قاتلش را لعنت کن،[ای اسماء] این را به فاطمه مگو. اسماء گوید: چون [کودک‏] هفت‏روزه شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد من آمد وگفت: پسرم را بیاور ومن بردم. پس با او همان گونه رفتار کرد که با حسن و برای او نیز مانند حسن گوسفندی عقیقه‏کرد... آن‏گاه او را بر دامن نشاند و فرمود: ای اباعبدالله، بر من دشوار است، و سپس گریست. گفتم: پدر و مادرم فدایت. کاری که امروز و در روز نخست کردی برای چه بود؟فرمود: بر این فرزندم می‏گریم که گروهی سرکش و کافر از بنی امیه او را می‏کشندصفحۀ ۱۷۲خدایشان لعنت کند و در قیامت شفاعتم را به آنان نرساند. او را مردی می‏کشد که در دین‏شکاف می‏اندازد و به خداوند بزرگ کفر می‏ورزد[ - امالی طوسی، ص ۳۶۷-۳۶۸، مجلس ۷۸۱/۳۲ ] هنگامی که امام حسین علیه السلام دوساله شد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به قصد سفر بیرون آمد. درنقطه‏ای از راه ایستاد و کلمهء استرجاع بر زبان راند و دو چشمش از اشک پر شد. چون دراین باره پرسیدند، فرمود: جبرئیل اینک از زمینی بر ساحل فرات به من خبر داد که به آن‏کربلا گفته می‏شود. فرزندم حسین در آن‏جا به قتل می‏رسد و گویی که او و قتلگاهش وجای دفنش را در آن‏جا می‏بینم؛ و گویی به اسیران سوار بر جهاز شتران می‏نگرم، ومی‏بینم که سر فرزندم حسین را به یزید ملعون هدیه داده‏اند. به خدا سوگند هر کس به‏سر حسین بنگرد و شادی کند، خداوند قلب و زبانش را دوگانه سازد و او را به عذابی‏دردناک متبلا گرداند. سپس اندوهگین و افسرده و ناراحت از سفر بازگشت و منبر رفت؛ و حسن و حسین علیهما السلام را نیز با خود برد. حضرت خطبه خواند و مردم را موعظه کرد و چون فراغت یافت،دست راستش را بر سر حسن و دست چپش را بر سر حسین نهاد و فرمود: پروردگارامحمد بنده و فرستاده توست؛ و این دو، پاکیزگان خاندانم و برگزیدگان تبارم و برترین‏نسل من و هر کسی که در میان امتم به جای می‏گذارم هستند. جبرئیل مرا خبر داده است‏که این فرزندم مسموم و دیگری شهید می‏شود و در خون خویش می‏غلتد. خداونداکشتن او را برایش مبارک گردان و او را از بزرگان شهیدان قرار ده، پروردگارا در قاتل اومبارکی قرار مده و او را به خودش واگذار و سوز آتش را به او بچشان و او را در پست‏ترین‏جای جهنم محشور کن. گوید: فریاد گریه و ناله مردم بلند شد و رسول خدا به آنان فرمود: ای مردم آیا بر اومی‏گریید ولی یاریش نمی‏کنید؟ بار پروردگارا تو خود یار و یاورش باش[ - بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۲۴۸، به نقل از مثیر الاحزان، ص ۱۸-۱۹، با اندکی تفاوت؛ الفتوح، ج ۴، ص ۳۲۵، با اندکی تفاوت ] هنگامی که بیماری رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شدت گرفت، حسین علیه السلام را به سینه چسباند،به طوری که عرقش بر او می‏ریخت، و در آخرین نفس‏های زندگی می‏فرمود: مرا با یزی[ - امالی طوسی، ص ۳۶۷-۳۶۸، مجلس ۷۸۱/۳۲ ]صفحۀ ۱۷۳چه کار، خدایش مبارک مکناد. پروردگارا یزید را لعنت کن. سپس برای مدّتی از هوش‏رفت و چون به هوش آمد اشک چشمانش جاری بود و حسین علیه السلام را می‏بوسید ومی‏فرمود: آگاه باش که میان من و قاتل تو خدای عزوجل قضاوت خواهد فرمود.[ - مثیر الاحزان، ص ۲۲ ] ام سلمه گوید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «حسین در اول سال شصتم هجرت من‏کشته می‏شود.[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، محمودی، ص ۱۸۵، حدیث شماره ۲۳۵، محمودی گوید: طبرانی نیز در حدیث ۴۱ و ۴۲ از زندگینامه امام حسین علیه السلام از کتاب المعجم الکبیر، جزء اول آن را نقل کرده است. ] از عایشه نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به وی فرمود: ای عایشه، جبرئیل به من‏خبر داد که فرزندم حسین در سرزمین طفّ کشته می‏شود و امّت من پس از من‏دچار فتنه‏می‏شوند. آن‏گاه با چشم گریان نزد اصحابش که علی، ابوبکر، عمر، حذیفه، عمار و ابوذردر میانشان بودند رفت. گفتند: یا رسول الله، چه چیز شما را می‏گریاند؟ گفت: جبرئیل به‏من خبر داد که فرزندم حسین، پس از من در سرزمین طفّ کشته می‏شود و این خاک رابرایم آورد و به من خبر داد که آرامگاهش در این خاک است[ - مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۸۷-۱۸۸ ] ابن عباس گوید: هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام به صفین می‏رفت با او همراه بودم.چون در نینوا، در ساحل فرات فرود آمد با صدای بلند گفت: ای پسر عباس، آیا این‏جا رامی‏شناسی؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین، نمی‏شناسم. فرمود: اگر تو نیز مانند من این‏جا رامی‏شناختی گذر نمی‏کردی تا آن که چون من می‏گریستی. ابن عباس گوید: حضرت مدت‏زیادی گریست چنان که محاسنش‏تر شد و اشکش بر سینه جاری گشت. ما نیز با اوگریستیم و او می‏فرمود: آه، آه. مرا به آل ابی‏سفیان چه کار؟ مرا به خاندان حرب، حزب‏شیطان و سران کفر چه کار!؟ (آن گاه به فرزندش خطاب کرد) شکیبا باش ای اباعبدالله،آنچه تو از آنان می‏بینی پدرت نیز دیده است[ - امالی صدوق، ص ۴۷۸، مجلس ۸۷، حدیث ۵ ] از ابوجعفر از پدرش نقل شده است که فرمود: گذر علی علیه السلام به کربلا افتاد. چون‏اصحابش از آن‏جا گذر کردند، در حالی که چشم هایش غرق اشک بود، فرمود: این‏صفحۀ ۱۷۴اقامتگاه کاروانشان است؛ این‏جا باراندازشان است؛ این‏جا محل ریختن خونشان است.خوش به حالت ای زمین که خون دوستان در تو می‏ریزد[ - بحار الانوار، ج ۴۱، ص ۲۹۵، باب ۱۱۴، حدیث ۱۸ ] امام باقر علیه السلام فرموده است: علی علیه السلام بیرون آمد و همراه مردم حرکت کرد تا آن که به‏یک یا دو میلی کربلا رسید، پیشاپیش آنان حرکت می‏کرد؛ و چون به جایی به نام‏«مقذفان» رسید فرمود: در این‏جا دویست پیامبر و دویست سبط کشته شده‏اند که همه‏شهیدند، و اقامتگاه عاشقان شهیدی است که نه گذشتگان از آنان پیشی می‏گیرند و نه‏آیندگان به پای آنان می‏رسند[ - همان ] حذیفه گوید: در دوران زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از حسین بن علی علیه السلام شنیدم که‏می‏گفت: به خدا سوگند که سرکشان بنی‏امیه بر کشتن من گرد می‏آیند و عمر بن سعد آنان‏را فرماندهی می‏کند. گفتم: آیا پیامبر خدا این را به تو خبر داده است؟ گفت: نه. من رفتم‏و موضوع را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گزارش دادم؛ و او فرمود: علم من علم اوست و علم اوعلم من است؛ و ما آنچه را که موجود می‏شود، پیش از موجود شدنش می‏دانیم[ - دلائل الامامه، ص ۱۸۳-۱۸۴، شماره ۱۰۱/۶. ] ابن عباس گوید: در حالی که اهل بیت فراوان بودند، ما هیچ تردید نداشتیم که حسین‏بن علی در سرزمین طفّ کشته می‏شود[ - مستدرک الحاکم، ج ۳، ص ۱۷۹ ] عبدالله بن شریک عامری گوید: مدت‏ها پیش از کشته شدن حسین علیه السلام من از یاران‏علی می‏شنیدم که هنگام ورود عمر بن سعد به مسجد می‏گفتند: «این قاتل حسین بن‏علی علیه السلام است[ - ارشاد، ۲۸۲ ] سالم بن ابی حفصه روایت می‏کند: روزی عمر سعد به حسین علیه السلام گفت: یا اباعبدالله،گروهی از مردمان نابخرد می‏پندارند که من کشنده توام. حسین علیه السلام فرمود: «آنان نابخردنیستند، بلکه بردبارند. آگاه باش، چشم من به این روشن است که پس از من جز اندکی ازگندم عراق نخواهی خورد.[ - همان ][ - دلائل الامامه، ص ۱۸۳-۱۸۴، شماره ۱۰۱/۶. ]صفحۀ ۱۷۵وقتی ابن عباس را به خاطر رها کردن حسین سرزنش کردند گفت: «از یاران حسین نه‏مردی کم شد و نه زیاد، ما پیش از دیدنشان آن‏ها را به نام می‏شناختیم![ - مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۵۳ ] محمد بن حنفیه گفته است: «یاران حسین علیه السلام نزد ما به نام و نام پدرشان ضبط شده‏اند![ - همان ] خبرهای ملاحم وفِتنِ، نقل شده از اهل بیت عصمت علیهم السلام به طور عموم و از رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم به‏ویژه، جدای از آن که بر علم لدُنّی و ربانی این برگزیدگان گواهی می‏دهد، وکاشف از منزلت ویژه الهی و تأیید شده از جانب خداوند نیز می‏باشد. همچنین میزان‏حساسیت‏شان را در نگهداری امّت و نجات آنان از افتادن در گرداب آشوب‏های تیره وتاری که از روز سقیفه آنان را در خود فرو برده بود نشان می‏دهد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به میزان انحرافی که پس از وی، امتش بدان دچار خواهند شدآگاهی داشت. انحرافی که چنان سرگردانشان کرد که جز شمار اندکی از صاحبان‏بصیرت، قدرت دیدشان را از دست دادند. تشخیص حق و باطل، جز بر کسانی که به‏ریسمان ثقلین چنگ زدند دشوار گردید. آن حضرت از خطر فزاینده ضعف روحی ودوگانگی شخصیت که پس از وی دامن امّت را چنان خواهد گرفت که جز شماری اندک‏از آن رهایی نخواهند یافت، آگاه بود. از این رو در بیان طریق حفاظت و راه رهایی از این‏مهلکه‏ها از هیچ کوششی دریغ نورزید و همه فتنه و آشوب‏هایی را که امّت اسلامی تاروز قیامت بدان دچار خواهند گشت خبر داد. آن حضرت پرده از همهء فتنه‏ها و آشوب‏هابرداشت، و لغزشگاه‏های راه را تا پایان دنیا روشن فرمود. حذیفة بن یمان گوید: به خداسوگند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیشوای هیچ فتنه‏ای را که شمار همراهانش به سیصد و یابیش‏تر از آن برسد واننهاد مگر که نام او و پدر و قبیله‏اش را برای ما بازگفت[ - سنن ابی داود، ج ۴، ص ۹۵، حدیث شماره ۴۲۴۳ ] قصد حضرت این بود که کار بر امّت مشتبه نشود و در ورطهء خطا و واژگونه شدن دیدنیفتد که در آن صورت منکر را معروف و معروف را منکر خواهد دید. سبب بیان فتنه‏هاو آشوب‏ها برای امّت، دعوت به شناخت صف حق و رها کردن صف باطل نیز بود. صفحۀ ۱۷۶اخبار رسیده از امامان دربارهء فتنه و آشوب‏ها نیز با همین روش و به همین هدف بود. شهادت امام حسین علیه السلام ، به دلایل زیر، در اخبار رسیده از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وامیرالمؤمنین علیه السلام بهره و تأکید بیش‏تری را به خود اختصاص داده است: ۱. بزرگداشت منزلت امام حسین علیه السلام و فاجعه‏آمیز بودن قتل او و یاران باوفایش. ۲. شدت مصیبت آن بزرگواران در این رویداد عظیم و اندوهبار. ۳. اهمیت عاشورا، با توجّه به آثار مترتب بر آن مثل حفظ و بقای اسلام. ۴. بزرگ بودن ثواب یاری حسین؛ و گرفتار شدن قاتلان و رها کنندگان وی به لعنت‏همیشگی و نیز دیدن کیفرهای سنگین. شاید نزدیکی عاشورا به روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام نیز یکی دیگر از عوامل این‏تأکید بوده باشد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و جانشین وی که می‏دانستند شمار زیادی از صحابه وتابعان موفق به درک عاشورا خواهند شد، تأکید داشتند که از کشتن حسین علیه السلام خبر دهندو دربارهء یاری حسین و پرهیز از پیوستن به صف دشمنانش به طور مستقیم با آن‏ها سخن‏بگویند. این کار در عین حال که یک اتمام حجت بود. بسیار هم مؤثر افتاد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسانی را که هنگام گریه بر حسین وی را همراهی کردند، به طور مستقیم‏مورد خطاب قرار می‏داد و می‏فرمود: «ای مردم، آیا بر او می‏گریید ولی یاریش نمی‏کنید؟[ - بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۲۴۸، به نقل از مثیر الاحزان ] علی علیه السلام براء بن عاذب را مخاطب قرار داد و فرمود: «ای براء، پسرم حسین کشته‏می‏شود و تو در آن هنگام زنده‏ای ولی یاریش نمی‏کنی.» پس از شهادت حسین علیه السلام براءمی‏گفت: «به خدا سوگند، علی بن ابی‏طالب راست گفت، حسین کشته شد و من یاریش‏نکردم»؛ و بر این کار اظهار حسرت و پشیمانی می‏کرد[ - ارشاد، ص ۱۹۲ ] در مقابل، شماری از صحابه و تابعان راستین و با اخلاص از این گزارش‏ها بهره‏جستند. صحابی بزرگوار انس بن حارث از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می‏کند که فرمود: این‏فرزندم - اشاره به حسین علیه السلام - در سرزمینی به نام کربلا کشته می‏شود، هر کس از شما که‏تا آن روز زنده ماند باید او را یاری کند. صفحۀ ۱۷۷هنگامی که حسین علیه السلام به کربلا رفت، صحابی بزرگوار، انس بن حارث نیز با ایشان‏همراه شد و در رکاب آن حضرت به شهادت رسید[ - ر. ک. تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، محمودی، ص ۲۳۹، حدیث شماره ۲۸۳ ] شاید راز پیدایش تحول در موضع‏گیری زهیر بن قین، اخباری بود که از سلمان فارسی‏درباره بشارت به یاری حسین، به یاد داشت. زهیر گوید: حدیثی برای شما نقل می‏کنم،ما در دریا به جنگ رفتیم و خداوند ما را پیروز ساخت و غنایمی به دست آوردیم. در این‏هنگام سلمان فارسی گفت: آیا از پیروزی‏ای که خداوند نصیبتان کرده و غنایمی که به‏دست آورده‏اید خوشحالید. گفتیم: آری. گفت: هنگامی که سرور جوانان آل محمد رایافتید، از جنگ در رکاب او بیش‏تر از غنایمی‏که امروز به‏دست آورده‏اید شادمان باشید[ - ارشاد، ص ۲۴۶ ] عریان بن هیثم گفته است: پدرم به صحرا می‏رفت و در نزدیکی آوردگاه حسین علیه السلام سکنی می‏گزید. هرگاه که به آن‏جا می‏رفتیم مردی از بنی‏اسد را نیز می‏دیدیم. پدرم به او گفت: تو را پیوسته در این مکان می‏بینم؟! گفت: شنیده‏ام که حسین علیه السلام در این‏جا کشته می‏شود و من هر روز به این‏جا می‏آیم،شاید به او برخورم و همراهش کشته شوم. ابن هیثم گوید: پس از قتل حسین علیه السلام ، پدرم گفت: بیایید برویم ببینیم آیا آن مرداسدی، میان کشته‏شدگان با حسین است؟ به میدان نبرد آمدیم و گشتیم و به ناگاه مرداسدی را کشته دیدیم![ - تاریخ ابن عساکر، ص ۲۱۲، حدیث شماره ۲۶۹ ]غائلهء روز نخست معاویه از همان نخستین روزهای صلح و بلکه از هنگامی که به فکر صلح افتاد، نیّتی جزخیانت و پیمان شکنی نداشت. او در نخستین روزهای پس از صلح مکر و خیانتش را آشکارساخت؛ و هیچ چیز روشن‏تر از سخنرانی او پس از صلح نیست که طی آن گفت: «آگاه باشید، من‏هرآنچه را که به حسن بن علی علیه السلام داده‏ام زیر این دو گام خویش نهادم؛ و به‏آنها وفا نمی‏کنم![ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۶، به نقل از مدائنی ]صفحۀ ۱۷۸و نیز گفت: «ای مردم کوفه، آیا می‏پندارید که من بر سر نماز و زکات و حج با شمامی‏جنگم در حالی که می‏دانم که شما نماز می‏خوانید و زکات می‏دهید و حج می‏گزارید؟بدانید که جنگ من با شما برای این است که بر شما فرمان برانم و بر گردن‏هایتان سوارشوم. خداوند با وجود ناخشنودی شما این را به من داده است. آگاه باشید، هر خونی که‏در این فتنه ریخته شده هدر و هر شرطی را که پذیرفته‏ام زیر این دوگام من است.[ - صلح الحسن علیه السلام ، ص ۲۸۵، به نقل از مدائنی ] با آن که معاویه به هیچ یک از بندهای پیمان صلح وفا نکرد، اما با زنده بودن امام‏حسن علیه السلام پس‏از خود نسبت به آینده خلافت یزید مطمئن نبود و آسایش و آرامش روحی‏نداشت. از این رو چندین بار برای کشتن او توطئه چید اما موفق نشد. تا آن که سرانجام به‏وسیله جعده دختر اشعث بن قیس کندی، همسر امام علیه السلام وی را به شهادت رساند. او طی‏نقشه‏ای جعده را فریفت و به طمع انداخت که پس از حسن علیه السلام به زنی یزید درمی‏آید. امام مظلوم، ابومحمد، حسن مجتبی علیه السلام پس از چهل روز تحمل درد و تلخی زهری‏که به او خورانده شد، در هفتم ماه صفر یا به قولی پایان ماه صفر سال ۴۹ هجری به جوارپروردگار و جدّ و پدر و مادرش انتقال یافت[ - بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۱۳۴ ] و امامت سید الشهدا علیه السلام از این روز آغاز گشت. غائله نخستین روز امامتش، مشکل دفن برادرش حسن علیه السلام بود. همان مشکلی که بانقشهء مروان حکم و به دست عایشه آفریده شد. دربارهء داستان این غائله، روایت‏های گوناگون و فراوانی از سوی هر دو فرقه نقل شده‏است که گزیده‏هایی از آن را در این‏جا می‏آوریم. در روایتی آمده است که حسن علیه السلام به برادرش، حسین علیه السلام ، گفت: پس از مردن مراغسل بده و حنوط و کفن کن و بر من نماز بخوان و مرا ببر و در کنار جدم به خاک بسپار.اگر تو را از این کار بازداشتند، به حق جدت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و پدرت امیرالمؤمنین و مادرت‏فاطمه و به حقی که من بر تو دارم سوگندت می‏دهم، چنانچه کسی با تو مخالفت ورزیدمرا به بقیع برگردان و در آن‏جا دفن کن و به‏خاطر من یک قطره خون هم نباید ریخته شود. صفحۀ ۱۷۹چون از کار وی فراغت یافت و بر او نماز خواند برای دفن پیکرش به سوی قبر رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم حرکت کرد خبر به مروان بن حکم، تبعیدی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، رسید. او به سرعت‏بر استرش سوار شد و نزد عایشه رفت و گفت: ای ام‏المؤمنین، حسین می‏خواهدبرادرش را کنار قبر جدش به خاک بسپارد. به خدا سوگند که چنانچه وی را دفن کندافتخار پدرت و دوست او، عمر، تا روز قیامت می‏رود. عایشه گفت: ای مروان، چه باید بکنم؟ گفت: خود را به او برسان و وی را از این کار باز دار. گفت: چگونه خود را به او برسانم؟ گفت: این استر مرا سوار شو و پیش از به خاک سپردنش خود را به مردم برسان. آن‏گاه‏به خاطر عایشه از استرش پیاده شد؛ و او سوار بر استر با شتاب نزد مردم رفت. نخستین‏زنی که بر زین نشست عایشه بود. چون به مردم رسید و دید که بنی‏هاشم به سوی قبرجدّشان، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، حرکت کرده‏اند، خود را میان قبر و مردم افکند و گفت: به خداسوگند، حسن در این‏جا دفن نمی‏شود، یا آن که مویم را می‏تراشید و به دستم می‏دهید. هنگامی که عایشه بر استر نشست، مروان همهء بنی‏امیه را گرد آورد و تحریک کرد؛ وهنگامی که با یارانش پیش می‏رفت می‏گفت: چه بسا جنگ‏هایی که از آسایش بهترند. آیاعثمان در گوشه بقیع دفن شود و حسن همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دفن گردد؟ به‏خدا سوگندتا هنگامی‏که من شمشیر داشته‏باشم این کار شدنی نیست، و نزدیک بود که آشوب به‏پا شود! عایشه می‏گفت: به خدا سوگند، کسی را که من دوست ندارم نباید به خانه‏ام درآید. حسین علیه السلام به وی گفت: این خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است و تو یکی از نه [زنی‏] هستی‏که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از خود به جا نهاد؛ و بهره تو از این خانه به اندازه جای گام‏های تواست.در این هنگام بنی‏هاشم به سخن درآمدند و سلاح برگرفتند، اما حسین علیه السلام فرمود: خدارا، خدا را، چنین مکنید که وصیت برادرم را تباه می‏سازید؛ و سپس به عایشه فرمود: به‏خدا سوگند اگر برادرم به من سفارش نکرده بود که به خاطر او به اندازه شاخ حجامتی‏هم نباید خون‏بریزد، وی را در این‏جا به خاک می‏سپردم، هرچند که تو را خوش نمی‏آمد. صفحۀ ۱۸۰آن‏گاه جنازه را به بقیع برگرداند و در کنار بیگانگان دفن کرد! عبدالله بن عباس گفت: ای حمیرا! چقدر باید از دست تو بکشیم؟ روزی بر شتری وروزی بر استر! گفت: اگر چه روزی بر شتر و روزی بر استر باشم، به خدا سوگند که حسن واردخانه‏ام نمی‏شود...[ - دلائل الامامه، ص ۱۶۱-۱۶۲ ] نقل شده است که امام حسین علیه السلام علیه عایشه چنین استدلال کرد: تو و پدرت از قدیم‏پرده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دریدید؛ و کسی را به خانهء رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درآوردی که‏حضرت نزدیکی او را خوش نداشت. ای عایشه، خداوند در این باره از تو بازخواست‏می‏کند. برادرم به من فرمود، او را در کنار پدرش، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، دفن کنم تا با آن‏حضرت عهدی تازه کند. بدان که برادر من از همه کس به فرمان خدا و رسول داناتر بود.او به تأویل کتاب خدا آگاه‏تر از آن بود که پرده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بدرد، زیرا خداوندمتعال می‏فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَاتَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ[ - ای کسانی که ایمان آورده‏اید، داخل اتاق‏های پیامبر مشوید، مگر آن که به شما اجازه داده شود [احزاب (۳۳) ، آیهء۵۳] ]؛ و تو مروان‏را بدون اجازه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خانه‏اش وارد کردی. خدای عزوجل فرموده است: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَاتَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ‏النَّبِیِّ[ - ای کسانی که ایمان آورده‏اید، صدایتان را بلندتر از صدای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مکنید [حجرات (۴۹)، آیه ۲] ] به خدا سوگند که تو به خاطر پدرت و فاروقش کنار گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کلنگ‏زدی! خدای عزوجل فرموده است: «إِنَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللََّهِ أُوْلَئِکَ‏الَّذِینَ امْتَحَنَ اللََّهَ‏ُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَی[ - کسانی که پیش پیامبر خدا صدایشان را فرو می‏کشند، همان کسانند که خدا دلهایشان را برای پرهیزگاری امتحان‏کرده است [حجرات (۴۹)، آیه ۳] ] به جانم سوگند، پدرت و فاروقش با نزدیک شدن به‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وی را آزردند و حق او را در آنچه خداوند بر زبان رسولش به آنان‏فرمود رعایت نکردند. خداوند آنچه را که در زنده بودن مؤمنان بر آنان حرام ساخته، درمردن نیز بر آنان حرام کرده است. صفحۀ ۱۸۱به خدا سوگند، ای عایشه، اگر دفن حسن در نزد پدرش صلی الله علیه و آله و سلم که تو آن‏را خوش نداشتی،میان ما و خداوند گذشته بود، می‏دانستم که علی رغم خواست تو او دفن می‏شد... [ - کافی، ج ۱، ص ۳۰۲-۳۰۳، حدیث ۳ ] ابن عساکر نقل می‏کند که چون زهر در وجود امام حسن علیه السلام اثر کرد، مروان اخبارمربوط به آن حضرت و وضع سلامت وی را به معاویه گزارش می‏داد[ - تاریخ مدینة دمشق، ج ۱۳، ص ۲۹۱ ] او همچنین نقل می‏کند که چون معاویه از قصد امام حسین علیه السلام مبنی بر دفن برادرش،حسن علیه السلام در کنار جدش آگاه شد، گفت: بنی‏هاشم با تصمیم خود مبنی بر دفن حسن درکنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ما به انصاف رفتار نکردند، زیرا آنان اجازه دفن عثمان را جز در گوشه‏بقیع نداده‏اند. اگر درباره مروان خطا نکنم، اجازه چنین کاری را نخواهند یافت اومی‏گفت: آفرین بر تو مروان، در برابرشان خوب ایستادی[ - همان ]دیدگاه امام حسین علیه السلام درباره صلح برادرش با معاویه امامان اهل بیت یک وظیفه کلی دارند که علی رغم تفاوت شرایط سیاسی و اجتماعی‏که در آن به سر می‏برند، در تلاش برای تحقق آن مشترکند، مانند مسؤولیت نگهداری‏امّت اسلامی و حفظشان در برابر پیرایه‏های غیر اسلامی که با آن آمیخته می‏شود؛ تبیین‏احکام شرعی و حقایق قرآنی، نجات بخشیدن دولت اسلامی از انواع تهدیدهای کفر؛آشناساختن امّت نسبت‏به فضایل اهل‏بیت علیهم السلام و شایستگی آنان به امر حکومت، تا آن‏جاکه فرصت اجازه می‏داد و زمینه فراهم بود، و دیگر مصادیق وظایف عمومی و مشترک. صفحۀ ۱۸۲هر کدام از آن بزرگواران یک وظیفه ویژه که شرایط سیاسی و اجتماعی اسلام، امام وامّت در آن می‏زیستند تعیین می‏کرد. گاه برخی از این وظایف ویژه به سبب تشابه میان‏زمینه‏ها، با هم مشابهت داشتند. مثل شرایطی که امام باقر و امام صادق یا امام هادی وامام عسکری علیهم السلام در آن می‏زیستند. گاه نیز این وظایف به دلایل تفاوت زمینه‏ها بایکدیگر متفاوت بودند، مانند صلح امام حسن با معاویه و انقلابی که امام حسین علیه السلام علیه‏یزید بن معاویه برپا کرد. از وظایف مشترک ائمه علیهم السلام اصل ایستادگی در برابر حاکم ستمگر در هنگام فراهم‏بودن همهء زمینه‏ها و امکانات لازم - و نه تنها نیروی انسانی - می‏باشد. این حقیقت یاهدف (از هدف‏های عمومی) از مجموعه روایت‏های نقل شده از آن بزرگواران استفاده‏می‏شود. چنان که امیرالمؤمنین، علی علیه السلام پس از سقیفه، مهاجران و انصار شرکت جسته‏در جنگ بدر را به قیام و انقلاب تشویق می‏کرد و به خانه یکایک آن‏ها رفت و حق‏خویش را یادآور گشت و آنان را به یاری خویش فراخواند. اما جز ۴۴ تن دعوت وی رااجابت نکردند. حضرت به آنان فرمود تا بامدادان با سر تراشیده و سلاح بر دوش بیایندتا پیمان مرگ ببندند، ولی فردای آن روز جز چهارتن نیامدند. شب بعد رفت و آنان رافراخواند؛ گفتند بامدادان می‏آییم، ولی جز همان چهارتن نیامدند، روز بعد نیز نتیجه‏همین بود؛ و حضرت نیز پس از مشاهده خیانت و بی‏وفایی مردم در خانه نشست[ - ر. ک. سلیم بن قیس، ص ۸۱؛ کافی، ج ۸، ص ۳۳ در ذکر خطبه طالوتیه؛ اختیار معرفة الرجال ج ۱، ص ۳۸، شماره ۱۸؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۸۴-۸۵. در مأخذ اخیر شمار کسانی که دعوت حضرت را اجابت کردند، با سه، چهارتن تفاوت ذکر شده است. همان طور که نام کسانی که دعوت وی را لبیک گفته‏اند نیز با دیگر منابع تفاوت دارد ] امیرالمؤمنین علیه السلام سخن مشهور «به خدا سوگند، مادامی که کار مسلمانان به سامان‏باشد و جز من به دیگری ستمی نرسد، گردن می‏نهم...[ - نهج البلاغه، صبحی صالح، ص ۱۰۲، خطبه شماره ۷۴ ] را هنگامی فرمود که نتیجه‏توطئه شورا آشکار گردید و دید که برای بار سوم نیز خلافت از او گرفته و به عثمان‏سپرده شد، و امّت در حال کشمکش نسبت به حق غصب شده ایشان به خوابی عمیق‏فرو رفته است. بنابر این سبب شکیبایی فراوان ایشان در رویدادهای پیش آمده این بودکه حتی پس از شورا، نیروی لازم برای قیام را در اختیار نداشت[ - ر. ک. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۹، ص ۳۱۲ ]صفحۀ ۱۸۳این اصل، از داستان سدیر صیرفی و امام صادق نیز قابل استفاده است که امام درپایان به وی فرمود: ای سدیر، به خدا سوگند، اگر به شمار این بزغاله‏ها یارانی می‏داشتم،آرام نمی‏گرفتم![ - کافی، ج ۲، ص ۲۴۲-۲۴۳، شماره ۴ ]؛ و شمار بزغاله‏ها هفده بود! از روایت مأمون رقی در داستان امام صادق با سهل بن حسن خراسانی، که از امتثال‏فرمان امام مبنی بر رفتن در تنور مشتعل پوزش خواست، ولی هارون مکی درون تنوررفت نیز همین مطلب استفاده می‏شود. امام علیه السلام به خراسانی گفت: «در خراسان چند تن‏مانند این می‏یابی؟» گفت: به خدا سوگند، یک تن هم نیست. امام علیه السلام فرمود: آری، به‏خدا سوگند یک تن هم نیست، ولی ما در دورانی که در آن پنج کمک کار نیابیم قیام‏نمی‏کنیم. ما [از دیگران‏] وقت‏شناس تریم[ - مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۲۳۷ ] رفتار امام حسن علیه السلام نیز بر پایه همین اصل بود. نخستین کار آن حضرت، پس ازامیرالمؤمنین علیه السلام بسیج عمومی علیه معاویه برای انجام یک جنگ سرنوشت‏ساز بود. اگرآن خیانت بزرگ و بی‏وفایی مهم و سستی فراگیر در سپاه وی و دیگر علل مانند آن که وی‏را مجبور به ترک جنگ کرد نمی‏بود، هرگز تسلیم صلح معاویه نمی‏شد. آن حضرت پیش‏از صلح، ارادهء جنگی مردم را آزمود و جز ضعف و سستی و عافیت‏طلبی و دنیادوستی‏در وجود آنان چیزی نیافت. آن حضرت طی سخنانی به مردم فرمود: آگاه باشید معاویه‏مرا به کاری فراخوانده است که نه در آن عزت است و نه عدالت. اگر شما حاضر به مردن‏هستید، آن را نمی‏پذیریم (و با لبه تیز شمشیرها قضاوت دربارهء او را به خدای عزوجل‏می‏گذاریم) و اگر خواهان زندگی هستید می‏پذیریم و خشنودی شما را بر می‏گزینیم. در این هنگام مردم از هر سو فریاد برآوردند: ما خواهان زندگی هستیم (و چون‏حضرت را تنها گذاشتند صلح را پذیرفت)[ - المجتنی، ص ۲۳؛ أُسد الغابه، ج ۲، ص ۱۴، با سندی که به ابن درید می‏رسد و اضافه‏های میان دو کمانک نیز در آن دیده می‏شود ] هنگامی که صحابی قهرمان، حجر بن عدی، در شکایت از تلخی روزگار خطاب به‏امام حسن علیه السلام گفت: ما از عدالت بیرون آمدیم و به ستم درافتادیم و حقی را که بر آنصفحۀ ۱۸۴راه‏های موجود فراروی امام حسن علیه السلام موضع امام حسن علیه السلام در برابر این آزمایش سخت، همان موضع امام معصومی که دررفتار و کردارش اشتباه راه نمی‏یابد بود. این چیزی است که اعتقاد حق ما نسبت به‏امامت مولای ما امام حسن مجتبی به ما حکم می‏کند. اما در مقام تحلیل و بررسی‏گزینش هایی که بر سر راه امام علیه السلام وجود داشت، از نظر تاریخی این گزینش‏ها را می‏توان‏به صورت زیر برشمرد: ۱- باقیماندن بر حالت موجود، یعنی حالت نه جنگ و نه صلح. امام علیه السلام می‏دانست که‏دوام این وضعیت در آن شرایط ممکن نیست. زیرا سستی و بی‏وفایی مردم کوفه نسبت به‏ایشان رو به فزونی نهاده خیانت اطرافیانش بسیار گشته بود. معاویه نیز حالت متارکه رانمی‏پذیرفت، زیرا اصرار داشت که همه سرزمین‏های اسلامی را، با زور یا با رضایت،زیر فرمان خویش درآورد. بنابر این ناگزیر باید یا حالت جنگ می‏بود و یا حالت صلح. ۲- حالت جنگ و احتمال‏های آن - با وجود حالت روحی و روانی سپاهی که ازتوده‏هایی با عقاید گوناگون ولی بی‏همّت تشکیل شده بود، امکان هیچ‏گونه پیروزی‏سرنوشت‏ساز و قطعی‏ای برای امام حسن علیه السلام وجود نداشت. همچنین با توجّه به این که‏توازن قوا به میزان چشم‏گیری به نفع معاویه دگرگون شده بود، احتمال این که جنگ باوی، پایانی همانند پایان متزلزل صفین هم داشته باشد، بسیار ضعیف بود. صفحۀ ۱۸۵بنابر این تنها یک احتمال نزدیک به یقین باقی می‏ماند و آن شکست فاحش امام وپیروزی قطعی معاویه بود. در چنین حالتی یکی از چند راه زیر محتمل بود: الف. امام و خاندان و یارانش یکجا کشته می‏شدند؛ جبهه اسلام بدون کسب هیچ‏سودی رهبری و طرفدارانش را از دست می‏داد و کارش برای همیشه تمام می‏شد. جمله‏که معاویه موفق گشته بود مردم را به میزان بسیار زیادی گمراه سازد و با برخورداری ازهوش و تجربه و قدرت وارونه‏سازی حقایق، امکان این که قتل آنان را زیر هزاران پرده‏بپوشاند نیز برایش فراهم بود. ب. امام و هوادارانش استقامت می‏کردند و به اسارت در می‏آمدند. ج. معاویه منت می‏نهاد و به تلافی ذلت روز فتح مکّه آنان را آزاد می‏ساخت. پیداست‏که این کار برای بنی‏هاشم ننگ بود و تا قیام قیامت منّت بنی‏امیه بر دوش آنان سنگینی‏می‏کرد. چنان که امام حسن علیه السلام با اشاره به این موضوع می‏فرماید: به خدا سوگند اگرعزتمندانه با او صلح کنم بهتر است از این که مرا به اسارت درآورد و به قتل برساند و یاآن که آزاد سازد و تا پایان روزگار مایه ننگ بنی‏هاشم فراهم گردد؛ و معاویه و نسل اوبرای همیشه منت گذار مرده و زنده ما باشند[ - احتجاج، ج ۲، ص ۱۰-۱۱ ] ۳- صلح - و این چیزی بود که امام معصوم علیه السلام به مقتضای حکمت خویش آن راپذیرفت، گرچه مانند خاری در چشم و استخوانی در گلو و از حنظل تلخ‏تر بود. زیرا این‏تنها گزینشی بود که بقای اسلام و اهل آن را تضمین می‏کرد و از حقیقت نفاق، جاهلیت وکفر معاویه پرده برمی‏داشت؛ که اگر کار او به سامان می‏رسید و حکومت بلامنازع‏می‏یافت، دست از محافظه‏کاری برمی‏داشت؛ و دشمنی روشن خود را نسبت به اسلام‏آشکار می‏ساخت. شایان ذکر است که امام حسن علیه السلام صلح را نه به منزله پایان درگیری بامعاویه، بلکه متارکه‏ای موقت تا فرا رسیدن موقعیّت مناسب برای جنگ و قیامی دیگرعلیه او تلقی می‏کرد. آن حضرت در پاسخ حجر بن عدی کندی با اشاره به این حقیقتصفحۀ ۱۸۶می‏فرماید: من دیدم که بیش‏تر مردم دوستدار صلح و از جنگ بیزارند. در نتیجه دوست‏نداشتم که آنان را به کاری که خوش نمی‏دارند وادار سازم؛ و من صلح را برای این‏پذیرفتم که شیعیانم از قتل جان سالم به در برند و مصلحت چنین دیدم که این جنگ را به‏وقت دیگری بیندازم؛ همانا خداوند هر روزی در کاری است[ - اخبار الطوال، ص ۲۲۰ ]راست گویی ابومحمد موضع امام حسین علیه السلام در برابر همه تصمیم‏ها و موضع‏گیری‏های امام حسن علیه السلام ،موضع شریکی همکار و یاوری پشتیبان بود. این حقیقتی است که پژوهش‏های تاریخی‏مربوط به روابط آن دو بزرگوار در دوران امامت امام حسن علیه السلام آن را تأیید می‏کند. گذشته‏از آن، اعتقاد به امامت و عصمت آن دو امام همام نیز ثابت می‏کند هر دوی آنان گفتار ورفتار یکدیگر را تصدیق می‏کرده‏اند. در آنچه به موضوع صلح با معاویه مربوط می‏شد،امام حسین علیه السلام پشتیبانی کامل خود را نسبت به تصمیم امام حسن علیه السلام اعلام داشت و درمناسبت‏های گوناگون از موضع مشترک خود با برادرش و امتثال فرمان وی به عنوان‏امامی که اطاعتش واجب است پرده برمی‏داشت. عدی بن حاتم به امام حسین علیه السلام گفت: یا اباعبدالله ذلّت را به عزّت خریدید، چیزاندک را پذیرفتید و چیز بسیار را وانهادید. تو امروز ما را اطاعت کن و سپس برای همیشهءروزگار با ما مخالفت نما. حسن و تصمیم او دربارهء این صلح را واگذار و شیعیانت را، ازاهل کوفه و دیگران فرابخوان؛ و من و دوستم (یعنی عبیدة بن عمر) را بر این پیشقراولان‏بگمار که در این صورت، پیش از آن که پسر هند متوجّه شود، ما با شمشیر او را از پای‏درمی‏آوریم. امام حسین علیه السلام در پاسخ فرمود: ما بیعت کرده و پیمان بسته‏ایم و راهی برای‏شکستن بیعت ما نیست[ - همان ] هنگامی که حجر بن عدی نیز چنین درخواستی را مطرح کرد، امام حسین علیه السلام بازهمین پاسخ را داد: «ما بیعت کرده‏ایم، و راهی به سوی آنچه گفتی نیست[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱، شماره ۱۲ ]صفحۀ ۱۸۷آن حضرت همچنین در پاسخ علی بن محمد بن بشیر هَمْدانی، که یادآور شد امام‏حسن پس از صلح تقاضای کسانی را که به وی پیشنهاد انقلاب داده‏اند، نپذیرفته است،نیز تأیید برادرش را در التزام به پیمان نامه و لوازم عملی آن ابراز داشت و فرمود: «راست‏گفت ابومحمد! و همه مردان شما، تا هنگامی که این انسان [معاویه‏] زنده است، بایدخانه‏نشین باشند.[ - اخبار الطوال، ص ۲۲۱ ] هنگامی که معاویه او و برادرش و آن دسته از اصحاب علی را که همراهشان بودندبرای بیعت به شام دعوت کرد نیز آن حضرت از امتثال کامل خویش در برابر فرمان امام‏حسن علیه السلام پرده برداشت. از جمله کسانی که با آنان بودند قیس بن سعد بن عباده انصاری‏بود. چون نزد معاویه رسیدند، وی حسن علیه السلام را به بیعت فراخواند و او بیعت کرد. سپس‏حسین را فراخواند و او هم بیعت کرد. ولی هنگامی که از قیس بن سعد درخواست بیعت‏کرد، وی نگاهی به امام حسین علیه السلام انداخت تا ببیند که چه فرمان می‏دهد و امام فرمود:«ای قیس او - یعنی امام حسن علیه السلام - امام من است.[ - اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۲۵، شماره ۱۷۶ ] این حقیقت با آنچه در مجموعه دیگری از نصوص مبنی بر ناخشنودی آن حضرت ازاین بیعت آمده است منافاتی ندارد. مانند این سخن ایشان که به برخی از شیعیان فرمود:صلحی بوده است و بیعتی که من از آن ناخشنود بودم. پس تا هنگامی که این مرد زنده‏است منتظر باشید؛ و چنانچه او مرد ما و شما خواهیم دید که چه کنیم[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۰، شماره ۱۰ ] دلیل اظهار چنین سخنانی این است که صلح، ناخوشایندترین انتخابی بود که در برابرامام حسن علیه السلام قرار داشت و او به خاطر مصالح عالیه اسلام و از روی ناچاری به آن تن‏داد. بدون شک رعایت این گونه مصالح، گاه امام علیه السلام را در شرایط دشوار و نامناسبی قرارمی‏دهد که مجبور می‏شود به کاری که نزد او از حنظل تلخ‏تر، از سم کشنده‏تر و از مرگ‏فاجعه‏آمیزتر است، اقدام کند. صفحۀ ۱۸۸این صلح برای امام حسن و امام حسین علیه السلام به یک اندازه ناخوشایند بود، ولی‏ناخوشایند بودن کاری به معنای ناخشنود بودن از انجام آن نیست. چرا که رضایت دادن‏به این صلح به لحاظ امیدواری به نتایج مترتّب بر آن، امر دیگری بود. همچنین رضایت به آن برای امام حسن یا امام حسین یا هر کدام از دیگر امامان اهل‏بیت تفاوتی نمی‏کند. امام باقر علیه السلام از دیدگاه رضایت‏آمیز خود نسبت به این صلح پرده‏برداشته می‏فرماید: به خدا سوگند، کاری که حسن بن علی علیه السلام انجام داد از آنچه‏خورشید بر آن بتابد برای این امّت بهتر بود... [ - کافی، ج ۸، ص ۳۳۰، شماره ۵۰۶ ] ما معتقدیم موضعی که امام می‏گیرد در شرایط خودش بهترین موضع است. به این‏معنا که هم صلح امام حسن و هم قیام امام حسین علیه السلام در شرایط خودش بهترین کار بود،از این رو می‏توانیم به یقین بگوییم که چنانچه امامت حسین علیه السلام پیش از امامت حسن علیه السلام بود او نیز مانند حسن علیه السلام بود او نیز در آن شرایط همانند امام حسین علیه السلام قیام می‏کرد. اما در مجموعه‏ای دیگر از روایات آمده است که امام حسین علیه السلام در اعتراض به برادرش‏هنگام آهنگ وی برای صلح گفت: «ای برادر، آیا خدا را در این کار در نظر داری؟» یا این‏که گفت: «تو را به خدا سوگند می‏دهم از این که ماجرای معاویه را تأیید و ماجرای علی راتکذیب کنی [بپرهیز][ - الفتوح، ج ۸، ص ۲۸۹ ]؛ یا این که «تو را به خدا سوگند می‏دهم از این که نخستین کسی باشی‏که بر پدرت عیب گرفت و بر او طعن وارد ساخت و از فرمانش بیزاری جست!» و امام‏حسن علیه السلام پاسخ داد: «آنچه را که می‏گویی قبول ندارم، به خدا سوگند چنانچه از من پیروی‏نکنی تو را در غل و زنجیر می‏کنم که در آن بمانی تا من از کار خویش فراغت یابم![ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۱۲۲ ] یا این که‏امام حسین علیه السلام گفت: «به خدا پناه ببر از این که علی را در قبرش تکذیب و معاویه را تأییدکنی» و امام حسن علیه السلام به او پاسخ داد: «به‏خدا سوگند، من آهنگ هیچ کاری نکردم مگرآن که تو با انجام کاری دیگر با من مخالفت ورزیدی! به خدا سوگند، کوشیدم که تو رادرون خانه‏ای بیندازم و درش را به‏روی تو گل‏اندود کنم تا آن‏که از کار خویش فراغت یابم!»[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۵۱، شماره ۶۱ ]صفحۀ ۱۸۹امام علیه السلام و تداوم بر پایبندی به صلح امام حسین علیه السلام استمرار پایبندی بر صلح را برگزید و در دوران امام حسن علیه السلام می‏کوشیدتا خشم و توفندگی شیعه را فرو نشاند؛ و به آنان دستور داد تا سیاست صبر و انتظار را درپیش گیرند و توصیه کرد که از دید قدرت حاکم پنهان گردند و منتظر [وقت مناسب‏]باشند، در دوران پس از شهادت امام حسن علیه السلام نیز همین روش را ادامه داد. بلاذری نقل‏می‏کند که چون حسن بن علی علیه السلام وفات یافت، شیعیان، در حالی که بنوجعدة بن هبیرةبن أبی وهب مخزومی و امّ جعده و ام‏هانی دختر ابی‏طالب همراهشان بودند، در خانه‏سلیمان بن صرد گرد آمدند. آن‏گاه نامه تسلیت‏آمیزی به امام حسین علیه السلام نوشتند و در آن‏نامه گفتند: خداوند تو را بزرگترین بازمانده گذشتگان قرار داده است و ما شیعیان درمصیبت تو عزاداریم، با اندوه تو اندوهناکیم با شادی تو شادمانیم و منتظر فرمان توایم. بنوجعده به آن حضرت نامه نوشتند و خبر دادند که مردم کوفه دربارهء وی حسن نظردارند و دوستدار آمدنش هستند و چشم به سوی او دوخته‏اند و از یاران و برادرانش‏کسانی را دیده‏اند که روش پسندیده دارند و به گفتارشان می‏توان اعتماد کرد و چالاکی وقدرتشان شناخته شده است و دشمنی و بیزاری خود نسبت به پسر ابی‏سفیان را بازگفته‏اند و خواستار آنند که حضرت نظرش را برای آنان بنویسد. صفحۀ ۱۹۰امام حسین علیه السلام در پاسخ چنین نوشت: من امیدوارم که نظر برادرم - خدایش رحمت‏کند - در آرامش و نظر من در جهاد با ستمگران موجب راهنمایی و پایداری باشد، پس تااین مرد [معاویه‏] زنده است به زمین بچسبید و پنهان شوید و عقایدتان را کتمان کنید و ازآفتابی شدن بپرهیزید. چنانچه برای او پیش‏آمدی رخ داد و من زنده بودم، نظرم را به‏شما خواهم نوشت. ان شاءالله[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱-۱۵۲، شماره ۱۳ ] همچنین شیخ مفید (ره) از کلبی، مداینی و دیگر سیره‏نویسان نقل می‏کند که گفته‏اند:«هنگامی که امام حسن علیه السلام از دنیا رفت شیعیان در عراق به جنبش درآمدند و دربارهء خلع‏معاویه و بیعت با امام حسین علیه السلام مکاتبه کردند. ولی امام علیه السلام نپذیرفت و یادآور شد که‏میان او و معاویه عهد و پیمانی است که تا پایان یافتن مدتش، شکستن آن برای او جایزنیست؛ و پس از آن که معاویه مرد، در این موضوع خواهد نگریست.[ - ارشاد، ص ۲۲۱ ]موضع‏گیری معاویه نسبت به امام حسین علیه السلام ۱- دعوت به حق و دفاع از آن ۲-نگهداری امام(ع) از امّت، به ویژه از شیعیان ۳ - قاطعیت امام علیه السلام در خودداری از پذیرش خلافت یزید و بیعت‏نکردن با او خلاصه ماجرای بیعت گرفتن برای ولایتعهدی یزید از این قرار است: مغیرة بن شعبه - از سران گروه سودجوی جریان نفاق و از نوابغ عرب و استاصفحۀ ۲۴۶حیله‏گری و خیانت و از کسانی که به معاویه فراوان خدمت کرد - باخبر شد که معاویه‏قصد دارد او را از امارت کوفه عزل کند و سعید بن عاص را به جایش بگمارد. با خودش‏فکر کرد که نزد معاویه برود و پیش از آن که فرمان عزل را صادر کند، خود استعفا دهد ونزد مردم چنین وانمود کند که از حکمرانی ناخشنود است و تمایلی به آن ندارد. اما در راه شام علاقه شدید به حکمرانی، او را به فکر حیله‏ای درازمدت واداشت تامعاویه را از عزل خود منصرف کند. او که معاویه را خوب می‏شناخت، حیله‏ای بالاتر ازاین ندید که آرزوی بزرگ وی را، که تا آن هنگام، شرایط عملی ساختن آن فراهم نشده‏بود دوباره زنده کند؛ و آن آرزو، گرفتن بیعت خلافت برای پسرش یزید بود. مغیره تصمیم گرفت تارهای این آرزوی نهفته را در قلب معاویه به صدا درآورد و او رابه انگیزش و اظهار آن فراخواند و آمادگی خود را در راستای تحقق آن اعلام دارد. شایدبدین وسیله معاویه دست از عزلش بردارد و او را در امارت کوفه ابقا کند. مغیره فکر کرد که نخست نزد یزید برود و شور و اشتیاق درونی او را برای چنین‏کاری برانگیزد، تا از آن پس یزید کلید ورود به قلب پدرش باشد. «رفت تا بر یزید واردشد و گفت: بزرگان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و خاندانش و بزرگان و سالمندان قریش از دنیارفته‏اند و تنها پسرانشان باقی مانده‏اند و تو از برترین آن‏هایی و نظری صائب داری. به‏سنّت و سیاست از همه داناتری! و من نمی‏دانم چه چیزی امیرالمؤمنین را از گرفتن بیعت‏برای تو باز می‏دارد!؟ گفت: آیا فکر می‏کنی این کار به انجام برسد؟ گفت: آری. آن‏گاه یزید نزد پدرش رفت‏و آنچه را که مغیره گفته بود به اطلاع او رساند. معاویه مغیره را فراخواند و گفت: یزیدچه می‏گوید!؟ گفت: یا امیرالمؤمنین، خون‏ریزی‏ها و اختلاف‏های پس از عثمان را دیدی.یزید خَلَف توست برایش بیعت بگیر، تا اگر حادثه‏ای برای تو رخ داد پناه مردم و جانشین توباشد و خونی نریزد و فتنه‏ای برنخیزد. گفت: این کار چگونه شدنی است؟ گفت: از اهل کوفه‏من بیعت می‏گیرم و از بصریان زیاد و پس از این دو شهر هیچ کس با تو مخالفت نخواهد کرد. گفت: پس به کار خویش بازگرد و با افراد مورد اعتمادت در این باره گفت و گو کن؛ تاببینیم چه می‏شود. مغیره از معاویه خداحافظی کرد و نزد یارانش بازگشت. گفتند: چهصفحۀ ۲۴۷شد؟ گفت: معاویه را علیه امّت محمد به کاری واداشتم که به زودی سامان نگیرد؛ وشکافی برایشان گشودم که هرگز پر نشود! مغیره به کوفه بازگشت و با افراد مورد اعتماد خود و دیگر طرفداران بنی‏امیه درباره‏کار یزید گفت و گو کرد. آنان نیز بیعت را پذیرفتند. مغیره ده تن - و به قولی بیش از ده تن‏را - فرستاد و به آنان سی هزار دینار داد و پسرش موسی را نیز به ریاست آنان گماشت.آنان نزد معاویه رفتند و بیعت یزید را در نظرش نیک جلوه دادند و او را به گرفتن بیعت‏فراخواندند. معاویه گفت: در اظهار این موضوع شتاب مورزید و بر نظر خویش استوارباشید. سپس به موسی گفت: پدرت دین اینان را به چند خریده است؟ گفت: به سی‏هزار. گفت: ارزان فروخته‏اند[ - الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۵۰۳-۵۰۴ ] پس از آن که عزم معاویه بر گرفتن بیعت برای یزید قوت گرفت، نزد زیاد فرستاد و ازاو مشورت خواست. زیاد پاسخ داد که تا فرارسیدن زمان مناسب درنگ ورزد و شتاب نکند. در این‏جا یک نظریه دیگر می‏گوید که معاویه در دوره زندگانی امام حسن علیه السلام به‏گرفتن بیعت برای یزید اشاره کرد، اما آن را آشکار نساخت و آهنگ آن را نکرد مگر پس‏از مرگ حسن علیه السلام [ - الاستیعاب، دار الجیل، بیروت، ج ۱، ص ۳۹۱ ] این نظریه به وسیله یک روایت تاریخی تأیید می‏شود که می‏گوید: معاویه در سال‏پنجاه، اندکی پیش از وفات امام حسن علیه السلام به مدینه رفت و کوشید تا حال و هوای مدینه رادر موضوع گرفتن بیعت برای یزید به دست آورد. به این منظور با عبدالله بن جعفر، عبدالله‏بن عباس، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر جلسه‏ای سرّی تشکیل داد و فکر خود رامبنی بر گرفتن بیعت برای یزید با آنان در میان گذاشت. اما این اجتماع شکست سختی‏خورد زیرا که این چند عبدالله به شدت با این اندیشه مخالفت ورزیدند. در نتیجه معاویه‏تا سال ۵۱ هجری یعنی تا اندکی پس از وفات امام حسن علیه السلام موضوع را مسکوت گذاشت[ - الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۱۷۳-۱۷۶ ]سرانجام در شام برای یزید بیعت گرفت و سپس به همه نقاط نوشت که برای او بیعتصفحۀ ۲۴۸بگیرند[ - الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۱۷۶ - ۱۷۷ ] در پاره‏ای از منابع تاریخی آمده است که معاویه تا هنگام مرگ زیاد در این کارشتاب نکرد، زیرا که او در اصل با تصمیم معاویه بر گرفتن بیعت برای یزید مخالف بود[ - ر. ک. الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۵۰۶ ] پس از آن که زیاد مرد، معاویه تصمیم گرفت برای پسرش، یزید، بیعت بگیرد... و به‏مروان بن حکم نوشت و گفت: من پیر شده‏ام و استخوان‏هایم فرسوده است و بیم آن‏دارم که امّت، پس از من دچار اختلاف شوند: تصمیم گرفته‏ام قائم مقام پس از خود رابرگزینم و انجام کاری بدون مشورت تو را خوش نداشتم. این موضوع را با آنان در میان‏بگذار و از پاسخی که به تو می‏دهند مرا آگاه کن. مروان در میان مردم ایستاد و موضوع را به آگاهی آنان رساند. مردم گفتند: تصمیمی درست و بجاست [و در این امر] موفق باشد. ما دوست داشتیم‏کسی را برای ما انتخاب کند و او از این امر فروگذار نکند! مروان این نامه را برای معاویه‏نوشت و او جواب نامه را داد و موضوع یزید را یادآور شد. مروان میان مردم برخاست و گفت: امیرالمؤمنین برا ی شما کسی را انتخاب کرده وفروگذار نکرده و یزید را به عنوان جانشین پس از خود برگزیده است[ - همان، ص ۵۰۶ ] بزرگان مدینه مانند امام حسین علیه السلام ، عبدالرحمن بن ابی‏بکر، ابن زبیر و ابن عمررودرروی او ایستادند و این کار معاویه را نپذیرفتند. معاویه در این هنگام اقدام به یک تهاجم گسترده تبلیغاتی به نفع یزیدکرد و به کارگزارانش‏نوشت که یزید را ستوده و برای او اوصافی پسندیده ذکر کنند که او را در چشم مردم‏برای خلافت شایسته جلوه دهد. او همچنین به کارگزارانش دستور داد که هیأت‏هایی رااز هر شهر نزد او بفرستند؛ و پیوسته به نزدیک شدگان عطا می‏داد و به آن‏هایی که دوری‏گزیده بودند مدارا و مهربانی می‏کرد تا آن‏که همه مردم به او اعتماد و با یزید بیعت کردند. مشکل بزرگ معاویه سرپیچی بزرگان مدینه بود. منابع تاریخی می‏گویند که معاویه به‏سستی مروان در گرفتن بیعت برای یزید پی برد. از این رو او را برکنار ساخت و سعید بنصفحۀ ۲۴۹عاص را به جایش گماشت که با جدّیت هر چه تمام در راه گرفتن بیعت از مردم تلاش‏می‏کرد. اما کوشش او به جایی نرسید و به معاویه چنین نوشت: اما بعد، به من فرمان‏داده‏ای که برای یزید، پسر امیرالمؤمنین، بیعت بگیرم و نام کسانی را که شتاب ورزیده‏اندیا کندی کرده‏اند برایت بنویسم. به تو خبر می‏دهم که بیش‏تر مردم، به ویژه اهل بیت ازبنی هاشم، از این کار خودداری می‏کنند. تا کنون هیچ کس از آنان به من پاسخ نداده است‏و چیزهای ناخوشایند از آنان شنیده‏ام. اما کسی که مخالفت و خودداری از این کار راآشکار ساخته است، عبدالله بن زبیر است؛ و جز با عِدّه و عُدّه توان چیرگی بر آنان راندارم. خودت می‏آیی و در این باره تصمیم می‏گیری، والسّلام[ - الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۱۷۹ ] معاویه به امام حسین علیه السلام ، عبدالله عباس، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن زبیر نامه‏نوشت و به سعید بن عاص فرمان داد تا نامه‏ها را به آن‏ها برساند و جواب‏ها را نیز برای‏او بفرستد؛ و به او فرمان داد که از خود اراده و قاطعیت همراه با مدارا و دوری ازبدخویی نشان بدهد. از جمله سفارش‏هایی که برای برخورد با امام حسین علیه السلام به او کرد،این بود: نسبت به حسین علیه السلام به ویژه ملاحظه کن که از تو به او بدی نرسد. زیرا وی قرابت‏و حقّی عظیم دارد که هیچ مرد و زن مسلمانی منکرش نیست. او شیری است و نمی‏بینم‏که اگر با او مشورت کنی بتوانی بر او چیره شوی[ - همان ] نامه معاویه به امام حسین علیه السلام چنین بود: اما بعد، از تو امور و اخباری به من رسیده‏است که گمان صدور آن‏ها از تو نمی‏رفت. کسی مثل شما با این بزرگی و شرافت ومنزلتی که خداوند به او عطا کرده است. سزاوارترین مردم به وفای به بیعت است. بنابراین به گسستن رشته دوستی مایل نشو و از خداوند بترس و این مردم را به آشوب بازمگردان و دربارهء خویشتن و دین خود و امّت محمد بیندیش و آنان که [به دین‏] یقین‏ندارند نباید تو را ناچیز بشمرند[ - همان، ص ۱۸۰ ] اما امام حسین علیه السلام به معاویه پاسخی اعتراض‏آمیز و فراگیر داد که در آن وی را به‏خاطر کشتن حجر بن عدی و یاران پارسای او و قتل صحابی بزرگ، عمرو بن حمق و قتلصفحۀ ۲۵۰عبدالله بن یحیی حضرمی و برادر خواندن پسر عبید رومی و باز گذاشتن دست ستم اوبر امّت نکوهش می‏کرد؛ و بی‏وفایی و فنا شدن دنیا را به او یادآور شد؛ و این که خدای راکتابی است که هیچ خرد و بزرگی را نمی‏گذارد مگر که آن را بر می‏شمرد. در بخش پایانی‏این پاسخ چنین آمده بود: بدان که خداوند فراموش نمی‏کند که تو مردم را به گمان کیفرمی‏کنی و به تهمت می‏کشی و کودکی را امارت می‏دهی که شراب می‏نوشد و با سگان‏بازی می‏کند. تو را نمی‏بینم جز این که خویشتن را هلاک و دینت را تباه ساخته‏ای ورعیت را ضایع گردانیده‏ای، والسلام[ - الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۱۸۲. متن کامل پاسخ امام علیه السلام در احتجاج‏های آن حضرت علیه معاویه و بنی‏امیه (به روایت کشی) آورده‏ایم. مراجعه کنید ] ابن قتیبه می‏نویسد: گویند هنگامی که مردم پاسخ مخالفت‏آمیز خود را به معاویه‏درباره نافرمانی از او و ناخشنودی از بیعت یزید نوشتند، او به سعید بن عاص نوشت ودستور داد که از مردم مدینه با زور بیعت بگیرد و هیچ یک از مهاجران و انصار وپسرانشان را نگذارد مگر آن که از آنان بیعت بگیرد و دستور داد که آن چند تن را تحریک‏نکند و آنان را نشوراند. چون نامه معاویه به او رسید، با شدت هر چه تمام آنان را وادار به‏بیعت کرد، ولی هیچ کدام بیعت نکردند. سعید به معاویه نوشت که هیچ کس با من بیعت‏نکرده است و مردم پیرو این چند تن‏اند و اگر آن‏ها بیعت کنند همه مردم با تو بیعت‏خواهند کرد و یک تن از تو سر نخواهد پیچید. معاویه به او نوشت که هیچ کدامشان راتحریک نکند تا خود به مدینه بیاید. معاویه به عنوان سفر حجّ به مدینه آمد. چون به شهرنزدیک شد، مردم برای دیدارش بیرون رفتند و هنگامی که در جُرُفْ بود حسین بن علی‏و عبدالله عباس با او دیدار کردند. معاویه گفت: ای پسر دختر رسول خدا و ای پسر هم‏سنگ پدرش، خوش آمدید. آن‏گاه روبه مردم کرد و گفت: اینان دو تن از بزرگان عبدمنافند. سپس رو به آنان کرد و به گفت و گو پرداخت و به آنان خوشامد گفت و آن‏ها را به‏خود نزدیک کرد. گاه رو سوی این می‏کرد و گاه با آن یکی می‏خندید تا به مدینه درآمد.در شهر پیاده‏ها و زنان و کودکان از او استقبال کردند و به او سلام می‏دادند و همراهش‏حرکت می‏کردند تا فرود آمد و حسین علیه السلام و عبدالله عباس نیز از نزد او رفتند[ - همان، ص ۱۸۲ - ۱۸۳ ]صفحۀ ۲۵۱آن‏گاه جداگانه دنبال امام حسین علیه السلام ، عبدالله زبیر، عبدالله عمر، عبدالرحمن بن‏ابوبکر فرستاد و آنان را به پذیرش بیعت یزید فراخواند ولی به مقصود نرسید... در روز دوم در مجلس خویش نشست و به حاجبش دستور داد که به هیچ کس اجازه‏ورود ندهد هر چند از نزدیکان باشد. سپس به دنبال حسین بن علی و عبدالله بن عباس‏فرستاد. ابن عباس پیش‏تر آمد و چون وارد شد و بر معاویه سلام کرد او را روی فرش ودر سمت چپ خود نشاند و مدتی با او سرگرم گفت و گو بود، تا آن که حسین بن علی علیه السلام آمد، معاویه چون او را دید پشتی‏ای را که در سمت راستش بود برداشت، حسین علیه السلام وارد شد و سلام کرد. معاویه اشاره کرد و او را در سمت راست خود در جای پشتی‏نشاند. سپس حال برادرزاده‏هایش فرزندان حسن علیه السلام ، و سن و سالشان را پرسید. امام علیه السلام پس از آگاه کردنش ساکت ماند. گوید: آن‏گاه معاویه آغاز به سخن کرد و گفت: اما بعد، سپاس خدای را که صاحب‏نعمت‏ها و فرو فرستندهء نقمت هاست. گواهی می‏دهم که خدایی جز الله نیست و او ازآنچه ملحدان گویند بسیار برتر است. و گواهی می‏دهم که محمد صلی الله علیه و آله و سلم بندهء خاص‏اوست که او را بر همهء جنّ و انس مبعوث کرد تا با قرآنی که باطل از پس و پیش بدان راه‏ندارد - وحیی از سوی خدای حکیم و ستوده - آنان را بیم دهد. آن حضرت نیز وظیفه‏الهی‏اش را انجام داد و فرمان خدا را آشکار ساخت و در راه خدا بر آزار و اذیت‏هاشکیبایی ورزید. تا آن که دین خداوند را آشکار گردانید، دوستانش را عزیز و مشرکان راریشه کن ساخت و فرمان خداوند آشکار شد، در حالی که مشرکان خوش نمی‏داشتند.آن حضرت، که درود خداوند بر او باد، در حالی از دنیا رفت که آنچه به او بخشیده شده‏بود ترک گفت و از روی پارسایی آنچه را در اختیار داشت به خاطر خدا وانهاد و در انتخاب‏آنچه دایم و باقی است با اقتدار تمام شکیبایی ورزید؛ و این بود ویژگی‏های رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم . پس از وی دو مرد که جای بحث دربارهء آنان نبود و سومی که محل نزاع بود به‏جای اونشستند و در این دوران گرفتاری‏هایی پیش آمد که روزگاری با آن دست به گریبان و در ستیزبودیم و با همهء وجود آن را لمس کردیم؛ و آنچه من می‏دانم بیش از دانسته‏های شماست. کار یزید همانی بود که دیگران در جواز بیعت او بر شما پیشی گرفتند و خداوند ازتلاشی که من در ولایت برای امور رعیت می‏کنم از قبیل مبارزه با نابسامانی‏ها و پر کردنصفحۀ ۲۵۲شکاف‏ها آگاه است. تلاشی که چشم را بیدار و عمل را ستوده می‏گرداند. هدفم ازرسیدن یزید به ولایت نیز همین است. شما دو تن، از فضیلت خویشاوندی و علم ودانش و کمال جوانمردی بهره‏مندید. من با مناظره و گفت و گوهایی که با یزید داشتم‏همان چیزی که در شما و دیگران وجود دارد در او نیز یافتم. او همچنین به سنّت وقراءت قرآن آگاه است و با بردباری در دشواری‏های بزرگ نیز فایق می‏آید. شما دو تن می‏دانید که رسول خدا که از عصمت رسالت برخوردار است، در روزجنگ ذات السلاسل بر صدیق و فارق و بزرگان صحابه و مهاجران نخستین پایین‏تر ازآن‏ها کسی را فرماندهی داد که نه با آنان خویشاوند بود و نه در قرابت و نه در سنتی ذکرشده با آنان برابری می‏کرد. آن مرد با فرمانش آنان را رهبری کرد و نمازشان را به‏جماعت گزارد و غنایم‏شان را نگه داشت و هر چه گفت، کس در برابر سخن او چیزی‏نگفت؛ و در رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسوه‏ای است نیکو. ای فرزندان عبدالمطلب دست بدارید که ما و شما از یک ریشه‏ایم. من پیوسته ازاجتماع شما دو تن امید انصاف داشتم و آنچه بر زبان مردم جاری است فضیلت شماست‏بنابر این پاسخ خویشاوند خود را چنان پسندیده بگویید که ستایش را در پی داشته باشدو از خداوند برای خودم و شما طلب بخشایش می‏کنم. گوید: ابن عباس آماده سخن گفتن شد و دستش را برای گفت و گو بلند کرد. امام‏حسین علیه السلام به او اشاره کرد و فرمود: مهلت بده، مقصودش من هستم و بهرهء من از این‏تهمت بیش‏تر است! ابن عباس چیزی نگفت و امام حسین علیه السلام برخاست و پس از حمد و ثنای خداوندفرمود: ای معاویه، گویندگان هر چه در اوصاف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن بگویند، اندکی از بیش‏را نگفته‏اند. من این صفات اجمالی و پرهیز از تلاش برای بیعت را که بر اندام خلفای پس‏از رسول خدا پوشاندی دریافته‏ام. ای معاویه، هیهات، هیهات، روشنی صبح سیاهی شب را آشکار ساخت و پرتوخورشید، کور سوی چراغ را خیره کرد. تو به حد افراط در فضیلت خویش سخن گفتی وآنقدر خود را ستودی که اجحاف کردی و گفتن از حق تا سر حد بخل پیش رفتی، آنصفحۀ ۲۵۳چنان ستم کردی که پا از حد فراتر نهادی. حق هیچ صاحب حقی را به کمال نداده‏ای تااین که [با این کارها] بیش‏ترین بهره و کامل‏ترین سهم نصیب شیطان گردید! آنچه درباره کمالات و سیاستمداری یزید برای امّت محمد گفتی دانستم. قصد داری‏که مردم را دربارهء یزید به اشتباه بیندازی، گویی که ناشناخته‏ای را توصیف می‏کنی یاغایبی را می‏ستایی یا از کسی خبر می‏دهی که تنها تو از او باخبری. یزید خود گویای اندیشه خویش است. او را به همان کاری که خود سرگرم آن است‏وابگذار. بگذار تا سگ‏ها را به جان هم بیندازد و کبوتران را پرواز دهد و با زن‏های‏نوازنده و خواننده و دیگر ملاهی خوش بگذراند که او را یاور خویش می‏یابی. معاویه‏دست از این کارها بردار، چه سود که خدا را با بار گناهی بیش از آنچه اکنون از این مردم‏به گردن داری دیدار کنی. به خدا سوگند، تو همچنان و در حالی که ستم می‏کنی بر ستم‏خرده گرفته و در عین ارتکاب کژی‏ها بر آن ایراد می‏گیری تا آن جا که این کارها را به‏نهایت رسانده‏ای و اکنون میان تو و مرگ جز یک چشم برهم نهادن فاصله نیست؛ و پس‏از آن با پرونده اعمال خویش در روز قیامت حاضر خواهی شد و از آن جا گریزی نیست. ای معاویه می‏بینم که بعد از این حقایقی که گفتم متعرض ما شدی و ما را از میراث‏پدرانمان باز داشتی. با آن که به خدا سوگند ما وارث پیامبریم، امروزه تو با همان چیزی‏علیه ما استدلال می‏کنی که علیه علی علیه السلام در روز وفات پیامبر استدلال کردید. او نیز آن راپذیرفت؛ و ایمانش او را به خویشتنداری واداشت. شما بهانه آوردید و هر کار خواستیدکردید و آنچه خواستید گفتید، تا آن که خلافت - که برای غیر تو بود - به چنگ آوردی‏پس ای صاحبان بصیرت عبرت گیرید. تو فرماندهی آن مرد در روزگار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امارت او را یادآور شدی، همین‏طور است. عمروبن عاص افتخار مصاحبت و بیعت با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را داشت، ولی‏مردم امارت او را نپذیرفتند و پشت سرش نماز نخواندند و بدی‏هایش را به رخ اوکشیدند؛ و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم فرمود: ای گروه مهاجران، به راستی که از این پس، کسی جزخودم بر شما فرمان نخواهد راند. اکنون در این شرایط دشوار که سزاوار است همه بر حق گرد آیند، چگونه تو بر رفتارنسخ شده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم احتجاج می‏کنی؟ و موارد قطعی را رها می‏کنی؟ تو چگونهصفحۀ ۲۵۴مطیعانه با فردی مصاحبت می‏کنی، در حالی که کسانی که به دین و خویشاوندی آنان‏اطمینانی نیست - اطراف تو را گرفته‏اند و تو از آنان غفلت ورزیده و مُسرفی فریفته رابرگزیده‏ای. می‏خواهی مردم را دربارهء کسی به شبهه‏ای بیندازی که در نتیجه آن ماندگان‏در دنیا سعادتمند شوند و تو در پیامدهای اُخروی آن نگون بخت گردی، این زیانی‏آشکار است و از خداوند برای خودم و تو طلب بخشایش می‏کنم. گوید: معاویه نگاهی به ابن عباس کرد و گفت: ای پسر عباس، این حرف‏ها چیست؟!و در این صورت آنچه تو در دل داری بلاخیزتر و تلخ‏تر است. ابن عباس گفت: به خدا سوگند، او فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، یکی از اصحاب کسا و ازخاندانی پاکیزه است. از آنچه در اندیشه داری روی گردان که تو در میان مردم جایگاهی‏داری، تا آن که خداوند با فرمان خویش داوری کند و او بهترین داوران است[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۱۸۵ - ۱۸۸ ] معاویه پس از آن در پی عبدالرحمن بن ابی‏بکر، عبدالله زبیر و عبدالله بن عمرفرستاد و از آنان خواست که با یزید بیعت کنند. عبدالرحمن بن ابی‏بکر و پسر زبیر به‏شدت با این کار مخالفت ورزیدند. اما عبدالله بن عمر پاسخی نرم داد و گفت: اگر رأی‏مردم بر این تعلق گرفت من نیز به کار خیری که امّت محمد تن می‏دهد، درخواهم آمد.ولی اجتماع معاویه با این سه تن نیز آن نتیجه مورد نظر معاویه را به بار نیاورد و این دیداربه نتیجه مورد نظر او پایان نپذیرفت. سپس مدت سه روز معاویه از انظار مردم پنهان شد و بیرون نمی‏آمد. پس از آن بیرون‏آمد و دستور داد که منادی ندا دهد تا مردم برای کاری مهم گرد آیند. مردم در مسجداجتماع کردند و آن چند تن پیرامون منبر نشستند. معاویه پس از حمد و ثنای الهی فضایل‏و قراءت قرآن یزید را یادآور شد و گفت: ای مردم مدینه، من به بیعت گرفتن برای یزیدهمّت گماشته‏ام و هیچ شهر و بادیه‏ای را نگذاشته‏ام مگر آن که از آن‏ها خواستم تا با یزیدبیعت کنند. مردم همه بیعت کرده و پذیرفته‏اند من بیعت مدینه را در پایان قراردادم وگفتم که مدینه اصل و ریشه اوست و در آن‏جا از کسی بر او بیمناک نیستم. کسانی که اصفحۀ ۲۵۵بیعت با او خودداری ورزیدند، آن‏هایی بودند که سزاوار بود رعایت او کنند و به خداسوگند اگر من کسی را شایسته‏تر از یزید در میان مسلمانان می‏شناختم با او بیعت می‏کردم. در این هنگام حسین علیه السلام برخاست و گفت: به خدا سوگند کسانی را که خودشان ازیزید بهترند و پدر و مادرشان از پدر و مادر او بهترند وانهاده‏ای. معاویه گفت: شاید مقصود خودت هستی. فرمود: خدای کارت را راست گرداند،آری. معاویه گفت: اینک به تو می‏گویم، این که گفتی مادر تو بهتر از مادر اوست قبول،ولی اگر قُرشی بودن مادرت نبود، این فضیلت از آن زنان قریش بود. چگونه او برتر ازمادر یزید نباشد که دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. از این گذشته دیانت و سابقه مادرت‏در اسلام بیش‏تر است بنابر این به خدا سوگند که مادر تو از مادر یزید بهتر است. امادرباره پدرت باید بگویم که پدر او داوری او را به خدا واگذار کرد و خداوند به نفع پدر اوو زیان پدر تو حکم داد. امام حسین علیه السلام فرمود: نادانی تو، تو را بس است که دنیای گذرا را بر [آخرت‏]جاودان برگزیده‏ای! معاویه گفت: اما این که گفتی از یزید بهتری، به خدا سوگند، یزید برای امّت محمد ازتو بهتر است. حسین علیه السلام گفت: این بهتان و دروغ است، یزید شراب می‏نوشد، آیا طالب لهو و لعب‏از من بهتر است[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۱۸۹-۱۹۰ ] در روایت دیگری آمده است: «حسین علیه السلام گفت: چه کسی برای امّت محمد بهتر است؟ یزید شرابخوار و فاسق؟ معاویه گفت: ای اباعبدالله، آرام باش، اگر تو نزد خودش هم همین گونه سخن‏می‏گفتی باز هم جز به نیکی از تو یاد نمی‏کرد! حسین علیه السلام گفت: اگر آنچه را که من درباره‏اش می‏دانم او نیز درباره من می‏داند، آنچه‏را من درباره‏اش می‏گویم او نیز باید درباره‏ام بگوید. صفحۀ ۲۵۶آن‏گاه معاویه گفت: اباعبدالله، باز گرد و راهنمای خاندانت باش و دربارهء خودت‏تقوای الهی پیشه کن و بترس از این که آنچه من از تو شنیده‏ام شامیان نیز بشنوند، زیرا که‏آنان دشمنان تو و پدرت هستند. گوید: سپس امام حسین علیه السلام به خانه‏اش بازگشت»[ - الفتوح، ج ۴، ص ۳۳۹ ] ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح خویش این داستان را به گونه‏ای دیگر نقل کرده است:چون فردا فرا رسید معاویه بیرون آمد و وارد مسجد شد، آن‏گاه رفت و بر منبر نشست ومردم را فراخواندند و همه بر او گرد آمدند. حسین بن علی، پسر ابی‏بکر، پسر عمر و پسرزبیر نیز آمدند و نزدیک منبر نشستند. معاویه همچنان نشسته بود و پس از آن که دانست‏همه مردم آمده‏اند، برخاست و ایستاد و پس از حمد و ثنای الهی گفت: ای مردم ماسخنان عوام را معیوب یافته‏ایم، آنان پنداشته‏اند که حسین بن علی، عبدالرحمن بن‏ابی‏بکر، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر با یزید بیعت نکرده‏اند. این چهارتن از نظر من‏بزرگان و برگزیدگان مسلمانانند من آنان را به بیعت فراخواندم و آنان را شنوا و فرمانبرداریافتم. آنان پذیرفته‏اند و بیعت کرده‏اند و شنیده‏اند و پاسخ داده‏اند و فرمان برده‏اند. گوید: در این هنگام شامیان شمشیر کشیدند و گفتند: یا امیرالمؤمنین چه چیزی سبب‏شده تا این چهار تن را این همه بزرگ داری؟ اجازه بده تا آنان را گردن بزنیم. ما بیعت‏پنهانی آنان را نمی‏پذیریم. باید آشکارا بیعت کنند تا همه مردم بشنوند. معاویه گفت: سبحان الله، چقدر مردم به سوی شر (جنگ) شتابانند، در حالی که‏چیزی شیرین‏تر از جان نزد آنان نیست. ای اهل شام تقوا پیشه کنید و به سوی فتنه‏مشتابید که کشتن، مطالبه و قصاص دارد. گوید: حسین بن علی علیه السلام ، پسر ابوبکر، پسر عمر و پسر زبیر سرگردان ماندند ونمی‏دانستند چه بگویند. بیم آن داشتند که اگر بگویند بیعت نمی‏کنیم، مرگ سرخ در برق‏شمشیر شامیان پیش چشمشان بدرخشد، یا این که فتنه‏ای بزرگ روی دهد، از این روسکوت کردند و چیزی نگفتند. معاویه از منبر فرود آمد و مردم نیز در حالی که‏می‏پنداشتند این چهار تن بیعت کرده‏اند. پراکنده شدند. صفحۀ ۲۵۷گوید: مرکب‏های معاویه را نزدیک آوردند و او با دوستان و یارانش به شام رفت. پس‏از آن مردم کوفه، نزد این چهارتن آمدند و گفتند: شمایان؛ به بیعت یزید فراخوانده شدیدو بیعت نکردید و از این کار سرباز زدید. اما بعد فراخوانده شدید و بیعت کردید ورضایت دادید! امام حسین علیه السلام فرمود: نه به خدا، ما بیعت نکردیم. ولی معاویه با ما خدعه کرد وهمان طور که شما را فریب داد ما را نیز فریفت. آن‏گاه منبر رفت و سخن گفت؛ و ماترسیدیم که اگر پاسخ او را بدهیم بار دیگر فتنه برخیزد و ما ندانیم که کار ما به کجابکشد. این بود داستان ما و او[ - الفتوح، ج ۴، ص ۳۴۳ ]۴ - جعل روایت دربارهء سیرهء امام حسین(ع) مرگ معاویه معاویه بیش از هفتاد سال در دنیا زیست و حدود ۴۲ سال فرمان راند. حکومت وی‏از هنگامی آغاز گشت که در سال هجدهم هجری از سوی عمر به جای برادرش یزید بن‏ابی‏سفیان، که در طاعون معروف به «عمواس» مرد، به عنوان والی دمشق تعیین گشت؛ وسرانجام در سال شصت هجری مرد. از این مدت هفده سال را در کل دوران خلافت ابوبکر و عمر والی، حدود پنج سال رادر دوران امیرالمؤمنین علیه السلام نافرمان و یاغی بود و پس از آن مدت نوزده سال و چند ماه برهمه سرزمین‏های اسلامی پادشاهی کرد. او می‏گفت: «من نخستین پادشاهم[ - البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۴۴ ] ومی‏گفت: «به پادشاهی آن‏جا [شام‏] خشنودم»[ - محاسن الوسائل فی معرفة الاوائل...؟] اگر از اهمیّت و بزرگی نقش اصلی‏ای، که رهبری حزب سلطه در ایجاد انحراف ایفاکرد، چشم بپوشیم، معاویة بن ابی‏سفیان را مهم‏ترین و مؤثرترین شخصیت در تاریخ‏اسلام و حیات مسلمانان خواهیم یافت. در آنچه از این کتاب گذشت، دلایل چندی برای‏اثبات این حقیقت ارائه گشت. معاویه نخستین کس از طاغوتیانی نبود که بر زندگی و سرنوشت امّت‏ها حکم‏می‏رانند و دوستی دنیا دلشان را پر کرده است و به گونه‏ای سیری‏ناپذیر در همهء لذت‏هایصفحۀ ۲۷۴دنیوی پیرو شهوت‏های خویشند و چون اجلشان نزدیک می‏شود و تلخی مردن و دردجدایی و پایان مهلت را احساس می‏کنند و در آستانه عذاب دایمی قرار می‏گیرند، ازکرده‏هایشان پشیمان می‏شوند «و چنانچه باز گردانده شوند به آنچه از آن نهی شده‏اند بازمی‏گردند و اینان دروغگویند»[ - انعام (۶)، آیه ۲۸ ] مسعودی گوید: محمد بن اسحاق و دیگر راویان اخبار گفته‏اند که معاویه در آغاز بیماری‏منجر به مرگش به حمام رفت. پس از دیدن جسم نحیفش، بر نیستی و قرار گرفتن درآستانه نابودی‏ای که همه آفریدگان را دربر می‏گیرد گریست و به این شعر مثل زد و گفت:أری اللیالی أسرعت فی نقضی‏#أَخَذن بعضی و ترکن بعضی‏#حنین طولی و حنین عرضی‏#أقعدتنی من بعد طول نهضی شب‏ها را می‏بینم که در نابودی من شتاب کرده؛ بخشی از مرا گرفته و پاره‏ای راوانهاده است.و اعضا و جوارح‏ام را در هم پیچیده و خم کرده، و مرا پس از روزگاری درازایستایی از پای درآورد. چون روزگارش به سر آمد و گاه جدایی فرا رسید و بیماریش شدت گرفت و ازبهبودی نومید گشت این شعر را سرود:فیالیتنی لم أعن فی الملک سََاعة#وَلم أَکُ فی اللذّاتِ أَعْشََی النَوََاظِرِ#وَ کُنْتُ کَذِی طِنریْن عََاشَ ببُلغة#مِنَ الدَّهْرِ حَتََّی زار أهل المقاب[ - الفتنة الکبری، ج ۲، ص ۲۴۴ ] ای کاش یک ساعت هم به حکومت توجّه نمی‏کردم؛ و چشم بسته تن به لذّت‏هانمی‏دادم و مانند آن کسی [علی‏] می‏بودم که دنیا را با دو جامه گذراند و بدان بسنده کرد تاآن که به خفتگان گور پیوست. معاویه مردی بود تبهکار که خون و آبروی بسیاری از مردمان پارسا و سرشناس راریخته بود. به همین سبب هنگامی که در اثر بیماری ناتوان شد؛ و در آستانه مرگ قراصفحۀ ۲۷۵گرفت؛ بیش از هر گناهی از قتل حجر بن عدی کندی و یارانش اندوهگین بود و می‏گفت:«وای بر من از تو ای حجر[ - الفتنة الکبری، ج ۲، ص ۲۴۴ ] و می‏گفت: «من با پسر عدی روزی بلند خواهم داشت.[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۵ ] معاویه در پایان عمر احساس می‏کرد که مردم از او خسته شده و به تنگ آمده‏اند. نقل‏شده است، پیش از بیماری طی یک سخنرانی گفت: من چونان زراعتی دروشده هستم.روزگار فرمانروایی من بر شما چنان به درازا کشیده است که من و شما خسته شده‏ایم وهر دو آرزوی جدایی را داریم. وی همچنین اندکی پیش از مرگش فهمیده بود که چون‏رفتن او به سرای مکافات و سرنوشت سیاهش نزدیک است، مردم از او بد می‏گویند. دراین باره نقل شده است: هنگامی که معاویه زمینگیر شد و مردم در گفت گوهایشان آن رانشان مرگ وی تلقی می‏کردند، به نزدیکانش گفت: چشم‏هایم را سرمه بکشید و سرم راروغن بمالید، چنین کردند و چهره‏اش را با روغن براق نمودند. سپس برایش بستری‏آماده کردند و او نشست و گفت: مرا تکیه دهید و سپس گفت: به مردم اجازه بدهید بیایندو ایستاده بر من سلام کنند؛ و هیچ کس حق نشستن ندارد. مردم می‏آمدند و سلام می‏کردند وچون او را سرمه کشیده و روغن مالیده می‏دیدند، با خود می‏گفتند: مردم فکر می‏کنند که‏او مردنی است در حالی که از همه سالم‏تر است. هنگامی که مردم از پیش او رفتند گفت: و تجلدی للشامتین أریهم‏#أنی لریب الدهر لا أتضعضع‏#وَ إِذ المنیة أنشبت اظفارها#ألفیت کل تمیمة لاََ تنفع شکیبایی من در برابر ملامت‏گران از آن روست؛ تا به ایشان نشان دهم که از مصایب وگرفتاری روزگار متزلزل نمی‏شوم.و آن گاه که مرگ چنگال خود را در کالبد کسی فرو برد؛خواهی دید که هیچ افسونی سود نخواهد داشت. گویند او به بیماری سل دچار بود و در همان روز مرد[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۴۰-۲۴۱ ] معاویه در نیمه ماه رجب هلاک شد. اول رجب و هشت روز مانده از رجب نیز گفتهصفحۀ ۲۷۶شده است[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۶ ] معاویه در واپسین روزهای زندگی می‏گفت: اگر تمایل من به یزید نبود، راه هدایت‏خویش را در می‏یافتم و مقصد را می‏شناختم. این عبارت از گفته‏های معاویه است و مورّخی که بخواهد حقایق امور را در خارج ازنوشته‏ها بجوید، از تأمل در مفهوم این عبارت نمی‏تواند که بی اعتنا بگذرد. زیرا از نوع‏عبارت‏هایی است، که در دوران ضعف و سستی روحی - که طی آن افکار نهفته در اعماق‏دل و ضمیر انسان کشف می‏گردد - جسته و گریخته بر زبان طاغوت‏ها جاری می‏شود. ببینیم که رشد مورد نظر معاویه در این سخن کدام است؟ آیا او اهل ایمان و حرکت بر صراط مستقیم و باز گرداندن حقوق مردم و بازگشت وتوبه به درگاه خداوند متعال است؟! بدون شک مفهوم رشد مورد نظر معاویه این نیست. زیرا وجود یزید و تمایل و تعلق‏خاطر شدید معاویه نسبت به وی هیچ گاه مانع دستیابی به این رشد نبوده است، بلکه‏باید عکس قضیه درست باشد. به این معنا که رشد معاویه، اگر اهل آن بوده باشد، به‏احتمال بسیار زیاد سبب رشد و هدایت یزید نیز می‏شده است. برخی بر این پندارند که معاویه یقین داشت یزید شایسته در دست گرفتن زمام امورحکومت نیست و پافشاری او بر جانشینی وی، اصرار بر یک گناه بزرگ و یقینی بود؛چنان که در جمله‏ای که به او نسبت می‏دهند، این موضوع را برای یزید نیز به روشنی بیان‏کرده و گفته است: «خداوند را با چیزی بزرگ‏تر از این که تو جانشینم باشی دیدار نمی‏کنم»[ - حیاة الامام الحسین علیه السلام ، ج ۲، ص ۱۹۷ ]معاویه با جنایت تبدیل خلافت به نظام ضد مردمی سلطنتی گناهی بزرگ مرتکب شد! لیکن چنین پدری کجا شایسته آن است که عدم شایستگی پسرش را گناه ببیند؟! آیاخود او به خواست و اختیار امّت حکم رانده است تا این که تبدیل حکومت به پادشاهی‏را نزد خداوند گناهی بزرگ ببیند؟ همان پدری که خلافت و اختیار امّت را به مسخره‏می‏گیرد و می‏گوید: «به پادشاهی آن خشنودیم»، «من نخستین پادشاهم». صفحۀ ۲۷۷باری رشد مورد نظر معاویه این است: فراهم آوردن همهء عوامل دوام و بقای‏حکومت اموی و استمرار پیامدهای گمراهی آن بر زمین! توضیح مطلب این که، معاویه با پختگی کامل، تجربه طولانی و زیرکی بی‏مانندش‏می‏دانست که استمرار موفقیت تلاش‏های جریان نفاق که موجب پیدایش حکومت‏جاهلی اموی در پوشش اسلام شد، چنین اقتضا می‏کرد که پس از او نیز حکمرانی زیرک‏بر سر کار آید که به ایمان و حکمت و بردباری تظاهر کند و مرتکب حماقت‏هایی که‏موجب رسوایی روش پنهان شدن در لباس دین می‏شود نگردد؛ و نیرنگ تا به آن‏جااستمرار یابد که از دین جز نامی و از قرآن جز ظاهری و از شریعت جز آنچه با آیین اموی‏سازگار است باقی نماند... این است رشد مورد نظر معاویه! معاویه می‏دانست که این شرایط در یزید یافت نمی‏شود، بلکه او چنان بی بند و بار ونادان و رسواست که برای انهدام آنچه جریان نفاق در طول پنجاه سال پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بنا کرده، کافی است. اما از آن‏جا که هم خود و هم یزید را، به عنوان امتداد وجودی و نَسبی‏اش، دوست‏می‏داشت، بر جانشینی وی پای فشرد؛ و این است معنای تعارض مورد نظر معاویه درجمله: اگر تمایل من به یزید نبود راه هدایت خویش را در می‏یافتم. به نظر می‏رسد معاویه پنداشت که چنانچه جزئیات همه امور را به یزید وصیت کند واشخاصی کاردان اطرافش باشند تا او را از ارتکاب حماقتی بزرگ و جبران‏ناپذیر، بازدارند، نقاط ضعف شخصیت وی قابل اصلاح است. از این رو مهم‏ترین وصیت معاویه به پسرش، یزید، همان سفارشی است که‏چگونگی رفتار با سران مخالفان را برایش ترسیم کرده و می‏گوید: اهل حجاز را موردعنایت قرارده که اینان اصل تواند، هر کس از آنان نزد تو آمد گرامی‏اش بدار و به‏غایبانشان رسیدگی کن. به اهل عراق نیز توجّه داشته باش؛ و اگر از تو خواستند که هرروز کارگزارشان را عزل کنی، چنین کن، زیرا عزل یک عامل در نزد من محبوب‏تر از آن‏است که صد هزار شمشیر بر روی تو کشیده شود. به اهل شام هم نظر مرحمت داشته‏باش، اینان باید همدم و دمساز تو باشند و اگر از دشمنان گزندی رسد از آنان یاری بجویصفحۀ ۲۷۸و چون بر دشمن پیروز شدی، اهل شام را به سرزمینشان بازگردان؛ چرا که اینان اگر درسرزمین دیگری اقامت گزینند، خلق و خویی دیگر می‏پذیرند. من تنها از سه تن قریشی بر تو بیمناکم: حسین بن علی، عبدالله بن عمر و عبدالله بن‏زبیر. عبدالله بن عمر مردی است که سرش به کار دین گرم است و از تو چیزی‏نمی‏خواهد. اما حسین بن علی مردی است سبک [و ناچیز](!) و من امیدوارم که خداوندبا آنچه پدرش را کشت و برادرش را شکست داد تو را نیز از گزند او کفایت کند. اوپیوندی نزدیک و حقی بزرگ دارد و خویشاوند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. گمان ندارم که عراقیان‏او را رها نکنند تا به قیامش وا دارند. اگر بر او دست یافتی از او درگذر، زیرا اگر من باشم‏از او درمی‏گذرم. اما پسر زبیر نیرنگ‏باز و کینه‏توز است هرگاه در برابر تو ایستاد بر اوحمله کن، مگر این که خواستار صلح با تو باشد، که اگر خواست بپذیرد، و تا آن‏جا که‏می‏توانی خون مردم خویش را حفظ کن[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۳۸-۲۳۹. شیخ صدوق نیز در کتاب امالی (ص ۱۲۹، مجلس سی‏ام، حدیث شماره‏۱) همین وصیت نامه را، با تفاوت، از امام صادق از باقر از سجاد علیهم السلام نقل کرده است. در آن‏جا آمده است: «چون معاویه در آستانه مرگ قرار گرفت، پسرش، یزید ملعون را فراخواند و او را در حضور خویش نشاند و گفت:...» و این کاشف از آن است که یزید وصیت نامه را به طور حضوری از پدرش دریافت داشته است. و در آن آمده است: «... اما عبدالله عمر باتوست پس همراهش باش و او را وامگذار...» این در واقع کاشف از ارتباط پسر عمر با جریان نفاق و تأیید حکومت اموی است، هر چند که خود حکومت، وی را یکی از دشمنانی که از آن‏ها بیم داشت وانمود می‏کرد. عبدالله عمر نیرویی اموی بود که به دروغ در صف مخالفان درآمد؛ و کسی که در گفت و گوهای وی با امام حسین علیه السلام تأمل بورزد این حقیقت را به روشنی درمی‏یابد. و در آن آمده است: «اما حسین بن علی منزلت او را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏دانی، او از گوشت و خون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است و دانستی که ناگزیر، عراقیان او را به سوی خود خواهند کشید و آن‏گاه او را رها و تباه خواهند ساخت. چنانچه بر او دست یافتی حق و منزلت او را نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بشناس و او را بر کارش مؤاخذه مکن و با وجود این ما با او آمیخته‏ایم و پیوند داریم مبادا به او بدی برسانی و یا از تو ناخوشایندی ببیند...». این کاشف از آن است که موضع معاویه پرهیز از رویارویی آشکار با امام است و این که چنانچه این رویارویی آشکار روی دهد، مورد عفو قرار گیرد - و ما دلیل این موضعگیری را در متن بیان کردیم... این چیزی است که منابع هر دو فرقه تشیع و تسنن آن را ذکر کرده‏اند و این احتمال که وصیت را به دروغ به معاویه نسبت داده باشند، بسیار ضعیف می‏سازد ] این وصیت - با ستایشی که از ابن عمر و اسائه ادبی که نسبت به امام علیه السلام در آن اراده‏شده است - به طور کامل با اصول کلی روش معاویه، به ویژه در نوع رفتار با امام حسین علیه السلام هماهنگ است. زیرا او به خوبی می‏دانست که کشتن امام حسین در یک رویارویی آشکار، وصفحۀ ۲۷۹به ویژه با روشی که امام برگزیند و روند رویدادهایش را ترسیم کند، جادوی جادوگر رابه خودش بر می‏گرداند و اسلام و امویت را از یکدیگر جدا خواهد ساخت و چارچوب‏دینی‏ای را که حکومت اموی بدان چسبیده است می‏شکند و به امّت روحیه انقلابی وفداکاری تازه و به دور از هر گونه شائبه و ضعف روحی می‏بخشد؛ و بدین وسیله قیام‏هایکی پس از دیگری علیه حکومت اموی برپا می‏شود و در آن شرایط شمارش معکوس‏عمر این حکومت آغاز می‏گردد تا به پایان حتمی خود برسد؛ و خبر آن در سرگذشت وداستان تمدن‏های منقرض شده درج گردد، «و در سنّت خداوند هرگز تبدیل راه نیابد.» از این‏جاست که پژوهشگر ژرف اندیش مطمئن می‏شود که معاویه ناچار باید یزید رابه متارکه با امام حسین علیه السلام سفارش کند و از او بخواهد تا کاری نکند که امام علیه السلام را به قیام‏و انقلاب وادار سازد؛ و اگر بر او دست یافت از او درگذرد. این کار معاویه نه به دلیل‏محبت به امام که به انگیزهء پایدار ماندن حکومت و بیم از نتایج رویارویی علنی با امام است. منابع تاریخی این روایت را به گونه‏های دیگری نیز نقل کرده‏اند[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۳۸؛ الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۶ ] مثل این که گفته‏اندکه معاویه از چهارتن بر یزید بیمناک بود و آن شخص چهارم عبدالرحمن بن ابوبکر بود.این در حالی است که وی پیش از معاویه درگذشته بود؛ و همین امر برخی محققان[ - ر. ک. حیاة الامام الحسین علیه السلام ، ج ۲، ص ۲۳۶ - ۲۳۸ ] راواداشته است تا به این دلیل و نیز دلایل دیگر، از جمله این که معقول نیست معاویه‏پسرش، یزید، را سفارش کند که اگر بر حسین پیروز شد از او درگذرد، این وصیت نامه رانپذیرند و آن را دروغ انگارند. زیرا «معاویه از کسانی نبود که احترام قرابت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را رعایت و پسرش رابه مراعات آل محمد وصیت کند. هرگز! او در دوران جاهلیت با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جنگیدتا آنکه در روز فتح مکّه با ناخشنودی اسلام آورد. سپس با داماد و جانشین و پسر عموی‏او، علی علیه السلام ، جنگید و بر منصب خلافت مسلمانان حمله برد و آن را به زور به چنگ آوردو پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، حسن علیه السلام ، را مسموم ساخت. آیا با این همه می‏توان باور کرد که‏او چنین وصیتی کرده باشد؟![ - همان، ص ۲۳۹ ]صفحۀ ۲۸۰این‏که چرا این نویسنده چنین وصیّتی را بعید می‏شمرد دو دلیل می‏تواند داشته باشد: ۱- به هم آمیختن آثار و نتایج رویارویی پنهان و آشکار میان یزید و امام علیه السلام . ۲- انحصار رویارویی به پنهانی بودن و آن هم با تدبیر و طراحی امویان و در شرایطزمانی که آنان خود تعیین می‏کنند. آری در رویارویی پنهانی برای معاویه یا یزید امکان داشت که برای کشتن امام علیه السلام ، ازوسایل و راه‏های گوناگون مثل زهر و ترور و امثال آن استفاده کنند. آن گاه برای تبرئه خوداز این جنایت با ادعاهای دروغین بر آن سرپوش بنهند و مردم را بفریبند؛ و کشتن آن‏حضرت با این شیوه، آن پیامدهای خطرناک رویارویی آشکار و بی‏پرده را هم به‏بار نمی‏آورد. اما کار، تنها به رویارویی پنهانی محدود نبود، بلکه احتمال بروز رویارویی آشکاری‏که شرایط زمانی و مکانی‏اش را امام علیه السلام خود برگزیند و فضای تبلیغاتی آن را خود بسازد- نه آن طور که معاویه و یزید می‏خواهند - نیز وجود داشت، تا در نتیجه آن همه پیامدها ونتایجش به سود امام علیه السلام و زیان حکومت اموی بینجامد، همان گونه که در عمل، در واقعه‏عاشورای سال ۶۱ هجری نیز چنین شد؛ و کاری که معاویه در طول دوران رویارویی باامام علیه السلام از آن بیم داشت و پرهیز می‏کرد روی داد. معاویه به یقین می‏دانست که در چارچوب یک رویارویی آشکار - به ویژه رویارویی‏ای که شرایط زمانی، مکانی، نظامی و تبلیغی آن به وسیلهء امام علیه السلام طراحی شده باشد -بخشودن امام علیه السلام یک کار تبلیغی و به نفع نظام اموی است. از این رو، این وصیت در این‏چارچوب منطقی است و با زیرکی و شیوه تفکر معاویه سازگار است و بعید شمردن آن‏درست نیست. این نویسنده در پایان می‏گوید: چنانچه آن وصیت موهوم درست می‏بود، همه تلاش‏یزید پس از مرگ پدرش باید در این خلاصه می‏شد که از امام حسین علیه السلام بیعت بگیرد و ازکارگزار خود بر مدینه بجدّ بخواهد که امام حسین علیه السلام را به زور وادار به بیعت کند[ - حیاة الامام الحسین علیه السلام ، ج ۲، ص ۲۳۹، به نقل از بحث استاد عبدالهادی مختار، در مجله الغری، سال هشتم، شماره‏های ۹ و ۱۰ ]صفحۀ ۲۸۱روشن است که میان وجود وصیت و اجرای آن به وسیلهء یزید، تلازمی وجود ندارد.ممکن است معاویه یزید را به کارهایی وصیت کند، ولی او آن‏ها را نپذیرد و اجرا نکند.معاویه در دوران زندگی‏اش یزید را به کارهای بسیاری سفارش کرد که او فرمان نبرد.مانند تظاهر نکردن به بی بند و باری؛ و تفاوت میان این دو شخصیت بسیار روشن است! گاه گفته می‏شود که وصیت در غیاب یزید بود؛ و معاویه آن را به ضحاک بن قیس فهری ومسلم بن عقبه مرّی سپرد تا به او برسانند؛ و احتمال می‏رود که به او نرسیده باشد! این امری است بسیار بعید و هیچ کدام از روایت‏های تاریخی به چنین احتمالی اشاره‏ندارد. علاوه بر این، بسیار بعید می‏نماید که معاویه پس از گرفتن تصمیم به جانشینی‏یزید با او صحبت نکرده و سفارش‏های لازم را در مورد مسائل مهمی که در دوران‏حکومتش با آن‏ها روبه رو خواهد شد، با وی در میان نگذاشته باشد؛ و بدون شک، این‏مهم‏ترین موضوع بوده است. آری، در پایان بحث می‏توان گفت که معاویه با پای فشردن بر نصب یزید پس از خودو گرفتن بیعت ولایتعهدی برای وی در عمل، قتل امام حسین علیه السلام پس از خود را تأییدکرده است. زیرا او دست کم از دو راه می‏دانست که یزید این جنایت زشت را مرتکب‏خواهد شد؛ و آن دو راه این‏هاست: یکم - امّت اسلامی شنیده بود که حسین علیه السلام به همراه ارجمندان از اهل بیت و یارانش‏در جایی به نام کربلا کشته خواهد شد. همچنین شنیده بودند که قاتل او یزید است؛ وهرگاه عمر سعد وارد مسجد کوفه می‏شد مردم به او اشاره می‏کردند و می‏گفتند: این‏قاتل حسین است، تا آن‏جا که وی شکایت موضوع را به خود امام حسین علیه السلام برد. همهءاین‏ها نتیجه اخباری بود که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، امیرالمؤمنین علیه السلام و حسن و حسین علیهما السلام وگروهی از صحابه نقل شده بود و در میان مردم دهان به دهان می‏گشت. آیا عقل می‏پذیرد معاویه‏ای که همهء اخبار نقل‏شده از رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام دربارهء آشوب‏ها، به ویژه آنچه را که به آینده بنی‏امیه و شمار حاکمان و مدت‏حکمرانی‏شان و امثال آن مربوط می‏شد پی‏جویی می‏کرد، چنین چیزی را نشنیده باشد؟ صفحۀ ۲۸۲دوم - معاویه به خودش می‏بالید که مردم و به ویژه قریش را از همه بهتر می‏شناسد،آیا می‏توان تصور کرد که پسرش، یزید، را با این میزان نزدیکی، از جنبه‏های روحی،انگیزه‏های حاکم بر او و تمایلات سرکش وی و چگونگی دیدگاه او در کارها و روش حل‏مشکلات؛ و بلکه کینه و دشمنی وی، به ویژه، نسبت به امام حسین علیه السلام نشناسد. آیامعاویه همان کسی نیست که در نامه‏ای به امام حسین علیه السلام می‏گوید: اما ای برادرزاده،پنداشته‏ام که اندیشه‏ای بد در سر داری؛ خدا کند که این در روزگار من باشد تا قدر تو رابشناسم و از آن درگذرم. اما به خدا سوگند، بیم آن دارم، گرفتار کسی شوی که به اندازه‏سرسوزنی مراعاتت را نکند..[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۳۲۷ ]شخصیت یزید بن معاویه یزید بن معاویه در سال ۲۵ یا ۲۶ هجری در کاخ امارت پر ناز و نعمت و بنده وخدمتکار شام به دنیا آمد. او در فضایی مسیحی و بسیار دور از عرف اسلامی نشو و نمایافت. گرچه این امر در نظر نخست خواننده را تا به سرحد انکار موضوع به شگفتی‏وامی‏دارد. ولی هنگامی که بدانیم نسب یزید از سوی مادر به بنی کلاب می‏رسد، جای‏انکار باقی نمی‏ماند. این قبیله پیش از اسلام کیش مسیحیت داشت؛ و این یکی اصفحۀ ۲۸۳بدیهیات جامعه‏شناسی است که جدا ساختن یک قبیله بزرگ از عقایدی که سال‏ها باعادت‏های روحی و گرایش‏های درونی و خاطره‏های وجدانی آن زیسته است ناممکن‏می‏باشد. به ویژه آن که این عقاید بر افکار و عادات و عرف همگانی مسلط شده باشد. تاریخ به ما می‏گوید که یزید تا دوران جوانی یا تا پایان دوران کودکی در این قبیله نشوو نما کرده و مفهوم این سخن این است که او دورانی را که مورد توجّه و عنایت مربیان‏است در آن‏جا سپری کرده است. به این ترتیب سرشت او با گونه‏ای از تربیت نادرست وخشونت و درشت‏خویی بادیه آمیخته شد. علاوه بر این گروهی از مورخان بر این باورند- و بعید نیست که درست باشد - که از جمله استادان یزید برخی از نسطوری‏های[ - نسطوریه: جماعتی از نصارا که با دیگران مخالفند و در زبان رومی نسطروس خوانده می‏شوند. (لسان العرب، نسطر: ج ۵،ص ۲۰۶) ] شام،از اشراقیون مسیحی، بوده‏اند، چه بسا که آنچه ابن عساکر در تاریخ شام آورده است (درباب این که یزید اندکی هندسه می‏دانست) مؤید این باور باشد. چرا که این فن برای‏اعراب ناشناخته بود؛ و همین امر ما را در برابر واقعیتی قرار می‏دهد که چنین تفسیری دربر دارد و درست است. تأثیر بد این تربیت در روحیه کسی که در آینده زمامدار مسلمانان‏می‏شود بر کسی پوشیده نیست... معاویه در صدد هر چه نزدیک‏تر شدن به مسیحیان وافزایش دوستی ویژه آنان نسبت به یزید بود، به همین خاطر است که (آن طور که گفته‏می‏شود) در چهره کسی میان آنان ظاهر شد که با وی آمیخته است و انسجام کامل دارد.او چنان به آن‏ها اعتماد کرد که به اتفاق همهء مورخان، تربیت پسرش را به یک مسیحی سپرد. هرگاه یقین یا قریب به یقین باشد که تربیت یزید، اسلامی خالص نبود، یا به عبارت‏دیگر مسیحی خالص بود، جای هیچ شگفتی‏ای نیست. اگر وی متجاوز و بی‏باک باشد وباورهای جامعه اسلامی را سبک بشمرد و برای آیین و اعتقاداتشان هیچ حسابی باز نکندو ارزشی قایل نباشد، بلکه خلاف این شگفت‏انگیز است[ - الامام الحسین علیه السلام ، علایلی، ص ۵۸-۵۹ ] یزید در ارتکاب گناهان، ولخرجی و شهوترانی بی‏پروا بود و به آداب جامعه هیچ‏توجّهی نداشت و برای آن‏ها ارزشی قایل نبود. معاویه هم او را از این کارها باصفحۀ ۲۸۴نمی‏داشت، و تنها از وی می‏خواست که آن‏ها را پنهانی انجام دهد تا رسوا نشود ودشمنان از او بد نگویند و دوستان دلگیر نشوند. روزی خطاب به او چنین گفت: فرزندم‏نباید که آرزوها و خواسته‏هایت را از راهی برآورده سازی که شخصیت و قدر و منزلت‏تو را از بین ببرد و دشمنان از تو بد بگویند و دوستان دلگیر شوند. آن‏گاه گفت: من ابیاتی‏را برایت می‏سرایم و تو آن‏ها را فرا بگیر و به ذهن بسپار؛ پس این اشعار را خواند:انصب نهاراً فی طلاب العلا#واصبر علی هجر الحبیب القریب‏#حتی اذا اللیل أتی بالدجی‏#واکتحلت بالغمض عین الرقیب‏#فبا شر اللیل بما تشتهی‏#فانما اللیل نهاد الاریب‏#کم فاسق تحسبه ناسکا#قد باشر اللیل بامر عجیب‏#غَطَّی علیه اللیل استاره‏#فَبات فی امن وعیش خصیب‏#ولذة الاحمق مکشوفة#یسعی به کلّ عدو مریب[ - البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۲۵۰ ] روز را در پی برآوردن آرمان‏های بلند خویش باش و بر دوری یار نزدیک شکیبا باش‏هنگامی که تاریکی شب فرا رسید و خواب چشم رقیب را در ربود. شبانگاه هر چه‏خواهی کن که شب، روز هوشیاران است. چه بسا فاسقی که پارسایش می‏پنداری؛ و اوشب دست به کاری شگفت می‏زند. شب بر او پرده افکنده است؛ و او در عیش و ناز ونعمت به سر می‏برد. کامرانی نادان، آشکار است؛ دشمنان بدگمان همه از او بد می‏گویند. گویی که معاویه از تجربهء کارهای پنهانی شبانه خودش برای یزید سخن می‏گوید! هنگامی که معاویه قصد گرفتن بیعت مردم برای یزید را کرد، از زیاد خواست که ازمسلمانان بصره بیعت بگیرد. پاسخ زیاد به او چنین بود: هنگامی که مردم را برای بیعت بایزید فرا بخوانیم چه خواهند گفت؟ در حالی که وی با سگ‏ها و بوزینه‏ها بازی می‏کند،لباس رنگی می‏پوشد، دایم الخمر است و در مجالس طرب حاضر می‏شود..[ - تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۰ ]صفحۀ ۲۸۵این خبر به روشنی نشان می‏دهد که یزید نزد مردم به این کار مشهور بود. سخن امام‏حسین علیه السلام به معاویه نیز این مطلب را تأیید می‏کند، آن‏جا که می‏فرماید: گویی که پرده‏نشینی را توصیف می‏کنی یا غایبی را می‏ستایی که تنها تو از او خبرداری. یزید خود آیینهء اندیشه خویش است. او جنگ سگان هار را به تماشا می‏نشیند وکبوتربازی را پی می‏گیرد و زنان خنیاگرِ چنگ نواز سرگرم به گونه‏های لهو و لعب را گردیزید ببین و آن‏گاه او را یار خود می‏یابی، والا این تلاش‏ها را واگذار[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۱۸۷ ] ابن کثیر در تاریخش در این باره عبارتی دارد که به اشتهار یزید در این کار تصریح‏می‏کند: او به چنگ و نوشیدن شراب و موسیقی و شکار و برگزیدن مردان و زنان‏خواننده و سگ و جانوران شاخ‏زن همچون قوچ و خرس و بوزینه علاقه داشت و هر روزصبح که از خواب بر می‏خواست مست بود[ - البدایه والنهایه، ج ۲، ص ۲۵۸ ] حتی برخی مورخان او را پیشگام این کار شمرده‏اند: یزید بن معاویه نخستین کس بود که آشکارا شراب نوشید، و نسبت به موسیقی وشکار و گزیدن کنیزان آوازه‏خوان و اَمْرَدان و سرگرم شدن با بوزینگان به گونه‏ای که‏مترفان را به خنده وا دارد و جنگ دادن سگ و خروس، از خود شیفتگی نشان می‏داد[ - معالم المدرستین، ج ۳، ص ۲۴ به نقل از انساب الاشراف ] از آن روزی که در کاخ پدرش دیده به جهان گشود، هر چه می‏خواست بلافاصله‏حاضر بود. او عادت نداشت که خواسته‏اش رد شود؛ و همین امر موجب شده بود تا به‏خلاف پدرش که شخصیّتی چند بعدی داشت، یک بعدی بار بیاید؛ و چنان کوتاه نظر ونابخرد باشد که به هیچ کاری جز از یک زاویه ننگرد. از این رو همه دشواری‏ها را با بی‏باکی‏قاطعانه‏ای که از هرگونه حکمت و پختگی و آگاهی تهی بود، از پیش برد. گویی همه دنیاکاخ پرناز و نعمت پدر او بود و هیچ کس حق مخالفت با خواسته‏ها و تمایلات او را نداشت.«یزید هرگز نافرمانی کسی را تحمل نمی‏کرد و معتقد بود که بر همهء مردم واجب است که‏از او فرمان ببرند و هر کس از فرمان او سر بر می‏تافت، سر و کارش با شمشیر بود.[ - الفتنة الکبری، ج ۲، ص ۲۳۷ ]صفحۀ ۲۸۶کوتاه نظری، نابخردی و آشفتگی روحی او در قضایای بزرگی چون قضیه رویارویی‏با امام حسین و قیام مردم مدینه منوره به خوبی آشکار گشت. کسی که فرمان کشتن امام حسین علیه السلام را داد خود یزید بود. زیرا او عبیدالله زیاد را میان‏این که خودش کشته شود و یا امام حسین را بکشد و نیز میان این که آزاد بماند و لقب‏اموی بگیرد، یا آن که به اصل خود باز گردد و چونان گذشته بنده‏ای رومی بماند، آزادگذاشت. عبیدالله می‏گوید: کشتن حسین کار یزید بود که فرمان داد یا او را بکشم و یا خود کشته شوم؛ من کشتن‏او را برگزیدم[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۱۴۰ ] یعقوبی نقل کرده است که یزید به عبیدالله بن زیاد نوشت و گفت: شنیده‏ام که مردم کوفه به حسین نامه نوشته و از او خواسته‏اند که نزد آنان برود و او ازمکّه سوی آنان راه افتاده است. باری از میان شهرها شهر تو و از میان روزگاران روزگار توگرفتار شد. یا او را می‏کشی یا این که غلامکی می‏شوی و به نسب خود و به پدرت بازمی‏گردی، پس بترس که فرصت از دستت برود[ - تاریخ بعقوبی، ج ۲، ص ۲۴۲ ] اما برخی از مورخان این نامه را بدون فرمان صریح یزید به قتل امام علیه السلام نقل کرده‏اند.مانند ابن عساکر که آن را به طور خلاصه چنین نقل کرده است: شنیده‏ام که حسین به سوی کوفه حرکت کرده است. این کار روزگار تو را از میان‏روزگاران و شهر تو را از میان شهرها مبتلا کرده است و از میان کارگزاران، تو به وسیلهء اوامتحان شده‏ای و در این امتحان یا آزاد می‏شوی یا آن که همانند بردگان به بردگی بازمی‏گردی. آن‏گاه ابن زیاد او را کشت و سرش را برای یزید فرستاد[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، ص ۲۰۸، حدیث ۲۶۰ ] در جای دیگر، ابن عساکر از چند و چون موضوع بیش‏تر کاسته است و می‏گوید: و خبر بیرون آمدنش به یزید رسید. پس به عبیدالله پسر زیاد، کارگزار خود در کوفه‏نوشت و دستور داد که با او بجنگد و اگر بر او پیروز شد وی را نزدش بفرستد. در پی آن‏عبیدالله ملعون سپاه را به فرماندهی سعد بن ابی وقاص به سوی حسین علیه السلام فرستاد[ - همان، ص ۲۰۷، حدیث ۲۵۹ ]صفحۀ ۲۸۷شگفت این که راوی عبارت اخیر، به جای لعن یزید که فرمان قتل امام حسین علیه السلام رابه عبیدالله داد، عبیدالله را لعن می‏کند. عبدالله علایلی گوید: از این رو من به روایت استوار یعقوبی اعتماد می‏کنم، مبنی بر این که فرمان کشتن امام‏حسین علیه السلام را یزید به عبیدالله داد؛ و در دیگر روایت‏ها تردید می‏کنم و بر این باورم که این‏روایت‏ها برای تبرئه جنایت یزید است؛ و مورخان میانه‏رو برای کاستن از تب فاجعه‏بدان اعتماد کرده‏اند[ - الامام الحسین، علایلی، ص ۵۹-۶۰ ] چنانچه یزید فرمان کشتن امام حسین علیه السلام را نداده بود هنگام دیدن اسیران و سرهای‏مقدس بر نیزه در حالی که بر بلندی‏های نهر جیرون مشرف بودند، شعر زیر را زمزمه نمی‏کرد.لما بدت تلکَ الحمول قَدْ أَشرقت‏#تلک الشموس علی رُبی‏ََ جیرونِ‏#نعب الغراب فقلت صح او لا تصح‏#فلقد قضیت من الغریم دیونی[ - تذکرة الخواص، ابن جوزی، ص ۲۳۵ ] هنگامی که کاروان [اسیران‏] پدیدار شد و خورشیدها [ی برفراز نیزه‏] بر بلندی‏جیرون تابیدند. کلاغ بانگ شومی سر داد و می‏گفتم: خواهی خاموش باش و خواهی‏بانگ برآور؛ من طلب خود را از مقروض خود باز ستاندم. از این جاست که ابن جوزی، قاضی ابویعلی، تفتازانی و جلال سیوطی به کفر و لعن‏او فتوا داده‏اند[ - مقتل الامام الحسین، مقرّم، ص ۳۵۰ ] یزید خود اقرار دارد که قاتل امام حسین علیه السلام است. زیرا، هنگامی که سر حسین راآوردند و در دمشق برابر وی نهادند، گفت: نعمان بشیر را بگویید بیاید. هنگامی که آمدگفت: کار عبیدالله زیاد را چگونه دیدی؟ گفت: جنگ پیشامد روزگار است. گفت:ستایش خدایی را که وی را کشت. نعمان گفت: امیرالمؤمنین - مقصودش معاویه است -به کشتن او راضی نبود. گفت: این پیش از خروج وی بود؛ و چنانچه بر امیرالمؤمنین هم‏خروج می‏کرد، به خدا سوگند اگر می‏توانست او را می‏کشت[ - مقتل الحسین، خوارزمی، ص ۵۹ - ۶۰ ]صفحۀ ۲۸۸یزید در این پاسخ خود اعتراف می‏کند که چون امام حسین علیه السلام خروج کرد او نیزدست به کشتن او یازید و مسئولیت این را پذیرفته؛ و خداوند را به خاطر قتل او ستایش‏می‏کند. سپس به خلاف آنچه از شیعه و سنی نقل شده است[ ر ک تاریخ الطبری ج ۴ ۲۳۸ ۲۳۹ امالی صدوق ص ۱۲۹ م ۳۰ حدیث ۱] که معاویه او را به مدارای‏با امام و گذشت نسبت به او سفارش کرده بود، این موضعگیری را به پدرش نسبت می‏دهد.در حالی که می‏دانیم مدارا با روش هوشمندانه معاویه سازگارتر است، هیچ بعید نیست‏که یزید، پس از درک عظمت فاجعه‏ای که مرتکب شده است، بر پدرش نیز دروغ بسته باشد.چون او فریب خورده‏ای است که هیچ نشانی از هوش و نبوغ در او به چشم نمی‏خورد. آری، ممکن بود که معاویه نیز هرگاه امام را برای خود و حکومت اموی خطرناک‏می‏یافت، آن حضرت را می‏کشت، خواه خروج می‏کرد یا نمی‏کرد، اما نه به این روش‏آشکار یزید. او امام را مسموم یا ترور می‏کرد و سپس کارش را به دیگران نسبت می‏داد وخود در مقام خونخواهی او برمی‏آمد و امر را بر مردم مشتبه می‏ساخت و آنان رامی‏فریفت و بدین وسیله نزد بیش‏تر مردم بر محبوبیت خود می‏افزود. از این گذشته میان موضعگیری معاویه نسبت به امام و موضعگیری یزید نسبت به آن‏حضرت تفاوتی روشن است؛ و آن این است که معاویه هر چند - طبق آنچه در برخی روایات‏آمده است - این توهم را در مردم پدید آورد که امام حسین علیه السلام نیز مانند دیگران بیعت‏کرده است، ولی در گرفتن بیعت برای یزید بر آن حضرت سخت نگرفت. اما یزید به امام علیه السلام اجازه بیعت نکردن نداد، بلکه او را در انتخاب یکی از دو کار یعنی بیعت یا قتل، آزاد گذاشت. یزید از لاک نفاق بیرون آمد و کفر و دشمنی فزاینده‏اش را نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به‏اشکار ساخت. او از انتساب به پیشینیان جاهل خود و وابسته بودن به جریان نفاق افتخارمی‏کرد و هنگامی که سر امام حسین علیه السلام را در برابرش گذاشتند، برای تَشَفّی خاطر به‏اشعار ابن زبعری مثل زد که مطلع آن چنین است:لیت اشیاخی ببدر شهدوا#جزع الخزرج من وقع الاسل کاش نیاکانم در «بدر» حاضر بودند و بی‏تابی خزرجیان از ضرب‏های نیزه را می‏دیدند. صفحۀ ۲۸۹گفته شده است که یزید ابیات زیر را هم از خودش برآن افزود:لأَهلوا واستهلوا فرحا#ثم قالوا یا یزید لا تشل‏#لست من عتبة ان لم أنتقم‏#من بنی احمد ما کان فعل‏#لعبت هاشم بالملک فلا#خبرٌ جاء ولا وحی نزل[ - ر. ک. معالم المدرستین، ج ۳، ص ۲۰۲-۲۰۳ ] هلهله و شادی کنان می‏گفتند: ای یزید، دست مریزاد از بنی عتبه نباشم اگر از خاندان «احمد» انتقام کارهایشان را نگیرم [آری‏] بنی‏هاشم با حکومت [چونان گوی‏] بازی کردند؛ و هیچ خبر و وحی‏یی‏نیامده‏است. این خود حاکی از شخصیت تک بعدی یزید است که از هوش معمولی هم برخوردارنبود تا چه رسد به زیرکی پدرش. گویی که یزید با کشتن سید الشهدا علیه السلام ، به آرزوی بزرگش دست یافته است که‏سرمستی پیروزی و انتقام زودگذر، شخصیت او را در خود فرو برد. پس از قتل‏حسین علیه السلام ، روزی به مجلس شراب نشست؛ و ابن زیاد نیز در سمت راست او نشسته‏بود. آن‏گاه رو به ساقی خویش کرد و گفت: اسقنی شربة تروی مشاشی‏#ثم مل فَاسْقِ مِثلَهََا ابن زیاد#صاحب السر والامانة عندی‏#و لتسدید مغنمی و جهادی پیاله‏ای که تشنگی‏ام را فرو نشاند مرا بده، سپس همانند آن را به ابن زیاد بنوشان هموکه رازدار امین و همه کارهء من است. سپس به آوازه‏خوانان فرمان داد تا این سرود را بخوانند[ - مروج الذهب، ج ۳، ص ۷۷ ] فسق و فجور یزید بر یاران وی نیز چیره گشته بود. در دوران وی، موسیقی در مکّه ومدینه آشکار گشت. لهو و لعب رواج یافت و مردم آشکارا شراب می‏نوشیدند. روی هم رفته، وی به لهو و شکار و شراب و زن و سگ‏های شکاری تمایلی فراوانصفحۀ ۲۹۰داشت. به طوری که بر سگ‏ها زیور طلا می‏آویخت و بر آن‏ها پارچه‏های زربفت‏می‏پوشانید؛ و به هر سگی یک غلام می‏بخشید که او را خدمت کند؛ و دولت را باسیاستی مبتنی بر شهوت‏های نفسانی اداره می‏کرد. دوران زمامداریش سه سال و شش‏ماه بود. در سال نخست حسین بن علی علیه السلام را کشت. در سال دوم به مدینه حمله کرد ومدت سه روز آن را مباح شمرد؛ و ششصد تن از مهاجران و انصار در این حمله کشته‏شدند و پس از آن از بدریّون کسی باقی نماند و ده هزار تن از موالی، اعراب و تابعان‏کشته شدند و دامان هزار دوشیزه آلوده شد[ - الامام الحسین، علایلی، ص ۳۴۵-۳۴۶ ]خبر در مدینه کیفیت رسیدن خبر مرگ معاویه به مدینه با دیگر شهرهای اسلامی تفاوت داشت.این خبر با نقشه خاصی که یزید در شام طراحی کرده بود به آن شهر رسید. زیرا - طبق‏آنچه در بیش‏تر تاریخ‏ها آمده است[ - برخی از مورخان درباره نام حاکم مدینه نظر دیگری دارند، مثل ابن قتیبه دینوری که نام حاکم مدینه را خالد بن حکم نقل‏کرده است ] - از والی خود در مدینه، یعنی ولید بن عتبة بن‏ابی‏سفیان، خواست که پیش از رسیدن خبر مرگ معاویه به مردم مدینه، نخست از حسین‏بن علی علیه السلام و پس از آن از عبدالله بن زبیر بیعت بگیرد. این مطلب از نامهء کوچکی به اندازه گوش موش - که یزید همراه سوگنامه‏ای بلند بالابرای کارگزار خویش، ولید بن عتبه، فرستاد استفاده می‏شود. متن این نامه کوچک به‏روایت یعقوبی چنین بود: چون این نامه‏ام را برایت آوردند، حسین بن علی و عبدالله بن زبیر را احضار کن و ازآن دو برایم بیعت بگیر. چنانچه خودداری کردند گردنشان را بزن و سرهاشان را برایم‏بفرست و از مردم بیعت بگیر و هر کس خودداری ورزید حکم را درباره او و حسین بن‏علی و عبدالله بن زبیر اجرا کن. والسلام[ - تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۴۱ ] این موضوع همچنین از گفتار مروان حکم، در هنگام مشورت والی مدینه با ویصفحۀ ۲۹۱دربارهء چگونگی گرفتن بیعت از این افراد نیز استفاده می‏شود؛ که در پاسخ گفت: هم اکنون در پی این چند تن بفرست و بیعتشان را بگیر، چرا که اگر اینان بیعت کنندهیچ کس از مسلمانان بر بیعت با یزید اختلاف نخواهد کرد، بنابراین پیش از این که خبرفاش گردد و اینان خودداری ورزند، بشتاب[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۲۰۶ ] در نقل الفتوح آمده است: پس مروان گفت: هم اکنون پی آنان بفرست و آن‏ها را به بیعت و درآمدن به فرمان‏یزید دعوت کن، اگر چنین کردند، از آنان بپذیر؛ و اگر نپذیرفتند برو و پیش از آن که ازخبر مرگ معاویه آگاه شوند، گردنشان را بزن. زیرا اگر این را بدانند، این هر سه بی‏درنگ‏مخالفت می‏کنند و مردم را به سوی خود می‏خوانند[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۰ ] بنابر این نقشه این بود که از امام حسین و عبدالله زبیر و عبدالله بن عمر - طبق آنچه در برخی‏روایت‏ها آمده‏است - پیش‏از افشای خبر مرگ معاویه میان مردم مدینه، بیعت گرفته شود. مطلب زیر نیز تأییدگر این موضوع است: هنگامی که پیک ولید نزد امام حسین علیه السلام و عبدالله بن زبیر آمد و از آنان خواست که‏نزد ولید بروند؛ و آنان را در مسجد یافت و خبر فراخوانی را به آنان رساند، عبدالله بن‏زبیر از امام علیه السلام می‏پرسد: ای اباعبدالله، این ساعتی نیست که ولید بن عتبه در آن با مردم‏به مجلس بنشیند. من این موضوع و فرستادن دنبال ما در این ساعت و فراخوانی ما راناخوشایند می‏بینم، شما فکر می‏کنید برای چه کاری دنبال ما فرستاده است!؟ امام حسین علیه السلام فرمود: اینک آگاهت می‏کنم، ای ابابکر، من گمان دارم که معاویه مرده‏است، چون دیروز به خواب دیدم که گویی منبر معاویه وارونه است و از خانه‏اش شعله‏آتش بلند است و این را پیش خودم به مرگ او تعبیر کردم[ - همان، ص ۱۱ - ۱۲ ] چنانچه آن هنگام خبر مرگ معاویه در مدینه منتشر شده بود، ابن زبیر نیز مانند دیگرمردم از آن باخبر بود. صفحۀ ۲۹۲چنین به نظر می‏رسد که خبر مرگ معاویه تا پس از خروج امام حسین علیه السلام از مدینه، ازعموم مردم مدینه پنهان نگاه داشته شده بود؛ و جز در سطح محدودی منتشر نگشته بودو جز شمار اندکی از خواص شهر مانند بنی امیه‏ای که اطراف والی بودند و برخی از رجال‏حکومت و بنی‏هاشمی که پیرامون امام حسین علیه السلام بودند و برخی از شیعیانش و عبدالله زبیرو برادرانش و اطرافیان اینان و عبدالله بن عمرو خاصانش، دراین‏باره چیزی نمی‏دانستند. شاید این چیزی بود که خود حکومت آن را در مدینه می‏خواست. برای این که مردم‏را از حرکت امام جدا سازد، خواه در مدینه بماند و یا از آن خارج شود. چرا که حکومت‏اموی - بر فرض باقی ماندن امام - او را به دلیل بیعت نکردن در تنگنا قرار می‏دادو این کاربیش از یکی دو روز به طول نمی‏انجامید؛ و پس از بیعت امام هیچ کس از مردم از بیعت‏سرباز نمی‏زد؛ و چنانچه برخودداری پای می‏فشرد ناچار بود که از ترس ترور برای‏خروج از مدینه چاره‏ای بیندیشد؛ و درنگ او - تا هنگام خروج - حداکثر بیش از سه شب‏طول نمی‏کشید و مدینه از او و پیروانش خالی می‏شد. در این حال کار گرفتن بیعت ازمردم مدینه در غیاب امام آسان می‏گشت. اما دیگر بزرگان مدینه از منزلتی که امام علیه السلام دردل مردم برخوردار بود، بی‏بهره بودند و چنین اهمیتی نداشتند. گذشته از این که برخی ازآنان در موضعگیری‏ها به نرمی و نداشتن قاطعیت شهره بودند. مثل عبدالله بن عمر که‏من یقین دارم برخی روایات برای سرپوش نهادن تمایل وی به حکومت بنی‏امیه، او را درزمره امام علیه السلام و عبدالله بن زبیر و بزرگان مخالف مدینه قلمداد کرده‏اند. آنچه اعتقاد ما را مبنی بر تعمد حکومت مدینه در عدم اعلان خبر مرگ معاویه تا پس‏از روشن شدن موضع امام حسین علیه السلام تأیید می‏کند، این است که امام از والی، ولید بن‏عتبه، خواست که از ایشان در حضور مردم بیعت بگیرد و تفاوتی میان او و دیگران قایل‏نشود؛ آن‏جا که فرمود: کسی چون من پنهانی بیعت نمی‏کند؛ و من دوست دارم که بیعت‏آشکار و در حضور مردم باشد، اگر فردا مردم را به بیعت فرابخوانی و ما را نیز همراه آنان‏دعوت به بیعت کنی، کار ما یکی خواهد بود[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۲ ]صفحۀ ۲۹۳در چنین مواقعی عادت بر این است که فردای آن روز والی، خبر مرگ خلیفه را بدهدو مردم را به بیعت با جانشین او دعوت کند. این چیزی است که عبارت امام علیه السلام «... چون‏فردا فرا رسد و مردم را برای بیعت فراخواندی...» نیز بر آن اشعار دارد. ولی تاریخ دربارهء این که ولید بن عتبه فردا یا پس‏فردای آن روز مردم را چنان که‏معمول است در مسجد برای بیعت دعوت کرده باشد چیزی برای ما نقل نکرده است[ - مگر آنچه در تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام ، تحقیق محمودی، ص ۱۹۸ حدیث ۲۲۵) در این باره آمده‏است:«حسین و عبدالله بن زبیر همان شب رهسپار مکه شدند و فردا صبح مردم برای بیعت یزید رفتند، و چون در جست و جوی حسین و ابن زبیر برآمدند پیدا نشدند». این روایت علاوه بر آن که با روایت مشهور و ثابتی که می‏گوید، ابن زبیر حداقل یک یا دو شب پیش از امام علیه السلام از مدینه خارج شد، منافات دارد؛ و سند آن دست کم به سبب جویریة بن اسماء که امام صادق درباره‏اش فرمود: «اما جویریه، زندیقی است که هرگز رستگار نمی‏شود،» ضعیف است (اختیار معرفة الرجال: رجال کشی)، ج ۲، ص ۷۰۰، حدیث ۷۴۲ ]بلکه عکس قضیه را مورد تأیید قرار می‏دهد. چون ولید به یزید نوشت و اخبار مربوط به‏مردم مدینه و ابن زبیر و موضوع زندان را(که بنی عدی عبدالله بن مطیع عدوی را همراه‏دیگر زندانیان به زور خارج کردند) به او گزارش داد و پس از آن کار حسین بن علی علیه السلام رابرای او یادآور شد و گفت: «او نه به فرمانبرداری ما اعتقاد دارد و نه به بیعت ما[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۷ - ۱۸ ] به دنبال آن یزید برایش نوشت: از بنده خدا، یزید، امیرالمؤمنین، به ولید بن عتبه، اما بعد: همین که نامه‏ام به تو رسید، برای آن که به مردم مدینه تأکید کرده باشی، بار دیگر از آن‏هابیعت بگیر. عبدالله بن زبیر را واگذار چرا که تا زنده باشد هرگز از چنگ ما نخواهد رهیدو راه فرار ندارد. اما با پاسخی‏که برایم می‏فرستی سر حسین بن علی علیه السلام نیز باید همراه باشد.اگر چنین کردی تو را سروری خواهم داد و پیش من جایزه و بهره فراوان داری. والسلام این که می‏گوید: «برای آن که به مردم مدینه تأکید کرده باشی، بار دیگر از آنان بیعت‏بگیر» حاکی از آن است که با وجود امام حسین، ولید هرگز نمی‏توانست از مردم مدینه بیعت‏بگیرد؛ و این که می‏گوید «بار دیگر از آن‏ها بیعت بگیر» اشاره به بیعت نخستی است که‏معاویه با نیرنگ برای ولایتعهدی یزید در دوران زندگی خودش گرفت. نه آن که ولیصفحۀ ۲۹۴فراخوانی و مشاوره در مسجد بار دیگر باید به آغاز داستان در حوادث سال شصتم هجری باز گردیم... در روایت آمده است: «در این سال به گفته برخی در نیمه رجب و به گفته برخی دیگرهشت روز مانده از این ماه با یزید بن معاویه پس از مرگ پدرش بیعت شد. هشام بن محمد به نقل از أبی مخنف گوید: یزید در آغاز رجب سال شصت خلافت یافت و در این هنگام ولید بن عتبة بن‏ابی‏سفیان والی مدینه، نعمان بن بشیر انصاری، والی کوفه، عبیدالله بن زیاد والی بصره وعمرو بن سعید بن عاص والی مکّه بود. صفحۀ ۲۹۵هنگامی که یزید به خلافت رسید، اهتمامی جز این نداشت که از آن چند تنی که دردوران معاویه هنگام فراخوانی مردم برای بیعت با ولایتعهدی یزید از او نپذیرفته بودند،بیعت بگیرد و از کارشان فراغت یابد. از این رو به ولید نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم از یزید، امیرالمؤمنین، به ولید بن عتبه، اما بعد: [بدان که‏] معاویه بنده‏ای از بندگان‏خدا بود که او را گرامی داشت و خلیفه روی زمین گردانید و به اندازه‏ای که تقدیر بودزیست تا اجلش فرا رسید و مرد. خدایش رحمت کند، او پسندیده زیست و نیکوکار وپرهیزگار مرد. والسلام. و در نامه دیگری به اندازه دو بند انگشت برایش نوشت: اما بعد، از حسین، عبدالله بن عمر، عبدالله زبیر به شدت هر چه تمام بیعت بگیر و تابیعت نکنند آزاد نباشند. والسلام[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۵۰؛ الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۱۴ با تفاوت ] اما محتوای این نامه کوچک طبق آنچه در نقل «الفتوح» آمده است چنین بود: اما بعد، از حسین بن علی، عبدالله بن عمر، عبدالله زبیر با شدت هر چه تمام بیعت‏بگیر و در این کار ایشان را هیچ مجالی نده و هر کدام‏شان که سر باز زد، گردنش را بزن وسرش را برای من بفرست[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۰ ] بر طبق این متن دیده می‏شود که عبدالرحمن بن ابی‏بکر، در روزگار معاویه در خواب‏مرد و گفته شد که معاویه به او سم خوراند و او را کشت. ابن عساکر این نامه را نه به عنوان نامه‏ای کوچک و ویژه بلکه به عنوان یک نامه کلی‏نقل کرده و گفته است: مردم - در شام - با یزید بیعت کردند. پس از آن، یزید همراه‏عبدالله بن عمرو بن اویس عامری - از بنی عامر بن لؤی - نامه‏ای به ولید بن عتبه - والی‏مدینه - نوشت که مردم را فرا بخوان و از بزرگان قریش آغاز کن و نخستین کسی که از اصفحۀ ۲۹۶بیعت می‏گیری باید حسین بن علی باشد، که امیرالمؤمنین - رحمه الله - از من عهد گرفته‏است با او مدارا کنم و در صلاح او بکوشم[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، ص ۱۹۹، حدیث ۲۵۵ ] یعقوبی نیز آن را به عنوان یک نامهء کوچک مخصوص نقل نکرده است؛ ولی محتوای‏نامه‏ای که او نقل کرده گواه آن است که این نامه سرّی بوده و هیچ کس جز مسؤول موردنظر نمی‏بایست از آن آگاه می‏شده است. روایت یعقوبی از درست‏ترین نص‏ها در این‏موضوع می‏باشد. زیرا در آن از عبدالله بن عمر که در مسأله بیعت یزید هیچ مشکلی پیش‏نمی‏آورد نامی به چشم نمی‏خورد، چرا که وی به موضعگیری‏های نرم و مسالمت‏آمیز وپیروی کردن از مردم شهرت داشت. همچنین روایت یعقوبی به طور کامل با تنگ‏نظری،سرعت انفعال، بی مبالاتی نسبت به سنّت‏ها و ارزش‏های اجتماعی یزید مطابقت دارد؛و علاوه بر آن نظم و ترتیب نامه نیز کاشف از دقت یعقوبی است. متن بیان یعقوبی چنین است: هنگامی که این نامه به تو رسید، حسین بن علی و عبدالله بن زبیر را احضار کن و ازآنان برایم بیعت بگیر. اگر خودداری کردند گردنشان را بزن و سرهاشان را برای من‏بفرست؛ و از مردم بیعت بگیر و هر کس نپذیرفت حکم را درباره او و حسین بن علی وعبدالله بن زبیر اجرا کن. والسلام[ - تاریخ یعقوبی، ج ۳، ص ۲۴۱ ] اینک به اصل داستان برگردیم و ببینیم که ولید بن عتبه چه کرد!؟ روایت می‏گوید: هنگامی که خبر مرگ معاویه به او رسید، بر او گران آمد؛ و در پی مروان بن حکم‏فرستاد؛ که پیش از ولید حاکم مدینه بود. پس از آن که ولید به مدینه رفت، مروان با اکراه نزداو رفت و آمد می‏کرد. ولید که این را دید نزد همنشینانش او را دشنام‏داد. این موضوع به‏مروان رسید و از او قطع رابطه کرد. از آن پس پیوسته رابطه‏اش با او قطع بود تا آن که خبرمرگ معاویه رسید. هنگامی که مرگ معاویه و دستوری که برای گرفتن بیعت از آن چند نفر برولید سنگینی کرد، مروان را فراخواند. پس از آن که نامه مرگ معاویه را خواند، کلمه‏استرجاع بر زبان راند و بر او رحمت فرستاد؛ و ولید از او نظر خواست که چه باید بکند؟ صفحۀ ۲۹۷گفت: به نظر من باید هم‏اینک آنان را فرابخوانی و به بیعت فرمان دهی، اگر بیعت‏کردند از آنان بپذیر و دست از آنان بدار وگرنه، پیش از آن که از مرگ معاویه آگاه شوند،آنان را گردن بزن. چرا که اگر اینان از مرگش باخبر شوند، هر کدام در گوشه‏ای علم‏مخالفت به پا می‏کند و مردم را به سوی خود می‏خواند. اما پسر عمر مرد جنگ ودوستدار زمامداری مردم نیست، مگر آن که خلافت را بی سبب به او ببخشند. آن‏گاه ولید عبدالله بن عمرو بن عثمانِ نوجوان را فرستاد تا آنان را فرا بخواند. عبدالله‏آن دو را در مسجد نشسته دید و در ساعتی که ولید با مردم به مجلس نمی‏نشست نزدآنان رفت و گفت: دعوت امیر را اجابت کنید. گفتند: تو برو ما می‏آییم. در این هنگام ابن‏زبیر به حسین گفت: فکر می‏کنی در این ساعت که با مردم به مجلس نمی‏نشیند چرا درپی ما فرستاده است؟ حسین گفت: گمان می‏کنم که طاغوتشان مرده باشد و دنبال مافرستاده تا پیش از افشای خبر در میان مردم از ما بیعت بگیرد. گفت: من نیز گمانی جزاین ندارم، شما می‏خواهی چه بکنی؟ حسین علیه السلام گفت: هم اینک مردانم را گرد می‏آورم ونزد او می‏روم. آنان را بر در می‏نشانم و خود بر او وارد می‏شوم. گفت: از رفتن نزد او بر توبیمناکم: فرمود: اگر توان دفاع نداشته باشم بر او وارد نمی‏شوم[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۱۴-۱۵؛ تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۵۰-۲۵۱، با تفاوت ] در روایت دیگری آمده است که ابن زبیر به امام حسین علیه السلام گفت: ای اباعبدالله،حدس بزن که برای چه کاری در پی ما فرستاده است؟ حسین علیه السلام فرمود: جز برای بیعت‏به دنبال ما نفرستاده است، گفت: نظرت چیست؟ فرمود: نزد او می‏روم و اگر قصد چنین‏کاری را داشت، از او نمی‏پذیرم[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۲۰۶ ] در گفت و گوی میان امام علیه السلام و ابن زبیر به خوبی دیده می‏شود که موضعگیری امام واین که می‏خواهد چه بکند کاملاً روشن است و در مقام مشورت هیچ چیزی را از ابن‏زبیر پنهان نمی‏کند. به عکس، تمام تلاش ابن زبیر این بود که بداند امام چه خواهد کرد ودرباره کاری که او خود می‏خواهد انجام دهد هیچ نگفت! صفحۀ ۲۹۸در کتاب «الفتوح» این بخش از داستان به گونه‏ای نقل شده است که به دلیل جزئیات‏مهمی که در آن‏جا هست و ابن اثیر و طبری و ابن قتیبه ذکر نکرده‏اند نمی‏توان از آن چشم‏پوشید. بنابر این روایت را به ترتیبی که در الفتوح آمده است می‏خوانیم: ابن اعثم گوید: چون نامه یزید به ولید رسید و آن را خواند گفت: انا لله وانا الیه‏راجعون. وای بر ولید بن عتبه، چه کسی او را در این حکومت وارد ساخت؟ مرا باحسین، پسر فاطمه، چه کار؟... آن‏گاه به دنبال مروان بن حکم فرستاد و نامه را به او نشان‏داد. او نامه را خواند و پس از بر زبان راندن کلمه استرجاع گفت: خداوند امیرالمؤمنین‏معاویه، را رحمت کند! ولید گفت: نظرت را درباره این گروه بگو، به نظر تو چه بایدبکنم؟ گفت: همین ساعت در پی آنان بفرست و از آنان بخواه که با یزید بیعت کنند و به‏فرمانش درآیند. اگر چنین کردند از آنان بپذیر و اگر سر باز زدند، آنان را بیاور و پیش ازآن که از مرگ معاویه مطلع شوند گردن بزن. زیرا که اگر این موضوع را بدانند هر کدام درگوشه‏ای قیام و اظهار مخالفت می‏کنند و مردم را به خود می‏خوانند. در این صورت بیم‏آن دارم که چیزی از آنها به تو برسد که یارای مقابله‏اش را نداشته باشی، بجز عبدالله بن‏عمر که گمان ندارم در کار خلافت با هیچ کس منازعه کند مگر آن که خلافت سراغش‏بیاید و او به عنوان پیشکش آن را بپذیرد. بنابر این پسر عمر را رها کن[ - هرگاه که پسر عمر چنین بوده است و همهء مورخان هم بر این قضیه اتفاق نظر دارند، پس چگونه به عنوان یکی از سران‏مخالف در روایات راه یافته است؟! و بعد از آن کی پسر عمر مخالفت کرده است؟ کسی که در گفت و گوهای وی با امام حسین تأمل بورزد، در می‏یابد که پسر عمر یکی از زبان‏هایی بود که به حکومت اموی خدمت می‏کرد. در روایت امالی صدوق (ص ۱۲۹، مجلس ۳۰، حدیث ۱) گذشت که معاویه در وصیتش به یزید گفت: «اما پسر عمر با توست او را داشته باش و او را وامگذار» ] و دنبال حسین بن‏علی و عبدالرحمن بن ابی‏بکر و عبدالله بن زبیر بفرست و از آنان بیعت بگیر. با این که‏می‏دانم، حسین بن علی هرگز زیر بار بیعت با یزید نمی‏رود و فرمانش را بر خود واجب‏نمی‏شمرد. به خدا سوگند اگر من جای تو بودم، یک کلمه هم درباره حسین مشورت‏نمی‏کردم تا این که گردنش را می‏زدم و هر چه باداباد! ولید بن عتبه لختی سر به زیر افکند، آن‏گاه سر را بلند کرد و گفت: ای کاش ولید ازمادر زاده نشده بود و نامی از او برده نمی‏شد! و چشمانش پر از اشک شد. صفحۀ ۲۹۹مروان خدانشناس گفت: ای امیر، از آنچه گفتم ناراحت مباش چرا که خاندان‏ابوتراب از گذشته روزگار پیوسته با ما دشمن بوده‏اند و هستند. همینان بودند که خلیفه‏عثمان بن عفان را کشتند، آن‏گاه رفتند و با امیرالمؤمنین جنگیدند. ای امیر، گذشته از این‏من ایمن نیستم که اگر به ویژه کار حسین بن علی را هر چه زودتر فیصله ندهی از منزلتی‏که نزد امیرالمؤمنین یزید داری ساقط نشوی. آن‏گاه ولید بن عتبه به او گفت: آهسته! وای بر تو ای مروان از این سخن، درباره پسرفاطمه درست صحبت کن که او بازمانده فرزندان پیامبر است. سپس به دنبال حسین بن علی، عبدالرحمن بن ابی‏بکر[ - گفتیم که عبدالرحمن بن ابی‏بکر در روزگار معاویه مرد. همچنین قابل توجّه است که در این قضیه هیچ اثری از وی دیده‏نمی‏شود، جز آن که از دعوت شدگان بود ] عبدالله بن عمر و عبدالله بن‏زبیر فرستاد و آنان را فراخواند. پیک، که عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان بود، نزدآنان رفت و هنگامی که آنان را در خانه‏هایشان نیافت به مسجد رفت و آنها را نزد قبرپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دید بر آنان سلام کرد، آن‏گاه ایستاد و گفت: دعوت امیر را اجابت کنید! حسین علیه السلام گفت: هرگاه که ما از این مجلسمان فراغت یافتیم، خداوند این کار راخواهد کرد، ان شاء الله. پیک نزد ولید بازگشت و موضوع را به او گزارش داد. عبدالله بن زبیر به حسین بن علی روی کرد و گفت: ای اباعبدالله، این ساعتی است‏که ولید با مردم به مجلس نمی‏نشیند، من این موضوع را که در این ساعت سوی مافرستاده و در چنین وقتی ما را فراخوانده است ناخوشایند می‏دانم، فکر می‏کنی به چه‏منظوری ما را خواسته است؟ حسین علیه السلام گفت: هم اینک می‏گویم، ای ابابکر، گمان دارم که معاویه مرده است. زیرادیروز به خواب دیدم که منبر معاویه واژگون است و از خانه‏اش آتش زبانه می‏کشد؛ و من‏این را پیش خودم به مرگ او تعبیر کردم. ابن زبیر گفت: ای پسر علی، بدان که موضوع همین است، ای اباعبدالله اگر تو را به‏بیعت با یزید بخوانند چه خواهی کرد؟! صفحۀ ۳۰۰گفت: من هرگز با او بیعت نمی‏کنم. زیرا پس از برادرم حسن، خلافت از آن من بود ومعاویه هر چه خواست کرد. او برای برادرم حسن سوگند یاد کرد که پس از خود خلافت‏را در هیچ یک از فرزندان خود قرار ندهد؛ و اگر من زنده بودم آن را به من باز گرداند.حال که معاویه از دنیا رفته و به هیچ یک از تضمین‏هایی که به من و برادرم حسن داده‏عمل نکرده است، به خدا سوگند اینک در امر خلافت جایی نداریم. ای ابابکر تو قضاوت کن، چگونه می‏توانم با یزید بیعت کنم؟! در حالی که مردی‏است فاسق و فسق را آشکار می‏کند، شراب می‏نوشد با سگان و یوزپلنگ‏ها بازی می‏کندو با بازماندگان خاندان پیامبر کینه می‏ورزد، نه به‏خدا سوگند هرگز چنین چیزی نمی‏شود! در همین حال که آن دو سرگرم گفت و گو بودند، بار دیگر پیک نزدشان بازگشت.[ - ببینید که بازهم در این‏جا اثری از عبدالرحمن بن ابی‏بکر و عبدالله بن عمر نیست، جایی که شایسته است که بر طبق‏سیاق داستان حضور داشته باشند. ] وگفت: یا اباعبدالله، امیر برای شما دو تن در مجلس نشسته است، برخیزید و نزدش بروید...حسین علیه السلام او را راند و گفت: ای مادر مرده، برو پیش امیر خود. هر کدام از ما بخواهد که‏نزد او برود می‏رود، من هم اینک سوی او حرکت خواهم کرد ان شاء الله تعالی. پیک بار دیگر نزد ولید بازگشت و گفت: خداوند کار امیر را راست گرداند، فقطحسین بن علی اجابت کرد و به دنبال من نزد تو می‏آید. مروان بن حکم گفت: به خدا سوگند که حسین خدعه کرده است. ولید گفت: آرام گیر. کسی چون حسین خدعه نمی‏کند و چیزی را که بعد به آن عمل‏نکند، نمی‏گوید. ... آن‏گاه حسین رو به حاضران کرد و گفت: برخیزید و به خانه‏هایتان بروید که من نزداین مرد می‏روم تا ببینم نزد او چه خبر است و چه می‏خواهد. ابن زبیر گفت: فدایت شوم ای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم من بر تو ترسانم که تو رانزد خود حبس کنند و هرگز از تو دست برندارند تا آن که بیعت کنی یا کشته شوی. حسین علیه السلام گفت: من به تنهایی بر او وارد نمی‏شوم؛ و اصحاب و خدمتکاران و یارانم‏و اهل حق از شیعیانم را جمع می‏کنم و به آنان فرمان می‏دهم که همگی شمشیرهایشان رصفحۀ ۳۰۱بکشند و زیر جامه بگیرند و همراهم بیایند؛ و هرگاه اشاره کردم و گفتم: «ای خاندان‏پیامبر وارد شوید»، وارد شوند و هر چه فرمان دهم اجرا کنند. من هرگز نمی‏پذیرم و تن‏به خواری و ذلت نمی‏دهم. به خدا سوگند می‏دانم، چیزی سراغ ما آمد که گریزی از آن‏نیست و قضای الهی دربارهء من رقم خورده است، و او کسی است که درباره خاندان‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هر چه بخواهد و خشنود باشد، انجام می‏دهد[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۰-۱۳ ]دیدار صوری و اعلام نپذیرفتن بیعت باز می‏گردیم به ادامه داستان و چگونگی دیدار امام علیه السلام و ولید. ابن اعثم روایتش را ادامه می‏دهد و می‏گوید: آن‏گاه حسین بن علی علیه السلام به منزل خویش رفت و آب خواست. جامه پوشید و با آب‏وضو ساخت و برخاست و دو رکعت نماز گزارد و در نماز هر چه دوست داشت ازخداوند خواست. چون از این کار فراغت یافت، دنبال مردان قبیله و دوستان و خاندانش‏فرستاد و آنان را از کار خویش آگاه ساخت. آن‏گاه فرمود: بر در خانه این مرد باشید من می‏روم و با او سخن می‏گویم، چنانچه شنیدید، صدایم‏بلند شد و سخنم را شنیدید که شما را صدا زدم: «ای خاندان پیامبر»، بدون اجازه به‏درون خانه بریزید، آن‏گاه شمشیرها را بکشید ولی شتاب مورزید. اگر چیز ناخوشایندی‏دیدید، شمشیر بکشید و هر کس را که آهنگ کشتن مرا داشت بکشید. آن‏گاه حسین علیه السلام از خانه بیرون آمد، در حالی که عصای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به دست‏داشت و سی تن از خاندان، موالی و شیعیانش وی را همراهی می‏کردند؛ تا آن که آنان رابر در خانه ولید بن عتبه متوقف کرد و فرمود: ببینید که چه سفارشی به شما کرده‏ام و ازآن تجاوز مکنید، من امیدوارم که سالم نزد شما باز گردم[ - همان، ص ۱۳ ]صفحۀ ۳۰۲اما شیخ مفید روایت کرده است که امام علیه السلام به آنان فرمود: ولید مرا در این هنگام فراخوانده است. و از این که مرا به امری وادارد که نپذیرم،ایمن نیستم. او مورد اطمینان نیست. پس همراه من باشید و چون بر او وارد شدم، بردر خانه بنشینید و هرگاه شنیدید که صدایم بلند شد، درآیید و او را از [رساندن گزند به‏]من بازدارید[ - الارشاد، ص ۲۲۱ ] باز می‏گردیم به روایت ابن اعثم که می‏گوید: سپس حسین بر ولید بن عتبه وارد شد و بر او سلام کرد. ولید پاسخ سلام را نیک دادو امام علیه السلام را به خود نزدیک گردانید... در این حال مروان بن حکم نیز در مجلس نشسته‏بود و میان مروان و ولید دعوا و بگو مگو بود. حسین علیه السلام رو به ولید کرد و گفت: خداوند کار امیر را راست گرداند؛ و صلاح بهتر ازفساد و پیوند بهتر از خشونت و کینه‏جویی است[ - در تاریخ الطبری (ج ۴، ص ۲۵۱) آمده است: «و پیوند بهتر از بریدن است». ] اینک گاه آن رسیده است که باهم گردآیید؛ و سپاس خدایی را که میان شما الفت ایجاد کرد. آن دو در این باره پاسخی به امام علیه السلام ندادند. سپس حسین علیه السلام گفت: آیا از معاویه خبری ندارید، او بیمار بود و بیماریش به درازاکشیده بود اکنون حالش چطور است؟ ولید آهی بلند و نفسی عمیق کشید و گفت: اباعبدالله، خداوند در مصیبت فقدان‏معاویه به تو پاداش خیر دهد، او برای شما عموی با اخلاصی بود. او مرگ را چشیده واین نامه امیرالمؤمنین یزید است. حسین علیه السلام گفت: اِنََّا لِلّهِ و اِنََّا اِلَیْهِ رََاجِعُونَ[ - بقره (۲)، آیه ۱۵۶ ]، ای امیر، خداوند پاداش تو را نیز زیادگرداند، ولی مرا به چه منظور فراخوانده‏ای؟! گفت: شما را برای بیعت فرا خوانده‏ام؛ و مردم همه بر او اتفاق کرده‏اند. صفحۀ ۳۰۳حسین علیه السلام فرمود: کسی چون من پنهانی بیعت نمی‏کند[ - در تاریخ الطبری (ج ۴، ص ۲۵۱) آمده است: و نمی‏بینم که تو این را به طور سری از من بپذیری، بدون آن که آشکارا نزدمردم اعلام کنم. گفت: بلی. در الامامة والسیاسة (ج ۱، ص ۲۰۶) آمده است: در بیعت پنهانی خیری نیست، و خیر در آشکار است و آن‏گاه که مردم حاضر شدند، کار یکی می‏شود». در ارشاد (ص ۲۱) آمده است: گمان ندارم که تا آشکارا بیعت نکنم و مردم آن را ندانند، بیعت پنهانی مرا بپذیری ] من دوست می‏دارم که بیعت‏آشکارا و در حضور مردم باشد؛ چون فردا فرا رسید و مردم را به بیعت فراخواندی، مرانیز دعوت کن تا کار یکجا صورت گیرد. ولید گفت: اباعبدالله، گفتی و نیک گفتی، من هم دوست داشتم از شما همین پاسخ رابشنوم و گمان من درباره شما همین بود. پس به برکت خداوند، هدایت یافته باز گرد تا آن‏که فردا همراه مردم نزد من بیایی. مروان بن حکم گفت: یا امیر، اگر حسین این ساعت از تو جدا شود، هرگز با تو بیعت‏نخواهد کرد و تو بر او و بر امثال او چیره نخواهی شد. بنابراین او را نزد خود زندانی کن واجازه رفتن مده تا آن که بیعت کند وگرنه گردنش را بزن. حسین علیه السلام روبه او کرد و گفت: نفرین بر تو ای پسر کبود چشم، آیا به کشتن من فرمان‏می‏دهی!؟ به خدا سوگند دروغ گفتی. به خدا سوگند اگر هر کدام از مردم چنین آرزویی‏را می‏داشت، پیش از این زمین را با خونش آبیاری می‏کردم؛ و اگر تو چنین چیزی رامی‏خواهی، اگر راست می‏گویی، آرزوی زدن گردن مرا بکن. آن‏گاه حسین علیه السلام رو به ولید کرد و گفت: یا امیر، ما خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، گنجینه‏رسالت، جایگاه آمد و شد فرشتگان و محل رحمتیم. خداوند به وسیله ما گشود و به‏وسیله ما پایان بخشید. یزید مردی است فاسق و شراب‏خوار. نَفْس‏های محترم رامی‏کشد و فسق را آشکار می‏سازد. کسی چون من با چون اویی بیعت نمی‏کند، ولی ما وشما شب را به صبح می‏آوریم و (در آیندهء نزدیک) می‏بینیم و می‏بینید که کدام از ما به‏خلافت شایسته‏تر است. مردم خارج خانه صدای بلند امام با مروان را شنیدند و می‏خواستند وارد خانه شونصفحۀ ۳۰۴که امام از خانه خارج شد و به سرعت نزد آنان رفت و به آنان فرمان داد که به خانه‏هایشان‏باز گردند؛ و خود نیز به خانه‏اش باز گشت[ - در تاریخ الطبری (ج ۴، ص ۲۵۲) آمده است: سپس بیرون آمد و بر یارانش گذشت و آنان همراهش رفتند تا به منزلش رسید ] آن‏گاه مروان بن حکم به ولید بن عتبه گفت: با من مخالفت ورزیدی، تا آن که حسین ازدستت رفت. آگاه باش، به خدا سوگند هرگز چنین فرصتی به دست نخواهی آورد؛ و به‏خدا سوگند که آنان بر تو و بر امیرالمؤمنین خروج خواهند کرد. این را دانسته باش[ - در ارشاد (ص ۲۲۱-۲۲۲) آمده است: مروان گفت: به خدا سوگند اگر این ساعت حسین از نزد تو بیرون رود و بیعت نکند چنین فرصتی هرگز به تو دست نخواهد داد تا آن که کشتار میان شما و او بسیار شود مرد را حبس کن و نباید از نزد تو بیرون رود تا آن که بیعت کند یا گردنش را بزنی. حسین در این هنگام از جا برخاست و گفت: ای پسر کبودچشم، تو مرا می‏کشی یا او!؟ به خدا سوگند دروغ گفتی و مرتکب گناه شدی.. ] ولید بن عتبه گفت: وای بر تو! کشتن حسین را به من پیشنهاد می‏کنی، در حالی که باکشتن او دین و دنیایم را از دست می‏دهم. به خدا سوگند دوست ندارم که همه دنیا را به‏چنگ آورم و قاتل حسین بن علی، پسر زهرا، بوده باشم. به خدا سوگند گمان نمی‏کنم‏کسی خدای را با کشتن حسین دیدار کند، جز این که کفه میزان او در روز قیامت سبک‏است؛ و خداوند به او نمی‏نگرد و او را پاکیزه نمی‏سازد و برای او عذابی دردناک است. ... آن‏گاه مروان لب فرو بست[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۳-۱۴ ]درنگ و نگرش چرا امام حسین علیه السلام در مدینه نماند؟ چرا امام حسین علیه السلام مدینه منوره را ترک گفت و خروج از آن شهر را برگزید؟ آیا باوجود شمار فراوان بنی‏هاشم و صحابه از مهاجران و انصار و تابعان بسیاری که در این‏شهر بودند، بازهم در آن شهر امنیت نداشت؟ آیا با وجود برخورداری امام از قداستی خاص، منزلتی والا و جایگاهی بلند درقلب‏های مردم مدینه، بازهم در آن شهر کسی بود که به خود جرأت دهد و علیه آن‏حضرت اقدام به رویارویی نظامی کند؟ آیا امکان ترور امام علیه السلام در مدینه وجود داشت؟! آیا خروج در حال ترس و نگرانی حضرت از بیم تحقق این امر دربارهء وجود شریف‏خود و یاران و اصحاب برگزیده‏اش بود؟ یا آن که امام علیه السلام در پس همهء این‏ها چیز دیگری را جست و جو می‏کرد؟ بر آگاهان پوشیده نیست که احتمال وقوع درگیری نظامی در مدینه، میان امام ویارانش از سویی و نیروی حکومت اموی از سوی دیگر، به سبب حماقت یزید بن‏معاویه بسیار زیاد بود. نمونه بارز رفتار یزید، دستورهای سختگیرانهء وی به والی وقت‏مدینه، ولید بن عتبه، مبنی بر قتل امام حسین در صورت خوداری از بیعت، به ویژه درنامه اخیرش بود. والی مدینه پس از دیدار با امام و خودداری آن حضرت از بیعت، بهصفحۀ ۳۲۰یزید نوشت: «او نه فرمانبرداری از ما را وظیفه خود می‏داند و نه بیعت با ما را[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۸ ]؛ و یزیداز سخن او به شدت خشمگین شد - وی هرگاه خشمگین می‏شد چشمانش بر می‏گشت‏و لوچ می‏شد - و خطاب به او چنین نوشت:«از عبدالله، یزید، - امیرالمؤمنین به ولید بن‏عتبه. اما بعد، چون این نامه به تو رسید، برای تأکید یک بار دیگر از مردم مدینه بیعت‏بگیر؛ و عبدالله بن زبیر را واگذار که مادامی که زنده باشد، هرگز از چنگ ما رهایی نیابد.سر حسین بن علی باید با پاسخ این نامه همراه باشد. اگر چنین کنی به تو مهتری‏می‏بخشم و نزد من جایزه‏ای بزرگ و دولت و نعمت فراوان داری، والسلام[ - همان ] بر فرض این که والی مدینه، ولید بن عتبه - فرمان یزید را دربارهء قتل امام علیه السلام اجرانمی‏کرد -تاریخ نقل می‏کند که پس از دریافت نامه یزید گفت: نه به خدا سوگند، خدانکند که من قاتل حسین بن علی باشم. اگر یزید همه دنیا را یکجا به من بدهد، پسر دختررسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را نخواهم کشت [ - همان ]امویان دیگری امثال مروان بن حکم و امثال او بودندکه این فرمان را اجرا کنند. بهترین گواه آن درگیری مسلحانه‏ای است که نزدیک بود میان‏امویان به فرماندهی مروان بن حکم و بنی‏هاشم، در روز دفن امام حسن علیه السلام روی دهد. اما تأمل در این موضوع نشان می‏دهد که اموی‏ها به جای آن که امام حسین علیه السلام را باشیوه‏ای پیچیده ترور کنند و بعد به خود چهره‏ای بی‏گناه بگیرند، رویارویی نظامی راانتخاب نمی‏کردند. زیرا در صورت ترور امام می‏توانستند خود را خونخواه وی قلمدادکنند و بدین وسیله در دل مردم جا باز کرده آنان را به سوی خود متمایل سازند. میان اموی‏ها کسانی اهل هوش و نقشه و تدبیر بودند و کسانی هم نادان و نابخرد وگمراه. بدون شک هوشمندانشان - بر طبق روش معاویه در رها شدن از دشمنانش - روش‏ترور امام را بر روش رویارویی مسلحانه آشکار ترجیح می‏دادند. صفحۀ ۳۲۱از آن‏جاکه احتمال ترور بسیار زیاد بود، امام حسین علیه السلام با یک محاسبه واقع‏بینانه برای‏اجتناب از تحقق این نقشه، به لحاظ زمانی از رویدادها پیشی جست و از مدینه بیرون رفت. گواه این که یزید قصد داشت امام حسین علیه السلام را به شکلی مبهم و پیچیده یا آشکار به‏قتل برساند، نامه‏هایی است که برای ولید بن عتبه فرستاده است. گرچه دلایل تاریخی‏دیگری نیز در این باره وجود دارد مثل آنچه در نامه ابن عباس خطاب به یزید آمده است: فراموش نمی‏کنم که تو حسین بن علی را از حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تا حرم خداوندتعقیب کردی و مردانی را به کمین ترورش گذاشتی، آن‏گاه او را از حرم خداوند به کوفه‏کوچاندی تا از آن‏جا با حالت ترس و نگرانی بیرون آمد، در حالی که چه در گذشته و چه‏حال، او عزیزترین ساکنان سرزمین بطحا بوده است. چنانچه در حرمین می‏ماند و آهنگ‏پیکار تو را می‏کرد. بیش از همه فرمان او را می‏بردند. اما او خوش نداشت که حرمت‏حرم خدا و حرم رسول خدا را بشکند[ - تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۴۸-۲۴۹ ] از این بخش نامه ابن عباس چنین بر می‏آید که یزید تلاش داشت امام علیه السلام را در مدینه‏یا مکّه مکرمه ترور کند. برای پیشی گرفتن از حوادث احتمالی، امام حسین علیه السلام با کاروان خویش از مدینه‏بیرون آمد، زیرا حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جایگاهی امن‏به شمار نمی‏رفت. این درست است که امام از بیم آن که مبادا آن حضرت را ترور کنند و حرمت حرم‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را با قتل ناگهانی او یا در یک رویارویی مسلحانه با وی بشکنند، ازمدینه بیرون آمد. ولی در کنه قضیه این نیز درست است که این ترس در چارچوب ترسی‏بزرگ‏تر قرار داشت و آن در نطفه خفه‏شدن قیام حضرت در مدینه، آن هم در شرایطزمانی و مکانی و در صحنه‏ای ساختگی که امویان خود آن را تهیه و اجرا می‏کردند، بود.اینان می‏توانستند که از قتل امام حسین علیه السلام به نفع خودشان بهره‏برداری تبلیغاتی کنند؛ ودر آن صورت نه تنها فاجعه وارده بر اسلام، همچنان باقی می‏ماند، بلکه شدت نیز می‏یافت. همه اصرار امام علیه السلام بر این بود که قتل وی - که تا هنگام خودداری از بیعت‏اجتناب‏ناپذیر بود - در شرایط زمانی و مکانی‏ای که خود انتخاب می‏کند تحقق یابد، تاصفحۀ ۳۲۲واپسین شب‏های حضور در مدینه بازگردیم به جریان رویدادهای داستان در مدینه منوره، پس از دیدار امام علیه السلام با والی‏مدینه، ولید بن عتبه، یعنی همان دیداری که طی آن امام علیه السلام مخالفت خود را با بیعت‏اعلام فرمود و نیز اعلام کرد او سزاوارترین مردم به خلافت است. ممکن است این سؤال پیش آید که امام حسین علیه السلام پس از این دیدار آکنده از تشنج،چند روز در مدینه منوره باقی ماند؟ این پرسش پاسخ واحدی ندارد. زیرا منابع تاریخی به این پرسش پاسخ‏های گوناگون‏داده‏اند. سید بن طاوس در کتاب لهوف گوید: راویان گفت و گوی حسین علیه السلام با ولید بن‏عتبه و مروان گفته‏اند: چون فردا رسید حسین علیه السلام سه روز گذشته از شعبان سال شصت‏روانه مکّه شد..[ - اللهوف، ص ۱۳ ] معنای این سخن این است که امام علیه السلام پس از آن دیدار با ولید، جزهمان شب را در مدینه نماند و بامدادان از شهر خارج شد! و این - از نظر وسعت وقت - بااخباری که از دوبار رفتن آن حضرت به زیارت قبر جدشان؛ و رفتن به زیارت قبر مادر وبرادرش علیه السلام و دیدار با ام‏سلمه و محمد بن حنفیه و عمر أَطْرف و زنان بنی‏هاشم و مروان‏بن حکم و دیگران سخن می‏گویند، همخوانی و سازگاری ندارد. زیرا گذشته از وقتی کهصفحۀ ۳۲۳برای آمادگی کوچیدن نیاز بود، تاریکی شب گنجایش انجام همهء موارد یاد شده رانداشت، به علاوه این که دیدار امام علیه السلام با ولید بن عتبه در ساعت‏های پایانی آن شب‏صورت پذیرفته بود. در برخی منابع دیگر آمده است: حسین علیه السلام در شب بعد با خاندان و یارانش بیرون‏رفت، و امویان به جای او به ابن زبیر پرداختند؛ و امام به مکّه رسید[ - تذکرة الخواص، ص ۲۱۴؛ و این با نقل ارشاد (ص ۲۲۲) سازگار است که می‏گوید: حسین علیه السلام آن شب (یعنی شب دیدار با والی) را در منزلش به سر برد، و آن شب شنبه، سه شب مانده از رجب سال شصت هجری بود. آن شب را دست از او برداشتند و بر او اصرار نکردند. پس حسین علیه السلام از تاریکی همین شب یعنی شب یک‏شنبه دو روز مانده از رجب رهسپار مکّه گردید ] مفهوم این سخن این است که امام در شب پس از دیدار با ولید بیرون آمد، اما همین‏مأخذ تاریخی (تذکرة الخواص) بلافاصله پس از این خبر چنین نقل می‏کند: «ابوسعیدمقری گوید: شنیدم که حسین علیه السلام در آن شب به شعر ابن مفرغ[- وی یزید بن مفرغ شاعر مشهور است و این بیت در منابع دیگر نیز با اندکی تفاوت نقل شده است ] تمثل جست و گفت: لاََ ذَعَرْتُ السَّوََامَ فِی غَسَقِ الصُّبحِ‏#مغیراً وَلاََ دَعَوْتُ یزیداً#یَومَ أُعطی‏ِِ مِنَ المُهََانَةِ ضیماً#وَالمُنََایََا یُرصِدْنَنِی أَن أحیِِدا [خداکند] دیگر در سحرگاهان چارپایان را به هجوم نرمانم و دیگر یزیدم نخوانند اگر از بیم مرگ به ستم تن دهم و زیر بار ذلت روم و خطر مرگ مرا از راه ببرد. گوید: با خود گفتم، دلیل تمثل جستن به این دو بیت کاری است که وی آهنگ‏انجامش را دارد؛ و پس از دو شب به سوی مکّه رفت.»[ - تذکرة الخواص، ص ۲۱۴ ] تاریخ می‏گوید: حسین بن علی شبی (چنان که گفتیم شب دیدار با ولید بن عتبه)بر سر قبر جدش رفت و گفت: درود بر تو یا رسول الله، منم حسین پسر فاطمه، پسر تو و پسر دختر تو؛ و آن سبطی‏که از خود میان امّت به یادگار گذاشتی. اینک ای پیامبر خدا گواه باش که اینان مرا فروگذاشتند و تباه ساختند و حرمت مرا پاس نداشتند. این شکوهء من است تا آن هنگامی که‏تو را دیدار کنم - درود و سلام خدا بر تو باد -. صفحۀ ۳۲۴آن‏گاه برخاست و به نماز ایستاد و پیوسته در رکوع و سجود بود... گوید: ولید بن عتبه به خانه حسین علیه السلام فرستاد تا ببیند که از مدینه خارج شده است یانه. چون معلوم شد که در خانه نیست گفت: الحمدلله که خداوند مرا به خون اوبازخواست نمی‏کند؛ و پنداشت که از مدینه بیرون رفته است. گوید: و حسین علیه السلام بامدادان به خانه بازگشت[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۸؛ بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۷-۳۲۸، با اندکی تفاوت. ] گوید: چون بامداد فردا رسید، حسین از خانه بیرون شد تا از اوضاع آگاه شود که‏ناگهان در راه به مروان بن حکم برخورد..[ - همان، ص ۱۶-۱۷؛ تفصیل دیدار میان امام علیه السلام و مروان را در فصل سوم زیر عنوان «مروان... و هدف دوگانه» آورده‏ایم ] حال ببینیم در شب دوّم چه روی داد... صاحب الفتوح می‏گوید: چون شب دوم فرا رسید، باز بر سر خاک رفت و دو رکعت‏نماز گزارد و چون از نماز فراغت یافت آغاز به مناجات کرد و گفت: بار پروردگارا، این قبر پیامبر تو محمد است و من پسر دختر محمد هستم. از آنچه برمن وارد آمده نیک آگاهی، بارپروردگارا من معروف را دوست و منکر را ناخوش‏می‏دارم. ای صاحب جلال و کرامت به حق این خاک و به حق کسی که در آن خفته است،از تو می‏خواهم که آنچه را موجب خشنودی توست، برایم میسر گردانی. گوید: آن‏گاه حسین علیه السلام آغاز به گریستن کرد و بامدادان سر بر خاک نهاد و لختی به‏خوابی سبک رفت در آن حال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دید که با گروهی از فرشتگان آمد، گروهی‏دست راست، گروهی دست چپ، گروهی از پیش و گروهی از دنبال وی می‏آمدند.حضرت پیش آمد، حسین را به سینه چسباند و میان دو دیده‏اش را بوسید؛ و گفت: پسرم‏حسین، گویی نزدیک است که به دست گروهی از امتم در زمین کربلا مقتول گردی وسرت بریده شود؛ و تو تشنه باشی و آبت ندهند؛ و با این حال شفاعت مرا امید دارند.برایشان خیری نیست. خداوند شفاعتم را در روز رستخیز به آنان نرساند؛ و ایشان را دصفحۀ ۳۲۵آن جهان بهره‏ای مباد. حبیب من حسین، پدر و مادر و برادرت نزد من آمده‏اند و مشتاق‏دیدار تواند و تو را در بهشت درجاتی است که جز با شهادت بدان نرسی. گوید: حسین علیه السلام در خواب آغاز به نگریستن در جد خویش کرد؛ و سخنش رامی‏شنید؛ و در آن حال می‏گفت: ای جد بزرگوار، مرا هرگز نیازی به بازگشتن به دنیانیست. مرا نزد خویش نگهدار و همراه خود به خانه ببر. گوید: آن‏گاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او گفت: ای حسین، تو ناگزیر باید به دنیا باز گردی، تا آن‏که شهادت و پاداش بزرگی که خداوند در آن برایت نوشته است، روزی تو گردد. تو وپدرت و برادرت و عمویت و عموی پدرت در روز رستخیز در یک گروه محشورمی‏شوید تا به بهشت درآیید[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۸ -۱۹؛ در حاشیه آمده است: حدادی گوید: آن‏گاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست و سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا بر شکیبایی حبیبم بیفزای و پاداش او را بزرگ گردان (به نقل از حاشیه مقتل) ] امام علیه السلام از خواب بیدار شد و خوابش را برای خاندانش و برای بنی عبدالمطلب بازگفت؛ و در آن روز در شرق و غرب اندوهناک‏تر و گریان‏تر از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود[ - همان، متأسفانه ابن اعثم کوفی در این خبر دچار غفلت یا جهل شده است (و دیگر مورخان نیز این را از وی گرفته‏اند)، آن‏جا که می‏گوید:«حسین هراسان از خواب برخاست و خوابش را باز گفت». باید دید آیا ممکن است که سیدالشهدا هراسان شود و از مژدهء شهادت و مرتبه‏ای بلند برخود بلرزد؟ یا این که شادمان و خوشحال می‏شود. آن هم در حالی که از همان دوران کودکی منتظر این شهادت بود و آن را به مردم خبر می‏داد ] صاحب الفتوح گوید: حسین آماده شد و آهنگ خروج از مدینه کرد و نیمه شب برسر خاک مادرش رفت و او را وداع گفت. آن‏گاه برخاست و بر سر خاک برادرش حسن‏رفت و همان کار را کرد. و سپس به خانه بازگشت و چون بامداد شد به خانه برادرش،محمد حنفیه، رفت[ - همان، ص ۱۹ - ۲۰ ] گرچه ابن اعثم تعیین نکرده است که امام علیه السلام در کدام شب به زیارت خاک برادر ومادرش رفته است، ولی به قرینه این که می‏گوید: «و بامدادان نزد برادرش محمد حنفیه‏رفت» معلوم می‏شود که این شب، شب پیش از سفر به مکّه بوده است. چرا که - طبق‏آنچه در الفتوح آمده است - دیدار ایشان با برادرش محمد، در پایان آخرین روز اقامت‏در مدینه بوده است، چنان که خواهد آمد. صفحۀ ۳۲۶آخرین دیدارها در مدینه درنگ و نگرش کاروان حسینی بیرون مدینه نتایج سقیفه ۱ - ۲ - مبنای عمر در عطا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به همهء مسلمانان به طور مساوی عطا می‏بخشید و هیچ کس را بردیگری برتری نمی‏داد. ابوبکر نیز در دوران حکومتش بر پایه اصل برابری رفتار می‏کرد. اما عمر پس ازرسیدن به خلافت برخی از مردم را بر برخی دیگر برتری داد: سابقین [در اسلام‏] را بردیگران برتری داد، مهاجرانی را که از قریش بودند بر دیگران برتری بخشید، همه‏مهاجران را بر همهء انصار برتری داد؛ عرب را بر عجم و آزاد را بر بنده برتری داد[ - شرح نهج البلاغه، ج ۸ ، ص ۳۰۶ ] برای‏اهل یمن چهارصد و برای مُضَر سیصد و برای ربیعه دویست درهم مقرری تعیین کرد؛ واوس را بر خزرج برتری داد[ - تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۰۶ ] همان طور که منطق سقیفه بر پایهء استهزای دیگران و تفاخر قبیله‏ای استوار بود، این‏کار عمر نیز روح تعصب قبیله‏ای را، که اسلام آن را خاموش کرده بود، زنده کرد. مبنای‏عمر در مقدار عطا، بندها را از پای روح تعصب قبیله‏ای گشود و بدترین تأثیر را در زندگی‏اسلامی به بار آورد: «زیرا تشکیل طبقات را در جامعه اسلامی پی ریخت و برتری دینیصفحۀ ۸۹را راه دستیابی به برتری مادی قرار داد و اشرافیت قریش که با به قدرت رسیدن ابوبکرموقعیّت خود را تقویت کرده بود - توجیه جدیدی برای برتری جویی و در دست گرفتن‏سرنوشت مردم بخشید. تمام معیارهای قریش را از دیگران در دریافت عطا برترمی‏شمرد و مفهوم این قاعده این بود که قریش از همه برتر است، چون «قریش» است وبرای زورگویی و برتری‏طلبی به توجیه دیگری نیاز نیست. این اصل زمینه جدیدی را برای برخوردهای قبیله‏ای میان ربیعه و مُضر و میان اوس وخزرج پدید آورد؛ چرا که متضمن برتری همه مُضَر بر همه ربیعه و برتری اوس بر خزرج‏بود. به‏پندار ما با این اصل نخستین پایهء نژادپرستی میان مسلمانان عرب و دیگر مسلمانان‏بود که با خط مشی عمر مبنی بر برتری دادن عرب بر عجم و آزاد بر بنده، بنیاد نهاده شد[ - ثورة الحسین علیه السلام ، ظروفها الاجتماعیه وآثارها الانسانیه، ص ۲۹ ]۲ - ۲ - شورا گرچه موضوع بحث دربارهء نتایج این نقطه عطف اساسی و پیامدهای بزرگ آن درزندگی این امّت برای ما حایز اهمیت است، اما پیش از آن بناچار باید تأکید کرد که این‏شورای ادعایی از شورا چیزی جز نامی نداشت؛ ماهیت آن چنین بود که طرح آن را عمصفحۀ ۹۰چنان با دقت ریخته بود که پیروزی عثمان در آن امری اجتناب‏ناپذیر بود. بنابر این‏عنوانش شورا ولی حقیقتش تعیین و انتصاب بود. این خود دلیل است بر این که عمر به‏گونه‏ای تزلزل‏ناپذیر اصرار داشت که به هر صورت ممکن، حتی پس از مرگش،بنی‏هاشم را از خلافت محروم سازد و این نهایت باز داشتن و منع است. همچنین خلیفه دوم با تعیین عثمان به عنوان خلیفهء پس از خود، گذشته از آن که‏مقدمات حکومت اموی را پیش از آن فراهم ساخته بود، در عمل نیز آن را پیاده کرد. خلیفه دوم گفت: «ابوطلحه انصاری را بگویید نزد من بیاید. چون او را فراخواندندگفت: ببین ای ابوطلحه، چون از این کلبه‏ام بازگشتید، همراه پنجاه تن از انصار مسلح به‏شمشیر برو و این چند نفر را وادار کن تا با شتاب هر چه تمام این کاری را که گفتم به اجرادرآورند. آنان را در خانه‏ای جمع کن و یارانت را بر در خانه بگمار تا آنان به مشورت‏بپردازند و یک تن را از میان خود برگزینند. اگر پنج تن از آنها متفق و یک تن مخالف بودگردنش را بزن؛ اگر چهار تن موافق و دو تن مخالف بودند گردن آن دو را بزن و اگر سه تن‏موافق و سه تن مخالف بودند، ببین که عبدالرحمن در میان کدام گروه است و تصمیم آنان‏را مد نظر قرار ده و اگر سه تن دیگر مخالفت ورزیدند گردنشان را بزن»[ - شرح نهج‏البلاغه، ج ۱، ص ۶۲ - ۶۳ ] عمر نسبت به گرایش‏های شش نفری که برای این شورا برگزیده بود به خوبی آگاه‏بود. او به یقین می‏دانست که عثمان و سعد و عبدالرحمن در مخالفت با علی علیه السلام گرایشی‏واحد دارند؛ و می‏دانست که طلحه به علی تمایلی ندارد و به احتمال بسیار قوی به عثمان‏رأی خواهد داد. برای اجتناب از غافلگیر شدن با تحقق احتمال ضعیف‏تر یعنی تمایل‏طلحه به علی و زبیر، جایی که دو کفه سه به سه برابر می‏شود، عمر مداخله خواهد کردتا با ترجیح دادن کفه‏ای که عبدالرحمن بن عوف در آن است نزاع را به نفع عثمان پایان‏دهد. این چگونه شورایی است؟! این [نیرنگ‏] گذشته از شمشیرهایی بود که ابوطلحه‏انصاری و پنجاه تن یار او کشیده بودند تا به فرمان عمر از رأی آزاد پشتیبانی کنند! امیرالمؤمنین علیه السلام این فریب را که نتیجه آن از پیش روشن بود دریافت و به عمویش‏عباس چنین گفت: از دست ما رفت! گفت: از کجا می‏دانی؟ فرمود: عثمان را همتای منصفحۀ ۹۱ساخت و گفت که با اکثریت باشید. اگر دو تن به یک تن و دو تن به یک تن دیگر رضایت‏دادند، جانب کسانی را که عبدالرحمن بن عوف در میان آن‏هاست بگیرید. سعد باپسرعمویش عبدالرحمن مخالفت نمی‏کند و عبدالرحمن داماد عثمان است و با هم‏اختلاف نخواهند کرد. بنابر این یا عبدالرحمن را به خلافت بر می‏گزینند و یا عثمان را،چنانچه دو تن دیگر هم با من باشند به حال من سودی ندارد. صحبتش را هم نکن که من‏جز به انتخاب یک تن از آن‏ها امید ندارم[ - تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۹۴ ]۳ - ۲ - دستاوردهای شورا پیامدهای دوران عثمان پیامدهای دوران معاویه ۱ - ۲ - قیام عبدالله بن عفیف ازدی (رض): این مؤمن مجاهد برای یاری اهل‏بیت علیهم السلام ، علیه پسر مرجانه به پا خاست و سرمستی پیروزی ظاهری او را به شکستی‏دردناک تبدیل کرد. وی به طور ناشناخته در ملاء عام و با تندی، زشتی رفتار وی بافرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را یادآور شد و پسر مرجانه را رسوا کرد. رویارویی بی پرده میان اوو پسر مرجانه در شکستن عامل ترس در دل‏های مردم و تشویق آنان به قیام، تأثیر بسیارزیادی داشت. این قیام شجاعانه در فصول بعد بحث خواهد شد. صفحۀ ۱۵۲یک قیام فردی دیگر نیز در تاریخ ثبت شده است. نقل شده که مردی از قبیله بکر بن وائل‏به نام جابر که در مجلس یزید حاضر بود، هنگامی که متوجّه شد سر پسر دختر رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم در برابر ابن زیاد قرار دارد برخاست و خطاب به یزید گفت: «به خدا سوگند باخود عهد می‏کنم اگر ده تن از مسلمانان را بیابم که علیه تو بپا خاسته‏اند، با آنان قیام کنم[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام ، ج ۳، ص ۳۴۲، به نقل از مرآة الزمان فی تواریخ الاعیان، ص ۹۸ ]۲ - ۲ - قیام مدینه: این انقلاب از رویدادهای سال ۶۳ هجری است که مردم‏مدینه‏طی آن در آن شهر قیام کردند و عامل یزید بن معاویه، یعنی عثمان بن محمد بن‏ابی‏سفیان را بیرون راندند؛ و در داستان مفصلی که به واقعهء دردناک حَرّه به دست مسلم‏بن عقبه مُرّی منتهی شد، خواستار خلع یزید شدند. وی برای سه روز مدینه را مباح کردو شمار زیادی از ساکنانش را کشت و چهار هزار تن از آنان را تبعید کرد. تا آن‏جا که ابن‏مُرّی ملعون، «مسرف» لقب گرفت. این فاجعه نیز در انگیزش و شعله‏ور ساختن‏احساسات مردم علیه حکومت بنی امیه تأثیری بسزا داشت. دلایل چندی موجب شعله‏ور شدن آتش این انقلاب گشت که مهم‏ترینشان شهادت‏امام حسین علیه السلام بود. زینب، دختر علی علیه السلام ، پس از رسیدن به کوفه با جدّیت هر چه تمام‏دست به کار انقلاب و آماده سازی دل‏ها برای این کار و انگیزش مردم مدینه علیه‏حکومت یزید گردید. به طوری که حاکم وقت مدینه، عمرو بن سعید اشدق، از گسستن‏رشته امور و شورش مردم بر یزید شکایت کرد؛ و او در پاسخ نوشت که زینب را از مردم‏جدا نگهدارد[ - ر. ک. کتاب «زینب الکبری»، ص ۱۴۲ ]۳ - ۲ - قیام توابین: این قیام صرفاً بازتاب قیام امام حسین علیه السلام بود؛ و جز تأثّر از این‏قیام نشان دیگری در آن به چشم نمی‏خورد. آنچه موجب برپایی آن گشت احساس گناه وپشیمانی و افسوس خوردن مردم به خاطر یاری نکردن امام حسین علیه السلام بود؛ و انقلابیون‏دیدند که ننگ و گناهشان جز با کشتن قاتلان حسین علیه السلام یا کشته شدن در این راه پاک‏نمی‏شود. رهبر این قیام سلیمان بن صُرد خزاعی بود. وی پس از عاشورا در سال ۶۱ هـ صفحۀ ۱۵۳دست به کار فراهم ساختن زمینه‏های سیاسی و اجتماعی این قیام شد. این کار تا هنگام‏مرگ یزید به صورت پنهانی بود، ولی پس از مرگ وی آشکار گشت. انقلابیون در سال‏۶۵ هـ . به سوی قبر امام حسین علیه السلام به راه افتادند و پس از رسیدن به آن‏جا، یکباره فریاد آه‏و ناله سر دادند، چنان که به اندازهء آن روز گریه کننده دیده نشده بود. آنان در کنار ضریح‏آن حضرت می‏گفتند: خدایا، حسین شهید فرزند شهید، هدایت شدهء پسر هدایت شده وراستگوی پسر راستگو را بیامرز، بارپروردگارا ما گواهی می‏دهیم که بر دین آنان و درراهشان هستیم. با قاتلانشان دشمن و با دوستانشان دوستیم. پروردگارا، ما پسر دخترپیامبرت صلی الله علیه و آله و سلم را رها کردیم. پس گذشته هایمان را ببخش و توبهء ما را بپذیر و بر حسین ویاران شهید و راستگوی او ببخشای، ما گواهی می‏دهیم که بر دین آنان و آنچه آنها به‏خاطرش کشته شدند هستیم؛ و اگر تو ما را نیامرزی و بر ما نبخشایی از زیانکاران‏خواهیم بود.[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۱۷۸ ] سپس عازم شام گشتند و با گروه‏هایی از سپاه اموی در منطقه عین الورده در یک‏رویداد خونین و وحشتناک درگیر شدند که پیامدهای سنگین آن، پایه‏های حکومت‏اموی را به سختی تکان داد. توابین، نخستین و مهم‏ترین عامل قتل امام حسین علیه السلام را حکومت دانستند؛ و نه‏اشخاص و افراد. این باور درستی بود؛ و از همین رو به آن دسته از قاتلان حسین علیه السلام که‏در کوفه بودند توجهی نکردند و عازم شام شدند[ - ثورة الحسین علیه السلام ، ظروفها الاجتماعیه و آثارها الانسانیه، ص ۲۶۴ ] در این انقلاب، جامعه اسلامی پدیده اجتماعی تازه‏ای را که پس از یک دوره سستی‏فراگیر - که در دنیاطلبی و مرگ‏گریزی چهره نموده بود - بار دیگر برانگیخته شد تجربه‏کرد؛ و آن روحیه جانبازی و فداکاری و طلب مرگ بود. سستی و دنیاطلبی آفتی بود که بر اثر تباهکاری‏های عمدی امویان، در دل‏های امّت‏اسلامی رخنه کرده بود. صفحۀ ۱۵۴۴ - ۲ - قیام مختار: مختار بن ابی عبیده ثقفی که به سال ۶۶ هـ در عراق به خونخواهی‏حسین علیه السلام قیام کرد؛ و عموم مردم آن سرزمین کارش را مورد تأیید قرار دادند. مردمی که‏آرزوهایشان مبنی بر گرفتن انتقام خون حسین و اصلاح اجتماعی را به وسیله عبدالله‏زبیر برآورده شده ندیدند، به وی پشت کردند و به مختار پیوستند. ابن زبیر علیه سلطه امویان در عراق قیام کرد، ولی حکومت او برای عراقیان بهتر ازحکومت امویان نبود. زیرا قاتلان حسین علیه السلام ، مثل شمر بن ذی الجوشن، شبث بن ربعی،عمر بن سعد و عمرو بن حجاج و دیگران همانند دوران بنی‏امیه، جزو مقربان درگاه‏بودند. همان طور که عدالت اجتماعی مورد نظرشان نیز تأمین نشد. آنان خواهان اجرای‏سیرهء علی بن ابی‏طالب علیه السلام در جامعه بودند، سیره‏ای که پیوسته از آن یاد می‏کردند ومشتاق آن بودند و هنگامی که عبدالله بن مطیع عدوی، عامل ابن زبیر در کوفه قصدداشت میان آنها با روش عمر و عثمان رفتار کند مردم زیر بار نرفتند[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۲۳۵ ]۵ - ۲ - قیام زید بن علی علیه السلام : پایان یافتن قیام مختار به دست ابن زبیر روحیه انقلابی‏شیعه را نتوانست سست کند؛ و چندین قیام دیگر مانند قیام زید بن علی علیه السلام در سال ۱۲۲هـ . و پس از آن قیام پسرش یحیی بن زید به وسیله آنان برپا گردید. صفحۀ ۱۵۵ادعای «خون مورد احترام در میان بنی عبد مناف» و حقیقت آن ابن عساکر نقل می‏کند که ولید بن عتبه با امام حسین علیه السلام به درشتی سخن گفت؛ وامام علیه السلام به او دشنام داد و عمامه‏اش را گرفت و از سرش کند. ولید گفت: شیری را (کنایه از ابوعبدالله) به خشم آوردیم. در این هنگام مروان یا کسی دیگر از همنشینانش گفت: او را به قتل برسان. ولید گفت: هر آینه این خون در میان بنی عبد مناف محترم است[ - تاریخ ابن عساکر (ترجمة الامام الحسین علیه السلام ، ص ۲۰۰، شماره ۲۵۵.)] بدون شک ولید بن عتبه، والی وقت مدینه، نظر شخصی خود را ابراز نمی‏دارد، بلکه‏موضع رسمی امویان، که معاویة بن ابی‏سفیان آن هنگام در رأسش بود، سخن می‏گوید. خون محترم در میان بنی عبد مناف به معنای خونی است که ریختن آن دشوار است وجایز نیست. ولی آیا خون امام حسین علیه السلام در دوران معاویه همین حکم را داشت؟ و این‏ادعا تا چه اندازه حقیقت دارد؟ صفحۀ ۱۹۱معاویه به سعید بن عاص، والی مدینه پیش از ولید بن عتبه، درباره موضع‏گیری‏نسبت به امام حسین علیه السلام چنین نوشت: مراقب حسین به‏ویژه باش، نباید که به او بدی‏برسانی، زیرا که او خویشاوند [رسول خداست‏] و حقی بزرگ دارد که بر هیچ مرد و زن‏مسلمانی پوشیده نیست. او چونان شیر بیشه است و بر تو ایمن نیستم که اگر با اومشورت کردی بر او چیره شوی [و رأی خود را بر او غالب کنی‏]..[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۱۷۹ ] بنابر این، مشکل معاویه در موضع وی نسبت به امام حسین علیه السلام ، خویشاوندی نزدیک‏آن حضرت با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. او پسر فاطمه زهرا علیها السلام است و این ارتباط ویژه‏حقی بزرگ را بر هر مرد و زن مسلمانی واجب ساخته است و همه امّت با این حق بزرگ‏آشنا بودند و آن را انکار نمی‏کردند. از این‏جا است که هر گونه رویارویی آشکار میان نظام اموی و امام علیه السلام به مصلحت این‏نظام - که بسیار تلاش دارد تا به دینداری تظاهر کند - نیست. اما موضع امویان مبنی بر گزند نرساندن به امام علیه السلام محدود است و مطلق نیست؛ وحکومت اموی تا هنگامی بدان پایبند است که امام نیز علیه آنان قیامی نکند. هنگامی که‏امام حسین علیه السلام ولید بن عتبه را به خاطر جلوگیری از دیدار مردم عراق با آن حضرت به‏شدت مورد نکوهش قرار داد، وی محدوده موضع رسمی امویان نسبت به ایشان را به‏روشنی بیان کرد و گفت: «ای کاش بردباری ما نسبت به تو موجب جسارت و خشم‏دیگران نسبت به تو نگردد، بنابر این گناه زبان تو مادامی که دستت آرام باشد بخشیده‏است. پس با دستت خود را به مهلکه نینداز که تو را به خطر می‏اندازد. یعنی تا هنگامی آهنگ قیام و شورش علیه ما را نداری، آنچه می‏خواهی و دوست‏می‏داری بگو. اما اگر در عمل علیه ما جنبش و قیامی کردی بخشش و امانی به کار نیست‏و میان ما و شما جز شمشیر و کشتن نیست. این همان خط قرمزی بود که برای خون‏محترم در میان عبد مناف کشیده شده بود! و او حق عبور از آن را ندارد وگرنه مانند هرخون غیر محترم دیگری با تیغ برنده ریخته می‏شود. صفحۀ ۱۹۲مراقبت شدید از امام علیه السلام در چنین شرایطی نباید به شگفت آمد که معاویه از امام علیه السلام به شدت مراقبت کند؛ وتمام حرکات و سکنات زندگی خصوصی و عمومی ایشان را در سفر و حضر زیر نظر بگیرد. معاویه به عمد می‏خواست که امام علیه السلام را حسّاس کند و نسبت به این مراقبت او رابیاگاهاند و اعلام کند که ریز و درشت جریان زندگی وی لحظه به لحظه به وسیله‏جاسوس‏ها به او گزارش می‏شود. شاید این کار امام علیه السلام را از اندیشه قیام باز دارد! نمونه‏های این حقیقت فراوان است، ولی ما در این جا تنها به نقل یک مثال که نشان‏می‏دهد که معاویه حتی حالات شخصی امام علیه السلام را در منزل آن حضرت نیز زیر نظرداشت. تاریخ می‏گوید: معاویه در مدینه جاسوسی داشت که کارهای مردم و قریش را به‏او گزارش می‏داد. در یکی از گزارش‏های این جاسوس آمده بود که حسین بن علی علیه السلام یکی از کنیزانش را آزاد و با او ازدواج کرده است. به دنبال آن معاویه به حسین بنصفحۀ ۱۹۳علی علیه السلام نوشت: اما بعد، شنیده‏ام که با کنیزت ازدواج کرده‏ای و همتاهای قریشی خود راکه برای فرزند برمی‏گزینی و موجب عظمت خویشاوندی تو می‏گردد وانهاده‏ای، پس تونه به خود اندیشیده‏ای و نه برای فرزندت مادری خوب برگزیده‏ای. امام حسین علیه السلام در پاسخ او نوشت: اما بعد، نامه‏ات که به خاطر ازدواج با کنیزم و وانهادن همتایان قریشی‏ام بر من خرده‏گرفته‏ای رسید. بدان که در شرف و نسب هیچ کس بالاتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیست. آن‏کنیز مال من بود و من به خاطر رسیدن به پاداش الهی او را آزاد کردم و سپس بر پایه سنّت‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را باز گرداندم. خداوند به وسیله اسلام فرودستان را فرادست گردانید وکاستی‏ها را از ما برداشت. مرد مسلمان جز بر گناه نکوهش نمی‏شود و سرزنش برجاهلیّت سزا است. معاویه پس از خواندن نامه، آن را پیش یزید افکند. او هم آن را خواند و گفت: حسین‏سخت بر تو فخر فروخته است. گفت: نه. ولی این زبان‏های تیز بنی‏هاشم است که سنگ را می‏شکافد و از دریا بر می‏گیرد[ - زهر الآداب، ج ۱، ص ۱۰۱ ] بدون شک امام، هر چند که در این نامه تنها در آنچه به موضوع کنیز مربوط می‏شودعلیه معاویه احتجاج کرده است، ولی غرض پنهانی معاویه از این نامه را نیز می‏دانست وآن این بود که من نسبت به هر کاری که انجام می‏دهی، حتی امور داخل خانه‏ات آگاهم، تاچه رسد به روابط اجتماعی و امور عمومی سیاسی! بنابر این هشدار! و کمین علیه ما راتبدیل به کاری که موجب شود شمشیر میان ما و شما بیفتد مکن. این موازنه قوا در متارکه موجود میان امام حسین علیه السلام و معاویه بسیار دقیق و حساس‏بود. اما برخی از امویانی که دل‏هایشان در آتش کینه نسبت به امام علیه السلام می‏سوخت وزیرکی معاویه را هم نداشتند، در گزارش‏هایی که برای وی می‏فرستادند، از اومی‏خواستند که شتاب بورزد و پیش از آن که کارها دشوار و وخیم شود و حل آن برای‏بنی‏امیه مشکل گردد، یا جلوی امام را بگیرد و یا آن که خود را از دست او رها کند. صفحۀ ۱۹۴در میان امویان از همه کینه‏توزتر نسبت به اهل بیت علیهم السلام ، و عجول‏تر و نادان‏تر، مروان‏بن حکم بود که پی در پی برای معاویه گزارش می‏فرستاد و او را به شتاب برای دست به‏کار شدن فرا می‏خواند. او در یکی از گزارش‏های خود «به معاویه خبر داد که گروهی ازمردان عراق پیش حسین بن علی آمده‏اند و نزد او سکونت دارند و در آمد و شدند، پس‏نظرت را برایم بنویس»[ - اخبار الطوال، ص ۲۲۴ ] بلاذری گوید: شماری از اهل عراق و اشراف حجاز نزد حسین علیه السلام در آمد و شدبودند و او را اکرام و احترام می‏کردند و فضایلش را یادآور می‏شدند و او رابه سوی‏خودشان دعوت می‏کردند و می‏گفتند که ما دست و بازوی توایم؛ تا راهی به سوی اوبیابند. اینان شک نداشتند که پس از مرگ معاویه مردم به حسین علیه السلام روی نخواهند آورد. چون رفت و آمد مردم با امام حسین علیه السلام زیاد شد عمرو بن عثمان بن عفان نزد مروان‏بن حکم - والی وقت مدینه - آمد و گفت: رفت و آمد مردم نزد حسین علیه السلام زیاد شده‏است، به خدا سوگند، من جز این نمی‏بینم که شما با او روزی سخت خواهید داشت؛ ومروان موضوع را به معاویه گزارش داد[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۲، حدیث شماره ۱۳ ] او همچنین نوشت: من از این که حسین در پی‏فتنه باشد ایمن نیستم و گمان می‏کنم که با او دوران دشواری داشته باشی[ - تاریخ ابن عساکر (ترجمة الامام الحسین علیه السلام )، محمودی، ص ۱۹۷، حدیث شماره ۲۵۴ ] اما معاویه که مصلحت خود را در پایبندی ظاهری به صلح با امام حسین علیه السلام می‏دید،تمایلی به بیرون آمدن از وضعیت متارکه با آن حضرت نداشت. از این رو مروان را ازگذشتن از این متارکه باز می‏داشت و امر به شکیبایی و از کارهای احمقانه و شتاب‏زده‏منع می‏کرد؛ و به او نوشت: «مادامی که حسین با تو کاری ندارد و نسبت به تو دشمنی ومکنونات قلبی خود را ابراز نکرده است و نرمی نشان می‏دهد، او را آزاد بگذار و پیوسته‏در کمین او باش. ان شاء الله والسلام[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۲، حدیث شماره ۱۳ ] با وجود این، مروان که یکی از سختگیرترین کارگزاران اموی مدینه بود، وقتی که‏می‏دید مردم بر امام حسین گرد آمده‏اند و از همه سو نزدش می‏آیند، تحمل وجود آنصفحۀ ۱۹۵حضرت را در مدینه نداشت. از این رو به معاویه پیشنهاد کرد که امام علیه السلام را از مدینه تبعیدکند و به سکونت اجباری در شام وادار سازد، تا به این وسیله ارتباط او با مردم عراق قطع‏شود. اما معاویه این پیشنهاد را هم نپذیرفت و پاسخ او را چنین داد: «به خدا سوگند من‏می‏خواستم که از او آسوده شوم و تو مرا به او گرفتار می‏کنی. اگر در برابر او شکیبایی‏می‏ورزم از روی اکراه است؛ و اگر بدی‏ای به او برسانم با او قطع رحم کرده‏ام.[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیهما السلام ، ج ۲، ص ۲۲۳ ] علاوه بر مراقبت شدیدی که از امام علیه السلام به عمل می‏آمد، برخی از کارگزاران اموی‏مدینه در عمل مداخله می‏کردند و از بیم آن که اوضاع دگرگون شود و به نفع امام علیه السلام رقم‏به خورد اقشار مردم را از دیدار با امام علیه السلام باز می‏داشتند. بلاذری از عتبی نقل می‏کند که‏ولید بن عتبه مردم عراق را از دیدار با امام حسین علیه السلام منع کرد. امام علیه السلام فرمود: «ای کسی‏که بر خود ستم می‏کنی و نسبت به پروردگارت نافرمانی، چرا میان من و مردمی که آنچه‏از حق مرا که تو و عمویت نشناخته‏اید، می‏شناسند مانع می‏شوی؟ ولید گفت: ای کاش‏بردباری ما نسبت به تو موجب جسارت و خشم دیگران نسبت به تو نگردد. اگر می‏دانستی‏که پس از ما چه خواهد شد، ما را دوست می‏داشتی، همان گونه که دشمن می‏داری![ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۶ - ۱۵۷، شماره ۱۵ ] علاوه بر آنچه پیش از این گفیم که اشاره ولید، روشنگر مفهوم «خون محترم» ازدیدگاه امویان است، در این‏جا نیز به این نکته اشاره می‏کنیم که شاید این که ولیدمی‏گوید: «اگر می‏دانستی که پس از ما چه پیش می‏آید ما را دوست می‏داشتی همان گونه‏که دشمن می‏داری»، اشاره به این موضوع دارد که متارکه ایجاد شده میان ما و شما جزدر دوره معاویه برقرار نخواهد بود و یزید، که جانشین پدرش می‏گردد، شخصیت‏دیگری است. او جز با شدت و قاطعیت با تو رفتار نخواهد کرد و به زودی زمین را با همه‏فراخیش بر تو تنگ خواهد کرد و در آن هنگام چون به گذشته بنگری دوران ما وبخشندگی و بزرگواری ما را به یاد خواهی آورد. گویی با این بیان به خاطر متارکه متوازنی‏که در اصل به نفع خود آن‏هاست، بر امام علیه السلام منت می‏گذارد. صفحۀ ۱۹۶خطمشی‏های کلی در نامه‏های معاویه به امام(ع) اگر کسی در نامه‏های معاویه به امام تأمل بورزد، شاید نخستین چیزی که توجهش رابه خود جلب می‏کند، حیله آشکار وی در موازنه میان بیم و امید باشد و تقریباً هیچ کدام‏از نامه‏های وی به امام از رعایت روش ایجاد توازن میان بیم و امید دادن تهی نیست. این پدیده بازتاب اصل حفظ وضعیت متارکه با امام بود؛ که معاویه سیاستش را بر آن‏بنا نهاده بود؛ و این نامه‏ها نیز خود دلیلی بر پایبندی معاویه به این اصل است. در این‏جا گزیده‏ای از این نامه‏ها را برای نمونه نقل می‏کنیم: مالی از یمن برای معاویه می‏بردند، چون بر مدینه گذشت حسین بن علی حمله کرد وآن را گرفت و میان خاندان و دوستانش تقسیم کرد و به معاویه چنین نوشت: از حسین بن علی علیهما السلام به معاویة بن ابی‏سفیان اما بعد، کاروانی از یمن بر ما گذشت و بار، مال، تخت روان و عنبر و عطر را به سوی‏تو می‏آورد تا آن‏ها را به خزانهء دمشق بسپاری و پس از آن که از آن‏ها بهره بردی به‏فرزندان پدرت بدهی و من به آن نیاز داشتم و آن را گرفتم والسلام.» معاویه در پاسخ امام نوشت: از بنده خدا معاویه، امیرالمؤمنین به حسین بن علی! سلام علیک اما بعد، نامه‏ات به من رسید، که در آن نوشته بودی که کاروانی از یمن بر تو گذشت وبار مال و تخت روان و عنبر و عطر را به سوی من می‏آورد تا به خزانه‏های دمشق بسپارم وخود از آن‏ها بهره ببرم و سپس به فرزندان پدرم بدهم. وانگهی چون مال را به من نسبت می‏دهی شایسته نبود که آن را بگیری، زیرا که والی‏به مال سزاوارتر است؛ و سپس بر اوست تا آنچه که باید، از آن خارج کند. به خدا سوگنداگر می‏گذاشتی که این کاروان به من می‏رسید، دربارهء دادن سهم تو خسّت نمی‏ورزیدم.اما ای برادرزاده می‏پندارم که در سرت خیال شورش داری. من خوشحالم که این کار دصفحۀ ۱۹۷روزگار من پیش آمد که قدر تو را می‏شناسم و از این کار در می‏گذرم. اما به خدا سوگندبیم آن دارم، گرفتار کسی شوی که به اندازه کف دهان شتر هم برایت ارزش قایل نباشد[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۳۲۷ ] روشن است که معاویه در این نامه، همزمان با اظهار تسامح و گذشت نسبت به‏امام علیه السلام وی را به کسی که پس از او می‏آید، یعنی یزید تهدید می‏کند. او همچنین در پی گزارش‏هایی که جاسوس‏هایش دربارهء جنبش امّت و امام علیه السلام برایش می‏فرستادند به آن حضرت چنین نوشت: اما بعد، چیزهایی به من رسیده است‏که تو را از آن پرهیز می‏دهم، (اگر درست باشد) به تو اجازه پرداختن به آن کارها رانمی‏دهم. به جان خودم سوگند هر کس با خداوند دست عهد و پیمان داده باشد سزاواراست که بدان وفا کند؛ (و اگر دروغ باشد)با این کار، تو سعادتمندترین مردمی و به نفع‏خود اقدام و به پیمان خداوند وفا می‏کنی. مرا به قطع ارتباط و بدی نسبت به خود وادارمساز، چرا که هرگاه تو را نپذیرم تو نیز مرا نمی‏پذیری و هرگاه که مرا به دردسر بیندازی،من نیز تو را به دردسر می‏اندازم و شنیده‏ام که گروهی از کوفیان تو را به تفرقه‏فراخوانده‏اند (از ایجاد تفرقه میان این امّت و از این که فتنه را به دست تو باز گردانندبپرهیز). تو اهل عراق را آزموده‏ای اینان پدر و برادرت را تباه کردند (تو مردم را آزموده وامتحان کرده‏ای و پدرت از تو برتر بود. همان هایی که به تو پناه می‏آورند دربارهء پدرت‏همرأی بودند و من گمان نمی‏کنم آن چیزی که مایه تباهی پدرت گردید به سود تو باشد).از خدا بترس و پیمان را به یاد آر (و به خودت و دینت بیندیش «و نباید آن‏هایی که ایمان‏ندارند تو را خوار گردانند»)[ - الحسین علیه السلام سماته و سیرته، ص ۱۱۵-۱۱۶، نویسنده کتاب می‏گوید: آنچه را که ابن عساکر نقل کرده است در بیرون دو کمانک و گفته‏های بلاذری را در داخل آن آورده‏ایم؛ و من معتقدم که اصل نامه یکی است و اختصار از راویان است ] امام علیه السلام در پاسخ این نامه معاویه چنان پاسخی نوشت که چونان صاعقه بر سرش‏فرود آمد و او را به اندازه‏ای سراسیمه و متأثر ساخت که از قوّت جواب امام به‏اطرافیانش شکایت می‏کرد. کامل این پاسخ در کتاب‏های تاریخی آمده است و ما درجای مناسب این کتاب آن را خواهیم آورد. صفحۀ ۱۹۸دلیل قیام نکردن امام حسین علیه السلام علیه معاویه نظر اهل بیت عصمت و طهارت بر این بود که معاویة بن ابی‏سفیان حتی برای یک‏شب هم نباید زمام امور را به دست داشته باشد و امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، بر سر این‏اصل سازش نکرد و همهء توصیه‏هایی را که به کوتاه آمدن در این باره دعوت می‏کردند ردکرد و برای تحقق این موضوع به جنگ سهمگین صفین تن داد و از آن پس نیز تا هنگام‏شهادتش در این رأی دچار تزلزل نشد. امام حسین علیه السلام نیز بر تداوم این نظر پای فشرد و برای تحقق آن از هیچ کوششی دریغ‏نورزید. اما بدبختی روزگار و دگرگون شدن اوضاع، در پایان او را ناگزیر ساخت تاتلخ‏ترین انتخاب را برگزیند و برای فرد همین بس که از میان تلخ‏ترین، آنچه تلخی‏اش‏کم‏تر است برگزیند. آن حضرت حکومت را به معاویه سپرد و جنگ با او را به طور موقت‏به آینده موکول کرد: «مصلحت چنین دیدم که این جنگ را به روز دیگری بیندازم؛ وخداوند هر روزی در کاری است[ - اخبار الطوال، ص ۲۲۰ ]، و با همین اندیشه عمرش را به‏پایان برد تا شهید شد. از همان نخستین روزهای حکومت معاویه بر شام دلایل و انگیزه‏های قیام علیه او برپاو موجود بود. اما پس از شهادت امام حسن علیه السلام این انگیزه‏ها فراوان و بزرگ شد؛ امام‏حسین علیه السلام با آگاهی از این موضوع، جوانبش را نه تنها برای افراد مورد اعتماد خویش بازمی‏کرد و آن را به روشنی بیان می‏داشت، بلکه در نامه‏ها و گفت و گوهایی که با معاویه‏داشت، موضوع را به خود او نیز گوشزد می‏کرد. از جملهء این بیان‏ها نمونهء زیر است: «ای معاویه، هیهات، هیهات، روشنی بامداد سیاهی شب را زدود و پرتو خورشیدنور چراغ را مبهوت کرد. تو در برتری‏جویی زیاده‏روی کردی و همه چیز را برای خودبرگزیدی به طوری که اجحاف و دریغ کردی تا آن‏جا که خسّت ورزیدی؛ و ستم کردی تاآن‏جا که از حد گذشتی، حقوق مسلّم مردم را غصب کردی تا آن‏جا که شیطان بیش‏ترین‏بهره و کامل‏ترین سهم را برد...[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۱۸۷ ]صفحۀ ۱۹۹آن حضرت در نامه دیگری خطاب به معاویه چنین نوشته است: و در گفته‏هایت‏گفته‏ای «این امّت را به فتنه باز مگردان، در حالی که من فتنه‏ای بالاتر از حکومت تو برآنان نمی‏شناسم و گفته‏ای: «به خودت و دین و امّت محمد بیندیش». به خدا سوگند من‏چیزی بالاتر از جهاد با تو نمی‏شناسم که اگر چنین کنم، موجب نزدیکی به پروردگار من‏است و اگر نکردم از خداوند برای دینم طلب بخشایش می‏کنم و از او توفیق آنچه را که‏رضایت و خشنودی اوست می‏طلبم.»[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۱۸۲ ] در این‏جا این پرسش مطرح است: در حالی که در دوران امامت امام حسین علیه السلام همه‏زمینه‏ها برای قیام آن حضرت علیه معاویه فراهم بود، چرا ایشان قیام نکرد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش نخست باید هدف مورد نظر از انقلاب را تعیین کرد وروشن ساخت که هدف امام حسین علیه السلام از قیام علیه معاویه چه می‏توانست باشد؟ بدون شک هدف آن حضرت همان هدفی است که در قیام علیه یزید بن معاویه اعلام‏کرد. یعنی ایجاد اصلاح در امّت جدش به وسیلهء امر به معروف و نهی از منکر و لوازم این‏کار یعنی از میان برداشتن حکومت فاسد و برپا ساختن حکومت حق، از طریق قیام امّت‏با امام برای تحقق پیروزی قطعی‏ای که در سایه این هدف حاصل می‏گشت. یا قرار دادن‏امّت در معرض خطری وحشت‏آفرین و هولناک، از طریق حماسه‏ای قهرمانانه و مصیبتی‏فاجعه‏آمیز که به کشتن او و یارانش از اهل بیت و صحابهء نیکوکار آن حضرت وبرگزیدگان امّت منجر می‏گشت، آن هم در چارچوب یک فعالیت تبلیغاتی بزرگ که درنتیجه آن چهره دروغینی که معاویه خود را در پس آن پنهان می‏کرد به طور کامل آشکارمی‏گشت و همهء پیامدهای جریان نفاق حاکم از روز سقیفه خنثی می‏گشت؛ و اسلام ناب‏محمدی از هر شائبه‏ای پاک می‏شد و پرده از دیده بصیرتش کنار می‏رفت و در نتیجه حق‏و اهل آن را می‏شناخت و در پرتو نورش ره می‏پیمود. ولی آیا در دوران معاویه برای امام حسین امکان این که یکی از این دو انتخاب راتحقق بخشد، وجود داشت؟ صفحۀ ۲۰۰انتخاب نخست، راه پیروزی نظامی قطعی بر معاویه بود. برای این منظور ناچار بایدبخشی از امّت که دست کم برای تحمل پیامدها و مقتضیات یک جنگ سهمگین کافی‏باشد، بسیج می‏گشت. ولی آیا در آن روزگار امّت اسلامی از چنین آمادگی بزرگ روحی وعملی برخودار بود؟ نویسنده کتاب «ثورة الحسین ظروفها الاجتماعیه و آثارها الانسانیه» (شرایطاجتماعی و پیامدهای انسانی قیام امام حسین«ع») از وضعیت امّت در این دوران‏تصویری ارائه داده است که باهم می‏خوانیم. او می‏گوید: جنگ‏های صفین، جمل ونهروان و جنگ‏های زودگذر که پس از حکمیت، میان بخش‏های سوریه و مناطق مرزی‏عراق، حجاز و یمن روی داد، تمایل به صلح و آرامش را در یاران امام علیه السلام پدید آورد. پنج‏سال بود که بر آنان می‏گذشت و در این مدت هنوز سلاح یک جنگ را بر زمین نگذاشته‏بودند که برای جنگی دیگر آن را می‏کشیدند. آنان با گروهی ناآشنا نمی‏جنگیدند، بلکه‏جنگ‏شان با قبایل و برادران دیروزشان و کسانی که یکدیگر را می‏شناختند بود.احساسی که در پایان دوران علی علیه السلام و در پی شکست در برابر حیله‏گری دشمن در روزتحکیم، به وضوح رو به آشکار شدن نهاد، به نفع دشمنان امام از سران قبایل و دیگرانی‏تمام شد که دریافته بودند سیاست امام علیه السلام برآورنده خواسته‏های آنان، که به وسیله‏سیاست معاویه در دادن مال و ولایات شعله‏ور می‏شد، نیست. از این رو در صددبرآمدند تا هر چه بیش‏تر به این احساس دامن بزنند و بر آن تأکید بورزند. روحیه‏قبیله‏گرایی که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از بند رهید و در دوران عثمان به اوج خود رسیده‏بود نیز به تأثیر و نفوذ این رهبران در میان جامعه کمک کرد. دنیای انسانی که روح‏قبیله‏گرایی دارد، قبیلهء اوست. با تأثرش متأثر می‏شود، به هر سو که برود او نیز می‏رود، باهر کس دشمنی کند او نیز دشمنی می‏کند و به همهء امور از زاویه دید قبیله می‏نگرد. زیرااو در برابر ارزش‏هایی که نسبت به او فروتنی می‏کنند فروتن است؛ و همه احساسات‏قبیله در رئیس آن متمرکز است. رئیس در یک جامعه قبیله‏ای اختیاردار و جهت‏دهنده‏کلّ قبیله است... هنگامی که امام علیه السلام برای بار دوم مردم را به جنگ با گروه‏های نظامیصفحۀ ۲۰۱سوری [شامی‏]، که حجاز، یمن و مرزهای عراق را مورد حمله قرار داده بودندفراخواند، آنان تمایل خود را به ترک مخاصمه و ناخشنودی از جنگ، با سستی نشان‏دادن از خود ابراز داشتند. پس از آن که امام علی علیه السلام به شهادت رسید و با امام حسن علیه السلام به خلافت بیعت شد،این پدیده به اوج خود رسید، به‏ویژه هنگامی که امام حسن علیه السلام مردم را برای مجهز شدن‏برای جنگ شام فرا خواند پاسخ بسیار کند بود. به رغم آن که امام حسن علیه السلام پس از آن‏توانست سپاه بزرگی را برای جنگ با معاویه آماده سازد، ولی پیش از برخورد با دشمن‏به سبب گرایش‏های گوناگونی که مردم را به سوی خود جذب می‏کرد، سرنوشتش باشکست رقم خورد. گروه‏های گوناگون مردم همراه با وی را اقشار زیر تشکیل می‏دادند:برخی، از شیعیان او و پدرش بودند و برخی دیگر، از مخالفان حکمیت، یعنی خوارج؛ که‏برای جنگ با معاویه به هر حیله‏ای دست می‏یازیدند، و برخی دیگر فتنه‏جویانی بودندکه در غنیمت طمع بسته بودند. برخی دیگر مردمانی دو دل و پایبند عصبیت قبیله‏ای‏بودند که از سران قبایلشان پیروی می‏کردند. این سران خود را به معاویه فروخته بودند،معاویه به بسیاری از آنان نامه نوشت تا آنان را بفریبد که از امام حسن علیه السلام دست برداشته‏و به او بپیوندند. بیش‏تر یاران امام علیه السلام در برابر این نیرنگ خود را باختند و طی‏مکاتبه‏هایشان با معاویه به او وعده دادند که حسن علیه السلام را زنده یا مرده تسلیم خواهندکرد. هنگامی که امام حسن علیه السلام برای آنان به ایراد سخن پرداخت تا میزان اخلاص و ثبات‏قدمشان را بیازماید، از هر سو فریاد برآوردند: «ما خواهان ادامه زندگی هستیم»؛ و درهمین حال گروهی به قصد کشتن وی حمله کردند. این در هنگامی بود که سران قبایل بااستفاده از تاریکی شب همراه قبایل خود ناپدید می‏شدند و به معاویه می‏پیوستند! هنگامی که امام حسن علیه السلام - در برابر این واقعیت تلخ - دریافت که شرایط روحی واجتماعی حاکم بر جامعه عراق، این جامعه را از تن دادن به پیامدهای جنگ و کسب پیروزی‏ناتوان ساخته است، و دید که این جنگ به بهای از دست دادن یاران مخلص‏اش است ودر همین حال پیروزی قاطع را نصیب معاویه می‏گرداند، با شرایطی به صلح تن‏در داد. ازجملهء شرایط این بود که معاویه کسی را به جانشینی خود تعیین نکند و حکومت از آنصفحۀ ۲۰۲امام حسن علیه السلام باشد؛ و مردم آزاد و در امان باشند... این تنها راهی بود که امام حسن علیه السلام ،به عنوان صاحب رسالتی که در این شرایط بد گرفتار شده بود می‏توانست آن را بپیماید[ - ثورة الحسین علیه السلام ظروفها الاجتماعیه وآثارها الانسانیه، ص ۱۳۸-۱۴۳ ] ولی آیا پس از آن امّت اسلامی - به ویژه در عراق - بر این وضعیت پایدار ماندند؟ یااینکه به سوی بهتر شدن تغییر جهت دادند؟ آیا امام حسن علیه السلام توانست در حیات خود به‏آنان اعتماد کند؟ آیا پس از ایشان امام حسین علیه السلام توانست آنان را برای جنگی بزرگ تاپیروزی نهایی بر معاویه بسیج کند؟ همان مردمی که به دلیل طولانی شدن جنگ سختی‏های زیادی از آن دیده و به دنیا وسلامت و آرامش گرایش پیدا کرده بودند و پیرو خواسته‏های سران قبایل شده بودند،بزرگی خطایی را که با سستی نشان دادن در برابر تحمل پیامدهای جنگ و رها ساختن‏امام علیه السلام مرتکب شده بودند دریافتند. این هنگامی بود که ماهیت حکومت معاویه راشناختند و طعم واقعیت آن را چشیدند. واقعیتی که سرتاسر فشار و ترس؛ گرسنگی ومحرومیت؛ آوارگی مدام و سلب هرگونه آزادی؛ و تمسخر شریعت و سبک شمردن‏ارزش‏ها بود. برای افزایش عطایای شامیان از عطایای آن‏ها کاسته شد و به وسیله معاویه‏به جنگ با خوارج وادار شدند. کاری که به آنان فرصت نداد تا از صلحی که مشتاق آن‏بودند و آرامشی که آرزویش را داشتند بهره‏مند گردند. در نتیجه به خاطر کوتاهی نسبت‏به اهل بیت پشیمان گشتند؛ «مردم عراق زندگی‏شان در دوران علی را یادآور می‏شدند وبر آن اندوه می‏خوردند و به خاطر کوتاهی نسبت به امام خویش افسوس می‏خوردند و ازصلح میان خود و شامیان اظهار پشیمانی می‏کردند؛ و هرگاه به یکدیگر می‏رسیدند خودرا به خاطر گذشته سرزنش و دربارهء این که در آینده چه می‏توان کرد تبادل نظر می‏کردند؛و هنوز چند سالی نگذشته بود که گروه گروه برای دیدار با امام حسن و گفت و شنود با آن‏حضرت به مدینه می‏رفتند...»[ - الفتنة الکبری، ج ۲، ص ۱۸۸ ] درست است که بسیاری از مردم به ویژه اهل عراق، در نتیجه ظلم و ستم معاویه ودوری وی از اسلام، کینهء بنی امیه و دوستی اهل بیت را دین خود می‏دانستند، اما اینصفحۀ ۲۰۳احساس هرگز نتوانست که پردهء دوگانگی شخصیت بیش‏تر این افراد را پاره کند، بلکه‏اینان در چارچوب این شخصیت روزگار می‏گذراندند و در حالی که در باطن بنی‏امیه وحکومتشان را مردود می‏شمردند، در ظاهر همه فرمان‏هایشان را اجرا می‏کردند. بنابراین آنان در دوگانگی شخصیت به سر می‏بردند، همان طور که امیرمؤمنان علی علیه السلام وضعیتشان را در سایه ستم بنی‏امیه توصیف کرده و فرموده است: سوگند به خدا اینان‏پیوسته ستم می‏کنند تا این که هیچ حرام خدا را نگذارند مگر آن که حلالش کنند و هیچ‏عهد و پیمانی را نگذارند مگر که آن را بشکنند... تا آن که مردم در گریه به دو دسته تقسیم‏می‏شوند: گروهی بر دینشان بگریند و گروهی بر دنیایشان به طوری که یاری رساندن‏شما به آنان همانند یاری دادن غلام به خواجه‏اش می‏شود، که چون حاضر باشد فرمان‏می‏برد و هرگاه که پنهان شود از او عیبجویی می‏کند...[ - نهج البلاغه، صبحی صالح، ص ۱۴۳-۱۴۴، خطبه شماره ۹۸ ] بنابر این، مشخّصه عمومی امّت در آن هنگام این بود که بیش‏ترشان مطیع ارادهءحکومت اموی و فرمانبردار دستورهایش بودند، خواه آن‏هایی که زیر تأثیرگمراه‏سازی‏های امویان دیدهء حقیقت‏بینشان کور شده بود و می‏پنداشتند که اسلام درحکومت معاویه تجسم یافته است، و یا ضعیف‏النفس‏هایی که به دام دنیا دوستی‏درافتاده و دین خود را به دنیای دیگران فروخته بودند. یا آن‏هایی که حق و اهل حق رامی‏شناختند و در باطن آنها را دوست می‏داشتند. گرچه در ظاهر از بیم اموی‏ها نسبت به‏آنان اظهار ناآشنایی می‏کردند. در میان شماری اندک باقیمانده نیز بسیاری بودند که با وجود شناخت و معرفت‏نسبت به اهل حق، ضعف روحی آنان را از یاری و پیوستن به کاروان حق باز می‏داشت. این توصیف عمومی، حتی پس از مرگ معاویه بر امّت اسلامی انطباق داشت! بنابراین چنین امتی شایسته آن نبود که امام حسین علیه السلام به اعتماد آن‏ها جنگی سهمگین، کوتاه‏یا بلند مدت، را تا رسیدن به پیروزی قطعی بر معاویه طرح‏ریزی کند. شواهد این واقعیت‏وضع امّت بسیار زیاد است که برخی از آن را در پیشگفتار نقل کردیم. صفحۀ ۲۰۴می‏ماند انتخاب دوّمی که بر سر راه امام حسین علیه السلام وجود داشت یعنی انقلاب علیه‏معاویه؛ و آن قرار دادن امّت در معرض خطری وحشت‏آفرین و هولناک از طریق‏حماسه‏ای قهرمانانه و مصیبتی فاجعه‏آمیز بود که به کشتن او و یارانش منجر می‏گشت و بایک فعالیت بزرگ تبلیغی، که با آشکار ساختن چهره دروغین امویان به پیروزی می‏رسیدو پیامدهای عملی ناشی از آن را از میان می‏برد، توأم بود. این انتخاب که پیروزی کامل آن در دوران یزید رقم خورد، در دوران معاویه به‏شکست کامل محکوم بود. سرّ مطلب هم در وجود معاویه و روش ویژه او درچاره‏اندیشی در امور نهفته بود. معاویه کسی نبود که آن چنان از سیاست غافل باشد که‏به حسین علیه السلام اجازه دهد تا به قیامی خروشنده دست یازد، بلکه او چنان دوراندیش بودکه می‏دانست اعلام انقلاب حسین علیه السلام علیه او و تشویق مردم بر این کار، منجر به جنگی‏می‏شد که اگر نگوییم دستاوردهای پیروزی بر امام حسن علیه السلام را از میان می‏برد، دست کم‏ارزش صلح را تیره و مبهم می‏ساخت. چرا که بدون شک معاویه به منزلت امام‏حسین علیه السلام در دل مسلمانان آگاه بود. نزدیک‏ترین گمان‏ها در روشی که معاویه برای سرکوب قیام امام حسین علیه السلام - اگر درروزگار او قیام می‏کرد - در پیش می‏گرفت، این بود که پیش از موفق شدن امام به انقلاب وپیش از آن که این انقلاب از چنان پژواکی برخوردار شود که بتواند حیات و محیطاسلامی را، که معاویه تمایل به آرامش و سکون آن داشت، دستخوش امواج سازد، آن‏حضرت را مسموم گرداند. چیزی که موجب تقویت این گمان می‏شود، روشی است که از معاویه در نابودساختن مخالفان سیاسی و کسانی که آرامش و صفای سلطنت او را تیره می‏ساختندمی‏شناسیم. راهی که او برای رها شدن از مخالفان برگزیده بود، از میان برداشتن آنان باکم‏ترین سر و صدا بود. معاویه همین روش را برای از میان بردن حسن بن علی و سعد بن‏ابی وقاص و مالک اشتر، هنگام رفتن به مصر، عبدالرحمن بن خالد بن ولید، هنگام‏تمایل پیدا کردن شامیان به وی، به کاربست. او خود این روش را در جمله مشهورش‏خلاصه کرده است که می‏گوید: «خداوند سربازانی از عسل دارد.» صفحۀ ۲۰۵آنچه این گمان را تا مرتبه یقین بالا می‏برد، اطلاعات ما در این باره است که معاویه برحسین بن علی و دیگر کسانی که بر سلطنت خویش از آنان بیمناک بود، جاسوس گماشته‏بود. اینان هر چه را که مخالفان انجام می‏دادند برای او می‏نوشتند و از گزارش ساده‏ترین امور،که کوچکترین شک و تردیدی هم بر نمی‏انگیخت، غفلت نمی‏کردند[ - ثورة الحسین علیه السلام ، ظروفها الاجتماعیه وآثارها الانسانیه، ص ۱۵۳ - ۱۵۵ ] مانند همان مورد کنیزکی‏که مال امام حسین علیه السلام بود و او را آزاد ساخت و سپس به ازدواج خویش درآورد[ - زهرالآداب، ج‏۱، ص ۱۰۱. ] چنانچه امام حسین علیه السلام در دوران معاویه دست به کار قیام می‏شد و سپس با روش‏خاص معاویه از میان می‏رفت، چه سودی عایدش می‏شد. آیا باید این کار به واقعیت‏می‏پیوست تا مردم از صمیم دل از آن پاسداری کنند؟ چنانچه امام نیز همانند دیگر مردم‏به آرامی و بدون سر و صدا از میان می‏رفت، چه سودی عاید مردم می‏گشت؟ زیرا دراین صورت او یک علوی بود که ناخواسته می‏مرد و مرگ او تنها خاندان و دوستان وشیعیان پدرش را اندوهگین می‏ساخت و پس از آن، یاد او نیز همانند دیگران به بوتهءفراموشی سپرده می‏شد[ - ثورةالحسین علیه السلام ،ظروفها الاجتماعیه و آثارها الانسانیه، ص ۱۵۲ - ۱۵۵ ] معاویه این تهدید را برای امام علیه السلام روشن کرده گفته بود: «مادامی که مرا انکار کنی، تورا انکار می‏کنم و مادامی که با من نیرنگ ببازی با تو نیرنگ می‏بازم، بنابر این از ایجادتفرقه میان این امّت بپرهیز»[ - اختیار معرفة الرجال ۱، ۲۵۲ حدیث ۹۹ ] چنانچه امام علیه السلام می‏توانست که حصار جاسوس‏ها و خبرچینان معاویه را بشکند وانقلاب را عملی سازد و همراه یارانش در قالب سپاهی با شمار و امکانات اندک بیرون‏آید و برای مثال راه عراق را در پیش گیرد، آیا موفق به آفریدن حماسه قهرمانانه ومصیبت‏باری همانند آنچه در دوران یزید انجام داد می‏شد؟ آیا فعالیت تبلیغی در چنین نهضتی می‏توانست همان طور که در دوران یزید به‏پیروزی رسید، در دوران معاویه هم به پیروزی مطلوب برسد؟ صفحۀ ۲۰۶بدون شک در چنین فرضی معاویه با تنگنای عملی دشواری روبه‏رو می‏شد، اما او که‏هوش و پختگی لازم برای خروج از تنگناها را داشت از این تنگنا نیز بیرون می‏آمد. چنین‏می‏نماید که او بدون فاصله سپاه کوچک امام را محاصره می‏کرد و بر سلامت امام وبنی‏هاشم تأکید می‏ورزید و با روشی فنی توأم با یک کار بزرگ تبلیغاتی آنان رامی‏بخشود. نتیجه چنین کاری این می‏شد که امام از چشم امّت بیفتد و قداست دینی‏اش‏را از دست بدهد؛ سپس او و همراهانش را به یک اقامت اجباری در شام وامی‏داشت که‏آن هم پایانی جز مرگی که احتمالاً آن نیز با سمّ می‏بود نداشت. سرانجام معاویه از این‏بحران در حالی بیرون می‏آمد که سیمایی از گذشتِ پس از قدرت داشت و بدی را بانیکی و بریدن را با پیوند پاسخ داده بود. در نتیجه دل‏های مردم را به دست می‏آورد و بردوستی وی و عظمت مقام و منزلتش افزوده می‏گشت. در چنین حالتی نه تنها آثار مثبتی‏که امام از این جنبش انتظار داشت حاصل نمی‏شد، بلکه زیرکی معاویه پیامدهایی منفی‏نیز برای آن حضرت به بار می‏آورد. پس از آن که امام علیه السلام اموالی را که برای معاویه می‏بردند گرفت، وی طی نامه‏ای به آن‏حضرت این روش را به روشنی بیان کرد و گفت: «...اما ای برادرزاده، من پنداشتم که تواندیشه حمله ناگهانی در سرداری؛ و خوشحالم از این که این کار در روزگار من انجام شدکه قدر تو را می‏شناسم، ولی به خدا سوگند بیم آن دارم پس از من گرفتار کسی شوی که‏به اندازه سرسوزنی مراعات احترام تو را نکند.[ - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۳۲۷ ] بعید نیست که معاویه آرزو داشت در موضع چنین گذشتی قرار گیرد و در مقابل منتی‏که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر آزادشدگان در مکّه نهاد، او نیز منت بگذارد و اسیران بنی‏هاشم راآزاد کند تا در عرصه فخرفروشی مساوی شوند؛ ولی چنان که گفتیم امام از چنین‏پیش‏آمدی پرهیز داشت، و شکی نیست که موضوع از ذهن امام علیه السلام نیز دور نبوده است. بر فرض این که معاویه - در صورت قیام امام علیه السلام علیه وی - ناچار به قتل آن حضرت ویارانش می‏گشت، با توجّه به صبغهء دینی‏ای که معاویه اصرار داشت روش‏هایصفحۀ ۲۰۷نیرنگ‏آمیز خود در انظار عوام بدهد و جنبه شرعی‏ای که به طور کامل نزد افکار عمومی‏امّت اسلامی به منصب خود بخشیده بود به او، این امکان را می‏داد که شعله قتل این‏انقلابیون را خاموش کند و کاری کند که مردم به ضرر آنان برانگیخته شوند نه به نفعشان؛زیرا هنگامی که مردم از انگیزه حسین برای انقلاب می‏پرسیدند، پاسخی که معاویه ویارانش به آنان می‏دادند و یا خود مردم به خودشان می‏دادند این بود که حسین در پی‏حکومت بوده است! چنانچه امام حسین علیه السلام در راه هدفی که مردم برای انقلابش تصورمی‏کردند کشته می‏شد، قتل او هیچ گونه مخالفتی را علیه بنی‏امیه برنمی‏انگیخت و قتل‏آن حضرت نه تنها بر اصول و انگیزه‏های اصلی قیام بازگردانده نمی‏شد، بلکه چه بساگروهی از مردم وی را مستحق قتل نیز می‏شمردند؛ و دیگر برای امام حسین و یارانش‏سودی نداشت که به مردم اعلام کنند که قیام آن‏ها به خاطر حمایت دین در برابرتحریف‏ها و لاابالیگری‏های معاویه و رهایی امّت از ظلمت است. مردم نیز آنان را تأییدنمی‏کردند، زیرا که هیچ مشکلی برای دین نمی‏دیدند و معاویه هیچ بدعتی در دین ننهاده‏بود و به هیچ منکری تظاهر نکرده بود، بلکه مردم این سخن امام حسین علیه السلام را برسرپوش نهادن روی مقاصد واقعی خودش حمل می‏کردند[ - ثورة الحسین علیه السلام ، ص ۱۵۸ ] به هر صورت چنانچه امام حسین علیه السلام در روزگار معاویه قیام می‏کرد، وی برای مشوّه‏ساختن این قیام از پیمانی که به دنبال صلح با امام حسن بسته بود بهره‏برداری می‏کرد. درنتیجه عامه مردم چنین برداشت می‏کردند که حسن و حسین علیهما السلام حکومت را به معاویه‏تسلیم کرده با او پیمان سکوت بسته‏اند. چنانچه امام علیه السلام قیام می‏کرد، معاویه می‏توانست‏که آن حضرت را خائن و پیمان‏شکن جلوه دهد. در این‏جا معاویه زیان نمی‏دید، چراکه او پیش ازآن پیمان را شکسته‏بود و به هیچ کدام‏از شرایط آن عمل نمی‏کرد و هیچ حرمتی برایش قایل نبود و زحمت وفاداری به آن را هم‏به خود نمی‏داد. در چنین شرایطی نتیجه نیز تغییری نمی‏کرد، خواه این که حسن و حسین بامعاویه بیعت می‏کردند یا نمی‏کردند، چون حکومت را به‏صورت مشروط تسلیم او کرده بودند[ - شیخ راضی آل یاسین نویسنده کتاب ارزشمند صلح الحسن علیه السلام نیز بر همین باور است ]صفحۀ ۲۰۸دلیلش این بود که وسایل تبلیغاتی معاویه اذهان عموم مردم را زیر نفوذ داشت و درمیدان تبلیغ چیره و تأثیر گذار بود و توان گمراه‏سازی افکار عمومی را در محکومیت‏دینی‏ای که برای قیام امام حسین مطرح می‏کرد داشت. از این گذشته جامعه‏ای که آماده‏قیام نبود و در پی سلامت و آسایش بود نیز نظر می‏داد که امام علیه السلام بیعت کرده و پیمان‏بسته است، همان طور که واقعیت هم داشت یا آن طور که تبلیغات اموی درباره او اشاعه‏داده بود، در نتیجه ناچار بوده است که به پیمان وفا کند و بیعت را نشکند. به این ترتیب شخصیت معاویه با زیرکی، حیله‏گری و فریبکاری و خیانت ورزی‏خاصّ خودش و نیز مهارت و تجربه‏ای که در میدان کار سیاسی اجتماعی داشت، اگرنگوییم تنها عامل، دست کم مهم‏ترین عاملی بود که امام حسین علیه السلام را ناچار ساخت که ازقیام علیه او دست بکشد. از این‏جا به راز منحصر ساختن عامل عدم قیام در بودن معاویه پی می‏بریم، آن جایی‏که امام علیه السلام در مقابل تقاضاهای برخی‏از شیعیان برای قیام و انقلاب پاسخ می‏دهد: «مادامی‏که‏معاویه زنده است همه مردان شما باید در خانه‏هاشان بنشینند... چنانچه او هلاکت یافت‏ما و شما در کار خویش می‏نگریم.[ - الامامة والسیاسة ،ص ۱ ] یا «به زمین بچسبید و پنهان شوید و تا هنگامی که‏پسر هند زنده است عقایدتان را پوشیده بدارید.[ - اخبار الطوال، ص ۲۲۱ ] یا «... مادامی که این انسان زنده است...[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱، حدیث ۱۳ ]صفحۀ ۲۰۹۱ - ۱ - شناساندن منزلت، فضیلت و معرفت اهل بیت علیهم السلام در این زمینه به نقل موارد زیر بسنده می‏کنیم: به معاویه گفته شد که مردم چشم به حسین دارند، کاش به او می‏گفتی به منبر رود وخطبه بخواند؛ که توان سخن‏رانی ندارد. معاویه گفت: به حسن نیز همین گمان را بردیم، اما این کار تأثیری جز رسوایی ما وبزرگ شدن او در چشم مردم نداشت. اما اطرافیانش آن قدر پای فشردند تا آن که به‏حسین علیه السلام گفت: ای اباعبدالله، کاش منبر بروی و خطبه بخوانی. امام علیه السلام منبر رفت و پس‏از فراغت از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنید که مردی می‏گوید: این کیست‏که خطبه می‏خواند؟ امام علیه السلام فرمود: ما حزب پیروز خداییم، عترت و خویشاوندان رسول و خاندان پاکیزه‏اوییم. یکی از دو گرانمایه‏ایم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را همسنگ کتاب خدا - که تفصیل‏هر چیز در آن است و باطل از پس و پیش در آن راه ندارد - قرار داد. تفسیر قرآن بر عهده‏ما نهاده شده است، تأویلش بر ما پوشیده نیست و از حقایق آن پیروی می‏کنیم. فرمان مارا اطاعت کنید که واجب است و با فرمانبرداری از خداو رسول او مقرون گشته است،چنان که خدای عزوجل فرماید: «اطاعت کنید خدای را و اطاعت کنید رسول را وصاحبان امر خویش را، پس چون در کاری نزاع کردید، آن را به خدای و رسول بازگردانید[ - نساء (۴)، آیه ۵۹: اطیعوا الله واطیعوا الرسول.. ]؛ و فرمود: «اگر آن را به پیامبر و صاحبان امر خویش باز می‏گرداندند، استنباطکنندگانشان آن را می‏دانستند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز اندکی، پیروی‏شیطان می‏کردید.[ - همان، آیه ۸۳: ولو ردوه الی الرسول والی اولی الامر.. ] شما را از گوش دادن به نواهای شیطان پرهیز می‏دهم؛ چرا که اودشمن آشکار شماست اگر پیروی او کنید در شمار دوستان او درمی‏آیید که به آنان گفتصفحۀ ۲۱۲«امروز هیچ کس از مردم بر شما چیره نیست و من در کنارتان هستم، سپس هنگامی که‏دو گروه یکدیگر را دیدند به عقب بازگشت. و گفت: من از شما بیزارم»[ - انفال (۸)، آیه ۴۸: و قال لا غالب لکم الیوم فی الناس وانی جارلکم.. ] آن‏گاه هدف‏ضربت شمشیر و پیکان خدنگ قرار گیرید و با عمودها خرد شوید و هدف تیر قرارگیرید؛ و «از هر کس که پیش‏تر ایمان نیاورده و با ایمانش خیری کسب نکرده باشد، ایمان‏او پذیرفته نگردد.[ - انعام (۶)، ۱۵۸ ] معاویه گفت: ای اباعبدالله، بس است، حق سخن را ادا کردی[ - الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۲-۲۳ ] امام‏حسین علیه السلام یکبار در مجلس معاویه گفت: «منم فرزند آب آسمان و رگ‏های زمین،منم فرزند آن که به شرافت حسب و نسب و پیشینهء افتخارآمیز از همه مردم دنیا برتراست، منم فرزند کسی که خشنودی او خشنودی خدای رحمان و خشمش خشم اوست. سپس روبه معاویه کرد و فرمود: آیا تو پدری چون پدر من و نیاکانی چون نیاکان من‏داری؟ اگر بگویی نه، مغلوب می‏گردی و اگر بگویی آری، دروغ گفته‏ای. در این هنگام‏رقیب گفت: نه، سخن تو را تصدیق می‏کنم. سپس امام حسین علیه السلام فرمود: حق آشکاراست و راهش تنگ نگردد و خردمندان حق را می‏شناسند[ - احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۵۹۵ ] امام باقر علیه السلام به نقل از پدر بزرگوارش می‏فرماید: پس از امام حسن گروهی از مردم نزدحسین علیه السلام رفتند و گفتند: ای فرزند رسول خدا، از شگفتی‏هایی که پدرت به ما نشان‏می‏داد چه داری؟ امام علیه السلام فرمود: آیا پدرم را می‏شناسید؟ گفتند: همه می‏شناسیم. در این‏هنگام امام علیه السلام پردهء آویخته بر در خانه‏اش را کنار زد و گفت: درون خانه را بنگرید. چون‏نگریستند، گفتند: این امیرالمؤمنین است و گواهی می‏دهیم که تو خلیفه برحق خدایی[ - الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۸۱۱، حدیث ۲۰ ] در روایت دیگری آمده است که این سؤال پس از شهادت امیرالمؤمنین از آن‏حضرت پرسیده شد و حضرت به یارانش فرمود: آیا اگر علی را ببینید می‏شناسید؟گفتند: آری. فرمود: این پرده را کنار بزنید. چون کنار زدند، همه او را شناختند در اینصفحۀ ۲۱۳هنگام علی علیه السلام به آنان فرمود: همانا هر کس از ما که می‏میرد به واقع نمرده است، و آن‏کس از ما که زنده باشد بر شما حجت است[ - اثبات الهداة، ج ۲، ص ۵۸۳، حدیث شماره ۳۷، فصل هشتم ] حبیب بن مظاهر اسدی از آن حضرت پرسید: پیش از آن که خدای عزوجل آدم رابیافریند شما چه بودید؟ امام علیه السلام فرمود: ما شبح‏هایی نورانی بودیم و بر گرد عرش‏خدای رحمان می‏چرخیدیم و تسبیح و تهلیل و ستایش را به فرشتگان می‏آموختیم[ - بحار الانوار، ج ۶۰، ص ۳۱۱، به نقل از کتاب محمد بن بحر شیبانی، معروف به ذهبی ] عقیصا - ابوسعید دینار - گوید: از حسین علیه السلام شنیدم که فرمود: هر کس ما را دوست‏بدارد خداوند او را به دوستی ما سود رساند، گرچه در دیلم اسیر باشد. دوستی ماگناهان را می‏ریزد چنان که باد برگ را[ - مناقب علی بن ابی‏طالب، ابن مغازلی، ص ۴۰۰، حدیث شماره ۴۵۴ ] اسماعیل بن عبدالله گوید: حسین بن علی علیه السلام فرمود: هنگامی که خداوند آیه واولواالارحام بعضهم اولی ببعض فی کتاب الله» را نازل فرمود، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهءتأویل آن پرسیدم، فرمود: مقصودش کسی جز شما نیست. اولوا الارحام شمایید چون من‏از دنیا رفتم پدرت علی، به من و جایگاهم سزاوارتر است و چون پدرت از دنیا رفت،برادرت به او سزاوارتر است و چون حسن از دنیا رفت، تو به جایگاهش از همه‏سزاوارتری گفتم: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از من چه کسی سزاوار جایگاه من است؟گفت: پسرت علی به جایگاه تو سزاوار است و چون او از دنیا رفت، محمد به جایگاه اوسزاوارتر است و چون محمد از دنیا رفت، فرزندش جعفر، پس از وی به او و به‏جایگاهش سزاوارتر است؛ و چون جعفر درگذشت، فرزندش موسی به جانشینی اوسزاوارتر است؛ و چون موسی درگذشت، فرزندش علی به جانشینی او سزاوارتر است؛و چون علی درگذشت فرزندش محمد به جانشینی او سزاوارتر است؛ و چون محمددرگذشت، فرزندش علی به جانشینی او سزاوارتر است؛ و چون علی علیه السلام درگذشت،فرزندش حسن به جانشینی او سزاوارتراست؛ و پس از درگذشت حسن، نهمین فرزندت‏غایب می‏شود. این امامان نه گانه از پشت تویند و خداوند دانش و فهم مرا به آنان دادهصفحۀ ۲۱۴است، سرشت آنان از سرشت من است. هیچ کس حق آزردن آنان را ندارد (که اگر چنین‏کند) خداوند آنان را از شفاعتم محروم گرداند[ - کفایة الاثر، ص ۱۷۵-۱۷۶ ] نصر بن مالک گوید: به حسین بن علی بن ابی‏طالب گفتم: دربارهء سخن خدای‏عزوجل «هََذانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ[ - حج (۲۲)، آیه ۱۹ ] برایم سخن بگو. فرمود: ما و بنی امیه‏دربارهء خداوند با یکدیگر دشمنی ورزیدیم. ما گفتیم: راست گفت خداوند و آنان گفتند:دروغ گفت خداوند. پس ما و آنان در روز قیامت دو دشمنیم[ - الخصال، ج ۱، ص ۴۲-۴۳، باب دوم، حدیث ۳۰ ] ابوجعفر علیه السلام فرمود: حارث بن عبدالله اعور به حسین بن علی علیه السلام گفت: ای فرزندرسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدایت گردم، از آیه شریفه: «وَالشَّمْسِ وَضُحَیََهَا[ - شمس (۹۱)، آیه ۱ ] مرا خبر ده فرمود: ای‏حارث خدای تو را بیامرزد. مراد از شمس، محمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، است گفتم: فدایت‏گردم، و این سخن خداوند: «وَالْقَمَرِ إِذَا تَلاََهَا»[ - همان، آیه ۲ ] فرمود: مراد امیرالمؤمنین علی بن ابی‏طالب‏است که پس از محمد صلی الله علیه و آله و سلم می‏آید. گفتم: «وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّیََهَا»[- همان، آیه ۳ ] فرمود: او قائم آل‏محمد صلی الله علیه و آله و سلم است که زمین را از عدل و داد پر سازد[ - تفسیر فرات کوفی، ص ۵۶۳، حدیث ۷۲۱ ] مراد از «وَالَّیْلِ إِذَا یَغْشَََاهَا[ - شمس (۹۱)، آیه ۴ ] نیز بنی امیه هستند[ - بحار الانوار، ج ۲۴، ص ۷۹، حدیث ۲۰ ] گفته‏اند که منذر بن جارود بر حسین علیه السلام گذر کرد و گفت: خدا مرا فدایت گرداند ،ای‏فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روزگار چگونه بر شما می‏گذرد؟ فرمود روزگار در حالی بر مامی‏گذرد که عرب به بهانه این که محمد از آن‏هاست بر عجم تعدّی می‏کند و عجمان نیزچنین حقی را به رسمیت می‏شناسند. ما و قریش در حالی روزگار می‏گذرانیم که مردم باآگاهی بر فضیلت ما آن را از ما دریغ می‏دارند. گرفتاری امّت در این است که چون آنان رافرا می‏خوانیم ما را اجابت نمی‏کنند و چون آنان را وا می‏نهیم با دیگران هدایت نمی‏شوند[ - نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص ۸۵، حدیث ۲۰ ]صفحۀ ۲۱۵در روایت دیگری آمده است که منذر بن جارود در حالی بر امام علیه السلام گذشت که‏حضرت خشمگین بود و فرمود: نمی‏دانم چرا مردم نسبت به ما خاندان رحمت، درخت‏نبوّت و گنجینهء دانش دشمنی می‏ورزند[ - نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص ۸۵، حدیث ۲۱ ] خلق عظیم آن حضرت دعوت آشکار به حق و گواه روشن اهل حق بود. عصام بن‏مصطلق گوید: وارد مدینه شدم، چون حسین بن علی علیه السلام را دیدم و از وقار و جذبهء او به‏شگفت آمدم، حسادت من کینه‏ای را که از پدرش به دل داشتم برانگیخت. رفتم و گفتم:آیا تو پسر ابوترابی؟ گفت: آری. آن‏گاه از او و پدرش بسیار بد گفتم. آن حضرت نگاه‏محبت‏آمیز پرمهرش را بر من افکند و فرمود: پناه می‏برم به خداوند از شیطان رانده شده،به معروف امر کن و از جاهلان دوری گزین و چنانچه شیطان در تو وسوسه‏ای کرد به‏خداوند پناه ببر که او شنوای داناست، تقوا پیشه‏گان را چون وسوسه‏ای از شیطان به آنان‏نزدیک شود، متذکر می‏شوند و آن‏گاه بینا می‏گردند[ - اعراف (۷)، آیات ۲۰۰ - ۲۰۱ ] سپس به من فرمود: راحت باش؛ برای خودم و تو از خداوند طلب بخشایش می‏کنم.اگر از ما یاری بجویی یاریت می‏کنیم، اگر خواستار حمایت ما باشی حمایتت می‏کنیم واگر از ما راهنمایی بخواهی راهنمایی‏ات می‏کنیم. عصام گوید: [با شنیدن این سخنان‏] از کار بد خود پشیمان شدم؛ و امام علیه السلام فرمود:«امروز بر شما سرزنشی نیست. خداوند شما را می‏بخشاید و او رحم کننده‏ترین‏رحم‏کنندگان است[ - یوسف (۱۲)، آیه ۹۲ ]، آیا اهل شام هستی؟ گفتم: آری. فرمود: «نیش عقرب نه از ره کین‏است اقتضای طبیعتش این است[ - اصل ضرب المثل عربی چنین است: «شنشنة اعرفها من أخزم» (این عادتی است که از اخزم می‏شناسم) که مصراع یک بیت شعر است و از یک داستان مشهور برگرفته‏شده است ]، خداوند ما و تو را رحمت کند، نیاز و مشکل خویش‏را باز گوی که ان شاء الله مرا از آنچه می‏پنداری برتر خواهی یافت. عصام گوید: زمین‏فراخ بر من تنگ شد و دوست داشتم مرا در خود فرو ببرد. آن‏گاه به آرامی در حالی که درروی زمین از او و پدرش کسی نزد من محبوب‏تر نبود، - از حضورش مرخص شدم[ - نفثة المصدور، ص ۶۱۴-۶۱۵ ]صفحۀ ۲۱۶عبدالله عمر گوید: از حسین بن علی شنیدم که می‏گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم‏که فرمود: اگر از دنیا تنها یک روز باقی بماند، خداوند آن‏را چنان بلند گرداند که مردی از خاندانم‏قیام کند؛ و زمین را همان گونه که پر از جور و ستم شده باشد، پر از عدل و داد گرداند[ - کمال الدین، ج ۱، ص ۳۱۷ - ۳۱۸، ب ۳۰، ح ۴ ] عبدالرحمن بن سلیط گوید: حسین بن علی بن ابی‏طالب فرمود: از ما دوازده مهدی‏است. نخست آنان امیرالمؤمنین علی بن ابی‏طالب و آخرشان نهمین فرزند من است. اوست‏قیام کننده به حق که خداوند زمین مرده را به وسیله او زنده می‏کند و علی رغم خواست‏مشرکان دین حق را بر همه دین‏ها غلبه می‏دهد. او غیبتی دارد که در آن اقوامی از دین مرتدمی‏شوند و دیگرانی استوار می‏مانند. اینان آزار می‏بینند و به آنان گفته می‏شود: اگر راست‏می‏گویید این وعده کی فرا می‏رسد؟ آگاه باشید، کسی که در غیبت او بر اذیّت و تکذیب‏شکیبایی ورزد، همانند کسی است که با شمشیر در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بجنگد[ - همان، ص ۳۱۷، ب ۳۰، ح ۳ ] حسین علیه السلام بر گروهی از بنی‏امیه که در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بودند گذر کرد وفرمود: به خدا سوگند دنیا سپری نمی‏شود تا آن که خداوند مردی را برانگیزد که هزار تن‏از شما را بکشد و با آن هزار تا هزار تا و با هزار تا هزار دیگری را.» عبیدالله بن شریک به آن حضرت گفت: فدایت شوم، اینان فرزندان فلان و فلان‏هستند و دوران او را در نمی‏یابند. فرمود: خدایت بیامرزد، در آن روزگار از صلب هرمردی فلان و فلان مرد خواهد بود و مولای قوم از خودشان است[ - غیبة طوسی، ص ۱۹۰-۱۹۱، حدیث شماره ۱۵۳ ] مردی به حسین بن علی علیه السلام گفت: ای پسر رسول خدا، من از شیعیان شمایم. فرمود:«از خدا بترس و ادعای چیزی را - که خداوند به تو بگوید: ادعایی دروغ و بیهوده کردی -مکن. شیعیان ما کسانی هستند که دل‏هایشان از هر نیرنگ و کینه و فریبی به دور است؛ به‏جای آن بگو: من از هواداران و دوستان شمایم»[ - تفسیر منسوب به امام عسکری علیه السلام ، ص ۳۰۹، حدیث شماره ۱۵۴ ]صفحۀ ۲۱۷یزید بن رویان گوید: نافع بن ازرق به مسجد الحرام وارد شد، و در آن حال حسین بن‏علی و عبدالله بن عباس در حِجْر اسماعیل نشسته بودند. او نیز کنارشان نشست و گفت:ای پسر عباس، خدایی را که می‏پرستی برایم توصیف کن. ابن عباس مدتی دراز سکوت‏کرد و پاسخ نداد. در این هنگام حسین علیه السلام گفت: ای پسر ازرق که در گمراهی افتاده و به‏نادانی تکیه داده‏ای، نزد من بیا تا پاسخ سؤالت را بگویم. گفت: از تو نپرسیدم تا سؤال‏مرا پاسخ دهی. ابن عباس گفت: در برابر پسر رسول خدا خموش باش، چرا که او از اهل‏بیت نبوّت و کان حکمت است؛ و او گفت: توصیف کن برایم. امام علیه السلام فرمود: «او راتوصیف می‏کنم آن گونه که او خود، خویش را توصیف کرده است؛ و او را می‏شناسانم‏آن گونه که او خود، خودش را شناسانده است. با حواس درک نگردد و با مردم قیاسش‏نتوان کرد. نزدیک است ولی نه چسبیده، و دور است ولی نه جدا. یکتاست و جزء، جزءنیست و خدایی جز او که بزرگ و بلند مرتبه است وجود ندارد.» می‏گوید: ابن ازرق به شدت گریست! امام حسین علیه السلام فرمود: چه چیز تو را می‏گریاند؟گفت: از توصیف نیک تو گریستم. فرمود: ای پسر ازرق، شنیده‏ام که تو پدرم و برادرم ومرا تکفیر می‏کنی. نافع گفت: اگر من این را گفته باشم، شما حاکمان و نشانه‏های‏اسلامید، پس هرگاه که شما تغییر یافتید ما نیز به وسیلهء شما تغییر می‏یابیم. حسین علیه السلام فرمود: ای پسر ازرق می‏خواهم که از تو مسأله‏ای بپرسم. معنای این سخن خداوندیکتای بی همتا چیست؟ و أمّا الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینة وکان تحته کنزلهما» تا آن‏جا که می‏فرماید «کنزهما»[ - کهف (۱۸)، آیه ۸۲ ] حرمت چه کسی در آنان حفظ شد؟ گفت: پدر آن‏دو. فرمود: از این دو کدام برترند، پدر آن دو یا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و فاطمه؟ گفت: نه، بلکه‏رسول خدا و فاطمه، دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم . گفت: [خداوند] تا آن جا ما را حفظ کرد که‏میان ما و کفر ورزیدن حایل شد. در این هنگام ابن ازرق برخاست و در حالی که جامه‏اش را تکان می‏داد گفت:«خداوند از شما گروه قریش به ما خبر داده است که شما مردمی کینه توزید». [ - تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۳۳۷، ح ۶۴ ]صفحۀ ۲۱۸امام صادق علیه السلام فرمود: حسین بن علی علیه السلام نزد اصحابش رفت و فرمود: ای مردم،همانا خداوند - جَلَّ ذِکْرُه - بندگان را نیافرید مگر برای آن که او را بشناسند؛ و چون او راشناختند عبادتش کنند و چون او را عبادت کردند، به وسیله عبادت او از عبادت دیگران‏بی‏نیاز گردند. در این هنگام مردی گفت: ای پسر رسول خدا، پدر و مادرم فدای شما، معرفت‏خداوند چیست؟ فرمود: این است که مردم هر دوره امامی را که اطاعتش بر آنان واجب‏است بشناسند[ - علل الشرائع، ج ۹، حدیث ۱، باب ۹ ] عبدالعزیز بن کثیر نقل کرده است که گروهی نزد حسین علیه السلام آمدند و گفتند، ازفضایلتان برایمان سخن بگویید. فرمود: تاب شنیدنش را ندارید. از من دور شوید تا به‏یکی از شما شمه‏ای از آن بگویم، اگر او تاب آورد، برای شما نیز سخن خواهم گفت:گروه از او دور شد و امام علیه السلام با یکی از آنان سخن گفت. او شگفت زده، سراسیمه وسرگردان شده پاسخ هیچ کس را نمی‏داد؛ و آنان بازگشتند[ - مناقب آل ابی‏طالب، ج ۴، ص ۵۱ ]۲ - ۱ - موقع‏شناسی برای نشر حقایق از نمونه‏های این رفتار امام علیه السلام روایت سلیم بن قیس است که گوید: هنگامی که حسن‏بن علی علیه السلام وفات یافت، فتنه و آشوب رفته رفته فراگیر می‏شد، به طوری که همه دوستان‏خدا بر جان خویش ترسان بودند. (و در روایت دیگری آمده است... مگر بر خونش‏ترسان بود که کشته می‏شود)؛ و یا رانده و آواره بودند؛ و دشمنان خدا بی هیچ پروایی بابدعت‏های خویش مردم را گمراه می‏ساختند. یک سال پیش از مرگ معاویه حسین بن‏علی - صلوات الله علیه - همراه عبدالله عباس و عبدالله جعفر به حج رفتند. حسین علیه السلام در موسم حج، زن و مرد بنی هاشم و انصار هوادارشان را که آن حضرت و خاندانش رامی‏شناختند گرد آورد. سپس پیک‏هایی فرستاد و به آنان فرمود: به هر کدام از صحابه‏رسول خدا که به صلاح تقوا مشهورند و در حج شرکت جسته‏اند برخوردید، نزد منصفحۀ ۲۱۹بیاورید. در پی آن بیش از هفتصد مرد در مِنی‏ََ بر او گرد آمدند و آن حضرت درسراپرده‏اش بود. بیش‏ترشان از تابعان و حدود دویست تن از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند.سپس حضرت میان آنان به خطابه ایستاد و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: اما بعد،این سرکش با ما و شیعیان ما رفتاری کرد که دیدید و دانستید و شاهد بودید. من [امروز]می‏خواهم چیزی را از شما بپرسم، اگر راست گفتم مرا تصدیق کنید و اگر دروغ گفتم تکذیبم‏کنید؛ و به حقی که خدا و پیامبرش بر شما دارند و نزدیکی من به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ازشمامی‏خواهم که چون از این جایگاهم رفتید، در شهرهایتان برای هر کس از مردم قبایلتان‏که به او اطمینان دارید سخنانم را باز گویید (در روایت دیگری پس از جمله «مرا تکذیب‏کنید» آمده است: سخنم را بشنوید و گفتارم را بنویسید، سپس به میان شهرها و قبایلتان‏بازگردید و هر فرد مورد اعتمادی را که یافتید) و به او اطمینان داشتید، آنان را به هر چه‏دربارهء حق ما می‏دانید فرابخوانید، زیرا بیم آن دارم که این امر کهنه گردد و از میان برود ومغلوب شود؛ و خداوند نورش را به انجام می‏رساند، گرچه کافران را خوش نیاید[ - صف (۶۱)، آیه ۸ ] آن‏گاه هر آنچه از قرآن را که خداوند دربارهء آنان نازل فرموده است تلاوت و تفسیر کرد؛ وهر چه را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره پدر، برادر و مادرش و خودش و خاندانش فرموده‏بود، نقل کرد. اصحاب آن حضرت در همهء این موارد می‏گفتند: پروردگارا، آری، ما شنیده‏ایم‏و گواهیم؛ و تابعان می‏گفتند: بارپروردگارا این سخن را کسانی از صحابه به من گفتند که‏آنان را تصدیق می‏کنم و مورد اطمینان من هستند. سپس امام علیه السلام فرمود شما را به خداسوگند، این سخنان را برای آن‏هایی که به خودشان و دینشان اعتماد دارید نقل کنید. (سلیم گوید): از جمله چیزهایی که حسین علیه السلام آنان را سوگند داد و یادآورشان گردید،این بود که گفت: شما را به خدا سوگند، آیا می‏دانید، هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میان‏اصحابش پیوند برادری برقرار ساخت، علی بن ابی‏طالب برادر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود؛ وآن حضرت میان خودش و او برادری برقرار کرد و فرمود: تو برادر منی و من برادر توام‏در دنیا و آخرت؟ گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: شما را به خدا سوگند، آیا می‏دانید کهصفحۀ ۲۲۰رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جای مسجد و خانه‏هایش را خرید، پس نخست مسجد را بنا کرد وسپس در آن ده خانه ساخت، نه تا برای خودش و خانه دهم را در وسط آن‏ها برای پدرم‏قرار داد. سپس راه همه خانه‏ها را به مسجد بست مگر درب خانه او را و کسانی در این‏باره سخن‏ها گفتند و حضرت پاسخ داد: بستن در خانه‏های شما و باز گذاشتن در خانه اواز من نبود، بلکه این فرمان خدا بود که درهای شما را ببندم و درب خانه او را باز بگذارم.آن‏گاه به مردم فرمود که هیچ کس جز علی حق خوابیدن در مسجد را ندارد؛ و در حالی‏که منزل او در منزل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود در مسجد جنب می‏شد و برای او و رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن فرزندانی به دنیا آمدند؟ گفتند: آری به خدا قسم. گفت: آیا می‏دانید که عمر بن خطاب دوست داشت که روزنه‏ای به اندازهء چشمش‏برای او در مسجد باز بگذارند ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نپذیرفت؛ و آن‏گاه خطاب به مردم‏فرمود: خداوند به من فرمان داده است تا مسجدی پاکیزه بنا کنم کسی جز من و برادرم وفرزندانش در آن سکنی نگزینند؟ گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: شما را به خدا سوگند، آیا می‏دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیر او را به‏جانشینی خود تعیین کرد و ولایت او را اعلان فرمود و گفت: حاضران به غایبان برسانند؟گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: شما را به خدا سوگند، آیا می‏دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در غزوه تبوک فرمود:تو برای من به منزلهء هارونی نسبت به موسی و تو سرپرست همه مؤمنان پس از من‏هستی؟ گفتند: پروردگارا، آری. فرمود: شما را به خدا سوگند، آیا می‏دانید هنگامی که نصارای نجران رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به مباهله فرا خواندند، کسی را جز او و همسرش و دو فرزندش با خودنبرد. گفتند: پروردگارا، آری. فرمود: شما را به خدا سوگند، آیا می‏دانید که در روز خیبر پرچم را به او داد و فرمود:پرچم را به کسی می‏دهم که خدا و رسولش او را دوست می‏دارند و او نیز خدا و رسولش‏را دوست می‏دارد، او حمله کننده‏ای است که نمی‏گریزد، خداوند به دست او پیروزی‏می‏آفریند؟ گفتند: آری به خدا قسم. صفحۀ ۲۲۱فرمود: شما را به خدا سوگند، آیا می‏دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را برای بیزاری ازمشرکان فرستاد و فرمود: پیام مرا جز خودم و یا مردی از خودم نمی‏رساند؟ گفتند:پروردگارا، آری. فرمود: آیا می‏دانید که هیچ سختی‏ای برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیش نیامد، مگر آن که‏به خاطر اعتماد به علی او را پیش فرستاد؛ و هرگز او را به نام نخواند و تنها می‏گفت: «ای‏برادرم»، یا «برادرم را صدا بزنید» گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: آیا می‏دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میان او و جعفر و زید داوری کرد و سپس‏فرمود: یا علی، تو از منی و من از توام و تو پس از من ولی همه مؤمنانی؟ گفتند:پروردگارا، آری. فرمود: آیا می‏دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هر روز با او خلوت می‏گزید و هر شب‏نزدش می‏رفت، هرگاه که می‏خواست به او عطا می‏فرمود و هرگاه که خموش بود با وی‏سخن آغاز می‏کرد؟ گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: آیا می‏دانید که رسول صلی الله علیه و آله و سلم او را بر جعفر و حمزه برتری داد، آن هنگامی که‏به فاطمه علیها السلام فرمود: تو را به همسری بهترین فرد خاندانم درآوردم، اسلامش بر همه‏پیشی دارد، بردبارتر و عالم‏تر است؟ گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: آیا می‏دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من سرور فرزندان آدمم و برادرم،علی، سرور عرب است؛ و فاطمه سرور زنان بهشتی است و حسن و حسین، دو پسرم،سرور جوانان اهل بهشتند؟ گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: آیا می‏دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور غسلش را به او داد و به او خبر داد که‏جبرئیل به وی کمک می‏کند؟ گفتند: آری به خدا قسم. فرمود: آیا می‏دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در پایان یکی از خطبه هایی که خواند فرمود:من دو چیز گرانمایه را میان شما می‏گذارم، کتاب خدا و خاندانم. پس به آن دو چنگ‏بزنید که هرگز گمراه نشوید؟ گفتند: آری به خدا قسم. به همین ترتیب هیچ چیزی از قرآن را که خداوند دربارهء علی بن ابی‏طالب به ویژه ودرباره اهل بیت او نازل گشته بود؛ و نیز آنچه را بر زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جاری شدهصفحۀ ۲۲۲است واننهاد، مگر آن که مردم را در آن باره سوگند داد؛ و صحابه می‏گفتند: بارپروردگارا، آری ما شنیده‏ایم و تابعان می‏گفتند: بارپروردگارا کسانی که مورد اطمینان من‏هستند آن‏ها را نقل کردند و سپس یک به یک آنان را نام می‏بردند. سپس آنان را سوگند داد که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده‏اند که فرمود: هر کس می‏پندارد که‏مرا دوست می‏دارد در حالی که با علی دشمنی می‏ورزد، دروغ می‏گوید. نمی‏شود مرادوست داشت و با علی دشمنی ورزید. کسی به آن حضرت گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ،این چگونه است؟ فرمود: زیرا من از اویم و او از من است، هر کس او را دوست بدارد،هر آینه مرا دوست داشته است؛ و هر کس مرا دوست بدارد، هرآینه خدای را دوست‏داشته است. هر کس او را دشمن بدارد، هر آینه مرا دشمن داشته است و هر کس مرادشمن بدارد، خدای را دشمن داشته است. پس گفتند: پروردگارا، آری، ما شنیده‏ایم. سپس مردم با همین گفت و گو مجلس را ترک کردند[ - کتاب سلیم بن قیس، ص ۲۰۶-۲۰۹ ] این روایت به روشنی هر چه تمام بر واقعیت‏های زیر دلالت دارد: ۱- شدت و شمول محاصره تبلیغاتی امویان. ۲- پردهء تاریکی که بنی امیه بر آن دسته از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که به فضایل اهلبیت‏مربوط می‏شد کشیده بودند. ۳- طولانی بودن روزگار این محاصره و پرده پوشی. این امور امام حسین علیه السلام را ناگزیر ساخت تا چنین اجتماع و محفلی بزرگ را تشکیل‏دهد و فضایل اهل بیت را به باقیمانده صحابه صالح و تابعان برگزیده یادآور شود. گویی‏امام علیه السلام چیزی را یادآور می‏شد که در شرف فراموشی بود؛ و از حقیقتی پرده‏برمی‏داشت که بر اثر اختناق و سخت‏گیری در مدت زمان محاصره، در آستانه مرگ قرارداشت. آری اوست که می‏فرماید: «من بیم آن دارم که این امر کهنه گردد و حق از میان‏برود و مغلوب شود...»! و اوست که باقیمانده صحابه و تابعان را به شکستن این محاصره‏دعوت می‏کند و می‏فرماید: به خاطر حقی که خدا و رسول او بر شما دارند و به حق‏صفحۀ ۲۲۳۳ - ۱ - احتجاج با عالمان و دعوتشان برای یاری حق آن حضرت طی گفتاری در امر به معروف و نهی از منکر، صحابیان آگاه را به ویژه وتابعان را به طور عموم مورد خطاب قرار می‏دهد و با آنان احتجاج می‏کند و آنان را به‏یاری حق و گرفتن موضعی شرافتمندانه و شایسته اهل علم فرا می‏خواند و می‏فرماید: ای مردم از موعظه‏های خداوند به دوستانش عبرت بگیرید، آن‏جا که از احبار بدمی‏گوید و می‏فرماید: «چرا ربانیون و احبار آنان را از گفتار گناهشان منع نکردند[ - مائده (۵)، آیه ۶۳ ] وفرمود: «کسانی از بنی اسرائیل که کفر ورزیدند لعنت شدند... هر آینه بدکاری است که‏می‏کنند[ - همان، آیه ۷۸ ]. خداوند از آن رو بر این کارشان عیب گرفت که آنها ستمگرانی را که در میان‏آن‏ها آشکارا مرتکب زشتی و فساد می‏شدند می‏دیدند، ولی به خاطر تمایل به چیزی که‏از آنها دریافت می‏داشتند و از بیم چیزهایی که از آن‏ها پرهیز می‏کردند، آنان را بازنمی‏داشتند. خداوند می‏فرماید: «پس، از مردم نترسید و از من بترسید[ - همان، آیه ۴۴ ] و فرمود:«مردان و زنان مؤمن برخی‏شان سرپرست برخی دیگرند، به معروف امر و از منکر نهیصفحۀ ۲۲۴می‏کنند». خداوند از آن رو امر به معروف و نهی از منکر را واجب فرمود که می‏دانست‏اگر این کار انجام پذیرد و برپا داشته شود، دیگر فرایض نیز، از آسان و دشوار، برپامی‏گردد. چرا که امر به معروف و نهی از منکر فراخواندن به اسلام همراه با رد بی‏عدالتی و مخالفت با ستمگر و تقسیم فَیْ‏[ - فی‏ء: غنیمت [یا غنیمتی که بدون پیکار به دست مسلمین بیفتد و از آن همه است‏] ] و غنایم و گرفتن زکات از جای آن و سپردن‏آن به صاحبان حق است. سپس شما ای گروه، ای گروهی که به دانش نامور، به نیکی نامبردار و به خیرخواهی‏معروفید و مردم به خاطر خداوند از شما می‏ترسند، بزرگان از شما بیم دارند و ناتوانان‏شما را بزرگ می‏شمارند، و کسانی که بر آنان منتی و قدرتی ندارید شما را بر می‏گزینند،هنگامی که نیازمندی‏ها از جویندگانشان باز داشته شود شما شفاعت می‏کنید و با هیبت‏پادشاهان و شکوه بزرگان گام برمی‏دارید. آیا جز این است که شما این همه را از امیدی‏که در قیام به حق خداوند در شما می‏رود دارید، هر چند که از ادای بیش‏تر حقوق اوکوتاهی می‏ورزید؛ و حقوق امامان را سبک شمرده‏اید. اما حق ضعیفان را ضایع ساختیدو حقی را که به پندار خودتان داشتید طلبیدید در حالی که به خاطر آفرینندهء آنها نه مالی‏بخشیدید و نه جانی را به خطر انداختید؛ و نه به خاطر خداوند با قبیله‏ای دشمنی‏ورزیدید، آیا با وجود این از خداوند آرزوی بهشت و همسایگی با پیامبرانش و امان ازعذابش را دارید! ای امیدواران به خداوند، بیم آن دارم که عذابی از عذاب‏هایش بر شما نازل گردد،زیرا که شما از کرامت خداوند به منزلتی رسیدید که بدان فضیلت یافتید، شماخداشناسان را اکرام نمی‏کنید، در حالی که خود به وسیله خداوند میان بندگانش‏محترمید. شما پیمان‏های الهی را شکسته می‏بینید و فریاد بر نمی‏آورید، در حالی که اگرحقوق پدرانتان را رعایت نکنند فریاد می‏زنید. پیمان و حرمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوارشده است و کوران و لال‏ها و زمین‏گیرها بی توجّه در شهرها رها شده‏اند. نه رحم می‏کنید ونه به مقتضای مقام خود کاری انجام می‏دهید و نه بر کسی که کاری می‏کند توجهیصفحۀ ۲۲۵دارید. با چاپلوسی و ظاهرسازی در نزد ستمکاران ایمنید، اینها همه از چیزهایی است‏که خداوند از آن نهی کرده و باز داشته است و شما غفلت می‏ورزید. اگر شما درک کنیدگرفتاریتان از همه بیش‏تر است. چرا که در جایگاه عالمان قرار گرفته‏اید. زیرا که مجاری‏امور و احکام به دست عالمان خداشناس و امانتداران حلال و حرام اوست. شما این‏منزلت را از دست نداده‏اید مگر به خاطر دور شدن از حق و اختلاف در سنّت پس ازدلایل روشن. چنانچه بر آزار شکیبایی بورزید و دشواری‏ها را در راه خدا تحمل کنید،رتق و فتق کارهای خداوند به شما سپرده می‏شود، اما شما ستمکاران را بر خویش حاکم‏کرده و کارها را به دست آنان سپرده‏اید. آنان به شبهه‏ها عمل می‏کنند و شهوت می‏رانندگریز شما از مرگ و شیفتگی شما نسبت به زندگی‏ای که باید از آن جدا شوید، آنان را براین کارها چیره ساخت. نتیجه آن شد که ضعیفان را به دست آنان سپردید. برخی بنده ومقهورند و برخی دیگر مستضعف و در امر معاش خود ناتوانند. در امور حکمرانی‏بازیچهء آرا و خواستهء آنان شدند و به خاطر پیروی از اشرار و جسارت ورزیدن بر[خدای‏] جبّار احساس خواری می‏کنند. این حاکمان در هر شهری از خود خطیبی دارندکه به نفع‏شان سخن می‏گوید زمینه برای آنان مهیا و دستشان در آن‏ها گشوده است. مردم‏برده اینانند، دستی آزار دهنده نمی‏توانند پس بزنند. اینان زورگویانی کینه‏توز وقدرتمندانی‏اند بر ضعیفان سختگیر. فرمان‏روایانی که خدا را نمی‏شناسند. شگفتا! چرا نباید در شگفت باشم، در حالی که زمین در دست بیدادگری است‏مستبد و تأیید شده‏ای است ستمکار؛ و حاکم مؤمنان است و بر آنان شفقت نمی‏ورزد.پس در آنچه، ما بر سرش نزاع کردیم داورمان خداوند است و حکم خویش را درمشاجرهء میان ما به اجرا در می‏آورد. بارخدایا تو آگاهی که آنچه انجام دادیم نه برای رقابت در سلطنت و خلافت بود و نه‏دست یافتن بر متاع [بیش از نیاز] دنیا، بلکه برای این بود که شعایر دین تو را آشکار وعدالت را در زمین برقرار سازیم تا بندگان ستمدیده‏ات ایمن و آسوده باشند و به فرایض‏و سنّت و احکام تو عمل شود. صفحۀ ۲۲۶چنانچه شما ما را یاری نکنید و به ما انصاف ندهید ستمکاران بر شما نیرو گیرند ودست به کار خاموش ساختن نور پیامبرتان گردند. خداوند ما را بس است بر او توکل‏می‏کنیم به سوی او باز می‏گردیم و بازگشت به سوی اوست[ - تحف العقول، ص ۱۷۱-۱۷۲ ]۴ - ۱ - احتجاج امام با معاویه و بنی‏امیه پایبندی امام حسین علیه السلام به صلح و متارکه جنگ، آن حضرت را از اعلام اعتراض‏های‏پیاپی علیه معاویه و علیه نقض شرایط صلح از سوی او و نیز احتجاج پی در پی علیه‏کارگزاران وی که از اسلام منحرف گشته و دست ستم بر امّت گشوده بودند باز نداشت. یکی از جامع‏ترین احتجاج‏های امام علیه السلام علیه معاویه نامه‏ای است که در پاسخ نامه‏معاویه نوشته است. معاویه در این نامه امام علیه السلام را به رعایت صلح فرا خوانده و ایشان رااز سرانجام فتنه و - به گمان خودش - ایجاد تفرقه میان امّت بر حذر داشته است؛ وامام علیه السلام چنین پاسخ داده‏اند: ... اما بعد، نامه‏ات به من رسید. یادآور شده‏ای، از من به تو اخباری رسیده است که‏آن‏ها را بر من نمی‏پسندی؛ و من در نزد تو شایستهء جز آن‏ها هستم، و خداوند است که به‏نیکی رهنمون شده و توفیق رسیدن به آنها را می‏دهد. اما این که یادآور شده‏ای چیزهایی شنیده‏ای، این‏ها گزارش چاپلوسان و سخن‏چینان‏است وگرنه من نه با تو سرجنگ دارم و نه قصد مخالفت، به خدا سوگند در ترک این کار(جنگ با تو) از خداوند می‏ترسم و گمان ندارم خداوند راضی باشد که من آن را وانهم؛ وعذرم را در این کار بپذیرد. بی آن که نزد تو و دیگر ستمگران ملحد حزب ستمکاران ودوستان شیطان عذری داشته باشم. آیا تو نبودی که حجر بن عدی کندی و نمازگزاران عابدی را که با ستم مخالفت‏می‏ورزیدند و بدعت‏ها را گران می‏شمردند و در راه خدا از هیچ سرزنشی نمی‏ترسیدندکشتی؟ تو آنان را در حالی از روی ستم کشتی که پیش‏تر برای آنان سوگندهای سختصفحۀ ۲۲۷خورده بودی و پیمان‏های محکم بسته بودی که به خاطر آنچه میان تو و آنان پیش آمده‏است یا به خاطر کینه‏ای که در دل داری، دستگیرشان نکنی[ - حجر بن عدی کندی: عمرو بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب گوید: حجر با وجود کمی سن و سال در برابر صحابه بزرگ، از بزرگانشان بود. دیگری گفته است: او از قهرمانان؛ و پرچمدار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. او از سران و پارسایان به شمار می‏رفت و محبت و اخلاص او نسبت به امیرمؤمنان علیه السلام مشهورتر از آن است که باز گفته شود. در جنگ صفین فرمانده قبیله کنده بود و در جنگ نهروان فرماندهی جناح چپ سپاه را داشت. او به حُجر خیر مشهور بود... اعمش گوید: نخستین کسی که در اسلام به زجر کشته شد حجر بن عدی بود و نخستین سری که از شهری به شهر دیگر هدیه داده شد، سر عمرو بن حمق بود (الدرجات الرفیعه: ص ۴۲۳-۴۲۹). امیرالمؤمنین به وی گفت: اگر روزی از تو بخواهند که از من بیزاری بجویی چه خواهی کرد؛ و چه خواهی گفت؟ گفت: یا امیرالمؤمنین، به خدا سوگند، اگر مرا با شمشیر تکه تکه کنند و درون آتشی گداخته اندازند، این کار را بر بیزاری جستن از تو ترجیح خواهم داد. حضرت فرمود: ای حجر در هر کار خیری موفق باشی، خداوند به خاطر اهل بیت پیامبرت به تو پاداش خیر دهد. (سفینة البحار، ج ۱، ص ۲۲۳). معاویه در سال ۵۳ هـ حجر بن عدی را کشت. او نخستین کسی بود که در اسلام به طرز فجیعی کشته شد؛ زیاد وی را همراه نوزده نفر دیگر از یارانش از اهل کوفه و چهار تن از دیگر جاها، از کوفه برد. چون به «مرج عذراء» در دوازده میلی دمشق رسیدند، پیک، اخبارشان را به معاویه رساند. او مردی لوچ را فرستاد... چون به آنان رسید به حجر گفت: ای سرگمراهی و معدن کفر و طغیان و دوستدار ابوتراب! امیرالمؤمنین به من دستور داده است که تو و یارانت را بکشم، مگر آن که از کفرتان بازگردید و صاحبتان را لعن کنید و از او بیزاری جویید. حجر و همراهانش گفتند: شکیبایی بر تیزی شمشیر از آنچه ما را بدان دعوت می‏کنید، برای ما آسان‏تر است، و رفتن نزد خداوند و پیامبرش و جانشین او نزد ما محبوب‏تر از ورود در آتش است. چون حُجر برای کشته شدن پیش رفت، گفت: بگذارید دو رکعت نماز بخوانم؛ و نمازش را طولانی ساخت. به او گفتند: از بیم مرگ بود؟ گفت: نه ،من هرگز برای نماز تطهیر نکردم مگر آن که نماز گزاردم و هرگز نمازی کوتاه‏تر از این نخوانده‏ام؛ سپس پیش رفت و گردنش زده شد و دیگر یارانی که با وی همسخن بودند نیز کشته شدند. گفته شده است که قتل آنان در سال پنجاهم هجری بوده است. (مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۲-۱۳). از جمله کسانی که همراه حجر کشته شدند اینان بودند: پسرش همام، قبیصة بن ضبیع عبسی، صیفی بن فسیل، شریک بن شداد حضرمی، محرز بن شهاب سعدی و کرام بن حیان عبدی (الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه: ۴۲۸). عایشه به معاویه گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم: در عذراء مردانی کشته خواهند شد که خداوند و اهل آسمان‏ها به خاطرشان در خشم شوند. اخبار فراوانی نقل شده است که چون معاویه در آستانه وفات قرار گرفت و نفس‏های آخر را می‏کشید، می‏گفت: ای حجر من با تو روزی سخت دراز در پیش دارم. از ابن اسحاق پرسیدند مردم کی خوار شدند؟ گفت: هنگامی که حسن بن علی وفات یافت و معاویه زیاد را برادر خود خواند و حجر بن عدی کشته شد (الدرجات الرفیعه، ص ۴۲۹) ] آیا تو قاتل عمرو بن حمق، یار رسول خدا و بنده صالح، نیستی که عبادت او رافرسوده و پیکرش لاغر و رنگش زرد شده بود. در حالی که پیش از آن او را امان داده‏بودی و چیزهایی از عهد و پیمان‏های الهی بر او داده بودی که اگر به پرنده‏ای می‏دادی اصفحۀ ۲۲۸قله کوه نزد تو می‏آمد، ولی تو بر خداوند جسارت ورزیدی و این پیمان را سبک شمردی‏و او را کشتی. [ - عمرو بن حمق خزاعی: صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و از یاران امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، که در همهء جنگ‏ها با آن حضرت شرکت داشت (اختیار معرفة الرجال: ج ۱، ص ۲۴۸). زیاد، پسر سمیه، حجر بن عدی را به مکر دستگیر کرد و در طلب یارانش برآمدند «به دنبال آن، عمرو بن حمق بیرون آمد تا به موصل رسید؛ و رفاعة بن شدّاد نیز همراهش بود. آن دو در کوهی در آن‏جا پنهان شدند. چون خبرشان را برای حاکم موصل بردند، نزد آنان آمد و آن دو نیز با وی به مقابله برخاستند، اما عمرو به بیماری استسقا دچار بود و قدرت دفاع نداشت. ولی رفاعه که جوانی نیرومند بود بر اسب نشست تا از عمرو دفاع کند. وی گفت: دفاع تو به حال من سودی ندارد، به فکر نجات خود باش! رفاعه بر آنان حمله کرد و آنان راه بر او گشودند و او نجات یافت. عمرو را اسیر گرفتند و نزد حاکم موصل بردند. وی عبدالرحمن بن عثمان ثقفی، معروف به «ابن امّ حکم» و خواهرزاده معاویه بود. او موضوع عمرو را به معاویه نوشت؛ و معاویه برای او چنین نوشت: گمان می‏رود که وی با زوبینی که همراه داشته نُه ضربه به عثمان زده است. پس او را نیزه بزن. چنان که او عثمان را زد. عمرو را بیرون آوردند و بر او نیزه زدند و او با ضربه اول یا دوم جان باخت. (الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۷۷). سرش را برای معاویه فرستاد و این نخستین سری بود که در اسلام حمل شد (نفس المهموم، ص ۱۴۳). معاویه آن را بر نیزه کرد و این نخستین سری بود که در اسلام نصب شد (اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۲۵۰). معاویه سر عمرو را برای همسرش فرستاد. او سر را در دامن نهاد و گفت: زمانی دراز او را از من پنهان داشتید و کشته‏اش را به من هدیه دادید؟ خوش آمدی ای سربرافراشته و نه فروافتاده. ای پیک آنچه را که می‏گویم به معاویه برسان: خدای خون‏بهایش را بطلبد و عذاب خشمش را با شتاب فرو فرستد. او کاری زشت و شگفت انجام داده است و مردی نیکوکار و پارسا را به قتل رسانده است (الاختصاص، ص ۱۷). معاویه در امان نامه‏ای برای عمرو بن حمق چنین نوشته بود: اما بعد، خداوند آتش را خاموش کرد و فتنه را فرونشاند و سرانجام را برای پرهیزگاران قرار داد. تو از دیگر یارانت بلند همت‏تر نیستی و کاری برتر از آنان هم نکرده‏ای، همهء آنان به اطاعت من تن داده و به فرمانم درآمده‏اند. حال به هر دلیلی که تا کنون کُندی کرده‏ای، اینک به مردم بپیوند، که این کار گناهان گذشته‏ات را می‏پوشاند و نیکی‏های کهنه‏ات را احیا می‏کند. گمان نمی‏کنم اگر تو باقی بمانی و تقوا پیشه کنی و خویشتندار باشی و نیکی کنی، من کم‏تر از پیشینیان باشم. بنابر این در پناه خدا و در پناه رسول او ایمن نزد من بیا که از حسد دل‏ها و کینه سینه‏ها محفوظی و گواه، تنها خدا بس است» (الاختصاص، ص ۱۶). عمرو بن حمق به علی علیه السلام گفت: به خدا سوگند به خاطر این که مالی از دنیا به من بدهی و یا به قدرتی برسم که آوازه‏ام بلند گردد نزدت نیامده‏ام، فقط به این خاطر آمده‏ام که تو پسر عموی رسول خدایی و از مردم به خودشان سزاوارتری و همسر فاطمه زهرا سرور زنان عالمی. پدر نسل باقیمانده از پیامبری، درمیان مهاجران و انصار بیش‏ترین سهم را در اسلام داری. به خدا سوگند، اگر مرا وادار سازی که تا ابد، کوه‏های استوار را جابه جا کنم و آب دریاهای لبریز را بکشم و شمشیر در دست من باشد، آن را بر روی دشمنانت بکشم و دوستدارانت را با آن نیرو دهم؛ و خداوند بدان وسیله آوازه‏ات را بلند و حجت تو را آشکار گرداند، با این همه گمان ندارم همه حقی را که تو بر گردنم داری ادا کرده باشم. در این هنگام علی علیه السلام فرمود: «خدایا قلبش را به فروغ یقین روشن و او را به راه راست هدایت کن. ای کاش در میان شیعیانم صد تن مثل تو داشتم!» (الاحتجاج، ۱۴ و ۱۵). منقری نیز این روایت را با اندکی تفاوت نقل کرده است (ر. ک. وقعة صفین، ص ۱۰۳ - ۱۰۴). امیرالمؤمنین علیه السلام خبر قتل عمرو را به دوستان خویش داده و فرموده بود: ای عمرو، تو پس از من کشته می‏شوی، و سرت را می‏گردانند و آن نخستین سری است که در اسلام از جایی به جای دیگر برده می‏شود و جای کشنده تو در جهنم است (الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه، ص ۴۳۳) ]صفحۀ ۲۲۹آیا تو همان نیستی که زیاد، زادهء بستر عُبَید ثقیف، را برادر خویش خواندی[ - داستان برادر خواندگی معاویه و زیاد بن عبید با این عنوان که او از نسل ابی‏سفیان است هیچ دلیل شرعی نداردو یکی از نمونه‏های فراوان سبک شمرده شدن احکام شرعی به وسیله معاویه است. امام علیه السلام علاوه بر آن که از این بُعد با معاویه احتجاج کرد، یک بعد مهم دیگر از این کار زشت را نیز مورد انتقاد قرار داد؛ و آن بعد روحی‏ای بود که هدف این برادرخواندگی را تشکیل می‏داد. دلیل این که امام تعبیر «سپس او را مسلط کردی» را به کار برد این بود که پیش از این برادر خواندگی، زیاد نسبت به موالی تعصب می‏ورزید. چرا که خود را از موالی ثقیف می‏دانست؛ و نسبت به آنان دلسوزی می‏کرد و نیرنگ‏ها و کینه‏های قومی عربی را از آنان دفع می‏کرد، چنان که عمر را از اجرای نقشه قتل موالی که برای ابوموسی اشعری نوشت، بازداشت. معاویه پس از این برادرخواندگی او را در نامه‏ای چنین نکوهش کرد: «ابوموسی در این باره با تو مشورت کرد و تو او را نهی کرده دستور دادی که باز گردانده بشود و او نیز بازش گرداند؛ و تو نامه را نزد عمر بردی، و آنچه را که کردی به خاطر تعصب نسبت به موالی بود؛ و تو در آن روز می‏پنداشتی که بنده‏ای از ثقیفی و آن قدر به گوش عمر خواندی تا او را از نظرش پشیمان کردی...» (سلیم بن قیس: ۱۷۴-۱۷۹). پس از آن که معاویه او را برادر خود خواند، از وابستگی به موالی آزاد شد و از نظر روحی از آنها جدا گردید. پس از آن با وحشی‏گری بی‏نظیری دست ستم بر آنان - و همه شیعیان - گشود چنان که امام علیه السلام نیز یادآور شدند ] وپنداشتی که او از پدر توست. در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «فرزند از آن‏فراش است و زناکار باید سنگسار شود». پس تو سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به عمدوانهادی و بی آن که از سوی خداوند هدایت شوی از هوای نفس خویش پیروی کردی.آن‏گاه زیاد را بر مردم عراق مسلط کردی تا دست و پای مسلمانان را قطع‏کند، چشمانشان‏را میل بکشد و آنان را بر شاخ نخل بیاویزد، گویی که نه تو از این امتی و نه آنان از تواند! آیا تو همدم حضرمیان[ - حضرمیان عبدالله بن یحیی حضرمی و جماعتش هستند که همان گونه که امام علیه السلام نیز توصیف فرموده است، زیادآنان را به فرمان معاویه کشت و مثله کرد. «از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است که در روز جمل به عبدالله بن یحیی حضرمی فرمود: مژده باد تو را ای یحیی. تو و پدرت به حق از «شرطه خمیس» هستید. همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از نام تو و پدرت در شرطه خمیس به من خبر داد و خداوند به زبان پیامبرش شما را شرطه خمیس نام نهاد» (اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۲۴، شماره ۱۰). شرطه خمیس: خمیس به معنای سپاه است که در آن دوره از پنج بخش تشکیل می‏شد. جلودار، قلب، میمنه، میسره و مؤخّره. شرطه خمیس نخستین فوج سپاه است که در جنگ حضور می‏یابد و آماده مرگ می‏شود. شمار شرطه خمیس در سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام شش یا پنج هزار مرد بود. مردی از اصبغ بن نباته پرسید: ای اصبغ چگونه شرطهء خمیس نام گرفتید؟ گفت: ما برایش (علی علیه السلام ) خویش را آماده کشتن کردیم و او برای ما پیروزی را تضمین کرد. (اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۲۵ و ۳۲۱ شماره ۱۶۵) ] نیستی که پس از آن که پسر سمیه نوشت که آنان بردین علی‏هستند به او نوشتی که هر کس را که بر دین علی باشد به قتل برسان و او به فرمان توهمه‏شان را کشت و مثله کرد. به خدا سوگند دین علی همانی بود که [پسر سمیه‏] بهصفحۀ ۲۳۰خاطرش تو و پدرت را می‏زد و به وسیلهء این دین است که تو امروز در این جایگاه نشسته‏ای؛و اگر نبود آن دین، شرافت تو و پدرت تنها به رد سفر (زمستانی و تابستانی) بود. و از جمله گفته‏ای[ - فرازهایی از این نامه را در بخش‏های پیشین بحث دیدیم. در این جا همهء آن نامه را به عنوان یک متن‏احتجاجی کامل که کاشف یکی از نشانه‏های عمومی روش امام در رویارویی با معاویه است آوردیم ]: «ملاحظه خود و دین خود و امّت محمد را بنما، و از ایجاد تفرقه‏میان امّت و از این که آنان را به فتنه گرفتار سازی بپرهیز.» ولی من هیچ فتنه‏ای بالاتر ازاین که تو حکمران این امّت باشی برای آنان نمی‏شناسم و من هیچ ملاحظه‏ای را برای‏خودم و دینم و امّت محمد برتر از جنگ و جهاد با تو نمی‏شناسم. اگر جهاد کردم موجب‏نزدیکی به خداست و اگر آن را وانهادم برای دینم (گناهم) از خداوند طلب بخشایش‏می‏کنم و از او توفیق راهنمایی در کارم را خواستارم. دیگر گفته‏ای که «اگر من تو را انکار کنم تو نیز انکارم می‏کنی و اگر با تو نیرنگ ببازم تونیز با من نیرنگ می‏بازی»، پس هر چه از دستت بر می‏آید نیرنگ بباز و من امیدوارم که‏نیرنگ تو به من زیانی نرساند و زیانش از همه بیش‏تر به خودت برسد. زیرا تو بر مرکب‏نادانی خویش سواری و در شکستن عهد خویش اصرار می‏ورزی. به جانم قسم که تو به‏هیچ شرطی عمل نکرده‏ای و با کشتن آن چند نفری که پس از صلح و سوگند و عهد وپیمان‏ها کشتی، پیمانت را شکستی. تو بی آن که بجنگند یا بکشند، آنان را کشتی و این‏کار را با آنان نکردی مگر به خاطر این که فضایل ما را یادآور می‏شدند و حق ما را بزرگ‏می‏شمردند. تو از آن رو آنان را کشتی که ترسیدی چنانچه آن‏ها را نکشی پیش از آن که‏کاری انجام دهند بمیری و یا آن که پیش از رسیدن به مقصودشان بمیرند. ای معاویه آماده قصاص [الهی‏] باش و به حساب یقین داشته باش. بدان که خداوندکتابی دارد که هیچ ریز و درشتی را وا نمی‏گذارد مگر که آن را بر می‏شمرد. خداوندفراموش نمی‏کند که تو مردم را به صرف گمان کیفر کردی؛ و دوستانش را برسوگندهایشان کشتی و از خانه‏هایشان به دیار غربت تبعید کردی و برای پسرت از مردم‏بیعت گرفتی. جوان نورسی که شراب می‏خورد و با سگ‏ها بازی می‏کند. صفحۀ ۲۳۱من در تو چیزی سراغ ندارم، جز این که خویشتن را باختی و دین‏ات را تباه کردی، بارعیت خویش فریبکاری کردی و امانتداریت را رعایت نکردی [و از این جهت رسواشدی‏] و به گفتار نادانان و جاهلان گوش فرا دادی و افراد پارسا و با تقوا را به خاطر آنان‏خوار کردی. والسلام. معاویه پس از خواندن نامه گفت: در وجودش کینه‏ای است که من پی نمی‏برم! یزید گفت: یا امیرالمؤمنین به وی پاسخی ده که او را پیش خودش خرد کند؛ و ازبدی‏های پدرش یاد کن. راوی گوید: در همین حال عبدالله بن عمرو بن عاص وارد شد و معاویه به او گفت: آیاندیده‏ای که حسین چه نوشته است؟ گفت: چه نوشته است؟ گفت: پس نامه را بخوان.[عبدالله پس از خواندن نامه‏] برای خوشایند معاویه گفت: چه چیز تو را مانع می‏شود ازاین که چیزی بنویسی که او را نزد خودش خرد کند؟ پس از آن عبدالله گفت: نظرم را چگونه دیدی یا امیرالمؤمنین؟ معاویه خندید وگفت: یزید هم مانند همین نظر تو را داده است! عبدالله گفت: نظر خوبی داده است.معاویه گفت: هر دو خطا کردید. آیا فکر می‏کنید که اگر من به حق دنبال عیوب علی‏باشم، چه توانم گفت، و برای کسی چون من خوب نیست که به ناحق و بر چیزی که‏مشهور نیست عیب بگیرد. آن‏گاه که مردی را به چیزی که برای مردم شناخته شده نیست‏بد بگویی، به او زیانی نمی‏رساند و مردم آن را به چیزی نمی‏گیرند و تکذیبش می‏کنند.برای حسین چه عیبی توانم گفت. به خدا سوگند من هیچ چیزی برای عیب‏جویی اونمی‏بینم. به نظرم رسیده است که به او بنویسم و وعده و وعیدش بدهم ولی بعدمصلحت دیدم که این کار را نکنم و با او نستیزم[ - اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۲۵۹ شمارهء ۹۹. ما به جای واژه‏های پیچیده رجال کشی، از واژه‏های روشن متن بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۲۱۲-۲۱۴، شماره ۹ استفاده کردیم ] هنگامی که معاویه حجر بن عدی و یارانش را کشت، در همان سال حج گزارد و باحسین بن علی علیه السلام دیدار کرد؛ و گفت: ای اباعبدالله، آیا شنیدی که با حجر و یاران وپیروانش و شیعیان پدرت چه کردیم؟ صفحۀ ۲۳۲فرمود: با آنان چه کردی؟ گفت: آنان را کشتیم و کفن کردیم و بر آن‏ها نماز خواندیم! حسین علیه السلام خندید و گفت: معاویه، آن گروه بر تو چیره شدند. ولی ما اگر پیروانت رابکشیم. نه کفنشان می‏کنیم، نه بر آنان نماز می‏خوانیم و نه آنان را به گور می‏سپاریم.شنیده‏ام که از علی بد می‏گویی و نسبت به ما کینه می‏ورزی و از بنی هاشم عیب‏جویی‏می‏کنی. آن‏گاه که چنین کردی به نفس خویش باز گرد دربارهء حق از او بپرس که آیا به زیان‏اوست یا به سودش، چنانچه این کار را عیبناک‏تر نیافتی، آن‏گاه تو بی عیبی و ما به تو ستم‏کرده‏ایم. ای معاویه، جز کمان خویش را زه مینداز و جز بر هدف خویش تیر میفکن و دردشمنی با ما زیاده‏روی مکن و اصرار نورز؛ چرا که تو در دشمنی با ما از کسی (عمرو بن‏عاص) پیروی کرده‏ای که پیشینهء اسلام ندارد و نفاق او امری جدید نیست و تو را جزبرای منافع خود نمی‏خواهد [و هموست که دشمن توست‏] پس به ارادهء خود هر چه‏می‏خواهی انجام بده (و بنگر که با خویش چه می‏کنی؟)[ - الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۹-۲۰ ] نقل شده است که امام حسین علیه السلام به معاویه نامه‏ای نوشت و در آن به خاطر کارهایی‏که از وی سر زده بود او را سرزنش و نکوهش کرد. در آن نامه آمده بود: «سپس پسرت را ولایت‏دادی، جوانی که شراب می‏نوشد و با سگان بازی می‏کند. با این کار به امانتت خیانت کرده‏ای ورعیت خویش را تباه کرده‏ای و به سفارش پروردگارت عمل نکرده‏ای. چگونه بر امّت‏محمد صلی الله علیه و آله و سلم کسی را می‏گماری که شراب می‏نوشد؟ که نوشنده مسکر از فاسقان و اشراراست و شارب مسکر بر درهمی امین نیست تا چه رسد که امین امتی باشد! زود است که‏نتیجه عمل خویش را ببینی و آن هنگامی است که طومار استغفار در هم پیچیده شود[ - دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۱۳۳، حدیث شماره ۴۶۸ ] معاویه با گماردن جاسوسان فراوانی - که جزئیات زندگی خصوصی و عمومی امام‏حسین علیه السلام را به او گزارش می‏دادند - از اوضاع و احوال آن حضرت آگاهی کامل داشت.دست حسین علیه السلام نیز به خاطر بخشندگی و سخاوت فراوان تنگ و زیر بار قرض رفته بود.معاویه فرصت را غنیمت شمرد و به آن حضرت نوشت که قصد دارد چاه «اَبونَیْزر» راصفحۀ ۲۳۳که امیرالمؤمنین با دست خودش حفر کرده و بر مستمندان مدینه و در راه ماندگان وقف‏کرده بود، از او بخرد و آن نامه را با دوهزار دینار فرستاد. امام حسین علیه السلام از فروش آن‏سرباز زد و فرمود: «پدرم آن را صدقه داد تا خداوند او را به‏خاطر آن از آتش دوزخ حفظکند و من به‏هیچ قیمتی آن را نمی‏فروشم[ - کامل مبرّد، ج ۳، ص ۲۰۸ ] نقل شده است که میان امام حسین علیه السلام و معاویه بر سر زمینی که از آنِ امام بودمنازعه‏ای رخ داد. حضرت به او فرمود: یکی از این سه راه را اختیار کن: یا سهم مرا بخر،یا آن را به من باز گردان یا این که ابن زبیر و ابن عمر را میان من و خود داور قرار بده وچهارمین انتخاب صیلم باشد. معاویه گفت: صیلم چیست؟ فرمود: این که «حلف الفضول» را بخوانیم (هم‏پیمانانی جوان که عهد کردند از مظلوم‏در برابر ظالم دفاع کنند.) گفت: ما را به حلف الفضول نیازی نیست[ - اغانی، ج ۱۷، ص ۱۸۹ ] از محمد بن سایب نقل شده است که گفت: روزی مروان بن حکم به حسین بن علی علیه السلام گفت: اگر افتخارتان به فاطمه نبود، با چه‏چیز بر ما افتخار می‏کردید؟ حسین علیه السلام - که زورمند بود - حمله کرد و گلویش را گرفت و فشرد و عمامه‏اش را به‏گردنش پیچید تا بیهوش شد و سپس رهایش کرد. آن‏گاه حضرت نزد گروهی از قریش رفت و گفت: شما را به خدا سوگند می‏دهم که‏اگر راست می‏گویم سخنم را تصدیق کنید. آیا روی زمین کسی را می‏شناسید که از من وبرادرم نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم محبوب‏تر بوده باشد؟ گفتند: پرودگارا! نه. فرمود: و من در روی زمین، ملعونِ پسر ملعونی جز این (معاویه) و پدرش، دو رانده‏شدهء رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمی‏شناسم، به خدا سوگند میان «جابرس» و «جابلق» یکی دردروازهء مشرق و یکی در دروازهء مغرب، دو مردی که اسلام آورده باشند، نسبت به خدا صفحۀ ۲۳۴پیامبرش و اهل بیت او از تو و پدرت - اگر زنده بود - دشمن‏تر وجود ندارد. نشانهء[صحت‏] گفتار من درباره تو این است که چون به خشم آیی، ردا از دوشت می‏افتد! گوید: به خدا سوگند، مروان از جابر نخاست که به خشم آمد و اوقاتش تلخ شد و ردااز دوش او افتاد[ - الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۳-۲۴ ] معاویه مروان بن حکم را به حکمرانی مدینه گمارد و به او دستور داد که برای جوانان‏قریش مقرری تعیین کند. علی بن حسین علیه السلام گوید: من نیز نزد او رفتم. پرسید: نامت‏چیست؟ گفتم: علی بن الحسین. گفت: نام برادرت چیست؟ گفتم: علی. گفت: علی وعلی! پدرت قصدی جز این ندارد که نام همهء فرزندانش را علی بگذارد. سپس مقرری‏مرا تعیین کرد و من نزد پدرم بازگشتم و موضوع را به او خبر دادم. فرمود: نفرین بر این‏زادهء چشم آبی و دباغ چرم! اگر خداوند به من صد پسر هم بدهد دوست ندارم که جزعلی نامی بر آنها بگذارم[ - کافی، ج ۶، ص ۱۹، حدیث ۷ ] نقل شده است که حسن بن علی علیه السلام به خواستگاری عایشه، دختر عثمان، رفت. مروان گفت: او را به ازدواج عبدالله بن زبیر درمی‏آورم. مدتی بعد معاویه به مروان بن حکم، که کارگزار وی در حجاز بود، نوشت و به اوفرمان داد تا از ام‏کلثوم، دختر عبدالله بن جعفر، برای پسرش، یزید، خواستگاری کند.عبدالله نپذیرفت؛ و مروان موضوع را به اطلاع معاویه رساند. عبدالله گفت: اختیار او به‏دست من نیست بلکه به دست سرور ما حسین، دایی دختر، است. پس از آن که موضوع را به امام حسین گزارش داد، حضرت فرمود: من از خداوندطلب خیر می‏کنم، پروردگارا خشنودی خود از آل محمد را به این دختر نیز عطا فرما. چون مردم در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گرد آمدند، مروان رفت و نزد امام علیه السلام ، که‏شماری از بزرگان نیز در آنجا حضور داشتند، نشست و گفت: امیرالمؤمنین مرا به این کارفرمان داده است و گفته است مهرش را هر چه پدرش بگوید قرار دهم و با ایجاد صلح‏میان این دو قبیله، دَیْن او را نیز ادا کنم؛ و بدان که آن‏هایی که غبطه شما را به داشتن یزیصفحۀ ۲۳۵می‏خورند، بیش از آن‏هایی‏اند که غبطه او را با داشتن شما می‏خورند، و شگفت از این که‏یزید کابین تعیین می‏کند، در حالی که او کسی است که مانند ندارد و به سبب آبروی او ازابر طلب باران می‏شود، بنابر این پاسخی نیکو بده، ای اباعبدالله! حسین علیه السلام گفت: ستایش خدایی را که ما را برای خویش برگزید و برای دین خویش‏ما را پذیرفت و بر بندگانش ما را برگزید. آن‏گاه فرمود: ای مروان تو گفتی و ما شنیدیم، اما این که گفتی «مهریه‏اش هر چه‏پدرش بخواهد»، به جانم سوگند، اگر این خواستگاری را بپذیریم، از سنّت رسول خدادربارهء دختران و زنان و خاندانش که دوازده اوقیه معادل ۴۸۰ درهم است فراتر نمی‏گویم! اما این که گفتی: «با ادای بدهی پدرش» کی زنان ما بدهی ما را ادا کرده‏اند؟ اما صلح میان این دو تیره. بدان ما مردمی هستیم که به خاطر خدا با شما دشمنی‏ورزیدیم. بنابر این به خاطر دنیا با شما صلح نمی‏کنیم. به خدا سوگند که نسب وخویشاوندی ما سست شده است تا چه رسد به سبب! اما این که گفتی: شگفت از یزید که چگونه خواستگاری می‏کند. بدان که کسانی که ازیزید و از پدر یزید و از جد یزید بهترند خواستار همسری وی بوده‏اند. اما این که گفتی: یزید کُفوی است که کُفو ندارد، همان کسی که تا دیروز کفو او بوده‏است امروز نیر کُفو اوست و حکمرانی چیزی بر کفویت او نیفزوده است. اما این که گفتی: به خاطر او از ابرها طلب باران می‏شود، بدان که این امر تنها به رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم اختصاص داشت. اما این که گفتی: کسانی که بر ما به خاطر پیوند با او غبطه می‏خورند بیش از کسانی‏اندکه بر او به خاطر ما غبطه می‏خورند. بدان آن‏هایی که بر ما به خاطر او غبطه می‏خورندنادان‏هایند و آنان که بر او به خاطر ما غبطه می‏خورند، خردمندانند. سرانجام فرمود: همه گواه باشید که من ام‏کلثوم دختر عبدالله بن جعفر را به ازای‏۴۸۰ درهم مهریه به زنی پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر درآوردم؛ و مِلک خوددر مدینه را به دختر بخشیدم - یا این که فرمود: زمینم را در عقیق که درآمد سالانه‏اش‏هشت هزار دینار است - و بی نیازی هر دو در آن است، ان شاء الله. صفحۀ ۲۳۶راوی گوید: چهره مروان دگرگون شد و گفت: ای بنی‏هاشم باز هم حیله‏گری! شماجز دشمنی همه چیز را رد می‏کنید. آن‏گاه امام حسین علیه السلام خواستگاری امام حسن ازعایشه و رفتار او را یادآور گردید. سپس فرمود: حیله‏بازی کدام بود، ای مروان![ - مناقب آل ابی‏طالب، ج ۴، ص ۳۸-۳۹ ] نقل شده است که آن حضرت در مسجد مدینه نشسته بود و شنید که مردی با صدای‏بلند، که آن حضرت بشنود می‏گوید: ما در نبوّت با آل ابی‏طالب سهیم گشتیم تا آنجا که به‏هر چه از سبب و نسب که آنان رسیدند ما نیز رسیدیم؛ و ما به خلافت رسیدیم ولی آن‏هانرسیدند، پس اینان با چه چیز بر ما افتخار می‏کنند؛ و این سخن را سه بار تکرار کرد. آن‏گاه امام علیه السلام رو به او کرد و فرمود: من از سر بردباری از پاسخ سخن نخست توخودداری می‏کنم و به گفتار دوم تو از روی بخشندگی پاسخ نمی‏دهم ولی در پاسخ سخن‏سوم تو باید بگویم: من از پدرم شنیدم که فرمود: در وحیی که خداوند بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرو فرستاد آمده است: هنگامی که قیامت کبری برپا شود خداوند بنی‏امیه را به صورت‏ذره محشور می‏سازد، مردم تا فراغت یافتن از حساب آنان را لگد مال می‏کنند، سپس‏آنان را می‏آورند و با آن‏ها حساب می‏کشند و آنان را به سوی آتش می‏برند. پس از آن، اموی از پاسخ عاجز ماند و در حالی که از خشم می‏خروشید باز گشت[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیهما السلام ، ج ۲، ص ۳۵، به نقل از المناقب والمثالب از قاضی نعمان مصری، ص ۶۱ ]۱ - ۲ - توجّه به شیعیان و سرپرستی آنان امام‏حسین علیه السلام همانند همهء امامان اهل بیت علیهم السلام ، به شیعیانشان توجّه فراوان و ویژه‏ای‏داشت؛ و می‏کوشید تا در شرایط سیاسی دشوار و حساس و مخاطره‏آمیز آن دوره، آنانصفحۀ ۲۴۲را از هر گزندی مصون بدارد و تا آن‏جا که می‏توانست تلاش می‏کرد تا آنان را از معرض ستم‏امویان، که قصد داشتند وجود شیعه را از صفحه جامعه اسلامی بردارد، به دور نگهدارد. اهتمام فراوان امام علیه السلام برای حفظ شیعه را می‏توان در سفارش‏های کلی به آنان، پس‏از صلح با معاویه، در دوران امام حسن علیه السلام و پس‏از شهادت وی، به روشنی کامل مشاهده‏کرد. مانند این سخن امام علیه السلام : پس به زمین بچسبید، اشخاص را پنهان کنید، عقایدتان راپوشیده بدارید و مواظب باشید[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱، حدیث شماره ۱۳ ] و این سخن که: همه مردان شما باید در خانه‏هایشان‏بنشینند[ - اخبار الطوال، ص ۲۱۱ ] همچنین ملاحظه می‏کنیم که گروه‏های شیعی را از جای جای سرزمین‏های‏اسلامی به حضور می‏پذیرد و بسیار می‏کوشد تا این دیدارها از چشم جاسوسان بنی امیه‏پنهان بماند. نیز آن حضرت تلاش داشت تا گروه‏های شیعی و بزرگانشان را در چارچوب‏التزام به صلح با معاویه نسبت به حقایق امور آگاه سازد و روح هدایت اهل بیت را که‏موجب تمرکز بخشیدن ایمان و معرفت در دل‏هایشان می‏گردید و ارتباط با امامشان راتقویت می‏کرد، و بر شکیبایی آنان در برابر سختی‏ها می‏افزود و منزلت امام در نزد خدارا به آنها می‏شناساند، در وجود آنان بدمد. نقل شده است که گروهی به حضور امام حسین علیه السلام رسیدند و گفتند: ای پسر رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، گروهی از ما نزد معاویه رفته‏اند و ما نزد شما آمده‏ایم. فرمود: بنابر این من‏پاداشی بیش از آنچه او به آنان می‏دهد به شما می‏دهم. گفتند: فدایت شویم، ما برای دینمان به حضور رسیدیم. گوید: در این هنگام سر را خم کرد و با سرانگشت بر زمین می‏کوفت، پس از درنگی‏طولانی سر بلند کرد و فرمود: کوتاه بگویم، کسی که ما را دوست بدارد، نباید به خاطرخویشاوندی میان ما و خودش و نه نیکی‏ای که به او رسانده‏ایم باشد، بلکه هر کس به‏خاطر خدا و پیامبرش ما را بیش‏تر دوست بدارد، در قیامت مانند این دو تا همراه مامی‏آید - و دو انگشتش را به هم نزدیک کرد - [ - بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۱۲۷-۱۲۸، حدیث ۱۱۸ ]صفحۀ ۲۴۳نقل شده است که آن حضرت فرمود: به خدا سوگند، بدبختی، تهیدستی و قتل به‏سوی کسی که ما را دوست بدارد، از دویدن اسبان تیزرو به‏سوی آبخور و سرازیر شدن وسیل به سوی آبگیر سریع‏تر است[ - بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۲۴۶، حدیث ۸۵ ] حبابه والبی گوید: از حسین بن علی علیه السلام شنیدم که فرمود: ما و شیعیان ما بر فطرتی‏هستیم که خدا محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بر آن برانگیخت و دیگر مردم از آن بی بهره‏اند[ - اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۳۱-۳۳۲، حدیث ۱۸۲ ] آن حضرت شیعیان اهل معرفت و دانش را تشویق می‏فرمود تا از برادران خویش که‏از دانش بی‏بهره‏اند و از خویشاوندانشان بریده‏اند سرپرستی کنند و آنان را ارشاد وهدایت نمایند و از تاریکی نادانی برهانند، چرا که اینان یتیمان آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستند. در این باره از ایشان سخنان شریفی نقل شده که از آن جمله است: «فضیلت‏سرپرستی کننده یتیم آل محمد - بریده از موالی و اسیر جهل - که او را از نادانی برهاند وآنچه را بر او مشتبه شده است برایش روشن کند، نسبت به سرپرستی کننده از یتیمی که‏نان و آبش می‏دهد. مانند برتری خورشید است بر ستاره سُها[ - الاحتجاج، ج ۱، ص ۷-۸ ] و این سخن که «هر کس یتیمی از ما را که به دلیل عدم دسترسی از ما بریده سرپرستی‏کند و به وسیله دانشی که از ما به او رسیده کمکش کند تا راهنمایی و هدایت گردد،خداوند عزوجل فرماید: ای بنده بزرگواری که برادرت را یاری دادی بزرگواری من بیش‏از توست، ای فرشتگان من به شمار هر حرفی که به او آموخته است هزار هزار قصر دربهشت به او بدهید و از دیگر نعمت‏ها نیز آنچه مناسب است بر آن بیفزایید[ - همان ] دلسوزی آن حضرت - صلوات الله علیه - نسبت به شیعیان از دلسوزی مادر به‏فرزندش بیش‏تر بود. در این باره اخبار بسیاری نقل شده است که نمونه‏هایی از آن را دراین‏جا نقل می‏کنیم: از صالح بن میثم نقل شده است که گفت: من و عبایه اسدی بر حبّابه والبی واردشدیم. عبایه به حبّابه گفت: این برادرزاده‏ات، میثم، است. گفت: به خدا سوگند، به حق‏صفحۀ ۲۴۴برادرزادهء من است. آیا می‏خواهید که حدیثی از حسین بن علی علیه السلام برایتان نقل کنم.گفتم: بلی. گفت: بر حسین علیه السلام وارد شدم و بر او سلام کردم. جواب سلامم را داد وخوشامد گفت. آن‏گاه فرمود: ای حبابه، چه چیزی سبب شده تا دیر دیر به دیدار ما آیی؟گفتم: چیزی جز بیماری نبوده است. فرمود: چه بیماری‏ای؟ گوید: نقابم را از روی بَرَص‏برداشتم. آن‏گاه امام علیه السلام دست بر بَرَص نهاد و دعا کرد و همچنان در حال دعا خواندن بودتا آن که دستش را برداشت و خداوند آن برص را شفا داد. آن‏گاه فرمود: ای حبابه، هیچ‏کس از این امّت جز ما و شیعیان ما بر دین ابراهیم نیست و دیگران از آن برکنارند[ - اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۳۲، حدیث ۱۸۳ ] یحیی بن امّ طویل گوید: نزد حسین علیه السلام بودیم که جوانی گریان بر او وارد شد.حضرت فرمود: چرا می‏گریی؟ گفت: مادرم همین ساعت مرد و وصیّت هم نکرده است.از او مالی مانده و به من امر کرده است پیش از آن که خبرش را به شما بدهم، هیچ‏دخالتی در کارش نکنم. حسین علیه السلام فرمود: برخیزید تا نزد این زن آزاده برویم. ماهمراهش برخاستیم و رفتیم تا به در خانه‏ای که زن در آن مرده بود، رسیدیم؛ و پارچه‏ای‏بر رویش کشیده بود. امام در مقابل خانه ایستاد و به درگاه خداوند دعا کرد که او را زنده‏کند تا هر چه دوست دارد وصیت کند. خداوند متعال او را زنده کرد. ناگهان زن در حالی‏که شهادتین بر زبانش جاری بود برخاست. آن‏گاه به امام علیه السلام نگاه کرد و گفت: سرورم به‏خانه درآی و امرت را به من بفرمای. امام حسین علیه السلام به بالش تکیه داد و فرمود: خدایت رحمت کند، وصیت کن. زن گفت:ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، اموالی در فلان جا و فلان جا دارم، یک سوّمش را برای شماقرار داده‏ام تا به هر یک از دوستانت که بخواهی بدهی. دوسوّم دیگر مال این پسر من‏است، اگر دانستی که او از موالی و دوستان شماست؛ و اگر مخالف بود، برای خودت‏بردار که مخالفان [شما] در مال مؤمنان حقی ندارند. آن‏گاه از امام خواست تا بر او نماز بخواند و تجهیزش را بر عهده گیرد؛ و پس از آن‏همچنان که بود مرده گشت[ - الخرائج والجرائح، ج ۱، ص ۲۴۵-۲۴۶، شماره ۱ ] از حسن بصری نقل شده است که گفت: حسین بن علی علیه السلام سروری زاهد، پارساصفحۀ ۲۴۵نیکوکار خیرخواه و نیک خو بود. روزی همراه یارانش به باغ خویش رفت و در آن باغ‏غلامی به نام صافی بود. چون به باغ نزدیک شد، غلام را دید که نیمی از قرص نان رابرای سگ می‏اندازد و نیمی را خودش می‏خورد، حسین علیه السلام از کار غلام به شگفت آمد.چون از خوردن فراغت یافت گفت: الحمد لله رب العالمین، پروردگارا بر من و سرورم‏ببخشای و به او برکت ببخش همان گونه که بر پدرانش برکت بخشیده‏ای، یا ارحم الراحمین. امام حسین علیه السلام برخاست و فریاد زد: یا صافی! غلام سراسیمه برخاست و گفت: ای‏سرور من و سرور مؤمنان تا روز قیامت، شما را ندیدم مرا ببخشید. حسین علیه السلام فرمود: مراحلال کن، ای صافی، من بدون اجازه به باغت درآمدم! صافی گفت: به فضل و کرم وبزرگواریت این سخن را می‏گویید! امام علیه السلام فرمود: دیدم که نصف قرص نان را برای سگ‏می‏اندازی و نصف دیگر را خودت می‏خوری، معنای این کار چیست؟ غلام گفت: سرورمن، هنگامی که من می‏خورم سگ به من می‏نگرد و من از نگاهش شرمگین می‏شوم. این‏سگ از باغ شما در برابر دشمنان نگهداری می‏کند. من غلام شمایم و این سگ نیز از آن‏شماست. ما هر دو از مال شما می‏خوریم. امام حسین علیه السلام گریست و فرمود: اگر چنین‏است تو به خاطر خدا آزادی؛ و هزار دینار نیز به او بخشید. غلام گفت: حال که مرا آزادکردید، می‏خواهم در باغتان بمانم. امام علیه السلام فرمود: کریم هرگاه سخنی گفت، سزاواراست که آن را عملی کند و به اثبات رساند. باغ را هم به تو بخشیدم. همان هنگامی که به‏باغ درآمدم و گفتم: مرا حلال کن که بدون اجازه به باغت وارد شدم، باغ و آنچه را که درآن است به تو بخشیدم، ولی یارانم را به خوردن میوه و رطب میهمان کن و آنان‏را به خاطرمن گرامی بدار، خداوند تو را روز قیامت گرامی بدارد و نیک خویی و نیک نظری‏ات رامبارک گرداند. غلام گفت: اگر شما باغ را به من بخشیدید من نیز آن را وقف یارانت کردم[ - مستدرک الوسائل، ج ۷، ص ۱۹۲-۱۹۳، باب ۱۷، حدیث شماره ۷، به نقل از مجمع البحرین در مناقب السبطین از ولی الله رضوی ]روایت یکم: ابن عساکر در مقدمه زندگانی امام حسین علیه السلام می‏نویسد: «و نزد معاویه رفت و درسپاهی که فرماندهیش با یزید بن معاویه بود، رهسپار جنگ قستنطنیه گشت[ - ترجمة الامام الحسین، ابن عساکر، ص ۵ ]صفحۀ ۲۵۸بدون شک کسی که اندک شناختی دربارهء شخصیت، ایستادگی و آگاهی سیدالشهدابه روزگار و اهل روزگارش، به ویژه معاویه و یزید، داشته باشد، نیازی به تحقیق درباره‏صحت و سند این روایت نمی‏بیند. با وجود این در این‏جا می‏گوییم: ابن عساکر تنها کسی است که روایت یاد شده را به‏طور مرسل نقل کرده است و حتی یک شاهد هر چند باخبری ضعیف هم نیاورده است. داستان جنگ قستنطنیه را ابن اثیر (الکامل فی التاریخ) در حوادث سال ۴۹ این گونه‏نقل کرده است: «در این سال، و گفته شده است که در سال پنجاه، معاویه سپاهی انبوه رابه جنگ با سرزمین روم فرستاد و سفیان بن عوف را فرمانده آنان ساخت و به پسرش یزیددستور داد که همراهشان‏به جنگ برود، اما او کاهلی کرد و عذر آورد و پدرش از او دست‏برداشت. مردم در این جنگ گرفتار گرسنگی و بیماری شدید شدند و یزید چنین سرود:ما إنْ أُبالی بِما لاََ قَتْ جُمُوعُهُمْ‏#بِالفَرْقَدُونَةِ مِنْ حُمََّی و من مُومِ‏ إذا اتکَأتُ عَلی الانماط مرتفعا#بِدَیْرِ مرانَ عندی ام کلثومِ از حصبه و تبی که گروه‏هایشان در فرقدونه بدان مبتلا شدند مرا چه باک و حال که در «دیر مران» بر سریرها تکیه داده باشم و ام کلثوم نزدم باشد. معاویه از شعر او آگاه شد و سوگند خورد که او باید در سرزمین روم به سفیان بپیونددتا هر چه به مردم رسیده است به او نیز برسد؛ یزید با گروهی که پدرش با وی همراه‏ساخت حرکت کرد. پسر عباس، پسر عمر، پسر زبیر و ابوایوب انصاری و دیگران وعبدالعزیز بن زراره کلابی نیز در این سپاه بودند... سپس یزید همراه سپاه به شام‏بازگشت؛ و ابوایوب انصاری در قستنطنیه درگذشت و نزدیک حصارش به خاک سپرده شد[ - الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۵۸-۴۵۹ ] بنابر این قدر متیقّن از متن ابن اثیر این است که یزید فرمانده و امیر این سپاه نبوده‏است و امام حسین علیه السلام در میان شرکت کنندگان در این جنگ حضور نداشته است! طبری در تاریخش بر عدم حضور امام حسین علیه السلام در این جنگ تأکید می‏ورزد، گرچه‏مدعی است که فرماندهی سپاه با یزید بوده است. او می‏گوید: در این سال جنگ یزید بن‏صفحۀ ۲۵۹معاویه با روم بود، تا آن که به قستنطنیه رسید و پسر عباس، پسر عمر و پسر زبیر وابوایوب انصاری به همراهش بودند[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۱۷۳ ] اما یعقوبی می‏گوید: معاویه پسرش، یزید، را به جنگ تابستانی فرستاد در حالی که‏سفیان بن سیف غامدی همراهش بود و پیشتر از او به سرزمین روم وارد شد. مسلمانان‏در روم گرفتار تب و آبله شدند. در آن هنگام ام کلثوم دختر عبدالله بن عامر زن یزید بن‏معاویه بود و یزید او را بسیار دوست می‏داشت..[ - تاریخ یعقوبی، ج ۱، ص ۱۶۶ ] تا آخر داستان. محکم‏ترین دلیل برای عدم حضور امام حسین علیه السلام در این جنگ که یزید نیزفرمانده‏اش نبود، این است که از فضل بن شاذان دربارهء ابوایوب انصاری (خالد بن زید)و جنگ او همراه معاویه علیه مشرکان پرسیدند و او گفت: این به خاطر نادانی و غفلتش‏بود. او با خود پنداشت کاری که می‏کند موجب تقویت اسلام و تضعیف شرک می‏گردد ومعاویه حقی بر او ندارد، با او بوده باشد یا نبوده باشد[ - اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ج ۱، ص ۱۷۷، شمارهء ۷۷ ] این تصریح صادره از سوی فضل‏بن شاذان - از یاران امام جواد، هادی و عسکری، و به قولی امام رضا علیه السلام - که از فقیهان ومتکلمان بزرگ شیعه در روزگار خویش بوده است، کاشف از عدم حضور امام حسین علیه السلام در این جنگ است. زیرا اگر فضل، نسبت به شرکت امام حسین علیه السلام در این جنگ آگاه‏می‏بود شرکت ابوایوب را بر وی عیب نمی‏گرفت. کسی نباید بگوید که این احتمال وجود دارد که فضل از شرکت ابوایوب انصاری خبرداشت ولی از شرکت امام حسین علیه السلام بی‏خبر بود. زیرا که منزلت علمی فضل این را ردمی‏کند، به ویژه آن که وی از یاران چند امام برحق بوده است، از این گذشته به طورطبیعی نمی‏توان تصور کرد که حضور ابوایوب انصاری در واقعه‏ای از حضور امام‏حسین علیه السلام مشهورتر و آشکارتر بوده باشد. این از یک سو، از سوی دیگر چنانچه امام در این جنگ شرکت کرده بود، این رویداداز مسلّمات مشهور تاریخ می‏گردید. زیرا که تبلیغات اموی، به ویژه در روزگار معاویه، اصفحۀ ۲۶۰روایت دوم: همچنین ابن عساکر گفته است: خبر داد ما را طاهر بن سهل بن بشر، خبر داد ما راابوالحسن علی بن حسن بن صرصری اجازتاً، خبر داد ما را ابومنصور طاهر بن عباس بن‏منصور مروزی عماری در مکّه، خبر داد ما را ابوالقاسم عبید الله بن محمد بن احمد بن‏جعفر سقطی در مکّه، خبر داد ما را اسحق بن محمد ابن اسحاق سوسی - خبر داد ما راابوعمر زاهد: خبر داد ما را علی بن محمد صائغ حدیث کرد مرا پدرم و گفت: اگر من حسین بن علی علیه السلام را با دو چشم ندیده باشم کور شوند و اگر با این گوش‏هایم‏از او نشنیده باشم کر شوند که او به دیدار معاویة بن ابی‏سفیان رفت و در روز جمعه که‏وی بر منبر ایستاده بود و خطبه می‏خواند بر او وارد شد. مردی از میان جماعت به او گفت: ای امیرالمؤمنین، به حسین بن علی اجازه بده تا برمنبر رود معاویه گفت: وای بر تو، بگذار تا افتخاراتم را برشمرم. آن‏گاه پس از حمد و ثنای‏الهی گفت: یا اباعبدالله از تو می‏پرسم، آیا من پسر بطحای مکّه نیستم؟ فرمود: به خدایی‏که جدّم را بشارت دهنده فرستاده چرا! گفت: یا اباعبدالله از تو می‏پرسم، آیا من خال‏المؤمنین (دایی مؤمنان) نیستم؟ فرمود: به خدایی که جدم را به رسالت فرستاد. چرا!گفت: یا اباعبدالله به خاطر خدا از تو می‏پرسم، آیا من کاتب وحی نیستم: گفت: به‏خدایی که جدم را بیم دهنده فرستاده است، چرا! آن‏گاه معاویه پایین آمد و حسین بن علی منبر رفت و خدای - عزّوجلّ - را چنان حمدو ثنایی گفت که نه گذشتگان گفته‏اند و نه آیندگان. سپس فرمود: حدیث کرد مرا پدرم اصفحۀ ۲۶۱جدم از جبرئیل از پروردگار - عزّوجلّ - که زیر ستون عرش برگ آس[ - آس: ریحان شامی، مورد، آس ] سبزی است و برآن نوشته است: لا اله الا الله محمد رسول الله. ای شیعه آل محمد، هیچ کس از شما درروز قیامت «لا اله الا الله» گویان نمی‏آید، مگر آن که خداوند او را به بهشت وارد می‏کند. گوید: سپس معاویة بن ابی سفیان گفت: ای اباعبدالله به خاطر خدا از تو می‏پرسم‏شیعیان آل محمد چه کسانی هستند؟ فرمود: آن‏هایی که به شیخین، ابوبکر و عمر، دشنام‏نمی‏دهند، به عثمان دشنام نمی‏دهند، به پدرم دشنام نمی‏دهند؛ و به تو نیز دشنام‏نمی‏دهند ای معاویه! آن‏گاه ابن عساکر می‏گوید: این حدیث ناشناخته‏ای است و اسنادش را به امام‏حسین علیه السلام متصل نمی‏بینم و خدا داناتر است[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، ج ۸، حدیث شماره ۶ ] علاوه بر این، علی بن محمد صائغ که در سند این روایت از پدرش روایت می‏کند، ازکسانی است که ابوبکر خطیب، طبق آنچه در میزان الاعتدال (ج ۳، ص ۱۵۳، شماره‏۵۹۲۴) و نیز در لسان المیزان (ج ۴، ص ۲۵۴، شماره ۶۹۱) آمده، او را ضعیف شمرده‏است. نیز در سند، افرادی مجهول هستند. مثل مروزی عماری (که در هیچ کدام ازکتاب‏های مشهور رجالی نامی از او نیامده است). بنابر این سند روایت اعتباری ندارد. اما متن روایت نیز به خاطر افترایی که نسبت به‏امام حسین علیه السلام در آن وجود دارد، ما را از پی‏جویی سندش بی‏نیاز می‏سازد. تا آن‏جا که‏خود ابن عساکر آن را نمی‏پذیرد؛ کسی که فراوان از روایت‏های مجهول غفلت می‏ورزد ویا از آن‏ها چشم می‏پوشد! آری، در متن روایت، عبارتی است که روایت‏های دیگری که نزد ماست آن را تأییدمی‏کند؛ یعنی آن بخشی که می‏گوید: لا اله الا الله، محمد رسول الله، ای شیعه آل محمد،هیچ کس از شما در روز قیامت لا اله الا الله گویان نمی‏آید مگر آن که خداوند او را بهصفحۀ ۲۶۲روایت سوم: عمر بن سُبینه گوید: یزید در روزگار پدرش به حجّ رفت، چون به مدینه رسید، به‏مجلس شراب نشست؛ و پسر عباس و حسین علیه السلام از او اجازه ورود خواستند. به او گفتندکه اگر بوی شراب به مشام ابن عباس برسد، آن را می‏شناسد، از این رو به حسین اجازه‏داد و او را مانع شد. چون حسین وارد شد بوی شراب و عطر را به هم آمیخته دید. گفت:این بوی شگفتی است، این چه عطری است؟ یزید گفت: عطری است که در شام ساخته‏می‏شود؛ و سپس جامی خواست و نوشید. پس از آن جامی دیگر خواست و گفت: به‏اباعبدالله بنوشان. در این هنگام حسین به او گفت: ای مرد، شرابت مال خودت، ما را به‏آنچه داری کاری نیست. پس از آن یزید خواند:الا یا صاح للعجب‏#دعوتک ثم لم تجب‏#الی الفتیات والشهوات‏#والصهباء والطرب‏#وباطیة مکللة#علیها سادة العرب‏#و فیهن التی تبلت‏#فؤادک ثم لم تتب ای همنشین شگفتا که تو را فرا خواندم و اجابت نکردی‏ صفحۀ ۲۶۳به سوی دخترکان و شهوترانی و شراب و شادمانی، به سوی بادیه‏های آراسته به زیورها که سروران عرب مشتاق آنند، و درون آن‏ها چیزی است که قلبت را می‏برد و آن‏گاه از توبه باز می‏مانی! آن‏گاه حسین برخاست و گفت: بلکه قلب تو بُریده شد، ای پسر معاویه! باری، ابن سُبیئه یا عمر بن سُبینه (چنان که در کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۱۷، آمده‏است) یا به احتمال سوم عمر بن سمینه، در کتاب‏های مشهور رجال زندگینامه‏ای ندارد.اما با این احتمال که عمر بن سفینه باشد، ذهبی در میزان الاعتدال درباره‏اش گفته است:«شناخته شده نیست... و بخاری گفته است که نسبت دادن به او مجهول است.[ - میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۲۰۱ ] بنابر این‏احتمال که وی عمر بن شیبه بوده باشد نیز ذهبی درباره‏اش در میزان الاعتدال گفته است‏که او «مجهول است»[ - نفس المصدر، ج ۳، ص ۲۰۵ ] اما از جهت محتوا، این روایت نیز ما را بی نیاز می‏کند که در تکذیبش نوع سند آن راپی جویی کنیم. زیرا بر فرض این که یزید واقعاً به حج رفته باشد، سفر او در سال‏های‏پایانی عمر پدرش، معاویه، بوده است و به احتمال زیاد پدرش پس از تلاش هایی که‏برای ولایتعهدیش کرد او را به حج فرستاد و با نیرنگ می‏خواست کاری کند که مردم‏دربارهء ایمان و صلاح و تقوای او سخن بگویند. و دلایل این حقیقت فراوان است، ازجمله این که معاویه پس از آهنگ گرفتن بیعت مردم برای یزید، از زیاد خواست که ازمسلمانان بصره بیعت بگیرد، و زیاد در پاسخش چنین نوشت: وقتی مردم را برای بیعت‏با یزید فرا بخوانیم چه خواهند گفت، در حالی که وی با سگ‏ها و بوزینه‏ها بازی می‏کند،لباس رنگی می‏پوشد، دایم الخمر است و به مجلس طرب و دف نوازی می‏رود؛ و این درشرایطی است که کسانی چون حسین بن علی، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبیر، وعبدالله بن عمر در میان مردم حضور دارند. ولی تو به او دستور بده تا مدت یک یا دو سال خود را به اخلاق اینان بیاراید، شایدبتوانیم کارهای بد او را بر مردم بپوشانیم[ - تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۰ ]صفحۀ ۲۶۴این نشان آن است که آراسته شدن یزید به مظاهر دیانت در زندگی یک نیرنگ وبه‏منظور فراهم ساختن مقدمات گرفتن بیعت ولایتعهدی وی بوده است؛ و این نبوده‏است مگر پس از وفات امام حسن یعنی در فصل پایانی زندگانی معاویه. یعقوبی در تاریخش تصریح می‏کند که یزید در سال ۵۱ هجری حجّ را سرپرستی‏کرد[- تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۳۹ ] ابن اثی[ - الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۹۰ ] و طبری[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۱۳ ] نیز هر دو در تاریخ هایشان این موضوع را آورده‏اند. در این دوران فسق و فجور یزید، به دلیل همین متن پاسخ زیاد به معاویه، آشکارتر ازآن بود که از دید بسیاری از مردم پنهان بماند، پس چگونه بر حسین بن علی می‏تواندپوشیده بماند؟! در همین دوران امام حسین علیه السلام معاویه را به خاطر یزید مورد خطاب قرار داد وفرمود: آنچه را که درباره کامل شدن یزید و سیاستمداری او برای امّت محمّد نوشته‏بودی دانستم، تو قصد داری که مردم را درباره یزید به اشتباه بیندازی، گویی که‏پرده‏نشین یا غایبی را توصیف و تمجید می‏کنی یا از کسی سخن می‏گویی که تنها خودت‏از او خبر داری. یزید، خود آینه اندیشه خویش است. او را از این که سگ‏ها را به جان هم‏بیندازد و کبوتران را پرواز دهد و با زن‏های خواننده خوش بگذراند، باز دار تا او را یاورخویش ببینی و دست از این کوشش‏ها بردار..[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۱۸۷ ] اگر چنین است، چگونه می‏توان باور کرد که امام حسین در مدینه از یزید اجازه ورودخواسته باشد، در حالی که نسبت به فسق و فجور او آگاهی کامل داشته است. آیا رفتن نزد یزید و همنشینی با او به معنای تایید و پشتیبانی او نیست؟ و چگونه این‏امر با مخالفت شدید امام علیه السلام با معاویه در مسأله بیعت با یزید سازگار است؟! این کاری است که یک مؤمن عادی هم آن را انجام نمی‏دهد و پیامدهای سیاسی واجتماعی آن را درک می‏کند، تا چه رسد به امام حسین علیه السلام ، که به معنادار بودن همهءحرکات و سکناتش برای امّت واقف است. صفحۀ ۲۶۵از این گذشته، چگونه یزید در حضور امام حسین علیه السلام جرأت چنین کاری را کرده‏است - به فرض این که واقعاً با هم جمع شده باشند - به ویژه آن که سفر یزید به مکّه ومدینه برای اظهار دیانت صلاح و ابراز لیاقت برای خلافت بود؟ مورخ مصری، شیخ عبدالوهاب النجار در حاشیه «الکامل فی التاریخ» دربارهء این‏روایت نوشته است: من معتقدم که این ابیات ساختگی و بی پایه است؛ و یزید آن اندازه‏ابله نبود که چنین کاری را نزد امام حسین علیه السلام انجام دهد و آن را توجیه نیز بکند. از جهت‏دیگر که بنگریم، معاویه از آن رو پسرش را به سرپرستی حج فرستاد تا آوازه‏ای نیک از اوشایع شود و او را به دین و تقوا وصف کنند. بنابر این شک نداریم که یزید در حج خویش‏وقار به خرج می‏داده و به شعایر دینی اظهار پایبندی می‏کرده و این با روایت یاد شده‏مخالف است. بهترین کار را ابن جریر (طبری) کرده است که از نقل آن چشم پوشیده‏است. شاید هم این روایت در روزگار پس از او جعل شده باشد[ - الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۱۷ (ادارة الطباعة المنیریه، مصر، چاپ نخست) ]روایت چهارم: خبر داد ما را محمد بن ابی الازهر، گفت: حدیث کرد ما را زبیر، گفت: حدیث کرد مارا ابوزید عمر بن شُبّه، گفت: حدیث کرد ما را سعید بن عامر صبعی، از جویریة بن اسماءگفت: هنگامی که معاویه آهنگ گرفتن بیعت برای پسرش، یزید را کرد، به مروان،عاملش بر مدینه، نوشت؛ و او پس از خواندن نامه معاویه گفت: امیرالمؤمنین پیر وفرتوت شده است و بیم آن دارد که مرگش فرا برسد و مردم را مانند گله بدون چوپان‏بگذارد. از این رو دوست دارد که کسی را معرفی و پیشوایی تعیین کند. گفتند: خداوند امیرالمؤمنین را موفّق و استوار بدارد. باید چنین کند! مروان به معاویه‏نوشت و او پاسخ داد که از یزید نام ببرد! گوید مروان نامه را برای مردم خواند و از یزید نام برد. در این هنگام عبدالرحمن‏ابی‏بکر برخاست و گفت: دروغ گفتی ای مروان و معاویه هم با تو دروغ گفت. چنین‏چیزی نمی‏شود سنّت رومیان را در میان ما مگذارید که هرگاه هِرَقْلی بمیرد، هِرَقْلی به‏جای او می‏نشیند! صفحۀ ۲۶۶مروان گفت: این کسی است که به پدر و مادرش گفت: «اف بر شما آیا به من وعده‏می‏دهید که از گورم برخیزانند.» گوید: چون عایشه این را شنید گفت: این حرف را پسر صدّیق می‏گوید؟ مرا بپوشانید.چون او را پوشاندند، گفت: ای مروان به خدا سوگند. دروغ گفتی. این مردی است که‏نسب او شناخته شده است. گوید: مروان این را برای معاویه نوشت و او به راه افتاد، چون به مدینه نزدیک شدمردم به استقبالش رفتند، در حالی که عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر، حسین بن علی وعبدالرحمن بن ابی‏بکر - رضوان الله علیهم - در میانشان بودند. معاویه رو به عبدالرحمن بن ابوبکر کرد و او را دشنام داد و گفت: خوش نیامدی! حسین بن علی علیه السلام که داخل شد، معاویه گفت: خوش نیامدی، شتری قربانی که خون‏رنگین او را خداوند می‏ریزد! چون ابن زبیر وارد شد، گفت: خوش نیامدی، ای سوسماری که آهسته در لانه‏ات‏می‏خزی و سرت را زیر دمت می‏گذاری! چون عبدالله بن عمر درآمد گفت: خوش نیامدی؛ و او را دشنام داد. او گفت من‏سزاوار چنین سخنانی نیستم. گفت: هستی؛ و سزاوار بدتر از آنی! گوید: پس از آن معاویه وارد مدینه شد و در آن‏جا ماند. این چهار تن به عمره رفتند.چون موسم حج فرا رسید، معاویه عازم گزاردن حج شد. آن چهار تن با یکدیگر گفتند: شاید پشیمان شده باشد؛ و به استقبالش رفتند. گوید:چون پسر عمر وارد شد معاویه گفت: ای پسر فاروق، خوش آمدی، برای ابوعبدالرحمن‏مرکبی بیاورید! و به پسر زبیر گفت: ای پسر حواری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوش آمدی، برایش‏مرکبی بیاورید؛ و به حسین گفت: ای پسر رسول خدا، خوش آمدی، برایش مرکبی بیاورید! معاویه پیوسته در مقابل چشم مردم با آنان مهربانی می‏کرد و اجازه و شفاعتشان رانیکو می‏داشت. گوید: آن‏گاه در پی آنان فرستاد؛ و آنان به یکدیگر گفتند: چه کسی با او صحبت‏می‏کند. رو به حسین کردند و او نپذیرفت. پس به پسر زبیر گفتند: بیا و تو رئیس ما باش.صفحۀ ۲۶۷گفت: به شرط آن که به من پیمان الهی بدهید که هر چه گفتم از من پیروی کنید! گوید: پس یک‏یک از آنان پیمان‏گرفت و از پسر عمر به‏پیمانی کم‏تر از دو دوستش رضایت‏داد. آن‏گاه نزد معاویه رفتند. وی آنان را بر بیعت با یزید فرا خواند و آنان سکوت کردند. گفت: پاسخم را بدهید، باز سکوت کردند. گفت: پاسخم را بدهید، باز سکوت کردند. آن‏گاه به پسر زبیر گفت: تو که رئیس آن‏هایی پاسخی بگو! گفت: یکی از این سه پیشنهاد ما را بپذیر! - : باری چاره در سه راه است. - : یا چنان کن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کرد! - : چه کرد؟ - : هیچ کس را به جانشینی برنگزید! - : و دیگر؟ - : یا چنان کن که ابوبکر کرد. - : چه کرد؟! - : او مردی از قریش برگزید و ولایت را به او سپرد. - : و دیگر؟ - : یا چنان کن که عمر بن خطاب کرد. - : چه کرد؟ - : آن را میان شش تن از قریش به شور گذاشت. - : آیا گوش می‏دهید!؟ من شما را نسبت به خودم چنان عادتی داده‏ام که دوست‏ندارم پیش از آن که بگویم شما را از آن منع کنم. اگر تا کنون هرگاه سخنی گفته‏ام و شما برمن اعتراض کرده پاسخم را داده‏اید اینک من برمی‏خیزم و گفتاری ایراد می‏کنم و از شمامی‏خواهم که تا پایان گفتارم بر من اعتراض نکنید. اگر راست گفتم، راستی‏ام بر عهده من‏است و اگر دروغ گفتم، دروغم بر عهده من است. به خدا سوگند هر کدامتان که میان‏سخنم چیزی بگوید گردنش را می‏زنم. صفحۀ ۲۶۸سپس بر سر هر کدام، دو تن را گماشت که سخن نگوید. آن‏گاه به خطبه ایستاد و گفت: عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر، حسین بن علی وعبدالرحمن بن ابی‏بکر بیعت کرده‏اند، شما هم بیعت کنید. به دنبال آن مردم برای بیعت‏کردن سوی او هجوم آوردند. همین که از بیعت فراغت یافت، بر اسب خویش سوار شدو سوی شام تاخت و آنان را ترک گفت. پس از آن مردم به سوی آن چهار تن آمدند؛ و آنهارا سرزنش می‏کردند! گفتند: به خدا سوگند ما بیعت نکرده‏ایم، ولی او آنچه خواست با ما رفتار کرد[ - کتاب الامالی (النوادر منه)، ابوعلی قالی، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ج ۳، ص ۱۷۵ - ۱۷۶ ] ابن اثیر نیز با اندکی تفاوت به طور مرسل در کتاب الکامل فی التاریخ خویش آن رانقل کرده است[ - الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۵۰۸ - ۵۱۱ ] در آن‏جا آمده است که سرانجام معاویه به ابن زبیر گفت: آیا جز این هم‏سخنی داری؟ گفت: نه سپس گفت: و شما. گفتند: سخن ما، سخن اوست! ابن قتیبه نیز به‏طور مرسل و با تفاوتی اندک در کتاب الامامة والسیاسة آن را نقل کرده است[ - الامامة والسیاسة، ج ۱، ص ۱۹۰ - ۱۹۱ ] در مناقشه سند روایت همین بس که بگوییم، روایت کننده‏ای که سند روایت به اومی‏رسد، جویریة بن اسماء است که امام جعفر صادق علیه السلام درباره‏اش می‏فرماید: «اماجویریة زندیقی است که هرگز رستگار نمی‏شود.[ - اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ج ۲، ص ۷۰۰، شماره ۷۴۲ ] نخستین راوی سند این روایت، محمد بن ابی الازهر است که ذهبی در زندگینامه‏اش‏گفته‏است: از زبیر بن بکار نقل می‏شود که او ضعیف و ترک شده و متهم‏است و گفته شده‏است که او به دروغ‏گویی متهم است. خطیب گفته است: او احادیثی را جعل کرده است[ - میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۳۵ - دارالفکر ] بنابر این، روایت از نظر سند بی اعتبار است. اما متن روایت در بردارنده چیزی است‏که ساحت مقدس امام حسین علیه السلام از آن به دور و منزه است. از قبیل سکوت آن حضرت‏در برابر اهانتی که معاویه هنگام دیدار با ایشان در آستانه ورود به مدینه نسبت به آن‏حضرت روا داشت و آن طور که این روایت گمان می‏برد، گفت: خوش نیامدی، در حالیصفحۀ ۲۶۹که امام حسین علیه السلام صاحب شعار هیهات منا الذلّه است. یا از قبیل این که کار را به پسر زبیر واگذاردند تا سخنگوی بزرگان مخالفان باشد، درحالی که امام حسین علیه السلام می‏دانست که پسر زبیر کیست و انگیزه‏های مخالفتش چیست! واز انحراف اعتقادش خبر داشت! و دیدگاهش را دربارهء اهل بیت علیهم السلام و دربارهء قضیه‏خلافت، که در اصل پایه احتجاج او با معاویه را تشکیل می‏داد، می‏دانست. چگونه ممکن است امام حسین علیه السلام ، سخن ابن زبیر را مبنی بر این که پیامبر خدا ازدنیا رفت و هیچ کس را به جانشینی برنگزید، تأیید کند. آیا تأیید این سخن، اقرار همان مغالطه‏ای که خلافت بدان وسیله غصب شد وچشم‏پوشی بر اصل اعتقاد به خلافت منصوص علی علیه السلام نیست!؟ از این گذشته، امام علیه السلام کسی نیست که جرأت و قدرت و بلاغت سخن گفتن با معاویه‏را در آنچه حق است، نداشته باشد. همهء موضع‏گیری‏های امام با معاویه گواه جرأت امام‏در استواری بر حق و امر به معروف و نهی از منکر است. صفحۀ ۲۷۱۱ - نقشه نظامی برای حفاظت جان امام علیه السلام امام علیه السلام هنگامی که عازم دیدار با ولید بن عتبه گشت، احتیاط کرد و گروهی کافی اصفحۀ ۳۰۵مردان مسلح خویش (به روایت الفتوح، سی مرد از خاندان و موالی و شیعیانش) را باخود برد تا از توطئه بنی‏امیه برای ترور آن حضرت در مقر ولید بن عتبه جلوگیری کند.یعنی همان جایی که طبق آنچه در روایت شیخ مفید آمده است از دیدگاه امام ناامن بود.به ویژه آن که اموی‏ها می‏دانستند که امام حسین علیه السلام برای قیام و شورش علیه آنان در پی‏شرایط و فرصت مناسب است[ - در فصل نخست زیر عنوان «اخبار مربوط به کشتن آن حضرت» به تفصیل گفتیم که در آن دوران اخباری دربارهء آشوب‏هاو فتنه‏ها از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، امیرالمؤمنین و خود امام حسین علیه السلام میان مردم دهان به دهان می‏گشت مبنی بر این که حسین علیه السلام با گروهی از برگزیدگان از یارانش در کربلا از زمین عراق کشته می‏شود و قاتل او هم یزید است. بلکه اصحاب علی علیه السلام هرگاه عمر سعد به مسجد می‏آمد با اشاره به او می‏گفتند: این کشنده حسین بن علی است. تا آن‏جا که عمر شکایت این موضوع را به خود امام حسین علیه السلام برد؛ و بر پژوهشگران پوشیده نیست که اموی‏ها به عنوان بخشی از جریان نفاق به چنین اخباری توجّه بسیار زیادی داشتند ] و دلیل انتخاب متارکه موقت حضرت با معاویه در دوره‏زندگی وی به عللی که به شخصیت معاویه مربوط بوده است، بر می‏گردد و ما در این باره‏در بحث‏های پیشین به تفصیل سخن گفتیم. مروان بن حکم در این دیدار این آگاهی و پذیرش واقعیت را به روایت الفتوح این‏گونه بروز می‏دهد «به خدا سوگند که بر تو و بر امیرالمؤمنین خروج خواهند کرد» و این‏سخن او (به روایت ارشاد) «به خدا سوگند اگر هم اینک حسین از تو جدا شود و با اوبیعت نکند دیگر هرگز به چنین فرصتی دست نخواهی یافت تا آن که کشتار میان شما وآنان فراوان گردد»، از این آگاهی پرده برداشت. بنابراین بسیار احتمال داشت که حکومت اموی، برای خاموش‏ساختن شعله‏های انقلاب‏پیش‏از برافروخته شدن و فراگیر گشتن، امام راترور کند و همچنین از این امکان برخورداربود که این کار را در مدینه یا مکّه، چنانکه در اثنای بحث خواهد آمد، به اجرا درآورد. پس از قتل امام در مقرّ والی در تاریکی پس از نیمه شب - بر فرض موفقیت‏آمیز بودن‏عملیات ترور - ، حکومت اموی می‏توانست که به ویژه برای گمراه سازی بنی‏هاشم و نیزعموم مردم داستانی دروغین بسازد و بی گناهی را به قتل آن حضرت متهم کند. سپس درچارچوب یک جنگ و گریز ساختگی، خودش آن متهم را به قتل برساند؛ و از این میان بهصفحۀ ۳۰۶۲ - دلیل تقاضای بیعت علنی امام علیه السلام همچنین در این دیدار مشاهده می‏شود که امام با روشی حکیمانه و مطمئن هنگام‏تقاضای والی برای بیعت با یزید - طبق آنچه در نقل الفتوح آمده است - فرمود: «کسی چون من پنهانی بیعت نمی‏کند. من دوست دارم که بیعت آشکار و در حضورمردم باشد؛ چون فردا فرا رسید و مردم را به بیعت فراخواندی، مرا نیز دعوت کن تا کاریکی باشد.» در حالی که بر هیچ انسان آگاهی پوشیده نیست که امام هر چند که میان‏اجتماع مردم در مسجد هم حضور می‏یافت با یزید بیعت نمی‏کرد. آیا او همان کسی‏نیست که به برادرش محمد حنفیه گفت: «ای برادر، به خدا سوگند اگر در دنیا هیچ ملجأ وپناهگاهی هم نباشد هرگز با یزید بن معاویه بیعت نمی‏کنم». در این صورت هدف مورد نظر امام از ارائه چنین پیشنهادی چه بود؟ آیا دلیل درخواست‏امام این بود که از تنگنای دعوت والی برای بیعت با یزید در این دیدار برهد؛ و به امیددست یافتن به فرصتی وسیع‏تر برای رهایی از این گرفتاری، کوشید تا آن را به تأخیر افکند!؟ اگر یادآور شویم که اولاً امام نه پنهانی و نه آشکارا با یزید بیعت نمی‏کرد و ثانیاً، احتیاطهای‏لازم را با گماردن نیروی نظامی کافی بر در خانه برای هر گونه پیش آمد ناخوشایندی‏انجام داد؛ و ثالثاً در پایان این دیدار محال بودن بیعت خود با یزید را اعلام داشت و فرمود:«کسی چون من با یزید بیعت نمی‏کند»، بلکه در پایان همین دیدار قیام و خروج خویش رااعلام داشت و فرمود:«لیکن ما و شما شب را به صبح می‏بریم و می‏نگریم و می‏نگرید کهصفحۀ ۳۰۷۳ - مروان و هدف دوگانه مروان بن حکم در گفت و گوی مشورتی پیش از دیدار و نیز در گفت و گوی هنگام‏دیدار، شیطانی بود که می‏کوشید تا با یک تیر دو نشان بزند. زیرا از سویی به دلیل کینه ودشمنی نسبت به اهل بیت قتل امام را آرزو می‏کرد و از سوی دیگر آرزو داشت که این‏جنایت را ولید مرتکب شود تا این که در مدینه، به ویژه، و در سرزمین‏های اسلامیصفحۀ ۳۰۸به‏طور عام فتنه بزرگی برپا شود که کم‏ترین نتیجه آن عزل ولید از منصب والیگری مدینه‏باشد. همهء این‏ها از روی حسد و کینه نسبت به ولید بود که منصب کارگزاری مدینه را به‏جای او اشغال کرده بود. معنای این سخن این نیست که مروان با این کار از دوستی با امویان خارج شده بود.بلکه او می‏دید که این هر دو خواسته در راستای مصلحت حکومت اموی است: یکی ازآن‏ها امویان را از دست نیرومندترین دشمنشان یعنی امام حسین علیه السلام می‏رهانید و دیگری‏اموی ناتوانی را که در نظر مروان به قاطعیتی مطلوب نیاز داشت، برکنار می‏کرد. مروان بر استواری خود در دوستی با بنی‏امیه در دیدارش با امام حسین علیه السلام در صبح‏روز بعد تأکید کرد و بار دیگر از امام علیه السلام خواست که با یزید بیعت کند؛ همان طور که‏تهدید امام علیه السلام را در صورت بیعت نکردن نیز تکرار کرد. روایت می‏گوید: فردای آن روز امام حسین علیه السلام برای آگاهی از اوضاع از خانه بیرون‏رفت و به ناگاه در راه با مروان حکم برخورد کرد. مروان گفت: اباعبدالله من خیرخواه توام، بیا و از من اطاعت کن تا هدایت وراهنمایی شوی! حسین علیه السلام گفت: خیرخواهی تو کدام است؟ بگو تا بشنوم! مروان گفت: به فرمان من با امیرالمؤمنین یزید بیعت کن که خیر دنیا و دین تو در این‏کار است. حسین علیه السلام کلمه استرجاع به زبان آورد و فرمود: انا للّه وانا الیه راجعون، هرگاه که‏امّت به حکمرانی چون یزید مبتلا شود باید فاتحه اسلام را خواند. آن‏گاه رو به مروان کرد و گفت: وای بر تو! آیا مرا به بیعت با یزید فرمان می‏دهی؟ درحالی که او مردی است فاسق! ای پر لغزش، گزاف گفتی. من تو را بر این سخن نکوهش‏نمی‏کنم. چرا که تو همان لعنت شده‏ای هستی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تو را در پشت پدرت حکم‏بن ابی العاص لعنت کرد. از لعنت شده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، انتظاری جز دعوت کردن به‏بیعت یزید نمی‏رود. صفحۀ ۳۰۹آن‏گاه فرمود: ای دشمن خدا از من دور شو که ما خاندان رسول خداییم. حق در میان‏ماست و زبان ما به حق گویاست. من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: «خلافت برخاندان ابوسفیان و آزادشدگانِ فرزندان آزاد شده حرام است. پس هرگاه که معاویه را برمنبرم دیدید، شکم او را پاره کنید.» به خدا سوگند مردم او را بر منبر جدّ من دیدند وآنچه را که فرموده بود عمل نکردند و خداوند آنان را به یزید - که خداوند عذابش را درآتش افزون کند - گرفتار کرد. مروان از سخن حسین به خشم آمد و گفت: به خدا سوگند دست از تو برندارم تا آنکه‏با خواری با یزید بن معاویه بیعت کنی. شما خاندان ابوتراب پرگو هستید و دل‏هایتان ازکینه خاندان ابوسفیان پر است؛ و حق دارید که با آنان دشمنی بورزید و آنان نیز حق دارندکه با شما دشمنی بورزند. آن‏گاه حسین علیه السلام گفت: وای بر تو ای مروان، از من دور شو که تو پلیدی و ما خاندان‏پاک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستیم که خداوند عزوجل بر پیامبرش آیه نازل کرد و فرمود: «اِنَّما یُریِِدُ اللََّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیِِراً[ - خدا فقط می‏خواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.[احزاب(۳۳)، آیهء ۳۳] ] مروان سرش را به زیر افکند و چیزی نگفت. آن‏گاه امام حسین علیه السلام فرمود: ای پسر کبود چشم، مژده باد تو را به هر آنچه از رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوش نمی‏داری، در آن روزی که نزد پروردگار حاضر شوی و جدّم درباره‏حق من و حق [ادعایی‏] یزید از تو بازخواست کند. مروان خشمناک رفت تا به خانهء ولید بن عتبه درآمد و آنچه را که از حسین بن علی‏شنیده بود گزارش داد[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۶-۱۷ ]۴ - شخصیت ولید بن عتبه همچنین از ظاهر گفت و گوی مشورتی میان ولید بن عتبه و مروان بن حکم، پیش ازاجتماع با امام علیه السلام و در گفت و گوی ولید با امام در اثنای دیدار، دیده می‏شود که ولید بنصفحۀ ۳۱۰عتبه از شخصیت‏های متمایز اموی است که دوستی اهل بیت و به ویژه امام حسین علیه السلام رادر دل نهفته دارد. اینکه پس از خواندن نامه نخست یزید، مبنی بر سخت‏گیری نسبت به امام برای‏بیعت می‏گوید: انا لله وانا الیه راجعون، ای وای بر ولید بن عتبه، چه کسی او را به این‏حکومت وارد ساخت مرا با حسین، پسر فاطمه، چه کار؟ و اینکه در برابر مروان‏می‏گوید: «ای کاش ولید زاده نشده بود و نامی از او برده نمی‏شد» و اینکه به مروان گفت:«کسی چون حسین خدعه نمی‏ورزد و چیزی را که بعد عمل نکند نمی‏گوید» و همچنین‏این سخنش که «وای بر تو، مرا به کشتن حسین وا می‏داری، در حالی که با کشتن او دین ودنیایم را از دست می‏دهم، به خدا سوگند اگر همهء دنیا را به من بدهند دوست ندارم که‏قاتل حسین بن علی، پسر فاطمه، باشم. به خدا سوگند گمان ندارم کسی حسین بن علی‏را بکشد، جز این که در قیامت میزان او نزد خداوند سبک است و خداوند او را پاکیزه‏نمی‏گرداند و برایش عذابی دردناک است»؛ و اینکه هنگام رسیدن نامه دوم یزید مبنی برفرستادن سر امام حسین همراه جواب، گفت: «نه به خدا سوگند، خدا نکند که من کشنده‏حسین بن علی باشم؛ و اگر یزید دنیا را یکسره به من بدهد، پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را نمی‏کشم»[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۸ ] و این سخن وی هنگامی که پنداشت امام علیه السلام از مدینه بیرون رفته است:«خدای عزوجل را سپاس که مرا به خون حسین بن علی مؤاخذه نخواهد کرد»[ - همان ] همه وهمه نشان می‏دهد که ولید بن عتبه نسبت به امام حسین علیه السلام معرفت و محبّت داشت. این‏سخنان، گویای آن است که آنچه موجب درگیری میان ترس از خدا و محبت اهل بیت ومیان اجرای فرمان یزید - که به گفته خودش دین و دنیای او را می‏برد - در درون او شده‏بود، اثر اندک دیانت در قلب وی بود. اما نقل‏های دیگری وجود دارد که دلالتی به خلاف این دارد؛ و تأکید می‏ورزد که ولیدبن عتبه با اخلاص تمام در خدمت حکومت اموی بود. حتی اگر این خدمت ایجاب کندصفحۀ ۳۱۱که با امام درشت‏گویی و بی‏ادبی کند؛ چنان که از این نقل برمی‏آید: «ولید با حسین بن‏علی به درشتی سخن گفت[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، ص ۲۰۰، حدیث ۲۵۵ ] یا این که این خدمت در قالب تهدید امام به کشتن باشد،چنان که در عمل نیز روی داد؛ آن‏گاه اهل عراق را از دیدار با امام علیه السلام منع کرد و در پاسخ‏خطاب توبیخ‏آمیز امام علیه السلام که فرمود:«ای کسی که به خویشتن ستم روا می‏داری و نسبت‏به پروردگارت عصیان می‏ورزی، چرا میان من و این مردمی که حقی را که تو و عمویت ازمن نشناخته‏اید، شناخته‏اند مانع می‏شوی.»، گفت:«کاش بردباری ما نسبت به تو خشم‏دیگران را بر تو برنینگیزد، تا آن‏گاه که دست تو آرام باشد، گناه زبانت قابل بخشش است. اگر می‏دانستی که پس از ما چه روی خواهد داد، همان طور که نسبت به ما دشمنی‏می‏ورزیدی، ما را دوست می‏داشتی»[ - انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۶، حدیث ۱۵ ] از مجموعه آنچه دربارهء ولید، در مقام والیگری مدینه، گفته شد به یک نتیجه‏گیری‏کلی می‏توان رسید و آن این است که ولید بن عتبه به دلیل وابستگی قبیله‏ای به امویان،نهایت اخلاص را نسبت به حکومت بنی امیه دارا بود و حریصانه می‏کوشید تا بنی‏امیه رابر دیگران برتری بخشد؛ و این با قائل بودن به منزلت خاص اهل بیت در نزد خداوندمنافاتی ندارد. بنابراین در میان بنی‏امیه نیز افرادی با چنین شخصیتی بوده‏اند که به دلیل‏وابستگی به آن‏ها با تمام توان در پیشبرد و خدمت به منافعشان می‏کوشیدند؛ و در همان‏هنگام آرزو می‏کردند که با بنی‏امیه به ویژه اهل بیت برخورد نداشته باشند؛ و از خداوندمی‏خواستند که آنان را در چنین موضعی قرار ندهد و ولید از این قبیل بود. ولی اینان در گرفتاری‏های سخت همچنان غیر قابل اطمنیان بودند و در حالت ضعف‏روحی و طغیان دوگانگی شخصیت، برای اجرای فرامین حاکمان سرکش بدترین جرایم‏را هم به اجرا درمی‏آوردند. از این روست که می‏بینیم امام علیه السلام به آن دسته از مردانش که بر در خانه ولید می‏گماردتا در صورت نیاز مداخله کنند، او را نامطمئن معرفی می‏کند و می‏فرماید: «ولید در اینصفحۀ ۳۱۲هنگام مرا فراخوانده است و از این که مرا به کاری [ناخوشایند] وادارد، ایمن نیستم و اوغیر قابل اطمینان است...[ - ارشاد، ص ۲۲۱ ] علاوه بر این همچنین می‏توان گفت که ولید در طول دوران زمامداری خود در روزگارمعاویه، با مشکلی جدّی رو به رو نشد، زیرا معاویه نیز همانند ولید دوست می‏داشت که‏کارهای مشکل را در وهلهء نخست با مدارا و نرمی و زیرکی حل کند و در مواقع لازم نیزشکیبایی بورزد. ولی پس از مرگ معاویه، ولید در اداره امور با مشکلی اساسی و بزرگ‏روبه رو گردید؛ و آن این بود که فرمان‏ها و راه‏حل‏هایی که برای مشکلات از سوی یزیدارائه می‏شد، به خلاف شیوه‏های موفقیت‏آمیز مدیریتی و حکومتی و با شتاب، استبدادو سختگیری همراه بود؛ و این امر ولید را در اجرای فرامین سختگیرانه‏ای که برای اوصادر می‏شد، به ویژه در دشوارترین موضوع‏ها یعنی بیعت گرفتن از امام حسین علیه السلام درتنگنای بسیار شدید قرار داد. از ظاهر متون تاریخی چنین برمی‏آید که ولید، مشکل را با روشی که خودمی‏خواست و با گونه‏ای مدارا و مهربانی و هوشمندی حل کرد - نه آن طور که یزیدمی‏خواست - و بر امام علیه السلام سخت نگرفت. همان طور که نقشه کشید و در راستای طرح‏دور نگهداشتن مردم از امام علیه السلام ، تا هنگام خروج آن حضرت از مدینه خبر مرگ معاویه راپوشیده نگه داشت. زیرا که تاریخ‏های معتبر همان‏طور که پیش از این گفتیم، گزارشی‏دربارهء تشکیل یک اجتماع همگانی در مدینه برای بیعت نقل نکرده است. این راهی بودکه ولید به خلاف فرمان‏های تند و سختگیرانه یزید پیمود. همین امر کینه یزید رابرانگیخت و پس از بیرون رفتن امام علیه السلام از مدینه، بلافاصله او را عزل کرد و عمرو بن‏سعید اشدق را به والیگری شهر گماشت. در این‏جا ناچاریم تا یک نکته مهم تاریخی را ثبت کنیم و آن این است که: رفتار توأم با نرمی و مدارای ولید با امام حسین علیه السلام و پرهیز او از ایجاد تنگنا وسختگیری با آن حضرت، از عواملی بود که امام علیه السلام را کمک کرد تا با کاروانی از خانوادهصفحۀ ۳۱۳۵ - همگام با نخستین عامل انقلاب حسینی نخستین عامل از عوامل قیام مقدس حسینی، عامل خودداری از بیعت با یزید بود که امام‏حسین علیه السلام آن را در دوران تلاش معاویه برای گرفتن بیعت برای ولایتعهدی یزید، اعلام کرد. قاطعیت امام در خودداری از بیعت با یزید از روز نخست تا هنگامی که یزید به‏حکومت رسید، همان بود که بود و هیچ گونه تزلزل یا ضعفی در آن راه نیافت. معاویه از موضعگیری قاطعانه امام در خودداری از بیعت چشم پوشیده بود، زیراترجیح می‏داد وضعیت متارکه با امام حفظ گردد؛ و به همان دلایلی که پیش از این گفتیم‏از مزاحمت برای امام و برانگیختن آن حضرت پرهیز داشت. با آن که امام مخالفت قاطع خود را از بیعت با یزید در دوران معاویه اعلام کرده بود،عامل خودداری از بیعت در دوران معاویه، موجب آغاز انقلاب حسینی نگشت زیرا ازسویی امام علیه السلام نیز به همان دلایلی که زیر عنوان «چرا امام در دوران معاویه قیام نکرد»گفته شد، به نوبه خود ماندن بر حالت متارکه و عدم قیام را تا وی زنده بود ترجیح می‏داد؛و از سوی دیگر تا آن هنگام، یزید هنوز عملاً پس از پدرش خلیفه نشده بود. صفحۀ ۳۱۴بنابراین رویارویی میان امام حسین و حکومت اموی از همان هنگام از سوی امام‏اعلام شده بود، اما تا زنده بودن معاویه و به زمامداری نرسیدن یزید به تأخیر افتاده بود. در این‏جا پرسشی مطرح می‏شود و آن این است که چنانچه یزید پس از آن که بعدمرگ پدرش، عملاً حاکم گشت، از امام علیه السلام درخواست بیعت نمی‏کرد و آن حضرت را به‏خودش وا می‏گذارد، آیا امام در برابر حکومت او سکوت می‏کرد و می‏نشست و متارکه وصلح را برمی‏گزید؟ در پاسخ به این سؤال باید این حقیقت را یادآور شویم که تفکیک میان عامل‏خودداری از بیعت با یزید و عامل طلب اصلاح در امّت و امر به معروف و نهی از منکریک تفکیک اعتباری است نه حقیقی. این تفکیک را ما در ذهن ارائه می‏دهیم وگرنه‏واقعیت خارجی ندارد. زیرا این دو عامل در اصل به هم آمیخته‏اند. بنابراین سبب‏خودداری امام علیه السلام از بیعت جز برای جلوگیری از مفسده و از میان نرفتن صلاح ومتلاشی نشدن معروف و استحکام نیافتن منکر نبود؛ و آن حضرت به این منظور در پی‏اصلاح و تغییر در امّت جدش و انجام امر به معروف و نهی از منکر برآمد که به یکی ازمصادیق بارز منکر یعنی حکومت فاسدی که یزید گستاخ در رأس آن قرار داشت پایان دهد. تأمل در سخنان نخستین امام علیه السلام که به صراحت تمام بیان شده است به هم‏آمیختگی‏و تفکیک ناپذیری این دو عامل را به روشنی نشان می‏دهد. خودداری امام از بیعت بایزید، در مجلس والی وقت مدینه، ولید بن عتبه، از همان لحظه‏های نخست با طلب‏اصلاح در امّت و برپایی خلافت حقه توأم بود چنان که آن حضرت در احتجاج با ولید بن‏عتبه فرمود: ای امیر، ما اهل بیت نبوت، گنجینه رسالت، محل آمد و شد فرشتگان وجایگاه رحمتیم. خداوند به وسیله ما گشود و به وسیله ما پایان داد. یزید مردی فاسق،شراب‏خوار و کشنده نَفس محترم است. او آشکارا فسق و فجور می‏کند و کسی چون من‏با او بیعت نمی‏کند، ولی ما و شما شب را به صبح می‏آوریم و آن‏گاه می‏بینیم و می‏بینید که‏کدام یک از ما به خلافت و بیعت سزاوارتر است[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۴ ]صفحۀ ۳۱۵همچنین آمیختگی میان این دو عامل، در احتجاج‏های امام حسین علیه السلام علیه معاویه درقضیه بیعت ولایتعهدی یزید نیز به روشنی برای هر تأمل ورزنده‏ای آشکار است. مفهوم به هم آمیخته بودن عامل خودداری از بیعت و عامل طلب اصلاح و امر به‏معروف و نهی از منکر این است که چنانچه اموی‏ها امام حسین علیه السلام را به حال خودش وامی‏گذاشتند و از او درخواست بیعت نمی‏کردند، آن حضرت آنان را به حال خودوانمی‏گذاشت و از آن‏ها دست بر نمی‏داشت. پوشیده نماند که قاطعیت امام حسین علیه السلام در نپذیرفتن بیعت و آن چیزی که امام درسخنشان با محمد حنفیه از آن پرده برداشت و فرمود: «ای برادر، به خدا سوگند اگر دردنیا ملجأ و پناهگاهی نبود باز هم هرگز با یزید بن معاویه بیعت نمی‏کردم[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۱ ] ناشی از یک‏انگیزه شخصی نبود، بلکه انگیزه‏ای عقیدتی داشت. امام حسین علیه السلام ترجیح داد که کشته شود و زیر بار بیعت با یزید نرود. زیرا که خطربیعت با وی متوجّه اسلام می‏شد نه شخص خودش، به این معنا که این خطر، نظام کلی اسلام‏و فلسفه برپایی حکومت اسلامی را تهدید می‏کرد و این مسأله‏ای جزئی و تقیه‏بردار نبود. مفهوم بیعت امام علیه السلام با یزید، مشروعیت بخشی و تأیید تحول شکل حکومت‏اسلامی به پادشاهی موروثی و ستمگرانه بود؛ و از جمله معانی چنین کاری بقای‏حکومت و قدرت در خاندان بنی امیه است. چیزی که به نوبه خود، مفهومش این بود که‏قدرت در دست خطرناک‏ترین شاخه از شاخه‏های جریان نفاق که - از هنگام رحلت‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - پیوسته در پی نابودی اسلام ناب محمدی بود باقی بماند. هنگامی که کار به معاویة بن ابوسفیان رسید، این مرد زیرک در مدت بلند زمامداری‏و حیله‏های ماهرانه و اسلوب‏های گوناگون خویش توانست همهء امّت اسلامی را در همه‏زمینه‏ها بفریبد. تا جایی که بیشتر مردم جز آنچه اموی‏ها زیر عنوان اسلام مطرح‏می‏کردند یا در زمینه‏های اعتقادی، قانون‏گذاری و اخلاق اسلامی می‏پسندیدند،نمی‏دیدند و جز اسلام اموی نمی‏شناختند؛ و تفاوتی میان اسلام و امویت نمی‏دیدند؛ ونمی‏دانستند که حقیقت چیزی جز این است. صفحۀ ۳۱۶وانگهی اگر امام حسین علیه السلام با یزید بیعت کرده بود، محققاً با این کارش بر شایعهء یکی‏بودن اسلام و امویت و حقانیت و مشروعیت اسلام اموی و مشروعیت همه ساخته‏های‏جریان نفاق مهر صحت می‏خورد؛ و این مشروعیت انحرافی استمرار می‏یافت و این به‏معنای نابودی کامل اسلام ناب محمدی بود. از این‏جا بود که امام حسین علیه السلام تأکید داشت که بیعت با یزید به معنای پایان دادن به‏اسلام است، چنان که به مروان بن حکم فرمود:«اِنََّا لِلََّه وَاِنََّا اِلَیْهِ رََاجِعُون[ - بقره (۲)، آیهء ۱۵۶ ] آن‏گاه که امّت‏گرفتار حاکمی چون یزید گردد فاتحه اسلام را باید خواند»[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۷ ] در پایان شایان ذکر است که بیعت امام حسین علیه السلام با یزید - گذشته از پایان بخشیدن‏کامل به اسلام - به معنای مشروعیت بخشیدن به همه بدی‏ها و تبهکاری‏های حکومت‏اموی و از جمله دشنام به امام علی علیه السلام و لعن بر آن حضرت بود که در دوران معاویه‏مرسوم گشته بود. صفحۀ ۳۱۷سوگواری زنان بنی عبدالمطلب از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود: هنگامی که حسین علیه السلام در صدد کوچیدن ازمدینه برآمد، زنان بنی عبدالمطلب آمدند و به نوحه‏سرایی پرداختند، تا آن که حسین علیه السلام میانشان رفت و گفت: شما را به خدا سوگند مبادا کاری که نافرمانی خدا و رسول باشد ازشما سر بزند. زنان بنی‏عبدالمطلب گفتند: چرا نباید چنین گریه و نوحه‏سرایی کرد؟ که این روز برای‏ما درست مانند همان روزهایی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، علی علیه السلام ، فاطمه، رقیه، زینب وام‏کلثوم علیهم السلام از دنیا رفتند. پس خدا یارت باد و ما را فدایت گرداند، ای محبوب خوبان اسیرخاک. یکی از عمه‏های آن حضرت آمد و گفت: یا حسین، گواهی می‏دهم که از جنّیان‏شنیده‏ام که در عزایت نوحه سرایی می‏کردند و می‏گفتند: وَإنَّ قَتیلَ الطَّفِّ مِنْ آلِ هََاشمٍ‏#أَذَلَّ رِقََاباً مِنْ قُرَیْشٍ فَذَلَّتِ‏#حبیبُ رَسُولِ اللََّهِ، لَمْ یَکُ فََاحِشاً#أبََانَتْ مصیبتک الأنوف وَجَلَّتِ کشته دشت کربلا از بنی‏هاشم است، همان خاندانی که سران [مشرک‏] قریش راخوار نمودند و آنان چنین شدند، صفحۀ ۳۲۷ای حبیب رسول خدا که [هیچ‏گاه‏] خطاکار نبوده‏ای، مصیبت تو [بر ما] سخت گران آمد. و نیز گفتند:بکو حسیناً سَیِّداً وَلِقَتْلِهِ شََابَ الشَّعرْ#وَلِقَتْلِهِ زُلْزِلْتُمْ وَلِقَتْلِهِ انْکَسَفَ الْقَمَر#واحمرّتْ آفََاق السَّمََاء مِنَ العشیة والسَّحَر#وَتَغَیَّرتْ شمس البلاد بِهم وأَظْلَمَتِ الکُوَرْ#ذاکَ ابن فََاطِمَةَ المصابِ بِهِ الخلائق والبشر#أوْرَثْتَنََا ذلاًّ به جَدْعُ الأَنوفِ مَعَ الغَرَ[ - کامل الزیارات، ص ۹۶ ] برای حسین آن سرور و سالار بگریید که در شهادتش موی سپید گشت؛ و از جان‏باختنش ارکان [شما] لرزید و ماه گرفته شد؛ کرانه آسمان از شامگاه تا بامداد به سرخی نشست و خورشید عالمتاب تیره وقیرگون گشت و همه جا ظلمانی گردید؛ او فرزند فاطمه است که اینک همه خلایق به سوگ او نشسته‏اند [بدان‏] اندوهی برای‏ما بر جای نهادی که هر کس آن را فراموش کند سزاوار عذاب است. صاحب کتاب معالی السبطین می‏نویسد: آن‏گاه زنان بنی‏هاشم نزد امّ هانی، عمه‏حسین علیه السلام ، رفتند و گفتند: ای ام‏هانی، چه نشسته‏ای که حسین با زن و فرزندش آهنگ‏رفتن دارد!؟ ام هانی به راه افتاد و چون چشم حسین علیه السلام بر او افتاد فرمود: آیا این عمه‏ام، امّ‏هانی نیست؟ گفتند: چرا. فرمود: عمه جان، تو چرا با این حال آمده‏ای؟ گفت: چگونه نیایم. شنیده‏ام که سرپرست بیوه‏زنان از پیشم می‏رود!؟ آن‏گاه گریست و به اشعار پدرش، ابوطالب، تمثل جست و گفت:وَ أبیض یستسقی الغمام بوجهه‏#ثمال الیتامی‏ََ عصمة للأرامل‏#تطوف به الهلاک من آل هاشم‏#فَهُمْ عِنْدهُ فی نعمة و فواضل او سفیدرو [مبارک چهره‏ای‏] است که ابر [سپید] از روی او بهره می‏گیرد. او ذخیرهصفحۀ ۳۲۸یتیمان و سرپرست و نگاهبان بیوه زنان است: بینوایان بنی‏هاشم گرد او می‏چرخند. آری آنان [پیوسته‏] از بخشندگی و فضل او بهره‏ورند. سپس ام هانی گفت: سرور من، من این سفر شما را به فال بد می‏گیرم چرا که بامداد ازهاتفی شنیدم که می‏گفت:وَإنَّ قتیل الطف من آل هاشم‏#أذل رقابا من قریش فَذَلَّتِ‏#حبیب رسول الله، لَمْ یَکُ فََاحِشاً#أبََانَتْ مصیبتک الأنوف وَجَلَّتِ کشته دشت کربلا از بنی هاشم است، همان خاندانی که سران [شرک‏] قریش را خوارنمودند و آنان چنین شدند؛ ای حبیب رسول که [هیچ‏گاه‏] خطاکار نبوده‏ای، مصیبت تو [برما] سخت گران است. حسین علیه السلام به وی گفت: عمه جان مگو از قریش ولیکن بگو: سران مسلمانان را خوارکرد پس خوار گشتند. آن‏گاه فرمود: عمه جان، آنچه مقدر باشد، ناگزیر خواهد شد. و فرمود:وَ مََا هُمْ بِقَوْمٍ یَغْلِبُونَ ابن غالب‏#وَلََکِنْ بِعِلْمِ الغیب قد قدر الامرُ آنان کسانی نیستند که بر فرزند غالب چیره گردند. اما در لوح محفوظ همه‏سرنوشت‏ها رقم خورده است. امّ هانی با دیده گریان از نزد حضرت بیرون آمد و می‏گفت:وَ مََا ام هانی وَحْدَها ساءَ حالها#خروج حسین عن مدینة جده‏#ولکنَََّما القبر الشریف وَمَنْ بِهِ‏#وَمِنْبَره یبکونَ مِنْ أَجْل فقده[ - معالی السبطین، ج ۱، ص ۲۱۴-۲۱۵؛ نویسنده مأخذی که این جزئیات را از آن نقل کرده، ذکر نکرده است. ] این تنها ام هانی نیست که بیرون رفتن حسین از شهر جدش، او را بدحال ساخت. صفحۀ ۳۲۹سوگواری ام المؤمنین، ام سلمه (رض) نقل شده است که چون حسین علیه السلام آهنگ خروج از مدینه کرد، ام سلمه نزد آن‏حضرت آمد و گفت: از رفتن تو به عراق اندوهگین نیستم، چرا که از جدت شنیدم که‏فرمود: فرزندم، حسین، در سرزمین عراق، در جایی به نام کربلا کشته می‏شود. امام علیه السلام به وی گفت: مادرجان، به خدا سوگند من نیز این را نیک می‏دانم، و به ناچارکشته خواهم شد و هیچ راه گریزی ندارم، به خدا سوگند که می‏دانم در چه روزی کشته‏می‏شوم و چه کسی مرا می‏کشد و می‏دانم که در کجا به خاک سپرده می‏شوم و می‏دانم که‏کدام یک از اهل بیت و خویشاوندان و شیعیانم کشته می‏شوند. مادرم، اگر بخواهی قبرم‏را به تو نشان می‏دهم! آن‏گاه به سوی کربلا اشاره کرد؛ و زمین چنان هموار و پست شد که امام علیه السلام جای دفن‏و لشکرگاه و نیز جایگاه و محل شهادتش را به ام‏سلمه نشان داد. در این هنگام ام سلمه بسیار گریست و کار حسین را به خداوند سپرد... آن‏گاه امام علیه السلام فرمود: مادرجان، خداوند خواسته است که مرا کشته و سربریدهء ظلم‏و ستم ببیند و خواسته است تا عیال و قوم و کسانم را آواره و کودکانم را مظلومانه‏سربریده و اسیر و در بند بیند که فریاد دادخواهی برآورند و کمک و یاوری نیابند. در روایت دیگری آمده است که‏ام سلمه گفت: نزد من خاکی است که جد تو آن رادرون شیشه به من سپرد. فرمود: به خدا سوگند من همین گونه کشته می‏شوم و اگر به عراق نروم بازهم مراخواهند کشت. آن‏گاه مشتی خاک بر گرفت و آن را درون شیشه‏ای نهاد و به ام سلمه داد وفرمود: این را همراه شیشه جدم نگهدار و آن‏گاه که پر از خون شدند، بدان که من کشته‏شده‏ام[ - بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۳۱-۳۳۲؛ الخرائج والجرائح، ج ۱، ص ۲۵۳-۲۵۴، باب ۴، حدیث ۷، با اندکی تفاوت ]صفحۀ ۳۳۰ام سلمه(رض) و خداحافظی‏ها نقل شده است که چون حسین علیه السلام آهنگ عراق کرد، وصیت‏نامه، نوشته‏ها و دیگرچیزها را به‏ام سلمه داد و گفت: آن‏گاه که بزرگ‏ترین فرزندم آمد، آنچه به تو سپرده‏ام به اوبسپار. پس از آن که حسین علیه السلام کشته شد، علی بن الحسین نزد ام‏سلمه آمد و او هر آنچه‏را که حسین داده بود به او سپرد[ - الغیبة، شیخ طوسی، ص ۱۹۵، حدیث ۱۰۹ ] در روایت دیگری آمده است: حسین علیه السلام وصیتی نوشت و آن را به‏ام سلمه سپرد؛ وآن را نشان امامت کسی قرار داد که از وی بخواهدش؛ و امام زین‏العابدین آن را طلب کرد[ - الصراط المستقیم، ص ۱۶۱ (سخن درباره زین العابدین علیه السلام ) ]عمر أَطرف و منطق مدارا و عافیت‏طلبی از عمر اَطرف، پسر امام علی علیه السلام ، نقل شده است که گفت: هنگامی که برادرم، درمدینه، از بیعت با یزید خودداری ورزید، نزدش رفتم و او را تنها دیدم. گفتم: فدای تو شوم، ای اباعبدالله، حدیث کرد مرا برادرت، ابومحمد، حسن، ازپدرش علیه السلام - و در همین حال اشکم جاری شد و صدای گریه‏ام بلند شد - و او مرا در بغل‏گرفت و فرمود: تو را حدیث کرد که من کشته می‏شوم؟ گفتم: شگفت‏انگیز گفتی! گفت: به جان پدرت از تو می‏پرسم، خبر کشتن مرا به تو داد؟ گفتم: چرا تسلیم‏نگشتی و بیعت نکردی؟ فرمود: حدیث کرد مرا پدرم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر کشتن او و مرا به او داده است؛و این‏که خاک من نزدیک خاک وی است، تو می‏پنداری که چیزی را می‏دانی‏که من نمی‏دانم!؟من هرگز تن به ذلّت نمی‏دهم و فاطمه از آنچه امّت پدرش بر سر فرزندان وی آورده‏اندبه او شکایت می‏کند و هر کس با آزردن فرزندان پیامبر، وی را بیازارد به بهشت نرود[ - اللهوف، ص ۱۱-۱۲، عمر اطرف؛ عمر بن امام امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب، و آخرین فرزند ذکور وی است. مادرش صهباء تغلبیه است که او و رقیه، دختر امیرالمؤمنین، را باهم به دنیا آورد. عمر در سن ۷۷ سالگی و به قولی در ۷۵ سالگی از دنیا رفت (ر. ک. سفینة البحار، ج ۲، ص ۲۷۲). وی از کسانی است که از یاری امام علیه السلام سرباز زد و تاریخ برای وی در این باره عذری ذکر نکرده است. او بر سر صدقات پیامبر و امیرالمؤمنین با امام سجاد علیه السلام به منازعه برخاست. ولی این امر موجب نشد تا امام پیوندش را با او قطع کند؛ و دخترش، خدیجة، را به همسری فرزندش محمد بن عمر درآورد.(ر. ک. بحار، ج ۴۲، ص ۹۳، باب ۱۲۰، حدیث ۲۰)، گفته‏اند که عمر در حجاز نزد مختار آمد و مختار از او پرسید: آیا نامه محمد بن حنفیه با تو است؟ عمر گفت: نه. پس مختار او را راند. عمر نزد مصعب بن زبیر رفت. مصعب در راه به استقبالش رفت و صد هزار درهم به او جایزه داد. او همراه مصعب در جنگ حضور یافت و همراه دیگر کشته‏شدگان او نیز کشته شد. (ر. ک. اخبار الطوال، ص ۳۰۶-۳۰۷) ]صفحۀ ۳۳۱محمد بن حنفیه، نصیحت و وصیت در بامداد واپسین روز حضور امام حسین علیه السلام در مدینه، برادرش، محمد حنفیه، درحالی که غم و اندوه بر وی چیره گشته و بسیار نگران و بیمناک زندگی امام بود، به‏خدمت حضرت رسید. وی در کار امام همه گونه اندیشید و به نظرش آمد که نزدبرادرش برود و او را نصیحت کند. چون به خدمت رسید گفت: ای برادر، تو محبوب‏ترین مردم و عزیزترینشان نزد منی. من هرگز از نصیحت‏دیگران دریغ نداشته‏ام، اما تو به نصیحت کردن از همه سزاوارتری. تا می‏توانی از بیعت‏یزید بن معاویه و از شهرها کناره بگیر. آن‏گاه پیک‏هایت را نزد مردم فرست و آنان را به‏سوی خود بخوان. اگر با تو بیعت و از تو پیروی کردند، خداوند را بر این سپاس بگذار.چنانچه مردم بر کسی جز تو گرد آمدند، این کار از دین و خرد تو نکاهد و جوانمردی وفضیلت تو از میان نرود، من از این بیمناکم که تو به شهری درآیی و میان مردم اختلاف‏افتد. سپس گروهی همراه تو باشند و گروهی دیگر بر ضد تو و به جنگ برخیزند و توهدف نخستین نیزه‏ها قرارگیری و آن‏گاه خون آن کس که خود او و پدر و مادرش بهترین‏این امتند، بیش از همه تباه شود و خاندانش بیش از همه خوار گردند. حسین علیه السلام گفت: برادر جان، پس کجا بروم؟ گفت: در مکّه فرود آی، اگر آن‏جا را مطمئن یافتی که به مقصد خویش رسیده‏ای و اگرتو را نپذیرفتند، راه ریگستان‏ها و کوه‏پایه‏ها را در پیش گیر و از شهری به شهر دیگر برو،تا ببینی کار مردم به کجا می‏رسد، که چون تو در کاری نیک بیندیشی، اندیشه‏ات از همه‏صائب‏تر باشدصفحۀ ۳۳۲حسین گفت: برادرم، نصیحتی دلسوزانه کردی، امید دارم که نظرت استوار و قرین‏توفیق باشد[ - ارشاد، ص ۲۲۲-۲۲۳، محمد بن حنفیه: وی محمد بن امام علی بن ابی‏طالب علیه السلام است و حنفیه، لقب مادر اوست. مادرش خَولة دختر جعفر بن قیس بن سلمة بن ثعلبة بن دول بن حنفیه است. او از اسیران یمامه بود که به خاطر ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام به اسارت درآمدند و قصد فروش وی را داشتند، اما علی علیه السلام او را به همسری خویش برگزید. محمد دوستدار حسین علیه السلام بود و پس از آن که حجر الاسود به سخن درآمد و بر امامت علی بن الحسین گواهی داد، وی را نیز دوست می‏داشت. امیرالمؤمنین علیه السلام ، محمد را در صحنه‏های پیکار پیش می‏انداخت اما به حسنین علیهما السلام این اجازه را نمی‏داد و می‏گفت: او فرزند من است و این دو فرزندان رسول خدایند. برخی خوارج به محمد حنفیه گفتند: چطور که پدرت به تو اجازه پیکار می‏داد و به آن دو نه؟ گفت: من بازوان اویم و آن دو چشم‏هایش، و او با دست از چشمان خویش دفاع می‏کند. (ر. ک. تنقیح المقال، ج ۳، ص ۱۱۱-۱۱۲). محمد در سال هشتاد یا ۸۱ هجری (طبق آنچه در تنقیح المقال آمده است) و در سال ۸۴ (طبق آنچه در کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۶ آمده است) از دنیا رفت. درباره این که چرا وی به کاروان حسینی نپیوست، مشهور آن است که بیمار و رنجور بود. علامه حلی در این باره گوید: اما سرباز زدن وی از یاری حسین، نقل شده است که بیمار بود؛ و در غیر بیماری هم احتمالش این است نسبت به آنچه بر سر حسین آمد، از قتل و جز آن، بی خبر بود. (بحار، ج ۴۲، ص ۱۱۰). اما احتمال این که وی از سرنوشت امام بی‏اطلاع بود بسیار بعید می‏نماید، چرا که روایت‏های فراوانی در این باره از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین و خود امام حسین علیه السلام رسیده بود. بنابراین احتمال ناآگاهی او حتی نسبت به برخی از آنچه برای امام علیه السلام پیش آمد هم بسیار ضعیف است. چرا که از خود محمد درباره یاران حسین علیه السلام نقل شده است: نام یارانش با نام پدرانشان نزد ما مکتوب است. (مناقب آل ابی‏طالب، ج ۴، ص ۵۳). این سوای روایت‏هایی است که می‏گوید امام حسین علیه السلام به برادرش محمد خبر داد که به زودی در این سفر به شهادت خواهد رسید. از جمله روایت صحیح (یا دست کم موثقی) که امام در نامه‏ای خطاب به محمد حنفیه و بنی‏هاشم نوشت: «هر کس به من بپیوندد شهید می‏شود...» (کامل الزیارات، ص ۷۵، باب ۲۴، حدیث ۱۰) و روایت دیگری که می‏گوید، امام علیه السلام به محمد حنفیه گفت: «برادرم، به خدا سوگند اگر در لانه جنبنده‏ای از جنبنده‏های روی زمین باشم، مرا بیرون خواهند آورد تا بکشندم». (بحار، ج ۴۵، ص ۹۹، باب ۳۷) ] در نقل الفتوح آمده است: به مکّه برو، اگر آن‏جا را امن یافتی، این همان چیزی است‏که من و تو دوست می‏داریم و اگر جز این بود به یمن برو که مردمش یاران جد و پدر وبرادرت هستند؛ و آنان مهربان‏ترین و دلسوزترین مردمانند و سرزمینشان از همه جافراخ‏تر و خردشان از همه برتر است. اگر سرزمین یمن را مطمئن یافتی [که به مقصودرسیده‏ای‏] وگرنه راه ریگزارها و دره‏ها را در پیش می‏گیری و از شهری به شهری می‏روی‏تا ببینی که کار مردم به کجا می‏کشد و خداوند میان تو و میان مردمان تبهکار داوری فرماید. حسین علیه السلام گفت: برادرم، به خدا سوگند که اگر در همه دنیا پناهگاه و جایی امن نیابم،هرگز با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «بارپروردگارا، در یزید مبارکی قرار مده». صفحۀ ۳۳۳گوید: محمد حنفیه سخن حسین علیه السلام را قطع کرد و گریست و حسین نیز لختی با اوگریست... آن‏گاه فرمود:«خداوند به تو پاداش خیر دهد که نصیحت کردی و رأیی درست‏زدی. امیدوارم که ان شاء الله رأی تو استوار و قرین توفیق باشد. من آهنگ رفتن به مکّه‏دارم و برادران و برادرزادگان و شیعیانم را آماده این کار ساخته‏ام. کارشان کار من ونظرشان نظر من است، اما تو، نه برادر، باکی نیست که در مدینه بمانی و چشم من درمیان آنان باشی و چیزی از کارشان را بر من پوشیده نداری[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۰-۲۱ ]. آن‏گاه حسین علیه السلام دوات و کاغذ خواست و این وصیت را برای برادرش، محمد، نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم؛ این وصیّت حسین بن علی به برادرش محمد معروف به‏پسر حنفیه است: حسین گواهی می‏دهد که خدایی جز خدای یکتا نیست و او شریک‏ندارد و محمد بنده و پیامبر اوست که حق را از سوی حق آورده است؛ و گواهی می‏دهدکه بهشت و جهنم حق است و قیامت می‏آید و در آن شکی نیست و خداوند در خاک‏شدگان را برمی‏انگیزد. من از روی سرمستی، گردنکشی، تبهکاری و ستمگری قیام‏نکرده‏ام، بلکه به پا خواسته‏ام تا کار امّت جد خویش به صلاح آرم و می‏خواهم که امر به‏معروف و نهی از منکر کنم؛ و روش جدم و پدرم علی بن ابی‏طالب در پیش گیرم. هر کس‏مرا با پذیرش حق پذیرفت خداوند به حق سزاوارترین است؛ و هر کس این را از من‏نپذیرد، شکیبایی می‏ورزم تا خداوند میان من و مردم داوری فرماید و او بهترین داوران‏است، توفیق من تنها از خداوند است، بر او توکل می‏کنم و به سوی او باز می‏گردم. گوید: آن‏گاه حسین نامه را پیچید و مهر خویش بر آن زد و به برادرش محمد سپرد وسپس او را وداع گفت و در دل شب بیرون آمد[ - بحار، ج ۴۴، ص ۳۳۰، باب ۳۷؛ به نقل از کتاب المقتل، سید بن محمد بن ابی‏طالب ]مهم‏ترین عامل قیام حسینی امام حسین علیه السلام در دیدار با برادرش عمر أطرف، که به وی گفت: «چرا دست بیعت‏ندادی؟» دلایل خودداری قاطع خود را از بیعت با یزید اعلام داشت و فرمود: «هرگز تن‏به ذلت نخواهم داد». به برادرش، محمد حنفیه، نیز همین خودداری از بیعت را قاطعانه‏اعلام داشت و فرمود:«برادرم، به خدا سوگند اگر در دنیا پناهگاه و ملجأی یافت نشود،هرگز با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد». این خودداری قاطعانه از بیعت با یزید - به عنوان نخستین عامل از عوامل مؤثر در قیام‏حسینی - چنانچه ناشی از انگیزه‏ای شخصی می‏بود، آن حضرت در صورتی که بنی‏امیه‏از وی خواستار بیعت نمی‏شدند سکوت می‏کرد و مشکل این حکومت با امام علیه السلام درهمین جا پایان می‏یافت. ولی عامل خودداری امام از بیعت ناشی از یک دلیل عقیدتی یعنی خطر نابودی‏اسلام در صورت سکوت امام در برابر حاکمی چون یزید بن معاویه بود. چنان که آن‏حضرت، خود فرمود: «هنگامی که امّت گرفتار حاکمی چون یزید گردد، فاتحه اسلام راباید خواند»؛ و همین عامل بود که امام را در برابر مسؤولیت حرکت و قیام برای اصلاح‏امّت جدش و امر به معروف و نهی از منکر قرار می‏داد. این دلیل عقیدتی مشترک، همانی است که در حقیقت عامل خودداری از بیعت وعامل امر به معروف را به هم آمیخته است و تفکیک میان این دو در مقام سخن جز یک‏تفکیک اعتباری نیست. در حقیقت نتیجه این به هم آمیختگی این بود که عامل خودداری از بیعت، اهمیت‏فراوانش را وامدار اهمیت بزرگ‏تری بود که به عامل اصلاح و امر به معروف و نهی اصفحۀ ۳۳۶منکر اختصاص داشت؛ وگرنه احتمال داشت که قضیه با سکوت امام در برابر یزید - که‏زیر بارش نرفت - با سکوت وی از درخواست بیعت پایان بپذیرد. بنابراین، در مجموعه عوامل مؤثر در قیام مقدس حسینی، عامل امر به معروف و نهی‏از منکر از همه مهم‏تر بود. در وصیتی که امام حسین علیه السلام به برادرش محمد حنفیه فرمود، می‏بینیم که آن حضرت‏علت قیام خویش را تنها به همین عامل محدود فرمود؛ و از عامل خودداری از بیعت‏سخنی به میان نیاورد. همان گونه که دربارهء دیگر عوامل مؤثر در قیام مقدس حسینی، مانندعامل نامه‏های اهل کوفه، چیزی نگفت. آن حضرت در این وصیت تنها دربارهء اصلاح‏طلبی وضرورت دگرگونی اوضاع فاسد از راه امر به معروف و نهی از منکر سخن می‏گوید؛ و این‏دلیلی است روشن و قاطع بر اهمیت والای عامل اصلاح‏طلبی و امر به معروف و نهی ازمنکر. گویی که پیام این وصیت تأثیر روشن و مستقل این مهم‏ترین عامل است. در چارچوب عامل امر به معروف و نهی از منکر، می‏بینیم این امام است که تصمیم‏می‏گیرد و رویارویی با حکومت اموی را آغاز می‏کند، نه این که دعوت اهل کوفه یاتقاضای حکومت اموی از امام حسین علیه السلام برای بیعت و خودداری ایشان، حضرت راوادار به رویارویی کرده باشد. این تبدیل حرام به حلال و حلال به حرام و شیوع فساد درزندگی امّت بود که امام را در برابر ضرورت رویارویی و وجوب قیام و نهضت قرار داد. مفهوم این سخن این نیست که امام علیه السلام در دوران معاویه، وظیفهء امر به معروف و نهی‏از منکر و طلب اصلاح در امّت را ترک گفت؛ یا درباره‏اش سستی ورزید. بلکه در آن‏دوره نیز با اشکال گوناگون و مناسبت‏های پیاپی به انجام این وظیفه مقدس اقدام‏می‏فرمود. ولی انجام آن در آن دوران در چارچوب نگرش به پیامدها و برآورد نتایج‏مترتب بر آن - و عدم احتمال رسیدن به نتایج مورد نظر تا زنده بودن معاویه - به پایین‏تر ازقیام علیه وی متوقف گشته بود. اگر ارزش و اهمیت هر قیامی به عوامل مؤثر در آن نهضت باشد، عامل امر به معروف‏و نهی از منکر نسبت به دیگر عوامل مانند عامل خودداری از بیعت و عامل نامه‏های اهلصفحۀ ۳۳۷کوفه، بیش‏ترین ارزش را به قیام حسینی بخشیده است. این انقلاب مقدس با استناد به‏عامل طلب اصلاح و امر به معروف و نهی از منکر، توانسته است که خود را سزاوارجاودانگی گرداند و الگو باشد. همان گونه که عامل امر به معروف و نهی از منکر بر ارزش و اهمیت انقلاب حسینی‏افزوده است، این انقلاب مقدس نیز بر ارزش و اهمیت اصل امر به معروف و نهی ازمنکر افزوده است، ولی نه در مقام ثبوت بلکه در مقام اثبات. توضیح این که اصل امر به معروف و نهی از منکر در مقام ثبوت یعنی در واقع امر یانفس امر یا در متن اسلام، دارای ارزش و اهمیت معینی است. این ارزش را خداوندمتعال در قانون اسلامی تعیین کرده است؛ و خدای متعال و استواران در علم، محمد واهل بیت پاکش - صلوات الله علیهم اجمعین - به واقعیتش آن طور که هست آگاهند. این موضوع بر همهء اصول و مبانی اسلامی صدق می‏کند و برای هر کدام از آن‏ها، درمتن اسلام و در مقام ثبوت یعنی در واقع یا در مقام ذات شی‏ء، اندازه‏ای معین، جایگاهی‏مشخص و اهمیتی خاص تعیین شده است. این سوای مقام اثبات است. یعنی مقام شی‏ء نسبت به ما، زیرا ممکن است ما در این‏مقام در اندیشه، تأمل و استنتاجمان خطا کنیم و در نتیجه به چیزی ارزشی پایین‏تر ازارزش واقعی، یا بیش‏تر از استحقاق بدهیم. بنابراین مقام اثبات با مقام ثبوت تفاوت دارد، زیرا در این‏جا میان آنچه نسبت به مامنظور است و میان واقعیت خود شی‏ء فرق است. تأمل در مقام اثبات نشان می‏دهد که علمای اسلام، با وجود اقرار به این که امر به‏معروف و نهی از منکر از بالاترین و بزرگ‏ترین واجبات دینی است، ولی ارزش و درجه‏اهمیت این اصل اسلامی و اولویتی که به آن می‏دهند، موضوعی است که دیدگاه فقیهان‏در جزئیات احکام مربوط به این اصل، به ویژه به لحاظ قضیه ضرر (یقینی، گمانی، یااحتمالی عادی) مترتب بر انجامش تفاوت می‏کند. اهمیت و اولویت این اصل اسلام در اجتهادی که معتقد است امر به معروف و نهی ازمنکر نباید موجب ضرر جانی، ناموسی و مالی آمر به معروف و ناهی از منکر و یا دیگصفحۀ ۳۳۸مسلمانان گردد؛ و چنانچه موجب زیان خود او و یا دیگران شود، چیزی واجب‏نمی‏شو[ - منهاج الصالحین، آیت الله العظمی سید محسن حکیم، ج ۱، ص ۴۸۹ ]، از همین اندازه فراتر نمی‏رود! یک دیدگاه دیگر موارد دیگری را به نظریه یادشده می‏افزاید و می‏گوید: «... این درهنگامی است که تأثیر امر یا نهی احراز نشده باشد، ولی چنانچه احراز گردد ناچار بایداهمیت رعایت شود و در این صورت با علم بر مترتب بودن زیان نیز امر به معروف و نهی‏از منکر واجب می‏گردد تا چه رسد به گمان یا احتمال زیان»[ - منهاج الصالحین، آیت‏الله العظمی سید ابوالقاسم خوئی، ج ۱، ص ۳۵۲ ] در یک دیدگاه دیگر تنها شرط عدم حصول مفسده در زمرهء شرایط این واجب‏گنجانده شده است و در چارچوب این مبحث آمده است: «چنانچه در اسلام بدعتی گزارده شود و سکوت علمای دین و رؤسای مذهب - اعلی‏الله کلمتهم - موجب هتک اسلام و ضعف عقاید مسلمانان گردد بر آنان واجب است که‏با هر وسیله ممکن نسبت به آن اعلام انزجار کنند. خواه این اقدام در از میان بردن فسادمؤثر باشد یا نباشد. همچنین است اگر که سکوتشان در برابر ردّ منکرات، خود موجب منکرگردد. در هر حال زیان و سختی در نظریه گرفته نمی‏شود، بلکه اهمیت مد نظر قرار می‏گیرد. چنانچه در سکوت علمای دین و رؤسای مذهب - اعلی الله کلمتهم - بیم آن برود که‏منکر معروف و یا معروف منکر گردد، بر آنان واجب است که دانش خویش را آشکار وبه وظیفه عمل کنند و سکوت جایز نیست، هر چند که بدانند این کارشان در ترک فاعل‏مؤثر نیست؛ و چنانچه حکم از اموری باشد که شارع مقدس به جدّ به آن اهمیت می‏دهدزیان و سختی نباید مد نظر قرار گیرد. چنانچه در سکوت علمای دین و رؤسای مذهب - اعلی الله کلمتهم - موجب تقویت‏ظالم و العیاذ بالله تأیید او باشد، سکوت بر آنان حرام است و اظهار کردن بر آنان واجب‏است اگر چه موجب رفع ستم ستمگر هم نشود»[ - تحریر الوسیله، آیت الله العظمی امام خمینی، ج ۱، ص ۴۷۳، مسائل ۷، ۸ و ۹ ]صفحۀ ۳۳۹نمونه‏هایی را که در این‏جا ذکر کردیم، گواه تفاوت دیدگاه‏های اجتهادی در موضوع‏امر به معروف و نهی از منکر است. اما مقصود ما در این‏جا این نیست که بگوییم قیام امام حسین علیه السلام ارزش و اهمیت‏واقعی‏ای را که به امر به معروف و نهی از منکر داده شده یعنی اهمیت در مقام ثبوت راتغییر داده یا بر آن افزوده است. شهید، آیت الله شیخ مرتضی مطهری در این باره می‏گوید: «پس این که می‏گویم حسین بن علی علیه السلام ارزش امر به معروف و نهی از منکر را بالابرد، مقصودم این است که در جهان اسلام بالا برد و نه در اسلام.[ - حماسه حسینی، ج ۲، ص ۱۲۳ ] «اباعبدالله در چنین جریانی ثابت کرد که به خاطر امر به معروف و نهی از منکر، به‏خاطر این اصل اسلامی، می‏توان جان داد، عزیز داد، مال و ثروت داد، ملامت مردم راخرید و کشید. آیا کسی توانسته است در دنیا به اندازه حسین بن علی به اصل امر به‏معروف و نهی از منکر ارزش ببخشد؟ معنی نهضت حسینی این است که منزلت امر به‏معروف و نهی از منکر آنقدر بالاست که تا این حد می‏توان در راه آن فداکاری کرد.[ - همان، ص ۱۳۱ ]سیرهء اصلاح در نصی که ابن شهر آشوب از وصیت‏نامه امام به برادرش، محمد حنفیه[ - مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۸۹ ] نقل کرده‏است و نیز در نصی که علامه مجلسی از کتاب محمد بن ابی‏طالب موسوی نقل کرده‏است؛ و آنچه که ما پیش از این نقل کردیم می‏بینیم که امام علیه السلام در بیان سبب قیام خودعلیه حکومت اموی، در ردیف طلب اصلاح در امّت و امر به معروف و نهی از منکرمی‏فرماید:«و بر روش جدم و پدرم، علی بن ابی‏طالب، حرکت می‏کنم» از این که امام علیه السلام روش خود را با این دو روش مقدس قرین می‏سازد و آن را تنها به‏همین دو سیره محدود می‏گرداند، دو چیز استفاده می‏شود: صفحۀ ۳۴۰یکم: امام علیه السلام با نام بردن تنها از این دو سیره، محکومیت سیره‏های دیگری را که پس‏از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر زندگی مسلمانان حاکمیت داشتند و موجب پیدایش انحرافی شدندکه آن قدر بزرگ شد تا زمام امور مسلمانان به یزید بن معاویه سپرده شد، اعلام داشتند. مفهوم این سخن این است که اصلاح امّت و به کار بستن اصل امر به معروف و نهی ازمنکر برای تحقق بخشیدن به حیاتی که اسلام ناب محمدی بر آن حاکم باشد، جز بادوری جستن و نپذیرفتن دیگر سیره‏ها امکان‏پذیر نیست. چنین به نظر می‏رسد، برخی قلم هایی که سیرهء امام حسین علیه السلام را تدوین کرده یابرخی کتاب‏های تاریخی را نسخه‏برداری کرده‏اند از عبارت «تنها بر روش جدم و پدرم‏علی بن ابی‏طالب حرکت می‏کنم» به محکومیت دیگر سیره‏ها پی برده‏اند از این راه برای‏رفع محکومیت دیگر سیره‏ها از دیدگاه امام حسین علیه السلام ، عبارت «و سیرهء خلفای راشدین‏هدایت یافته - رضی الله عنهم - » را بر آن افزوده‏اند. محقق بزرگ، سید مرتضی عسکری می‏نویسد: «راشدین» اصطلاحی است که دردوران پس از خلافت امویان رایج گشت و در هیچ یک از نصوص پیش از آن دوره دیده‏نمی‏شود. مراد از راشدین کسانی است که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زمام امور را پیاپی به‏دست گرفتند و از جمله آنان امام علی علیه السلام است، بنابراین درست نیست که اصطلاح‏راشدین به عبارت امام علیه السلام عطف گردد؛ و همه این‏ها ما را به این مطلب رهنمون می‏شودکه آن عبارت به سخن امام حسین علیه السلام اضافه شده است[ - معالم المدرستین، ج ۳، ص ۶۱ ]خروج از مدینه، چرا شبانه؟ هر چند که منابع تاریخی درباره شب بیرون رفتن کاروان حسینی از مدینه اختلاف‏دارند، ولی بیش‏تر آنان بر این باورند که این حرکت شبانه صورت پذیرفته است. صفحۀ ۳۴۱از ظاهر متون تاریخی چنین برمی‏آید که خروج در ساعت‏های پایانی شب صورت‏پذیرفته است؛ و این نشان می‏دهد که خروج از بیم تعقیب قدرت حاکم مخفیانه بوده‏است. به ویژه آن که در روایات آمده است، امام علیه السلام هنگام خروج، آیه شریفه «فَخَرَجَ مِنْهَاخَائِفاً یَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ[ -«آن گاه ترسان و نگران از شهر بیرون رفت، گفت: پروردگارا! مرا از این گروه ستمگر نجات بده».[قصص(۲۸)،آیه ۲۱] ] را تلاوت می‏فرمود. ظاهر فضای وقایع پس از دیدار امام با والی مدینه نیز چنین تصوری را ایجاد می‏کند وآن را نفی نمی‏کند. به ویژه آن که اصرار امام علیه السلام بر این بود که در مدینه ترور نشود و یادرگیری‏ای که موجب شکسته شدن حرمت حرم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گردد، روی ندهد. از این روبرای پرهیز ازاین تنگناها از زمان و رویدادها پیشی جست و شبانه و پنهانی شهر را ترک‏گفت! همین قضیه در مکّه مکرمه نیز برای امام علیه السلام پیش آمد و در آن‏جا نیز برای آن که پیش‏آمد ناگواری روی ندهد و حرمت خانه خدا شکسته نشود - چنان که در روایات آمده‏است - سحرگاهان یا در اوایل سپیده‏دم شهر را ترک گفتند. به هر حال انگیزه هر دو بار یکی است، به علاوه پیش از این یادآور شدیم که این‏محذور از دید امام در چارچوب نگرانی بزرگ‏تر قرار می‏گیرد؛ و آن بیم خفه شدن‏انقلاب خواه در مدینه یا در مکّه است. اما آنچه توجّه را جلب کرده و تأمل برانگیز است این که امام علیه السلام پیش از خروج از مکّه‏به خطبه ایستادند و طی آن هنگام خروجشان را از شهر اعلام داشتند: هر کس آهنگ جانبازی در راه ما و سر دیدار با خداوند دارد، باید با ما بکوچد و من‏بامدادان حرکت خواهم کرد، ان شاء الله[ - اللهوف، ص ۲۶ ] به این ترتیب چنان که در این روایت آمده است، امام علیه السلام هنگام حرکتشان را اوایل‏بامداد تعیین کرده‏اند. یعنی وقتی که پایان شب به شمار می‏رود و هوا هنوز اندکی تاریک‏و برای پنهان شدن، مناسب است. صفحۀ ۳۴۲پافشاری بر حرکت در شاهراه روایت تاریخی در توصیف راهی که کاروان حسینی به کاروان‏سالاری امام حسین علیه السلام هنگام رفتن از مدینه به مکّه پیمود، چنین می‏گوید: صفحۀ ۳۴۳آن‏گاه حسین رهسپار مکّه شد؛ و این آیه را می‏خواند: «فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَّبُ قَالَ‏رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ[ - [موسی‏] ترسان و نگران از آن‏جا بیرون رفت [در حالی که می‏] گفت: «پروردگارا، مرا از گروه ستمکاران نجات بخش.[قصص (۲۸)، آیهء ۲۱] ]؛ و شاهراه را اختیار کرد. در این هنگام اهل بیت گفتند: کاش شما نیز مانند پسر زبیر از شاهراه کناره بگیرید تاجست و جوگران به شما نرسند. امام علیه السلام فرمود: از آن کناره نگیرم تا خداوند هر چه بخواهد پیش آورد[ - الارشاد، ص ۲۲۳ ] در روایت الفتوح آمده است: پسر عموی امام علیه السلام ، مسلم بن عقیل، گفت: ای پسردختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، نظر من این است که ما نیز مانند عبدالله زبیر از این راه کناره‏می‏گرفتیم و به بیراهه می‏زدیم، چرا که از رسیدن جست و جوگران بیمناکیم. حسین علیه السلام فرمود: نه به خدا سوگند، ای پسر عمو، هرگز از این راه جدا نمی‏شوم تااین‏که یا خانه‏های مکّه را ببینم و یا آن‏که خداوند آنچه را خشنود و راضی است پیش آرد. آن‏گاه به شعر یزید بن مفرغ حمیری تمثّل جست و گفت:لا سهرت السوام فی فلق الصبح‏#مضیئاً وَ لاََ دُعیتُ یزیدا یوم اعطی من المخافة ضیماً#والمنایا یرصدننی أن أحید[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۲ ] [خدا کند] دیگر در سحرگاهان چارپایان را به هجوم نرمانم و دیگر یزیدم نخوانند؛ اگر از بیم مرگ به ستم تن دهم و زیر بار ذلت روم خطر مرگ مرا از راه ببرد. در این‏جا ممکن است کسی بپرسد که چرا امام علیه السلام همانند کسی که تن به رو در روشدن با هرگونه خطر پیش‏بینی شده یا نشده‏ای داده است، بر حرکت از شاهراه پافشاری‏می‏کند و به دست برداشتن از پیمودن راه اصلی رضایت نمی‏دهد؟ آیا در پس این همه پافشاری، شجاعت حسینی نهفته بود؟ یا این که قصد امام از حرکت در شاهراه، انجام یک کار تبلیغاتی برای معرفی قیام ونهضت خویش به همهء کاروان‏ها و رهگذرانی بود که در طول مسیر، با کاروان حسینیصفحۀ ۳۴۴عازم مکّه دیدار می‏کردند؟ این کاروان‏ها سبب خروج امام از مدینهءِ جدش به همراه‏بیش‏تر بنی‏هاشم و دیگر یارانش را جویا می‏شدند و اهداف قیام حسینی را از زبان خودآن حضرت می‏شنیدند؛ در نتیجه آن‏هایی که خداوند توفیقشان می‏داد برای یاری آن‏حضرت به وی می‏پیوستند؛ و خبر این قیام مقدس در میان مردم مناطق گوناگون‏می‏پیچید؛ و به این ترتیب یک کار تبلیغی برای گسترش دامنه این قیام مبارک و به دست‏آوردن یارانی بیش‏تر صورت می‏پذیرفت. بدون شک شجاعت حسینی را دلیل حرکت در شاهراه دانستن، به جای خود درست‏است. تعلیل آن به هدفی تبلیغی برای معرفی قیام و نهضت نیز چنین است؛ و میان این دومنافاتی وجود ندارد. شاید توضیح مهم‏تری که بشود به این دو توضیح افزود این باشد که قصد امام ازاصرار بر پیمودن شاهراه این بود که به مردم بفهماند که او در زمره سرکشانی که حکومتی‏مشروع را می‏پذیرند و سپس از فرمان آن سر می‏پیچند، و از بیم جاسوسان حکمرانان وفرار از چنگشان راه‏های فرعی را در پیش می‏گیرند، نیست. امام علیه السلام قصد داشت به مردم اعلام کند که او نماینده شریعت است، نه حکومت‏اموی؛ و صاحب شاهراه، خلافت و همهء امور امّت اوست، اصل شریعت اوست و یزیدجز انحراف، خلاف و سرپیچی از دین چیزی نیست. این بعد، تبلیغی و از ابعاد ثابت قیام امام علیه السلام است و آن حضرت خود همهء جزئیات‏حرکت نهضت مقدس خویش را از هنگامی که به ولید بن عتبه فرمود:«ای امیر، ماخاندان نبوت، گنجینه رسالت، جایگاه آمد و شد فرشتگان و محل رحمت هستیم.خداوند به وسیله ما گشود و به ما ختم کرد. یزید مردی است فاسق و شرابخور که‏نفس‏های محترم را می‏کشد و فسق و فجور را آشکار می‏سازد؛ و کسی چون من با چون‏اویی بیعت نمی‏کند، ولی ما و شما شب را به صبح می‏آوریم و آن‏گاه می‏نگریم که‏کدام‏مان به خلافت شایسته‏تر است.[ - الفتوح، ج ۵، ص ۱۴ ]، تا ساعت شهادتشان در کربلا تفسیر کرده است. صفحۀ ۳۴۵بنی هاشم در کتاب‏های تاریخی، نام یکایک بنی هاشم که در کاروان حسینی مدینه را به قصدمکّه ترک کردند نیامده است. بلکه در بیش‏تر آن‏ها به طور اجمال از هاشمیانی که ازمدینه با حضرت بیرون آمده‏اند نام برده شده است. شیخ مفید گوید: «حسین در تاریکی‏شب یک شنبه، دو روز مانده از رجب، عازم مکّه شد عمده فرزندان، برادرزادگان،برادران و اهل بیتش، بجز محمد حنفیه، وی را همراهی می‏کردند...[ - الارشاد، ص ۲۲۲ ] دینوری گوید: چون شب فرا رسید و هوا تاریک گشت حسین علیه السلام نیز عازم مکّه شد.در حالی که خواهرانش، ام‏کلثوم و زینب، برادرزادگان و برادرانش، ابوبکر، جعفر وعباس و همهء اهل بیت وی که در مدینه بودند، بجز برادرش، محمد حنفیه، وی راهمراهی می‏کردند[ - اخبار الطوال، ص ۲۲۸ ] ابن اعثم کوفی گوید: «در دل شب بیرون آمد و با همه خاندانش آهنگ مکّه کرد»[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۱ ] طبری گوید: امام حسین، با فرزندان و برادران و برادرزادگانش و عمدهء اهل بیتش،بجز محمد حنفیه، بیرون آمد[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۵۳ ] همچنین برخی منابع تاریخی دیگر نوشته‏اند، هنگامی که امام در مکّه بود کس به‏مدینه فرستاد و هر کس را از بنی هاشم که توانایی داشت، به سوی خویش خواند، به‏دنبال آن گروهی از آنان سوی وی شتافتند و محمد بن حنفیه نیز به آنان پیوست، ولی‏مشخص نشده است که این‏ها چه کسانی بودند[ - البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۷۸؛ تاریخ ابن عساکر، ص ۲۹۸، حدیث ۲۵۶ ] دیگر منابع تاریخی که متعرض این رویداد شده‏اند نیز به همین خلاصه‏گویی بسنده‏کرده‏اند؛ و روایتی که جزئیات قضایای این کاروان و افراد شرکت کننده در آن را نوشتهصفحۀ ۳۴۶باشد در دست نیست. مگر روایت بسیار ضعیفی که در کتاب «اسرار الشهادة» به نقل ازعبدالله بن سنان کوفی از پدرش از جدش آمده است. این روایت بیان می‏کند که چگونه‏بنی‏هاشم محرم‏های خودشان و خانواده اباعبدالله را بر محمل‏های شتران سوار کردند وخود چگونه سوار شدند. اسلوب این روایت بسیار به شیوه‏های منبری که در آن برجنبه‏های عاطفی تکیه می‏شود نزدیکتر است. با وجود این بازهم اجمالی است ونمی‏گوید که بنی‏هاشم چه کسانی و چند تن بودند[ - ر. ک. اسرار الشهاده، ص ۳۶۷ ]دیگر یاران دیدارهای میان راه ۱ - عزل وصی شرعی: نخستین پیامد سقیفه، کنار زدن وصی شرعی رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم از مقام الهی وی بود. مخالفان، با تهدید به قتل، علی علیه السلام را وادار به بیعت کردند وخانه‏اش را که جبرئیل هم باید با اجازه وارد می‏شد مورد حمله قرار دادند[ - ر. ک. تاریخ یعقوبی، دار صادر، بیروت، ج ۲، ص ۱۲۶، ۱۳۷؛ شرح نهج‏البلاغه، دار احیاء التراث‏العربی، بیروت، ج ۲،ص ۵۹ و ج ۱۷، ص ۱۶۸ ] در خانه راآتش زدن[ - ر.ک. کتاب سلیم بن قیس، دار الفنون، ص ۲۵۰؛ الهدایة الکبری، مؤسسة البلاغ، لبنان، ص ۱۷۹، ۴۰۲، ۴۰۷؛تلخیص الشافی، انتشارات عزیزی، قم، ج ۳، ص ۷۶ ] و فاطمه زهرا، امانت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، را چنان میان در و دیوار فشردند که‏سقط جنین کرد و پهلویش شکست[ - ر.ک. امالی صدوق، مؤسسهء اعلمی، بیروت، ص ۹۹، مجلس ۲۴، حدیث ۲؛ کتاب سلیم بن قیس، ص ۸۳ ]۲ - در تنگنا قرار دادن اهل بیت: دشمنان اهل بیت، برای باز داشتن بنی‏هاشم ازرسیدن به حکومت و سلب هر گونه تحرکی از این خاندان در راستای قیام، آنان را درتنگنای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی قرار دادند. شدّت گریه فاطمه زهرا علیها السلام بر پدرش‏مردم را به ستوه آورد، به طوری که امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ناچار شد بیت الاحزان را دوراز مردم برای وی بسازد. مخالفان از این گریه‏ها بوی اعتراض سیاسی استشمام‏می‏کردند؛ و از بیم قیام علی علیه السلام ، ترتیبات امنیتی شدیدی را علیه آن حضرت اتخاذکردند. فاطمه علیها السلام را از ارث محروم و فدک را که پدرش به او بخشیده بود، غصب‏کردند[ - ر. ک. نهج‏الحق و کشف الصدق، مؤسسهء دارالهجره، ص ۲۶۵ - ۲۷۰ ]۳ - منع بنی‏هاشم از تصدی پست‏های حکومتی: همان گونه که عمر به عبدالله بن‏عباس تأکید کرد، بنی هاشم از تصدی هرگونه منصب حکومتی، به ویژه مناصب اداری،نظامی و مالی محروم گشتند؛ زیرا بیم آن می‏رفت که مدعی حق اهل بیت در حکومت شوند. صفحۀ ۸۱۴ - باز گذاشتن دست اموی‏ها در تصدی پست‏های حکومتی: پس از استقرارخلافت ابوبکر، به مقتضای همکاری جدید میان حزب حاکم و حزب اموی، دست‏اموی‏ها در تصدی پست‏های حکومتی باز گذاشته شد. به طوری که حدود ۱۳ کارگزاران،والیان و فرماندهان لشکر را در دوران ابوبکر، بنی‏امیه تشکیل می‏دادند[ - ر. ک. تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۶۱۶، باب «ذکر اسماء قضاته و کتابه و عماله علی صدقات» ؛ الامام الحسین بن‏علی علیه السلام ، ج ۱، ص ۲۷۷ ] و این چیزی‏بود که آرزوی اینان را برای دستیابی به قدرت برآورده می‏ساخت. حزب سلطه، تداوم فکری و عملی خود را تنها با وجود حزب اموی امکان‏پذیرمی‏دید؛ و حزب اموی نیز پس از سامان گرفتن حکومت ابوبکر و موفقیت شعار مطرح‏شده از سوی حزب سلطه مبنی بر این که «خلافت از آن قریش است نه بنی‏هاشم»،موفقیتش را تضمین شده یافت. عبدالله علایلی در این باره می‏گوید: با پیروزی ابوبکر،این بنی تمیم نبود که پیروز شد، بلکه تنها بنی‏امیه به پیروزی رسید! از این رو، دولت‏اسلامی را به همان رنگی که خود می‏خواستند درآوردند و آن طوری که مقریزی درکتاب «النزاع والتخاصم» می‏گوید، اینان با وجود برکنار بودن از حکومت، سیاست‏هایش‏را زیر تأثیر خود داشتند. پس از این پیروزی انتخاباتی، بنی‏امیه دست به کار فراهم ساختن مقدمات کودتایی‏شدند که هدف آن رسیدن هر چه زودتر به حکومت بود؛ و هر کس حرکت‏های ابوسفیان‏را مورد دقت و بررسی قرار دهد، تردید نخواهد کرد که وی به گونه‏ای خستگی‏ناپذیرتلاش می‏کرد تا راه را برای رسیدن به اهداف خودش هموار کند[ - الامام الحسین علیه السلام ، ص ۱۹۱ ]۵ - حیات مجدد روحیهء قبیله‏گرایی: روحیه قبیله‏گرایی که در پرتو تعالیم اسلام به‏خاموشی گراییده بود، بار دیگر زنده گشت. چرا که منطق سقیفه بر دادن القاب زشت وتفاخر قبیله‏ای بنا شد و از معیار اسلامی «اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللََّهِ اَتْقََیکُمْ» فاصله گرفته بود. روحیهء قبیله‏گرایی در منطق حاکم بر مهاجر و انصار حاضر در سقیفه به طور کامل‏آشکار بود. ابوبکر کینه‏های دیرینه میان اوس و خزرج را به آنها یادآور شد و با ذکر کُشتصفحۀ ۸۲و کشتارهای پیش از اسلام در میان آن‏ها، تحریکشان کرد. حباب بن منذر، سخنگوی‏انصار، آنان را تحریک می‏کرد و با روحیه‏ای کاملاً جاهلی عزم‏شان را برمی‏انگیخت؛ وعمر بن خطاب با همین روحیه از سوی قریش داد سخن می‏داد و می‏گفت: «در حالی که‏ما نزدیکان و اهل قبیلهء محمّد هستیم، چه کسی بر سر قدرتش با ما منازعه می‏کند؟!» روحیهء قبیله‏گرایی که در روز سقیفه همانند آتشی از زیر خاکستر شعله‏ور شد و باب‏بزرگی از تفرقه و آشوب را میان مسلمانان گشود. چرا که بسیاری از منافقان سودجو،مانند سهیل بن عمر، عکرمة بن ابی‏جهل، عمرو بن عاص، ولید بن عقبه و دیگران، پس‏از به خشم آمدن انصار، در پی کنار زده شدن در سقیفه، جرأت یافتند تا آنان را موردهجو و تعریض قرار دهند، از آنها بد بگویند و آنان را به مبارزه بخوانند. انصار نیز در مقام‏دفاع از خود برآمدند و کار منازعه بالا گرفت. چنان که اگر میانجی‏گری امیرالمؤمنین،علی علیه السلام ، و دفاع برخی مهاجران از انصار نمی‏بود، فاجعهء بزرگ دیگری در تاریخ اسلامی‏آن دوره بروز می‏کرد[ - شرح نهج البلاغه، ج ۶، ص ۹-۱۶، به نقل از موفقیات زبیر بن بکار ]۶ - محاصرهء آشکار سنّت نبوی: همان طور که پیش از این گفتیم عبدالله بن‏عمروعاص نیز فاش کرد، رهبری حزب سلطه در دوران زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به بهانه این‏که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز انسان است و در خشم و خشنودی سخن می‏گوید، از نوشتن‏احادیث آن حضرت جلوگیری می‏کرد. نیز گفتیم که هدف این تلاش، محاصره [وتحدید] سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور کلی و به‏ویژه سخنانی بود که به موضوع خلافت وشخص خلیفهء پس از آن حضرت مربوط می‏شد. اما پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پس از آن که اجتماع سقیفه برای دست‏یافتن حزب‏سلطه به قدرت به پایان رسید، انگیزه و دلیلی برای پنهان ماندن رویارویی با سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلمصفحۀ ۸۳وجود نداشت؛ و جلوگیری از بیانات نبوی، زیر پوشش ترس از بروز اختلاف میان امّت،علنی گردید. ابوبکر مردم را گرد آورد و گفت: «شما سخنانی را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل‏می‏کنید که دربارهء آن‏ها اختلاف دارید و اختلاف مردم پس از شما به مراتب بیش‏ترخواهد بود. پس چیزی از پیامبر نقل مکنید و هر کس از شما پرسید بگویید: کتاب‏خداوند در میان ما و شماست.[ - تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۲-۳ ] علاوه بر این که دیده می‏شود، مقابله از حالت پنهانی، صورت آشکار به خود گرفته‏است، می‏بینیم که سخن او یعنی «پس از رسول خدا چیزی نقل مکنید»، به معنای‏جلوگیری کامل از مطلق سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و کشیدن حصار کامل بر گرد آن چیزی‏است که از ایشان نقل شده است. رهبری این حزب به خوبی دریافته بود که آنچه مایهء تشویش خاطر او می‏شود و ازانتشار آن بیم دارد، تنها بیانات نبوی دربارهء مقام و منزلت علی علیه السلام و حقانیت او در امرخلافت نیست، بلکه شامل سخنانی که به چند موضوع دیگر نیز مربوط می‏شد؛ مثل امربه معروف و نهی از منکر، نشانه‏های پیشوایان گمراه کننده و ضرورت قیام علیه آنان نیزهست؛ معرفی شجرهء ملعونه در قرآن؛ احادیثی که از آشوب‏ها و رهبرانشان بحث می‏کرد؛فضایل برخی صحابه که از سوی حزب حاکم زیر فشار قرار گرفتند. فضایلی که نه تنهاموجب ناخشنودی رهبری حزب بود، بلکه انتشار فضایل‏شان نیز آنان را می‏آزرد و احادیثی‏از این قبیل... از این رو چاره‏ای جز این نبود که منع نقل حدیث را تعمیم داده مطلق گردانند. چنان که پیش از این گفتیم، این ممانعت در روزگار عمر با شدت هر چه تمام به اجرادرآمد، و عثمان نیز از نقل هر حدیثی که در روزگار ابوبکر و عمر روایت نشده بودجلوگیری کرد. در نتیجهء گسترش فتوحات، ورود بسیاری از ملت‏ها به اسلام، دور شدن از روزگارپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، و نیز در اثر این توهّم که خلفای سه گانه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در امتداد خطوی بوده‏اند، امر بر امّتی که از سیرهء پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم جز اندکی نمی‏دانست مشتبه شد؛ وبسیاری از مردم رفتار عمر را آیینهء سیرهء پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‏دیدند. در حالی که سیرهء عمر چیزیصفحۀ ۸۴جز بدعت‏های مخالف با سنّت آن حضرت نبود. با وجود این هرگاه به چنین روایت‏هایی‏[از عملکرد عمر] دست می‏یافتند، بر عمل به مفاد آن‏ها اصرار می‏ورزیدند و از کنارنهادنشان سرباز می‏زدند، حتی اگر به آنان یادآوری می‏شد که این خلاف سنّت‏پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. مردم کوفه (پایتخت آن روز سرزمین‏های اسلامی) از امام علی علیه السلام تقاضا کردندبرایشان امامی تعیین کند که نمازهای نافلهء ماه رمضان را به جماعت بخواند. امام علیه السلام آنان‏را از این کار باز داشت و برایشان توضیح داد که این کار خلاف سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.ولی آن‏ها امام را ترک گفتند و گرد آمدند و یک تن از خودشان را به امامت برگزیدند. امام علیه السلام فرزندش حسن را نزد آنان فرستاد. امام حسن علیه السلام در حالی که تازیانه‏ای به دست داشت‏وارد مسجد شد مردم همین که وی را دیدند به سوی درها گریختند و فریاد برآوردند:واعمرا[ - نهج الحق و کشف الصدق، ص ۲۸۹-۲۹۰ ] و در برخی منابع آمده است که گفتند: ای مسلمانان سنّت عمر تغییر داده شد[ - کافی، ج ۸ ، ص ۶۳ ، حدیث شماره ۲۱ ] در این‏جا یک جنبه از دشواری‏های بزرگی که امام علی علیه السلام در راه باز گرداندن کارهابه مجرای صحیح، با آن روبه‏رو بود، برای پژوهنده روشن می‏شود. آن حضرت خود دراین باره می‏فرماید: حکمرانان پیش از من کارهایی انجام دادند که خلاف سنّت رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود. آنان به عمد با آن حضرت مخالفت می‏کردند، پیمان‏هایش رامی‏شکستند، سنّت او را تغییر می‏دادند؛ و چنانچه مردم را به ترک آنها وا می‏داشتم وسنّت را در مسیر اصلی آن قرار می‏دادم و به وضعیت دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بازمی‏گرداندم، حتی سپاه خودم از گِرد من پراکنده می‏شدند. به طوری که تنها می‏ماندم، یاحداکثر اندکی از شیعیانم که فضایلم را می‏شناختند و امامت مرا بر اساس کتاب خدای‏عزوجل و سنّت رسول او بر خود واجب می‏شمردند، با من همراه می‏شدند[ - همان، ص ۵۹ ، حدیث ۲۱ ]۷ - ضعف معنوی و روحی امّت: کسی که دستاوردهای سقیفه را مورد مطالعه وبررسی قرار دهد، در می‏یابد که امّت اسلامی گرفتار پدیدهء روانی ضعف «روحی» گشته‏بود؛ چیزی که در دوران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سابقه نداشت. این «ضعف روحی» را می‏توان بهصفحۀ ۸۵حالت سکوت مسلمان در برابر کاری که به اعتقاد او باطل و مخالف فرمان خدا و پیامبراو می‏باشد تعبیر کرد. این حالت یکی از پیامدهای ناگوار سقیفه بود که از ترک امر به‏معروف و نهی از منکر ناشی می‏گردید. فراگیر شدن چنین حالتی در جامعه، سرانجام به‏نتایج تلخ فراوانی می‏انجامید که بدترین آن‏ها نگرش واژگونه است، که انسان مسلمان،باطل را حق و حق را باطل می‏بیند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیوسته امّت اسلامی را از چنین‏حالتی، که با ترک امر به معروف و نهی از منکر پدید می‏آید، برحذر می‏داشت. درمحتوای این حدیث شریف نبوی، باید تأمل بورزیم تا بدانیم که چگونه این حالت امّت،از بد به بدتر منجر می‏گردد تا آن که واژگونی به درجه «نگرش معکوس» می‏رسد. امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می‏کند که فرمود: چگونه خواهید بود، آن‏گاه‏که زمان شما فاسد و جوانان شما فاسق گردند و شما امر به معروف و نهی از منکرنکنید؟ عرض شد: یا رسول الله آیا چنین چیزی می‏شود؟ فرمود: آری و بدتر از آن،چگونه خواهید بود آن‏گاه که به منکر امر و از معروف نهی کنید؟ عرض شد: یا رسول‏الله، آیا چنین چیزی می‏شود؟ فرمود: و بدتر از آن؛ چگونه خواهید بود، آن‏گاه که‏معروف را منکر و منکر را معروف ببینید؟[ - کافی، ج ۵، ص ۵۹، حدیث ۱۴ ] پیدایش پدیده ضعف روحی در امّت را، بلافاصله پس از سقیفه می‏توان مشاهده‏کرد؛ و آن هنگامی بود که بیش‏تر انصار و برخی از مهاجران در اعتراض به نتایج سقیفه،در مدینه [از سیاست‏] کناره گرفتند و از سستی در حق «جانشین شرعی» پشیمان گشته‏تأسف می‏خوردند. ولی با وجود این، هنگامی که «وصی شرعی» رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یعنی‏حضرت علی علیه السلام ، با استناد به این که مردم نخستین بار در روز غدیر با او بیعت کرده‏اند،برای برکنار ساختن خطاکار مخالف با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنان را به قیام فراخواند، حضرت‏را همراهی نکردند[ - ر. ک. الغدیر، ۱ ] دربارهء این کندی مردم، روایت‏های بسیاری نقل شده است که دریکی از آن‏ها چنین آمده است: هیچ کدام از مهاجران و انصاری که در جنگ بدر شرکت‏داشتند نماندند، مگر آن‏که علی علیه السلام به خانه‏هاشان رفت و به آنان فرمود که فردا صبح بصفحۀ ۸۶سر تراشیده و مسلّح بیایند تا پیمان مرگ ببندند. اما جز چهارتن نیامدند. به سلمان گفتم:آنان چه‏کسانی بودند؟ گفت: من، ابوذر، مقداد و زبیر بن عوام. باز شب دیگر علی علیه السلام نزدآنان رفت و آنان را فراخواند. گفتند: فردا می‏آییم، امّا جز ما کسی نیامد. شب سوّم رفت،باز هم کسی نیامد؛ و امام پس از مشاهدهء خیانت و بی‏وفایی مردم در خانه‏اش نشست...»[ - کتاب سلیم بن قیس، ص ۸۱. کلینی نیز مانند همین روایت را با اندکی اختلاف نقل کرده و در آن آمده است که آن چهارتن ابوذر، مقداد، حذیفة بن یمان و عمار یاسر بودند و سلمان پس از آنان آمد (کافی، ج ۸، ص ۳۳، فی ذکر الخطبة الطالوتیه). کَشّی نیز روایت موثقی مانند آن را نقل کرده و در آن آمده است که تنها سه تن به او پاسخ مثبت دادند و آن سه سلمان، مقداد و ابوذر بودند (اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۳۸، شمارهء ۱۸۹)، یعقوبی نیز در تاریخ خویش (ج ۲، ص ۸۰ - ۸۴) مانند همین روایت را با اندکی تفاوت نقل کرده است؛ و در آن آمده است که بامدادان جز سه تن نزد وی نیامدند ] صدیقهء کبری، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام ضمن خطبه‏اش در مسجد، شگفتی خویش‏را از این ضعف روحی ابراز داشته خطاب به انصار فرمود: ای دلیران، ای بازوان ملّت وای نگاهبانان اسلام! این سستی و چشم برهم نهادن در برابر ستمی که بر من می‏رودبرای چیست؟ آیا پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمی‏فرمود: «احترام مرد با حرمت نهادن به‏فرزندانش حفظ می‏گردد؟» چه زود بدعت گذاشتید و شتر خلافت چه زود پروار شد.شما بر انجام خواستهء من توانااید و قدرت برآوردنش را دارید... هیهات از مهاجر وانصار، آیا سزاوار است که بر سر میراث پدرم به من ستم شود و شما نزد من حاضر وناظر باشید؟ من همهء شما را دعوت کرده‏ام و همهء شما از ماجرای من باخبرید و از عِدّه وعُدَّه برخوردارید، نیرو و امکانات دارید، سلاح و سپر دارید. ولی هر چه شما را دعوت‏می‏کنم اجابت نمی‏کنید! و هر چه فریاد برمی‏آورم به دادم نمی‏رسید. در حالی که شمامبارزید و به نیکی و صلاح شهرت دارید و از نخبگان به شمار می‏روید و از برگزیدگانید.شما در جنگ با اعراب رنج و تعب فراوان بردید و با ملت‏های گوناگون مبارزه و بازورمندان نبرد کردید. پیوسته به شما فرمان می‏دادیم و شما اطاعت می‏کردید. تاآن که آسیای اسلام بر محور ما به گردش درآمد و پستان روزگار به شیر آمد؛ وگردن شرک فرود آمد و دروغ از جوشش افتاد و آتش کفر خاموش گردید و دعوت فتنه‏فرو نشست و نظام دین برقرار گردید. اکنون پس از روشن شدن موضوع چرا سرگردانیدو پس از آشکار شدن حق چگونه آن را پنهان می‏دارید و پس از پیشروی چرا پشتصفحۀ ۸۷می‏کنید؟ و پس از ایمان چرا شرک می‏ورزید؟ آیا با گروهی که عهد خود را شکستند و تصمیم به اخراج‏پیامبر گرفتند نمی‏جنگید، در حالی که جنگ را نخست آنان آغاز کردند! آیا از آن‏هامی‏ترسید؛ اگر مؤمن باشید سزاوارتر آن است که از خدا بترسید.[ - حیاة الامام الحسین بن علی علیهما السلام ، ج ۱، ص ۲۶۳-۲۶۵ ]۱- استمرارِ برکناری وصی شرعی: این کار، مانع تراشی برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مورد سفارشی بود که از سوی‏خداوند دربارهء علی علیه السلام ابلاغ کرده بود. ۲- استیلای حزب اموی بر حکومت: دستیابی حزب اموی به حکومت - که اینک در شخص عثمان تجسم یافته بود - همان‏چیزی بود که رهبری حزب سلطه نقشه‏اش را کشیده بود و اکنون به اجرا در می‏آورد.چرا که برای رویارویی با اهل بیت علیهم السلام ، امویان را تداوم بخش راه خود می‏دانست. ۳- تأثیر شورا بر روحیهء انصار: شورا بدترین تأثیرها را بر روحیه انصار گذاشت، زیرا پس از آن که در سقیفه به آنان‏وعده داده شده بود که در کار حکومت وزیر و شریک خواهند بود، اینک دریافتند که‏عمر در طرح شورا حتی از حق مشورت هم آنان را محروم کرده و تنها نقش نگهبانی‏مسلحانه از درها را به آنان داده است! ۴- طمع‏ورزی آشکار در خلافت: شورا، باب طمع در خلافت را به روی کسانی گشود که پیش از آن فکرش را هم‏نمی‏کردند. به این ترتیب که عمر کسانی را در شورا مقابل علی علیه السلام قرار داد که پیش از آنصفحۀ ۹۲هرگز امید به خلافت نداشتند، اما پس از آن خود را شایسته این کار می‏دانستند؛ و این‏موضوعی بود که آنان را به فتنه‏انگیزی واداشت. همچنین شورا زمینهء گسترده‏ای را برای رقابت و اختلاف همهء قبایل بر سر خلافت‏پدید آورد. زیرا قریش را عضو شورا نمی‏دیدند، در حالی که برخی کسانی که عمر آنان رانامزد خلافت کرده است از آن‏ها چیزی بیش ندارند. بلکه اینان در بسیاری زمینه‏ها ازامتیازهای بیش‏تری برخوردارند. بنابراین عمر در طرح شورا، برای همگان این روحیه را پدید آورد که در خلافت وامارت طمع ببندند و در راستای آن راه هواهای نفسانی آمیخته با انواع اختلاف را درپیش گیرند و اقدام عملی کنند. تا آن‏جا که معاویة بن ابی‏سفیان که از زیرکان عرب بود، تصریح می‏کرد که شورا نقطهءعطف مهمی بود که بیش‏ترین تأثیر را در پراکندگی کار مسلمانان به جای نهاد. ابن عبدربه‏در کتاب «عقدالفرید» به نقل از او می‏نویسد: معاویة بن ابوسفیان رو به ابن حُصَین کردگفت: بگو ببینم، چه چیز کار مسلمانان را پراکنده ساخت و آرایشان را متفرق کرد و میان‏آن‏ها اختلاف انداخت؟ گفت: بلی، این که مردم عثمان را کشتند. گفت: چیزی جدیدی‏نیاوردی. گفت: حرکت علی به سوی تو و جنگ با تو. گفت: مطلب تازه‏ای نگفتی. گفت:حرکت طلحه، زبیر و عایشه و پیکار علی با آنان. گفت: جدید نگفتی. گفت: یا امیرالمؤمنین‏من چیزی جز این‏ها نمی‏دانم. گفت: اینک من برای تو می‏گویم. هیچ چیز میان مسلمانان‏شکاف ایجاد نکرد و آرای آنان را پراکنده نساخت و میان آنان اختلاف نینداخت، مگرشورای شش نفره‏ای که عمر تشکیل داد... همهء آنها آرزوی خلافت داشتند و قبایلشان‏نیز آن را آرزو می‏کردند و خود عمر این را می‏دانست و چنانچه عمر نیز مانند ابوبکرکسی را به جانشینی خود تعیین می‏کرد هیچ اختلافی در این باره وجود نداشت[ - عقد الفرید، دار الکتاب العربی، بیروت، لبنان، ج ۴، ص ۲۸۱ ]۵ - اوج گرفتن منطق قبیله‏ای سقیفه: ملاحظه می‏شود که در سقیفه، برتری جویی میان انصار و مهاجران (از قریش) بود،در حالی که فضای برتری‏جویی حاکم بر شورا، بر بالا گرفتن هر چه بیش‏تر منطقصفحۀ ۹۳قبیله‏گرایی سقیفه و افزایش دوری و انحراف از منطق اسلام را نشان می‏داد، زیرا برخلاف سقیفه که تنها مهاجر و انصار در برابر یکدیگر قرار داشتند، اینک همهء مسلمانان‏در یک سو قرار گرفته بودند و قریش از آن جهت که قریش است در سوی دیگر. ولی درمنازعه‏ای که در فضای شورا در مسجد النّبی درگرفت به روشنی آشکار شد که قریش،خلافت را شأنی از شؤون ویژهء خود و امتیازی از امتیازهای خود می‏شمرد و هیچ یک ازمسلمانان حق نداردکه در موضوع خلافت، نظری مخالف با خواسته‏های آنان ابراز دارد. شگفت‏انگیزتر از همه این که کار به جایی رسید که عبدالله ابی ربیعه مخزومی، دشمن‏خدا و رسول صلی الله علیه و آله ، جرأت پیدا کرد و به مقداد، صحابی جلیل‏القدری که میان صحابه کم‏نظیراست گفت: «ای پسر هم‏پیمان، ای گمراه، امثال تو کی جرأت داشتند در کار قریش دخالت‏کنند؟.[ - شرح نهج البلاغه، ج ۹، ص ۳۹۰ ] یا فرومایه دیگری از بنی‏مخزوم به عمار یاسر گفت: «ای پسر سمیه، پا از گلیم‏خویش بیرون نهاده‏ای! این‏که قریش برای خودش امیری تعیین کند به تو چه ارتباطی دارد؟[ - تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۷۹ ]۱- گسترش شکاف طبقاتی شکاف طبقاتی که در نتیجه روش عمر در عطا ایجاد شده بود بیش‏تر شد. زیرابخشش‏های فراوان عثمان به سوی اعیان قریش از بنی امیه و دیگران، به ویژه برخی‏اعضای شورا، سرازیر گشت؛ و کارگزاران او در ولایات نیز روش او در مدینه را پیش‏گرفتند؛ و بیت المال‏های محلی را به خویشاوندان، یاران و نزدیکانشان می‏بخشیدند.عثمان با گرفتن یک تصمیم مالی راه فعالیت‏های مالی گوناگون را بر روی طبقه ثروتمندگشود. وی به مردم اجازه داد تا درآمدی را که از زمین داشتند به محل سکونتشان انتقال‏دهند. به دنبال آن ثروتمندان به سرعت درصدد استفاده از این موقعیّت برآمدند و بااندوخته‏هایشان در سرزمین‏های مفتوحه زمین خریدند و به بهره‏برداری از آن پرداختند.ثروت‏های اینان رشدی عظیم یافت، و روز به روز بر نیروی این طبقهء طماع در حکومت‏و قدرت، افزوده می‏گشت. تا آن‏جا که درآمد روزانه طلحه از عراق به بیش از هزار دیناررسید؛ و ۱۳۲ دارایی عبدالرحمن بن عوف ۸۴۰۰۰ دینار بود؛ یعنی کل دارایی او به‏۰۰۰/۶۸۸/۲ دینار بالغ می‏شد. زبیر از خود پانصد هزار دینار، هزار اسب و هزار غلام وکنیز به جای گذاشت. طلاهای به جا مانده از زید بن ثابت را با تبر می‏شکستند؛ این به‏استثنای اموال و املاک به جا مانده از او بود که صد هزار دینار قیمت داشت[ - ر. ک. مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۳۱-۳۳۳ ] جز کسانی‏که نام بردیم بسیاری افراد دیگر نیز بودند. در کنار این طبقه خوشگذران و برتر، طبقه بزرگ و فقیر دیگری بود که نه زمینی داشت و نه‏مالی؛ و آن طبقه نظامیان و خانواده‏هایشان بود. سبب پیدایش این طبقه این بود که‏صفحۀ ۹۶عثمان و کارگزارانش درآمدها و غنایم را به خود و نزدیکانشان اختصاص داده نظامیان وبقیهء مردم را از آن محروم ساخته بودند. رفتن بزرگان قریش به جای جای سرزمین‏های اسلامی، آن هم با شهرت دینیِ‏«صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم » و افزایش ثروتشان، بسیاری از مردم این سرزمین‏ها را وادارکرد تا برای رسیدن به مال دنیا و مطامع سیاسی پیرامون آن‏ها را بگیرند و حزب تشکیل‏بدهند. از این رو روحیه فرصت‏طلبی در وجود بسیاری از مردم رسوخ کرد. به این ترتیب‏که با دنیادارانی که عطای بیش‏تری می‏دادند طرح دوستی افکندند و در راه رسیدن به‏هدف‏های دنیوی، به موانع شرعی‏ای که سدّ راهشان می‏شد بی توجهی کردند. این‏روحیه موجب پیدایش روحیهء سبک شمردن شریعت و بی احترامی به احکام آن گردید؛و این حالتی بود که امّت اسلامی در درجهء نخست در حوزه تصرفات عثمان وکارگزارانش مانند ولید بن عقبه و دیگران شاهد بود. طبری در این زمینه نقل می‏کند که عمر بن خطاب مهاجران بزرگ قریش را از رفتن به‏شهرها جز با اجازه و برای مدت زمانی معین منع کرده بود... هنگامی که عثمان روی کارآمد مانند عمر جلو آن‏ها را نگرفت. آنان در ولایات گشتند و با سرزمین‏ها و مردمان‏گوناگون آشنا شدند، او به کسانی که مکنت و سابقه‏ای در اسلام نداشتند و در انزوا به‏سر می‏بردند، تیول داد. مردم به آن‏ها پیوستند و نسبت به آن‏ها امید بستند و در این کار تاآن‏جا پیش رفتند که می‏گفتند: «اینان به قدرت می‏رسند و ما که برای اینها شناخته‏شده‏ایم در شمار خاصان و نزدیکانشان می‏گردیم». این نخستین خللی بود که در اسلام‏وارد شد و نخستین فتنه‏ای که در میان عامه رخ داد همین بود[ - ر. ک. تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۴۲۶ ]۲- گشایش باب کشت و کشتار میان امّت برای همیشهء روزگار ترور عمر که به قتل وی انجامید، اثری ناچیز داشت، زیرا که شخص قاتل معلوم بود،هر چند که عبیدالله بن عمر زیاده‏روی کرد و شماری بی‏گناه را به خاطر قتل پدرش‏کشت. اما قتل عثمان، با آن کیفیتی که کشته شد، پس از وی در تاریخ اسلام تأثیریصفحۀ ۹۷گسترده و دراز مدت داشت، زیرا باب کشت و کشتار بر سر آن گشوده شد. امیرالمؤمنین‏علی علیه السلام [که این موضوع را پیش‏بینی می‏کرد] او را نصیحت کرد و از نتایج چنین قتلی‏برحذر داشت و فرمود: «تو را به خدا سوگند کاری مکن که نخستین پیشوای مقتول این‏امّت باشی، زیرا گفته می‏شود که در میان این امّت پیشوایی به قتل می‏رسد که با کشتن اوباب کشت و کشتار تا روز قیامت گشوده می‏شود و امور دین بر سر قتل او مشتبه و فتنه‏هاانگیخته می‏شود، در نتیجه مردم حق و باطل را از هم باز نمی‏شناسند و سخت در آن فتنه‏غوطه‏ور می‏شوند و آشفتگی سراسر زندگیشان را فرا می‏گیرد.[ - نهج البلاغه، صبحی صالح، ص ۲۳۵، خطبه شماره ۱۶۴ ] در عمل نیز چنین شد و خونخواهی عثمان دستاویز اهل جمل گردید که با بیعت‏شکنی و خروج بر امیرمؤمنان علی علیه السلام ، بخشی از امّت اسلامی را بدین وسیله گمراه‏کردند. امور را بر مردم مشتبه ساختند و فتنه انگیختند تا آن که جنگ جمل برپا شد.مسلمانان برای نخستین بار به جان هم افتادند و این جنگ در پایان به شکست سپاه‏عایشه، طلحه و زبیر که در تشویق به کشتن عثمان نقش بسیاری داشتند، انجامید. اما معاویه که به طور عمد دربارهء عثمان کوتاهی ورزید[ - ر. ک. تاریخ الطبری، مؤسسة الاعلمی، بیروت، لبنان، ج ۳، ص ۴۰۲؛ الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۷۰ ]۳- ضعف معنوی و روحی امّت استمرار یافتن ضعف روحی امّت اسلامی نیز در این‏جا به خوبی مشاهده می‏شود.زیرا عثمان علاوه بر انحراف، حتی از روش ابوبکر و عمر، شماری از بزرگان صحابه مثل‏ابوذر، عمار یاسر و عبدالله مسعود را تنها به جرم این که وی را به معروف امر و از منکرنهی کرده‏اند به شدت سرکوب کرد و امّت اسلامی در طول این مدت، حتی در مدینه باوجود صحابه فراوانی که در آن‏جا حضور داشتند، برای جلوگیری از ستمی که به آنان‏می‏رسید، یا دست کم ابراز نارضایتی از این کار، کوچکترین اقدامی نکردند. صفحۀ ۹۸با آن که صحابه از منزلت ابوذر آگاه بودند، هنگام رفتن وی به تبعیدگاه ربذه نه تنهاجز علی، حسن و حسین علیهم السلام و عقیل و عبدالله بن جعفر و عمار یاسر هیچ کس برای‏خداحافظی او نیامد، بلکه امّت اسلامی برای اطاعت از فرمان عثمان روابطشان را نیز بااو قطع کردند. عمار بن یاسر، هنگام خداحافظی با ابوذر با اشاره به سستی‏ای که امّت اسلامی بدان‏دچار شده بودند گفت: مردم را از بازگو کردن گفتار تو چیزی جز دلبستگی به دنیا و ترس‏از مرگ باز نداشت[ - شرح نهج البلاغه، ج ۸، ص ۳۵۵ ]۱ - تبدیل شدن حکومت از خلافت به پادشاهی معاویه از هنگام به دست گرفتن زمام امور شام همانند پادشاهی آزاد در آن تصرف‏می‏کرد. هر چه می‏خواست انجام می‏داد و بی آنکه در کارش نظارتی باشد یا کسی از اوحساب بکشد هر طور که می‏خواست خرج می‏کرد. همه این کارها با پشتیبانی خلیفه دوم‏انجام می‏شد. هنگامی که معاویه در شام با موکبی بزرگ به استقبال وی آمد، عمر از آن‏شکوه به شگفت آمد و سببش را از معاویه جویا شد. او پاسخ داد: «یا امیرالمؤمنین، مادر سرزمینی هستیم که جاسوسان دشمن در آن بسیارند. بنابر این لازم است که عزت‏حکومت را چنان آشکار کنیم که نشان عزت اسلام و مسلمانان باشد و دشمنان رابترساند. اگر فرمان دهید به این کار ادامه می‏دهم و اگر باز دارید، دست می‏کشم». عمصفحۀ ۱۰۰در پایان پاسخ به معاویه گفت: «نه تو را امر می‏کنم و نه باز می‏دارم.[ - البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۳۳ ] عمر معاویه را به‏کسری و قیصر تشبیه می‏کرد و می‏گفت: «در حالی که معاویه را دارید، آیا سخن از کسری‏و قیصر و زیرکی آنان به میان می‏آورید؟[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۴۴ ] هنگامی که معاویه از خبر دادن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهء سرزمین پر از ستم آگاه شد، باریشخند گفت: ما به [پادشاهی‏] آن سرزمین راضی هستیم[ - محاسن الوسائل فی معرفة الاوائل، ص ۲۸۵ ] او در حالی که به مردم کوفه سرکوفت می‏زد، خطاب به آنان گفت: «ای مردم کوفه! آیامی‏پندارید که من بر سر نماز و زکات و حج با شما جنگیده‏ام؟ من می‏دانستم که شماخود نماز می‏گزارید و زکات می‏پردازید و حج به جای می‏آورید؛ جنگ من با شما به‏خاطر فرمان راندن بر شما و مالک الرقاب شما شدن بوده است[ - صلح الحسن علیه السلام ، ص ۲۸۰ به نقل از مدائنی ] او می‏گفت: من‏نخستین پادشاهم.[ - البدایه والنهایه: ج ۸، ص ۱۳۵ ]۲- محو کامل فضایل اهل بیت علیهم السلام و جعل عیب برای آن بزرگواران معاویه به حصار آهنینی که در روزگار ابوبکر و عمر، پیرامون سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کشیده شد بسنده نکرد، بلکه پس از صلح و هنگامی که سراسر جهان اسلام به فرمان‏وی درآمد، پرده از هدف کشیده شدن این حصار برداشت و با صدور بخشنامه‏ای‏خطاب به کارگزارانش چنین نوشت: «هر کس از فضایل ابوتراب و خاندانش چیزی نقل‏کند از او بیزارم.[ - شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، ص ۱۰ ] در پی آن خطیبان همه مناطق علی را بر منبر لعن می‏کردند و از اوبیزاری می‏جستند و دربارهء آن حضرت و خاندانش بد می‏گفتند[ - همان ] او سنّت دشنام دادن به امام علی علیه السلام را گسترش داد؛ و آن هنگامی بود که شماری اصفحۀ ۱۰۱سودجویان جریان نفاق از صحابه و تابعین مانند عمرو بن عاص، مغیرة بن شعبه، ابوهریره،سمرة بن جندب، عروة بن زبیر و دیگران را به استخدام درآورد تا بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دروغ ببندند و احادیثی را مبنی بر طعن و بدگویی از ائمه از قول آن حضرت جعل کنند.همچنین واعظان سراسر بلاد اسلامی را وادار کرد تا دل‏های مردم را از اهل بیت برگردانند وبرای پشتیبانی از حکومت امویان و بدنام کردن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تبلیغات سوءبپردازند. نیز معاویه به مؤسسه‏های آموزشی و آموزگاران مکتب‏خانه‏ها دستور داد باجعل احادیث دروغین که از شأن و منزلت امامان می‏کاست، جوانان و کودکان را با کینه‏اهل بیت تغذیه کنند تا نسل جدید دشمن آنان بار آید؛ و کودکان همان طور که قرآن را فرامی‏گرفتند و آن را حفظ می‏کردند، دشمنی خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نیز می‏آموختند. برای نمونه، معاویه چهارصد هزار دینار به سمرة بن جندب داد تا برای مردم شام‏سخنرانی و نقل کند که آیه شریفه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیُشْهِدُ اللََّهَ‏عَلَی مَا فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ وَإِذَا تَوَلَّی‏ََ سَعَی‏ََ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ‏وَالنَّسْلَ وَاللََّهَ‏ُ لَایُحِبُّ الْفَسَادَ[ - و از میان مردم کسی است که در زندگی این دنیا سخنش تو را به تعجب وا می‏دارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه‏می‏گیرد، و حال آن که او سخت‏ترین دشمنان است. و چون برگردد [یا ریاستی یابد] کوشش می‏کند که در زمین فساد نماید و کشت و نسل را نابود سازد؛ و خداوند تباهکاری را دوست ندارد [بقره (۲)، آیه ۲۰۴] ] دربارهء علی علیه السلام نازل شده است و سمره نیز چنین کرد.عمرو بن عاص به دروغ از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد که خاندان ابوطالب ولیّ من نیستند،بلکه ولیّ من خداوند و مؤمنان نیکوکارند. هنگامی که ابوهریره در سال معروف به «عام الجماعه» به عراق رفت، به مسجد کوفه‏درآمد و چون زیادی شمار استقبال کنندگان را دید. دو زانو نشست و چندین بار بر روی‏کلّهء تاس خود زد و گفت: ای مردم عراق، آیا گمان می‏برید که من بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دروغ می‏بندم و خود را در آتش می‏سوزانم؟ به خدا سوگند من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می‏گوید: همانا هر پیامبری حرمی دارد و حرم من در مدینه میان «عیر» «تاثور»است. هر کس در آن پلیدی کند لعنت خداوند و فرشتگان و همه مردم بر او باد؛ و من‏گواهی می‏دهم که علی در آن‏جا پلیدی کرد. هنگامی که این سخن به گوش معاویه رسیدصفحۀ ۱۰۲او را اجازه ورود داد و مقدمش را گرامی داشت و فرمانداری مدینه را به او سپرد[ - شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۵۹ ] در گفت و گویی که میان معاویه و ابن عباس روی داد، «... گفت: ما به سراسر گیتی‏نوشته‏ایم و از ذکر مناقب علی و خاندانش نهی کرده‏ایم، ای ابن عباس تو نیز زبانت رانگهدار و باز ایست. گفت: آیا ما را از خواندن قرآن نهی می‏کنی؟ گفت: نه. گفت: آیا از تأویلش باز می‏داری؟ گفت: آری! گفت: یعنی بخوانیم و از مقصود خداوند در آن باره نپرسیم؟ گفت: آری. گفت: چه چیز بر ما واجب گردیده است؟ قراءت آن یا عمل به آن؟ گفت: عمل به آن. گفت: تا هنگامی که مقصود خداوند را از آنچه بر ما نازل کرده است ندانیم، چگونه‏می‏توانیم به آن عمل کنیم؟ گفت: در این باره از کسی که آن را به خلاف تو و خاندانت تأویل می‏کند بپرس! گفت: قرآن بر خاندان من نازل شده است و من تأویل آن را از آل ابی‏سفیان و آل‏ابی‏معیط و یهود و نصارا و مجوس بپرسم؟! گفت: ما را با دیگران برابر دانستی؟! گفت: به جانم سوگند تو را با آنان برابر ندانستم، مگر هنگامی که امّت را از پرستش‏خداوند با قرآن و امر و نهی و حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم ومتشابهی که در آن آمده است، نهی کردی در حالی که اگر امّت در این باره چیزی نپرسدهلاک گشته اختلاف پیدا می‏کند و سرگردان می‏شود! «وَ یَأْبَی اللََّهَ‏ُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ‏الْکَافِرُونَ»[ - ولی خداوند نمی‏گذارد، تا نور خود را کامل کند، هر چند کافران را خوش نیاید [توبه (۹) ، آیه ۳۲] ]صفحۀ ۱۰۳معاویه گفت: ای پسر عباس، دست از سر من بدار و زبانت را از من باز دار و اگرچاره‏ای نداری و باید چنین کنی، پنهانی کن و آن را آشکار به گوش دیگران مرسان!...[ - سلیم بن قیس، ص ۲۰۲-۲۰۳ ] نقل شده است که گروهی از بنی‏امیه به معاویه گفتند: ای امیرالمؤمنین تو به آرزویت‏رسیدی؛ کاش از لعن این مرد دست بر می‏داشتی. گفت نه به خدا، تا آن‏گاه که کودکان برلعن علی بزرگ و جوان و بزرگان و جوانان پیر شوند؛ و هیچ گوینده‏ای از او فضیلتی نقل‏نکند [این کار باید ادامه یابد][ - شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۵۶ ] همچنین معاویه به موازات این اقدام، از طریق جیره‏خورانی که به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم افترا می‏بستند، به نشر فضایل و مناقب دروغین برای عثمان و دو خلیفه پیش از او و دیگرصحابه، در همهء سرزمین‏های اسلامی دست زد. همهء این کارها برای آن بود که دلیل اهل‏بیت را مبنی بر این که در فضایل و مناقب، کسی به پای آن‏ها نمی‏رسد، باطل کند! این متن تاریخی خواندنی است: معاویه به کارگزارانش در همه جا نوشت که شهادت‏هیچ کدام از شیعیان و خاندان علی علیه السلام را نپذیرند. همچنین نوشت: به هر کس از پیروان ودوستان و دوستداران عثمان که نزد شماست و کسانی که فضایل و مناقب او را نقل‏می‏کنند فرصت دهید، به مجالس آنان نزدیک شوید و آنان را به خود نزدیک گردانید واحترام کنید؛ آنچه را که هر کدامشان نقل می‏کند همراه با نام او و نام پدرش و نام قبیله‏اش‏برای من بنویسید. آنان چنین کردند، تا آن که به دنبال جوایز و جامه‏ها و بخشش‏ها وتیول‏هایی که معاویه در میان اعراب و موالی ناقل حدیث سرازیر کرد، روایت‏های مربوطبه فضایل و مناقب عثمان فراوان گشت. این امر در همه شهرها رواج یافت و مردم برای‏مال و منال دنیا به رقابت پرداختند. هر آدمِ بی‏اعتباری که نزد یکی از کارگزاران معاویه‏می‏آمد و چیزی دربارهء فضیلت و منقبت عثمان نقل می‏کرد، کارگزار نام او را می‏نوشت واو را مقرّب می‏ساخت و درباره‏اش شفاعت می‏کرد. مدتی که بدین منوال گذشت به‏کارگزارانش نوشت که دربارهء عثمان حدیث فراوان گشته و در جای جای قلمرو اسلامی‏صفحۀ ۱۰۴پخش شده است. چون نامه‏ام به شما رسید از مردم بخواهید که در فضایل صحابه وخلفای نخستین روایت نقل کنند، و هر خبری را که مسلمانی دربارهء ابوتراب نقل کرد،روایت ساختگی و مشابه آن را دربارهء صحابه برایم بیاورید، زیرا که من این را بیش‏تردوست می‏دارم و چشمم را بیش‏تر روشن می‏کند و حجت ابوتراب و شیعیان او را بیش‏ترباطل می‏کند؛ و از فضایل و مناقب عثمان برایشان سنگین‏تر تمام می‏شود. نامه‏ها برای مردم خوانده شد و به دنبال آن روایت‏های ساختگی و عاری از حقیقت‏فراوانی در مناقب صحابه نقل گردید و مردم در نقل روایت‏های مربوط به این موضوع‏جدّیت به خرج دادند تا آن‏جا که بر منبرها درباره‏اش سخن می‏راندند؛ و آموزگاران‏مکتب‏خانه‏ها مأموریت یافتند تا به کودکان و جوانانشان از این روایت‏های فراوان وگسترده بیاموزند تا جایی که آن‏ها را نیز پا به پای قرآن کریم بیاموزند و نقل کنند. حتی به‏دختران و زنان و خدم و حشم‏شان نیز این روایت‏ها را آموختند. این شیوه را تا آن جا که‏ممکن بود دنبال کردند[ - شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، ص ۱۵-۱۶ ] کار تا آن‏جا پیش رفت که ابن عرفه، معروف به نَفْطوَیْه، از محدثان بزرگ و سرشناس،گفته است: «بیش‏تر احادیث مربوط به فضایل صحابه در دوران بنی‏امیه و برای تقرب به‏آنان جعل گردید، زیرا آن‏ها می‏پنداشتند که با چنین کاری بنی‏هاشم را خوار می‏کنند.[ - همان، ص ۱۶ ] باری، سانسور کامل فضایل اهل بیت علیه السلام از سویی و جعل روایت‏هایی که ازشخصیت ایشان می‏کاست و به کارگیری همه امکانات حکومت در راستای این مقصوداز سوی دیگر، پس از گذشت نزدیک به بیست سال، در جهل مردم نسبت به جایگاه اهل‏بیت و اظهار ناخشنودی نسبت به آنان تأثیری بسزا گذاشت. تا آن‏جا که امام حسین علیه السلام ناچار گردید یک سال پیش از مرگ معاویه در «منی» اجتماعی تشکیل دهد و در آن زن ومرد بنی‏هاشم و نزدیکانشان و گروه بسیاری از مردم را که شمار آن‏ها به هفتصد تن‏می‏رسید و دویست تن از صحابه و تابعین در جمعشان بودند، گرد آورد و همه آنچه را کهصفحۀ ۱۰۵از قرآن دربارهء اهل بیت نازل شده است، تلاوت و تفسیر کند. همچنین همهء آنچه را که‏پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهء پدر، برادر و مادرش و دربارهء خودش و اهل بیتش گفته است،نقل کند و حاضران را بر آن گواه گیرد و از آنان بخواهد تا آنچه را که شنیده‏اند برای افرادمورد اعتمادشان نقل کنند[ - ر. ک. کتاب سلیم بن قیس، ص ۲۰۶-۲۰۹ ]۳ - گمراهی قاطبه امّت بر اثر انحراف‏های دینی امویان ۴ - فشار بر شیعه پس از پایان یافتن قضیه حکمیت، معاویه سیاست تاخت و تاز به مرزهای قلمروحکومت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام ، را در پیش گرفت و مردم را شکنجه کرد و آزرد. او به‏فرماندهان نظامی که به این مأموریت‏ها می‏فرستاد اهدافش را به روشنی بیان می‏کرد،چنان که به بسر بن ارطاة می‏گوید: «بر هر سرزمینی که فرود آمدی و مردمش را براطاعت علی دیدی، چنان زبان بگشا که باور کنند راه گریز بر آنان بسته است و تو به طورکامل بر آن‏ها مسلطی؛ آن‏گاه دست از آنان بدار و به بیعت من فراخوان، سپس هر کس راکه سرباز زد به قتل برسان؛ و شیعیان علی را هر جا که دیدی بکش.[ - شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۱۱۷ ] بُسر نیز حرکت کرد و مدینه و مکّه را مورد تهاجم قرار داد و بجز کسانی که با آتش‏سوزاند، سی هزار تن را کشت! معاویه، ضحاک بن قیس فهری را فراخواند و فرمان داد تا به کوفه برود و به او گفت:«هر عربی را که بر اطاعت علی دیدی بر او بتاز.» ضحاک نیز پیش رفت؛ اموال‏را غارت‏کرد و به هر عربی که برخورد او را کشت. در ناحیه «ثعلبیه» به حاجیان حمله کرد و ازجمله کسانی که در این حمله به دست وی کشته شدند، عمرو بن عمیس بن مسعودهذلی[ - در متن عربی ذهلی آمده است ]، برادرزاده عبدالله بن مسعود و شماری دیگر از یارانش بودند[ - شرح نهج‏البلاغه، ج ۲، ص ۱۵۴ ] سفیان بن عوف غامدی را به منطقهء فرات، به سوی «هیت»، سپس «انبار» و سپس‏«مداین» فرستاد و از جمله به وی گفت: یا سفیان، این تاخت و تازها بر اهل عراق،دل‏هایشان را به وحشت می‏اندازد و اگر هواداری از ما در میانشان باشد شاد می‏کند و هرکس را که از پیشامدهای ناگوار می‏ترسد جذب ما می‏گرداند. هر کس را که با نظر خودمخالف دیدی، بکش و به هر روستایی که گذشتی ویران گردان و اموال را تاراج کن؛ زیراکه تاراج اموال همانند قتل است و حتی قلب را بیش از آن به درد می‏آورد[ - همان، ص ۱۴۴ ]صفحۀ ۱۱۰پس از شهادت امام علی علیه السلام ، معاویه این سیاست را دنبال کرد، البته شدیدتر،فراگیرتر و منظم‏تر؛ و پس از صلح با امام حسن علیه السلام ، گرفتاری شیعیان در همه شهرهاشدت بیش‏تری یافت و از همه مصیبت بارتر، وضعیت مردم کوفه بود که شیعیان درآن‏جا بیش‏تر بودند معاویه فرمانداری این شهر را به زیاد سپرد و آن را برایش ضمیمه‏بصره کرد؛ و هر دو عراق[ - مقصود عراق عرب و عراق عجم است ] را یک‏جا به او داد. زیاد به جست‏وجوی شیعیان پرداخت،چرا که آنان را می‏شناخت و از خودشان بود، پیش از هر چیز آنان را شناسایی کرده‏سخنشان را شنیده بود. آن‏گاه دست به کشتارشان گشود و آنان را در هر کجا که یافت به‏قتل رساند. از وطن‏شان کوچاند و به وحشت انداخت و دست و پایشان را برید و بر شاخ‏درختان خرما آویزان کرد. چشمانشان را میل کشید و آنان را راند و آواره کرد تا آن که ازعراق کنده شدند و هیچ کس از آنان باقی نماند، مگر آنکه کشته یا دار زده شد و یا آواره وفراری گشت. معاویه به قاضیان و والیان خود در همه سرزمین‏ها و شهرهای اسلامی‏نوشت که شهادت هیچ یک از شیعیان علی و اهل بیت و دوستدارانش را که اعتقاد به‏فضیلت او دارند و از مناقبش سخن می‏گویند نپذیرند.[ - سلیم بن قیس، ص ۲۰۳-۲۰۴ ] او به کارگزاران همه قلمروش بخشنامه کرده بود: «ببینید بر هر کس ثابت شد که علی‏و خاندانش را دوست می‏دارد، نام او را از دیوان پاک و عطا و جیره‏اش را قطع کنید.[ - شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، ص ۱۶ ]پیرو آن، بخشنامه دیگری صادر کرد و گفت: «هر کس را که به دوستی و طرفداری از این‏قوم متهم ساختید تنبیه و خانه‏اش را ویران کنید.[ - همان ] به این ترتیب شیعه تا سرحد خفقان در تنگنا قرار گرفت «تا آن‏جا که شخص مورد اعتمادبه خانهء شیعه علی علیه السلام ، می‏آمد تا رازش را به او باز گوید، اما از بیم خدمتکار و نوکرش‏لب به سخن نمی‏گشود، مگر آن‏که از او پیمان‏های سخت می‏گرفت که رازش را فاش نکند.[ - همان، ص ۱۵ - ۱۶ ]صفحۀ ۱۱۱رعب و وحشت از اندازه بیرون رفت به طوری که مردم ترجیح می‏دادند به آن‏هازندیق یا کافر گفته شود، ولی شیعه علی گفته نشود[ - شرح نهج‏البلاغه، ج ۱۱، ص ۱۵ - ۱۶ ] از جمله بزرگان شیعه که به دست معاویه کشته شدند این‏ها بودند: حُجْر بن عدی وهواخواهانش، رشید هَجَری، عمرو بن حمق خزاعی، أوفی بن حصن، عبدالله حضرمی‏و هوادارانش، جویریة بن مسهر عبدی، صیفی بن فُسَیْل و عبدالرحمن عنزی. از جمله بزرگان شیعه که معاویه آنان را زیر فشار و تنگنای شدید قرار داد این‏ها بودند:عبدالله بن هاشم مرقال، عدی بن حاتم طائی، صعصعة بن صوحان، عبدالله بن خلیفه طائی‏و بسیار بانوان با ایمانی که هرگز احترامشان را پاس نداشت و ایشان را ترساند. سیاستِ تبعید معاویه را نیز باید بر این‏ها افزود. او به دلیل افزایش شمار معارضان‏شیعه در کوفه، پنجاه هزار تن از آنان را به خراسان تبعید کرد[ - ر. ک. حیاة الامام الحسین، ج ۲، ص ۱۶۷-۱۷۸ ]۵ - تقسیم امّت اسلامی به قبایل و طبقات اجتماعی یکی از پایه‏های مهمی که معاویه حکومتش را بر آن بنا نهاده بود، سیاست استکباری‏شناخته شده در میان ملت‏های مستضعف یعنی «تفرقه بینداز و حکومت کن» بود. عصبیتی،که با آمدن اسلام مرده بود، به دست معاویه زنده و عنانش رها گذاشته شد تا جمع امّت‏اسلامی را بپراکند. او کشت و کشتار قبیله‏ای را بار دیگر به شدت رواج داد و موالی رازبون کرد و در فشار گذاشت و فرودستان را خوار کرد. میان عطا و منزلتِ بلاد اسلامی،فرق نهاد، همان طوری که میان اشراف و افراد قبایل تمایز قایل شد. همه این سیاست‏هابرای این بود که امّت - در حال تفرقه و خونریزی - خودش را ناچار ببیند تا با اطاعت وصفحۀ ۱۱۲فرمانبرداری از دستورهایش، خود را به او نزدیک گرداند. از ماهرترین والیان معاویه دراجرای نقشه پراکنده‏سازی، زیادبن ابیه بود که معاویه او را پسر خوانده پدرش می‏خواند. شواهد این حقیقت تلخ در متون تاریخی بسیار است، و ما در این‏جا برای اثبات آن‏تنها به نقل گزیده‏ای از نامه سرّی معاویه به زیاد بسنده می‏کنیم؛ که در آن چنین آمده‏است: «اما بعد، در نامه‏ای که به من نوشته‏ای درباره عرب پرسیده‏ای که چه کسی راگرامی بداری و چه کسی را خوار کنی؟ چه کسی را نزدیک و چه کسی را دور گردانی؟ ازچه کسی ایمن و از چه کسی برحذر باشی؟... برادر، من عرب را از همه بهتر می‏شناسم:به قبیله یمنی بنگر و آنان را در ظاهر گرامی بدار اما پنهانی خوار کن، که من نیز با آنان‏چنین می‏کنم... به قبیله ربیعة بن نزار بنگر و سرانشان را گرامی بدار، اما عامه‏شان راخوار کن، زیرا که عوامشان پیرو اشراف و بزرگانشانند. به قبیله مضر بنگر و آنان را به‏جان یکدیگر بینداز، زیرا اینان به شدت سرسخت و مغرورند. اگر چنین کنی و آنان را به‏جان هم بیندازی از شرشان ایمنی... به موالی و مسلمانان عجم بنگر و با آنان به شیوه‏عمر رفتار کن، زیرا این کار موجب خواری و ذلت آنان است: اعراب از آنان زن بگیرندولی به آن‏ها زن ندهند، عرب از آنان ارث ببرند ولی آن‏ها از عرب ارث نبرند؛ عطا وجیره‏شان را کم کن؛ در جنگ‏ها آنان را پیشاپیش بفرست تا راه‏ها را تعمیر و درختان راببرند؛ هیچ کس از آن‏ها نباید برای عرب پیشنمازی کند؛ هیچ کس از آنان تا عرب هست‏نباید در صف اول جماعت بایستد، مگر آن که بخواهد صف را پر کند. آنان را بر هیچ‏مرزی از مرزها و یا شهری از شهرهای اسلامی مگمار و هیچ کس از آنان نباید منصب‏قضاوت و حکمرانی بر مسلمانان را تصدی کند. این شیوه‏ای بود که عمر درباره آنان‏اعمال می‏کرد. - خداوند به جای امّت اسلامی به طور عموم و بنی امیه به‏ویژه پاداش‏ها رابه او بدهد - به جانم سوگند که اگر آنچه او و دوستش کردند؛ و نیرو و صلابتشان در دین‏خدا نبود، ما و همه بنی‏امیه از موالی بنی‏هاشم بودیم و اینان یکی پس از دیگری خلافت‏را به ارث می‏بردند. بنابراین پس از آن که نامه‏ام به تو رسید، عجم را خوار و زبون و از خود دور کن و ازهیچ کدامشان کمک مگیر و نیازشان را برآورده مساز. ابن ابی معیط برایم نقل کرده استصفحۀ ۱۱۳که تو به او گفته‏ای که نامه عمر به ابوموسی اشعری را که همراه طنابی به طول پنج وجب‏برایش فرستاد، خوانده‏ای که گفته بود: «مردم بصره را که نزد تواند بنگر و هر کس ازموالی و عجم‏های مسلمان شده را دیدی که به پنج وجب رسیده است، نزد خود بخوان وگردنش را بزن.» آن‏گاه ابوموسی با تو در انجام این امر مشورت کرد و تو او را از این کاربازداشتی و دستور دادی که دست از این کار بدارد و او چنین کرد. تو با نامه نزد عمررفتی و به خاطر تعصبی که نسبت به موالی داشتی آنچه را که خواستی کردی و تو در آن‏روز پیش خود فکر می‏کردی که غلام ثقیف هستی و پیوسته نزد عمر رفته با او گفت و گوکردی و از پراکنده شدن مردم بیم دادی تا از نظرش برگشت و به او گفتی: بیم آن می‏رودکه اگر با اهل این خانه دشمنی کنی، به علی روی آورند؛ و او نیز با کمک آنان قیام کند وحکومت تو زوال پذیرد؛ و او نیز از این کار دست برداشت. ای برادر، من نمی‏دانم آیا شوم‏تر از تو در میان فرزندان ابوسفیان زاده شده است که‏عمر را در قصدش به تردید افکندی و باز داشتی...؟! ای برادر، اگر تو عمر را از این کارپشیمان نمی‏کردی، سنتی جاری می‏شد و خداوند آنان را بیچاره می‏کرد و ریشه شان رامی‏کند؛ و خلفای پس از او نیز همین سنّت را در پیش می‏گرفتند... چه بسیار سنّت‏هایی‏که عمر بر خلاف سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میان این امّت رواج داد و مردم از او پیروی‏کردند و آن‏ها را گرفتند؛ و این هم مانند یکی از آن سنّت‏ها می‏بود.[ - سلیم بن قیس، ص ۱۷۴ - ۱۷۹ ] نتیجهء دامن زدن به منازعات قبیله‏ای این بود که سران قبایل برای بدگویی از رهبران‏قبایل دشمن خود سرگرم آمد و شد نزد والیان اموی شدند. با آنان رابطه دوستی برقرارکرده به چاپلوسی‏شان پرداختند. این موضوع باعث یکپارچه شدن آنان در فرمانبرداری‏از حکومت معاویه یعنی همان کسی می‏گشت که آنان را به جان یکدیگر انداخته بود وخودشان نمی‏دانستند! همچنین این وضعیت موجب شد که سران قبایل برای حفظامتیازها و عطاهایی که به آنان بخشیده می‏شد، پیوسته در کنار حاکمان و علیه انقلابیون‏بایستند. اینان در برابر همه تلاش‏ها برای قیام می‏ایستادند و مردم را از آن باز می‏داشتندصفحۀ ۱۱۴۶- ضعف معنوی و روحی امّت در نتیجه مجموع سیاست‏های گمراه کننده معاویه در سطوح گوناگون فکری، اجتماعی،سیاسی و معنوی، امّت اسلامی به نهایت درجه پستی رسید. دنیادوستی و ناخشنودی ازمرگ سراسر وجودشان را فرا گرفت؛ و سستی‏ای که از روز سقیفه در روحشان آغاز به‏رسوخ کرده بود، تا به آن‏جا پیش رفت‏که آنان را از یاری همهء جریان‏های حق‏طلبانه بازداشت. اخلاقیات مردم چنان بد شد که مردان خوشنام قبایل بی‏هیچ توجهی به پارسایی وپرهیزگاری، دین خود را به صراحت به دنیای معاویه می‏فروختند. نقل شده است که‏گروهی از اشراف عرب نزد معاویه رفتند. او به هر کدامشان صد هزار درهم بخشید، بجزحُتات - عموی مرزدق -، که هفتاد هزار جایزه گرفت. حتات چون این را دانست باعصبانیت رو به معاویه کرد و گفت: مرا در میان بنی تمیم رسوا ساختی. حسب و نسبم که‏روشن است، آیا سالمند نیستم؟ آیا قبیله‏ام از من فرمان نمی‏برند!؟ گفت: چرا. گفت: پس چرا به من کم‏تر از دیگران بخشیدی و به دشمنانت بیش از دوستانت دادی؟ گفت: من دین مردم را از آنان خریدم و تو را به دینت و نظرت دربارهء عثمان وانهادم‏(وی طرفدار عثمان بود). گفت: بیا و دین مرا هم خریداری کن. آن‏گاه معاویه دستور داد تا به او جایزه کامل دادند..[ - الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۶۸ ] فرصت‏طلبی و سودپرستی میان مردم رواج یافت، همهء تلاش آنان سالوس صفحۀ ۱۱۵خودشیرینی و تملق نسبت به سلطان به منظور رسیدن به دنیا بود؛ تا آن‏جا که سراپااطاعت محض شدند؛ و به این ترتیب معاویه توانست همهء امّت ناآگاه، بی بصیرت ودنیاپرست را فرمانبردار کامل خویش سازد. کسانی که گمراهی و دروغ‏های امویان بر آنان پوشیده نبود ناچار به خطرناک‏ترین‏پدیده زندگی انسان یعنی دوگانگی شخصیت، که ظاهر و باطن انسان باهم متفاوت‏می‏شود، روی آورند، زیرا سیاست معاویه در ترغیب به مال و مقام و دنیا و روش‏وحشیانه‏اش در سرکوب دشمنان، به مردم فهماند که باید به دروغ و دورویی و سکوت‏در برابر حق و تظاهر به خلاف آنچه باور دارند روی آورند. این شرایط ناسالم آنان راوادار کرد تا اعتقادات حقه خویش را پنهان کنند و به آنچه مورد پسند قدرت حاکمه‏است، با آن که می‏دانند باطل است، تظاهر کنند؛ و به این ترتیب حالت دوگانگی‏شخصیت در آنان پدید آمد واین دوگانگی شخصیت باعث پراکندگی طرفداران و افشای‏آن و نابودی قیام می‏شد؛ و این تحت تأثیر بعد شخصیتی متأثر از قدرت حاکم بود. درحالی که باطن این شخصیت، انقلاب را تأیید می‏کرد و به یاری و گسترش آن تمایل ورهبری‏اش را تقدیس می‏کرد. این دوگانگی را فرزدق، هنگام بیان حال مردم کوفه، برای امام حسین علیه السلام این گونه‏بیان کرد: «دل‏هایشان نزد توست ولی شمشیرهایشان بر روی تو کشیده است.» وضع دورویان با آن‏هایی که براثر باطل اموی گمراه شده بودند، تفاوت نمی‏کرد؛ زیراکه حکومت موفق شده بود هر دو گروه را زیر پرچم خود بسیج کند، تا برای پایان دادن به‏انقلاب‏های حق‏طلبانه زین نهند و لجام کشند و نقاب بندند. بسیاری از کسانی هم که حق و اهل حق را می‏شناختند اسیر ضعف روحی روبه رشدروز سقیفه شدند. در نتیجه در عمل حق را رها کردند و دست از یاری‏اش برداشتند، باآن که از پیامدهای این کار در نزد خداوند آگاه بودند. عبدالله عمر می‏گوید، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده است که فرمود: «حسین کشته‏می‏شود؛ چنانچه او را بکشند و رها کنند و دست از یاری او بردارند، خداوند نیز تا روصفحۀ ۱۱۶قیامت آنان را واخواهد نهاد.[ - الفتوح، ج ۵، ص ۳۸ ] ولی با وجود این نه تنها امام حسین را یاری نکرد، بلکه ازآن حضرت خواست که با یزید بیعت کند. همه آن‏هایی که از اباعبدالله علیه السلام خواستند قیام نکند و خود را به کشتن ندهد؛ و ازیاری آن حضرت خودداری کردند از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بودند که حسین کشته‏می‏شود و شنیده بودند که «او نزد هر قومی کشته شود و از او دفاع نکنند، خداوند دل وزبانشان را دوگانه خواهد ساخت.[ - همان، ص ۳۹ ] شریک بن اعور و گروه همراهش که از شیعیان علی علیه السلام بودند، عبیدالله زیاد را ازبصره تا کوفه همراهی می‏کردند. در طول راه، اینان یکی پس از دیگری خود را به زمین‏می‏افکندند و تظاهر به بیماری می‏کردند؛ شاید ابن زیاد به خاطر آنان تأخیر کند وحسین علیه السلام پیش از او به کوفه برسد و حکومت آن‏جا را به دست بگیرد. ببینید ضعف روحی چگونه دست و پای کسی را که بدان دچار گشته می‏بندد شریک‏و همراهانش آرزو می‏کنند که ای کاش زمام امور به‏دست امام علیه السلام بیفتد، ولی به‏جای به تعویق‏افکندن ابن زیاد و یا قتل وی در بصره، در طول راه، با هزار و یک حیله، تنها به این بسنده‏می‏کنند که خود را در راه بر زمین بیندازند، به امید این که او در وقت مناسب به کوفه نرسد! این عبیدالله بن حرّ جعفی است که امام علیه السلام او را به یاری خویش فرامی‏خواند و او به‏ضعف روحی خود اعتراف می‏کند و می‏گوید: به خدا سوگند من می‏دانم که هر کس تو راهمراهی کند در روز قیامت سعادتمند است، ولی معلوم نیست من بتوانم برایت کاری‏بکنم و در کوفه هم برای تو یاوری نمی‏شناسم. تو را به خدا سوگند مرا از چنین کاری‏معاف بدار، زیرا که هنوز خود را آماده مرگ نمی‏بینم! اما این اسبم -ملحقه - را، که به خداسوگند، سوار بر آن در طلب چیزی نرفتم، مگر که بدان دست یافتم، و هرگاه بر آن سواربوده‏ام، هیچ کس مرا دنبال نکرده است، مگر که‏از او پیشی گرفته‏ام - بگیر و ازآن تو باشدصفحۀ ۱۱۷امام علیه السلام ضمن نکوهش وی عنوان کرد که با وجود این ضعف روحی نیازی به او ندارد وفرمود: «اکنون که خود از یاری ما خودداری می‏ورزی، ما را به اسب تو هم نیازی نیست![ - اخبار الطوال، ص ۲۵۱ ] طبری از قول سعد بن عبیده نقل می‏کند که وی در واقعه کربلا شماری از بزرگان کوفه‏را دیده است که بر بلندی ایستاده‏اند و با چشم گریان می‏گویند: «خداوندا، یاریت را نازل‏فرما (یعنی بر حسین)؛ و من به آنان گفتم: «ای دشمنان خداوند، چرا فرود نمی‏آیید ویاری‏اش نمی‏کنید؟![ - همان ] ضعف روحی انسان را وامی‏دارد که حتی خودش را بفریبد؛ و نمونه‏هایی را که دراین‏جا نقل کردیم، در واقع حکایت از خودفریبی انسان در مواجهه با حقیقت دارد. اینک‏موضوع این نمونه‏ها را با این داستان حقیقتاً تأسف‏بار به پایان می‏بریم. هرثمة بن سلیم‏گوید: همراه علی بن ابی‏طالب در صفین جنگیدیم. چون ما را در کربلا فرود آورد برایمان‏نماز خواند. پس از گفتن سلام نماز، کفی از خاکش برداشت و آن را بویید و فرمود: آه ای‏خاک، گروهی در تو اجتماع می‏کنند که بدون حساب به بهشت وارد می‏شوند. هنگامی که هرثمة پس از جنگ نزد همسرش - جرداء دختر سمیر که از شیعیان‏علی علیه السلام بود - رفت به وی گفت: آیا چیز شگفت‏انگیزی از دوستت برایت نقل کنم؟ چون‏در کربلا فرود آمد، خاکش را برداشت و بویید و گفت: آه ای خاک، گروهی در تو اجتماع‏می‏کنند که بدون حساب به بهشت وارد می‏شوند، او از کجا غیب می‏داند. زن گفت: ای‏مرد چیزی مگو زیرا که امیرالمؤمنین جز حقیقت چیزی نمی‏گوید. هرثمه گوید هنگامی که عبیدالله بن زیاد سپاه را به جنگ با حسین بن علی علیه السلام گسیل‏داشت، من نیز در میان سپاه بودم، چون به مردم و حسین بن علی و همراهانش رسیدم،منزلی که علی علیه السلام ما را در آن فرود آورد و جایی را که از خاکش برداشت شناختم وسخنی را که بر زبان آورده بود به یاد آوردم. از حرکتم ناخشنود شدم؛ بر اسبم سوارگشتم و رفتم تا نزد حسین علیه السلام رسیدم. بر او سلام کردم و آنچه را که از پدرش در آن منزل‏شنیده بودم بازگفتم. حسین علیه السلام فرمود: «با مایی یا علیه ما؟» گفتم ای پسر رسول خدا! نهصفحۀ ۱۱۸با توام و نه علیه تو! زن و فرزندم را رها کرده‏ام و از ابن زیاد بر آنان بیمناکم. حسین علیه السلام فرمود: «بنابر این از نزد ما بگریز تا شاهد قتل ما نباشی، زیرا به خدایی که جان محمد به‏دست اوست، هر کس امروز شاهد قتل ما باشد و ما را یاری نکند، خدای او را در دوزخ‏افکند». من نیز گریزان پیش رفتم تا قتلگاهش از دیده‏ام پنهان شد[ - وقعة صفین، ص ۱۴۰-۱۴۱ ] ببینید که چگونه انسان به سبب ضعف درونی، خودش را نیز می‏فریبد. سخن آخراین که در اواخر دوران معاویه، هیچ کس از این امّت باقی نمانده بود که فریب گمراهی‏امویان را نخورده یا به دوگانگی شخصیت دچار نشده باشد؛ و یا این که ضعف روحی اورا از یاری حق باز نداشته باشد. مگر شماری اندک، که آنان نیز یا در تبعید و زندان به سرمی‏بردند و یا ترسان و نگران و آواره بودند؛ و آن برگزیدگانی که سید الشهدا را یاری‏دادند از میان همین دسته بودند. صفحۀ ۱۱۹۱) عبدالله بن یقطر حمیری: مادر وی دایهء امام حسین علیه السلام بود، ولی امام از وی شیرنخورد، زیرا در اخبار صحیح آمده است که امام حسین علیه السلام جز از سینه فاطمه و انگشت‏ابهام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و آب دهان آن حضرت شیر نخورده است. ولی درباره عبدالله‏مشهور است که او برادر شیری امام حسین علیه السلام است. ابن حجر در الاصابه گوید: وی از صحابه بود چرا که همگن حسین علیه السلام است. امام علیه السلام پس از خروج از مکّه در جواب نامه‏ای که مسلم بن عقیل برایش نوشت، وی را نزد مسلم‏فرستاد. اما حصین بن تمیم در قادسیه وی را دستگیر کرد و نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد.عبیدالله از وضع وی پرسید و او پاسخی نداد. سپس گفت: بالای این کاخ برو ودروغگوی پسر دروغگو را لعنت کن، آن‏گاه فرود آی تا تصمیم خود را درباره‏ات بگیرم.عبدالله بالای کاخ رفت و چون مشرف به مردم شد گفت: ای مردم، مرا حسین پسرفاطمه، دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، نزد شما فرستاده است تا او را علیه پسر مرجانه و پسرسمیه، فرومایه پسر فرومایه، یاری دهید و پشتیبانی کنید. آن‏گاه عبیدالله فرمان داد تا او رااز بالای کاخ بر زمین انداختند. در نتیجه استخوان‏هایش شکست و نیم جانی داشت که‏عبدالملک بن عمیر لخمی، قاضی و فقیه کوفه آمد و او را سر برید. چون وی را نکوهش‏کردند، گفت: خواستم که راحتش کنم[ - ر. ک. ابصار العین فی انصار الحسین، محمد بن طاهر سماوی، تحقیق محمد جعفر طبسی، مرکز تحقیقات اسلامی سپاه، قم، ص ۹۳ ]۲) سلیمان بن رزین، غلام امام حسین علیه السلام : وی همان کسی است امام حسین علیه السلام ،هنگامی که در مکّه بود، او را با نامه‏ای سوی رؤسای اخماس (سپاه‏ها) و اشراف بصره‏فرستاد که از جمله آن‏ها منذر بن جارود بود. بحریه، دختر جارود، زن عبیدالله بن زیادبود. منذر، سلیمان بن رزین و نامه را گرفت و نزد عبیدالله بن زیاد برد. چون نامه راخواند سلیمان را کشت؛ و او از یاران حسین علیه السلام بود که در بصره کشته شد[ - همان، ص ۹۴ - ۹۵ ]صفحۀ ۳۴۸۳) أسلم بن عمرو، غلام امام حسین علیه السلام : از شهدای کربلا. سیره‏نگاران و مقتل‏نویسان نوشته‏اند که امام حسین علیه السلام ، پس از درگذشت برادرش، حسن، وی را خرید و به‏پسرش علی بن الحسین علیه السلام بخشید. پدرش ترک بود. اسلم در موارد نیاز برای حسین علیه السلام کتابت می‏کرد. هنگامی که امام علیه السلام از مدینه به مکّه آمد، اسلم نیز او را تا کربلا همراهی‏کرد. در روز دهم که جنگ آغاز شد از امام اجازه میدان رفتن گرفت، وی قاری قرآن بود وامام به او اجازه داد. او آغاز به پیکار و رجز خواندن کرد و شمار زیادی را از دشمن‏کشت، آن‏گاه از پای درآمد و بر زمین افتاد. حسین علیه السلام نزد وی رفت و دید که هنوز رمق دربدن دارد و به حسین علیه السلام اشاره می‏کند. امام علیه السلام دست در گردنش نهاد و صورت به‏صورت او گذاشت. اسلم چشم باز کرد و با تبسم گفت: آیا پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صورتش را بر صورت کسی چون من نهاده است؛ و سپس جان سپرد[ - ر. ک. تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۲۵ ]۴) قارب بن عبدالله دئلی، غلام امام حسین علیه السلام : مادرش کنیز امام حسین علیه السلام بود وفکیهه نام داشت. وی در خانه رباب، همسر امام حسین علیه السلام ، خدمت می‏کرد. عبدالله‏دئلی او را به زنی گرفت و قارب از او به دنیا آمد. او غلام امام حسین بود و همراه امام علیه السلام از مدینه به مکّه رهسپار شد و سپس به کربلا رفت و سرانجام در نخستین حمله اندکی‏پیش از ظهر کشته شد[ - ر. ک. ابصار العین، ص ۹۶؛ تنقیح المقال، ج ۳، ص ۱۸ ]۵) منجح بن سهم، غلام امام حسین علیه السلام : از ربیع برای زمخشری نقل شده است که‏گفت: حسنیه، کنیزکی بود که حسین علیه السلام او را از نوفل بن حارث بن عبدالمطلّب خرید،سپس سهم با او ازدواج کرد و منجح از او زاده شد، در نتیجه سهم غلام حسین علیه السلام است. سهم در خانه سجاد علیه السلام بود و هنگامی که حسین علیه السلام عازم عراق شد، همراه پسرش‏منجح با او حرکت کرد تا به کربلا رسیدند. چون دو گروه در روز عاشورا به مبارزه‏پرداختند، او همانند قهرمانان با دشمن پیکار کرد و در آغاز جنگ کشته شد - رضوان اللهصفحۀ ۳۴۹علیه [ - تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۴۷ ] گفته شده است منجح از غلامان حسن علیه السلام بود که از مدینه همراه فرزند آن‏حضرت در رکاب امام حسین علیه السلام حرکت کرد و سرانجام به سهم خویش به سعادت‏دست یافت و با شهادت رستگار شد[ - إبصار العین، ص ۹۶ ]۶) سعد بن حرث خزاعی، غلام علی علیه السلام : سعد یکی از غلامان علی علیه السلام بود که پس‏از او به حسن علیه السلام و سپس به حسین علیه السلام پیوست. هنگامی که امام حسین از مدینه بیرون‏آمد سعد نیز با او به مکّه آمد و سپس به کربلا رفت؛ و در نخستین حمله در آن‏جا به‏شهادت رسید[ - همان ] گفته شده است که وی مصاحبت پیامبر(س) را درک کرد و در کوفه‏عضو شرطهء امیرالمؤمنین علیه السلام بود و امام علیه السلام به وی حکومت آذربایجان داد[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۸۱ ]۷) نصر بن ابی نیزر، غلام علی علیه السلام : پدر نیزر از شاهزادگان عجم یا از فرزندان‏نجاشی بود. مبرّد در الکامل گوید: برای من مسلّم است که وی از فرزندان نجاشی است.در خردسالی به اسلام رغبت پیدا کرد، پس او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بردند و اسلام آورد.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را تربیت کرد و پس از رحلت آن حضرت، نصر با فاطمه صلی الله علیه و آله و سلم وفرزندانش همراه گردید. و دیگری گفته است: او فرزند یکی از پادشاهان عجم بود که‏نخست به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هدیه شد و سپس نزد امیرالمؤمنین علیه السلام رفت و در نخلستان‏آن حضرت برایش کار می‏کرد... و این نصر پسر اوست که پس از علی علیه السلام و حسن علیه السلام ، به‏حسین علیه السلام پیوست. همراه آن حضرت از مدینه به مکّه آمد و سپس به کربلا رفت و درآن‏جا کشته شد. او سواره بود و اسبش را پی کردند و در حمله نخست کشته شد[ - إبصار العین، ص ۹۷ - ۹۸ ]۸) حرث بن نبهان، غلام حمزةبن عبدالمطلب علیه السلام : سیره‏نویسان گفته‏اند: نبهان غلام‏حمزه و تک‏سواری شجاع بود. وی دو سال پس از شهادت حمزه از دنیا رفت و پسرش‏حرث به امیرالمؤمنین و سپس به حسن علیه السلام و سپس به حسین علیه السلام پیوست. هنگامی کهصفحۀ ۳۵۰حسین علیه السلام از مدینه عازم مکّه گشت، حارث نیز با آن حضرت عازم شد و تا رسیدن به‏کربلا وی را همراهی کرد. چون جنگ در گرفت پیشاپیش حسین علیه السلام جنگید و با شهادت‏رستگار شد[ - تنقیح المقال، ج ۱، ص ۲۴۸ ]۹) جون بن حوی، غلام ابوذر غفاری: جون پس از ابوذر به اهل بیت پیوست. اونخست با امام حسن علیه السلام و سپس با حسین علیه السلام بود و آن حضرت را در سفر مدینه تا مکّه واز آن‏جا به عراق همراهی کرد... چون جنگ درگرفت، مقابل امام علیه السلام ایستاد و اجازهء پیکارگرفت. حسین علیه السلام فرمود: ای جون از سوی من آزادی. تو به طلب آسایش به دنبال ماآمدی، پس خود را پای‏بند این راه مکن. جون خود را به پای اباعبدالله الحسین انداخت وبر آن بوسه می‏زد و می‏گفت: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آیا این درست است که در روزگارآسایش ریزه‏خوار نعمت‏تان باشم و در دوران سختی رهایتان کنم؟ من بدبو هستم، نسبی‏پست دارم، رنگم سیاه است، پس شما در بهشت بر من بدمید تا بویم خوش، نسبم‏شریف و رنگم سپید گردد. نه به خدا سوگند از شما جدا نگردم تا این خون سیاه باخون‏هایتان درآمیزد. آن‏گاه حسین علیه السلام به او اجازه داد... سپس جنگید تا کشته شد.حسین علیه السلام بر بالین او ایستاد و گفت: پروردگارا رنگش را سپید و بویش را پاکیزه گردان وبا خوبان محشورش فرما و میان او و میان محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیوند برقرار کن.علمای ما از امام باقر علیه السلام از پدرش زین‏العابدین نقل کرده‏اند که چون بنی‏اسد برای دفن‏کشتگان به میدان نبرد آمدند، جون را دیدند که پس از چند روز بوی مشک می‏دهد[ - ابصار العین، ص ۱۷۶-۱۷۷ ]۱۰) عقبة بن سمعان: عقبة بن سمعان غلام رباب، دختر امرؤ القیس کلبی، همسرامام حسین علیه السلام بود و همراه کاروان حسینی از مدینه به مکّه و سپس به عراق آمد. طبری‏گوید: عمر بن سعد، عقبة بن سمعان غلام رباب، دختر امرؤ القیس کلبی و مادر سکینه، دخترحسین علیه السلام ، را دستگیر کرد و گفت: چه‏کاره‏ای؟ گفت: بنده‏ای مملوکم، پس رهایش کرد[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۳۴۷؛ الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۸۰ ]صفحۀ ۳۵۱شیخ عباس قمی نیز این مطلب را در نفس المهموم[ - نفس المهموم، ص ۲۹۸ ] به نقل از طبری و جزری آورده‏است. مامقانی در تنقیح المقال گوید: طبری و دیگر مورخان واقعه از او نام برده‏اند؛ و ازآنچه گفته‏اند، دانسته می‏شود که عقبه غلام رباب، همسر امام حسین علیه السلام ، بود وخدمتکاری و رکابداری اسب‏هایش را بر عهده داشت. چون حسین علیه السلام به شهادت‏رسید، بر اسبی نشست و گریخت. کوفیان او را گرفتند. پس از آن که مدعی شد غلام‏رباب، دختر امرؤ القیس کلبی، همسر امام حسین علیه السلام ، است رهایش کردند. وی به نقل‏رویدادها همان طور که اتفاق افتاده بود پرداخت و اخبار کربلا از او گرفته شده است[ - تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۵۴، حدیث ۷۹۶۹ ] اما برخی از علمای ما به استناد سلامی که در زیارت حسین علیه السلام (روز و شب اول‏رجب و شب نیمه شعبان[ - بحار، ج ۱۰۱، ص ۳۳۶ - ۳۴۱، حدیث ۱ به نقل از مفید و سید بن طاوس - رحمةالله علیهما - ] بر عقبه وارد شده است، بر این باورند که او نیز در زمره‏شهیدان کربلاست. از جمله این عالمان سید ابوالقاسم خویی، در معجم رجال الحدیث‏است. آن‏جا که می‏گوید: از یاران حسین علیه السلام ... در حضور آن حضرت به شهادت رسید وسلام بر او در زیارت رجبیه آمده است و به گفته برخی مورخان عامه، وی از معرکه‏گریخت و نجات یافت[ - معجم رجال الحدیث، ج ۱۱، ص ۱۵۴، حدیث ۷۷۲۳ ] دیگر، شیخ علی نمازی است که در مستدرکات علم رجال‏الحدیث گوید: عقبة بن سمعان... از یاران امام حسین علیه السلام است و در کربلا با آن حضرت‏همراه بود؛ و همان طوری که سید در زیارت رجبیه، وی را در شمار شهیدان آورده‏است، او همراه سیدالشهدا در روز عاشورا به شهادت رسید[ - مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۴۸ ]دیدار امام علیه السلام با فوج‏های فرشتگان و مؤمنان جن علامهء مجلسی در کتاب بحار، به نقل از کتاب مقتل سید محمد بن ابی‏طالب موسوی‏گوید: شیخ ما، مفید، با اسنادی که به اباعبدالله علیه السلام می‏رسد، گوید: هنگامی که اباعبدالله‏از مدینه حرکت کرد، دسته‏های منظمی از فرشتگان نشان‏دار یا نیک خلق خنجر به دست‏و سوار بر اسبان بهشتی آمدند و بر آن حضرت سلام کردند و گفتند: ای حجت خداوندبر مردم پس از جد، پدر و برادرش، خداوند سبحان در جاهای فراوانی جدت را به‏وسیلهء ما یاری داد و اینک ما را به یاری تو فرستاده است. حضرت به آنان فرمود: وعده‏گاهم قتلگاه و جایی است که در آن به شهادت می‏رسم‏و آن کربلاست، چون بدانجا وارد شدم، نزد من بیایید. گفتند: ای حجت خداوند، فرمان بده که گوش به فرمانیم. آیا بیم دشمن نمی‏رود که‏شما را همراهی کنیم؟ گفت: آنان را بر من راهی نیست و تا رسیدن به جایگاهم گزندی به‏من نتوانند رسانید. به دنبال آن دسته‏هایی از مسلمانان جن آمدند... گفتند: ای سرور ما، ما از شیعیان و یاران شماییم. آنچه خواهی فرمان بده که اگربفرمایی تا در همین جا هستی همهء دشمنانت را به قتل برسانیم، فرمانتان اجرا می‏شود. حسین علیه السلام برای آنان طلب پاداش نیکو کرد و فرمود: آیا کتاب نازل شده بر جدم‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را نخوانده‏اید که می‏فرماید: «أَیْنََما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فِی‏بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ[ - [نساء (۴)، آیه ۷۸]؛ هر کجا باشید، شما را مرگ در می‏یابد؛ هر چند در برج‏های استوار باشید ] و می‏فرماید: «لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلَی مَضَاجِعِهِمْ[ - [آل عمران (۳)، آیه ۱۵۴]؛ بگو: «اگر شما در خانه‏های خود هم بودید، کسانی که کشته شدن بر آنها نوشته شده، قطعاً [با پای خود] به سوی قتلگاه‏های خویش می‏رفتند» ] آن‏گاه که من درجایگاهم ایستادم، این مردمان نگون‏بخت گرفتار چه چیزی می‏شوند؟ و به چه وسیله‏آزمایش می‏گردند؟ و چه کسی در جوار قبر من در کربلا سکونت خواهد گزید؟ در حالی‏که خداوند در روز گسترانیدن زمین آن را برگزید و پناهگاه شیعیان ما قرار داد و در دنیا صفحۀ ۳۵۳آخرت موجب ایمنی‏شان است. ولی شما روز پنج‏شنبه حاضر آیید و آن روز عاشوراست‏که در پایانش کشته می‏شوم و پس از من از خاندان و خویشاوندان و برادران و اهل بیتم‏چیزی نمی‏خواهند و سرم را نزد یزید ملعون می‏برند. جنّیان گفتند: به خدا سوگند، ای حبیب خدا و پسر حبیب خدا، اگر نبود که باید ازفرمانت اطاعت کنیم و مخالفت با فرمانت برای ما جایز بود، همهء دشمنانت را پیش از آن‏که به تو برسند می‏کشتیم. فرمود: به خدا سوگند ما از شما بر آنان تواناتریم ولی «تا کسی که [باید] هلاک شود،با دلیلی روشن هلاک گردد و کسی که [باید] زنده بماند، با دلیلی روشن زنده بماند...»[ - بحار، ج ۴۴، ص ۳۳۰- ۳۳۱، باب ۳۷، سید بن طاوس نیز این روایت را با اندکی تفاوت در کتاب لهوف (ص ۲۸-۳۰) به نقل از شیخ مفید در کتاب «مولد النبی و مولد الاوصیاء» با إسناد به امام صادق علیه السلام نقل کرده است: «گفت: چون اباعبدالله الحسین از مکّه به قصد مدینه حرکت کرد. دسته هایی از فرشتگان با او دیدار کردند...» چنین به نظر می‏رسد که نسخه‏بردار اشتباه کرده باشد، به این دلایل: - منزل‏هایی که امام علیه السلام از مکّه تا عراق بر آن‏ها گذر کرد از مدینه نمی‏گذرد. - سید بن طاوس در همین کتاب لهوف (ص ۳۰) بلافاصله پس از این روایت گوید: «سپس حرکت کرد تا بر تنعیم گذشت» و این با آنچه در این روایت آورده است که آن حضرت از مکّه به قصد مدینه حرکت کرد تعارض دارد. چرا که مفهوم این سخن این است که امام علیه السلام یک بار دیگر به مکّه بازگشت. این چیزی است که جغرافیای این منزل‏ها ثابت می‏کند. پس باید در این باره تأمل کرد. - روایتی را - که در متن است - علامهء مجلسی نیز از خود شیخ مفید با إسناد دادن به امام صادق علیه السلام نقل کرده و در آن آمده است: «چون اباعبدالله الحسین از مدینه حرکت کرد، دسته هایی از فرشتگان با او دیدار کردند...»؛ و این گواه بر اشتباه نسخه‏بردار لهوف است. - در بیش‏تر کتاب‏های تاریخ آمده است که آن حضرت از مکّه به کوفه رفت و به مدینه باز نگشت، جز آنچه در کتاب معالی السبطین (ج ۱، ص ۲۲۹) از ابومخنف و در کتاب اسرار الشهادة (ص ۲۴۹) آن هم از ابومخنف نقل شده است که آن حضرت از سرنوشت مسلم بن عقیل بسیار نگران شد و کاروانش را از مکّه به مدینه کوچ داد. و این خبر گذشته از مجهولیت مأخذی که این دو کتاب از آن نقل کرده‏اند، خبری است نادر ]یک نکته در این‏جا یک نکته لازم را باید یادآور شد و آن این است که خطاب‏های اهل بیت بادیگران با توجّه به میزان درک و فهمشان از سخنان آن بزرگواران تأثیری متفاوت دارد؛ وبا توجّه به میزان عقل، ایمان و یقین به آنان و تسلیم بودن در برابرشان، بیان صراحت‏موضوع و جان حقیقت از سوی آنان برای مخاطبان تفاوت می‏کند. صفحۀ ۳۵۴در این روایت می‏بینیم که مخاطب امام، فرشتگان و مؤمنان جن، از شیعیان اهل بیت‏هستند که از سر راستی و اخلاص آماده یاری‏اند و میزان معرفتشان نسبت به منزلت امام‏و یقین و تسلیم بودن در برابر فرمان‏هایشان - همان طور که در متن گفت و گوی این‏روایت روشن است - بسیار بالا است. از این رو می‏بینیم که امام علیه السلام در پاسخشان موضوع را به روشنی و صراحت کامل بیان‏می‏دارند. آن حضرت در این گفت و گو - با منطق ژرف‏نگری و منطق شهید پیروز - تأکیدمی‏کند که سوی قتلگاه برگزیده خویش می‏رود، «وعده‏گاه قتلگاه من است»، در سرزمین‏برگزیده، «جایگاهم که در آن‏جا شهید می‏شوم و آن کربلاست»؛ و تأکید می‏ورزد که درراستای تحقق بخشیدن اراده خداوندی مبنی بر آزمایش «این خلق تیره‏روز» گریزی ازرفتن نیست، تا آن که راه سعادت از وادی‏های بدبختی و تیره‏روزی به طور کامل برای‏مردم باز شناسانده شود؛ و حق بدون شائبه‏ای از آمیختگی و شبهه از باطل جدا گردد. با این‏شهادت و در این مکان جدایی اسلام ناب محمدی از امویتِ پنهان شده در زیر نقاب اسلام،تحقق یافت؛ و این یکی از مهم‏ترین ابعاد پیروزی آشکار حسینی، استمرار یافته در طول‏زمان، و یکی از برکت‏های شهادت، «ذبح بزرگ»، و یکی از فیض‏های آن قتلگاه مقدسی‏است که امام برای پرتوافشانی این پیروزی در روز گسترش زمین آن را برگزید؛ و این بارگاه‏مقدس در گذر روزگار پناهگاه شیعیان حسینی و در دنیا و آخرت موجب امان آن‏هاست. همچنین آن حضرت تأکید می‏ورزند که ناگزیر روند این رویداد باید در چارچوب‏جریان طبیعی و دور از اسباب و وسایل خارق العاده و نامعمول باشد. چرا که اگر هدف‏پیروزی ظاهری و فوری بود و راهی جز اسباب خارق العاده نداشت، امام علیه السلام بابرخورداری از ولایت تکوینی عمومی‏شان به اذن خداوند - تبارک و تعالی - برای تحقق‏این امر از فرشتگان و جنیان تواناتر بود؛ به خدا سوگند ما از شما بر آنان تواناتریم، ولی‏«کسی که [باید] هلاک شود با دلیلی روشن هلاک گردد و کسی که [باید] زنده بماند، بادلیلی روشن زنده بماند.»[ - انفال (۸)، آیه ۴۲ ]صفحۀ ۳۵۵یارانی که از منازل جُهینه به کاروان حسینی پیوستند از دیگر رخدادهایی که تاریخ از راه مدینه - مکّه نقل می‏کند، پیوستن گروهی ازاعراب به کاروان حسینی، هنگام گذر امام علیه السلام بر منزل‏گاه‏های آنان است. از جمله این‏منازل، منازل جهینه (آب‏های جهینه) است. شماری از ساکنان آن‏جا به امام علیه السلام پیوستند.از جمله سه مرد بودند که پس از پراکنده شدن اعراب از گرد امام همچنان باقی ماندند وپیوسته با حضرت همراه بودند و از او جدا نشدند تا آن که به بالاترین مراتب شرافت دنیاو آخرت دست یافتند و در روز عاشورا در سرزمین کربلا و در حضور آن حضرت به‏شهادت رسیدند. این سه تن این‏هایند: ۱- مجمع بن زیاد بن عمرو جهنی. ۲- عبّاد بن مهاجر بن ابی مهاجر جهنی. ۳- عقبة بن صلت جهنی[ - ر. ک. ابصار العین فی انصار الحسین علیه السلام ، ص ۲۰۱-۲۰۲ ]آیا ابن عباس و ابن عمر در راه مکّه با امام دیدار کردند؟ ابن اثیر گفته است که پسر عمر همراه پسر عباس در مکّه بود، پس به مدینه بازگشتنددر راه با حسین و ابن زبیر برخوردند که از آن‏ها پرسیدند: چه خبر؟ گفتند: مرگ معاویه وبیعت یزید! ابن عمر گفت: از جماعت مسلمانان جدا مشوید[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۱۷ ] اما طبری می‏گوید: «واقدی پنداشته است هنگامی که خبر مرگ معاویه و بیعت یزید به‏ولید رسید، ابن عمر در مدینه نبود؛ و چون ابن زبیر و حسین به بیعت فراخوانده شدند،نپذیرفتند و همان شب به مکّه رفتند. ابن عباس و ابن عمر که در حال آمدن از مکّه بودند به‏آن دو برخوردند و پرسیدند: از مدینه چه خبر...[ - تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۵۴ ] تا پایان گزارش ابن اثیر با اندکی تفاوت. اما ابن کثیر در تاریخ خویش می‏نویسد[ - البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۵۸ ] «واقدی گوید:...» و سپس همان روایت‏طبری را با اندکی تفاوت نقل می‏کند. صفحۀ ۳۵۶چنین به نظر می‏رسد که این روایت را، هیچ کدام از مورخان، جز این سه تن و واقدی‏که دوتایشان از او نقل می‏کنند، نقل نکرده است. گفته ابن اثیر در صدر این روایت: «و گفته شده است» و سخن طبری: «واقدی‏پنداشته است» ناظر بر عدم اطمینان آنان به این پندار است و موجب تضعیف این روایت‏می‏گردد. به ویژه آن‏که آن‏ها هر دو در تاریخ‏هایشان نقل کرده‏اند که پیش از خروج امام‏حسین از مدینه عبدالله بن عمر در آن‏جا بود[ - الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۱۷؛ تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۲۵۳-۲۵۴ ] همچنین این روایت با نقل مشهوری که به ویژه حاکی از حضور عبدالله بن عباس‏هنگام ورود امام حسین به مکّه در آن شهر است، مخالفت دارد. از روایت‏های مشهورنقل دینوری در اخبار الطوال است که می‏گوید: «اما عبدالله بن عباس، چند روز پیش ازاین به مکّه رفته بود»[ - اخبار الطوال، ص ۲۲۸ ] ابن اعثم به نقل از خوارزمی گوید: حسین علیه السلام باقیمانده ماه شعبان‏و ماه‏های رمضان، شوال و ذی‏قعده را در مکّه ماند؛ و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمرنیز در این هنگام در مکّه بودند[ - مقتل الحسین، خوارزمی، ج ۱، ص ۱۹۰ ] از این گذشته، این روایت با اعتقاد بیش‏تر مورخان دو مذهب مبنی بر این که عبدالله‏بن زبیر پیش از امام حسین علیه السلام به مکّه رفت مخالف است. چرا که ابن زبیر در تاریکی‏همان شبی که ولید بن عتبه خواستار بیعت وی با یزید شد، از شهر بیرون رفت. میان‏بیرون رفتن او و بیرون رفتن امام حسین علیه السلام دو شب فاصله است. از این گذشته ابن زبیر ازشاهراه کناره گرفت، در حالی که امام حسین علیه السلام بر پیمودن آن پای فشرد. این خود دلالت‏دارد بر این که این دو در هیچ یک از منزل‏های میان راه باهم یک‏جا جمع نشده‏اند. به‏ویژه آن که ابن زبیر راه مکّه را همانند فراریان پیمود، به طوری که ۸۱ سوار از غلامان‏بنی‏امیه او را دنبال کردند ولی به او نرسیدند و باز گشتند[ - ر. ک. الارشاد، ص ۲۲۲ ]صفحۀ ۳۵۷بنابراین، چگونه این روایت که می‏گوید آن دو با هم بودند تا آن که ابن عباس و ابن‏عمر با آنان دیدار کردند، می‏تواند درست باشد؟ بنابراین، روایت یاد شده گذشته از مرسل و ضعیف بودنش[ - رجالیون اهل سنّت، واقدی را به شدت تضعیف کرده‏اند. ر. ک. سیر اعلام النبلاء، ذهبی،ج ۹، ص ۴۵۴-۴۶۹، زندگینامه‏شماره ۱۷۲ ] با حقیقت تاریخی نیزمخالف است. ابن عساکر در تاریخ خویش می‏نویسد: «حسین و عبدالله بن زبیر شبانه به‏مکّه رهسپار شدند. بامدادان که مردم برای بیعت رفتند، به جست و جوی حسین و ابن‏زبیر برآمدند ولی آنان را نیافتند. ...عبدالله بن عمر و عبدالله بن عیاش بن ابی ربیعه که ازعمره باز می‏گشتند آن دو را در ابواء دیدند. در این هنگام ابن عمر به آنان گفت: از خداپروا کنید و باز گردید و به مردم بپیوندید آن‏گاه بنگرید، اگر مردم بر یزید گرد آمدند شمانیز از آنان جدا مشوید و اگر بر او اختلاف کردند، همان می‏شود که شما می‏خواهید... ابن‏عیاش به او گفت[ - محمودی در حاشیه صفحه ۲۰۱ گوید: این همان ذکر درست طبقات الکبری است و در اصل هر دوی آن‏ها از تاریخ‏دمشق آمده است: «و ابن عباس به او گفت...» ] ای پسر فاطمه، آهنگ کجا را داری؟ گفت: عراق و شیعیانم. گفت: من‏این را برای تو نمی‏پسندم، آیا سوی مردمی می‏روی که پدرت را کشتند و برادرت راخنجر زدند تا آن که خشمگینانه و ملول آنان را ترک گفت؟ از خدا پروا کنید، مبادا که‏فریب بخوری...[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، ص ۱۹۸-۲۰۱، حدیث ۲۲۵. ] این روایت نیز در پرتو مناقشه تاریخی‏ای که در رد روایت نخست ارائه دادیم، مانندآن روایت با حقیقت تاریخی سازگار نیست. از این گذشته، سندش نیز دست کم به‏واسطه جویرة بن اسماء ضعیف می‏باشد، چرا که امام صادق علیه السلام درباره‏اش فرموده‏است: «اما جویره زندیقی است که هرگز رستگار نمی‏شود»[ - اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ج ۲، ص ۷۰۰، حدیث ۷۴۲ ] چنانچه درستی وقوع گفت و گوی اخیر در روایت ابن عساکر میان ابن عیاش[ - وی عبدالله بن عیاش بن ابی ربیعه مخزومی است. گفته شده است که پدرش از مسلمانان نخستین بود. او به حبشه‏مهاجرت کرد و عبدالله در آن‏جا به دنیا آمد؛ و گفته شده است، این عبدالله هشت سال از زندگی پیامبر(ص) را درک کرد. نیز گفته شده است که هنگام رسیدن خبر مرگ یزید بن معاویه در سال ۶۴ مرد. ر. ک. الاصابه فی تمییز الصحابه، ج ۲، ص ۳۴۸، حدیث ۴۸۷۷ ]صفحۀ ۳۵۸دیدار با عبدالله بن مطیع عدوی تاریخ دو دیدار را از عبدالله بن مطیع عدوی با امام حسین علیه السلام برای ما گزارش می‏کند.نخست در راه مدینه - مکّه و دوم بر طبق روایت مفید، در ارشاد، هنگامی که امام علیه السلام ازحاجز به سوی عراق می‏رفت و به یکی از آب‏های عرب رسید[ - الارشاد، ص ۲۴۵ ] آنچه در این مقطع از تاریخ حرکت کاروان حسینی برای ما اهمیت دارد، ماجرای‏دیدار نخست است. روایت تاریخی در پی‏گیری جریان حرکت امام حسین علیه السلام در راه‏مدینه - مکّه می‏گوید: همان طور که امام حسین علیه السلام میان مدینه - مکّه در حرکت بودصفحۀ ۳۵۹عبدالله بن مطیع عدوی از ایشان استقبال کرد و گفت: ای اباعبدالله، خداوند مرا فدایت‏گرداند، آهنگ کجا داری؟ فرمود: اینک آهنگ مکّه دارم؛ و چون به آن‏جا رفتم، آن‏گاه در کار خویش از خداوندطلب خیر می‏کنم. عبدالله بن مطیع گفت: ای پسر دختر رسول خدا، در کاری که قصدش راکرده‏ای‏خداوند برایت خیر بخواهد، ولی من پیشنهادی دارم که می‏خواهم آن را از من بپذیری! حسین علیه السلام گفت: چه پیشنهادی؟ ای پسر مطیع! گفت: چون به مکّه درآمدی، از فریب کوفیان برحذر باش. چرا که پدرت در این شهرکشته شد، برادرت را خنجر زدند که نزدیک بود جان بسپارد. از این رو در حرم بمان که‏تو در این دوران سرور عرب هستی. به خدا سوگند که اگر تو هلاک گردی، خاندانت نیزبا تو هلاک خواهند شد. والسلام. گوید: امام حسین علیه السلام او را وداع گفت و برایش دعای خیر کرد[ - الفتوح، ج ۵، ص ۲۲-۲۳ ] در روایت دینوری در اخبار الطوال آمده است که عبدالله بن مطیع به امام علیه السلام گفت:چون به مکّه رسیدی و خواستی از آن شهر به شهر دیگری بروی، از کوفه برحذر باش.چرا که شهری است شوم و پدرت در این شهر کشته شد. برادرت را تنها گذاشتند و او راناگهانی خنجر زدند که نزدیک بود جان سپارد. در حرم بمان، چون مردم حجاز هچ کس‏را با تو برابر نمی‏دانند و سپس شیعیانت را از همه جا دعوت کن که همگان نزد توخواهند آمد. امام علیه السلام فرمود: خداوند آنچه را که دوست بدارد مقدر می‏کند[ - اخبار الطوال، ص ۲۲۸-۲۲۹ ] اما ابن عساکر ماجرای این دیدار را به صورت زیر نقل می‏کند: هنگامی که حسین بن علی از مدینه بیرون آمد و آهنگ مکّه داشت، بر ابن مطیع‏گذشت که سرگرم کندن چاهش بود؛ و به حضرت گفت: پدر و مادرم فدایت، کجا؟ گفتصفحۀ ۳۶۰آهنگ مکّه دارم؛ و یادآور شد که شیعیانش در آن‏جا به وی نامه نوشته‏اند. پسر مطیع گفت: پدر و مادرم فدایت، کجا؟ ما را از وجود خویش بهره‏مند فرما و نزدآنان مرو! ولی حسین نپذیرفت. آن‏گاه ابن مطیع گفت: این چاه را آماده کرده‏ام و امروزبرای نخستین بار به دلو ما آب آمده است. چه می‏شد که شما به درگاه خداوند دعامی‏کردید و برایش برکت می‏خواستید. فرمود: قدری از آبش بیاور عبدالله دلوی آب‏آورد و امام از آن نوشید، سپس آن را مضمضه کرد و در چاه ریخت. پس از آن، آب چاه‏گوارا و فراوان گشت[ - تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیه السلام )، ص ۲۲۲، حدیث ۲۰۳ ]عبدالله بن مطیع عدوی کیست؟ اینک ما در محضر امام حسین علیه السلام در راه مکّه به مخاطبی از نوع دیگر برمی‏خوریم واو عبدالله بن مطیع عدوی است. مردی از قریش عافیت‏طلب و سودپرست. اهتمام او برحفظ منزلت قریش و عرب بیش از اهتمام او به حفظ اسلام است. او نه جویای حق است‏و نه اهل یاری و دفاع از آن. در ادعای دوستی اهل بیت، با آن که نسبت به منزلت ویژه‏آنان نزد خداوند تعالی آگاهی دارد، دروغگوست؛ و امام حسین علیه السلام وی را به طورکامل می‏شناسد! از این رو از کنارش بزرگوارانه می‏گذرد و به او توجّه نمی‏کند و در موضوع نهضت بااو به صراحت سخن نمی‏گوید و آن طور که به عنوان مثال برای ام‏سلمه، محمد بن‏حنفیه، فرشتگان و مؤمنان جن، جزئیات آینده نهضت را آشکار می‏سازد، با او چیزی‏نمی‏گوید. بلکه تنها از هدف مقطعی خود یعنی مکّه برایش سخن می‏گوید و از آن پس‏جز این که «چون به آن‏جا رفتم، آن‏گاه در کار خویش از خداوند طلب خیر می‏کنم» یا«خداوند آنچه را که دوست بدارد مقدر می‏کند»، چیزی نمی‏گوید. در گفت و گویش با امام علیه السلام در دیدار دوم (طبق روایت ارشاد) می‏بینیم که بیش‏ترین‏کوشش ابن مطیع این است که «حرمت عرب و حرمت قریش» شکسته نشود؛ و می‏بینیمصفحۀ ۳۶۱که خطاب به امام علیه السلام می‏گوید: «تو در این دوران سرور همه عرب هستی»، که نشان‏شدّت گرایش نژادی (قومی) در عقل و جان اوست. نیز می‏بینیم که با وجود آگاهی به منزلت امام در اسلام و در میان امّت و آگاهی ازحقانیت قیام امام علیه السلام ، به یاریش برنمی‏خیزد و به او نمی‏پیوندد، بلکه همه توجّه او در این‏خلاصه می‏شود که چگونه آب چاهش فراوان و شیرین شود، آن هم به برکت امام علیه السلام . عافیت‏طلبی و سودپرستی ذاتی، فرصت بی‏مانندی را که در طول زندگی با گذشتن‏امام بر عبدالله نصیب وی شد، از دست داد. در حالی که باید آن را غنیمت می‏شمرد و به‏امام می‏پیوست و با شهید شدن در حضور آن حضرت دنیا و آخرت را به دست می‏آورد،همت خود را تا آن‏جا پایین آورد که در فراوانی و گوارایی آب چاهش خلاصه شد. دروغ بودن ادعای ابن مطیع مبنی بر دوستی امام علیه السلام هنگامی آشکار شد که پس ازشهادت امام علیه السلام به ابن زبیر پیوست و والی کوفه گردید؛ و به جست و جوی شیعیان‏پرداخت و آنان را می‏ترساند[ - تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۵۸ ] در رویارویی با قیام مختار نیز با شیعیان جنگید و از خودقاتلان امام حسین علیه السلام مانند شمر بن ذی‏الجوشن و شبث بن ربعی و دیگران علیه آنان‏کمک گرفت[ - ر. ک. الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۲۱۶-۲۱۷ ] در نخستین خطبه‏اش در کوفه تصمیم خود را بر اجرای فرمان ابن زبیر مبنی بر رفتار بااهل کوفه به سیره عمر بن خطاب و عثمان بن عفان اعلام داشت. اما پس از آن که کوفیان‏خواستار عمل به سیرهء علی علیه السلام شدند از پذیرش دیگر سیره‏ها سرباز زدند، غافلگیرشد. سائب بن مالک اشعری در برابر وی ایستاد و گفت: اما درباره بردن غنایم ما بارضایت ما، همه گواهی می‏دهیم که راضی نیستیم زیادی آن را از پیش ما ببرند، و میان ماتقسیم نکنند و جز با سیرهء علی بن ابی‏طالب که تا دم مرگ در آن سرزمین با آن رفتار کرد،با ما رفتار نشود. ما نیازی نداریم که دربارهء غنایم ما و خود به سیرهء عثمان یا عمر رفتارشود، هر چند که برای ما آسان‏تر هم باشد..[ - همان، ص ۲۱۲ - ۲۱۳ ]صفحۀ ۳۶۲